40 سال خاطرات عبرت آموز یکی از بزرگترین مبلغین وهابیت در ایران-قسمت چهارم

زندگینامه و آثار قلمداران:
بعد از شریعت عالم روشنفکر دینی به این مفهوم و به معنایی که موردنظر من است برقعی است. قلمداران،حاج میرزا یوسف شعار تبریزی و شاید دیگرانی هم باشند که من نشناسم. ولی می توان گفت که این سه نفر در میدان بیشتر آمدند که خط مشی آنها بعد از شریعت است یعنی روشنفکری شریعت به اندازه روشنفکری برقعی و قلمداران نیست البته نمی خواهم بگویم روشنفکری برقعی صحیح تر است منظورم این نیست می خواهم بگویم فاصله بیشتر شده و شاید امثال شریعت ها به احادیث بیشتر توجه می کردند.ولی اینها کمتر توجه کرده اند. منظورمن این نکته است. والا نمی خواهم بگویم که اینها روشنفکرتر بوده اند، فاصله و شکاف بیشتر شده هر چه جلوتر می آییم فاصله آنها با علماء شیعه مخصوصا با علمای سنتی شیعه بیشتر می شود.در خلال اینها ما علمای روشنفکر دیگر هم داشتیم مثلاً خالصی زاده هم دیدگاه روشنی دارد که البته ایشان در کاظمین است و داستانی مفصل دارد که ما نمی خواهیم در باره او صحبت کنیم ما بیشتر می خواهیم دربارة افرادی که به ما ربط داشته صحبت کنیم. خوب اولین نفر قلمداران است. من قبلاً می خواستم در بارة او و عقاید و افکار او یک کتاب بنویسم یک کتاب در رابطه با عقاید و افکار علامه برقعی بنویسم.
نمی خواهم در رابطه بازندگی شخصی آنها زیاد صحبت کنم که آنها زیاد ضرورت ندارد اما در بعد تألیفات آنها باید بگویم.
در باره زندگی شخصی قلمداران آنکه من اطلاع دارم اسم او حیدرعلی قلمداران بود و فامیل دیگری به نام هیربد یا هربد را هم می گفتند ولی بیشتر معروف به قلمداران بود.
اهل دیزیان از دهات های اطراف اراک بین قم و اراک از سه راه سفلچگان که به سمت اراک برویم تا قم 50-55 کیلومترفاصله دارد. اول زواریون بعد دیزیان دهی کوچک که او اهل آنجا بوده پدرش اسماعیل نام داشته و در همان روستا، باکشاورزی روزگار می گذرانده وایشان متولد 1292 که با پدرم هم سال بوده و با پدر من،خدمت سربازی را گذرانده اند.
ایشان در سن 5 سالگی مادرش فوت کرده در سن 15 سالگی پدر او از دنیا می رود پس درسن 15 سالگی پدر و مادرش را از دست داده بود در روستا وضع مالی بدی داشتند. یک کشاورزی مختصری پدرش داشته به طوری که پولی که به مکتب خانه برود و قرآن یاد بگیرد را نداشتهولی علاقه داشته که برود درس بخواند و هوش و حافظه ای عجیب داشت در دهاتشان زنی بوده به نام زن آخوند که او به بچه ها قرآن یاد می داده و ایشان هم و روی عشق و علاقه ای که به درس داشته می رفته پشت درب منزل زن آخوند می نشسته و صحبت های زن آخوند را گوش می داده تا قرآن را یاد بگیرد. آن زمان کتابهای کوچکی بوده به نام عم جزء یا کتابهای دیگر که حروف عربی و مقداری از اِعراب ها را یاد می دادند تا طرف بتواند قرآن یاد بگیرد.
او می رفت پشت درب منزل زن آخوند می نشسته یک روز زن آخوند سؤالاتی از بچه ها می کند و بچه ها جواب نمی دهند و قلمداران از پشت در همه سؤال را جواب می دهد و این کار باعث می شود که زن آخوند توجه خاصی به او می کند و از او می خواهد که او سر کلاس بیاید و پولی را نپردازد تا قرآن را یاد بگیرد به شرطی که کفشهایش را در بیاورد تا گلیم هایش کثیف نشود قلمداران از آن تاریخ همراه بچه ها می رود تا قرآن را یاد بگیرد قلمداران تعریف می کرد من فقط مقداری قرآن از این زن یاد گرفتم و بقیه مطالب را بدون معلم خودم خواندم اما پدرم تعریف می کرد زمان سربازی او ملبس به لباس روحانیت بوده حال چند سال در حوزه بوده معلوم نیست.

ولی ادبیات عرب را باید نزد استاد خوانده باشد چون بدون معلم نمی شود یاد گرفت در هر صورت او خواندن ونوشتن را در دهات یاد می گیرد و تعریف می کرد در زمان جوانی من که داشتند خط راه آهن اهواز را می کشیدند و در آن موقع به دنبال فردی با سواد می گشتندکه حساب وکتاب کارگران را انجام بدهد و من را انتخاب کردند و من مدتی برای آن کار کارمند راه آهن شدم و رسیدگی می کردم بعد از کار راه آهن، استخدام در اداره فرهنگ درست شده چون افراد تحصیل کرده کم بودند، افرادی که سواد خواندن و نوشتن داشتند را برای معلمی انتخاب می کردند و در آن زمان صحبت سواد داشتن بوده نه مدرک داشتن.
به همین جهت ایشان هم در فرهنگ استخدام می شود برای درس دادن. و او تعریف می کرد که من دو هزار دیپلم دادم بدون آن که خودم تصدیق یک هم نداشتم او مدرک تحصیلی نداشت علم راداشت مدرک نداشت به هر صورت او به خاطر درس دادن به قم می آمد تا آنجا درس بدهد و چند سالی در فرهنگ بوده و درهمانجا مطالعاتی هم انجام می دهد، و از حافظه قوی که داشت استفاده می کرده است.
او پس از سربازی به قم آمده و ماندگار می شود وهم درس می داده و هم مطالعه علوم دینی می کرده و پایه های علمی خود را بالا می برده و در 27 سالگی بازنی از قم ازدواج می کند او مردی بود باقناعت و در جاهایی که لازم بود سخاوتمند بود ولخرج نبود و دست و دل باز بود او بسیار خوش برخورد بود و اخلاق خوبی را داشت به هر صورت او در قم جلسات تفسیر قرآن هم برای یک سری فرهنگیان قم داشت. او 15 سال جلسه تفسیر قرآن داشته یک عده هم فکرانش و فرهنگیان به منزل او می آمدند و او درس می داد از کارهای او نوشتن مقالات در روزنامه های آن زمان بود در قم مجله ای به نام همایون چاپ می شد که سردبیر آن فردی به نام همایون از دوستان قلمداران بود و قلمداران مقالاتی به او می داد. ازتهران هم، آقایان طالقانی و بازرگان مقالاتی به او می دادند. مجله دیگری به نام وظیفه در تهران چاپ می شد که قلمداران مقالاتی را هم به آنجا می داد و او منتشر می کرد کم کم در مجلات افکار اوبه دیگران منتقل شده و مقالات او جمع شد و به نام کتاب ارمغان آسمان چاپ شد و شاید اولین تألیف او کتاب ارمغان آسمان بود.
او چندین سال در قم مشغول تحقیق و تألیف درس و بحث بود و در یک روز که از دهاتشان می خواست به قم بیاید کنار جاده مطالعه می کرده ماشین فولکس واگنی او را سوارمی کند. صاحب ماشین از این که فردی دهاتی کنار جاده مطالعه می کند تعجب می کند. او سوارماشین می شود در ضمن معارفه مشخص می شود یکی مهندس بازرگان و دیگر دکتر سحابی بوده که از خوزستان می آمدند او را سوارکرده و آشنا می شوند و این برخورد باعث دوستی آنهامی شود. او کتابهایش را به بازرگان می دهد او مطالعه می کند و بازرگان در یکی از کتابهایش, بعثت و ایدیولوژی ازکتاب حکومت در اسلام قلمداران استفاده کرده.
به هر صورت چندی بعد آقایان طالقانی و بازرگان که به قم می آیند منزل او می روند و ارتباط این گونه هم داشته حتی دکتر شریعتی کتابهای او را خوانده بود بعداً از پاریس نامه ای برای اومی نویسد که کتابهای خالصی زاده راکه شماترجمه کردی برای من بفرست و قلمداران کتابهای خالصی زاده را برای شریعتی می فرستد.
دکتر شریعتی هم علاقه مند به دیدار قلمداران بوده ولی موفق نمی شود.
به هر ترتیب این مقداری اززندگی نامه او بود
زمانی که من با قلمداران آشنا شدم در واقع زمان بازنشستگی او از آموزش و پرورش بودو سنی از او گذشته بود و ماهم که با او آشنا شدیم چند سال با او رفت و آمد داشتیم من به منزل او می رفتم و کتابهای او را می خواندم و کتابهایی را که در نقد کتابهایش نوشته شده بودند را من می خواندم و مبادله علمی و بحث حضوری بود و او هم چون می دانست که من بسیار حساس و کنجکاو و دنبال حقیقت هستم، برایم وقت می گذارد و با روی باز برخورد می کرد. بعد از سالها آشنایی با او که انقلاب شده بود من گرفتار کارهای انقلابی شدم و به هر حال تازمانی که من قم بودم ارتباط زیادی با او داشتم بعد که تهران آمدم ارتباطم کمتر شد ولی هر گاه به قم می رفتم به منزل او می رفتم و سر می زدم یکی از پیش آمدهایی که برای او شد تصادف پسر بزرگ او بود که مهندس ذوب آهن اصفهان هم بود. چه پسران و چه دختران او تحصیل کرده بودند و حتی دامادهایش هم با استعداد وتحصیل کرده بودند پسر بزرگ او از دهات به طرف قم که می آمده در سه راه سفلچگان تصادف می کند و 5 نفر در ماشین از بین می روند که یکی از آنها پسر او بود او سر صحنه تصادف حاضر می شود و جریان را می بیند و چون آدمی خوددار بود باعث شد او سکته کند و 8 سال در منزل افتاده بود ولی خدا را شاکر بود با علم به این که دیگر نمی توانست راه برود.

یک روز من منزل ایشان بودم یک نفر از هم دهی های او بافردی به منزل آقای قلمداران آمدند و معلوم شد آن فرد، رعیت او در دهات می باشد قلمداران در دهات باغی داشتند و آن فرد باغ را نگاهداری می کرد و بعداً معلوم شد آن فردی که همراه رعیت به منزل قلمداران آمد، راننده ای بود که با پسرش تصادف کرده و باعث مرگ پسرش شده بود. رعیت راننده را معرفی کرد وگفت که آمده رضایت می خواهد. قلمداران فوراً نوشته داد بدون هیچ توقع حتی راننده تعجب کرده بود. قلمداران گفت تو که قصد به عمد نداشتی اگر عمداً هم می کشتی من همین کار را می کردم چون خدا فرموده لذتی که در عفو است در مجازات نیست. وامضا کرد و داد و حتی آنها پس از رفتن برگشتند که دادگاه گفته این رضایت نامه باید محضری باشد و آنها رفتند در محضر نوشتند و قلمداران با خانمش بعد از ظهر به محضر رفتند و امضا دادند که ما شکایت نداریم و رضایت دادند
این گذشت، تقوا و مردانگی او را می رساند که بدون توقع این کار را انجام داد. از این نوع کارها من از او دیده ام بعد از چند سال مریضی شب جمعه ای او فوت می کند. شب جمعه من خواب دیدم که به قم رفتم و کیسه ای پر از کتاب را بردوش من گذارده اند که من دارم از این خیابان به آن خیابان می برم ظهر به نماز رفتم در آنجا گفتند که آقای قلمداران فوت کرده و بعد از نماز ما با چند نفر از دوستان به قم رفتم برای تشییع جنازه او و در واقع خواب ما تعبیر شد. در هرصورت بر او نماز خواندیم و او را دفن نمودیم. این زندگی نامه مختصر ایشان است از شاگردان ایشان آقای حدادی که در قم مغازه داشت. حاج داودی محضردار، آقای محمود اسلامی رییس آموزش و پرورش قم، آقای فرساد از دبیرهای قم (و معلم کلاس های اول و دوم ابتدایی ما) بودند خلاصه خیلی از فرهنگیان قم از شاگردان او بودند.
آقای قلمداران حدود 30 یا 32 جلد کتاب را نوشته یا ترجمه کرده.
اولین کتابی که نوشته ارمغان آسمان نام دارد.
این کتاب مجموعه مقالاتی هست که ایشان در مجلات 50 سال قبل می نوشت. آن مجموعه مقالات که در موضوعات مختلف بوده در کتاب ارمغان آسمان آورده شده.
کتاب ارمغان آسمان علل انحطاط مسلمین است در واقع کتاب علل انحطاط و ارتقاء مسلمانان است که چه عللی باعث شده که مسلمانان به اوج رفته اند و چه عللی باعث رکود و عقب افتادگی آنها شده.
علل انحطاط مسلمین یک بحثی است که بسیاری از اندیشمندان بزرگ اسلامی علل مختلفی را نقل کرده اند که این علل باعث ترقی مسلمین می شود و این علل باعث شکست مسلمین می شود.
ایشان بیش از 20 علت انحطاط مسلمین را نقل کرده که اگر مسلمانان همان علتهایش را که دلیل انحطاط آنها شده را اگر انجام ندهند باعث ارتقاء آنها خواهد شد. آنچه را که من فعلاً از سابق در ذهنم است چون جدیداً آن را باز بینی نکرده ام کتاب نزد خودم نبود که نگاه کنم آنهایی است که از سابق دیده ام.
ایشان علل مختلفی را نقل کرده. اولین علت بر این که مسلمانان اوج نگرفته اند و باعث انحطاط مسلمین شده،

1- نبود حکومت اسلامی است اجرای صدها حکم دینی به واسطه همین حکومت است چون حکومت نداشتند لذا اینها رشد و ترقی نکرده اند و همین فکر باعث می شود ایشان کتاب حکومت اسلامی را بنویسد.
2-اجرا نکردن حدود الهی است این هم حرف خوبی است حدود اسلامی تعطیل بوده
3-نبود نماز جمعه یک علت دیگر برای انحطاط مسلمین بوده
4- از علت های دیگر انحطاط، تبلیغ خرافات است خرافات یعنی آن چه که در اسلام نبوده و بر دامن اسلام نشسته، خلاصه ایشان علل مختلفی را نقل کرده که فعلاً نمی خواهم همه آنها را بگویم ایشان گفته این مسایل باعث انحطاط مسلمین بوده و هست.

که این مطالب بعضی در زمان سید جمال الدین اسدآبادی هم مطرح می کردند که علل انحطاط چه بوده و ایشان هم این مقالات رانوشته و به صورت این کتاب (ارمغان آسمان) در آمده و این کتاب در آن زمان میان روشنفکران در واقع جایگاهی باز کرده و. افراد روشنفکر به آن توجه کردند. من خودم یک زمان با مرحوم مطهری صحبت می کردم می گفت این کتابش بد کتابی نیست.
البته در همین کتاب ارمغان آسمان یک بحثی دارد در مورد قبر پرستی و مرده پرستی، و ساختن قبور ایمه که آنجا همه را رد کرده یعنی در همین کتابش که اولین کتابش هم می باشد که در جوانی نوشته آنجا یک بحث آن این است که (قبرسازی حرام است) (زیارت قبور حرام است) و از این نوع بحث ها را آنجا مطرح نموده. این اولین کتاب قلمداران بود.
بعد از این کتاب ایشان با آیت الله شیخ محمد خالصی آشنا می شود و او بیشتر کتابهای خالصی را ترجمه می کند.



وبلاگ حسینی ورجانی