فاطمیه از زبان فاطمه (سلام الله علیها)

بر درب[ خانه] ما هیزم زیادی جمع کردند و آتش آوردند که آن را و ما را آتش بزنند.
من در چارچوب درب ایستاده بودم و آن ها را به خدا و پدرم قسم می دادم که دست از ما بردارند وما را یاری کنند. پس عمر شلاق را از دست قنفذ _غلام ابوبکر _ گرفت و با آن
به بازویم زد. پس شلاق، دور بازویم پیچید؛ به گونه ای که[ دور تا دورِ ] بازویم [ورم کرد و]
مثل دُملُج (دُملُج زیوری از زیور آلات زنانه است همانند النگو، با این تفاوت که النگو را در مچ دست قرار می دهند ؛ ولی دُملُج را در بازو.)
شد ؛ و باپایش به درب لگد زد و درب را به روی من، به عقب راند و باز کرد ؛ _و من در آن هنگام باردار بودم _، پس به صورت به زمین افتادم، در حالی که آتش شعله ور بود و حرارتش صورتم را می سوزاند. پس با دستش مرا کتک زد به طوری که گوشواره ام تکّه تکّه شده،
از گوشم جدا شد. ودردِ زایمان به سراغم آمد و محسن را¬_ که بی گناه کشته شد_ سقط کردم.
پس، این ها مردمی هستند که [می خواهند] بر [ جنازه] من نماز بخوانند ؟ و حال آنکه خدا و رسولش رشته پیوندِ خود را با آنان گسسته اند [و بین آن ها و رسولش هیچ رابطه و پیوندی
بر قرار نیست ] و من [نیز] رشته پیوندم را با آنان گسستم ‍[و بین من و آنان هیچ رابطه و پیوندی نیست ].
بحارالانوار ج30 ص348-349