در پهنه آسمان، اتفاقی در حال رخ دادن بود.
سالها بود که شیاطین در آسمانها رفتوآمد میکردند و از برخی اخبار آسمانی باخبر میشدند. اما هرچه به لحظه تولد پیامبران بزرگ اسلام(صلی الله علیه وآله) نزدیکتر میشد، راه آنان بستهتر میگردید؛ گویی آسمان آماده میشد تا راز بزرگی را از دسترس آنان دور نگه دارد.
أبی نصر البزنطی، از أبان بن عثمان و ایشان از امام صادق(علیه السلام) نقل میکند که حضرت در توصیف این ماجرا چنین میفرمایند:
«کَانَ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اَللَّهُ یَخْتَرِقُ اَلسَّمَاوَاتِ اَلسَّبْعَ فَلَمَّا وُلِدَ عِیسَى عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ حُجِبَ عَنْ ثَلاَثِ سَمَاوَاتٍ وَ کَانَ یَخْتَرِقُ أَرْبَعَ سَمَاوَاتٍ فَلَمَّا وُلِدَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ حُجِبَ عَنِ اَلسَّبْعِ کُلِّهَا وَ رُمِیَتِ اَلشَّیَاطِینُ بِالنُّجُومِ»
ابلیس(لعنه الله) پیش از آن، میتوانست از هر هفت آسمان عبور کند. اما هنگامی که حضرت عیسی(علیه السلام) متولد شد، راه او به سوی سه آسمان بسته شد و تنها میتوانست از چهار آسمان عبور کند، اما هنگامی که رسول خدا(ص) دیده به جهان گشود، راه تمام هفت آسمان بر او بسته شد و شیاطین با شهابها و ستارگان مورد اصابت قرار گرفتند.
گویی با تولد رسول خدا(صلی الله علیه وآله)، دیگر قرار نبود هیچ گوش شیطانی به اسرار آسمان راه پیدا کند.
در زمین نیز مردم آن شب، نشانههایی دیدند که آنان را سخت به حیرت انداخت.
قریش، که از اهل کتاب در مورد قیامت شنیده بودند که روزی حادثهای عظیم در عالم رخ خواهد داد، با دیدن آن شهابها و دگرگونیهای آسمانی، گمان کردند شاید همان روز موعود فرا رسیده است.
گفتند: این همان برپا شدن قیامت است که بارها از اهل کتاب شنیده بودیم درباره آن سخن میگویند.
اما عمرو بن امیه، که از زیرکترین و آگاهترین افراد عرب در دوران جاهلیت به شمار میرفت گفت: به این ستارگانی که مردم به وسیله آنها راه خود را پیدا میکنند و زمانهای زمستان و تابستان را میشناسند نگاه کنید. اگر همین ستارگان هستند که هدف شهابها قرار گرفتهاند، پس باید گفت نابودی همه چیز فرا رسیده است؛ اما اگر ستارگان همچنان بر جای خود ثابت باشند و شهابها به سوی چیزهای دیگری پرتاب شوند، پس حتماً حادثهای تازه در عالم رخ داده است.
صبح که فرا رسید، نشانههای این حادثه تنها در آسمان نبود بلکه در سراسر جهان، نشانههایی آشکار شده بود که خبر از پایان یک دوران و آغاز عصری تازه میداد.
صبح روزی که پیامبر(صلی الله علیه وآله) متولد شد، تمام بتها سرنگون شده بودند؛ هیچ بتی نبود مگر آنکه به صورت بر زمین افتاده بود.
در همان شب، ایوان کسری به لرزه درآمد و چهارده کنگره از آن فرو ریخت، آب دریاچه ساوه فروکش کرد، رود سماوه طغیان کرد و آتشکدههای فارس خاموش شدند؛ آتشی که بنا بر روایت، هزار سال بود خاموش نشده بود. موبدان بزرگ در همان شب در خواب دیدند شترانی سرکش، اسبهای اصیل عربی را به دنبال خود میکشند؛ از رود دجله عبور کرده و وارد سرزمینهای آنان شدهاند.
همچنین دیدند طاق کاخ پادشاه کسری از میانه شکافته شد و رود دجله، که در برابر او قرار داشت، بر او جاری گردید.
این خواب، برای آنان چیزی جز یک هشدار بزرگ نبود؛ هشداری که هنوز معنایش را نمیدانستند.
«وَ اِنْتَشَرَ فِی تِلْکَ اَللَّیْلَهِ نُورٌ مِنْ قِبَلِ اَلْحِجَازِ ثُمَّ اِسْتَطَارَ حَتَّى بَلَغَ اَلْمَشْرِقَ وَ لَمْ یَبْقَ سَرِیرٌ لِمَلِکٍ مِنْ مُلُوکِ اَلدُّنْیَا إِلاَّ أَصْبَحَ مَنْکُوساً وَ اَلْمَلِکُ مُخْرِساً لاَ یَتَکَلَّمُ یَوْمَهُ ذَلِکَ وَ اُنْتُزِعَ عِلْمُ اَلْکَهَنَهِ وَ بَطَلَ سِحْرُ اَلسَّحَرَهِ»
در آن شب، نوری از سوی حجاز آشکار شد؛ سپس گسترده گردید و تا سرزمین مشرق رسید.
هیچ تخت پادشاهی از پادشاهان دنیا نبود، مگر آنکه صبح آن روز واژگون شده بود و پادشاه آن سرزمین در آن روز زبانش از سخن گفتن بازمانده بود.
دانش و توانایی پیشگویی از کاهنان گرفته شد و جادوی جادوگران از کار افتاد.
دیگر کاهنی در سرزمین عرب باقی نماند، مگر آنکه ارتباطش با صاحب و همراه شیطانی خود قطع شده بود.
انگار جهانِ کهنه، با تمام نشانهها و نمادهایش، در برابر آمدن رسول الله(صلی الله علیه وآله) به لرزه درآمده بود.
محمد(صلی الله علیه وآله) متولد شده بود.
«وَ قَالَتْ آمِنَهُ إِنَّ اِبْنِی وَ اَللَّهِ سَقَطَ فَاتَّقَى اَلْأَرْضَ بِیَدِهِ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ فَنَظَرَ إِلَیْهَا ثُمَّ خَرَجَ مِنِّی نُورٌ أَضَاءَ لَهُ کُلُّ شَیْءٍ وَ سَمِعْتُ فِی اَلضَّوْءِ قَائِلاً یَقُولُ إِنَّکِ قَدْ وَلَدْتِ سَیِّدَ اَلنَّاسِ فَسَمِّیهِ مُحَمَّداً»
آمنه(سلام الله علیها) آن لحظه را چنین توصیف میکند: به خدا سوگند، هنگامی که فرزندم متولد شد و بر زمین قرار گرفت، دستهایش را بر زمین گذاشت؛ سپس سرش را به سوی آسمان بلند کرد و به آسمان نگریست در همان لحظه، نوری از من خارج شد که همه چیز را برای او روشن کرد در میان آن نور، صدایی شنیدم که میگفت:
تو سرور مردم را به دنیا آوردی؛ پس نام او را محمد بگذار.
خبر تولد کودک به عبدالمطلب رسید او آمد تا نوهاش را ببیند.
«وَ أُتِیَ بِهِ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ لِیَنْظُرَ إِلَیْهِ وَ قَدْ بَلَغَهُ مَا قَالَتْ أُمُّهُ فَأَخَذَهُ فَوَضَعَهُ فِی حَجْرِهِ ثُمَّ قَالَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِی أَعْطَانِی هَذَا اَلْغُلاَمَ اَلطَّیِّبَ اَلْأَرْدَانِ قَدْ سَادَ فِی اَلْمَهْدِ عَلَى اَلْغِلْمَانِ ثُمَّ عَوَّذَهُ بِأَرْکَانِ اَلْکَعْبَهِ وَ قَالَ فِیهِ أَشْعَاراً»
محمد(صلی الله علیه وآله) را نزد عبدالمطلب آوردند تا او را ببیند. آنچه مادرش درباره ولادت او گفته بود، به گوش عبدالمطلب رسیده بود، عبدالمطلب کودک را در آغوش گرفت و بر دامان خود نشاند سپس او را به ارکان کعبه پناه داد و برای این کودک اشعاری سرود.
«لْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَعْطَانِی هَذَا الْغُلَامَ الطَّیِّبَ الْأَرْدَانِ، قَدْ سَادَ فِی الْمَهْدِ عَلَى الْغِلْمَانِ»
ستایش خدای را که این پسر پاک و نیکوسرشت را به من عطا کرد؛ همان کودکی که از همان گهواره بر دیگر کودکان سروری خواهد کرد
اما در همان لحظاتی که عبدالمطلب، نوزاد را در آغوش گرفته بود و کعبه شاهد این صحنه بود، در عالمی دیگر، موجودی از شدت اضطراب و وحشت فریاد میکشید.
ابلیس
او فهمیده بود که اتفاقی افتاده است؛ اتفاقی که تمام نقشههای او را دگرگون خواهد کرد.
حضرت صادق (علیه السلام) در ادامه میفرمایند:
«وَ صَاحَ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اَللَّهُ فِی أَبَالِسَتِهِ فَاجْتَمَعُوا إِلَیهِ فَقَالُوا مَا اَلَّذِی أَفْزَعَکَ یَا سَیِّدَنَا فَقَالَ لَهُمْ وَیْلَکُمْ لَقَدْ أَنْکَرْتُ اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ مُنْذُ اَللَّیْلَهِ لَقَدْ حَدَثَ فِی اَلْأَرْضِ حَدَثٌ عَظِیمٌ مَا حَدَثَ مِثْلُهُ مُنْذُ رُفِعَ عِیسَى اِبْنُ مَرْیَمَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فَاخْرُجُوا وَ اُنْظُرُوا مَا هَذَا اَلْحَدَثُ اَلَّذِی قَدْ حَدَثَ»
ابلیس که خداوند لعنتش کند، در میان یاران و شیاطین خود فریاد کشید.
شیاطین نزد او جمع شدند و گفتند: ای سرور ما! چه چیزی تو را اینگونه به وحشت انداخته است؟
ابلیس گفت: وای بر شما! از امشب آسمان و زمین را دگرگون و ناشناخته میبینم. در زمین حادثهای بزرگ رخ داده؛ حادثهای که از زمان بالا برده شدن عیسی بن مریم(علیهما السلام) تاکنون مانند آن رخ نداده است. بروید و ببینید چه اتفاقی افتاده است.
شیاطین پراکنده شدند تا نشانهای از آن حادثه پیدا کنند، مدتی بعد، بازگشتند و گفتند:
ما چیزی پیدا نکردیم.
ابلیس گفت: این کار را خودم انجام میدهم.
سپس در جهان فرو رفت و سراسر زمین را جستوجو کرد تا سرانجام به سرزمین حرم(مکه) رسید. حرم را دید که فرشتگان از آن محافظت میکنند، خواست وارد شود، اما فرشتگان بر سر او فریاد زدند و او را بازگرداندند.
ابلیس که نمیتوانست وارد حرم شود، راه دیگری پیدا کرد.
«ثُمَّ صَارَ مِثْلَ اَلصِّرِّ وَ هُوَ اَلْعُصْفُورُ فَدَخَلَ مِنْ قِبَلِ حَرَى فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ وَرَاکَ لَعَنَکَ اَللَّهُ»
سپس ابلیس به شکل پرندهای کوچک درآمد و از سوی حِرا وارد شد.
جبرئیل(علیه السلام) او را دید و فرمود: بازگرد! خداوند تو را لعنت کند.
«فَقَالَ لَهُ حَرْفٌ أَسْأَلُکَ عَنْهُ یَا جَبْرَئِیلُ مَا هَذَا اَلْحَدَثُ اَلَّذِی حَدَثَ مُنْذُ اَللَّیْلَهِ فِی اَلْأَرْضِ فَقَالَ لَهُ وُلِدَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ»
ابلیس گفت: ای جبرئیل! تنها یک سؤال از تو دارم. این چه حادثهای است که از امشب در زمین رخ داده است؟
جبرئیل(علیه السلام) پاسخ داد: محمد(صلی الله علیه وآله) متولد شده است.
ابلیس که پاسخ را شنید، آخرین امید خود را به زبان آورد:
«فَقَالَ لَهُ هَلْ لِی فِیهِ نَصِیبٌ قَالَ لاَ قَالَ فَفِی أُمَّتِهِ قَالَ نَعَمْ قَالَ رَضِیتُ»
ابلیس گفت: آیا مرا در او بهره ای است؟
جبرئیل(ع) فرمود: نه
ابلیس پرسید: پس در امت او چطور؟
جبرئیل(ع) فرمود: آری.
ابلیس گفت: راضی شدم.
و اینگونه بود که با ولادت رسول خدا(صلی الله علیه وآله)، یک نبرد تازه آغاز شد؛ یامبر آمده بود تا انسانها را به سوی خدا بخواند، و شیطان تصمیم گرفته بود تا در میان همین انسانها راهی برای ادامه حیات خود پیدا کند.
ابلیس پاسخ خود را گرفته بود، چیزی که او را به فکر فرو برده بود این کودک و عاقبت کار خودش بود.
او فهمیده بود که در برابر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و و خاندانش راهی ندارد. از پیامبر و فرزندان او ناامید شده بود اما هنوز یک راه باقی مانده بود.
امت محمد(صلی الله علیه وآله).
ابلیس میدانست که اگر نمیتواند به پیامبر و خاندان مطهر ایشان دست پیدا کند، شاید بتواند در میان پیروانشان نفوذ کند تا روزی که خداوند برای او معین کرده را تا جایی که میتواند به تأخیر بیندازد. و در ذهنش نقشهای شکل گرفت پس با خود اندیشید:
اگر در میان امت او نفوذ کنم، اگر دلهای آنان را از راه پیامبر(صلی الله علیه وآله) دور کنم، اگر میان آنان و فرزندان پیامبر(صلی الله علیه وآله) فاصله بیندازم، شاید بتوانم آن روز موعود را هرچه بیشتر به تأخیر بیندازم.
آن نگاهش را به زمین دوخت، به امت محمد(صلی الله علیه وآله).
(بحار الأنوار ج۱۵ ص۲۵۷)

