سقیفه، تبلور وحدت یا تفرقه؟

ابتدا لازم است تفسیری از مفهوم وحدت و تفرقه داشته باشیم، و عامل وحدتی که مطلوب خدا و پیامبر اوست، را بشناسیم؟ پس از آن خواهیم دید که: آیا سقیفه، تبلور وحدت است یا تفرقه؟ و آیا امیرالمؤمنین علیه‌السلام در بلوای سقیفه، با غاصبان حقّ الهی خویش، نقش اتّحاد را ایفا نمود یا نقش تفرقه را؟
مفهومی که از وحدت، در بین اکثر بلکه همة صاحب‌نظران و نویسندگان مطرح شده است، عبارت است از هم‌داستان شدن بر یک مقصد. آن مقصد اگر انجام عملی باشد، متّفق شدن بر آن عمل، اتّحاد است. و اگر حکومت باشد، اتّفاق بر یک حاکم، اتّحاداست. اگرچه آن حاکم باطل بوده و مورد قبول همه نباشد. و.... و تفرقه در این تعریف، عبارت است از عدم اتّفاق بر آن مقصد یا حاکم یا موضوع.
در بارة اتّحادِ میان مسلمانان، مفهومی که از وحدت ارایه شده و برای آن، تبلیغات فراوان صورت گرفته و می‌گیرد، عبارت است از: همداستان شدن و فراهم آمدن تمام فرَق و گروههای اسلامی، در پیروی از یک قدر مشترک، و یک اصل مورد پذیرش همة گروهها و فرقه‌ها. اگرچه در مراحل بعدی، از حیث اعتقادی، اختلافاتی هم موجود باشد. و در این بینش، از بین همة قدر مشترکها، قرعة فال، به نام قرآن افتاده است. طرفداران این اتّحاد می‌گویند: ‌خدای ما یکی‌است، پیامبر ما هم یکی، و کتاب آسمانی که همة ما موظّف به اجرای فرامین آن هستیم، نیز یکی است. مازاد بر اینها، که منشأ اختلاف است، قابل اغماض و چشم‌پوشی است!
دلیلی که برای چنین مفهومی از وحدت، به آن تمسّک شده است، آیة شریفة «واعتصموا بحبل‌الله جمیعاً ولاتفرقوا» می‌باشد. زیرا «حبل الله» به معنی قرآن تفسیر شده است.
در پی چنین برداشتی از مفهوم وحدت، تبعیّت و اطاعت تمام فرقه‌های اسلامی، از شخصی به ظاهر مسلمان، مانند رییس حکومتی که با قدرت یک فرقه بر سر کار آمده، نیز از مصادیق وحدت شمرده شده است. و سر باز زدن از این اطاعت، از مصادیق تفرقه معرّفی گشته است. صرفاً به این دلیل، که شخص حاکم، علاوه بر اینکه خدا و پیامبرش، با خدا و پیامبر سایر فرق، یکی است، کتاب آسمانی او که در امور دینی و دنیوی، موظّف است به آن عمل کند، نیز با کتاب آسمانی سایر فرق، یکی است.
گروه زیادی از نویسندگان هم، بر پایة همین مفهوم از وحدت، بیعت و سکوت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را در مقابل بانیان و فاتحان سقیفه، مصداقی از مصادیق وحدت شمرده، و آن را الگویی برای جهان اسلام، و حتّی دلیلی بر مشروعیّت حکومت حاکمان سقیفه دانسته‌اند!
و پیروان سقیفه نیز بر همین مبنا، هرکس را که به هر شیوه، [چه با ظلم و زور و چه با عدل و عدالت] حکومت را به دست بگیرد، اگرچه فاسق و فاجر باشد، او را رسماً ملقّب به لقب خلیفه، خلیفة پیامبر، امیرالمؤمنین، امام، و اولو الأمر می‌نمایند. و اگرچه جایر و ظالم باشد، تبعیّت از او را بر تمام مسلمانان واجب می‌شمارند1. زیرا اگر دایرة حکومت و خلافت و امارت و امامت را به این مقدار باز نکنند، بانیان سقیفه و غاصبان پس از آنان، هرگز در آن محدوده، جای نخواهند گرفت.

آنچه در نخستین گام، جا دارد که دربارة آن تأمّل شود این است که: آیا با داشتن چنین مفهومی از واژة وحدت، آن وحدتی که مطلوب خدای متعال است، و در آیة فوق، به آن سفارش شده است، محقّق خواهد شد، تا امیرالمؤمنین نیز یکی از پیروان و مجریان آن باشد، یا چنین وحدتی، موهوم و خیالی، و موهون و سست بوده، و مطلوب خداوند متعال، و مراد و منظور آیة مذکور نیست، و عمل به چنین وحدتی، از ساحت قدس صدّیق اکبر و فاروق اعظم و خلیفة به حقّ پیامبر اکرم، امیر عالم، امیرالمؤمنین علیه‌السلام به دور است؟
با گذری در روند تاریخ، و نظری بر ادلّه و روایات، این نکته بسیار روشن می‌شود که چنین وحدتی، هم سست و خیالی بوده، و در عالم خارج تحقّق نیافته و نخواهد یافت، و هم با مطلوب خداوند متعال فاصلة زیادی دارد. و به همین دلیل، نه از سوی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، و نه از سوی هیچ‌یک از اولیای الهی، اتّفاق نیفتاده و نخواهد افتاد.
امّا چرا سست و خیالی است؟
اگر بخواهیم کمی گسترده‌تر بحث کنیم، باید بگوییم: قدر مشترکهای هر دینی را می‌توان به سه سطح زیر تقسیم کرد:
1 ـ خدا پرستی
2 ـ پذیرش پیامبر و اطاعت از او
3 ـ پذیرش امام یا خلیفه یا کشیش و یا... و اطاعت از او.
ببینیم در کدامیک از این سه سطح، می‌توان با اتّحاد بر سر یک قدر مشترک، از سایر جهات اختلاف، چشم پوشید.
در سطح خداپرستی، انسانهایی که بر عقاید دینی خود پایبند بوده و بر دین خود محافظت و تعصّبی دارند، و برای مقدّسات، و دستورات دینی خود، ارزشی قایلند، خواه از فرقة حق باشند و یا از فرقه‌های باطل، خود را به آخرین سطوح دستورات، و آخرین وظیفه‌ای که از نظر آنان خداوند برایشان مقرّر کرده است، پایبند می‌دانند. آنان معتقدند و باید معتقد باشند، که اگر یکی از این وظایف را عمل نکنند، و گوشه‌ای از اعتقاداتشان مخدوش باشد، مورد مؤاخذة خداوند قرار خواهند گرفت. یعنی در مراحل پس از خدا پرستی، اگر خداوند برای آنان پیامبر یا امام و یا کشیش یا... فرستاده و یا تعیین فرموده باشد، خود را ملزم به تبعیّت از او می‌دانند. و نادیده گرفتن او را تنقیص در دین دانسته، و سرپیچی از فرامین او را تخلّف و گناه می‌شمارند. این مسأله نه تنها در بین فرق اسلامی، بلکه در بین تمام مذاهب و فرق، حکمفرماست. مسیحی هرگز نمی‌تواند بگوید که چون خدایمان با خدای یهود یکی است، و در سطح اوّل، یعنی خداپرستی با هم مشترکیم، از قید سایر مسایل اختلافی از جمله پذیرش پیامبریِ حضرت عیسی که خدا برایمان مقرّر کرده است، و یا از اطاعت از حضرت عیسی در مقرّرات دینی و اعتقادی، بگذریم، و با یهود، وحدت داشته باشیم. یهودی هم نمی‌تواند بگوید که چون با مسیحیت در یگانگی خدا مشترکیم، پس سایر مسایل را نادیده گرفته و با هم وحدت داشته باشیم. مسلمان هم نمی‌تواند بگوید که چون خدای ما و خدای یهودیان و مسیحیان یکی است، پس سایر جهاتِ اختلاف را نادیده گرفته و در این قدر مشترک یعنی خداپرستی، با هم وحدت داشته باشیم. زیرا چشم‌پوشی از پیامبر و امام، که از سوی خدا به تبعیّت از آنان موظّف شده‌ایم، و اکتفا کردن به سطح خداپرستی، به معنی تنقیص در دین و تمرّد از فرمان خداست. لذا پیروان هیچ‌یک از این ادیان، در سطح خداپرستی، هرگز با یکدیگر وحدتی نداشته و نمی‌توانند وحدت داشته باشند. بلکه همواره سر ستیز داشته و هیچ‌یک از آنان ذرّه‌ای از عقاید خود، کوتاه نیامده‌اند. چون یهودیّتِ یهودی، به پذیرش پیامبری حضرت موسی علیه‌السلام و اطاعت از تمام فرامین اوست که چه بسا با فرامین همة پیامبران دیگر، منافات داشته باشد. و مسیحیّتِ مسیحی، به پذیرش پیامبری حضرت عیسی علیه‌السلام و اطاعت از تمام دستورات اوست که چه بسا با دستورات سایر پیامبران، منافات داشته باشد. و مسلمان بودن مسلمان، به پذیرش پیامبری حضرت محمّد صلی‌الله علیه و آله و اطاعت از تمام فرامین و دستورات اوست، که چه بسا با فرامین و دستورات همة پیامبران پیشین، منافات و مخالفت داشته باشد. پیروان هر یک از این ادیان، اگر تنها بر سر یک قدر مشترک به نام خدا پرستی، به اتّحاد برسند، نمی‌توانند منتسب به دین خویش باشند. زیرا صرف نظر کردن وکوتاه آمدن از مقرّرات و فرامین و عقایدی که پیامبر هر قوم برای مردم آورده، در همة این ادیان و مذاهب، به معنی پذیرفتن بخشی از آن دین، و در واقع، پذیرفتن نقص در آن دین و یا وارد کردن نقص در آن دین است.
به سیرة پیامبران مخصوصاً حضرت ختمی مرتبت صلی‌الله علیه و آله نظری بیفکنیم. در زمان صدر اسلام، گروههای زیادی از پیروان دین یهود و نصاری بودند که به پیامبر اسلام ایمان نیاوردند. نه تنها ایمان نیاوردند که در صدد آزار و اذیّت او برآمده و با آن حضرت جنگیدند. کشتند و کشته شدند. پیامبر اسلام هرگز نفرمود:"ما همه پیرو خدای یگانه‌ایم، و از این جهت باید با هم وحدت داشته باشیم، بیایید کتاب و پیامبر را نادیده بگیریم، و از قید همة مسایل مورد اختلافمان بگذریم، و در پیروی از خدای یگانه با یهود و نصاری متّحد باشیم". بلکه همواره آنان را به دین جدید یعنی دین اسلام دعوت کرده، و با دشمنان می‌جنگید، و بینی آنان را به خاک می‌مالید. و افرادی را که با مسلمانان سر جنگ نداشتند، رام خویش می‌ساخت و با گرفتن جزیه، و الزام آنان به رعایت مقرّرات خاصّ اجتماعی اسلامی، در پناه اسلام، در امان نگه می‌داشت. زیرا پذیرفتن چنین وحدتی از سوی پیامبر، و کوتاه آمدن از پذیرش بخشهایی از دین و نادیده گرفتن آنها، به معنی رضایت به تمرّد افراد در مقابل خدای متعال، و پذیرفتن نقص در دین، و حتّی تنقیص در دین است. و پیامبر اکرم مأمور نبود که چنین تنقیصی را بپذیرد یا به چنین تمرّدی راضی شود.
اگر بنای خدا و پیامبرانش، بر چنین وحدتی بود، هیچ دینی دین دیگر را نسخ نمی‌کرد. و هیچ پیامبری نباید مردم را از دین پیامبر پیشین، به دین جدید دعوت می‌کرد. و خدای متعال، به خاطر حفظ وحدتی که به برکت خداپرستی در بین مردم حکمفرما بود، برای بشر یا فقط یک دین و یک پیامبر و یک کتاب می‌فرستاد، و یا اگر ادیان و پیامبران مختلف می‌فرستاد، بشر را در پیروی از هر یک از آن ادیان، مختار می‌فرمود، تا اصل مسأله، که ایمان به خدای واحد است محفوظ، و مورد اتّحاد همگان باقی بماند. در حالی که خداوند بدون در نظر گرفتن مشترکات ادیان، دین سابق را نسخ، و همة مردم را موظّف به گرویدن به دین و پیامبر جدید نموده است. و بر تمرّد آنان، مجازات مقرّر کرده است.
در سطح خداپرستی، دیدگاه توحیدی پیروان هر دین، ممکن است با دیدگاه پیروان دین دیگر متفاوت باشد. پیروان این دین، نمی‌توانند با پیروان دین دیگر کنار بیایند. زیرا هریک از این افراد، دیدگاههای خاصّی نسبت به توحید و عدل الهی دارند، که ممکن است با هم، تفاوت و اختلاف اساسی داشته باشد.
نه تنها پیروان ادیان، بلکه خود ادیان الهی نیز با هم تفاوتهای اساسی دارند، و راز نسخ ادیان توسّط خداوند، همین اختلافات و تفاوتهاست. و اگر تفاوت و اختلافی نبود، دینی نسخ نمی‌شد.
بنا بر این، در سطح اوّل یعنی خداپرستی، که خداوند را قدر مشترک قرار داده، و در این مرحله با هم متّحد باشیم و سایر جهات را نادیده بگیریم، امکان وحدت، وجود ندارد، و پیامبری که از سوی خدا موظّف به تبلیغ یک دین است، دست از موازین وحیانی آن دین بر نمی‌دارد. و پیروان هیچ دینی مسلّمات دینی خود را که از سوی خدا می‌دانند، از جمله پیامبر و اطاعت او و حبّ و بغض و جهاد و امر بمعروف و نهی از منکر و...، را نادیده نمی‌گیرند. و نمی‌توانند خود را در شؤون زندگی دینی و اجتماعی، همسان فرقة دیگر دانسته و از مقرّرات شرعی خود دست بردارند. زیرا دست برداشتن از همة اینها، به معنی پذیرفتن نقص در دین است.
و در سطح دوّم، یعنی پذیرش و اطاعت از پیامبر هم، بدینگونه که پیروان هر دین، پیامبر خود را قدر مشترک قرار داده، و در این مرحله با هم متّحد باشند، و سایر جهات اختلاف در مذهب، مانند امام و خلیفه و یا کشیش و... را نادیده بگیرند، نیز امکان وحدت وجود ندارد. زیرا هیچ‌یک از فرقه‌های منشعبه از هریک از ادیان، از مسلّمات مذهبی خود که آنها را قوانینی الهی می‌دانند که از سوی پیامبرشان به آن مکلّف شده‌اند، چشم نمی‌پوشند. چون چشم‌پوشی از آن مقرّرات و مسلّمات، به معنی تنقیص در دین، و یا پذیرفتن نقص در مذهب آنان است. اگرچه پیروان هر یک از این مذاهب، پیامبر خود را یکی دانسته و در این سطح با هم مشترکند، ولی در اوامر او در بارة توحید و عدل و نبوّت و خلافت و امامت و معاد و سایر جهات، دارای آراء متفاوت و متضادّند. و به اختلاف اوامر، اختلاف دیدگاه و اختلاف در اطاعت دارند. یکی می‌گوید پیامبر چنین فرموده، دیگری می‌گوید نفرموده. یکی می‌گوید پیامبر، این شخص را جانشین خود قرار داده، دیگری می‌گوید شخص دیگری را قرار داده. یکی می‌گوید خدا با چشم دیده خواهد شد، دیگری می‌گوید هرگز دیده نخواهد شد. یکی می‌گوید عدل برای خدا ضرورت دارد، دیگری می‌گوید ضرورت ندارد. و.... و هیچ‌یک حاضر نیستند و در شرع خویش، حق ندارند که از اطاعت امر پیامبر خود سرپیچی کنند مگر متمرّد و نافرمان بوده و یا اوامر پیامبر را ناقص و غیر کافی بدانند، و عذاب الهی را به جان بخرند. اگر دین خود را کامل می‌دانند و اطاعت از پیامبر خود را واجب می‌شمارند، باید آنچه او فرموده نیز عمل کنند. در نتیجه، تا زمانی که اطاعت از پیامبر مطرح است، هیچ دستوری از دستورات او نادیده گرفته نمی‌شود. و اگر نادیده گرفته شد، اطاعت از پیامبر، از بین رفته و به تمرّد از او تبدیل شده است. در تمام ادیان، این مسأله جزء اصول دین است. و باور قطعی پیروان ادیان چنین است که خدای متعال، حصار هر دینی را بسته و بدون کم و کاست به پیامبرانش سپرده. و تن دادن به تمام اجزاء موجود در این حصار و محدوده، و تمام موازین دین جدید را بر همة مردم واجب کرده، و برای نپذیرفتن آن دین یا نپذیرفتن بخشی از هر دین، مجازاتهایی را مقرّر فرموده است.
بنا بر این در هیچ‌یک از دو سطح اوّل، در هیچ‌کدام از ادیان آسمانی، چنین وحدتی نه از سوی دین‌مداران صورت گرفته و نه از جانب صاحب دین، یعنی خدای متعال و پیامبرانش به آن سفارش شده، و نه امکان چنین وحدتی وجود دارد.
امّا در سطح سوم، باید دایرة بحث را از ادیان مختلف، به دینی واحد، و مذاهب تحت آن دین، محدود کنیم، و دین اسلام را از این جهت مورد دقّت نظر قرار دهیم. زیرا بحث ما در این جزوه در بارة این سطح و در بارة همین دین است. و آنچه در مورد وحدت و تفرقه، مورد توجّه و تأکید گروه‌های زیادی قرار گرفته و همگان بر آن همّت گماشته‌اند، در این دین است. و کسی با سایر ادیان و اختلافات موجود در آنها هیچ کاری ندارد! در دین اسلام هم درست جایی سخن از وحدت به میان آمده است که با تثبیت و اجرای آن، امام معصوم علیه‌السلام و خلیفة به حقّ پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله کنار برود! و نکتة اختلاف هم همین‌جاست، که آیا با رحلت پیامبر اکرم‌ صلی‌الله علیه و آله ارتباط زندة خداوند با خلایق منقطع شده، و منشأ وحدت الهی، همان پیامبری است که از دنیا رفته، و همان کتابی است که در آن اختلافات فراوان وجود دارد، و حتّی دو نظر مشابه در آن دیده نمی‌شود؟ و آیا مردم باید به قرآن و آنچه از پیامبرشان رسیده بسنده کنند، یا خداوند برای وحدت بشر، حبل المتینی متّصل به خویش قرار داده است، که نمی‌تواند اتصالش با وحی منقطع شود، و نمی‌تواند منشأ اختلاف باشد؟ زیرا در صورتی که منشأ اختلاف باشد، از حجّیّت ساقط می‌شود. و نقض غرض پیش می‌آید. چون به نصّ روایات، و به اتّفاق عقلا و علما، حجّت باید الهی، و قاطع اختلاف و فصل الخطاب باشد. در غیر این صورت، از حجّیّت ساقط است.
و وحدتی که در اینجا از آن سخن گفته‌اند، این است که سطح سوّم وحدت، که اتّحاد و یکپارچگی دایم بشریّت را تا قیامت تأمین می‌کند، و به نصّ روایات، دنیا و آخرت آنان را تضمین می‌نماید، یعنی امام و اطاعت امام را رها کرده، و سطح پیش از آن، یعنی پیامبر و سخنان به‌جای مانده از او، و قرآن با تفاسیر سلیقه‌ای و خودجوش را قدر مشترک وحدت قرار دهیم! باید ببینیم آیا چنین وحدتی، موهون و سست است یا محکم و استوار؟ ممکن است، یا غیر ممکن؟ موهوم است یا حقیقی؟ پس از بحث در بارة اثبات یا ردّ چنین وحدتی، خواهیم دید که: آیا امیرالمؤمنین علیه‌السلام، برای حفظ کدام وحدت، با ابوبکر بیعت کرد؟
هرچند در سلسله‌مراتبی که گفته شد، سه سطح وجود داشت، امّا اگر نیک بنگریم، در باب تسلیم و تبعیّت و اطاعت، در واقع سه سطح وجود ندارد بلکه یک سطح بیشتر موجود نیست. و آن سطح، سطح تبعیّت از خدای متعال است. این تبعیّت را خداوند در برهه‌ای از زمان در وجود واسطه‌ای به نام پیامبر، و در برهه‌ای دیگر در وجود واسطه‌ای دیگر که از نظر ما شیعه، وجود امام معصوم است2، قرار می‌دهد. و همانطور که روایات آن از نظر شما گذشت، معنای این واسطه‌گری این است که حکم پیامبر حکم خدا، و حکم امام معصوم نیز حکم پیامبر و خداست. اطاعت از پیامبر، اطاعت از خدا، و اطاعت از امام معصوم نیز اطاعت از پیامبر و خداست. زیرا ما معتقدیم که سخن پیامبر و امام معصوم، سخن خداست. علاوه بر آیات، روایات فراوانی نیز بر این نکته تصریح دارند که برخی از آنها گذشت، و اینجا محلّ ذکر همة آنها نیست. اگر خداوند، این اطاعت مخلوقات نسبت به خود را پس از پیامبر مسکوت بگذارد، و در وجود دیگری قرار ندهد، دین او ناقص بوده، و حجّت بر خلایق موجود پس از پیامبر، تمام نیست، و هرگز اطاعت از خدا صورت نخواهد گرفت.

توضیح اینکه:

دین اسلام مانند سایر ادیان، دارای چارچوب و حصار و محدوده‌ای است. بر اساس روایات فراوان، کمال این حصار، زمانی محقّق شد که خدای متعال، پس از اعلام ولایت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام این آیه را بر پیامبرش نازل فرمود که: «الیومَ اکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ و اتمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی و رضیتُ لَکَمُ الاسْلامَ دیناً ـ امروز دین شما را برایتان کامل کردم، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم، و به اسلام به عنوان دین، راضی شدم». خروج از این محدوده، خروج از دین خداست. وارد نمودن قانون و یا شخص و یا حکمی در این محدوده و چارچوب، مخالفت با امر خدا، و بدعت و تشریع و حرام است. و اکتفا کردن به بخشی از این محدودة معیّن، و نپذیرفتن تمام آن، و سر باز زدن از بخشهایی از آن، تمرّد و نافرمانی خدای متعال و پیامبر اوست.
کمال دین انسانها، با پذیرش همان مکمّلی صورت می‌گیرد که خداوند مقرّر فرموده است. در غیر این صورت، یعنی در صورتی‌که تمام محتوای این حصار را بپذیریم و تنها بخشی از آن را رها سازیم، متمرّد و عصیانگریم. و جزای تمرّد و عصیان، عذاب دردناک الهی است. و با توجّه به آنچه که در بحث «نسبت امام با دین» گفته شد، نپذیرفتن این بخش از دین، و سرباز زدن از اطاعت امام منصوب از سوی خدای متعال، به معنی تمرّد و عصیان در مقابل خدا و پیامبر اوست. نه تنها تمرّد و عصیان است، که با ردّ این اصل از اصول دین، و تمرّد از این اصل، تمام پذیرفته‌ها و اعمال و عبادتها نیز چون خاکستری بر باد است.
رضایت دادن و معتقد شدن به وحدتی که با حذف و یا نادیده گرفتن سوّمین سطح دین از دایرة اعتقادی، همراه است، به معنی رضایت به تنقیص در دین، و رضایت به تمرّد در مقابل خدای متعال و پیامبر اوست. و چه کسی می‌تواند به چنین چیزی راضی باشد؟ پیامبر که جز به وحی حرکت نمی‌کند و سخن نمی‌گوید؟ یا امام معصوم که جز بر دین خدا و رضای او قدم بر نمی‌دارد؟ بدیهی است که برای تجویز شرعی و رضایت به چنین وحدتی، باید امامت را از محدودة دین حذف کرده، سالها رسالت پیامبر، و تأکیدات آن حضرت در طول عمر مبارک خویش بر ولایت امیرالمؤمنین و فرزندان پاک او‌‌ علیهم‌السلام، و حادثة عظیم غدیر خم که گوش تاریخ را کر نموده است، نادیده گرفته و خدای متعال را نیز به این امر راضی بدانیم! و آیا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام به حفظ چنین وحدتی، که به معنی رضایت به تنقیص در دین، و رضایت به تمرّد از خدا و پیامبر است، اقدام نمود و راضی بود؟ و آیا سکوت او به خاطر حفظ چنین وحدتی بود، که باعث پذیرش و رضایت به تنقیص در دین خدا، و ارایة دینی ناقص است که خدا به چنین دینی راضی نبوده و مبغوض خداست؟ حاشا و کلاّ! علی علیه‌السلام که خود جزء دین است، نگهبان همین دینی است که خودش نیز جزء آن است. پس او نگهبان خویش نیز هست. و هرگز راضی نیست که با حذف خویش از دایرة دین، در دین خدا و پیامبر، نقصی ایجاد کند.
این، نمای وحدت از بُعد اعتقادی است. از بعد عملی نیز همین‌گونه است. زیرا یاری طلبیدن امام از مهاجر و انصار، و چهار شب به درِ خانة تک‌تک آنان رفتن و اتمام حجّت نمودن، و اختلافات فیزیکی و خفقانهایی که در زمان حاکمان پس از پیامبر، علیه شیعیان امیرالمؤمنین علیه‌السلام صورت می‌گرفت از یک سو، و جنگهای جمل و صفین و نهروان از سوی دیگر، گواه صادقی بر نبودن وحدت مورد بحث بین امیرالمؤمنین علیه‌السلام و گروههای مقابل آن حضرت است. در نتیجه باید گفت، این وحدت، همانگونه که در مرحلة اعتقادی دچار خدشه است، در مرحلة کاربردی و عملی نیز امری موهوم و خیالی بوده، و هرگز اتّفاق نیفتاده و نخواهد افتاد. و یکی از ادلّة محقّق نشدنش، عدم جواز اعتقادی و شرعی و دینی آن، در مذاهب منتسب به اسلام و مرامهای مختلف است. و اگر در مشی اعتقادی فرقه‌های مختلف، جوازی برای این وحدت بود، حدّ اقل برای مدّتی هرچند اندک، چنین چیزی بدون خونریزی و خفقان و اجبار، اتّفاق می‌افتاد. در حالی‌که هیچ فرقه‌ای در شرع و مرام خود، راضی نبوده و نیست که بخشی از مرام و مسلکش را [که به خدا مستند می‌داند] نادیده گرفته، و وحدت با فرقة متخاصم را جایگزین آن کند. مگر اینکه این فرقه، خودش از فرامینی که آن‌ها را فرمان خدا می‌داند، در پذیرش تمام دین او، تمرّد کرده و مرتد شود، و یا به تمرّد دیگران راضی باشد و از قید تمامیّت دین خویش بگذرد.
و اگر چنین وحدتی مورد رضای خدای متعال بود، امیرالمؤمنین‌ علیه‌السلام اوّلین کسی بود که قید کمال دین را می‌زد و بدون اجبار و اکراه، با ابوبکر بیعت می‌کرد. و اگر این وحدت، مطلوب خداوند بود، امیرالمؤمنین زن و فرزند خود را چهار شب، برای اتمام حجّت، درِ خانة مهاجر و انصار نمی‌برد تا بیعت‌های مکرر آنان و مخصوصاً بیعت غدیر و تأکیدات پیامبر اکرم‌ صلی‌الله علیه و آله را به آنان گوشزد کرده و ایشان را برای نصرت دین خدا و احقاق حقّ الهی خویش [که حیاتش حیات دین است] و جنگ با غاصبان خلافت، فرا بخواند. و اگر این وحدت، مطلوب خدا بود، خانة علی و زهرا ‌علیهماالسلام که خانة وحی بود به آتش کشیده نمی‌شد، و همسر علی که نازدانة پیامبر خدا بود، مجروح و مضروب نمی‌شد، و محسنش به قتل نمی‌رسید، و امیرالمؤمنین علیه‌السلام کشان‌کشان، برای بیعت به مسجد برده نمی‌شد، و بیست و پنج سال سکوتش را، به خار در چشم و استخوان در گلو تعبیر نمی‌کرد. چون او در اطاعت امر خدا و انجام مطلوب خدا بر هرکسی پیشقدم بوده، و مشقّت در راه طاعت خدای متعال، برای او از هر شهدی شیرین‌تر است. و چنین مشقّتی برایش خوشایندتر از آن است که آن را به خار در چشم و استخوان در گلو تعبیر کند.
شگفتا! آیا ممکن است که خداوند به صِرف وجود یک اصل مشترک، برای حفظ وحدت مؤمنان با منافقان، دین منافقان را بپذیرد و دست از دین کامل و مورد نظر خودش که سالها به خاطرش پیامبر و کتاب فرستاده، بردارد؟ آیا ممکن است که خداوند به خاطر حفظ وحدت مؤمنان و پیروان حضرت موسی علیه‌السلام با فرعون، از دین موسی که دین مطلوب و مورد نظر اوست، دست بشوید؟ آیا ممکن است به خاطر یهودیانی که نمی‌خواهند دین مسیح را بپذیرند، خداوند از دین مسیح چشم بپوشد؟ و یا به خاطر مسیحیان، از دین اسلام چشم بپوشد؟ چنین چیزی هرگز ممکن نیست. که اگر بود، این همه جنگ و خونریزی، و جهاد و مبارزه در تاریخ انبیا وجود نداشت. چگونه است که خداوند چنین وحدتی را روا نمی‌داند، امّا پیامبر او که خلیفة خدا روی زمین است، و موظف است کار خدایی کند، باید روا بداند؟ چگونه است که پیامبرِ او، روا ندانسته و نمی‌داند، ولی امام معصوم که خلیفة بر حق پیامبر خداست، باید روا بداند؟ و چگونه معقول است حاکمانی که بر مسند پیامبر تکیه زدند، ریسمان وحدت مورد نظر خدارا نادیده گرفته و به تفرقه روی آورند، امّا خلیفة برحق پیامبر، به وحدت مبغوض خدا که هرآینه عین تفرقه بوده و تمرّد مسلّم از دینِ کاملِ امضا شدة خداست، رضایت دهد؟!
از مختصری که گذشت روشن شد که وحدت مورد بحث، وحدتی محکوم و موهوم و غیر شرعی بوده و مطلوب خداوند متعال نیست. و خداوند، به این نوع وحدت، امر نفرموده است. و آنچه مطلوب خدا نیست، از ساحت قدس امیرالمؤمنین علیه‌السلام به‌دور است. و نسبت چنین وحدتی به آن حضرت، عوامفریبی و دروغی بیش نیست. و چنین وحدتی تا کنون اتّفاق نیفتاده، و پس از این، حتّی در بین فرقه‌ها هم اتّفاق نخواهد افتاد. مگر با دست برداشتن همة فرقه‌ها از مسلّمات دینی باطل خویش، و یا دست برداشتن یک فرقه از همة مسلّمات دینی حَقّة خود، و قبول و ارایة دینی ناقص به عنوان دین خدا. که البتّه در مرحلة عمل، هیچ‌یک از این فِرَق به چنین اغماضی که با شرع و دینشان منافات دارد، تن نخواهند داد. و امام که در منطق ما عین دین و حافظ دین خداست، به طریق اولی به چنین امری تن نخواهد داد، و در دین خدا کوچکترین نقصی ایجاد نخواهد کرد، و کوچکترین تنقیصی را از سوی دیگران، به عنوان دین خدا، نخواهد پذیرفت. و وقتی این تنقیص، نادیده گرفتن امر مهمّی چون امر امامت و ولایت الهیّه باشد، که عمود دین و اصل دین و کمال دین است، و بدون آن، دینی باقی نخواهد ماند، و خداوند به دینِ همراه با امام، به عنوان دین اسلام راضی شده است نه دین بدون امام، هرگز امام به چنین ثلمه و تنقیصی تن نخواهد داد. خواه با کشته شدنش این نقص و ثلمه در دین ایجاد شود، و یا در زمان حیات او، با زیر بار وحدت رفتن و از اصل اساسی دین چشم پوشیدن، چنین نقصی در دین پدید آید.
آری، در یک کشور، پیروان تمام ادیان و فرقه های مختلف از هر دین، اعمّ از مسلمان با همة فرقه‌هایش، و مسیحی با همة گروههایش، و یهودی و زرتشتی و... با همة گرایشهایشان، و با همة اختلافاتی که در تمام مبانی دینی دارند، و هرگز نمی‌توانند بر یک قدر مشترک دینی، وحدت داشته باشند، نیازمند یک وحدت ملّی هستند تا کیان و کشورشان را از دست دشمن در امان نگه دارند. و این وحدت ملّی با تبعیّت از یک حکم از احکام شرعی هر دینی ممکن است اتّفاق بیفتد. و آن حکم اینکه در تمام ادیان الهی، و مذاهب وابسته، و حتّی ادیان غیر الهی، دفاع از کیان و کشور، ضروری و واجب است. و هرکس موظّف است در مقابل دشمن، از کیان خویش دفاع کرده و آن را حفظ کند، و برای پیشبرد آن تلاش نماید. اگر چنین وحدتی اتّفاق افتاد، نشانة تبعیّت پیروان ادیان، از حکم دین خودشان است. و ربطی به قدر مشترک دینی و اتّحاد بر سر یک قدر مشترک، ندارد.
و در بخشی از سخنان نویسندگان، آن وحدتی که به امیرالمؤمنین علیه‌السلام نسبت داده شده است، چنین وحدتی است. یعنی وحدت ملّی. آنان گفته‌اند: چون پس از پیامبر، همه مردم مرتد شدند و مسلمانان و بلاد اسلامی، در خطر تهاجم کفّار و منافقان قرار گرفتند، امیرالمؤمنین با ابوبکر بیعت کرد تا اسلام و مسلمین را از شرّ حملات کفّار نجات دهد! که در این باره در بحثهای آتی سخن خواهیم گفت.
امّا غیر از وحدت ملّی که در تمام ادیان، برایش احکامی ذکر شده است، باید ببینیم آن وحدت دینی که مطلوب خداوند و مورد رضای اوست، و خداوند، ما را به داشتن آن، موظّف نموده است، چیست، و قدر مشترک و مورد اتّحاد این وحدت، کدام است؟
بر خلاف وحدتی که وصفش گذشت، و رضایت به آن، رضایت به تمرّد و عصیان امر خدا، و تنقیص، و رضایت به تنقیص در دین خداست، وحدتی که مطلوب خدای متعال است، وحدتی است که با عدم پذیرش آن، عذاب دردناک الهی در انتظار ماست. وحدتی است که اگر مؤمن باشیم، خودبخود حاصل شده و به آن تن خواهیم داد و اگر تن ندهیم، دلیل بر آن است که از ایمان خارجیم. و مردمی که پس از رحلت پیامبر خدا صلی‌الله علیه و آله مرتد شدند، دلیل ارتدادشان این بود که فرمان خدا را زیر پا گذاشتند، و به ریسمان محکم الهی، و عروة الوثقای خدای متعال، و کیمیای وحدتی که از سوی خدا به آنان معرّفی شده بود پشت کردند، و به سست‌ترین ریسمانهای دست‌ساز خویش چنگ زدند.
از این رو پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله می‌فرماید:

«لاتضادّوا بعلیّ احداً فتَکفروا. و لاتفضّلوا علیه احداً فترتدّوا3»

«کسی را در مقابل علی علیه‌السلام قرار ندهید که کافر می‌شوید. و کسی را از او برتر ندانید که مرتد می‌شوید».
دلیل ارتدادشان این بود که از حقّی که خدای متعال، او را حق خوانده بود، متفرّق شدند و بر باطلی متّحد شدند که خداوند از آن نهی کرده بود و ایشان را به سوی جهنّم می‌برد. وحدتی که مورد رضای خداست، وحدت خلایق بر راه حقّی است که از سوی خدا معرّفی شده باشد، اگرچه متّحدانش اندک باشند. در غیر این صورت اگر همة مردم بر یک امر متّحد شوند، باز هم جدایی و تفرّق و تشتت از راه خدا، و پیمودن راه دوزخ است. آنجا که گرد آمدن بر گرد حقِّ اعلام شده از سوی خداست، اتّحاد و اعتصام به «حبل الله» است. و آنجا که گرد آمدن بر باطلی مردود است، آنجا تفرقه از دین خدا و جدایی از راه خداست، اگرچه گردآیندگانش بسیار باشند.

پی‌نوشت:

1ـ"روضة الطالبین محی‌الدین نووی، ج7، ص268؛ مغنی المحتاج محمدبن شربینی، ج4 ص132.

2ـ و از نظر مسیحی، کشیش، و از نظر یهودی، خاخام، و از نظر پیروان سقیفه، ابوبکر و سپس عمر و سپس عثمان، و بعد هم امیرالمؤمنین علیه‌السلام و بعد خلفای اموی و عباسی، و لابد اکنون هم هرحاکمی در هر کشوری، دارای چنین منصبی‌است!

3ـ"امالی طوسی"، ص153، ح6.



شیعه نیوز