مشروعیت خلافت خلفا پذیرفته نیست

طرح شبهه: شیعه می گویند: ابوبکر و عمر –رضی الله عنهما- کافر بوده اند، سپس می بینیم که علی -رضی الله عنه- که از دیدگاه شیعه اما معصوم است خلافت آنها را می پسندد و با هر یک پس از دیگری بیعت کرده و علیه آن قیام ننموده است.

پاسخ کوتاه:
1-بیعت و حتی مشارکت در امر حکومت به معنای قبول آن حکومت نیست. مثلاً حضرت یوسف علیه السلام در سیستم حکومت مبتنی بر کفر، عزیز مصر شد.
2-امام امیرالمؤمنین علیه السلام در ابتدای امر اقدام به قیام مسلحانه کردند که بنا به دلایلی قیام انجام نگرفت.
3-بیعت امیرالمؤمنین علیه السلام با خلیفه، از روی اجبار و تهدید بود، نه اختیار.

پاسخ تفصیلی:
در ابتدا توجه به چند نکته ضروری به نظر می رسد که نشان از عدم اطلاع و بی توجهی نویسنده ی سعودی به صراحت آیات قرآن و وقایع مسلم تاریخی می باشد:
اوّلاً: امیر المومنین علیه السلام طبق تمامی شواهد تاریخی شیعه و سنی پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)‌ بیعت نکردند و به همراه همسرشان به خانه مهاجر و انصار رفته و جریان غدیر را به تمامی آنها گوشزد نمودند تا جایی که حتی معاویه در یکی از نامه های خود به آن حضرت، آن گرامی را متهم به حرص در به دست آوردن خلافت نموده و اشاره به سوار کردن حضرت زهرا (سلام الله علیها) بر استر و گرداندن در مدینه کرده است و این خود نشان از نارضایتی آن حضرت به خلافت خلفا و حتی سعی در برگرداندن مسیر خلافت به جهت اصلی خود می باشد.
ثانیاً: به فرض اینکه پس از سعی و اهتمام حضرت در گرفتن خلافت از غاصبین، بیعتی هم رخ داده باشد، این موضوع هیچ طعن و اتهامی را به ایشان وارد نمی سازد. نمونه های قرآنی زیادی وجود دارد که حتی انبیاء گذشته که در دوران حکومت ظالمان و کافران زندگی می کردند در مواردی بسیاری نسبت به براندازی حکومت آنان سعیی نکرده و حتی پست و مقامی را هم در دربار آنان در مقام مشاور و غیره دارا بودند.
حضرت یوسف علیه السلام پس از اینکه دوران زندانی خود را در بند عزیز مصر گذراند، به تصریح قرآن در پیشگیری از عواقب خشک سالی به وی که کافر بود مشاوره داد و او را راهنمایی کرد تا بتواند این دوران سخت را بگذراند و همچنین تقاضای گرفتن پست خزاین مملکت را به عزیز مصر داد و او نیز پذیرفت:"قال اجعلنی علی خزاین الارض انّی حفیظ علیم"روشن است پذیرش مقام وزارت با پذیرش حاکمیت او همراه است و این همان معنای بیعت است که در این جا محقق شده است. عزیز مصر همان کسی بود که به ظلم و بی عدالتی یوسف را بدون هیچ دلیلی زندانی کرد و با اینکه بی گناهی حضرت یوسف(علیه السلام) بر وی مسجل گشت، به درخواست همسرش که به وی تهمت زده بود او را به زندان انداخت و سپس با لیاقت و تدبیر خود، اعتماد پادشاه را به خود جلب نموده مشاور اعظم وی گشت. و همچنین نسبت به قوانین وضع شده در دین پادشاه اعتراضی نکرد.
حضرت موسی علیه السلام نیز با اینکه سالهای زیادی در دربار فرعون زندگی می کرد اما قرآن از مخالفت وی با دستگاه ظالم فرعون نقل نمی کند تا اینکه از دربار فرعون فرار نمود و پس از بازگشت مجدد به مصر نیز با وجود قدرت و معجزاتی چون عصای خویش که براحتی می توانست با آن فرعون را محو و نابود سازد اما با وی مبارزه نکرد و در مقابله با ساحران نیز که آنان را با خود همراه نمود می توانست قدرت و غلبه خویش را آشکار ساخته و با قدرت بنی اسراییل و ساحران، فرعون را نابود سازد اما به مصلحتی فقط درخواست کرد که ایمان بیاورد و بنی اسراییل را با وی برای خروج از مصر بفرستد

‌فارسل معنا بنی اسراییل و لا تعذبهم


نمونه قرآنی دیگر مومن آل فرعون است که سالهای متمادی مشاور مورد اعتماد فرعون بود و فرعون در امور مهم از او مشورت می خواست و در این مقام ایمان خود را مخفی نموده و پست مشاوره فرعون را نیز رها نکرد:

و قال رجل مومن من آل فرعون یکتم ایمانه اتقتلون رجلا ان یقول ربی الله...

و به این واسطه مشاوره به یک ظالم می داد و هیچ اقدامی نیز علیه وی ننمود و مورد طعن خداوند نیز قرار نگرفت و خداوند ایمان وی را مورد تصدیق قرار داده و در قرآن از وی به عنوان مومن یاد نموده است.
نهایتا باید گفت اگر حضرت علی علیه السلام پس از اقداماتی که انجام دادند و نتیجه ای نبخشید، از امر خلافت صرفنظر نمودند، یا امام مجتبی علیه السلام با معاویه فاسق صلح نمودند، به مصالحی بود که به دنبال آن جان خود و اصحاب حفظ می شد بود و این در برهه ای از زمان بود که مسلمانان پذیرش فرمان امام را نداشتند و چه بسا هرگونه اقدام جنگی امام علیه السلام در نهایت به از بین رفتن عنوان مسلمانی منجر می شد.
اما نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که بیعت امام علیه السلام با خلیفه ی اول از روی جبر بود، نه اختیار.