نگاهی دیگر به اندیشه های ابوالفضل برقعی پیرامون احوالات قبر و عالم برزخ -3

در خردادماه 1389 یکی از مراجعین به وبلاگ به نام صابر در ذیل این سلسله مقالات، مطالبی را در دفاع از آقای برقعی و سلفی گری مطرح نمودند که اینجانب متقابلا پاسخ مربوطه را ارایه کردم. مباحثات در این زمینه ادامه یافت تا اینکه آقای صابر آخرین نوشته خود را که در ده بند تنظیم گردیده است، به ادرس Email اینحانب ارسال نمود. اینک مراجعین محترم را در جریان نوشته آقای صابر و پاسخ های خودم قرار می دهم.
***

نوشته شما در بند 4 و 5 چنین است:

"4 – جای بسی تاسف است که شما بدون دقت نظر منصفانه به طور مطلق بیان کرده اید که برقعی در کل کتابهایش از احادیثی که در کافی مورد قبول ایشان می باشد استفاده نکرده اند و این اشتباه محض و خطای آشکاری است. ای کاش در همان صفحات ابتدایی کتاب خرافات وفور دقت می فرمودید و مشاهده می نمودید که آقای برقعی از جلد اول اصول کافی این روایت را از امام رضا(ع) نقل کرده اند: « اذا کانت الروایات مخالفة للقرآن کذبتها » و همین یک نمونه کافیست تا تقوای علمی شما را به رخ بکشد! در ضمن فرموده اید که آقای برقعی در بررسی سند روایات از مرآت العقول مجلسی کمک می گرفته است در حالیکه سراسر کتاب خرافات وفور خلاف نظر جنابعالی را نشان می دهد، خصوصاً اینکه بیشتر زیارت های نقد شده در این کتاب از جناب مجلسی و کتابهای ایشان روایت شده است.

5 – مطالبی فرموده اید در اینکه مبارزۀ آقای برقعی با تحریف گران روایات معنای صحیحی ندارد و یک جملۀ سادۀ بنده را بغرنج جلوه داده اید. در حالیکه منظور بسیار روشن است. مبارزه با تحریف گران یعنی مبارزه با عملی که آنها انجام داده اند و این شامل زمان و مکان خاص و رویارویی مستقیم با آن افراد نمی شود. ما نمی دانیم آیا شما وقتی که آیۀ « وسیل القریة... (یوسف / 82) » را مشاهده می کنید، همین گونه دچار تحیر می شوید و می پرسید سوال از قریه چه معنی دارد؟"

پاسخ:

در پاسخ بند 4 و 5 مکتوبه حضرتعالی مجدداً و به طور خلاصه عرض می‌کنم که آقای برقعی در استناد به احادیث در منابع شیعی از یک اسلوب علمی و دانشگاهی و حوزوی استفاده نکرده است. صرف نظر از ملاک عرض حدیث بر قرآن که شرح آن در قسمت‌های گذشته داده شد، ایشان در بررسی‌های سندی روش غیر محققانه ای را پیش گرفته که شرح آن در اینجا نمی‌گنجد و توصیه می‌کنم جوابیه قبل ما را در این خصوص مجددا مطالعه فرمایید.

رجوع به رسول همراه رجوع به قران:

مرقومه بند 6 حضرتعالی بشرح زیر می باشد:

"6 - – این اصرار شما مبنی بر اینکه اگر معیار اصلی ما قرآن است دیگر نباید به سراغ معیار های دیگر برویم اتفاقاً بر خلاف آیات خداست و ما که اصرار داریم قرآن باید در مرکز توجه به منظور کسب اعتقادات و باورها باشد هرگز معیارهای دیگر را انکار نکرده ایم و می دانیم که مثلاً عقل به عنوان یکی از ابزار شناخت چه جایگاه رفیعی در قرآن دارد یا این آیۀ شریفه که می فرماید: « فإن تنازعتم فی شیء فرّدوه إلی الله و الرسول (النساء / 59) »، چگونه تکلیف مسلمانان را روشن کرده است.

لازم به توضیح است که رجوع به پیغمبر، رجوع به سنت قطعیۀ ایشان می باشد که از عمل پیوسته و مورد اتفاق مسلمین و اجماع علمای اسلامی یا احادیث متواتر به دست می آید. البته در اینکه ایمۀ بزرگوار(ع) از هر کسی به سنت پیغمبر آگاه تر بوده اند شک نداریم. ولی اولاً ایشان در حال حاضر در دسترس مستقیم ما نیستند تا حقیقت را بی واسطه از آنان جویا شویم. ثانیاَ شناخت قرآن و سنت پیامبر باید بدون اظهار نظر ایمه(ع) هم قابل دریافت باشد چنانکه ما این مسیله را مکرر بیان کرده ایم که ایمه(ع) از ما خواسته اند تا روایات نقل شده از ایشان را به کتاب خدا و سنت پیامبر عرضه کنیم. به عنوان یک نمونۀ دیگر از امام باقر و امام صادق (ع) این حدیث را می آورم که فرموده اند: « لا تصدق علینا اِلاّ بما یوافق کتاب الله و سنة نبیه(ص) = هرگز سخنی جز آنچه موافق کتاب خدا و سنت پیامبرش باشد، به نام ما نپذیر. » (وسایل الشیعه ج 18 ص 89 ش 47)

ثالثاً نزاع ما در اینجا در اصول دین و باورهای اولیه می باشد که عقلاَ باید کتاب خدا خود در این زمینه راه گشا باشد و مسیله را به سنت یا ایمه حواله ندهد. چنانکه موضوع توحید و معاد و نبوت و ایمان به فرشتگان و کتب انبیاء پیشین را به صراحت ذکر کرده و مثلاَ مسیلۀ معاد را به روایات حواله نداده است. ضمناً آیۀ 59 سورۀ نساء خود می رساند که مرجع اصلی برای مسلمانان در وهلۀ اول قرآن و سپس سنت پیامبر می باشد و اثری از امامان که ایشان نیز می توانستند در این آیه قرار بگیرند مشاهده نمی شود و این خود دلیل بر آنست که موضوع امامت آنگونه که در مذهب امامیه مطرح می باشد در قرآن نیامده است. این پاسخ به آن سوال جنابعالیست که فرموده اید ما باید به وضوح روشن سازیم که نص بر امامت خلاف قرآن است. آیا اگر این نص خلاف قرآن نبود نباید در اینجا امامان نیز مرجع قرار می گرفتند؟ اساساً همینکه مشاهده می کنیم که از امامت دوازده امام در قرآن ذکر صریحی نشده خود دلالت بر مخالفت قرآن با این امر دارد. فرض کنید امروز بنده ادعایی را مطرح کنم که در قرآن اثری ندارد و بعد آنرا به خدا نسبت دهم. پر واضح است که ادعای من باطل می باشد، چون سخنی را به خدا نسبت داده ام که در کلامش یافت نمی شود. "

در بند 6 خود شما اقرار می‌کنید که قرآن به دو منبع ارجاع داده است که یکی خدا و دیگری رسول خدا.رجوع به پیامبر در ردیف رجوع به خدا ذکر شده و چون خدا امر کرده، پس بر ما واجب است که به خدا (که معمولاً به کتاب خدا تفسیر می‌شود) و به رسول خدا رجوع کنیم و این آیه هم قطعاً برای زمان حیات پیامبر فقط کاربرد ندارد بلکه دستورالعملی است برای همه مسلمین در تمام زمان‌ها و مکان‌ها.

سنت قطعی پیامبر

اما نکته اساسی و مهم در این بحث آن است که امروزه رجوع به رسول خدا که ما مامور به آن هستیم چگونه و به چه طریقی امکان‌پذیر است؟ چگونه میتوان سنت قطعی پیامبر را شناخت؟

شمادر پاسخ ذکر فرموده اید:

- عمل پیوسته مسلمین

- اجماع علمای اسلامی

- احادیث متواتر

سپس فرموده اید:"ایمه از هر کس به سنت پیامبر آگاه‌تر بودند اما آنان در دسترس نیستند".

و باز فرموده اید:"سنت پیامبر بایستی بدور از اظهارنظر ایمه هم قابل دریافت باشد."

در پاسخ می گوییم:

اولاً اعمال مسلمین که عمدتا اعمال عبادی می‌باشد در موارد بسیار اندکی هماهنگ است و این مقدار کفایت برای انجام همه عبادات واجب را نمی‌کند چه رسد به مستحبات و مکروهات و سنن و...

ثانیاً اعمال گذشته مسلمین و اثبات پیوستگی این اعمال در قرون متمادی یک امر تاریخی است و اثبات صحت و سقم امور تاریخی بسیار سخت تر از مباحث روایی است وهر ایرادی که شما بر رجوع به احادیث می‌گیرید در مورد مباحث تاریخی هم قابل طرح است.

مثلاً قرآن می‌گوید:فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما

که براساس این آیه سعی میان صفا و مروه سنت مستحب می‌شود و وجوب را نمی‌رساند در حالی که عمل سعی در عمره وحج مطابق رفتار پیوسته همه مسلمین در گذشته و حال دایر بر وجوب سعی صفا و مروه است.

اجماع

ثالثاً اجماع علمای اسلامی را ذکر کردید. یا حضرتعالی معنای اجماع را نمی‌دانید یا اینکه در عمر خویش حتی یک بار هم احکام استنباطی علمای اسلام را در گذشته و حال مرور اجمالی ننموده اید و الا اجماع علمای اسلام را بعنوان یک روش برای کشف سنت قطعیه ذکر نمی‌کردید.

همین که اهل تسنن در احکام خویش حداقل چهار گروه شدند خود دلیل بر عدم اجماع است.

مسیله اجماع را می توانید در همان منبع مورد اشاره خودتان یعنی"رسایل"مطالعه بفرمایید.

احادیث متواتر

رابعاً سخن از احادیث متواتر آورده اید ولی نگفتید این تواتر رادر احادیث شیعه مورد نظر دارید یا دراهل سنت و یا مشترکات آن‌ها یا اساساً شما با معنی تواتر در حدیث و اقسام آن آشنایی دارید یا خیر؟ و یا اینکه از روی ناچاری به این اصطلاحات متشبث شده‌اید.

حکم علمای اسلام

خامسا حکم علمای اسلام را کاشف از سنت قطعیه می‌دانید اما حدیث ایمه علیهم‌السلام را به این بهانه که بایستی حتماً خود آن‌ها رویت شوند فاقد اعتبار قلمداد می‌کنید.آیا احمد بن حنبل و مالک بن انس و محمد بن جریر طبری و فخر رازی و... در دسترس حضرتعالی بوده‌اند؟و یاحتی خوداین افراد هم پیامبر خدا را درک کرده اند؟ پس چگونه قول ایشان برای شما تحت عنوان اجماع علما حجت شده است؟

عمل پیوسته مسلمین

عجیب‌تر این که عمل پیوسته مسلمین با هزاران واسطه به شما رسیده و مورد اعتماد شما شده است.

سخنان علمای اسلام هم با دهها واسطه برای خود آنان و برای شما مطرح گردیده ودر عین حال برای شما حجت شده و شما سنت قطعیه را از آن‌ها فهمیده اید اما به احادیث ایمه علیهم‌السلام که رسیدید، ناگهان مسیر عوض شد و انتظار شمااین است که مشافهه آن حضرات را ببینید تا حدیث شان مقبول افتد. عجب یک بام و دو هوایی!

و بالاتر این که می‌فرمایید سنت پیامبر بایستی بدون اظهار نظر ایمه علیهم‌السلام قابل دسترسی باشد.

این بیان شما نشان می‌دهد که حتی یک بار هم به کتب صحاح سته و نحوه استدلال و اقوال علمای اسلام مراجعه نداشته ا ید که ببینید سخن پیامبر یا از طریق عایشه نقل می‌شود یا از ابو هریره یا از ابن جریر و یا از انس یا از ابوبکر یا عمر و...

در همان حال ایمه علیهم‌السلام همگی با صدایی واحد همواره به مردم و شیعیانشان فرموده‌اند ما هر چه می‌گوییم علمش را از طریق پدران مان (یعنی ایمه قبل ع) و در نهایت از پیامبر اکرم گرفته ایم.

حدیث سلسله الذهب

امام رضا علیه‌السلام در حدیث سلسله الذهب به همین سلسله سند اشاره می‌کنند سپس می‌فرمایند:

...وَ قَالَ سَمِعْتُ أَبِی مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع یَقُولُ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ سَمِعْتُ جَبْرَیِیلَ یَقُولُ سَمِعْتُ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ یَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ عَذَابِی قَالَ فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا... بحارالأنوار ج3 ح7

حال چطور شده است که بیان ایمه ع از سنت پیامبر هزاران اما و اگر دارد اما بیان یا عمل دیگران نمایانگر سنت قطعی است و کاشف حقیقت سنت پیامبر!

اثبات اصول و باورهای اولیه

نزاع اصلی ما در همه دین پیامبر است نه فقط در اصول و باورهای اولیه، چه اینکه اصول و باورهای اولیه اساساً از دیدگاه ما یا فطری است ویا منشاء عقلی دارد و ابتدایاً مبتنی بر نقل بنا نمیشود، حال می‌خواهد قرآن باشد یا سخن پیامبر.

اصل توحید فطری است. اصل پذیرش نبوت هم عقلی است. اصل معاد هم به عقل و هم به فطرت، بر ما روشن می‌شود.

شما فکر می‌کنید که اصل توحید بایستی به قرآن اثبات شود در حالی که اگر کسی خداشناس نباشد و به خدا متذکر نشود، اساساً به ادعای هیچ پیامبری گوش نخواهد کرد چه رسد به اینکه بپذیرد که او کتابی به نام قرآن آورده است و به عنوان بینه خویش عرضه کرده است . قبول ادعای یک نبی در نبوتش به عقل است اگر کسی تا این مرحله پیش آمد و نبوت نبی بر وی اثبات شد حال به کلام خدا و کلام پیامبر گوش می‌سپارد و سایر جزییات اعتقادی و احکامی خویش را فرا می‌گیرد.

صراحت داشتن تمام اصول و فروع دین در قران مغایرت با قران دارد

شما بنایی گذاشته‌اید مبنی بر اینکه بایستی همه اصول اعتقادی با ذکر جزییاتش در قرآن با صراحت آمده باشد و حال آنکه به تصریح خود شما در منازعات بایستی به خدا و پیامبر هر دو رجوع کنیم وخدا هر دو منبع را برای تبین دینش فرا روی ما نهاده یعنی اگر من و شما در بحث امامت ایمه که یک بحث اساسی است، منازعه داریم به امرکتاب خدا، به خدا و رسول، هر دو، می‌توانیم رجوع بکنیم و امام را بشناسیم نه این که شما مدعی شوید "بایستی حتماً وبه همان نحوی که برای من صراحت داشته باشد آن مطلب در قرآن ذکر شود و بس تا من بپذیرم"

قرآن از ایمان به رسولان و کتب پیشین سخن گفته ولی نام همه رسولان و کتب آن‌ها را ذکر نکرده است.

خدا در قرآن فرموده است از خدا و رسول و اولی‌الامر اطاعت کنید اما مصادیق اولی‌الامر را بیان نکرده است.

خدا در قرآن از وارثان علم کتاب سخن گفته ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا اما این بندگان اصطفا شده را که سابق بر خیرات هستند، نام نبرده‌ است.

خدا از ذریه ابراهیم که مقام امامت را حایز می‌شوند سخن گفته اما همه را یک به یک تا روز قیامت ذکر نکرده است.

خدا از وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب سخن گفته‌ اما نام وی را ذکر نکرده است.

خدا فرموده است: وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقین اما مصادیق صادقین را ذکر نکرده است و بسیار آیات دیگر...

حکم واحد برای کلام نبی و بیان کتاب

حال که خدا این مصادیق را در کتابش بیان نکرده یک نظرممکن است بگوید که نیازی به ذکر این مصادیق نبوده ولذا خدا در کتابش نیاورده و اهمیتی هم نداشته است.

یک نظریه هم می‌گوید خدا بیان مصادیق را احاله به پیامبرش نموده و در کتابش با یک حکم کلی ما را ارجاع به نبی داده است وکلام نبی و بیان کتاب برای ما حکم واحد را دارد.

آری اگر خدا ذکر نمی‌کرد وپیامبرش هم سخنی نمی‌گفت بنده یاشما حق نداشتیم از خود تعیین مصداق کنیم و در حد فهم خوداز آیه عمل می‌کردیم.اما اگر پیامبر در این موضوع سخنانی بفرمایند نمی‌توانیم آن را کنار بگذاریم و ادعا کنیم چون این مطلب در قرآن ذکر نشده پس این مسیله مهم نیست یا جزی اصول نیست یا بهانه ای دیگر بتراشیم.

مصداق اولی الامر

طبق آیه 59 نساء اگر ما در مورد مصداق اولی الامر اختلاف کنیم باید به پیامبر مراجعه کنیم و اگرآن حضرت بفرمایند که اولی‌الامر منظور ایمه اثنی عشر هستند و آنان نیز این افراد خاص هستند در این صورت اطاعت از این افراد بر ما واجب خواهد شد و همانند رسول اکرم بایستی از آنان اطاعت کنیم ودر صورت عدم اطاعت، حکم"من یعص الله ورسوله..."گریبانگیر ما خواهد شدکه آن هم وعده آتش دارد.حال این اعتقاد را یک اصل دینی بدانید یا یک مسیله فرعی در دین باشد در ماهیت مطلب که همانا اطاعت از این بزرگان است چه تفاوتی ایجاد می‌کند؟

نص بر امامت

نص بر امامت چه در قرآن باشد چه در کلام پیامبر هر دو برای ما یک وظیفه مشخص را ایجاد و ایجاب می‌کند لذاست که تلاش مرحوم میر حامد حسین هندی در کتاب شریف عبقات الانوار و مرحوم علامه امینی در کتاب شریف الغدیر و دیگر بزرگان شیعه در این جهت بوده تا اثبات کنند که نص بر امامت علی علیه‌السلام و ایمه معصومین علیهم‌السلام در کلمات پیامبر آمده است و اگر بر کسی این مطلب ثابت شد حجت شرعی میان او و خدا خواهد بود.

و اگر بر کسی ثابت نشد و آن فرد مقصر نبود مستضعف است و الا در نزد خدا مسیول می باشد.

نص خفی

به نظر شما اگر کسی بگوید: امامت امیر مومنان به نص خفی بر من ثابت شده تکلیف او چیست؟ این سوال را ازآقای مصطفی طباطبایی بپرسید و از خود ایشان کم و کیف مطلب را جویا شوید.

مرجع رفع منازعات در آیه اولی الامر

شما در مورد آیه 59 نساء بیان کرده اید: چرا در این آیه اولی الامر مرجع رفع منازعات نشده است؟و مرجع رد تنازعات خدا ورسول ذکر شده است.

می گوییم:چون مرجع تشریع خدا و پیامبر است و امام تشریع نمی‌کند. امام وارث علم نبوی است و هر آنچه می‌گوید از علم پیامبر نشیت می‌گیرد لذا اگر در تنازعات به امام علیه‌السلام رجوع شود آن حضرت با بیان آیات قرآن و کلام پیامبر رفع خصومت می‌کند و چون اطاعت از اولی‌الامر را خدا واجب گردانیده است فرمان او بر همگان واجب الاطاعه خواهد شد.

در اینجا هم حضرتعالی به مفهوم آیه دقت کافی نکرده اید وامر به اطاعت از اولی‌الامر رادر آیه نادیده گرفتید و ناخودآگاه از حصر رد تنازع به خدا و رسول نفی اطاعت از اولی‌الامر را نتیجه گرفتید.

ذکر نشدن مطلبی در قران به معنای مخالفت قران با آن نیست

عجیب‌تر این که می‌فرمایید: همین‌که در قرآن ذکر صریحی از امامت دوازده امام نشده است، خود دلالت بر مخالفت این اعتقاد با قران دارد.

ما می‌گوییم:همین که در کلام پیامبر ذکر صریح شده کفایت می‌کند و همان وظیفه را برای ما ایجاد می‌کند.

همینکه ایمه علیهم‌السلام مدعی این مقام شده‌اند خود بایستی انسان با تقوا را به فکر فرو برد و او را وادار نماید و در این مقوله تفحص کافی کند و این که در قرآن ذکر صریح نشده را دلیل مخالفت با آن قرار ندهد. چنانچه جزییات بسیاری از مسایل اصولی نظیر توحید و نبوت و معاد و مسایل فروعات و احکام که عدم اعتقاد به آنان و یا عدم عمل به آن مستوجب آتش است در قرآن ذکری نشده است.

و بالعکس قران مطالب بسیاری اعم از مسایل اصولی و جزیی را طرح کرده که شاید برخی از آنها برای ما محل ابتلاء نیست

این گونه برای قرآن تعیین تکلیف نمودن وجه عقلی و منطقی ندارد. وتنها برخاسته از نظریه مردود"حسبنا کتاب الله"است وبس.

ذکر اصول اولیه اسلام در قران نیز منشأ وحدت نظر و حل اختلافات نشده است

از طرفی دیگر در یک مسیله اساسی مانند توحید که در قرآن صراحتاً ذکر شده به اندازه انگشتان دست و پای شما اختلاف وجود دارد اختلافاتی که در بین خود علمای اهل سنت وجوددارد

اختلافاتی که گاهی به تکفیر منجر شده است. اگر مایل باشید می‌توانیم همین موضوع را به بحث و گفتگو بگذاریم تا بر شما اثبات شود که حتی در مسیله توحید نیز جزدر عناوینی کلی وحدت نظر و اجماع وجود ندارد.

در کدام آیه قرآن آمده است که اگر چیزی در قرآن ذکر نشده خلاف قرآن است؟ یا مگر شما تمام آیات قران را فهمیده‌اید که اینگونه اظهار نظر میکنید حداقل به همین آیه 59 نساء پایبند باشید که برای رفع تنازع باید به خدا و رسول خدا یعنی هر دو مراجعه کنیم.

منحصر کردن رفع تنازع با قران، قرانی نیست

امروز من و شما در موضوع امامت علی علیه‌السلام و فرزندانش با یکدیگر تنازع داریم شما چرا حل تنازع را منحصر به قرآن می‌کنید؟

اگر بفرمایید احادیث قابل اعتماد نیست بنده در جواب می‌گویم: پس خدای متعال اشتباه کرده که ما را به رسولش ارجاع داده یا نعوذ بالله گزافه گفته یا امر به مالایطاق نموده است. همه این موارد از خدا بعید و قبیح است، یا این قبیل آیات مربوط به زمان حیات دنیایی پیامبر است که دراینصورت خاتمیت ورسالت جهانی اسلام زیر سوال میرود.

و اگر این ارجاع به رسول، مقدور است امروز وظیفه من و شماست که جستجو کنیم و حقانیت ایمه علیهم‌السلام را تحقیق نماییم.و به دلایلی واهی چشم خود را بر احادیث نبندیم.



وبلاگ قرآنیان