داستان پیرآهن عزیز خراسان

عبد السلام بن صالح هروى گوید دعبل بن على خزاعى در مرو شرفیاب خدمت ابى الحسن على بن موسى(علیهما السّلام)گردید و عرض کرد یا ابن رسول اللّه من درباره شما قصیده‌اى گفتم و سوگند خوردم با خودم که آن را پیش از تو براى کسى نخوانم حضرت فرمود آن را بیاور و براى آن حضرت خواند:

مَدَارِسُ آیَاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاَوَهٍ                                                وَ مَنْزِلُ وَحْیٍ مُقْفِرُ اَلْعَرَصَاتِ

مدرسه‌هاى آیات الهى که از تلاوت تهى شده و منزل وحى که عرصه‌هایش مبدل به بیابان خالى شده است.

أَرَى فَیْئَهُمْ فِی غَیْرِهِمْ مُتَقَسِّماً                                                وَ أَیْدِیَهُمْ مِنْ فَیْئِهِمْ صَفِرَاتٍ

مى‌بینم فیء و غنیمتى که حق آنها است در میان دیگران تقسیم مى‌شود و دست خود آنها از فیء خودشان تهى است.

حضرت علی بن موسی الرضا(علیهما السلام)  گریست و فرمود: «صَدَقْتَ یَا خُزَاعِیُّ » اى خزاعى راست گفتى.

إِذَا وَتَرُوا مَدُّوا إِلَى وَاتِرِیهِمْ                                                       أَکُفّاً عَنِ اَلْأَوْتَارِ مُنْقَبِضَاتٍ

چون خونى را که به ناحق از آنها ریخته شده طلب کنند به طرف دشمنان خود دراز کنند دستهائى را که بى‌ساز و برک است و تیرکمانى با خود ندارند و بسته است.

در اینجا امام هشتم(علیه السلام)  دست خود را زیر و رو کرد و فرمود: «أَجَلْ وَ اَللَّهِ مُنْقَبِضَاتٍ» آرى بخدا دستهاى ما بسته است.

لَقَدْ خِفْتُ فِی اَلدُّنْیَا وَ أَیَّامِ سَعْیِهَا                                          وَ إِنِّی لَأَرْجُو اَلْأَمْنَ بَعْدَ وَفَاتِی

به تحقیق من در دنیا و روزگار کوشش خود ترسان بودم و به راستى امیدوارم پس از مردن در امان باشم.

حضرت رضا(علیه السلام)  به او فرمود: «آمَنَکَ اَللَّهُ یَوْمَ اَلْفَزَعِ اَلْأَکْبَرِ» خدایت در روز ترس بزرگ ایمن دارد.

و هنگامی که به این گفته خود رسید:

وَ قَبْرٌ بِبَغْدَادَ لِنَفْسٍ زَکِیَّهٍ                                                    تَضَمَّنَهُ اَلرَّحْمَنُ فِی اَلْغُرُفَاتِ

و یک قبرى در بغداد از آن نفس پاکى است که خداوند بخشاینده آن را در ضمن در غرفه‌هاى بهشت مقرر داشته

حضرت رضا(علیه السلام) فرمود در اینجا دو بیت به قصیده‌ات اضافه می‌کنم تا کامل شود:

وَ قَبْرٌ بِطُوسَ یَا لَهَا مِنْ مُصِیبَهٍ                                              تَوَقَّدَ فِی اَلْأَحْشَاءِ بِالْحُرُقَاتِ

إِلَى اَلْحَشْرِ حَتَّى یَبْعَثَ اَللَّهُ قَائِماً                                               یُفَرِّجُ عَنَّا اَلْهَمَّ وَ اَلْکُرُبَاتِ

و قبری در طوس که چه مصیبتی بر او وارد شده است*که دل آدمی را با شعله‌هاى سوزان آتش می‌زند.

تا روز قیامت تا آنگاه که خدا برانگیزد قائم را*آن زمان است که هر اندوه و گرفتارى را از دل ما برطرف کند.

امام در اینجا به دعبل می‌گویند که این قبر، متعلق به خودشان است و وعده می‌دهند که هر کس در غربتِ طوس، ایشان را زیارت کند، در قیامت در کنار ایشان، آمرزیده خواهد بود.

بعد از اتمام شعر، امام به دعبل صد دینار، از پولی که مأمون به نامش سکه زده بود، داد اما دعبل پول را برگرداند و عرضه داشت: به خدا قسم براى این وجه نیامدم و براى آن این قصیده را نگفتم که صله‌اى دریافت کنم؛ اما لباسی از لباس‌های حضرت رضا(علیه السلام) را براى تبرک و تشرف درخواست کرد و حضرت یک جبه خز(لباس مخصوص)  با همان کیسۀ دینار براى او فرستاد و فرمود: این را نگهدار که روزی به آن محتاج خواهی شد.

در راه بازگشت، دعبل دچار بحران‌های بزرگی می‌شود. ابتدا در نزدیکی نیشابور، دزدان به کاروان او حمله و آنها را اسیر کردند و کاروان و هر چه داشتند را بین خود تقسیم کردند در این بین یکی از دزدان شعری از دعبل خواند دعبل از او پرسید این شعر از کیست؟

دزد گفت: از مردى خزاعى است که او را دعبل بن على گویند.

دعبل گفت: من همان دعبل هستم

آن مرد به رئیس دزدان خبر دعبل را داد، رئیس خودش آمد و بالاى سر دعبل ایستاد و گفت: تو دعبل هستى‌؟

دعبل گفت:آرى من دعبلم

رئیس دزدان گفت: تمام این قصیده را براى من بخوان.

دعبل تمام قصیده را براى او خواند و وقتی به آن بخش رسید که می‌گوید: “مى‌بینم فیء و غنیمتى که حق آنها است در میان دیگران تقسیم مى‌شود…”، رئیس دزدان به شدت تکان خورد و گریست. او با شنیدن این کلمات و درک سوزِ این شعر، احساس ندامت کرد و دستور داد که دعبل و تمام همراهانش را آزاد کنند و اموالشان را به آن‌ها بازگردانند.

وقتی به قم وارد شد مردم به استقبالش آمدند تا اشعار معروفی را که در حضور امام خوانده است بر ایشان بخواند، دعبل پذیرفت و به مسجد قم رفت و اشعار خود را بر آنان خواند، مردم هدایای زیادی به او دادند و وقتی از جریان پیراهن حضرت آگاه شدند، از او خواستند که آن را به ایشان بدهد و در برابرش هزار درهم بگیرد؛ امّا دعبل نپذیرفت، گفت این لباسی است که علی بن موسی الرّضا (علیهما السلام) به تن کرده است و نماز خوانده است، این لباس را نمی‌دهم؛ می‌خواهم این لباس را در قبرِ خود بگذارم. هر چه شیعیان التماس کردند او قبول نکرد. وقتی از قم بیرون آمد جوان‌های قم به سرِ او ریختند و لباس را گرفتند.

به شهر برگشت و به سراغِ علما رفت، آن‌ها گفتند ما نمی‌توانیم آن لباس را از جوان‌ها بگیریم اگر بخواهی پولِ آن را می‌دهیم، گفت: من پول نمی‌خواهم، لباس را می‌خواهم.

گفتند: ما گفته‌ایم همه‌ی طلاهایمان را جمع کنیم و به تو بدهیم تا تو لباس را به ما بدهی، می‌خواهیم یک نخ از آن را در کفنمان بگذارند… وقتی دید آن‌ها لباس را نمی‌دهند، گفت: می‌فروشم، به این شرط که یک آستینِ آن را به خودم بدهید.

یک آستین به او دادند و مابقیِ این لباس را تکه تکه کردند، او از شهر فرار کرد، باز در راه هم هر کسی او را می‌دید می‌گفت من گرفتارم و مشکل دارم و باز یک نخ می‌گرفت و به مردم می‌داد.

دعبل به وطنش برگشت و دید دزدها هر چه داشته برده‌اند و یاد فرمودۀ حضرت افتاد که به زودى محتاج این پول می‌شوى. و آن صد دینار حضرت رضا(علیه السلام) را فروخت هر دینارى به صد درهم و از این راه ده هزار درهم براى او وصول شد.

در خانه، یک کنیزی داشت که او را خیلی دوست می‌داشت، دید که دو چشمانِ آن آسیب دیده است و می‌خواهند چشمانِ او را تخلیه کنند تا نمیرد، یعنی چشمانِ او عفونت کرده بود، گفت هزار سکّه می‌دهم ولی چشمانِ او را برگردانید، گفتند نمی‌شود، حدّاقل یک چشمِ او تخلیه می‌شود و آن چشم دیگر هم باید بررسی شود، دکترها را بیرون کرد و گفت من چیزی با خود آورده‌ام، مقداری از لباس حضرت رضا (علیه السلام) را به چشمِ آن زن گذاشت و بست، صبح این چشمان را باز کردند و دیدند این چشم‌ها بازگشته است، گفت مابقیِ آن را هم در کفنِ من بگذارید…

(کمال الدین و تمام النعمه  ,  جلد۲  ,  صفحه۳۷۳ )

اشتراک‌ها:
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *