علی (ع) و غزوه خیبر

دلیل موجهی وجود نداشته است تا یهود حجاز را (که عرب و از نژاد عرب بودند) وادار به دشمنی با پیامبر (ص)،دین و پیروانش کند.در آغاز طلوع فجر دولت اسلامی در آغاز هجرت پیامبر (ص) می‏بینیم که رسول اکرم عهدنامه‏ای می‏نویسد که روابط قبایل مقیم مدینه و اطراف مدینه را در آن تنظیم می‏کند و به قبایل یهود هم حقوقی همانند حقوق مسلمانان اعطا می‏کند.در آن عهدنامه آمده است:

 

«یهودیان و پیروان ما دارای حق همیاری و برابری هستند،ستمی بر آنها روا نیست و نباید مورد رفتار خصمانه واقع شوند...و یهود بنی عوف با گروندگان به اسلام یک امتند همه یهود،بردگانشان و خودشان، پیرو دین خود هستند،و مسلمانان نیز پیرو دین خود.مگر کسی که مرتکب ظلمی و یا گناهی شود که او جز خود را هلاک نساخته است.یهود بنی حارث،یهود بنی ساعده،یهود بنی جشم،یهود بنی الاوس، یهود بنی ثعلبه،جفنه و بنی الشطیه نیز درست همان حقوق یهود بنی عوف را دارند...یهود هزینه خود را عهده‏دار است و مسلمانان نیز مخارج خود را بر عهده دارند.و میان ایشان در برابر کسی که با پیروان این نوشته بجنگد همیاری خواهد بود،و میان آنان دوستی و صمیمیت و نیکی به یکدیگر حاکم است نه تجاوز و گناه...» (۱)

 

این عهدنامه بحق از بهترین نوع خود در تاریخ آزادی ادیان است و تنها اعلامیه‏ای‏است در اعلان حقوق بشر که انسانیت در طول چندین قرن که بر او گذشته نظیر آن را ندیده است.تصور نمی‏کنم،یهود در طول تاریخ خود،در سایه هر گونه حکومتی که زندگی می‏کردند،-جز در قرن حاضر!-به چنان پیمانی دست‏یافته باشند.

 

براستی که انتظار می‏رفت،از این بزرگواری پیامبر نهایت قدردانی بکنند و زیر پرچم محمد (ص) در آیند و با شخصیت والای او صمیمانه رفتار کنند.بویژه در مورد دینی که آیین یهود بدان بشارت می‏دهد، و رسالت‏حضرت موسی را محترم شمرده است و به عنوان پیامی آسمانی مقدس و معتبر می‏داند و چیزی از مقام آن نمی‏کاهد،بلکه نهایت تایید را کرده و بزرگترین متمم و مکمل آن است.

 

همین یهودیان بودند که در ابتدا با همسایه‏های بت‏پرست‏خود از پیامبر مورد انتظار سخن می‏گفتند که تورات بدان بشارت داده است (۲) و آنان را به نزدیکی ظهور آن حضرت تهدید می‏کردند و خود را آماده می‏کردند تا از پیروان او باشند.و لیکن موقعی که پیامبر موعود ظاهر شد،و آنچه را که می‏خواستند خداوند در آن پیامبر نشان داد،همه چیز را نسبت‏به او فراموش کردند و در مقابل بزرگواری و عدالت او به دشمنی برخاستند و هر نوع پیمانی را که با او بسته بودند شکستند.

 

به هر حال،یهود شبه جزیره تصمیم گرفت که با تمام قوای خود به لشکر بت‏پرستان بپیوندد تا این که توده عرب،غرق در طوفان جهالت،فقر،ناامیدی و بی‏قانونی خود بماند،همچنان که قوی،ضعیف را بخورد و هیچ فردی از ساکنان آن سرزمین بر مال،جان و ناموسش امنیت نداشته باشد.براستی که یهودیان و هم بت‏پرستان نمی‏خواستند جامعه برای حق طبیعی خود نسبت‏به اقامه دولتی قیام کند که توده‏های پراکنده را متحد سازد و عدالت را در میان توده‏ها برقرار کند و آن جامعه و ملل دیگر را متوجه آفریدگار جهان سازد،آفریدگاری که بی‏شریک است و کسی جز او سزاوار پرستش نیست.اگر بگوییم که خطر یهود شبه جزیره برای دولت اسلامی کمتر از خطر قبایل بت‏پرست‏با همه فزونی جمعیت‏بت‏پرستان نبوده است،سخنی درست گفته‏ایم.خواننده به یاد دارد که دعوت کنندگان به جنگ از یهود بودند که نزد بت‏پرستان مکه و غطفان برای جنگ مدینه رفتند و در سال پنجم هجری بزرگترین نیروی کارآمد تا آن وقت را فراهم کردند و رودرروی مسلمانان قرار دادند و جنگ احزاب را به وجود آوردند.و هنگامی که یهود بنی قریظه در آن جنگ دیدند خطر بت‏پرستان قوت گرفته است و دایره حضورش در پیرامون اسلام مستحکم شده است فرصت آینده را غنیمت‏شمردند و پیمان خود را با پیامبر شکستند و به دشمنان او پیوستند و در دشوارترین شرایطی که پیامبر (ص) با آنها روبرو بود، با نفرات و ابزار به دشمن پیوستند تا ریشه خطر را از بیخ برکنند و نابود سازند.

 

وادی‌ خیبر جلگه وسیع حاصل¬خیزی در شمال مدینه، به فاصله سی‌و دو فرسنگی آن است که پیش از بعثت پیامبر، ملت یهود دژهای هفت¬گانه محکمی در آن ساخته بودند، آمار جمعیت آن¬ها بالغ بر بیست هزار بود.

 

پیمان شکنی یهود خیبر در جنگ احزاب، و نیز دعوت از سلاطین ممالک علیه اسلام، پیامبر را بر آن داشت که این کانون خطر را برچیند.

 

لذا در سال هفتم هجری پپس از آن که یامبر از حدیبیه (آن جایی که پیمان صلحی موقت را منعقد کرد) بازگشت،در حدود پانزده روز در مدینه ماند سپس فرمان داد که مسلمانان برای تسخیر آخرین مراکز یهود آماده شوند و به جانب قلعه‏های خیبر رهسپار شد و فرمود: فقط کسانی افتخار شرکت دراین نبرد را دارند که در صلح «حدیبیه» حضور داشته‌اند. پیامبر «غیله لیثی» را جانشین خود در مدینه قرار داد، و پرچم سفیدی به دست امیرالمؤمنین (ع) داد و فرمان حرکت صادر نمود.

 

در حالی که هزار و ششصد نفر نیروی منظم آن حضرت را همراهی می‏کردند،آنان همان افرادی بودند که روز حدیبیه با وی همراه بودند،پیامبر پس از سه روز راه،شب هنگام در اطراف دژهای خیبر فرود آمد.

 

ساکنان قلعه‏ها بنا به عادت خود بامدادان به قصد رفتن به مزارع خود بیرون شدند ولی وقتی لشکر اسلام را دیدند سخت ترسیدند و گفتند:«محمد با لشکر!»،سپس به دژهای خویش بازگشتند.

 

نام‌های دژهای هفت‌گانه «خیبر» به قرار زیر بود: ناعم، قموص، کتیبه، نسطاة، شق، وطیح، سلالم.

 

نخستین دژی که از خیبر به دست ارتش اسلام افتاد، دژ «ناعم» بود. پس از آن سربازان متوجه قلعه «قموص» که ریاست آن با «ابن ابی الحقیق»‌ بود شدند. در فتح این قلعه بود که «صفیه»، دختر «حیی بن اخطب» که بعدها در ردیف زنان پیامبر قرار گرفت، اسیر گردید.

 

این دو پیروزی بزرگ روحیه سربازان اسلام را تقویت کرد. پس از فتح قلعه‌های مزبور، سپاهیان اسلام به طرف دژهای «وطیح» و «سلالم» یورش آوردند. ولی مسلمانان با مقاومت سرسختانه یهود، روبرو شدند.

 

جنگ خیبر برای مسلمانان جنگ سرنوشت‏بود،پیش از این جنگ در دو جنگ گذشته مسلمانان وضع خوبی نداشتند.مسلمانان در جنگ احد به‏هزیمت رفتند و جز اندکی همه آنها از صحنه پیکار فرار کردند.در جنگ احزاب مدافع بودند.ترس دل همه را پر کرده بود (بجز کسانی که خداوند ترس را از آنان برداشته بود).

 

پیامبر از روال جنگ خوشحال نبود،چه آن که محاصره طول کشیده بود و کمکهای مواد غذایی کمیاب شده بود.دلیل این مطلب این که اینان در این جنگ گوشتهای خران اهلی را خوردند.اگر مدت بیشتری طول کشیده بود و امکان پیروزی بر دشمن نمی‏یافتند،مسلمانان در آینده‏ای نزدیک ناچار به عقب‏نشینی و رفع حصر می‏شدند.

 

در این ایام، حالت سر درد شدیدی که گهگاه به سراغ پیامبر(صلی الله علیه وآله) می آمد به او دست داد، به گونه ای که یکی دو روز نتوانست از خیمه بیرون آید، (طبق تواریخ معروف اسلامی) «ابوبکر» پرچم را به دست گرفت و با مسلمانان به سوی لشکر «یهود» تاخت، اما بی آنکه نتیجه بگیرد بازگشت، بار دیگر «عمر» پرچم را به دست گرفت و مسلمانان شدیدتر از روز قبل جنگیدند، ولی بدون نتیجه بازگشتند.

 

این خبر به گوش رسول خدا(صلی الله علیه وآله) رسید، فرمود: اَما وَ اللّهِ لَأُعْطِیَنَّها غَداًرَجُلاً یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ، وَ یُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، یَأْخُذُها عَنْوَةً: «به خدا سوگند فردا پرچم را به دست مردی می سپارم، که او، خدا و پیامبرش را دوست می دارد، و خدا و پیامبر نیز او را دوست می دارند، او قلعه را با قدرت فتح خواهد نمود».

 

مورخان منصفی مثل ابن هشام و ابوجعفر طبری جریان فتح خیبر را در سیره خودشان آورده‌اند.

 

برخی معتقدند که محمدبن مسلم خبیر را فتح کرد که مورخان آن را افسانه‌ای بیش نمی‌دانند. این افسانه تاریخی با حدیث متواتری که از پیامبر درباره فتح خبیر توسط علی (ع) نقل شده مخالف است فرمود:

 

«حلبی» و «ابن اثیر» سیره نویسان معروف می‌گویند:

 

«در این‌که مرحب به دست علی (ع) از پای درآمد، شکی نیست.»

 

مردم آن شب را در این زمینه با هم صحبت می‏کردند و از هم می‏پرسیدند پیامبر (ص) پرچم را به چه کسی خواهد داد؟و چون صبح شد مردم گرد پیامبر جمع شدند و هر کدام امیدوار بودند که پرچم به او داده شود،پیامبر فرمود:علی بن ابی طالب کجاست؟گفتند یا رسول الله او از درد چشم رنج می‏برد.فرمود: کسی را بفرستید بیاید.پس علی را آوردند،پیامبر آب دهان به چشمانش مالید و دعا کرد و او شفا افت‏به طوری که گویی اصلا دردی نداشته است.

 

پس پرچم را به علی داد،و علی عرض کرد یا رسول الله،آیا با آنها بجنگم تا مثل‏ما مسلمان شوند،پیامبر فرمود:پیش از جنگیدن پیکی نزد آنان بفرست و بعد آنها را به اسلام دعوت کن و آنان را از حق خداوند بر ایشان آگاه ساز.به خدا سوگند هر گاه خداوند فردی را به وسیله تو هدایت کند بهتر است از شتران سرخ‏مویی که مال تو باشند و تو آنها را در راه خدا انفاق کنی‏» (۳).

 

علی پرچم به دست لشکر را رهبری می‏کند.بر خلاف اصول و مقرراتی که بایستی در جنگها مراعات شود،او پیشاپیش لشکر می‏رود.سلمة بن اکوع می‏گوید:«به خدا سوگند او با پرچم بیرون شد در حالی که نفس می‏زد و بسرعت گام برمی‏داشت.و من در پی او حرکت می‏کردم تا اینکه پرچمش را در زیر آن دژ در تلی از سنگها فرو برد،یهودیی از بالای آن دژ اطلاع یافت،گفت تو کیستی؟گفت منم علی بن ابی طالب،یهودی گفت:شما برترید اما به عنوان وحی به موسی نازل نشده است!سلمه می‏گوید علی برنگشت تا این که خداوند به دست وی آن دژ را فتح کرد» (۴).

 

سلمه می‏گوید:مرحب یهودی در حالی که رجز می‏خواند و مبارز می‏طلبید به جانب علی آمد پس،علی ضربتی بر او وارد کرد که سر او را شکافت و او را از پا در آورد و باعث فتح قلعه شد (۵) از ابی رافع خادم رسول الله نقل شده است که او گفت:

 

به همراه علی بن ابی طالب-موقعی که رسول خدا او را با پرچم خود گسیل داشت-بیرون رفتیم وقتی که به نزدیک قلعه رسید،اهل آن قلعه بیرون شتافتند،علی با آنان به جنگ پرداخت،مردی از یهود ضربتی بر او حواله کرد سپر علی از دستش افتاد و او دست‏به دری که نزدیک دژ بود برد و آن را به جای سپر خود به کار برد،آن در در دست وی بود تا جنگ پایان گرفت.هفت نفر که من هم هشتمین آنها بودم سعی کردیم که آن در را از این رو به آن رو کنیم نتوانستیم‏» (۶).

 

براستی یورش علی بر یهودیان قلعه بیش از هر چیز به تندبادی شبیه بود،یهودیان پس از آن جنگ داغ، به دنبال کشته شدن پهلوان یهود،یعنی مرحب،طولی نکشید که به قلعه خود پناه بردند و درب ضخیم آن را بستند.

 

طبیعی بود که یهودیان با ورود به قلعه و بستن دربهای آن،چاره‏ای برای دفاع از خود بیندیشند چرا که ایشان در جنگ رو در رو شکست‏خوردند،و لیکن آن کار هم چاره‏ساز آنان نشد،چه آن که علی و لشکریانش موفق به ورود به قلعه آنان شدند و آن را فتح کردند.علی چگونه موفق به گشودن آن درب عظیم شد؟آیا او تنها از دیوار بالا رفت و یا لشکریانش به همراه او از دیوار به داخل قلعه وارد شدند و آن درب را از داخل باز کردند؟این امکان دارد ولی مورخان و محدثان،تا آن جا که من اطلاع دارم،متذکر نشده‏اند که کسی از مسلمانان در آن جنگ با بالا رفتن از دیوار وارد دژ شده باشد.یا این که علی با قدرتی غیر عادی توانسته است در قلعه را از جای بر کند چنان که بعضی از روایات برای ما بازگو می‏کنند؟آن نیز به طور جدی امکان پذیر است.چه در همان روز معجزه شفای چشمان علی (ع) با آب دهان مبارک پیامبر تحقق یافت،و شاید کندن آن درب معجزه دیگری بوده است که در آن روز به وقوع پیوسته است.و ای بسا این درب همان باشد که به گفته ابو رافع هنگامی که سپر علی (ع) از دست افتاد، آن را سپر قرار داد.

 

هنگامی که علی وارد قلعه یهودیان شد توان دفاعی آنان تمام شده بود.دیگر ممکن نبود پس از شکست نخستین،در جنگ رو در روی دومی،طرفی ببندند.البته آن دژ به دست مسلمانان فتح شد،در حالی که هنوز آخر لشکر به اولش نپیوسته بود!

 

پس از آن قلعه،دیگر قلعه‏های خیبر به دنبال آن و پس از سقوط دژ ناعم سقوط کردند به طوری که نزدیک بود تمام منطقه خیبر از آن دولت اسلامی شود.

 

پس از فتح خیبر، یهودیان تقاضا کردند در سرزمین خیبر سکنی گزینند اما نیمی از درآمد آن را به مسلمانان بپردازند و پیامبر آن را پذیرفت.

 

-------------------

 

۱-حیات محمد،نوشته محمد حسین هیکل،ص ۲۲۲.


۲-در سفر تثنیه فصل ۱۸:«برای آنان (اسراییلیها) پیامبری از میان برادرانشان،عرب (چون اسماعیل پدر عرب برادر اسحاق پدر اسراییلیهاست) مانند تو (مثل موسی در این که او صاحب شریعت تازه‏ای است) بر می‏انگیزم،و سخنم را در دهان او قرار می‏دهم (پس از پیش خود سخن نمی‏گوید بلکه عین کلمات خدا را به زبان می‏آورد.و این است امتیاز قرآن) پس به آنچه من توصیه می‏کنم او بدان توصیه می‏کند و هر انسانی که سخن مرا گوش ندهد،سخنی را که پیامبر به نام من به زبان می‏آورد،من مؤاخذه می‏کنم.


۳-صحیح بخاری ج ۵ ص ۱۷۱ و صحیح مسلم ج ۱۵ ص ۱۷۸-۱۷۹.

 

 

۴-سیره ابن هشام،ج ۲ ص ۳۳۵.

۵-مستدرک حاکم ج ۳ ص ۲۸-۲۹.

۶-سیره ابن هشام،ج ۲ ص ۳۳۵.



ابنا