تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی

نویسنده: رسول جعفریان
تاریخ انتشار: سه شنبه 1 اسفند 85
چکیده:
آیا تمسک به حدیث رسول (ص) با «حکمت» به معنای جریان عقلی در تاریخ اسلام، سازگار است یا خیر؟ به نظر می رسد دو مکتب در این ارتباط وجود دارد. نخست مکتبی که تحت عنوان مذهب اهل حدیث شناخته شده و بر این باور است که پیروی از حدیث و تمسک به کتاب و سنت، با رها کردن عقل برای اندیشیدن سازگاری ندارد. در این مکتب اصل چنین است که همه چیز را باید از حدیث گرفت و تنها در دایره ظواهر پیش رفت. این جریان، مخالفان خود را اهل بدعت می نامد و آن را مفهومی شامل تمامی مخالفان مذهب اهل حدیث و حتی شامل سنیانی می داند که اهل کلام و رأی هستند. دایره این نگاه بسیار وسیع بوده و از فقه تا عقاید را شامل می شود.
دوم مخالفان آن نظریه که باید نامشان را طرفداران مکتب حکمت نامید. این جماعت تمسک به حدیث نبوی را مخالف با حکمت نمی دانند و راه کلام و عقل را در دین مفتوح می بینند. این دو جریان از زمان صحابه وجود داشته و حتی به نوعی باید گفت مبانی آن توسط برخی از صحابه طراحی شده است. در دوره نخست یعنی چند دهه اول، حتی کسانی که در آن روزگار حدیث را نمی پذیرفتند نوع تلقی شان از قرآن چنان بود که باید به ظواهر آن بسنده کرد و چیزی ضمیمه آن نساخت. بعدها که حدیث مقبولشان واقع شد باز هم حرکت ظاهربینی را ادامه دادند و این بار به صورت افراط به حدیث تمسک کردند. سمبل مکتب حکمت در میان صحابه امام علی (ع) است. امام علی (ع) دفاع از سنت و حکمت به صورت همراه و همزمان است. وی به رغم آن که به شدت طرفدار سیره نبوی و پیروی از آن است، اما بخش عمده چیزی که از آن به عنوان «حکمت» یاد می شود ریشه در آموزه های وی دارد. این مقاله عهده دار شرح این مطلب است که جریانی که جریان غالب در جهان اسلام در بخش اسلام سنی شده است، از دیرباز سنت را بهانه ای برای نفی حکمت قرار داده است، در حالی که جریانی دیگر، دقیقا روی این نکته پافشاری دارد که تمسک به سنت وقتی محقق می شود که جایی برای حکمت و تأمل در دین نماند. این بحث را عمدتا بر پایه کتاب شرح اصول اعتقاد اهل السنة و الجماعة از ابوالقاسم هبة الله بن حسن بن منصور طبری لالکایی (م 418) دنبال می کنیم.

تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی32 توصیه های اهل حدیث برای پرهیز از بکارگیری عقل سنت در اصطلاح شناخته شده آن، بر حدیث به معنای عام، شامل گفتار و رفتار رسول (ص) و از نظر شیعه همان گفتار و رفتار تمام معصومین است. البته اهل سنت، رفتار و اقوال صحابه را هم تالی تلو سخن رسول (ص) قرار می دهند و در عمل آن را جزو سنت می شمرند. از چه زمانی تعبیر «سنت» شهرت یافت؟ بر اساس تحقیقات انجام شده باید گفت، این تعبیر در زمانی شیوع یافت که برابر آن بدعت نهاده شد و بدین ترتیب سنت و بدعت در این تعریف چنان تعریف شدند که کاملا بر ضد هم هستند. بنابرین تا پیش از برآمدن نحله های مخالف سنت، از کلمه «سنی» برای نشان دادن یک گرایش استفاده نمی شد. سنت گرایی در این تعبیر خاص بر «اهل حدیث» اطلاق شد و اصولا اهل سنت و اهل حدیث به یک معنا بکار رفت. استفاده از این تعبیر یعنی سنت گرا، برای معرفی یک گروه مذهبی بر این اساس بود که گروه یاد شده صرفا به سنت ها یعنی احادیث پایبند هستند و از هر آنچه در مقابل یا در کنار آنهاست، پرهیز می کنند. به جای بدعت، گاه از اهل رأی و یا حتی اهل کلام استفاده می شد. در این تفسیر اهل رأی و متکلمان اهل بدعت شناخته می شوند. البته در معنای وسیع تر همه گروه های غیر اهل حدیث، به عنوان اهل بدعت شناخته شدند. معتزله و جهمیه و شیعه و خوارج و از این قبیل همه اهل بدعت بودند. یک نکته مهم در باره مجموعه «احادیثی» است که به عنوان حدیث رسول خدا (ص) شناخته می شود. در این باره ابهام های جدی وجود دارد. بسیاری از این احادیث مجعول و در شرایطی درست در میانه نزاع های مذهبی ساخته شده است.

در بسیاری از آنها علایم جعل چندان آشکار است که گویی می توان زمان جعل آنها را هم در فلان دهه خاص از قرن دوم یا سوم دریافت. بنابرین چشم داشتن به این که در این احادیث چه آمده و بر پایه آنها می توان حدود معرفت مجاز عقلی و فلسفی در اسلام را دریافت، چشمداشت بیهوده ای است. عمده حدیث را «اهل حدیث» جمع کردند که از اساس با آن گرایش میانه ای نداشتند. عجالتا این بحث را بیش از این دنبال نمی کنیم. در تفسیر از سنت، آنچنان که دلخواه «اهل حدیث» بود، روی سه ویژگی تکیه می شود: اول: تکیه بر حدیث به معنای آنچه به اعتبار حدیث نقل شده و نه تنها شامل رسول بلکه صحابه و تابعین و گزینشی که به عنوان سلف صالح صورت گرفته می شود. دوم: دوری از تعقل و تفکر و پذیرش ظاهر قرآن و حدیث. سوم جلوگیری از طرح نکات تازه و یافته های جدید و موضوعات نو. در این بخش، بدعت به هرچیز نوع اطلاق می شود. مفهوم مقابل آن، صرفا پیروی ظاهری از قرآن و حدیث است. آنچه مهم است «الحث علی الاتباع» و دوری از «التکلف و الاختراع» است. (شرح اصول: 1/23).

تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی33 لالکایی در مقدمه کتاب شرح اصول اعتقاد اهل السنه در باره شکل گیری جریان منازعه میان اهل حدیث و اهل حکمت شرح جالبی را از دید خود که یک عالم اهل حدیث است، آورده است. وی در این مقدمه، اصحاب مکتب عقل و حکمت را متهم می کنند که ایمان به آیات قرآن ندارند و تفسیر آن آیات را بر پایه درک سلف قبول ندارند و «آراء الحدیثه» خود را مبنای فهم قرآن قرار داده و این افکار قبول دارند و آراءشان را «حکمة و علما و حُجَجا و براهین» می دانند (شرح اعتقاد: 1/11). در مقابل، اصحاب حکمت، اهل حدیث را حشوی مذهب و مقلد تلقی می کنند و متقابلا اهل حدیث، افکار و اندیشه آنها را سردرگمی و افکار مخالف با شریعت قلمداد می کنند. از نظر اهل حدیثی مانند لالکایی دین اصحاب حکمت عبارت است از: انما دینه الصجاج و ا لبقباق و الصیاح و اللقلاق است (همان: 13). لالکایی معتقد است که معتزله عقایدشان را با زور شمشیر یا تبلیغ مخفیانه پیش برده اند (همان: 14-15) در حالی که عقاید اهل حدیث به صورت طبیعی نشر یافته است. اشاره لالکایی به رفتار مأمون است.
به نظر نویسنده این سطور تفاوتی میان روش مأمون برای نشر زورانۀ افکار معتزلی با مشی متوکل باز با روشی بدتر در نشر افکار اهل حدیث تفاوتی ندارد. اهل حدیث در شرح شکل گیری نظریه تاریخی اصحاب حدیث و اصحاب حکمت، بنا را بر این می نهند جریان اهل حدیث بر پایه عقاید صحابه و تابعین شکل گرفته و سپس در اثر ایجاد یک انحراف، جریان اصحاب حکمت درست شده است. عبارت لالکایی این است که پس از جریان اصحاب حدیث، نخستین بار بحث از قدر مطرح شد، اما جرأت بروز و ظهور نیافت و «مضت علی هذه القرون ماضون الاوّلون و الاخرون» تا این که این که جریان جدیدی از آنچه رسول الله بر آن بود منحرف شد و پیروان آن نحله «ابتدعوا من الادلة خلاف الکتاب و السنة». بعد هم این را دین و اعتقاد گرفتند. در این تصویر، هر نوع مناظره علمی که معمولا اصحاب حکمت پیشنهاد می کردند، کاری ناهنجار و مفسده انگیز بود. «فما جنی علی المسلمین جنایة أعظم من مناظرة المبتدعة». (همان، ص 19).

اهل حدیث از مناظره و مجادله بر سر مباحث اعتقادی پرهیز داشته آن را مصداق «یجادل فی الله بغیر علم» تفسیر می کنند. حتی تفسیر قرآن هم در این تصور گاه معنای «ضرب قرآن بعضه ببعض» پیدا می کند (همان، ص 129). به نظر می رسد باید در باره این روایت دقت بیشتری صورت گیرد. یکی از مسایل مهم، حدیث گرایی افراطی و فراوانی حدیث در قرن دوم است که تلاش می کند همه علوم اولین و آخرین را از این احادیث که بسیاری از آنها مجعول است اتخاذ کند. برای جبران کمبود روایت، اصحاب این مکتب تلاش کردند از چیزی به نام «اثر» بهره ببرند و بدین ترتیب در کنار «احادیث» «آثار» یعنی کلمات صحابه و تابعین هم گردآوری شد. طبعا مجموعه ها و موسوعه ها صخیم تر شد. تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی34 مستندات نبوی: مجموعه ای عظیم از حدیث نبوی (با ارقام میلیونی) در قرن سوم در دسترس محدثان بود که ثلث آن هم در قرن دوم وجود نداشت و از این ثلث، ربعی از آن که سهل است عُشر آن هم در قرن اول نبود. این که چرا در قرن سوم چنین اتفاقی افتاد پرسش مهمی است.

آنچه به اختصار گفتنی است این که اهل حدیث درست در اواخر قرن دوم و قرن سوم برآمدند و بازار حدیث را به شدت گرم کردند. این داستانی شگفت است. اما در ارتباط با بحث ما، احادیثی به عنوان مقابله با بدعت به معنای خاص آن یعنی مخالفت با تأمل و تفکر در دین، نیز ساخته شد. صدها حدیث علیه فرقه های مختلف با اسم و رسم آنها ساخته شد. آن هم اسم و رسم هایی که بعدها ایجاد شده بود و علی القاعده آنان می بایست احادیث یاد شده را به پای غیب گویی حضرت از آینده می گذاشتند. برای مثال از حدیث ذیل می توان یاد کرد که ناظر بر وضعیت قرن دوم و سوم است و دقیقا در شرایطی مطرح شده است تا جلوی مباحثات فرقه ای و مذهبی بر سر مفاهیم را بگیرد: عن أبی هریره عن رسول الله (ص): ذرونی ما ترکتکم فانما أهلک من کان قبلکم کثرة سؤالهم و اختلافهم علی أنبیایهم، فما نهیتکم عنه فاجتنبوا و ما أمرتکم به فأتوا منه مااستطعتم. (به روایت بخاری و مسلم و ترمذی و ابن ماجه و تمام مصادر اصلی حدیثی اهل حدیث). انتخاب عنوان جدل برای این قبیل مباحث بکار می رفت: عن أبی امامة قال: قال رسول الله (ص): ما ضلّ قوم بعد هدًی کانوا علیه الاّ اوتوا الجدل. در ادامه از آیه «ما ضربوه لک الاّ جدلاً بل هم قوم خَصِمُون» استفاده شده تا مفهوم جدل بد بر این این قبیل گفتگوها اطلاق شود. (شرح اصول اعتقاد اهل السنة: 1/ 128).

در نقلهای دیگر هم از مفهوم بد جدل مانند آنچه در آیه «و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم» استفاده شده و مقصود از آن بدعت معرفی شده است. قتاده ذیل آیه یاد شده، گفته است که مقصود: صاحب بدعة یدعو الی بدعته می باشد (شرح اصول: 1/129). شبیه این تعبیر «الخصومه» در دین است که البته مذموم بودنش پسندیده است اما تطبیقش بر مباحثات حکمی و فلسفی دشوار است. از «خوض در آیات الله» هم برای بحث های عقلی پیرامون آیات استفاده شده است در این ترکیب حدیث و آیه: لاتجادلوا اهل الخصومات فانهم یخوضون فی آیات الله (شرح اصول: 1/146). البته می توان پذیرفت که از خصومت و دشمنی در مباحثات علمی نهی شده باشد. از امام علی (ع) نقل شده است: ایاکم و الخصومة فإنها تمحق الدین (شرح اصول اعتقاد: 1/143) روشن است که مقصود خصومت در مباحثه است. از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: ایاکم و الخصومات فی الدین فانها تشغل القلب و تورث النفاق (شرح اصول اعتقاد: 1/145). تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی35 و این حدیث ذیل که می نماید درست برای جدلهای کلامی بعدی مطرح شده است: عن أبی هریره قال: قال رسول الله (ص): لا یزال الناس یستاءلون حتی یقولوا هذا الله خالق کل شیء؛ فمن خلق الله؟ فاذا وجد أحدکم ذلک فلیقل آمنت بالله. (بخاری و مسلم و دیگران).

البته حدیث مذکور فی حد نفسه، مشکلی ندارد اما جهت گیری کلی آن می توانسته علیه مباحثات فلسفی و عقلی باشد. در اینجا باید گفت کثرت سؤال و پرسشهای بی جا در ادبیات تعلیم و تعلم به حق و در حدیث شیعه و سنی مورد انکار قرار گرفته اما این ربطی به طرح مباحث فلسفی و علمی ندارد. این روایت در مصادر شیعه و سنی نقل شده است که از «کثرت قیل و قال و سؤال» نهی شده است (مجمع الزواید 1/158، کافی: 5/301). احادیثی که به طور کلی در باره نفی بدعت در دین است، به رغم درستی اصل بدعت - که به معنای وارد کردن در دین چیزی را به عنوان دین است در بخش احکام – اگر هم اصل آنها درست بوده، به گونه ای مطرح شده است تا علیه مباحث فکری و حکمی در دین مطرح شود: عن عایشة قالت: قال رسول الله (ص): من أحدث فی أمرنا ما لیس فیه فهو رد (بخاری و مسلم و دیگران). عن أبی هریره عن عمر: قال رسول الله: لاتجالسوا اهل القدر و لا تفاتحوهم (مصحح سند آن را ضعیف دانسته است). (شرح اصول: 1/133) مستندات اثری در همین زمینه، آثاری هم به صحابه منسوب شده است، آثاری که در کنار احادیث در هر باب جای می گیرد و بر اساس این که اقوال صحابه هم حجت است، تقریبا حکم حدیث با آن می شود.

عن عمر: ایاکم و اصحاب الرأی فانهم أعداء السنن أعیتهم الاحادیث أن یحفظوها فقالوا بالرأی و أضلوا (شرح اصول اعتقاد: 1/ 139).
این در حالی است که عمر اساسا با نقل حدیث مخالف بود اما در این جمله ای که از قول او ساخته شده، همان ایده وجود دارد. این که از قول عمر ساخته شده به آن دلیل است که وی حدیث را از بن و اساس نمی پذیرفت و ایده اش کفایت قرآن بود. در بخش احکام به رأی و حتی اجتهاد مقابل نص هم باور داشت. و نیز از عمر: سیأتی أناس سیجادلونکم بشبهات القرآن خذهم بالسنن فان اصحاب السنن أعلم بکتاب الله. (شرح اصول اعتقاد: 1/139). و این نقل از عمر: اتهموا الرأی علی الدین (همان: 142). البته عمر منهای قرآن که در درباره آن توصیه می کرد تفکر و تأمل نباشد، از قضا در بخش احکام، قایل به رأی بود چون حدیث را هم نمی پذیرفت. این قبیل منقولات از وی را باید ساخته دوره های بعد دانست. شبیه جمله پیشین از خلیفه دوم را به امام علی (ع) هم نسبت داده اند!: عن علی: سیأتی قوم یجادلونکم فخذوهم بالسنن فإن أصحاب السنن أعلم بکتاب الله (شرح اصول اعتقاد: 1/139).

تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی36 نوبت که به تابعین رسید، این قبیل کلمات قصار اثری در نهی از مجالست اصحاب قدر - که مقصود از ایشان از نگاه اهل حدیث کسانی است که به هر حال نوعی بحث های فلسفی را در باب عقاید مطرح می کردند - بسیار فراوان شد. از افرادی مانند ابن سیرین، حسن بصری، ابوقلابه، ایوب سختیانی، فضیل عیاض و بسیاری دیگر جملاتی در نهی از مجالست «اهل الاهواء» یا «اهل القدر» و «اهل الرأی» نقل می شود. لالکایی شمار زیادی از این جملات را از صفحه 145 به بعد آورده است.
یکی از اینها از عمر بن عبدالعزیز است که وقتی از «اهواء» از او سؤال شد گفت:
علیک بدین الصبی (شرح اصول: 1/153).
ابن طاووس از تابعین، وقتی با یک معتزلی روبرو شد «فأدخل اصبعیه فی أذنیه». به پسرش هم گفت چنین کند تا چیزی از کلام او نشود (شرح اصول اعتقاد: 1/152).
ابوقلابه هم به شاگردش ایوب سختیانی وصیت کرد که «لاتمکّن أصحاب الاهواء من سمعک». (همان، 152).
ماجرا تا شافعی ادامه یافت. از شافعی نقل شده است:
ناظره رجل من أهل العراق فخرج الی شیء من الکلام، فقال: هذا من الکلام، فدعه (شرح اصول: 1/165).
از مالک بن انس هم نقل شده است که گفت:
الکلام فی الدین کله أکرهه و لم یزل أهل بلدنا یکرهونه: القدر و رأی جهم و کلما اشبهه، و لا أحب الکلام الا فیما کان تحته عمل، فأمل الکلام فی الله فالسکوت عنه، لأنی رأی تأهل بلدنا ینهون عن الکلام فی الدین الا ما کان تحته عمل (همان، 168).
اوزاعی هم از عدول از آنچه رسمیت دارد و سنت شناخته می شود پرهیز می دهد: اصبر نفسک علی السنة و قف حیث وقف القوم و قبل ما قالوا و کف عما کفوا و اسلک سبیل سلفک الصالح فانه یسعک ما وسعهم (همان، 174).
در قرن سوم، این باور که مسایل اعتقادی تنها و تنها در دایره سنن نقل شده بوده و آن، همان است که سلف بر آن بوده اند، و باید از هر نوع فکری که از «اهل اهواء» است پرهیز شود، به صورت یک باور مسلم در میان اهل حدیث درآمده بود. احمد بن حنبل می گفت: اصول سنت نزد ما عبارت است از: التمسک بما کان علیه أصحاب رسول الله (ص) و الاقتداء بهم و ترک البدع و کل بدعة ضلالة و ترک الخصومات و الجلوس مع اصحاب الاهواء و ترک المراء و الجدال و الخصومات فی الدین... و لیس فی السنة قیاس و لا تضرب لها الامثال و لا تدرک بالعقول... وی به دنبال آن می گوید حتی اگر کسی مفهوم حدیث را درک نمی کند لازم است به آن ایمان بیاورد. برای مثال احادیث رؤیت خدا در آخرت است که حتی اگر گوش شنوده از آن برآشوبد بر اوست که ایمان آورد و حتی یک حرف آن را رد نکند. همین طور احادیث دیگری که از ثقات نقل شده است. سپس می افزاید: لایخاصم احدا و لا یناظره و لایتعلم الجدل فإن الکام فی القدر و الرؤیة و القرآن و غیرها من السنن مکروه منهی عنه و لایکون صاحبه من أهل السنة حتی یدع الجدل و یسلم. (شرح اصول اعتقاد: 1/176- 177).

تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی37 و باز به عنوان معتقد اهل حدیث آمده است: و ترک کلام المتکلمین و ترک مجالستهم و هجرانهم و ترک مجالسة من وضع الکتب بالرأی بلا آثار (شرح اصول: 1/203). فرار از فکر کردن روی حدیث، تنها مربوط به احادیث عقایدی در باب توحید و امثال آن نیست، بلکه در باره حدیثی مانند حدیث غدیر هم هست. به این نقل توجه کنید: احمد بن حمید مشکانی از احمد بن حنبل در باره «قول النبی لعلی: من کنت مولاه فعلی مولاه» پرسید که:
ما وجهه؟ احمد بن حنبل پاسخ داد: لا تکلم فی هذا. دع الحدیث کما جاء. در این باره سخن مگوی و حدیث را به همان صورت که نقل شده است بگذار. (السنة: ابوبکر خلال: 1/346).
ابوبکر مروزی می گوید: از احمد بن حنبل در باره این سخن رسول پرسیدم که به علی گفت «أنت منی بمنزلة هارون من موسی» «أیش تفسیره؟» قال: اسکت عن هذا و لا تسأل عن ذا، الخبر کما جاء (السنة خلال: 1/347) مکتب اهل بیت (ع) مکتب حکمت به لحاظ تاریخی، دولت خلفا از عصر اول تا عصر امویان، و سپس در دوره عباسیان زمانی هارون و بعدها زمان متوکل و نیز القادر، دورانی است که نگرش اهل حدیثی حکومت دارد. اما نه لزوما به معنای تمسک به حدیث. زیرا در عصر خلفای اول، گرچه تمسک به حدیث درکار نبود، اما ویژگی دوم که تأمل در قرآن بود، قابل قبول نبود. در مقابل مکتب اهل بیت و به طور کلی مکتب معتزله که خود را وابسته به مکتب امام علی علیه السلام می دید، طرفدار مکتب کلامی و تفسیر قرآن به شمار می آمد. معاویه اصطلاح «ملة عثمان» و «ملة علی» را به کار برده از ابن عباس پرسید که طرفدار ملت عثمان هستی یا ملت علی؟ گفت: ملت نبی. (شرح اعتقاد اهل السنه: 1/195) و این البته پاسخ معقولی بود. به نظر می رسد منهای روش سیاسی، این دو مکتب، به لحاظ فکری هم شکل گرفته است. بروز گرایش به عقل در مکتب اهل را از چندین طریق می توان نشان داد. اولا شناخته شدن امام علی (ع) به کلمات حکیمانه و مجموعه آنچه در نهج البلاغه و غرر الحکم آمده، به راحتی می تواند مکتب تعقل را در امام علی علیه السلام که در عین حال شدیدا متسمک به سنت نبوی است نشان دهد. بدین ترتیب در مکتب علی تمسک به سنت مشروطه به مخالفت با حکمت نیست. امام بر اساس آنچه در نهج البلاغه آمده، فراوان روی سنت نبوی و پیروی از آن تکیه می کند اما همزمان به اجتهاد معقول علاقه مند است.

ثانیا که کتاب العقل و الجهل به عنوان مدخل ورودی کتابهای موسوعه حدیثی ما شاهد مهمی است بر این مطلب. این نکته نیاز به شرح و بسط ندارد و به راحتی با آنچه در مجموعه های حدیثی اهل حدیث آمده قابل مقایسه است. تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی38 ثالثا در مقابل نقلهایی فراوانی که در آثار اهل حدیث در نهی از پرسشهای فلسفی و حکمی وجود دارد و از همنشینی با حکیمان نهی می کند، روایت امام علی (ع) این است که «جالس أهلَ الورع و الحکمة و أکثر مناقشتهم، فأنک إن کنت جاهلا علّموک و إن کنت عالما ازددت علما». (غرر الحکم: ح 4783). و در روایت دیگر: سایلوا العلماء و خاطبوا الحکماء و جالسوا الفقراء (تحف العقول: 41) و در حدیث دیگر: مناقشة العلماء تُنتج فوایدهم و تُکسب فضایلهم (غرر الحکم: ج 9804). و روایت دیگر: کونوا نقاد الکلام (محاسن: 1/395). و این روایت: مجالسة الحکما حیاة العقول و شفاء النفوس (غرر الحکم: ش 9875). و این حدیث: جالس الحکما یَکمُل عقلک (غرر الحکم: ش 4787). روایات فراوانی در منابع شیعه وجود دارد که گرفتن حکمت را حتی از اهل نفاق تأکید می کند. «الحکم ضالة المؤمن، فخذ الحکمة لو من أهل النفاق» (نهج البلاغه: حکمت 80) و روایت دیگر: «خذوا الحکمة و لو من المشرکین» (محاسن: 1/360) و روایت دیگر «الحکمة ضالة المؤمن، فاطلبوها و لو عند المشرک تکونوا أحق بها و أهلها» (امالی طوسی، ص 625).

و مشابه اینها دهها روایت دیگر (بنگرید: دانش نامه عقاید اسلامی، 3/96 – 100). در روایتی که در منابع شیعه آمده از رسول خدا (ص) می پرسند: «مذاکرة العلم خیر ام قراءة القرآن کلِّه». حضرت می فرمایند: «یا اباذر الجلوس ساعةً عند مذاکرة العلم أحب الی الله من قراءة القرآن کلّه» (جامع الاخبار: ص 109) در روایتی که صدوق نقل کرده است، یک اعرابی از رسول خدا (ص) از رأس العلم می پرسد و حضرت به او «معرفة الله» را می نمایاند. او باز پرسش می کند و حضرت توحید را به او می آموزد «تعرفه بلامثل و لا شبه و لا ندّ و أنّه واحدٌ أحدٌ ظاهرٌ باطنٌ أولٌ آخر، لا کفوَ له و لا نظیر» (التوحید صدوق: 284) ابن عباس خود شاگرد امام علی (ع) و مفسر قرآن بود. چنین نگاهی ما به هیچ یک از خلفای نخست و حتی صحابه نداریم. مفسر بودن ابن عباس، در گرو شاگردی او نسبت به امام علی علیه اسلام است. یک نمونه تفسیر عقلی او از آیه «الله نور السموات و الارض» نقل کرده است (شرح اعتقاد اهل السنة: 2/225). این در حالی است که عمر رسما می گفت: جرّدوا القران و لا تفسروه (ابن ابی الحدید به نقل از طبری – شرح نهج البلاغه: 12/93). در بسیاری از مآخذ، تعبیر «ولاتفسروه» نیامده اما شواهدی وجود دارد که مقصود همین است. زیرا از ابن مسعود هم روایت شده است که گفت: جرّدوا القرآن و لا تکتبوا فیه شییا الاّ کلام الله عزّ و جلّ (تاریخ الاسلام ذهبی: 18/134). این اشاره به این است که قرآن بدون تفسیر مورد نظر باشد.

چنان که این تعبیر به شکل دیگری هم از ابن مسعود روایت شده است که گفت: جردوا القرآن و لاتلبسوا به ما لیس منه (مجمع الزواید: 7/158). (مصنف عبدالرزاق: 4/323) مخالفت عمر با تأمل و تفکر در دین، نمونه روشن دیگری هم دارد که دارمی و دیگران آن را نقل کرده و روایت مشهوری است: روی الدّارمیّ من طریق سلیمان بن یسار، قال: قدم المدینة رجل یقال له صَبیغ، فجعل یسأل عن متشابه القرآن، فأرسل إلیه عمر فأعد له عراجین النخل، فقال: مَن أنت؟ قال: أنا عبد الله صبیغ، قال: و أنا عبد الله عمر، فضربه حتی [أدمی‏] رأسه، فقال: حسبک یا أمیر المؤمنین، قد ذهب الّذی کنت أجده فی رأسی (الاصابه: 3/370). تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی39 حکمت صورت تشیع یک نکته مهم آن است که حدیث گرای افرطی از اوایل یک شاخه مهم بلکه شاخه اصلی تسنن توده ای بوده است و امروزه هم، به خصوص از قرن هفتم هجری به این طرف، صورت اصلی آن شده است.

بدون تردید در طول تاریخ تسنن، فلاسفه و متکلمان برجسته ای برخاستند اما نتوانستند صورت تسنن را بر وفق مراد خویش شکل دهند. در حال حاضر تفکر جایگاهی در تسنن ندارد مگر آن ریشه در بیرون از تسنن داشته باشد. در این سوی در شیعه نیز دو نحله اخباری و اصولی در خصوص مباحث اعتقادی در صحنه حضور داشته اند. با این حال، حکمت گرایی صورت اصلی شیعه بوده و تاکنون همین گرایش حفظ شده است. در اینجا باید یادآور شد، این باور که در عصر نخست در شیعه «گرایش غالب مخالفت با بحث های کلامی بوده است» با اعتباری که کسانی چون هشام بن حکم یا هشام بن سالم و دیگر متکلمان شیعه داشته اند، سازگار نیست. می توان و باید پذیرفت که کسانی باورشان این بود که در مباحث کلامی هم تا وقتی امام معصوم سخنی می گوید باید بدون تأمل قبول کرد. اما مبنای این باور چنان بوده است که این سخنان حکیمانه و در دایره عقل بوده و قابلیت مناظره بر اساس و در چهارچوب آنها وجود دارد. بنابرین در حوالی آن کلمات که بسیاری از آنها خود عقلی بوده، بازار استدلال و مناظره داخل بوده است. بنابرین نباید پنداشت که در امامیه نخست، از زاویه مباحث معرفتی، اعتقادی به مباحث کلامی نداشتند، این جریان غالب نیست. شاهد آن که روند کلی عقلی گری در تشیع پذیرفته شد و تا به امروز هم ادامه یافته است. به هر روی تمسک به چند نقل که نهی از ورود در برخی از مباحث کلامی شده است (مانند کافی: 1/179، 92 – 94، 102 و 103، کشی: 147-148)
در مقابل جریان کلی طرح مباحث کلامی در شیعه به مانند آنچه در کافی یا توحید صدوق یا نهج البلاغه آمده، تنها باید حمل بر این شود که موارد یاد شده نهی موردی بوده است، و الا چگونه می توان طرح آن هم مباحث کلامی را در احادیث پذیرفت؟ گسترش تشیع در عراق، منهای آن که به ظرف تاریخی آن باز می گشت، در این هم ریشه داشت که عراق محل تأمل و تعقل و دنیای آراء و افکار تازه بود و این به عکس شام بود که در دوره اموی مدافع سرسخت مکتب اهل حدیث بود. عراق، محل ظهورمکتب رأی و آن چیزی است که اهل حدیث، آن را بدعت می نامند. اوزاعی که در شام و فقیه آن دیار بود می گفت: و قد کان أهل الشام فی غفلة من هذه البدعة حتی قذفها الیهم بعض أهل العراق ممن دخل فی تلک البدعة... فأشربها قلوب طوایف من أهل الشام (شرح اصول اعتقاد: 1/174).
بدین ترتیب تشیع و عراق در این زمینه هم تأثیر و تأثر متقابلی روی یکدیگر داشتند. تشیع در معتزله بغداد نفوذ کرد و اندیشه های عقلی معتزلی با اندیشه های کلامی شیعیانی مانند هشام و دیگران داد و ستد داشت.




سایت تخصصی تاریخ اسلام و ایران