داستان مرد بنی‌ضبّه

سال‌ها پیش از واقعه عاشورا، امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در مسیر یکی از سفرهای خود به سرزمینی رسید که آن روز هنوز نامش برای بسیاری تنها بیابانی خاموش بود.

یکی از همراهان آن حضرت، مردی از قبیله بنی‌ضبّه، بعدها از آن سفر چنین نقل کرد:

«شَهِدتُ عَلِیًّا حینَ نَزَلَ کَربَلاءَ»

من همراه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بودم، هنگامی که به کربلا رسید. دیدم حضرت از میان همراهان جدا شد و به نقطه‌ای از آن دشت رفت. لحظه‌ای ایستاد؛ گویی چیزی را می‌دید که دیگران از دیدنش ناتوان بودند.

سپس با دست مبارکش به اطراف اشاره کرد و فرمود:

«مُناخُ رِکابِهِم أمامَهُ، وَمَوْضِعُ رِحالِهِم عَنْ یَسارِهِ»

اینجا جای فرود آمدن شترهای آنان است و آن‌سو محل برپا شدن خیمه‌هایشان

آن‌گاه خم شد، با هر دو دست مشتی از خاک آن سرزمین را برداشت، خاک را به مشام رساند و با حالی آکنده از اندوه و اشتیاق فرمود:

«وا حَبَّذَا الدِّماءُ یُسفَکُ فیهِ»

خوشا به حال خون‌هایی که بر این خاک ریخته خواهد شد.

آن روز کسی معنای این سخنان را نمی‌فهمید؛ اما سال‌ها بعد، همه چیز روشن شد.

زمان گذشت. حکومت به دست یزید افتاد و عبیدالله بن زیاد(لعن الله علیهم) سپاهی را برای جنگ با حسین بن علی (علیهما‌السلام) روانه کربلا کرد. همان مرد بنی‌ضبّه نیز در میان آن سپاه بود.

وقتی به کربلا رسید، ناگهان خاطره آن روز مانند برق در ذهنش زنده شد، به اطراف نگاه کرد؛ همان محل… همان دشت… همان جایگاهی که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) سال‌ها پیش با دست نشان داده بود.

بی‌اختیار افسار اسبش را کشید، از سپاه جدا شد و خود را به خیمه‌های سیدالشهدا (علیه‌السلام) رساند.

پس از سلام عرض کرد:

یابن رسول‌الله! سال‌ها پیش پدرتان را در همین سرزمین دیدم. او جای خیمه‌ها را نشان داد، خاک این دشت را بویید و فرمود: وا حَبَّذَا الدِّماءُ یُسفَکُ فیهِ.” امروز یقین دارم که آن سخن درباره شما بود و به خدا سوگند، ساعاتی دیگر این پیشگویی تحقق خواهد یافت.

امام حسین(علیه‌السلام) با آرامشی شگفت‌انگیز به او نگریست و تنها یک سؤال پرسید:

«فَما تُریدُ أن تَصنَعَ أنتَ؟ أتَلحَقُ بِنا أم تَلحَقُ بِأهلِکَ؟»

اکنون تصمیم تو چیست؟ آیا به ما می‌پیوندی یا نزد خانواده‌ات بازمی‌گردی؟

مرد سر به زیر انداخت. دلش با حسین بود، اما پایش در زنجیر دنیا گرفتار.

گفت: مولای من! بدهکارم؛ خانواده و فرزندانی دارم که چشم‌انتظار من هستند و گمان نمی‌کنم بتوانم همراه شما بمانم.

امام، نه سرزنشش کرد و نه از او روی برگرداند. با مهربانی به کیسه مالی که مقابلش بود اشاره کرد و فرمود:

«أمّا لا، فَخُذ مِن هذَا المالِ حاجَتَکَ، قَبلَ أن یَحرُمَ عَلَیکَ»

اگر تصمیم به همراهی نداری، دست‌کم به اندازه نیازت از این مال بردار؛ پیش از آنکه با شهادت من، این اموال بر تو حرام شود. سپس فرمود:

«ثُمَّ النَّجاءَ، فَوَاللّهِ لا یَسمَعُ الدّاعِیَهَ أحَدٌ، ولا یَرَی البارِقَهَ أحَدٌ، ولا یُعینُنا، إلّا کانَ مَلعونًا عَلی لِسانِ مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله»

اکنون از اینجا دور شو؛ زیرا به خدا سوگند، هیچ‌کس نیست که ندای یاری‌خواهی ما را بشنود، درخشش شمشیرها را ببیند و ما را یاری نکند، مگر آنکه بر زبان پیامبر خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) مورد لعنت قرار گرفته باشد.

این سخنان قلب مرد را به لرزه انداخت، نگاهش میان کیسه مال و چهره فرزند رسول خدا در رفت‌وآمد بود، اشک در چشمانش حلقه زد و با صدایی بغض‌آلود گفت:

«وَاللّهِ، لا أجمَعُ الیَومَ أمرَینِ؛ آخُذُ مالَکَ، وأخذُلُکَ»

به خدا سوگند، امروز هرگز این دو ننگ را با هم جمع نمی‌کنم؛ مال تو را می‌گیرم و تنهایت بگزارم؟

هرچند از اموال امام چیزی نگرفت، اما جرئت ماندن در کنار امام را نیز پیدا نکرد، افسوس… فرصتی را از دست داد که همه انبیاء و اوصیائ انبیاء به دنبال آن بودند.

شهادت در رکاب سیدالشهدا (علیه‌السلام)، مقامی است که دست هیچ‌کس به آن نمی‌رسد. همان‌گونه که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) درباره شهدای کربلا فرمودند:

«لا یَسبِقُهُم مَن کانَ قَبلَهُم، ولا یَلحَقُهُم مَن کانَ بَعدَهُم» ( کامل الزیارات جلد۱ صفحه۲۷۰)

نه پیشینیان بر آنان پیشی گرفته‌اند و نه آیندگان به مقامشان خواهند رسید.

اگرچه فرصت یاری حسین بن علی (علیهما‌السلام) در عاشورای سال شصت و یک هجری از دسترس ما خارج شده، اما خدای متعال فرصت دیگری پیش روی ما قرار داد؛ فرصتی که نه‌تنها آرزوی مؤمنان، بلکه آرمان پیامبران و اوصیای الهی است، و آن خدمت در رکاب آخرین حجت خدا، حضرت بقیهالله الأعظم، امام زمان (ارواحنا فداه) است.

عظمت این مقام را از سخن امام صادق (علیه‌السلام) می‌توان دریافت؛ آنجا که با شوقی وصف‌ناشدنی فرمودند:

«لَوْ أَدْرَکْتُهُ لَخَدَمْتُهُ أَیَّامَ حَیَاتِی»( الغیبه (للنعمانی) جلد۱ صفحه۲۴۵)

اگر او را درک می‌کردم، تمام روزهای عمرم را صرف خدمت به او می‌کردم.

پس خوشا به حال آنان که در روزگار غیبت، توفیق خدمت به آن حضرت را پیدا می‌کنند و زندگی خود را در مسیر رضایت او قرار می‌دهند.

داستان آن مرد از بنی‌ضبّه، تنها روایت یک حسرت تاریخی نیست؛ آینه‌ای است در برابر همه ما. او حق را شناخت، نشانه‌هایش را دید، ندای دعوت را شنید، اما یک تصمیم، یک دلبستگی و یک تردید، او را از بزرگ‌ترین افتخار تاریخ محروم ساخت.

گاهی فاصله میان سعادت ابدی و حسرت همیشگی، تنها یک تصمیم است؛ تصمیمی که اگر به تأخیر افتد، شاید دیگر هرگز فرصت جبران آن فراهم نشود.

 

اشتراک‌ها:
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *