شناخت وهابیت ؛ تاریخچه و تحولات و افکار

فصل اوّل: تاریخچه وهابیت
مسلک وهابی منسوب به شیخ محمد فرزند"عبدالوهاب"نجدی است و این نسبت از نام پدر او"عبدالوهاب"گرفته شده است.
به گفته برخی از دانشمندان، علت اینکه این مسلک را بنام خود شیخ محمد نسبت نداده اند یعنی"محمدیه"نگفته اند. این است که مبادا پیروان این مذهب نوعی شرکت با نام پیامبر (ص) پیدا کنند. و از این نسبت سوء استفاده نمایند.
شیخ محّمد در سال 1115 هجری قمری در شهر"عُیینَه"از شهرهای"نجد"تولد یافت. پدرش در آن شهر قاضی بود. شیخ از کودکی به مطالعه کتب تفسیر و حدیث و عقاید سخت علاقه داشت، و فقه حنبلی را نزد پدر خود که از علماء حنبلی بود، آموخت.
وی از آغاز جوانی بسیاری از اعمال مذهبی مردم"نجد"را زشت می شمرد در سفری که به زیارت خانه خدا رفت بعد از انجام مناسک به مدینه رهسپار شد در آنجا توسل مردم را به پیامبر در نزد قبر آن حضرت انکار کرد سپس به نجد مراجعت نمود و از آنجا به بصره رفت به این قصد که از بصره به شام رود، مدتی در بصره ماند و با بسیاری از اعمال مردم به مخالفت پرداخت، ولی مردم بصره وی را از شهر خود بیرون راندند. در راه میان"بصره و شام"زبیر نزدیک بود از شدت گرما و تشنگی و پیاده روی هلاک شود، اما مردی از اهل زبیر می خواست از زبیر به شام سفر کند ولی چون توشه و خرج سفر به اندازه کافی نداشت مقصد را عوض کرد و رهسپار شهر احسا شد و از آنجا آهنگ شهر حریمله از شهرهای نجد را نمود.‏
در این هنگام که سال 1139 بود، پدرش عبدالوهاب از عینبه به حریمله انتقال یافته بود.
شیخ محمد، ملازم پدر شد و کتابهایی نزد او فرا گرفت و به انکار عقاید مردم نجد پرداخت به این مناسبت میان او و پدرش نزاع و جدال در گرفت همچنین بین او و مردم نجد منازعات سختی رخ داد و این امر چند سال دوام یافت تا اینکه در سال 1153 پدرش شیخ عبدالوهاب از دنیا رفت.
شیخ محمد پس از مرگ پدر به اظهار عقاید خود و انکار قسمتی از اعمال مذهبی مردم ادامه داد و جمعی از مردم حریمله از او پیروی کردند و کار وی شهرت یافت وی از شهر حریمله به شهر عینبه رفت، رییس وقت عینبه عثمان شیخ محمد نیز در مقابل اظهار امیدواری کرد که همه اهل نجد از عثمان بن حمد اطاعت کند.
خبر دعوت شیخ محمد و کارهای او به امیر احسا رسید، وی نامه هایی برای عثمان نوشت که نتیجه اش این شد که عثمان عذر شیخ محمد را خواست.
شیخ محمد به او پاسخ داد که اگر مرا یاری کنی تمام نجد را مالک می شوی، اما عثمان از او اعراض کرد و او را از شهر عینبه بیرون راند.
شیخ محمد در سال 1160 پس از آنکه از عینبه بیرون رانده شد رهسپار درعیه از شهرهای معروف نجد گردید. در آن وقت امیر درعیه محمد بن مسعود (جد آل مسعود) بود وی به دیدن شیخ رفت و عزت و نیکی را به او مژده داد. شیخ نیز قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را بوی بشارت داد و بدین ترتیب ارتباط میان شیخ محمد و آل مسعود آغاز گردید.

یکی از بزرگترین نقاط ضعف برنامه زندگی شیخ این است که با مسلمانانی که از عقاید کذایی او پیروی نمی کردند، معالمه کافر حربی می کرد و برای جان و ناموس آنان ارزشی قایل نبود.
جنگهایی که وهابیان در نجد و خارج نجد از قبیل یمن و حجاز و اطراف سوریه و عراق راه انداختند برهمین پایه بوده، هر شهری که با جنگ و غلبه بر آن املاک خود قرار می دادند و الّا به غنایمی که بدست می آوردنداکتفاء می کردند.
کسانی که با عقاید او موافقت می کردند و دعوت او را می پذیرفتند باید با او بیعت می کردند و اگر کسانی به مقابله برخیزند باید کشته شوند و اموالشان تقسیم گردد، طبق این رویه از اهالی قریه مضول در شهر احسا سیصد مرد را به قتل رسانیدند و اموالشان را به غارت بردند.
شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت. و پس از شیخ محمد پیروان او به همین روش ادامه دادند مثلاً در سال 1216 امیر مسعود و هابی سپاهی مرکب از بیست هزار مرد جنگی تجهیر کرد و به شهر کربلا حمله ور شد. کربلا در این ایّام در نهایت عظمت و شرف بود. زایرین ایرانی و ترک و عرب بدان روی می آوردند، مسعود پس از محاصره شهر سرانجام وارد آن گردید و کشتار سختی از ملاضمین و ساکنین آن نمود.
سپاه وهابی در شهر کربلا رسوایی به بار آورد و پنج هزار تن را به قتل رسانیدند پس از آن به طرف خزینه های مردم امام حسین (ع) حمله ور شده و اموال آنرا به غارت بردند.
از زمانیکه شیخ محمد بن عبدالوهاب عقاید خود را ابراز و مردم را به پذیرفتن آنها دعوت کرد، گروه زیادی از علمای بزرگ به مخالفت با عقاید او پرداختند، نخستین کسی که به شدت با او مخالفت برخاست پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب بودند که هر دو از علمای حنبلی محسوب می شوند.
در خاتمه این فصل باید دانست که شیخ محمد بن عبدالوهاب مبتکر و آورنده عقاید وهابیان نیست بلکه قرنها قبل از او این عقاید بصورتهای گوناگون از افرادی مانند ابن تیمیه و شاگرد او ابن القیم اظهار شده است ولی بصورت مذهب تازه ای در نیامده و طرفداران زیادی پیدا نکرده بود.
ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم معروف به ابن تیمیه از علمای حنبلی که در 728 هجری قمری در گذشته است.
وی عقاید و آرایی برخلاف معتقدات عموم فرقه های اسلامی اظهار می داشت و پیوسته مورد مخالفت علمای دیگر قرار داشت و به عقیده محققین همین عقاید بعداً اساس معتقدات وهابیان را تشکیل داده است.
در مقابل عقاید ابن تیمیه از طرف علماء اسلام، بالاخص علماء اهل سنت دو کار صورت گرفت:

1) نقد عقاید و آراء او و تألیف کتب فراوان از جمله این کتب:
ـ شفاء السقام فی زیارة قبر خیر الا نام ـ نویسنده تقی الدین سبکی.
ـ دفع الشبهه ـ تقی الدین المصنی و...
2) مراجع فتوی اهل تسنن در عصر ابن تیمیه به تفسیق و تکفیر وی برخاسته و او را بدعت گذاری می دانستند.
غایله ابن تیمیه با مرگ او در سال 728 در زندان شام فروکش کرد و شاگرد معروف او ابن القیم هر چند به ترویج افکار استاد خود پرداخت ولی آثاری از آن باقی نبود تا اینکه فرزند عبدالوهاب تحت تأثیر افکار این تیمیه قرار گرفت و آل مسعود برای تحکیم پایه های امارت خود در منطقه نجد به حمایت از او برخاستند و باعث زنده شدن و رشد این افکار گردید و متأسفانه باعث ایجاد فرقه ای جدید در جامعه مسلمین گردید.

فصل دوّم: خلاصه ای از افکار فرقه وهابیت
بحث اوّل: وهابیان و تعمیر قبور اولیاء خدا:
از مسایلی که وهابیان درباره آن حساسیت خاصی دارند مسأله تعمیر قبور و ساختن بنا بر روی قبور پیامبران و اولیاء الهی و صالحان است.
برای نخستین بار این مسأله را ابن تیمیه و شاگرد معروف او ابن القیم عنوان کرد و بر تحریم ساختن بناء و لزوم ویرانی آن، فتوی داده اند:
یجبُ هَدْمُ المشاهِدِ التّی بُنیت علی القُبور، و لایُجوزُ ابقاءَهابَعد القدرةِ علی هَدُمِها و إبطالُما یومّا و احداً.
ترجمه: ویران کردن بنایی که روی قبور ساخته شده است، واجب است و سپس از قدرت بر ویران کردن آن، ابقاءاش بهمان صورت حتی یک روز هم جایز نیست.
در سال 1344 هجری قمری که سعودیها بر مکه و مدینه و اطراف آن تسلط پیدا کردند، به فکر افتادند که برای تخریب مشاهر بقیع و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر مستمسکی بدست آوردند و با گرفتن فتوا از علماء مدینه، راه تخریب آنرا هموار کنند، از این جهت قاضی القضات نجد سلیمان بن بلیهد را روانه مدینه کردند که وی مسایل مورد نظر آنان را از علماء آنجا استفتاء کند، از این جهت او سؤالها را به گونه ای طرح کرد که پاسخ آنها مطابق با نظریه وهابیان در خود سؤال گنجانیده شده بود، قسمتها از سؤالها به شرح ذیل است:
سؤال:
علماء مدینه منوره که خدا فهم و دانش آنان را زیاد کند درباره ساختن بناء بر قبور، و مسجد قرار دادن آن چه می گویند، آیا جایز است یا نه و اگر جایز نیست و به شدّت در اسلام ممنوع می باشد، آیا تخریب و ویران کردن و جلوگیری از گزاردن نماز در کنار آن لازم و واجب است یا نه؟
اگر در یک زمین وقفی مانند بقیع که قبه و ساختمان بر روی قبور مانع از استفاده از قسمتهایی است که روی آن قرار گرفته است. آیا این کار غصب قسمتی از وقف نیست که هر چه زودتر باید رفع گردد و تا ظلمی که بر مستحق شده است از بین برود.
علماء مدینه در محیط پر از ارعاب و تهدید به سؤال شیخ چنین پاسخ گفتند:
بناء بر قبور بطور اتفاِ ممنوع است. به گواهی احادیثی که بر ممنوعیت آن دلالت می کنند بدین جهت گروهی بر تخریب و ویران کردن آن فتوی داده اند و در این مطلب به حدیثی که ابی الهیاج از علی نقل کرده است استناد جویند که به او فرمود: من تو را بر کاری مبعوث می کنم که رسول خدا مرا برای آن برانگیخت، هیچ تصویری را نمی بینی مگر اینکه آنرا محو کن و قبری را مشاهده نمی کنی مگر اینکه آنرا مساوی و برابر بنما.
بطور خلاصه می توان گفت وهابیان درباره تعمیر قبور غالباً به دو دلیل تکیه کرده اند:

1ـ اتفاِ علماء اسلام بر تحریم آن.
2ـ حدیث ابی الهیاج از امیرالمؤمنان علی (ع).

تحلیل دلیل وهابیان:
برای بررسی دقیق دلیل وهابیان، آنرا با قرآن محک می زنیم و سپس اجماع علماء و سیره مسلمین و حدیث ابی الهیاج را مورد بررسی قرار می دهیم.

الف) نظریه قرآن درباره تعمیر قبور
آیه ای که بطور خاص در این موضوع وارد شده باشد وجود ندارد امّا از کلیات بعضی آیات می توان حکم مسیله را به دست آورد.
"وَ من یُعّظِم شعایِرَ اللهِ فانّها مِن تَقْوَی القُلوب.
هر کس شعایر الهی را تنظیم و بزرگ شمرد به درستی آن نشانه تقوی دلهاست.
مقصود از شعایر خدا چیست
شمایر جمع شمیر، و به معنای علامت و نشانه است و مقصود از آن در این آیه نشانه های دین خداست.
لذا هر آنچه که شمار و نشانه دین الهی است بزرگداشت آن مایه تقواست و مسلماً انبیاء و اولیا الهی از بزرگترین نشانه های دین خدا هستند زیرا وسیله ابلاغ دین و گسترش آن در بین مردم بوده اند و یکی از طرِ بزرگداشت آنها حفظ آثار و قبور آنهاست.

ب) سیره مسلمین و اجماع ادعا شده در مورد تعمیر قبور:
پیامبرانی که در شبه جزیره مدفون شده دارای بارگاه و قبه بودند و در حال حاضر قسمتی از آن به همان شکل قبلی باقی است.
در خود مکه قبر اسماعیل و مادرش هاجر در حجر قرار گرفته است و قبور ابراهیم خلیل، اسحاق و یعقوب و یوسف همگی در فلسطین اشغالی است و دارای بنا هستند و مسلمانان در طول تاریخ دستور تخریب اینها را نداده اند و اگر واقعاً تعمیر قبور از نظر اسلام و مسلمانان حرام بود باید مسلمانان اقدام به تخریب آن می کردند و حال آنکه نه تنها تخریب نکردند بلکه تجدید بنا نیز کرده اند و این داّل بر بطلان دلیل وهابیان است زیرا اگر این سیره مقبول نبود باید توسط پیامبر و ایمه و... مورد اعتراض قراری گرفت و عدم اعتراض به آن نشانه جواز تعمیر قبور است.
بعلاوه چگونه می توان ساختن بناء بر قبور را حرام دانست در حالیکه مسلمانان پیامبر گرامی را در اطاقی که عایشه در آن زندگی می کرد دفن کردند و ابوبکر و عمر نیز در کنار حضرت دفن شدند و در زمانهای مختلف بر آن عمارتها می ساختند.
حال با این سیره قطعی وهابیان چگونه ادعای اتفاِ علماء اسلام بر تحریم قبور را دارند.

ج) بررسی حدیث ابی الهیاج
برای بررسی حدیث ابتداء آن را نقل می کنیم
"حَدّثنا یحیی بن یحیی و ابوبکر ابی شَیبه و زُهبُر بنُ حرب.
قال: یحیی اَخبرنا و قالَ الاخران، حدّثنا وکیعٌ عن سفیان
عن حبیب بن اُبّی ثابت عن اَبی وایل عن ابی الّهیاج الاسری.
قال لی علی بن ابی طالب اَلا اَبْعَثُک علی ما بَعَثنی علیه
رسولُ الله (ص) أن لاتَدَعَ تِمْثا لاً الاّ طَمستَه و لاقبراً
مُشْرِفاً الاّ سَوّیته.
مؤلف صحیح مسلم از سه نفر به نامهای یحیی و ابوبکر و زهیر نقل می کند که وکیع از سفیان از حبیب از ابی وایل از ابی الهیاج نقل می کنند که علی به ابی الهیاج گفت ترا به سوی کاری بر انگیزم که پیامبر خدا مرا بر آن برانگیخت تصویری را ترک مکن مگر اینکه آن را محو کنی و نه قبر بلندی را مگر این که آن را مساوی و برابر نسازی.
بعد از نقل حدیث آن را از نظر سند و دلالت مورد بررسی قرار می دهیم:

1) سند حدیث
در سند حدیث افرادی نظیر وکیع، سفیان الثوری، حبیب بن ابی ثابت وجود دارد.
حافظ ابن حجر عقلانی در کتاب تهذیب التهذیب این افراد را مورد انتقاد قرار داده است.
از امام احمد حنبل درباره وکیع نقل می کند
"انه اخطاء فی خمص ماةِ حدیث.
درباره سفیان ثوری از ابن مبارک نقل می کند.
"حَدَثَ سفیانُ بحدیث فجیُته و هو یُدِلّسه فلما رانی استحیی.
سفیان حدیث می گفت ناگهان من رسیدم دیدم که در حدیث تدلیس می کند وقتی مرا دید خجالت کشید.
درباره حبیب ابن ابی ثابت از ابی حبان نقل می کند که:
کان مُدّلسنا
درباره ابی وایل می گویند: وی از نواصب و از منحرفان از امام امیر مؤمنان علی (ع) بود.
باتوجه به مطالب فوِ در صحت حدیث شک و تردید وجود دارد.

2) دلالت حدیث:
دلالت حدیث نیز مانند سند حدیث مخدوش می باشد زیرا محل استشهاد در حدیث جمله"و لاقبراً تشرفا الاّ سویته"است.
دو لفظ نیاز بدقت دارد:
الف) مُشْرفاً
ب) سویته
الف) لفظ"مشرف"در لغت به معنی عالی و بلند آمده
"المُشرف من الاماکن المالی و المُطَلّ علی غیره"
مشرف، مکان بلند و مسلط بر دیگری است.
صاحب قاموس می فرماید:
"الشَرَف محرکة: المُلّو و مِنَ البیر سَنامُه.
شرف با حرکت راء: بلند و از شتر به قسمت کوهان آن می گویند.
در نتیجه لفظ مشرف به معنی مطلق بلندی و بالاخص آن بلندی که به شکل کوهان شتر باشد گفته می شود.
ب) لفظ"سویته"در لغت، مساوی قرار دادن و برابر کردن و کج و معوج را راست کردن است.
با عنایت به توضیح فوِ در حدیث دو احتمال وجود دارد.

1) حضرت به ابی الهیاج دستور داد که قبرهای بلند را ویران کند و آنرا با زمین یکسان سازد.
این احتمال همان نظری است که وهابیان بدان تمسک شده اند که از جهاتی مردود است.
اولاً: لفظ سویته به معنی ویران کردن نیامده است و الاّ باید در حدیث امام می فرمود:
"و لاقبراً مشرفا الا سویته بالارض".
یعنی آنرا با زمین یکسان نمایی.
در صورتیکه امام چنین لفظی در حدیث نفرمودند.
ثانیاً: اگر مقصود همان چیزی باشد که وهابیان ادعا کرده اند چرا احدی از علماء اسلام بدان فتوی نداده است!
دلیل این امر روشن است زیرا برابری قبر با زمین برخلاف سنت اسلامی است، و سنت اسلامی این است که قبر مقداری بلندتر از زمین باشد لذا تمام فقهای اسلام بر استجاب بلندی قبر از زمین به مقدار یک وجب فتوا داده اند.
"و ینوُبُ ارتفاعُ التراب فَوَِْ القبر بقدر شبر.
مستحب است که خاک قبر، به اندازه یک وجب از زمین بلندتر باشد.
2) مقصود از این که قبر را مساوی کن این است که روی قبر را صاف و هم سطح و یکنواخت ساز. در برابر قبرهایی که بصورت پشت ماهی و کوهان شتر ساخته می شوند.
در این صورت حدیث ناظر به این است که باید روی قبر صاف و مساوی باشد، نه به صورت پشت ماهی و کوهان شتر که در میان برخی از اهل تسنن مرسوم است و از چهار امام معروف اهل تسنن جز شافعی همگی به استجاب آن فتوی داده اند.
مؤید این نظر در بین کتب اهل سنت صحیح مسلم است که حدیث را تحت عنوان باب الامر بستویه القبر آورده و اگر مقصود این بود که قبرهای باب الامر بتخریب القبور و هویها.
بعلاوه اگر مقصود از سفارش این بود که قبه ها و ابنیه ای که روی قبرها قرار دارد ویران کند. چرا علی (ع) قبه های موجود در زمان حکومت خود را که بر روی قبور پیامبران الهی بود، ویران نکرد.
بر فرض که امام به ابی الهیاج دستور داده است که تمام قبرهای بلند را با زمین یکسان کند این دستور هرگز بر لزوم تخریب بناء و ساختمانی که روی قبرها قرار دارد. دلالت ندارد
زیرا امام فرمود:
"و لا قبراً الاّ سویته"
و نفرمود"و لابناء و لاقُبه الاّ سویتها"
در حالیکه سخن ما درباره خود قبر نیست بلکه بحث درباره بناها و ساختمانی است که روی قبر انجام گرفته است.

مبحث دوّم: وهابیان و زیارت قبور:
در بین فرق اسلامی گروه وهابی اصل زیارت قبور را حرام نمی دانند ولی سفر برای زیارت قبور اولیاء را حرام و ممنوع اعلام کرده اند امّا علماء اسلام به پیروی از آیات قرآن و احادیث مختلف زیارت قبور را تجویز کرده اند.
برای بررسی این بحث را در آیینه قرآن و احادیث می نگریم.

1) قرآن:
"وَ لاتُصَل علی اَحَد مِنُهم ماتَ اَبَداً و لاتَقُم علی قَبْرِه اِنّهُم کَفِرُوا باللهِ وَ رَسُولِهِ و ماتُوا وَهُمْ فاسِقُونَ.
برای کسی از آنان(منافقان)اگر بمیرد هیچ گاه نماز نگزار و بر قبر آنان برای طلب مغفرت نایست آنان به خدا و پیامبر او کفر ورزیده ودر حالیکه فاسق و بدکارندمرده اند.
آیه می فرماید درباره منافقین نماز نگزار و طلب مغفرت نکن، مفهوم آیه آنست که درباره غیر منافق اشکال ندارد.

2) حدیث:
رسول گرامی فرمود: زُورُا القبورَ فإنّها تُذَکِّرُکم الاخرةَ.
قبرها را زیارت کنید زیرا زیارت آنها، یادآوری آخرت می گرد.
خلاصه اینکه از قرآن و حدیث اصل جواز زیارت قبور بدست می آید و بعلاوه از احادیث فراوان می توان حکم به فضیلت زیارت قبور داد از جمله در مورد رسول خدا (ص) وارد شده است:
"زارالنبی قبَ اُمهِ فَبَکی و أبکی مَنِ حَوْلَه... إستاذنتُ ربیّ فی اَنْ ازُورَ قَبرها فاَذِنَ فَزوروُا القبور فإنها تُذکّرُکم الموتَ.
پیامبر قبر مادر خود را زیارت کرد و در کنار قبر او گریست و کسانی را که دور او بودند گریاند، و فرمود: از خدایم اجازه گرفته ام که قبر مادرم را زیارت کنم، شما نیز قبرها را زیارت کنید زیرا زیارت آنها مایه یادآوری خداست.
دلایل وهابیان بر تحریم سفر برای زیارت قبور:
دلیل مهمی که بر تحریم سفر برای زیارت قبور اقامه کرده اند حدیثی است که در صحاح نقل شده است.
راوی حدیث ابوهریره است که می گوید پیامبر فرمود:
"لاتُسَّثدُ الرحالُ الاّ إلی خلاثَهِ مساجدَ مَسجدی هذا وَمَسجُدِالحرام و مسجدِالاقصی".
بار سفر بسته نمی شود مگر برای سه مسجد، مسجد خودم، مسجدالحرام و مسجدالاقصی.
لفظ"الاّ"در این حدیث استثناء است و نیاز به مستثنی منه دارد لذا تقدیر انگونه می شود:"لامُتشَدُ الرحال الی مسجد منَ المساجد الاّ ثلاثةِ مساجدَ.
لذا مفاد حدیث این می شود که به هیچ مسجدی از مساجد بار سفر بسته نمی شود مگر به انی سه مسجد، نه اینکه بار سفر بسته شده برای هیچ مکانی ولو مسجد بنا شد جایز نیست.
در نتیجه هرگاه کسی برای زیارت پیامبران و اماملان و انسانهای صالح، بار سفر ببندد و هرگز مشمول نهی حدیث نخواهد بود. زیرا موضوع بحث، عزم سفر برای مساجد است و از میان تمام مساجد، این سه مسجد استثناء شده است. اما عزم سفر، برای زیارت مشاهر که از موضوع بحث بیرون است، داخل شهی نمی باشد.

بعلاوه این حدیث با صریح قرآن و سیره پیامبر مخالف است زیرا قرآن می فرماید:فَلَو لانَضَرَ مِنْ کُلِّ فِرقةِ منهم طایفهٌ رلیَتَفقَّهُوافِی الدّینَ وَ لیُنْذِرُوا قَوْمُهم إذا رَجَعُوا الیهم ولَعَلَّمُ یَحْذَرُون.
چرا از هر قبیله ای گروهی کوچ نمی کنند که دین را بیاموزند و قبیله خود را پس از بازگشت بترسانند شایدم نان بترسند.
این آیه کوچ کردن برای آموزش دین را جایز می داند بلکه بدان تشویق و ترغیب می نماید و مخالف مدعای وهابیان است.
همچنین سیره پیامبر گواه برآنست که در هرشنبه پیاده و سواره برای زیارت مسجد قبا می آمدند و فرزندعمر نیز چنین کرد.

مبحث سوّم: وهابیان و توسّل به اولیاء الهی:
از روزی که شریعت اسلام بوسیله پیامبر ابلاغ شد توسل به عزیزان درگاه الهی از جمله مسایلی است که بیان مسلمانان جهان رواج کامل دارد.
در این بین تنها بوسیله ابن تیمیه توسّل به اولیاء الهی مورد انکار قرار گرفت و سپس از دو قرن محمد بن عبدالوهاب راه او را پیمود و جریان انکار را تشدید کرد و آنرا نامشروع و بدعت دانست.
برای بررسی این مبحث شایسته است که آنرا در احادیث و سیره مسلمانان جستجو کنیم تا هرگونه شبهه ای دفع شود.
قبل از هر چیز باید دانست که توسل دو صورت دارد:

1) توسل به ذات اولیاء الهی
اللّهُم اِنی اَتَوسلُ الیک بِنبیّک مُحَمد (ص) أن تَقْضِیَ حاجَتی.
بارالها من به پیامبرت محمد (ص) توسل می جویم که حاجت مرا روا فرما.
2) توسل به مقام و قرب و نزدیکی آنها بدرگاه الهی مثل اینکه گفته شود:
اللّهم اِنّی اتوسَلُ الک بجاه مُحَمد (ص) و مرتبه و حقه ان تقضی حاجتی.
بارالها مقام و احترام محمد (ص) را که در نزد تو دارند وسیله ادای حاجتم قرار می دهم.
به نظر وهابی ها هر دو نوع توسل ممنوع و حرام است و با بررسی احادیث و سیره مسلمین درخواهیم یافت که این نظریه درست نیست.
احادیث: برای نمونه یک حدیث را ذکر می کنیم:
حدیث عثمان بن حنیف:
انّ رجلاً ضریرّا الی النبی (ص) فقال اُدعُ اللهَ أنَ یُعافِینَی فقالُ اِنْ یشیْتَ دَعَوْتُ و اِنْ یِشیتَ صَبَرتُ و هُو خیرٌ قال فَادْعُه فَاَمَره أنْ یَتوضا فَیُحِسنَ وُضؤه ویُصَلّی رَکْعَتینَ وَ یَدْعُو بِهذا الدُعاء: اللّهمِ إنّی أشألک، و اَتَوجّه إلیک بنبِّیِک مُحمد نبیّ الرحَمة یا محمدُ إنّی اَتِوجّه یک الی ربّی فی حاجتی.
لِتَقْضِی، أللّهم سُفّعه فّی، قالُ ابن حنیف فوالله ماقَفَرْقنا و قال بنا الحدیثُ حتّی دَخَلَ علینا کان لم یکُن به ضُر.
معنا: مرد نابینایی حضور پیامبر رسید و گفت از خداوند بخواه، به من عافیت بخشد، پیامبر فرمود:
اگر مایل هستی دعا کنم و اگر مایل هستی صبر کن که بهتر است مرد نابینا گفت دعا بفرمایید:
پیامبر به او دستور داد وضو بگیرد و در وضوی خود دقت کند و دو رکعت نماز بگذارد و این چنین دعا کند.
پروردگارا من از تو درخواست می کنم وسیله پیامبرت محمد پیامبر تو به خدایم متوجه می شوم تا خدا حاجتم را برآورده بفرماید پروردگارا شفاعت او را درباره من بپذیر...
در مورد این حدیث از نظر سند و دلالت باید بحث شود.

اما سند حدیث:
در اتقان و صحت سند حدیث سخنی نیست و پیشوای وهابیان ابن تیمیه نیز سند را صحیح خوانده و گفته است که مقصود از ابوجعفر که در سند حدیث است همان ابوجعفر خطمی است که ثقه است.
رفاعی نویسنده معاصر وهابی درباره این حدیث می گوید:
شکی نیست که این حدیث صحیح و مشهور است.
در نتیجه در سند حدیث جای بحث و مناقشه نیست.

دلالت حدیث:
از مضمون حدیث بدست می آید که پیامبر به فرد نابینا تعلیم داد که پیامبر رحمت را وسیله خود قرار دهد و به او توسل بجوید و از خدا بخواهد که حاجتش را برآورده سازد.
به عبارت واضح تر نابینا از خدا بوسیله نبی درخواست برآورده شدن حاجتش را نمود نه اینکه دعا و نبی را وسیله قرار دهد و اگر کسی این ادعا را کند لازمه اش در تقدیر گرفتن لفظ دعا است که عدم تقدیر اولی و صحیح است.
ولذا تلاش این گروه در توجیه حدیث و تقدیر لفظ دعا درست نیست و این مطلب که نابینا به خود نبی (ص) توسل جسته است از فقرهای مختلف حدیث بدست می آید از جمله

‏1ـ اللهّم إنی اَسْألُکَ وَاَتَوَجَه الیک بنبیک
بارالها از تو درخواست می کنم و به تو روی می آورم بوسیله پیامبرت.
در این فقره از حدیث نابینا بوسیله خود پیامبر خدا (بنبیک) به خداوند روی می آور.
2) محّمد نبی الرحمه.
در حدیث لفظ نبیک را با جمله محمد نبی الرحمه توصیف می کند تا دقیقاً منظور روشن گردد.
3) یا محمد انی اتوجه بک الی ربی.
لفظ"بک"می رساند که حضرت محمد (ص) را وجهه دعاء خود قرار داده نه دعای او را.
در مجموع تقدیر گرفتن لفظ دعاء در تمام فقرات و ردّ کردن توسلّ به خود پیامبر توسط رفاعی نویسنده معاصر وهابیت صحیح نیست.
شیخ منصور علی ناصف از علماء بزرگ قرن حاضر مصر و مؤلف"التّاجُ لِلُا صُولِ فی احادیثِ الرسول پیرامون حدیث مطالبی دارد.
وی پس از نقل حدیث و تصدیق صحت آن از طریق قرمؤی و ابن ساجه می نویسد:
"این نصوصِ صحیح ما را به صحت توسل به صالحان رهبری می کند و نشان می دهد که نه تنها توسل جایز است بلکه مستحب و خواسته شده است.
ما در کتاب نیت، داستان توسل گروهی را که در غار محبوس شده بودند به اعمال صالح خود نقل کردیم، هرگاه توسل به عمل صالح صحیح و پا برجا شد، توسل به صالحان که مبدأ و مصور اعمال صالح می باشند به نحو شایسته صحیح تر خواهد بود.
انصاف و پیروی از حق بهتر از پیروی از مذهبی است که انسان انتخاب کرده است و بازگشت به حق فضیلت است.

سیره مسلمین در مسأله توسلّ:
سیره مسلمین در زمان پیامبر و پس از او پیوسته بر توسلّ به ذات اولیاء الهی و مقام و منزلت آنها جاری بوده است و در این مورد می توان به احادیث معتبره رجوع کرد. از جمله این احادیث توسلّ عمر به عباس عموی پیامبر است.
حدیث از این قرار است:
"در سال و ماده وقتی قحطی به اوج خود رسید، محمد وسیله عباس طلب باران کرد، خداوند بوسیله او آنان را سیراب کرد. و زمین ها سرسبز گردید. پس عمر روبه مردم کرد و گفت:
به خدا سوگند عباس وسیله ما است بسوی خدا و مقامی نزد خدا دارد و...
صحیح نجاری اصل مطلب را به گونه ای دیگر نقل کرده است.
"عمر بن الخطاب در مواقع قحطی به عباس بن عبدالمطلب متوسل می گرددد و می گفت: پروردگارا ما در گذشته به پیامبرت متوسلّ می شدیم، و رحمت خود را می فرستادی اکنون به عموی پیامبرت متوسلّ می شویم، رحمت خود را بفرست، در این هنگام باران ریزش کرد و همگی سیراب شدند.
در مجموع باتمسک به احادیث و سیره مسلمین بطلان نظر وهابیان در این مورد نیز مشخص شد.

مبحث چهارم: وهابیان و تبرکّ و استشفاء به آثار اولیاء
وهابیان تبرک به آثار اولیاء را شرک می دانند و کسی که محراب و منبر و ضریح پیامبر را ببوسد مشرک می خوانند گرچه در آن عمل هیچگونه الوهیتی نباشد بلکه عشق به پیامبر سبب این اعمال شده باشد.
برای بررسی بطلان این عقیده در قرآن و احادیث و سیره مسلمین سیری خواهیم داشت.

1ـ قرآن کریم
"اذهبوا بقیصی هذا فالقوه علی وجه ابی یات بصیراً.
یوسف می گوید: پیراهن مرا ببوید و بر صورت پدرم بیفکنید تا او بینایی خود را باز یابد.
یعقوب نیز پیراهن یوسف را بر دیدگان خود افکند و بینایی اش را بدست آورد لذا قرآن می فرماید:
فلما ان جاء البشیر القاه علی وجهه فارتو بصیراً.
با این آیات روش و عمل یعقوب که از پیامبران الهی است آیا تبرکّ و استشفاء به آثار اولیاء شرک است!

2ـ احادیث
بررسی زندگانی پیامبر بروشنی گواه بر این مطلب است که یاران آن حضرت در تبرکّ جستن به آب وضوی پیامبر از یکدیگر سبقت می گرفتند.
در این مورد احادیث موجود در دو منبع مهم اهل سنت را مورد بررسی قرار می دهیم:
الف) نجاری در جریان صلح حدیبیه می نویسد:
هرگاه پیامبر وضو می گرفت، یاران او برای ربودن قطرات آب وضوء آن حضرت بر یکدیگر سبقت می گرفتند.
همچنین نجاری درباره صفات پیامبر از وهب بن عبدالله نقل کرده است که مردم دستهای پیامبر را به صورت خویش می کشیدند وی نیز دست آن حضرت را گرفته و به صورت خود کشیدم و دست او خوشبوتر از مشک بود.
ب) مسلم در کتاب خود در این مورد می گوید:
پیامبر سر خود را می تراشید و یاران او در اطراف او بودند و هر تاری از موی او در دست یکی از آنان بود.

3ـ سیره مسلمین
ذکر خلاصه ای از سیره مسلمین در این مورد بطلان نظر وهابیان را به اثبات خواهد رساند.
الف) دخت گرامی پیامبر پس از درگذشت و دفن پیامبر گرامی، در کنار قبر وی ایستاد و مقداری از خاک قبر را برداشت و به صورت گذاشت و گره کرد و دو شعر را سرود.
"ماذا عَلَی من شَمَّ تُرْبَةَ احمدَا***اُن لایَشُمَ مَدی الزمانِ غَوالیاً
چه می شود بر آن کسی که خاک قبر احمد را ببوید، دیگر تا زنده است مشکهای گران قیمت را ببوید.
"مُبْعتَ عَلَیّ مَصایب لوانها***مُّبعت علی الایام میژن لیالیا
مصیبت هایی بر من وارد شد که اگر بروزهای روشن وارد می شد به شب تار تبدیل می شدند.
ب) امیر مؤمنان علی (ع) می گوید:
سه روز از دفن پیامبر گذشته بود که عرب بیابانی آمد و خود را بر قبر پیامبر افکند و خاک قبر او را بر سر خود پاشید و شروع به سخن گفتن با پیامبر کرد و گفت ای پیامبر خدا سخن گفتی ما نیز شنیدیم، حقایق را از خداوند گرفتی ما نیز از تو گرفتیم از جمله چیزهایی که خداوند بر تو نازل کرده است این اتس:
وَلَو انّهم إذ ظَلَمو انفُسَهمُ.
من نیز بر خویشتن ستم کرده ام برای من از خدا طلب آمرزش بفرما ناگهان ندایی شنید که گناهان تو بخشیده شد.
نکته مهم: این همه نقلهایی که در مورد تبرک و استشفاء به آثار اولیاء در کتب تاریخی آمده است هیچگاه نمی تواند دروغ و بی اساس باشند.
و بر فرض بی پایگی و دروغ این نقلها، باز هر مقصود ما گواهی می دهند زیرا اگر چنین کارهایی شرک و بدعت و یا نامشروع و حرام به شمار می رفت هرگز دروغ پردازان آنها را به شخصیت های اسلامی نسبت نمی دادند زیرا افراد دروغگو در زمینه هایی دروغ پردازی می کنند که مورد پذیرش جامه باشد تا مردم سخن آنها را بپذیرند و هرگز اینگونه کارها را به صالحان نسبت نمی دهند. زیرا در این صورت با مقاومت و عدم پذیرش مردم روبرو می شوند.




پایگاه خبری -تحلیلی اهل البیت (ابنا)