کسی نیامد جز تنی چند.....

بر سرقرار حاضر شد با سری تراشیده، آماده رزم.
دستش به شمشیرش بود و منتظر برای جنگ.
برای باز پس گیری چیزی که خداوند آن را در محلش قرار داده بود و دیگران آن را ربوده بودند.
نگاهش به علی علیه السلام بود.
انگار که چشمان مولا می گفت میدانم که کسی جز همین پنج شش نفر نخواهد آمد اما، آیندگان نخواهند گفت که علی با خلفا به صلح نشست.
خوب می دانست اگر پیمان رسول خدا صلی الله علیه و آله نبود او با همین تعداد هم به جنگ برمی خاست.
همه این افکار از ذهنش خطور می کرد که سلمان هم از راه رسید.
تعداد آنان برای جنگ کم بود.آنها که شب پیش قرار به یاری او بسته بودند نیامدند که نیامدند.



فطرت