اشعار جدید شاعر جوان اهل‏بیت (ع) در وصف حضرت زهرا (س)

دوباره ماندن زهرا بعید تر شده بود

که درد پهلوی مادر شدیدتر شده بود

دلیل های کبودش جدیدتر شده بود

در این میانه حسن نا امیدتر شده بود

همه به پهلو و او خیره بود بر رویت

همه به دست و حسن زل زده به بازویت

علی به شمع تو پروانه بود هر لحظه

حسن به کوچه غریبانه بود هر لحظه

به دست زینب تو شانه بود هر لحظه

حسین پشت در خانه بود هر لحظه

بدون یک گِله آری بدون یک کلمه

همه به فکر تو بودند و تو به فکر همه

همه به فکر تو بودند تا که پر نزنی

صفای خانه بمانی دم از سفر نزنی

به زیر گریه به یاد غم پسر نزنی

دوباره حرف دلت را به میخ در نزنی

که میخ اگر تو نبودی به جاش محسن بود

زمان آمدنش هست کاش محسن بود

تو شاهدی که چگونه به سینه در می خورد

چه خوب می شد اگر در فقط به سر می خورد

به جای قلبِ جگر گوشه بر جگر می خورد

به جای سینه به بازوم بیشتر می خورد

به جز لگد خود در اشتیاق هم دارد

دری که سوخته مسمار داغ هم دارد

سقیفه فتنه ی قوم یهود بود، نبود؟

فضای خانه پر از بوی دود بود، نبود؟

دو گونه ی تو ز سیلی کبود بود، نبود؟

یتیمی حسنین تو زود بود، نبود؟

تمام زندگی ات را نظر زدند آن روز

تو را به نیت سقط پسر زدند آن روز

نگاه رفتنت آن شب سه تا سفارش کرد

دو تا مدینه و یک کربلا سفارش کرد

به صبر، زینب خود را جدا سفارش کرد

به قبر مخفی خود جمع را سفارش کرد

علی نشست که تابوت را درست کند

رکابِ بردن یاقوت را درست کند

شب وداع به چشمم عجیب می آمد

صدای گریه ی امن یجیب می آمد

حسن به شکل حسینی غریب می آمد

مدینه بود ولی بوی سیب می آمد

حسین و کرب و بلا مطلب وداعت شد

طلوع غصه ی زینب شب وداعت شد

شب وداع دو تا دست را رها کردی

نشستی اولِ سر شیعه را دعا کردی

پسر عموی خودت را علی صدا کردی

وصیت دو پسر را به مرتضی کردی

فقط نه اینکه پر از حس می روم بودی

به فکر کاسه ی آب حسین هم بودی

به یاد روز پریشانی حسن بودی

به فکر غصه ی زینب کنار تن بودی

شب وداع چرا فکر دوختن بودی

به فکر دوختن کهنه پیرهن بودی

خدا کند که فقط دست یاری ات بکند

عصای کوچه ی بن بست یاری ات بکند

ندوز فاطمه جان این چه وقت دوختن است

سپاه آمده مشغول نعل نو زدن است

که کل کرب و بلا قتلگاه این بدن است

تمام دشت برای حسین پیرهن است

تمام کرب و بلا قبر یک نفر باشد

بگو ضریح جدیدش بزرگتر باشد

تمام سعی تو این بود تن به هم نخورد

شده به واسطه ی پیرهن به هم نخورد

به تیغ و نیزه اگر هم کفن به هم نخورد

به زیر نعل چگونه بدن به هم نخورد

هزار حیف که آن پیرهن به غارت رفت

نه پیرهن، که تمام بدن به غارت رفت

خدا به خیر کند لحظه های آخر را

خدا به خیر کند رفتن برادر را

یکی بگیرد از آن دور چشم خواهر را

که شمر بین دو دستش گرفته یک سر را

به نیزه زلف کمند است ساعتی دیگر

سری به نیزه بلند است ساعتی دیگر 
 

......................................



تمام شهر پی کشتن ولی بودند

نبود مردی و نامردها ولی بودند

که هر کدام به تفسیر خود یلی بودند

چهل نفر که همه قاتل علی بودند

به سمت حادثه برگشت آن همه انگشت

قسم به فاطمه دیوار و در علی را کشت

به کوچه آمده رخصت گرفته اند از هم

و صف به صف همه نوبت گرفته اند از هم

سپس دویده و سبقت گرفته اند از هم

برای ضربه رضایت گرفته اند از هم

تمام نیتشان قربة الی الله است

و تازه ضربه ی دستی بزرگ در راه است

یکی غلاف به قصد ثواب بردارد

یکی به نیت مولا طناب بردارد

دری که سوخت به یک سمت تاب بردارد

لگد اگر بزنندش شتاب بردارد

برای کشتن مولا شتاب در کافی است

برای حفظ امامت دو تا پسر کافی است

گذشت کوچه و یک کوچه ی دگر آمد

چهل نفر همه رفتند و یک نفر آمد

چنان بلند شد و دست سمت سر آمد

به سوی فاطمه دیوار مثل در آمد

همیشه کوچه غمِ اهل سوختن باشد

خصوصا اینکه تماشاگرش حسن باشد

حسن که ضربه ی سختی به طاقتش می خورد

حسن که ضربه ی اصلی به غیرتش می خورد

چه خوب بود که سیلی به قامتش می خورد

ولی از این همه بادی به صورتش می خورد

همین نسیم، حسن را هزار سال بس است

برای گریه ی هر شب همین خیال بس است

گذشت کوچه و یک کوچه ی دگر آمد

ز سمت کوچه ی سر نیزه ها خبر آمد

که شمر جای مغیره در این گذر آمد

ولی نه روبروی او که پشت سر آمد

غلاف خنجر و حنجر به جای بازو شد

شبیه مادرش آخر شکسته پهلو شد

رسید روضه به جایی که دیدنش سخت است

به حنجری که یقینا بریدنش سخت است

تنی که مثله شود پا کشیدنش سخت است

"صدای وای بنی"شنیدنش سخت است

اگر چه سخت سرت را، ولی جدا کردند

چنان که فاطمه را از علی جدا کردند

همین که تیر رها کرد تیغ می بُرّد

رفیق می زند و نا رفیق می بُرّد

و بوسه گاه نبی را دقیق می بُرّد

عمیق بوسه زده پس عمیق می بُرّد

چنان پرنده که هی بال را به هم زده است

صدای فاطمه گودال را به هم زده است
 

....................................

مانند شمع قصه ات از سر تمام شد

کوتاه مثل سوره ی کوثر تمام شد

سیلی وزید در وسط کوچه باد شد

تا هیجده ورق زد و دفتر تمام شد

از سوختن نه در اثر ضربه شمع من

در پشت چارچوب همین در تمام شد

گفتم یکی نبود و چهل مرد آمدند

قصه نگفته قصه ی مادر تمام شد

بابا کشید پارچه را روی مادرم

آهی کشید و گفت که دیگر تمام شد

پلکی زد و رسید سرِ ظهرِ واقعه

این بار قصه واقعا از سر تمام شد

زینب به فکر روز دهم بود بیشتر

وقتی وداع مادر و دختر تمام شد

وقتی که"یا بنی"به گوش حرم رسید

آرام گفت کار برادر تمام شد

تازه شروع شد غم زینب به کربلا

آن لحظه که بریدن حنجر تمام شد



ابنا