نقد «مکتب در فرآیند تکامل» –2
نقد «مکتب در فرآیند تکامل» –۲

نقد «مکتب در فرآیند تکامل» –۲
در پاورقی صفحه ۳۲، نویسنده چنین ادعا میکند که:"در زمان امام باقر و امام صادق علیهما السلام رفته رفته تشیع به عنوان یک مکتب مستقل سیاسی، فقهی، اعتقادی و کلامی شناخته شد. البته بسیاری از شیعیان آن دوره با مفهوم امامت به شکل واقعی آن آشنا نبوده و ایشان را امام معصوم و منصوص نمیدانسته اند. اگرچه که خلافت را حق خاندان پیامبر میدانستند و این تلقی بسیار رایج بود".
در این باره باید توضیح داد که اساسا اصطلاح شیعه، نزد شیعیان قطعا به کسانی اطلاق میشد که قایل به نص بر امامت امیر مومنان(علیه السلام) و به طور کلی آموزه نص بودند. خود ایشان نیز در چند صفحه جلوتر صحبت از نص کرده اند. در تاریخ طبری در جریان قیام سلیمان بن صرد خزاعی، از شیعه به عنوان کسانی که قایل به نص و حقانیت خلافت اهل بیت علیهم السلام بودهاند تعبیر شده است. به همین دلیل نیز در ابتدای قیام مختار عده کمی از شیعیان به او پیوستند چرا که مختار قایل به خلافت محمد حنفیه بود، اما شیعیان با سلیمان همراهی کردند. البته در کتب رجالی اهل سنت به هر کس که محبت به اهل بیت علیهم السلام داشته، شیعه و به هر کس که برای آنها قایل به نص بوده است، شیعه غالی یا رافضی گفته میشده است. در کتب رجالی شیعه منظور از شیعه، کسانی هستند که قایل به نص بر امامت و عصمت ائمه علیهمالسلام بوده اند. البته ائمه شاگردانی هم داشته اند که ایشان را صرفا عالم دینی میدانسته اند مثل ابو حنیفه یا وهب بن وهب ابوالبختری. پس لازم است که بین اصحاب ائمه و سایر شاگردان ایشان تفکیک قایل شویم. اگر به کتب رجال مراجعه نماییم و عقاید اصحاب ائمه را بررسی کنیم میبینیم که اکثریت قریب به اتفاق آنها قایل به نص بر امامت ایشان و حجیت اقوال و نیز عصمت آنها بوده اند.
اولین گروههای شیعه که در زمان امام باقر علیه السلام به تدریج توانستند به امام بپیوندند، اسمشان در کتابهای رجال هست که یکی از معروفترین آنها خانواده آل اعین است و بزرگ آنها زراره بوده است. رساله ای در معرفی خاندان زراره که توسط یکی از نوادگان او در قرن سوم بنام ابوغالب زراری نوشته شده وجود دارد که این فرد خود از مشایخ کلینی بوده است. او در ابتدای این رساله چنین مینویسد:"انا اهل بیت اکرمهم الله جل و عز بمنه علینا بدینه و اختصنا بصحبه اولیایه و حججه علی خلقه.""ما خاندانی هستیم که خداوند ما را به نعمت دینش گرامی داشت و به مصاحبت اولیای خود و حجتهایش بر خلق مختص گردانید."سپس یک یک اعضای این خانواده که در خدمت ائمه علیهمالسلام بوده اند را ذکر میکند. میبینیم که او اینجا تعبیر محبت را نمیکند بلکه از ائمه به عنوان حجتهای الهی بر خلقش نام میبرد.
ضمن این که اگر شیعیان صرفا به خاطر این که ائمه از خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودهاند و علم آنها از پیامبر اخذ شده است، گرد آنان جمع شدهاند، چرا برای کسب علم به دنبال سایر افراد از خاندان اهل بیت مثل فرزندان امام حسن علیه السلام نرفتند؟ به هر حال آنها هم از خاندان پیامبر بودهاند و حتی کسی مثل عبدالله بن حسن محض در تبارش غیر هاشمی وجود نداشته است. بنابراین حتما نصی وجود داشته است که شیعیان به دنبال گروه خاصی از فرزندان پیامبر رفته اند.
نویسنده در فصل دوم کتاب، صفحه ۷۵، با استناد یک روایت، همین ادعا را تکرار میکند، که ما آن را عینا در اینجا نقل میکنیم. ایشان در متن اشاره میکند که گروهی از اصحاب ائمه ضمن آنکه ایشان را جانشینان بر حق پیامبر و مفترض الطاعه میدانستند، قایل بودند که آنها"صرفا علماء ابرار"می باشند و با هرگونه نسبت دادن جنبه فوق بشری به آنها مثل علم غیب مخالفت مینمودند. در مقام بررسی باید گفت: اولا اگر کتب رجال را بررسی کنیم این تعبیر را که بسیاری از اصحاب این گونه میاندیشیدهاند، غلط مییابیم. رجال کشی معمولا همه آنچه را درباره اصحاب ائمه نقل شده گردآوری کرده و داوری هم درباره آن نمیکند. ثانیا نویسنده به عنوان شاهد بر این ادعا با نقل روایتی از کتاب کشی از عبدالله ابن ابی یعفور به عنوان مهمترین و محترمترین فرد از کسانی که به علمای ابرار معتقد بودهاند، یاد مینماید. روایت مورد اشاره مناظرهای بین او و معلی بن خنیس، شاگرد و خدمتکار امام صادق علیه السلام، میباشد و میگوید که معلی امامان را همردیف پیامبر میشمرد، ولی امام نظر عبدالله را تایید نمودند. حال برای روشن شدن مطلب ما متن کامل آنرا در این جا میآوریم:
"تدارء ابن أبی یعفور ومعلی بن خنیس، فقال ابن أبی یعفور: الأوصیاء علماء أبرار أتقیاء، وقال ابن خنیس: الأوصیاء أنبیاء، قال: فدخلا علی أبی عبد الله علیه السلام قال: فلما استقر مجلسهما، قال: فبداهما أبو عبد الله علیه السلام فقال: یا عبد الله أبرأ ممن قال أنا أنبیاء".(اختیار معرفة الرجال - الشیخ الطوسی - ج ۲ - ص ۵۱۵)
"عبدالله ابن ابی یعفور و معلی بن خنیس اختلاف کردند. ابن ابی یعفور گفت: اوصیاء دانشمندان نیکوکار و پرهیزکارند. معلی گفت: اوصیاءپیامبرند. سپس هر دو بر امام صادق علیهالسلام وارد شدند و حضرت ابتدا به سخن نموده، فرمودند: ای عبدالله! من از کسی که بگوید ما پیامبریم، تبری میجویم".
طبق این گزارش، هردوطرف مناظره امام صادق علیه السلام را"وصی"میدانستند، و اختلاف در نسبت آنها با پیامبری بود که امام علیه السلام نظری که اوصیاء را پیامبر میشمرد، رد کردند. آنچه از این گزارش میتوان نتیجه گرفت این که: اولا نویسنده ظاهرا در نقل حدیث اشتباه کرده اند، چرا که در متن کتاب به جای کلمه"اوصیاء"از کلمه"ائمه"استفاده کرده اند، در حالی که در اینجا وصی مفهومی اخص از امام دارد و کلمه وصی منصوص بودن و منصوب بودن را میرساند. وصی کسی است که با نص تعیین میگردد. ثانیا بحث بین معلی و عبد الله درباره همتراز با نبی بودن یا نبی بودن آنهاست و نه برخورداری از علم غیب، عصمت و منصوص بودن آنها. در واقع موضوع بحث این است آیا اوصیاء پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله مثل اوصیاء پیامبران بنی اسراییل دارای مقام نبوت هستند یا خیر. ضمن این که این روایت خود متضمن برخورداری اوصیای پیامبر از علم غیب نیز هست، زیرا راوی میگوید این دو نفر بحث کردند و چون خدمت امام نشستند، امام به گونه ای سخن گفت که نشان میداد از مباحثه آن دو خبر دارد. مگر علم غیب چیست؟ نویسنده چگونه بر مبنای این حدیث نتیجه گرفته که عبد الله بن ابی یعفور قایل به علم غیب نبوده است. ضمن آنکه معلی بن خنیس هم اگرچه از خادمین امام صادق علیه السلام بوده اما از لحاظ علمی در جایگاه بالایی قرار داشته است که علاقه مندان میتوانند به شرح حال وی در کتب رجالی مراجعه نمایند.
همان گونه که گفته شد اختلاف بین این دو صحابی بر سر تسری مقام نبوت به ائمه بوده و این مسئله بارها توسط اصحاب از ائمه علیهمالسلام سوال میشده است. چنان که در بسیاری از جوامع روایی شیعه بابی تحت عنوان فرق بین نبی و محدَّث وجود دارد که در آن از امام سوال میشود که فرق بین امامان و انبیاء چیست؟ در پاسخ از ائمه علیهمالسلام به عنوان محدث تعبیر شده است. محدَّث یعنی کسانی که صدای فرشتگان را میشنوند اما بر آنان به صورت خاص چنانکه بر نبی وحی میشود، وحی نازل نمیشود. در این جا هم مسئله مورد بحث همین مطلب میباشد و نه منصوص بودن و یا علم غیب آنها. بنابراین باید گفت که نتیجه گیری نویسنده مبنی بر اینکه بسیاری از اصحاب امام باقر و صادق علیهما السلام قایل به علم غیب نبوده اند، ادعای دقیقی نیست. شاید منشا این تعبیر از کتاب تنقیح المقال مرحوم مامقانی و کتاب حقایق الایمان باشد. که در این دوکتاب نیز سند و مدرک مشخصی برای این ادعا نیامده است. ضمن این که در سالهای اخیر بنا بر تحقیقی که انجام شده است، مشخص شده که کتاب حقایق الایمان نوشته شهید ثانی نیست، بلکه توسط یکی از معاصرین وی نوشته شده است. بنابراین تعبیر نویسنده درباره اینکه"بسیاری"از شیعیان چنین اندیشه ای داشتند، تعبیر غلطی است و به هیچ وجه نمیتوان آنرا به کل شیعیان تعمیم داد.
فصلنامه سفینه- شماره ۱۸
ارسال نظرات