کی می‌رود ز یادم، دوران با تو بودن
 

دوران کودکی ام…چه روزهای غریبی و چه یادهای لطیفی… 
هر زمان که خانه را ترک می‌گفتی و لبانت را به بانگ خداحافظی از من می‌گشودی، 
باران دلم جه طوفانی به پا می‌کرد 
وابرهای تیره ی نبودنت، 
چه با ثبات بر صحرای دلم خیمه می‌زد. 
درشکار ثانیه ها برای بودن درکنارت،چه انتظاری می‌کشیدم! 
ای سیمای پرمهرت آرام جانم! 
حال در پی گذر سالها تو بامن وداع کرده ای 
و من امّا هنوز، صرف کردن جدا شدن از تو را نیاموخته ام. 
ای باران همیشگی صحرای دلم! 
بعد سفر کردنت،درخانقاه دلم سنگینی غم نبودنت راعزلت نشین کردم 
و با نفسهای حیدری و کلام‌های آتشین به خیمه ی کفر شبیخون زده وکاخ پوشالی ظلمشان را 
ز ریشه نابود ساختم 
و کربلا را در کربلا ماندن،راضی نشدم. 
نه از آن جهت که تو برادری،که آن جای خود، بل از آن جهت که تو امامی، 
یگانه ی زمانی وبی همتای دوران! 
که امام یعنی یکی در هر عصر،یکی که درعالم واحداست و اطاعت از امرش واجب! 
کانون بلا گشتم،باز از تو جدا گشتم 
من فاتح برغم ها،من مطیع برامرت! 
ای ماه دل زینب! 
بعد از غم زهرایم، بازم زکمر گویا بی تو که دو تا گشتم
 

اشتراک‌ها:
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *