چهل سال خاطرات عبرت آموز یکی از بزرگترین مبلغین وهابیت در ایران-قسمت دوم

بسم الله الرحمن الرحیم
اولین برخورد با برقعی
مدتی گذشت و زمینه ای مهیا شدتا خانه ای بخریم که صاحب خانه شدیم و زندگیمان بهتر شد در زمانی که این خانه راخریدیم با عده ای از بازاریان قم آشنا شده بودم وآنها انسان هایی خیر بودند و کمک هایی هم به ما نمودند.از جمله آن بازاری ها آقای سید علی محمد کاظمیان (که مردی بسیار مؤمن و خیر بوده و هست). حاج عباس سراجی(از معتمدین) حاج حسین انگاشته، یک نفر فرهنگی بازنشسته به نام حاج آقا دیانت، آقای ایرانی و عده ای دیگر بودند که نام بعضی ها را یادم نیست. آنها کمک کردند تا ما توانستیم خانه ای تهیه کنیم. 
مخصوصاً آقای دیانت بسیارتلاش کرد تا خرید خانه درست شود. و تا آخر هم زحمت کشید و ایستاد. خداوند رحمتش کند اگر فوت کرده.مردی بسیار خیر بود. آن موسسه خیریه هنوز هم هست و فعالیت می کند و کارهای خیر را ادامه می دهد. 
همان بازاری ها مسجدی درقم ساخته بودند. و به افرادی که می خواستند در قم کارخیری انجام دهند، کمک می کردند.. به دختران و پسران فقیر کمک می کردند برای دختران جهاز تهیه می کردند تا آنها ازدواج کنند و هنوز هم به آن نوع کارها ادامه می دهند. 
و آن افرادی هم که می خواستند کمک به دیگران کنند یا مسجدی بسازند یا زمینی می خواستند بدهند برای ساختن مسجد به این افراد خیر رجوع می کردند و با کمک این افراد خیر کارها انجام می شد. 
یکی از کارهایی که آقای کاظمیان انجام دادن این بود که یک روز خبردار شدند که صوفی های قم تصمیم گرفته اند که در قم خانقاهی درست کنند. 
آقای کاظمیان و چندنفر دیگر که من هم همراه آنها بودم رفتیم نزد آقای گلپایگانی و جریان راگفتیم و قصه ساختمان خانقاه توسط صوفیها را در میان گذاشتیم. 
آقای گلپایگانی دستور دادند که شما بروید و تحقیق کنید. آنها رفتند و تحقیق کردند و در منطقه ای در قم دیدند صوفیها جایی راگرفته و نام آنجا را حسینیه طفلان مسلم گذارده بودند. 
آن مکان با نام حسینیه طفلان مسلم بود و هدف آنها ساختن خانقاه در آنجا بود. 
آن جریان به آقای گلپایگانی گزارش داده شد.و ایشان دستور دادند شما جمعیت را آنجا برده و آنجا به روضه خوانی مشغول شوید چون آنجا به نام حسینیه است. 
آقای کاظمیان به حسینیه طفلان مسلم رفت و به خادم آنجا گفت که من تصمیم گرفتم که ۱۰ روز روضه خوانی کنم. گفت اینجا را فلان شخص خریده و اختیار اینجا دست اوست. رفتند سراغ او و دیدند فردی سبیل کلفت و درویش است. به او گفتند که اینجا می خواهیم روضه خوانی کنیم و او گفت نمی شود. به او گفتند مگر اینجا حسینیه نیست جایی که برای حسینیه است باید روضه خوانی کنند. 
بالاخره او مجبور شد بگوید اینجا خانقاه است. 
آقای کاظمیان گفت ما نمی گذاریم که در قم شماخانقاه درست کنید. و به هر حال نگذاردند آنجا خانقاه شود و آنجا حسینیه شد. یکی از اقدامات آقای کاظمیان جلوگیری از این چنین کارها بود. آنها مسجدی را در قم درست کردند وازمن خواستند به آنجا رفته و نماز جماعت برقرارکنیم. 
ما به منزل آقای گلپایگانی رفتیم و ایشان به من اجازه نامه ای دادند و من به اجازه ی آقای گلپایگانی به عنوان امام جماعت آنجا منصوب شدم مسجد در منطقه نیکویی از مناطق فقیر نشین قم بود و مدتی در آنجا پیشنماز بودم. در زمانی که پیشنماز آنجا بودم یک روز آقای برقعی به آنجا آمده یکی از فامیل ایشان در آن منطقه بود که آقای برقعی به منزل وی رفته بود و قبل نماز به مسجد معصومیه آمده بود باچند نفر صحبت کرده بود و نماز خوانده بود من که به مسجد آمدم سلام علیک کردیم و او رفت. 
(من قبل ازرفتن به حوزه در سن ۱۵-۱۴ سالگی او را دیده بودم و می شناختم. او کتاب درسی از ولایت رانوشته بود و به مسجد او رفته بودم. البته بعد از طلبگی با عقاید او مخالف بودم و موافقتی نداشتم.هر چند قبل از حوزه کتاب های او را نخوانده بودم ولی فهمیده بودم افکار خاصی دارد وخیلی با او موافق نبودم علی الخصوص که او افکاری خاص در مورد ولایت و امامت داشت. مخالف او بودم.ولی نظری در مورد وی نداشتم چون کتابهای او را نخوانده بودم لذا قضاوتی نمی توانستم بکنم و خودم را در حد قضاوت نمی دیدم لذادر مورد ایشان بیطرف بودم. 
آن روز من به عنوان یک عالم دینی احترامش کردم و از مسجد رفت او در مسجد قبل از من آمده بود و در زمانی که اذان می گفتند در زمانی که موذن گفته بود اشهد ان علیاً ولی الله او ایراد گرفته بود که (خدا بعد از پیامبران حجتی دیگر ندارد). 
قرآن درآیه ۱۶۵ سوره نساء‌ می فرماید: 
رُّسُلاً مُّبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِیَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ
این آیه را آورده بود و ایراد گرفته بود که بعد از رسولان دیگرحجتی نیست. 
در صورتی که این آیه معنای وارونه دارد. و برداشت وی صحیح نبود. و من هم تا زمانی فکر می کردم که ترجمه ایشان درست است وترجمه او این بود که خداوند رسولانش را فرستاده به عنوان بشارت دهنده و انذار کننده از عذاب الهی و بعد از آمدن رسولان برای مردم حجتی نیست بر خدا. نه این که خدا حجتی ندارد. 
این برداشتی وارونه بود.او می گفت خدا بعد از رسولانش دیگر حجتی ندارد. 
در صورتی که قرآن می خواهد بگوید بعد از رسولان دیگر مردم حجتی در مقابل خداوند ندارند. 
خداوند با فرستادن رسولان بامردم اتمام حجت نموده و مطالب خود را گفته و مردم بهانه دیگری ندارند که زیر بار سخنان خداوند نروند.(او برداشت می کرد که بعد از رسولان،دیگر خداوند دیگر حجتی بر مردم ندارد) 
در صورتی که آیه می فرماید خداوند با فرستادن رسولان خود حجت را بر مردم تمام کرده و مردم در روز قیامت بهانه ای ندارند که بگویند مطلب الهی به ما نرسید و لذا منظور آقای برقعی از این آیه در نمی آمد و برداشت او غلط بود. 
پس این که کسی با استفاده از این آیه بخواهد بگوید خداوند فرموده بعد از رسولان دیگر حجتی ندارد برداشتی غلط است.بعد از این که او به آن مسجد آمد بعد از او مردم به من گفتند که وی در مقابل اشهد ان علیاً حجة الله چنین مطلبی را گفته و نظر مرا جویا شدند و از من راه حل را سؤال کردند. و من قول تحقیق دادم. آمدم در منزل تفسیر ابوالفتوح رازی و منهج الصادقین را نگاه کردم.دیدم در آنجا آنها گفتند خداوند رسولانش را فرستاده و رسولان مردم را انذار داده و دیگر مردم حجتی در مقابل خداوند ندارند. بعد از آمدن پیامبران حجتی برای مردم نیست و دیدم او آیه را درست ترجمه نکرده بلکه تفسیری وارونه نموده است. 
او آیه را درست معنا نکرده بوده است. حداقل آیه را درست نفهمیده یا حداکثر غرض داشت وعمداً چنین گفته ولی می توان گفت او نفهمیده بوده یعنی روی آیه تعمق نکرده بود.

ملافات و آشنایی با قلمداران
من مشغول درس خواندن در حوزه بودم و موقع نماز، امام جماعت بودم و ساعات بیکاری خود را هم در مغازه آقای کاظمیان می گذراندم. مغازه وی جنب کوچه سید عرب بود. آنجا در مغازه وی بودیم و صحبت می کردیم که هم در جریان کارهاقرار می گرفتیم. در مورد صندوق ایتام صندوق علوی و در رابطه باصندوق مساجد مسایلی گفته می شد ومطالبی حل و فصل می شد و افراد فقیر و گرفتار می آمدند و حاجی کار آنها را راه می انداخت. 
یک روز که در مغازه آقای کاظمیان بودم و مشغول صحبت بودیم یکی از دوستان به نام آقای فارابی که دبیر بازنشسته بود و پیر مرد دیگری که از بازنشستگان راه آهن بود و داماد مرحوم آقا شیخ عباس قمی بود نامش یادم نیست آن روز آنها در مغازه بودند. 
از بیرون مغازه آقای قلمداران رد شد. آنها با دیدن آقای قلمداران شروع به انتقاد از او کردند که او یک وهابی گمراه است من خودم آقای قلمداران را نمی شناختم ولی آقای قلمداران با پدر من در دروه رضاشاه هم خدمتی در سربازی بودند. 
من در باره آقای قلمداران همین مقدارآگاهی داشتم که او قبلاً در سربازی هم دوره پدرم بوده و پدرم آقای قلمداران را آشنا با مسایل شرعی معرفی کرده بعداً او در آموزش و پرورش معلم شده بود. 
البته پدرم از افکار و عقاید آقای قلمداران خبری نداشت. شاید در نوجوانی افکار خاصی رادنبال نمی کرد البته خبر داشت که بعد از سربازی در آموزش و پرورش مشغول کار شده و معلم شده بود و زمانی ک آقای کاظمیان نام آقای قلمداران را برد گفتم همان آقای قلمداران که در آموزش و پرورش است. 
آنها سؤال کردند او را می شناسی؟ 
گفتم:نام او را از پدرم شنیده ام ولی خودش را ندیده ام مگر او چه می گوید؟ 
آنها گفتند آقای قلمداران فردی گمراه ضد امامت، ضد شیعه و ضد ولایت است. 
من گفتم در قم که این مقدار عالم وجود دارد چرا علما جواب او را نمی دهند؟ 
گفتند او حرف کسی را گوش نمی دهد. گفتم: شما می گوید او کتاب دارد چرا در رد کتابهای او کتاب نمی نویسند؟ گفتند کتاب هم نوشته اند ولی او گوش نمی دهد. 
گفتم. چگونه فردی فرهنگی که ریاضیات خوانده و دو دو تا چهار تا را می داند چگونه حرفی را ضد عقل و قرآن و منطق می زند؟ البته من کتابهای او را نخوانده بودم و لذا نمی توانستم بدانم او چه می گوید؟ 
به هر حال او رفت و بعد از ۲۰-۱۵ روز یکی از کتابهای وی را در یکی از کتابفروشی های قم دیدم آقای قلمداران کتاب وصیت نامه آیت الله شیخ محمد خالصی زاده را ترجمه کرده بود. 
کتاب به صورت جیبی بود. 
بعداً فهمیدم که آقای قلمداران کتابهای زیادی از آقای خالصی زاده را ترجمه کرده بود. 
من کتاب وصیت نامه را گرفتم. مقدمه ای آقای قلمداران بر آن کتاب زده بود که به نظر من بسیار جالب آمد. از بحث های مقدمه وصیت نامه زکات بود این که ما زکات رامختص به ۹ چیز کرده ایم غلط است. از نظر قرآن زکات به تمام اموال تعلق می گیرد. 
خذ من اموالهم صدقه یا: فی اموالهم حق معلوم للسایل و المحروم 
صحبت از اموال است صحبت از گاو و شتر و ۹ چیز نیست در احادیث آمده و عمومات قرآن را تخصیص زده و منحصر به ۹ چیز نموده اند و آن ۹ چیز که الآن گیر نمی آید که بعداً روی آنها من تحقیق کردم کتاب زکات را خواندم دیدم بحث بسیار مفصلی را دارد در آن مقدمه مطالب آقای قلمداران را معقول دیدم و منطقی و بعد سراغ وصیت نامه آقای خالصی رفتم و آن راخواندم دیدم مطالب جالبی دارد. 

بعد ازآنکه من کتاب آقای قلمداران راخواندم به بازاری هاگفتم کتاب وصیت نامه را گرفتم و خواندم حرف های بدی نمی زند. آنها گفتند شاید این حرفش خوب باشد ولی مشکل آقای قلمداران قبول نداشتن امامت و ولایت است و قرار به بررسی گذاردم. 
حدوداً ۲۰ روز بعد آقای قلمداران را جلوی مغازه آقای کاظمیان دیدم در آن روز خودم رانزدیک سه راهی بازار قم به او رساندم در آن موقع من ملبس بودم.از پشت سر به او سلام کردم او برگشت ومرا دید که طلبه جوانی هستم و تعجب کرد.من خودم را معرفی کردم که پسر فلانی هستم. 
بعد از احوالپرسی به او گفتم که من ترجمه کتاب وصیت نامه خالصی زاده را دیده ام و از دیگران شنیده ام که شما دارای افکار وعقاید خاصی هستید،شما چه می گویی؟ 
او گفت بله من دارای افکارو عقاید خاصی هستم بیا منزل تا کتاب های مرا ببینی. او آدرس منزلش راداد و من عصررفتم منزل او. گفت من کتاب خمس و زکات رانوشتم. کتاب ارمغان الهی نوشتم. ارمغان آسمان را ترجمه کردم و کتابهای زیادی را نوشتم.
و بعضی ازکتب خود را به من داد. و من آمدم آنها راخواندم و اشکالاتی داشتم و رفتم از او سؤال کردم و کم کم با او آشنا شدم. 
من به مدت ۵ سال با او درگیر بودم من با او بحث می کردم و او مطالبی می گفت آنها را نزد علما می بردم جواب می گرفتم نزد او می بردم بحث می کردم و او جواب می داد و مجدداً آنها رابررسی می کردیم در موضوعات مختلف قرآنی، اعتقادی و تفسیری به هر حال چون مرا طالب می دید او هم برای من وقت می گذارد مثلاَ می شد که یک روز از صبح تا ظهر با او بحث می کردیم ناهار می خوردیم و مجدداً شروع به بحث می نمودیم. 
من با او و علمادرگیر بودم صحبت های آقای قلمداران رامی شنیدم و آنها رانزد علما می بردم و از آنها جواب می گرفتم مجدداً نزد او برده و جواب می خواستم 
اساتید من چون آقای مشکینی،نوری همدانی، مطهری که اکثراً با آنها در تماس بودم و با افرادی که بر رد کتابهای او قلم زده بودند من تمام ردیه بر کتابهای او را خواندم. البته امکان داشت بر یک کتاب از آقای قلمداران چند نفر ردیه بنویسند. 
مثال بر کتاب خمس آقای قلمداران چند نفر رد نوشتند و من همه را خوانده بودم مثل (آقای مکارم، امامی اصفهانی، مشکینی) و بعضی را هم حضوری می رفتم سؤال می کردم و بحث می کردم 
با‌آقای ابوطالب تجلیل تبریزی که از مراجع فعلی است صحبت کردم؛ با حاج آقا تقی قمی که از علمای حوزه بود صحبت کردم و با بسیاری از علماء‌حوزه صحبت کردم من چند سال با قلمداران در تماس بودم وکتابهای او را می خواندم. 
در خلال این که با او و افکارش آشنا شدم افکار او را تا حدودی پذیرفتم و لذا مدافع افکار او و مخالف افکار حوزه و درگیر با علماء حوزه شدم. و بعد از آن بود که با برقعی آشنا شدم. یک بار هم برقعی به قم منزل قلمداران آمده بود و بعد از چندی من به تهران آمدم و کتابهای برقعی راخواندم و کم کم محور دوستی با این دو نفر شد. 
هر گاه که تهران می آمدم منزل برقعی بودم و هر گاه در قم با قلمداران بودم با علماء هم دایم در بحث بودم. وکتابهایی را که در ردنظر قلمداران نوشته بودند را می خواندم و دایم من در بحث و جدل با دیگران بودم. این دوران طولانی شد تا انقلاب. 

حوادث انقلاب و اقامت در تهران
من در آن زمان مبارزاتی را هم با رژیم شاه داشتم. و دایماً درگیری سیاسی هم داشتیم ممنوع المنبر بودم. و دایم تحت نظر ساواک بودم. لذا پیام های آقای خمینی را شبانه در قم پخش می کردیم یا به شهرستان ها می رفتیم و در آن موقع ساواک ما را تعقیب می کرد و با ساواک درگیری داشتیم. 
چون منبرهای من اکثراً سیاسی بود وبیشتر منبرها در رابطه با ولایت و امامت بود. و آنها را به گونه ای تنظیم می کردم که جنبه سیاسی پیدا می کرد لذا این مسایل را هم داشتیم زمان فوت حاج آقا مصطفی خمینی که شد ما در آن ختم ها شرکت می کردیم کم کم از آن موقع بحث های با قلمداران و کتابهای او و این گونه بحث ها را رها کردم و تمام وقت خود را با مبارزات سیاسی، راهپیمایی ها و ختم ها در مورد حاج آقا مصطفی خمینی که مثل بمب همه جا صدا کرد پر کرده بودم. 
مراسم ختم برای حاج آقا مصطفی خمینی زیاد بود در قم حاج آقا مرتضی برقعی که از منبری های معروف در قم بود منبرهای کوبنده ای داشت او روضه های سیاسی و بسیار جالب و عالی می خواند کار ما از این ختم به آن ختم رفتن بود. 
من یادم هست که در آن زمان برادر آقای مشکینی فوت کرد و ما به تشییع جنازه او رفتیم چون آقای مشکینی استاد ما بود ایشان پس از دفن جنازه گفت شما منتظر ختم برادر من نباشید بروید سراغ مسایل اصلی که ختم های حاج آقا مصطفی بود. در واقع او اصل را ختم های حاج آقامصطفی بیان می کرد پس ما در آن موقع درگیر ختم های حاج آقا مصطفی بودیم البته هنوز انقلاب پیروزنشده بود و زمان اَزهاری بود من قبل از پیروزی انقلاب در دهات خود درآن موقع انجمن های طاغوتی را کنار زده و انجمن های اسلامی درست کرده بودم و خلاصه کار را از طاغوتی ها گرفتیم بعد از ازهاری بختیار آمد و خلاصه انقلاب پیروز شد وکارهاو مسؤولیت های من بیشتر شد. 
و دیگر ارتباطم با قلمداران کم شد و بیشتر به مسایل سیاسی می پرداختم. 
من در نظر داشتم الآن باید به مطالب سیاسی بپردازم و زمانی که کارها روی روال خود افتاد و آرام شد دیگر آنها را رها کرده، و به کار اصلی خودم می پردازم. 
نیت من این بود ولی غافل از این که یک کار که تمام می شد ده کار دیگر کنار آن حاضر می شد. 
و روز به روز کارها زیادتر می شد تا آنجا که من مجبور شدم کارهای قم را رها کنم و به دهات بروم. یک مدت گذشت در دهات کارهای تبلیغی و جهادی زیادی انجام دادم. 
و دولت هم مسؤولیت هایی به من واگذار کرده بود، ومن رییس شورا بودم نماینده جهاد سازندگی بودم و چون خودم نماز جمعه را واجب می دانستم با معرفی ۳ نفر از مدرسین حوزه از آقای خمینی اجازه گرفتم و در دهات شروع به خواندن نمازجمعه کردم لذا من از امام جمعه های منصوب شده اولیه بودم. 
احتمالاً آقای طالقانی دو بار نماز جمعه خوانده بود که من در دهات، ‌نماز جمعه خواندن را شروع کردم و نمازجمعه های عالی برقرار می شد حتی از اطراف به آنجا می آمدند. 
من، هم امام جمعه بودم، هم رییس شورا، هم نماینده جهاد سازندگی. و فعالیتهای زیادی طول۳ سال که امام جمعه بودم انجام دادم 
اولین کار من کشیدن آب لوله کشی بود، اتصال برق سراسری،تعاونی، شعبه نفت، نانوایی، مدرسه دخترانه،حمام زنانه،ستاد،غسال خانه،مخزن آب درست کردم. 
و از این نوع کارها زیاد انجام دادم که هنوز هم هست.مردم خیلی کمک می نمودند. 
مثالا در زمان جنگ عده ای جنگ زده از خوزستان نزد ما آمدند؛ 
بچه یتیم و بی سرپرست و حتی عده ای افاغنه نزد ما آمده بودند.من برای آنها خانه تهیه می کردم و حقوق ماهانه برایشان قرار می دادم و مردم هم کمک می کردند. 
آماری از دهات گرفته بودیم از پیرزن و پیرمرد و از کارافتاده که بتوانیم به آنها کمک بکنیم زمانی که مسیولین طرح شهید رجایی آمدند، همه کارهای ما آماده بود و تمام آمار کامل و پرونده ها را به آنها دادم. 
مبارزه شدیدی بامفاسد اجتماعی می کردم و حتی شبانه دور و اطراف روستا را به گشت می پرداختم که اکثراً خودم تنها و مسلح بودم و مردم این چند سال را در کمال آرامش و راحتی گذراندند از لحاظ امنیتی و مفاسد اجتماعی که جلوگیری می کردم؛ مخصوصاً با موادمخدر اصلاً کوتاه نمی آمدم. 
به هر حال با هر نوع فسادی شدیداً برخورد می کردم مردم از هر جهت در رفاه بودند از روستای خود ما که ورجان بود تا روستاهای اطراف ده ما. 
حتی مردم اطراف می خواستندمن نمازجمعه را ازروستای خودمان به بخش ببرم و تمام روستاهای اطراف را زیر چتر رسیدگی قرار دهم که من از امام جمعه بودن عزل شدم. من در دوران امام جمعه بودن عقاید خود را داشتم و کم و بیش در نماز عقاید خود را می گفتم همان مطالبی را که با آقای قلمداران موافق بودیم. 
آن مطالب با اعتقادات مردم سازگار نبود لذا چندین بار به من گفتند که شما آن مطالب را مطرح نکنید اما من قبول نکردم لذا عده ای گزارش دادند و به منزل علماء‌رفتند که این شخص عقاید سلفی وهابی دارد، با برقعی آشنا است و افکار او را تبلیغ می کند و بر ضد من نزد مدرسین حوزه گفته بودند و این حرفها را به آقای فاضل لنکرانی هم گفته بودند. 
آقای فاضل لنکرانی و مرحوم سیدمهدی روحانی نامه ای به آقای خمینی نوشتند که فلان امام جمعه چنین حرفهایی را زده است. 
جامعه مدرسین بدون آنکه مرا بخواهند حکم عزل من از امام جمعه بودن را صادر کردند. آنها به آقای خمینی نامه نوشته بودند و ایشان هم حکم عزل مرا صادر کرد. روز بیست و یکم رمضان بود که مأموری حکم عزل مرا آورد.پس از نماز، من حکم ابلاغ شده را برای مردم گفتم و به مردم گفتم من از این لحظه از امام جمعه بودن عزل شدم. و نماز جمعه دیگر نمی خوانم که هیچ، بلکه دیگر نماز جماعت هم نمی خوانم و به مسجد هم نمی آیم. 
برای آنکه تا به حال نماز را برای خدا می خواندم ولی از این به بعد شاید برای خدا نباشد برای اختلاف است و لذا من دیگر نه نماز جماعت می خوانم نه نماز جمعه. 
ازدفتر تبلیغات یک نفر روحانی را فرستادند که چند روز باقی مانده تا آخر رمضان، مسجد را اداره کند. 
ماهم رفتیم در منزل و دخالت نمی کردیم. بعد از ماه رمضان بعضی از دوستان ما آمدند نزد من که ما باید برویم جامعه مدرسین تاتکلیف را روشن کنیم آنها به جامعه مدرسین نزد آقای فاضل لنکرانی و آقای سید مهدی روحانی رفته بودند صحبت کرده بودند و آنها گفته بودند برای ما ثابت شده که او وهابی است و طرفدار برقعی و طرفدار قلمداران است و ما نوشتیم و امام حکم عزل داده آنها گفتند ایشان یعنی من می توانم نماز جماعت بخوانم ولی امام جمعه نیستم و حکم صادره به معنای عزل از امام جمعه بودن است نه مطالب دیگر. 
آنها جواب دادند او هیچ کار دیگری نمی کند حتی بعداً از دفتر تبلیغات آمدند و از من خواستند که به مسجد، برگردم نماز جماعت بخوانم و منبر بروم ولی من گفتم که هیچ کار دیگر نمی کنم. من حتی نماز جمعه را خودم واجب می دانستم که می خواندم با این که حکم گرفته بودم ولی اصل آن به خاطر واجب بودن نمازجمعه خواندن بود لذا می خواندم. 
اما اگر قرار است من نماز جمعه نخوانم دیگر هیچ کدام را انجام نمی دهم 
من حدود دو سه سال در منزل نشستم و مطالعه می کردم و هر گاه بی پول می شدم از یکی از بستگانم قرض می گرفتم و می دادم و به هر حال زندگی می کردم من هیچ گاه از وجوهات شرعی استفاده نکرده ام و لذا برای امرار معاش در مضیقه بودم و ناچار بودم از یکی از اقوام قرض بگیرم. 
این دو سه سال بستگان به من گفتند: یا رومیِ روم بشو یا زنگیِ زنگ این گونه نمی شود 
من گفتم من نمی توانم منبر بروم و لباس روحانیت را در آوردم و رفتم سراغ کار. 
البته من در زمان کارهای عمرانی ساختن حمام زنانه، مدرسه دخترانه، تعاونی، شعبه نفت و... لباسم را در می آوردم و زمان نماز می پوشیدم. 
من مرد کار بودم و فردی نبودم که دست در جیبم کنم و راه بروم لذا لباس را در آوردم تا بتوانم مخارج زندگی خودم را از طریق کارکردن خودم حاصل کنم. 
مدتی ماندیم به ناچار یکی ازهم دهی های که کاری بنایی داشت گفت بنایی انجام می دهی؟ گفتم بله من حاضرهستم.شماحساب کنید فردی که امام جمعه بوده و مردم می آمدند و با عزت و احترام او را می بردند پست و مقامی داشته حالادرهمان محیطی که بوده می خواهد برود کارگری و عملگی کند. 
من ظاهراً ته دلم می گفتم بله باید کار کنم ولی خیلی سنگین بود برایم علی الخصوص برای بستگانم خیلی سنگین بودو نیش زبان مردم بدتر از همه بود که آتش آن زیادتر بود.به ناچار من به طور مخفی می رفتم آنجا که قراربود کار کنم اتفاقاً روز اول بنایی بود و باید آنجا خراب می شد و گرد و غبار زیادی بودو ازصبح تا ظهر خاک و گل فراوان می خوردیم تا ظهر.ظهر می آمدیم منزل خود را می شستم ناهار و نماز و دوباره مشغول کارمی شدیم. چند روزی که آنجا کارکردم با تمام سختی ها و نیش زبان ها به هر حال تحمل کردم بعد از چند روزی یکی از بستگان دور که دیده بود من آنجا کارمی کنم به خانمش که نسبت فامیلی با ما داشت گفته بود که فلانی را دیدم فلان جا کارمی کند و این صحیح نیست آیا حاضر است به تهران بیاید و کار کند؟ شب خانمش به منزل ما آمد و سؤال کرد و من گفتم در تهران بهتر است چون اگر در تهران حمالی هم بکنم بهتر است تا در جلو چشم دیگران و افرادی که نیش زبان می زنند باشم. گفت فردا صبح برویم تهران و من قبول کردم فردا آماده شدیم و با او به تهران، نزد آقای شایسته آمدیم و مشغول کارشدیم که هنوز هم آن جا هستم. البته چون جلوی چشم دیگران نبودم بهتر بود. 

در تهران منزلی اجاره کردیم و اثاثمان را آوردیم یکی دو سال مستأجر بودیم تا زمینی که در قم داشتم و خانه ای که در ده داشتم را فروختم و منزلی در تهران خریدیم و در تهران برای کار و زندگی مستقر شدیم. 
در خلال این قضیه آن حس تحقیق و مطالعه من که علاقه مند به تحقیق و مطالعه بودم اشباع نشده بود و نمی شد و هنوز هم نشده است.
من علاقه به تحقیق داشتم و دارم تا به حقایق دینی برسم لذا با فرصت هایی کمی که داشتم مطالعاتی می کردم و هنوز هم ادامه دارد. هنوز هم گاه به کتابفروشی ها در تهران و قم سر می زنم و مشغول هستم در خلال این مطالب با دوستانی که در آن زمان داشتیم به جلسه آقای طباطبایی می رفتم در قسمت بعدی مقداری در بارة قلمداران، برقعی و طباطبایی (این سه نفر که من با آنها معاشرت داشتم) صحبت می کنم
 



وبلاگ حسینی ورجانی