مرحوم قطب راوندى با سندى طولانى از مهران اعمش نقل مىکند که در موسم حج مشغول طواف بودم که مردی را دیدم دعا میکند و میگوید: خدایا مرا بیامرز، در حالی که میدانم تو چنین نخواهی کرد. میگوید: از شنیدن این سخن سخت هراسان شدم. به او نزدیک شدم و گفتم: ای مرد! تو در حرم خدا و حرم پیامبر او هستی، و این روزهای محترم در ماهی بزرگ است؛ چرا از آمرزش خدا ناامید شدهای؟
گفت: ای مرد! گناه من بسیار بزرگ است.
گفتم: از کوه تهامه هم بزرگتر؟
گفت: آری. اگر بخواهی ماجرا را برایت بازگو میکنم از حرم بیرون برویم تا برایت تعریف کنم.
من از کسانی بودم که در لشکر شوم عمر بن سعد(لعنه الله علیه) هنگام شهادت حسین بن علی(علیهما السلام) حضور داشتند. من یکی از چهل نفری بودم که سر مقدس آن حضرت را از کوفه به سوی یزید بردند.
وقتی سر را در راه شام حمل میکردیم، در کنار صومعهای از راهبان مسیحی فرود آمدیم، غذا آوردند و نشستیم تا بخوریم که ناگهان دستی بر دیوار صومعه پدیدار شد و نوشت:
«أَ تَرْجُو أُمَّهً قَتَلَتْ حُسَیْناً شَفَاعَهَ جَدِّهِ یَوْمَ اَلْحِسَابِ»
«آیا امتی که حسین را کشته است، امید شفاعت جدّ او را در روز حساب دارد؟»
میگوید: از این صحنه سخت ترسیدیم. یکی از ما خواست آن دست را بگیرد، اما ناپدید شد. دوباره نشستیم تا غذا بخوریم که همان دست باز ظاهر شد و نوشت:
«فَلاَ وَ اَللَّهِ لَیْسَ لَهُمْ شَفِیعٌ وَ هُمْ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ فِی اَلْعَذَابِ»
«نه، به خدا سوگند، آنان شفاعتکنندهای ندارند و روز قیامت در عذاب خواهند بود».
باز برخاستیم و دست ناپدید شد. چون برگشتیم، بار دیگر ظاهر شد و نوشت:
«وَ قَدْ قَتَلُوا اَلْحُسَیْنَ بِحُکْمِ جَوْرٍوَ خَالَفَ حُکْمُهُمْ حُکْمَ اَلْکِتَابِ»
«و آنان حسین را به حکم ستم کشتند و حکمشان مخالف حکم کتاب خدا بود»
سپس راهبی از صومعه بر ما مشرف شد
(کرد نصرانی نزول از بام دیر گرد سرها روح او سرگرم سیر
راهب پیر و سر خونین شاه رازها گفتند با هم با نگاه)
راهب نوری درخشان بر فراز سر مبارک دید. پرسید: از کجا آمدهاید؟ گفتند: از عراق.
راهب گفت: این سرِ کیست؟
گفتند: سرِ حسین بن علی.
گفت: پسر فاطمه؟ دختر پیامبر شما؟
گفتند: آری.
(کیست این سر؟کاین چنین خواند فصیح وای من داوود باشد یا مسیح
پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟ این سر خونین، سر یک خارجیست)
راهب گفت: وای بر شما! به خدا سوگند اگر عیسی بن مریم فرزندی داشت، او را بر دیدگان خویش مینشاندیم؛ اما من از شما درخواستی دارم.
گفتند: چه میخواهی؟
گفت: ده هزار دینار دارم که از پدرانم به ارث بردهام. آن را بگیرید و این سرشریف را تا هنگام کوچ به من بسپارید، سپس بازمیگردانم.
(ریخت نصرانی به دامن خون دل گشت سرتا پا وجودش مشتعل
ثروت من هست چندین بدره زر در جوانی ارث بردم از پدر
در بهای این همه سیم و زرم امشب این سر را امانت میبرم)
این درخواست را به عمر بن سعد رساندند و او پذیرفت. راهب دو کیسه آورد که در هر یک پنج هزار دینار بود. دینارها را شمردند و وزن کردند و رأس شریف را به او دادند.
راهب سر مبارک را گرفت، آن را شستوشو داد، با مُشک و کافور خوشبو کرد، در پارچهای حریر پیچید و بر دامان خود نهاد و پیوسته گریه و نوحه میکرد.
(راهب آن سر را چو جان در بر گرفت باز با سر گفتگو از سر گرفت
گفت چون بر این مصیبت تن دهم میهمان خویش بر دشمن دهم)
سپس هنگامی که خواستند سر را پس بگیرند، راهب گفت:
ای سر! به خدا سوگند جز جان خود چیزی ندارم. فردا نزد جدّت محمد(صلی الله علیه وآله) برای من گواهی بده که شهادت میدهم معبودی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست؛ من به دست تو اسلام آوردم و دوستدار تو شدم.
سپس راهب به آنان گفت:
(داد سر را گفتای غارتگران ای جنایت پیشگانای کافران
این سر ریحانۀ پیغمبر است مادرش زهرا و بابش حیدر است
ظلم و بیداد و جنایت تا با کی وای اگر دیگر زنید آن را به نی)
(غلام رضا سازگار)
تو را به خدا و به حقّ محمد (صلیاللهعلیهوآله) سوگند میدهم که دیگر با این سر همان رفتاری را که تاکنون میکردی انجام ندهی و این سر را از این صندوق بیرون نیاوری.
عمر بن سعد قبول کرد و راهب سر مبارک را به آنان بازگرداند، از صومعه پایین آمد و به یکی از کوهها رفت و همانجا به عبادت خدا مشغول شد.
اما عمر بن سعد دوباره همان رفتاری را با سر مبارک انجام داد که پیش از آن انجام میداد.
هنگامی که به نزدیکی دمشق رسید، به همراهانش گفت فرود آیند. سپس به کنیزش دستور داد دو کیسه دینار را بیاورد. آنها را نزد او آوردند. مهر خود را بر آنها نگریست، سپس فرمان داد کیسهها را بگشایند. ناگهان دیدند همه دینارها به سفال
تبدیل شدهاند!
بر یک روی آنها نوشته شده بود: «وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَللّٰهَ غٰافِلاً عَمّٰا یَعْمَلُ اَلظّٰالِمُونَ»(ابراهیم۴۲)
و گمان مبر که خدا از آنچه ستمگران انجام میدهند غافل است
و بر روی دیگر نوشته شده بود: «وَ سَیَعْلَمُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ» (شعراء۲۲۷)
و آنان که ستم کردند، به زودی خواهند دانست که به چه سرانجامی بازخواهند گشت
عمر بن سعد گفت:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ؛ دنیا و آخرت را با هم از دست دادم.
سپس به غلامانش دستور داد آن سفالها را در رودخانه بیندازند و آنان نیز چنین کردند.
روز بعد وارد دمشق شدند و سر مبارک را نزد یزید(لعنت خدا بر او) بردند.
آن، سر مبارک را در گنبدی که روبهروی مجلس شرابخواری یزید بود قرار دادند، چون پاسی از شب گذشت، دوباره مأمور نگهبانی سر مبارک شدیم.
در آن هنگام صدایی مهیب از آسمان شنیدم و منادی ندا داد:
«ای آدم! فرود آی» پس آدم، پدر بشر، همراه گروه بسیاری از فرشتگان فرود آمد.
سپس دوباره همان صدا را شنیدم و منادی ندا داد:
«ای ابراهیم! فرود آی» پس حضرت ابراهیم نیز همراه جمع زیادی از فرشتگان فرود آمد.
سپس شنیدم که منادی ندا داد:
«ای موسی! فرود آی» پس حضرت موسی همراه گروهی از فرشتگان فرود آمد.
باز شنیدم که منادی ندا داد:
«ای عیسی! فرود آی» پس حضرت عیسی نیز همراه فرشتگانی فرود آمد.
سپس صدایی بسیار عظیم شنیدم و منادی ندا داد:
«ای محمد! فرود آی» پس پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) همراه انبوهی از فرشتگان فرود آمد و فرشتگان گرداگرد آن گنبد را فرا گرفتند.
آنگاه پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآله) وارد گنبد شد و سر مبارک را از آنجا برداشت و نزد حضرت آدم (علیهالسلام) آورد و فرمود: «یَا أَبِی یَا آدَمُ مَا تَرَى مَا فَعَلَتْ أُمَّتِی بِوَلَدِی مِنْ بَعْدِی»
ای پدرم، ای آدم! ببین که امت من پس از من با فرزندم چه کردند.
سپس جبرئیل برخاست و گفت:« یَا مُحَمَّدُ أَنَا صَاحِبُ اَلزَّلاَزِلِ فَأْمُرْنِی لِأُزَلْزِلَ بِهِمُ اَلْأَرْضَ وَ أَصِیحَ بِهِمْ صَیْحَهً یَهْلِکُونَ»
ای محمد! من مأمور زلزلهها هستم. فرمان بده زمین را بر آنان بلرزانم و با فریادی هلاککننده نابودشان کنم.
پیامبر فرمود: نه
جبرئیل گفت: ای محمد! دستکم مرا بر این چهل نفری که مأمور نگهبانی سر هستند مسلط گردان.
رسول الله(صلیاللهعلیهوآله) اجازه فرمود، سپس جبرئیل یکییکی بر آنان دمید و هر یک در دم هلاک میشدند.
آنگاه به من نزدیک شد، در این هنگام پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود:« دَعُوهُ دَعُوهُ لاَ یَغْفِرُ اَللَّهُ لَهُ»
او را رها کنید، او را رها کنید؛ خدا هرگز او را نخواهد آمرزید.
پس مرا رها کردند و سر مبارک را با خود برداشتند و رفتند. از همان شب، سر مبارک دیگر یافت نشد و هیچکس از سرنوشت آن آگاهی پیدا نکرد.
اعمش میگوید به آن مرد گفتم: «تَنَحَّ عَنِّی لاَ تُحْرِقْنِی بِنَارِکَ»
از من دور شو؛ مبادا آتش تو مرا نیز بسوزاند سپس از او روی گرداندم و رفتم.( الخرائج و الجرائح ج۲ ص۵۷۷)

