عمر در صحاح سته اهل سنت -۱
پیشگفتار:
>با عنایات خداوند تبارک و تعالی هم اینک جلد دوم بررسی «خلفا در صحاح» که به بررسی خلیفه دوم اختصاص دارد، خدمت خوانندگان محترم تقدیم میگردد. سعی ما در این پژوهشها کشف واقعیت به دور از هرگونه تعصب و یکجانبه نگری بوده و هرگز روا نمیداریم که به معتقدات برادران اهل سنت توهین نموده و به خلفای سه گانه که مورد احترامشان میباشند، جسارت نماییم و اگر در لابلای این نوشتار مطالبی به چشم میخورد که با تصورات اهل سنت همخوانی ندارد برگرفته از صحیحترین کتابهای روایی خود آنهاست که اگر صحیح است اعتقادات خود را اصلاح کنند و اگر نیست کتابهای خود را.
>«آینه چون نقش تو بنمود راست >خود شکن آیینه شکستن خطاست»
در مجلدات قبل، «صحاح سته» را معرفی میکردیم و گفتیم که آن، شش کتاب حدیث است که اهل سنت آنها را – مخصوصا دو کتاب اول را- صحیحترین کتابهای روایی میدانند و لذا آن را «صحیحهای ششگانه» و دو کتاب اوّل را «صحیحین» نام نهادهاند و آنها عبارتند از:
۱ – صحیح بخاری، تألیف: «محمد بن اسماعیل بخاری» متوفای ۲۵۶ هجری.
۲ – صحیح مسلم، تألیف: «مسلم بن حجاج نیشابوری» متوفای ۲۶۱ هجری.
۳ – سنن ابن ماجه، تألیف: «محمد بن یزید قزوینی» متوفای ۲۷۵ هجری.
۴ – سنن ترمذی، تألیف: «ابو عیسی محمد بن عیسی بن سوره» متوفای ۲۷۹ هجری.
۵ – سنن أبی داود، تألیف: «ابو داود سلیمان بن اشعث سیستانی» متوفای ۲۷۵ هجری.
۶ – سنن نَسایی، تألیف: «ابو عبد الرحمن احمد بن شعیب بن علی نَسایی» متوفای ۳۰۳ هجری.
از آنجا که چاپ این کتابها -مخصوصا دو کتاب اول- به یک شکل نبوده و تعداد مجلدات آنها در چاپهای مختلف متفاوت میباشد، ذیلا مأخذ خود را به ترتیب بیان میکنیم:
۱ – بخاری، نه جزء در سه مجلد. (چاپ دار الجیل بیروت).
۲ – مسلم، ۵ جلد که جلد پنجم آن فهرست است. (دار احیاء التراث العربی بیروت).
۳ – ابن ماجه، ۲ جلد.
۴ – ترمذی، ۵ جلد.
۵ – ابو داود ۴ جلد در دو مجلد.
۶ – نَسایی، ۸ جلد در چهار مجلد. (چهار کتاب اخیر از انتشارات دار الفکر بیروت).
ضمنا در این نوشتار علاوه بر جلد و صفحه نام کتاب و باب (یا شماره باب) و شماره حدیث نیز درج شده است. (غیر از صحیح بخاری که آنچه نزد ما است شماره حدیث ندارد).
از راهنماییهای صاحبان تحقیق قطعا استفاده خواهیم برد. امید است ما را مشمول الطاف خویش قرار دهند.
قم المشرفه، حرم اهل بیت علیهمالسلام
حوزه علمیه – نگارنده
(۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>عموم علمای اهل سنت و از جمله صاحبان صحاح با آنکه ابوبکر را افضل اصحاب میدانند ولی آنقدر که در فضایل عمر قلمفرسایی کردند درباره ابوبکر نکردند. حتی ابن جوزی کتاب مستقلی تألیف کرده و در آن تا آنجا که توانست مطالبی در فضایل عمر جمع آوری کرده است.
در صحاح سته روایاتی دیده میشود که در آنها از عمر فوق العاده تجلیل شده است. ما برای روشن شدن اذهان، آنها را دسته بندی کرده و درباره همه آنها با استفاده از همین صحاح، تحقیق و بررسی نمودهایم. امید است این مجموعه -که با بی طرفی و دوری از تعصب و پرهیز از هرگونه توهین یا تهمت نوشته شده است -برای عموم علاقمندان مفید بوده باشد.
۱ – دین عمر
>روایت کردهاند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«خواب دیدم که مردم به من عرضه گشتند و لباسهای آنها کوتاه و بلند است. بعضیها تا سینه و گروهی پایینتر و عمر را دیدم که لباسش روی زمین کشیده میشود. گفتند: «یا رسول اللّه! چه تعبیر میکنید؟» فرمود: دین»(۱).
>مطابق این روایت باید دین او قویترین دین، و ایمان او محکمترین ایمانها باشد. اما وقتی به بعض روایات همین صحاح رجوع میکنیم میبینیم که آنچه اینان از اعمال عمر نقل میکنند خلاف آن را میرساند. یعنی او نه تنها قویترین ایمان را نداشت، نه تنها دیندارترین اصحاب نبود، بلکه مخالفت او با پیامبر از همه بیشتر و ایمان او به آنچه حضرتش انجام میداد از همه کمتر و اعتراض او به آن حضرت از همگان فزونتر بود. با آنکه صاحبان صحاح، بیشترین کوشش را در پوشاندن معایب خلفا نمودهاند اما در لابلای این کتابها مواردی مشاهده میشود که به خوبی ادعای ما را ثابت میکند. اینک آن موارد:
الف – صلح حدیبیه
>یکی از نمونههای بارز دین و ایمان عمر جریان صلح حدیبیه است، و آن صلحی است که در سال ششم هجرت بین پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله و مشرکین قریش به امضاء رسید. در آن سال مسلمانان جهت انجام مراسم حج به مکه رفتند ولی مشرکین قریش آنان را از ورود به شهر مانع شدند. سرانجام پس از رفت و آمدهای متعدد با نوشتن قرار داد صلحی
—————————————————————————————————————————————————————————–
(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۱، ص ۱۲، کتاب الایمان، باب تفاضل اهل الایمان فی الأعمال؛ وج ۵، ص ۱۵، باب فضایل أصحاب النّبی، باب مناقب عمر؛ وج ۹، ص ۴۵ و ۴۶، باب التعبیر، بابهای: «القمیص فی المنام» و«جر القمیص فی المنام» (بد نیست بدانید که در هر یک از دو باب اخیر که نام یکی را «پیراهن در خواب» و نام دیگری را «کشیده شدن پیراهن در خواب» نهاده و یکی از آن دو بلافاصله بعد از دیگری نقل شده، فقط همین روایت تکرار شده است و از این نمونهها در این کتاب فراوان یافت میشود).
ب – صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۸۵۹، کتاب فضایل الصّحابه، باب ۲، ح ۱۵.
ج – سنن ترمذی، ج ۴، ص ۴۶۷، کتاب الرؤیا، باب ۹، ح ۲۲۸۵ و۲۲۸۶.
د – سنن نسایی، ج ۸، ص ۱۱۸، کتاب الایمان وشرایعه، باب ۱۸، ح ۵۰۲۱.
متن حدیث به نقل از جلد اول صحیح بخاری چنین است:
«… قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم: بینا أنا نایم رأیت الناس یعرضون علیّ وعلیهم قمص منها ما یبلغ الثدی ومنها مادون ذلک وعرض علیّ عمر بن الخطاب وعلیه قمیص یجره. قالوا: فما أولت ذلک یا رسول اللّه! قال: الدین».
(۴)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>غایله خاتمه یافت. یکی از مفاد قرار داد این بود که اگر کسی از قریش مسلمان شد و به مدینه گریخت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله باید او را به قریش تسلیم کند ولی اگر از مسلمانان کسی به مکه فرار کرد قریش چنین وظیفهای ندارد. در صحیح مسلم آمده است که وقتی مسلمانان به این ماده اعتراض کردند حضرت فرمود: اگر کسی از ما گریخت خدا او را دور کند و اگر کسی (مسلمان شد و) نزد ما آمد خداوند به زودی برای او راه گریزی عنایت میفرماید. و همانگونه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود عنایت خدا شامل تازه مسلمانان از قریش شد. جریان از این قرار است که مردی از قریش به نام ابو بصیر مسلمان شده به مدینه آمد. قریش دو نفر را فرستادند که او را باز پس گیرند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله او را تسلیم کرد. چون به ذو الحلیفه رسیدند أبو بصیر به یکی از آن دو گفت: به خدا قسم چنین میبینم که شمشیر خوبی داری. گفت: آری به خدا شمشیر خوبی است و من بارها آن را آزمودهام. ابو بصیر گفت: ببینم چگونه است؟ او شمشیر را در اختیار او گذاشت. ابو بصیر با ضربهای او را کشت و آن دیگر به مدینه گریخت و در حالی که میدوید وارد مسجد شد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چون او را دید فرمود: این مرد ترسان است. چون نزد آن حضرت رسید گفت: به خدا قسم رفیقم کشته شد و من نیز کشته میشوم. أبو بصیر آمد و گفت: ای پیامبر خدا تو به عهدت وفا کردی و مرا به قریش تسلیم کردی و خدا مرا نجات داد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: این مرد اگر کسی را میداشت آتش افروز جنگ میشد. ابو بصیر چون این بشنید دانست که او را تسلیم خواهد کرد لذا فرار کرد تا به سیف البحر رسید. بعد از او ابو جندل بن سهیل به او ملحق شد و از آن پس هر که مسلمان میشد به ابو بصیر میپیوست. تا آنکه گروهی نزد او جمع شدند. اینان به هر کاروانی که از قریش به شام میرفت تعرض کرده آنان را میکشتند و اموالشان را میگرفتند. قریش (که چنین دیدند) نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرستادند و او را به خدا و حق رحم قسم دادند که (این ماده از قرار داد را کان لم یکن تلقی کند و) هر که از قریش اسلام آورد در امان است. آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از پی ابو بصیر و یارانش فرستاد و آنان وارد مدینه شدند(۱).
>در این میان عملکرد عمر در صلح حدیبیه قابل دقت است:
«عمر نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم رفت و گفت: یا رسول اللّه آیا ما بر حق و آنان بر باطل نیستند؟ حضرت فرمود: آری. گفت: آیا کشتههای ما در بهشت و کشتههای آنها در جهنم نیستند؟ فرمود: آری. گفت: پس چرا تن به پستی دهیم (و با آنان بدین نحو صلح کنیم در حالیکه میتوانیم بجنگیم). فرمود: من رسول خدا هستم و خدا مرا ضایع نمیکند. عمر با خشم از نزد آن حضرت بیرون رفت و در حالی که نمیتوانست صبر کند نزد ابوبکر رفت و همان کلمات را به او گفت و از ابوبکر نیز همان جواب را شنید. زهری میگوید عمر گفت: من به خاطر آن کارهایی انجام دادم (!) »(۲).
>قبل از بررسی روایت مذکور به نکتهای که بخاری در هر سه جا با اختلاف نقل کرده توجه میکنیم و آن اینکه سؤال عمر از رسول خدا مختلف و جواب آن نیز مطابق سؤال بود. آنگاه میبینیم چون همان سؤالات را از ابوبکر میپرسد
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) صحیح بخاری، ج ۳، ص ۸ – ۲۵۷، کتاب الشهادات، باب الشروط فی الجهاد والمصالحه….
(۲) الف – صحیح بخاری، همان، ص ۲۵۶؛ و ج ۴، ص ۱۲۵، کتاب الجهاد، باب بعد از باب اثم من عاهد ثمّ غدر؛ وج ۶، ص ۱۷۰، آخرین حدیث از تفسیر سوره فتح.
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۴۱۱، کتاب الجهاد والسیر، باب ۳۴، ح ۹۴.
متن قسمتی از حدیث اول صحیح بخاری که به بحث ما مربوط است چنین است:
«… فقال عمر بن الخطّاب: فاتیت نبی اللّه فقلت: ألست نبی اللّه حقا؟ قال: بلی. قلت: ألسنا علی الحق وعدونا علی الباطل؟ قال: بلی. قلت: فلم نعطی الدنیه فی دیننا إذا؟ قال: انی رسول اللّه ولست أعصیه وهو ناصری… قال الزهری: قال عمر: فعملت لذلک اعمالا» و در ج ۶ ص ۷۰ آمده است که: «… فرجع متغیظا فلم یصبر حتی جاء ابا بکر…».
(۵)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>همان جواب را میشنود حال این نقل صحیح باشد یا نه، بعض از علمای اهل سنت آن را دلیلی بر اعلمیت ابوبکر میدانند. ابن حجر میگوید:
«… بل هو من أکابر المجتهدین بل هو أعلم الصحابه علی الاطلاق…»(۱).
>آنگاه اولین دلیل خود را جریان فوق نقل میکند.
ما از عموم منصفین از اهل سنت میخواهیم که بگویند کجای جریان مزبور دلیل بر علم و اجتهاد است تا چه رسد بخواهد دلیل باشد که او اعلم اصحاب است؟
اولین سؤالی که در بررسی روایت مذکور به ذهن میرسد این است که آیا عمر اهل جنگ بود که خواهان زیر بار صلح مذکور نرفتن و جنگ با مشرکین بود؟ کسی این تقاضا را داشته باشد که بتواند بجنگد و آنگاه که کار بر مسلمین سخت شد فرار نکرده و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در میان دشمنان تنها نگذارد و خود جان سالم به در ببرد. او – چنانچه گذشت – در احد و خیبر و حنین و ذات السلاسل نشان داد که قدرت مقابله با دشمن را ندارد و در هیچ جنگی نه به کسی ضربهای زد و نه از کسی ضربهای خورد. با این حال ما نمیدانیم که اصرار او به جنگ، آن هم با آن شرایط به چه دلیل بود! دینداری عمر از برخورد او معلوم میشود که وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: اگر کسی نزد ما آمد خداوند برای او راه گریزی فراهم میکند؛ به جای قبول کردن و تسلیم شدن – که نشانه دینداری است – بدان اعتراض کرده آن هم به صورتی که خشم و غضب او را فرا گرفته و چون پیامبر جواب او را داد نزد ابوبکر رفته و بعد از آن هم کارهایی کرد که بخاری از نقل آن خود داری کرد. البته مسلم تفصیل واقعه را ننوشت. شاید میدانست که اگر بنویسد باید بگوید که عمر چه کرد!
ابن أبی الحدید مینویسد که وقتی عمر با عصبانیت از نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بلند شد چنین گفت: «لو أجد أعوانا ما أعطیت الدنیه أبدا»(۲). البته همین آقای ابن أبی الحدید در جای دیگر از ذکر قول عمر خودداری کرده و فقط >مینویسد: «… فی ألفاظ نکره حکایتها…»(۳).
>آری این است ارزش خوابی که از رسول خدا جعل کرده و به آن حضرت نسبت دادند. حال ببینیم که آیا عمر بعد از قول ابو بکر آرام شد یا باز هم در تردید خود باقی بود:
بخاری و مسلم در مدارکی که گذشت نوشتهاند که بعد از گفتگوی رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم و ابو بکر با عمر سوره فتح نازل شد و چون آن را به عمر ارائه دادند آرامش یافت و گفت: آیا این فتح است؟ پیامبر فرمود: آری ولی نگفتند که این سوره چه مدت بعد از آن گفتگو نازل شد.
مسلم در روایتی دیگر مینویسد که سوره فتح هنگام برگشت از حدیبیه نازل شد.(۴) یعنی تا وقتی که آنها در آن >مکان بودند عمر همچنان از این عمل رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم در غضب بود. آیا ما این را باور کنیم یا ایمان او را به حرف زدن
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الصواعق المحرقه، ص ۳۳، یعنی:… بلکه او از بزرگان مجتهدین بلکه مطلقا او دانشمندترین اصحاب میباشد….
(۲) شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۵۹، یعنی: اگر یاورانی مییافتم هرگز تن به پستی نمیدادم.
(۳) همان، ج ۱، ص ۱۸۳، یعنی: الفاظی گفت که ما خوش نداریم آن را نقل کنیم.
(۴) ج ۳ صحیح، ص ۱۴۱۳، کتاب الجهاد والسیر، باب ۳۴، ح ۹۷.
«… لما نزلت: انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر لک اللّه إلی قوله فوزا عظیما، مرجعه من الحدیبیه…».
(۶)
—————————————————————————————————————————————————————————-
>گاو و گرگ! قضاوت با شما خوانندگان.
ب – جلوگیری از وصیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
>قبل از ورود به این مبحث توجه خوانندگان محترم را به یک آیه و چند روایت جلب میکنیم
خداوند میفرماید: «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(۱).
>آیا هیچ مسلمانی میپذیرد که امر و نهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باید اجرا شود مگر در جایی که تشخیص کسی خلاف آن بود؟ یا آنکه بی هیچ استثنایی باید اطاعت شود ولو مخالف رأی ما باشد؟ معلوم است که گزینه دوم صحیح و گزینه اول باطل است.
«رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم فرمود: آنچه که نهی من بر آن رفته از آن دوری کنید و آنچه که شما ر بدان امر کردم به قدر طاقت خود عمل کنید…»(۲).
>«رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: آیا پنداشتید که خدا چیزی را حرام نکرد مگر آنچه که در قرآن آمده است؟ آگاه باشید به خدا قسم من پند دادم و به چیزهایی امر کردم و از چیزهایی نهی نمودم که به اندازه قرآن یا بیشتر است…»(۳).
>«رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: آنچه که شما را بدان دستور دادم عمل کنید آنچه را هم که نهی کردم ترک کنید»(۴).
>«رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: اگر شما را به چیزی امر کردم به اندازه توانایی خود بدان عمل کنید و اگر از چیزی شما را نهی کردم دست از آن بردارید»(۵). >حال که روشن شد دستورات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هر چه باشد باید اجرا شود و اوامر و نواهی آن حضرت همچون اوامر و نواهی خداوند است، میخواهیم بدانیم که آیا خلیفه ثانی – که مطابق روایت منقوله از صحیحین، دیندارترین مردم بود – چه اندازه مطیع پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بود. آیا زمانی بر او گذشت که با آن حضرت مخالفت کرده و از اجرای فرمانش سرپیچی کرده باشد؟
در صحیحین آمده است که وقتی رسول خدا در آخرین روزهای عمر خویش به کسانی که در حضور حضرتش بودند دستور به آوردن قلم و کاغذی میدهد، عمر از اجرای فرمان آن حضرت جلوگیری میکند. ما ابتدا جمع بندی احادیث صحیحین را نقل میکنیم و سپس به بررسی آن میپردازیم.
«روز پنجشنبه (یعنی ۴ روز قبل از رحلت رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله) حال پیامبر دگرگون شد. جمعیتی که در میان آنها عمر نیز بود در محضرش حاضر بودند. حضرت فرمود: برایم کاغذ و قلمی بیاورید که برایتان چیزی بنویسم که تا ابد گمراه نشوید. عمر گفت: رسول خدا هذیان میگوید. قرآن ما را کافی است. در میان حاضران اختلاف شد. عدهای
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سوره حشر، آیه ۷، یعنی: آنچه را که رسول خدا فرمود بگیرید و از آنچه که نهی کرد دست بردارید.
(۲) صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۸۳۰، کتاب الفضایل، باب ۳۷، ح ۱۳۰.
«ما نهیتکم عنه فاجتنبوه وما امرتکم به فافعلوا منه ما استطعتم…».
(۳) سنن أبی داود، ج ۳، ص ۱۷۰، کتاب الخراج والاماره والفیء، باب فی تعشیر اهل الذمه إذا…، ح ۳۰۵۰.
«… أیحسب أحدکم متکیا علی اریکته قد یظن أنّ اللّه لم یحرم شییا إلاّ ما فی هذا القرآن؟ إلاّ وإنی واللّه قد وعظت وامرت ونهیت عن اشیاء أنها لمثل القرآن أو أکثر…».
(۴) ابتدای سنن ابن ماجه، ص ۳، ح اول.
(۵) همان، ح ۲.
(۷)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>میگفتند بیاورید آنچه را که فرمود، تا برایتان چیزی بنویسد که تا ابد گمراه نشوید و دستهای هم قول عمر را میگفتند. کارشان به خصومت و نزاع کشید و چون اختلاف و درگیری شدید شد، پیامبر فرمود: برخیزید و بروید…».
در بعض روایات قبل از نقل جریان مزبور آمده است که ابن عباس میگفت: «یوم الخمیس وما یوم الخمیس» >یعنی: روز پنجشنبه چه روز پنجشنبهای. آنگاه گریه کرد به طوری که زمین از اشک چشمش تر شد. در بعض دیگر آمده که ابن عباس میگفت: «إنّ الرزیه کل الرزیه ما حال بین رسول اللّه و بین أن یکتب لهم ذلک الکتاب لاختلافهم ولغطهم»(۱).
>در بررسی این دسته روایات (که ظاهرا نیاز به بررسی هم ندارد!) باید به نکاتی توجه شود:
اول – رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در آخرین روزهای عمر خود از اصحاب میخواهد که کاغذ و قلمی بیاورند تا برایشان چیزی بنویسد که تا ابد گمراه نشوند. بنابراین اگر این عمل انجام میشد در امت اسلام گمراهی و ضلالت یافت نمیشد.
دوم – عمر جلوی این نوشتن را گرفت. پس باید گفت: هر چه گمراهی در میان امت اسلامی دیده میشود عامل اصلی و اولیه آن عمر بود که جلوی نوشتن آن وصیت را گرفت(۲).
>سوم – عمر اول کسی بود که در حضور رسول خدا کاری کرد که اختلاف و دودستگی در میان اصحاب ایجاد کرد تا جایی که آن حضرت با ناراحتی آنها را بیرون کرد.
چهارم – عمر تنها کسی بود که به رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نسبت هذیان گویی داده است. در حالیکه قرآن میگوید: «وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی»(۳).
>بنابراین نسبت هذیان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به منزله نسبت هذیان دادن به وحی خداوند است.
پنجم – عمر که باید به نص قرآن و روایات نبوی فرمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را اطاعت کند -آن هم فرمانی که مانع گمراه شدن مردم بعد از آن حضرت میشد- نه تنها خود مخالفت کرد، بلکه باعث شد که عدهای هم به طرفداری از او با فرمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مخالفت کرده و همان را گفتند که عمر گفت (یعنی نسبت هذیان گویی به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله)
ششم – ابن عباس به قدری از آن واقعه ناراحت بود که آن را مصیبتی بزرگ شمرده و بر آن مصیبت اشک میریخت.
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) یعنی همانا مصیبت بزرگ واقعی آن مصیبتی بود که بین رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و نوشتن آن وصیت مانع شد (معلوم است که مراد ابن عباس عمر بود) به خاطر دو دستگی و جار و جنجال ایجاد شده.
نشانی روایات صحیحین چنین است:
الف – صحیح بخاری، ج ۱، ص ۳۹، کتاب العلم، باب کتابه العلم؛ و ج ۴، ص ۸۵، باب دعاء النبی صلیاللهعلیهوسلم إلی الاسلام والنبوه و… باب هل یستشفع إلی اهل الذمه و…، وص ۱۲۱، باب اخراج الیهود من جزیره العرب؛ وج ۶، ص ۱۱، باب کتاب النبی صلیاللهعلیهوسلم إلی کسری وقیصر، باب مرض النبی صلیاللهعلیهوسلم ووفاته (دو حدیث)؛ وج ۷، ص ۱۵۶، کتاب الطب، باب قول المریض قوموا عنی؛ وج ۹، ص ۱۳۷، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنه، باب کراهیه الخلاف.
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۹ – ۱۲۵۷، کتاب الوصیه، باب ۵، ح ۲۲ – ۲۰.
در اینجا متن یکی از روایات صحیح بخاری را نقل میکنیم (ج ۹ ص ۱۳۷):
«عن ابن عباس قال: لما حضر النبی صلیاللهعلیهوسلم قال وفی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب قال: هلم اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده قال عمر: إنّ النبی غلبه الوجع وعندکم القرآن فحسبنا کتاب اللّه واختلف اهل البیت واختصموا فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم رسول اللّه کتابا لن تضلوا بعده ومنهم من یقول ما قال عمر. فلما اکثروا اللغط والاختلاف عند النبی قال: قوموا عنی…».
(۲) نگارنده در بحثی که با بعض از برادران اهل سنت داشتم همین مطلب را تذکر دادم و جوابی نشنیدم. گوییا آنان اصل مطلب را میپذیرند اما تعصب مانع درک حقیقت است.
(۳) آیات ۳ و ۴ از سوره «النجم» یعنی: او سخن از روی هوای نفس نمیگوید بلکه آنچه میگوید وحی الهی است.
(۸)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>آری این است معنای دین عمر که با آورنده دین اینگونه مخالفت کرده و حضرتش را به هذیان گویی نسبت میدهد.
چنانچه ملاحظه فرمودید این جریان در صحیحترین کتابهای روایی اهل سنت آمده که از نظر آنها تمامی روایات این دو کتاب صحیح میباشد. اینان کوشیدند که اندکی از زشتی این عمل بکاهند و لذا در بعض از روایات مذکور آمده است که عمر پرسید: «آیا او هذیان میگوید؟ از او بپرسید» و بدینوسیله خواستند دامن عمر را اندکی پاک کنند. غافل از اینکه در بعض دیگر آمده است که: «گفتند رسول خدا هذیان میگوید» و معلوم است که گوینده یا شخص عمر بوده است و یا کسانی که گفته او را تکرار کردند. در بعض روایات دیگر آمده است که عمر گفت: «درد بر پیامبر غلبه کرده است. کتاب خدا ما را بس است». بعد از این گفته بود که دو دستگی شد و عدهای گفتند که قلم و کاغذ بیاورید و دستهای قول عمر را گفتند از یک طرف نیز گفته آنها – چنانچه گذشت – این بود که: «رسول خدا هذیان میگوید». معلوم میشود قول عمر -که آنها همان را گفتند- همین بود نه اینکه گفته باشد از او بپرسید و امثال آن و این جز تحریف واقعیت چیز دیگری نیست. از این گذشته معنای: «درد بر او غلبه کرد» با «او هذیان گفت» تقریبا یکی است. چه آنکه اگر غلبه درد به هذیان گویی نینجامد باید امتثال امر شود و علت مخالفت عمر و طرفداران او این بود که چون این دستور از هذیان گویی سرچشمه میگیرد نباید اجرا شود.
جالبتر از همه توجیهی است که در پاورقی صحیح مسلم از قول بعض از علمای توجیهگر اهل سنت آمده و آن اینکه این ایستادگی عمر دلیل فقه او است! اگر بی احترامی به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و توهین به آن حضرت و نسبت هذیان دادن به آن بزرگوار نشانه فقه است که وای به حال فقهایی اینچنین!
ما قضاوت را به منصفان از اهل سنت واگذار میکنیم و از آنها میخواهیم که بگویند أوّلاً آیا این دلیل بر فقه عمر است یا…؟ و ثانیا بگویند آیا خوابی که نقل شده صحت دارد که لباس عمر به زمین کشیده میشد و…؟
در اینجا بد نیست آنچه را که ابن أبی الحدید در همین رابطه نقل کرده بیاوریم تا معلوم شود که چرا عمر جلوی نوشتن وصیتی را که مانع گمراهی امت میشد گرفت.
«ابن عباس میگوید: در ابتدای خلافت عمر وارد بر او شدم… به من گفت: از کجا آمدی؟ گفتم: از مسجد. گفت: پسر عمویت چه میکند؟ پنداشتم منظور او عبد اللّه بن جعفر است، گفتم: با همسالانش بازی میکند. گفت: منظورم او نیست بلکه منظورم بزرگ شما اهل بیت است. (توجه داشته باشید با آنکه عباس -عموی پیامبر- در قید حیات و از نظر سن بزرگ آنها بود عمر -و نیز دیگران- میدانستند که بزرگ واقعی اهل بیت او نیست بلکه علی علیهالسلام است) گفتم: برای خرمای فلانی آبیاری میکند در حالیکه مشغول خواندن قرآن است. گفت: ای عبد اللّه!… آیا در نفس او چیزی از امر خلافت باقی مانده است؟ گفتم: آری. گفت: آیا او میپندارد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله او را تعیین کرد؟ گفتم: آری و از پدرم نیز درباره آنچه که او میگوید پرسیدم گفت: راست میگوید. عمر گفت: محققا از رسول خدا چیزی در این زمینه گفته شده که دلیل روشنی نیست البته او مترصد فرصتی بود و هنگام مریضی میخواست به نام او تصریح کند که من به جهت دلسوزی برای اسلام و حفظ آن (از خطرات) مانع آن شدم…»(۱).
>آری عمر خوب میدانست که رسول خدا چه میخواهد بنویسد و إلاّ اگر باید جلوی وصیت مریض گرفته شود
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۲۰ و ۲۱.
(۹)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>خوب بود جلوی وصیت ابوبکر گرفته میشد. او چون عمر را به جانشینی معین میکند در وصیت کردن مجاز است و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که میخواهد علی علیهالسلام را به جانشینی معین کند، به جرم واهی هذیان گویی باید از آن جلوگیری کرد.
حال چرا اهل سنت به این فراز از تاریخ توجه نمیکنند، نمیدانم!
ج – حاطب بن أبی بلتعه
>«امیر المومنین علیهالسلام فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم به من و زبیر و مقداد (و در بعض روایات به جای مقداد «ابو مرثد» آمده است) مأموریت داد که میروید به «روضه خاخ»، (محلی بین مکه و مدینه نزدیک مدینه) در آنجا زنی از مشرکین را میبینید که با او نامهای از «حاطب بن أبی بلتعه» میباشد. نامه را گرفته نزد من بیاورید. ما رفتیم و چون به آنجا رسیدیم آن زن را دیدیم و از او خواستیم که نامه را به ما بدهد. او گفت که نامهای نزدم نیست. هر چه گشتیم نامهای ندیدیم. دو رفیقم گفتند که نامهای نیست. من گفتم که رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم راست فرمود. به آن زن گفتم: یا نامه را میدهی یا ترا میکشم (در بعض روایات «… یا ترا عریان میکنم») او از ترس، نامه را از لای موهایش در آورد. آن را خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم بردیم. نامه از حاطب بود به سوی گروهی از مشرکین که خبر حرکت مسلمانان را به سوی مکه داده بود. آن حضرت به حاطب گفت: این چیست؟ گفت: تعجیل نکن. من این نامه را که نوشتم نه از دین برگشتم و نه راه کفر پیش گرفتم. این مسلمانان هر یک کسی را دارند که در مکه آنان را پناه دهد و من کسی را ندارم. خواستم بدینوسیله برای خود پشتیبانی بیابم. حضرت فرمود: حاطب راست میگوید و درباره او جز خیر نگویید. عمر گفت: او منافق شد و به مسلمانان خیانت کرد. اجازه بده گردنش را بزنم…»(۱).
>در بعض روایات آمده است که عمر این جمله را دو بار گفت: یکبار قبل از سؤال و جواب رسول خد صلیاللهعلیهوسلم با حاطب و بار دیگر بعد از آنکه آن حضرت فرمود: او راست میگوید و درباره او جز خیر نگویید.
این هم یکی دیگر از مواردی است که عمر نشان داد میتوان با دستور پیامبر مخالفت کرد.
نکته دیگری که در داستان فوق دیده میشود ایمان أمیر المؤمنین علیهالسلام به گفته پیامبر صلیاللهعلیهوآله است که اگر حضرتش همراه مقداد و زبیر نبود آن زن میرفت و خبر به مشرکین مکه میرسید.
بخاری در یکی از روایات (ج ۸ ص ۳۲) که عنوان آن چنین است: «من لم یر اکفار من قال ذلک متأولا أو جاهلا» میخواهد آنچه را که در باب قبل از آن گفته تخصیص بزند. روایت باب قبل چنین است:
«هر که مؤمنی را به کفر نسبت دهد مثل این است که او را کشته است و کسی هم که مؤمنی را بکشد در آتش جهنم معذب خواهد بود». او میخواهد بگوید که اگر کسی به مؤمنی چنین نسبتی داد و این کار از روی جهل و یا با تأویلی
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۵، ص ۹۹، باب قصه غزوه بدر، باب فضل من شهد بدرا؛ وص ۱۸۵، باب غزوه فتح؛ وج ۶، ص ۱۸۶، تفسیر سوره ممتحنه؛ وج ۸، ص ۳۲، کتاب الادب، باب من لم یر اکفار من قال ذلک متأولا أو جاهلا؛ وص ۷۱، کتاب الاستیذان، باب من نظر فی کتاب من…؛ وج ۹، ص ۲۳، کتاب استتابه المرتدین، آخرین حدیث.
ب – صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۹۴۱ و ۱۹۴۲، کتاب فضایل الصحابه، باب ۳۶، ح ۱۶۱، و حدیث بعد.
ج – سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۸۲، کتاب التفسیر، باب ۶۰، ح ۳۳۰۵.
د – سنن أبی داود، ج ۳، ص ۴۷، کتاب الجهاد، باب فی حکم الجاسوس إذا کان مسلما، ح ۲۶۵۰.
قسمتی از روایت صحیح بخاری که به بحث ما مربوط میشود چنین است: (ج ۵ ص ۹۹)
«… فقال النبی صلیاللهعلیهوسلم: صدق ولا تقولوا له إلاّ خیرا. فقال عمر: أنه قد خان اللّه ورسوله والمؤمنین فدعنی فلاضرب عنقه…».
(۱۰)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>غلط بود روایت قبل درباره او صادق نیست و در حقیقت این را استثناء از حکم باب قبل دانسته است.
آری این محدث میخواهد دامن عمر را تطهیر کند که اگر او به مؤمنی نسبت نفاق داد از روی جهل و یا تأویل غلط بوده است؛ پس نه او را کشته و نه در آتش جهنم معذب خواهد بود. سؤال ما این است که آیا در مورد حاطب، عمر جاهل بود و یا تأویل غلط نمود؟ مگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نفرمود که او راست میگوید و درباره او جز خیر نگویید؟ آیا نسبت نفاق دادن به یک مؤمن گفتار خیر است؟ آیا بعد از آن جمله پیامبر صلیاللهعلیهوآله میتوان پذیرفت عمر جاهل بود؟ مگر آنکه بگوییم روایت باب قبل صحیح نیست و این نیز توهین به صحیح بخاری است یا اینکه بگوییم که عمر بعد از آن توبه کرد ولی هنگام وفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله توبه را شکست و یا غیر از اینها از محاملی که اهل سنت برای توجیه کار عمر باید دست و پا کنند.
د – تغییر حد شارب الخمر
>یکی از مواردی که اهل سنت -از جمله صاحبان صحاح- برای توجیه بدعت عمر دست و پا میکنند مسأله تغییر حد شارب الخمر است. از یکطرف روایت میکنند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای شارب الخمر حدی معین نفرمود و از طرف دیگر روایت میکنند که سنت در حد شارب الخمر ۴۰ تازیانه بوده است و چون در زمان عمر به خاطر فراوانی میوهها از جمله انگور، شرابخواری زیاد شد عمر تصمیم گرفت که آن را زیاد کند و لذا با اطرافیانش مشورت کرد و تصمیم بر آن شد که آن رابه ۸۰ ضربه شلاق برسانند.
ما از تعارض بین روایاتی که میگوید رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حدی معین نفرمود و دسته دیگر که میگوید حد آن را ۴۰ ضربه شلاق معین فرمود، میگذریم و به روایت حد خوردن ولید فاسق میپردازیم. مسلم و ابن ماجه و ابو داود در بعض روایاتشان نوشتهاند: آنگاه که أمیر المؤمنین علیهالسلام دستور به تازیانه زدن ولید را صادر میفرماید چون ۴۰ تازیانه زده شد میفرماید رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ۴۰ ضربه زد و ابوبکر هم ۴۰ ضربه و عمر ۸۰ ضربه و همه آنها سنت است!(۱) >اگر مراد از سنت، سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است – چنانچه در پاورقی ابن ماجه آمده و حق نیز همین است- که آن حضرت مطابق روایات صحاح یا حدی معین نفرمود و یا حد آن را ۴۰ ضربه شلاق قرار داد نه ۸۰ ضربه و اگر مراد از سنت اعم از سنت آن حضرت و سنت عمر است که در آن صورت هر امری که خلاف سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باشد بدعت است نه سنت؛ و بدعت -چنانچه میآید- هر چه باشد گمراهی است.
آری سنت عمر -بر خلاف سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله – ۸۰ ضربه شلاق به عنوان حد شرابخوار معین گردید و این سنت بعد از او نیز ثابت ماند و سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله از میان رفت، و از میان فقهای اربعه اهل سنت فقط شافعی است که
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۸، ص ۱۹۶ و ۱۹۷، کتاب الحدود، باب ما جاء فی ضرب شارب الخمر، و چند باب بعد.
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۳۲ – ۱۳۳۰، کتاب الحدود، باب ۸، ح ۳۹ – ۳۵.
ج – سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۸۵۸، کتاب الحدود، باب حد السکران، ح ۲۵۷۱.
د – سنن ترمذی، ج ۴، ص ۳۸، کتاب الحدود، باب ما جاء فی حد السکران، ح ۱۴۴۳.
ه – سنن أبی داود، ج ۴، ص ۴ – ۱۶۳، کتاب الحدود، باب الحد فی الخمر، ح ۸۱ – ۴۴۷۹.
در اینجا به روایت شماره ۳۵ از صحیح مسلم توجه میکنیم: «.. إنّ النبی صلیاللهعلیهوسلم أتی برجل قد شرب الخمر فجلده بجریدتین نحو اربعین. قال: و فعله ابوبکر. فلما کان عمر استشار الناس فقال عبد الرحمن (بن عوف) اخف الحدود ثمانین. فأمر به عمر».
(۱۱)
—————————————————————————————————————————————————————————–>آن را ۴۰ ضربه میداند و میگوید که آنچه از رسول خدا ثابت است ۴۰ ضربه است(۱).
>این مطالب بر مبنای روایات اهل سنت مطرح شده است نه بنا بر عقیده شیعه و اصولا کلیه نقدهای ما مطابق آن چیزی است که اهل سنت میگویند و بدان اعتقاد دارند. خواه این اشکالات مطابق عقیده شیعیان باشد یا خیر.
ه – دستور به پیامبر صلیاللهعلیهوآله و زدن فرستاده او
>«ابو هریره میگوید: ما اطراف رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم نشسته بودیم. با ما ابوبکر و عمر و عدهای بودند. حضرتش از میان ما برخاست. آمدنش طولانی شد. ترسیدیم برایش حادثهای اتفاق افتاده باشد. برخاستیم و من از همه جلوتر رفتم تا به باغی از انصار – از طایفه بنی النجار – رسیدم. اطرافش را گشتم دری ندیدم. جدولی دیدم که آب از آنجا درون باغ میرفت. همچون روباه توانستم از آن راه آب داخل باغ شده و بر رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم وارد شوم. حضرت پرسید: ابو هریرهای؟ گفتم: آری یا رسول اللّه. گفت: چه خبر؟ گفتم: شما بین ما بودید و رفتید و آمدنتان طولانی شد ترسیدیم حادثهای برایتان اتفاق افتاده باشد و من زودتر از همه از راه آب وارد باغ شدم و بقیه پشت سرم میباشند. حضرت در حالی که کفشهایش را به من میداد فرمود: ای ابو هریره! این را بگیر و برو هر که را که در پشت این باغ دیدی که گوینده «لا اله إلاّ اللّه» است در حالی که قلبش به آن یقین دارد به او مژده بهشت بده. اول کسی را که دیدم عمر بود. گفت: این کفشها چیست؟ گفتم: کفش رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم است و مرا با همین فرستاد که هر که گوینده «لا اله إلاّ اللّه» است در حالی که قلبش به آن یقین دارد به او مژده بهشت بدهم. عمر با دست به سینهام زد که محکم بر زمین نشستم(۲) و گفت: برگرد >ای ابو هریره! برگشتم و گریه کنان نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم رفتم. عمر هم پشت سرم آمد. حضرت به من فرمود: «چه شده ای ابو هریره؟» گفتم: عمر را دیدم و پیام شما را به او رساندم؛ او محکم به سینهام زد و من از پشت به زمین افتادم. به من گفت: برگرد. رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم فرمود: ای عمر چرا چنین کردی؟ گفت: ای رسول خدا آیا ابو هریره را با کفشهایت فرستادی که بگوید هر که را دیدی که میگوید «لا اله إلاّ اللّه» در حالی که قلبش بدان یقین دارد به بهشت مژده دهد؟ فرمود: آری، گفت: این کار را نکن من میترسم که مردم به همان تکیه کنند. بگذار اینان عمل کنند. حضرت فرمود: «بگذار»(۳).
>ما درباره مضمون روایت فوق و نیز سایر روایاتی که وارد شده که گوینده کلمه توحید اهل بهشت است، کاری نداریم؛ که این خود بحث مستقلی را میطلبد. میخواهیم بگوییم وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کسی را به عنوان فرستادهاش همراه پیامی به سوی شخصی یا جمعیتی فرستاد بر فرض محال – والعیاذ بالله – که این پیام نابجا بوده باشد آیا بر پیامآور گناهی هست که باید با او چنان برخورد خشنی شود؟ اگر دشمن انسان، کسی را مأمور رساندن پیامی کند با او چه باید کرد؟ تا چه رسد فرستاده شخصیتی چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن هم با پیامی مسرت بخش. پادشاهان ایران و روم با آن همه کبر و غرورشان با فرستاده رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کاری نداشتند و این امری عقلایی و رایج است و عمر که میگویند همیشه با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود چگونه این را از حضرتش نیاموخت! آیا این است نتیجه مصاحبتهای
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الفقه علی المذاهب الاربعه.
(۲) جمله متن چنین است: «فخررت لاستی».
(۳) صحیح مسلم، ج ۱، ص ۵۹، کتاب الایمان، باب ۱۰، ح ۵۲.
(۱۲)
—————————————————————————————————————————————————————————–
دعایی؟!
سؤال دیگری که در اینجا مطرح است این است: آیا آورنده دین بهتر به رموز آن آگاه است یا افرادی که از آن چیزی نمیدانند؟ چگونه عمر به خود جرأت میدهد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را از دادن چنین پیامی نهی کند؟ آیا او بهتر از آن حضرت میدانست؟ آیا باور کردنی است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز – چنانچه در آخر حدیث آمده – با نهی عمر پیام خویش را پس گرفت؟ یا باید گفت: قرآن که کلام آن حضرت را وحی میداند درست نیست و یا باید آخر حدیث فوق را نادرست دانست. چه آنکه اینگونه پیامها اگر وحی نباشد، مردم را به گمراهی انداختن است و اگر وحی باشد – که هست – یقینا حضرتش آن را اعلان کرده و با امر و نهی و یا حتی تهدید و ایذاء و شکنجه کسی دست از رساندن پیام بر نمیدارد. از اینها گذشته مگر این اولین و آخرین بار بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چنین مطلبی را فرمود؟ روایات زیادی داریم که آن حضرت فرمود: اگر کسی ایمان و یقین به کلمه توحید داشته باشد اهل بهشت است و شکی نیست که ایمان واقعی به خدا همراه دور انداختن خدایان ساختگی که مظاهر فریبنده دنیا از جمله آن خدایان میباشد، انسان را در مقابل خدا و تعالیم و دستوراتش مطیع و منقاد نموده و هرگز گرد معصیت و نافرمانی خدا نمیگردد و اگر میبینیم عدهای با آنکه مسلمانند اهل گناهند، علت اصلی آن باور نداشتن قلبی به خدا و وعدهها و وعیدهایش میباشد. چنانچه در روایات اهل بیت علیهمالسلام وارد شده است: «هر که کلمه لا اله إلاّ اللّه را با اخلاص بگوید اهل بهشت است و اخلاص آن این است که کلمه مزبور او را از محرمات الهی نگهدارد»(۱).
>در هر حال ما آنچه که از داستان منقول از ابو هریره میفهمیم این است که عمر در مقابل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نه تنها مطیع نبود بلکه در مواردی مخالفت هم مینمود ولابد این هم از فقه او است!
و – نهی از رفع صوت در مسجد
>سایب بن یزید میگوید من در مسجد (یعنی مسجد النبی) ایستاده بودم. مردی سنگریزهای به من پرتاب کرد. نگاه کردم دیدم عمر است. گفت: برو این دو نفر را بیاور. آن دو را آوردم. گفت: شما اهل کجا هستید گفتند: اهل طایف. گفت: اگر اهل این شهر بودید شما را عذاب میکردم(۲). در مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم صدا بلند میکنید!؟»(۳).
>ما نمیدانیم که جناب عمر این حکم فقهی را از کجا به دست آورد که اگر کسی صدا در مسجد بلند کند حکمش ایذاء به او است؟ آیا در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کسی صدا در مسجد بلند کرد و آن حضرت او را تنبیه کرد و یا حتی از آن نهی کرد؟ -گر چه نهی به تنهایی دلیل بر لزوم تنبیه نیست و اگر هم اثبات شود که این نهی تحریمی است نه تنزیهی (یعنی حرام است نه مکروه) دلیل دیگری لازم است که لزوم تنبیه را اثبات کند-(۴).
>بخاری در همین باب حدیث دیگری نقل میکند و آن اینکه:
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) بحار الانوار، ج ۸، ص ۳۵۹. روایت از امام جعفر صادق علیهالسلام است.
(۲) جمله متن چنین است: «لاوجعتکما».
(۳) صحیح بخاری، ج ۱، ص ۱۲۷، کتاب الصلاه، باب رفع الصوت فی المساجد.
(۴) مثال آن در شریعت مقدس اسلام فراوان است. چنانچه دروغ، غیبت و امثال آن حرام است، ولی برای آن حدی یا تعزیری معین نشده است.
(۱۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>«پسر کعب بن مالک -عبد اللّه- میگوید: پدرم از «ابن أبی حدرد» طلبی داشت و در مسجد از او آن را طلب نمود. صداهای آن دو در مسجد بلند شد. طوری که رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم که در منزلش بود آن را شنید. پرده حجره را کنار زد و فرمود: ای کعب! گفت: بلی یا رسول اللّه! حضرت با دستش اشاره کرد که نصف آن را درگذر کعب گفت: چشم. حضرت فرمود: برخیز و آن را ادا کن».
ملاحظه فرمودید که در اینجا نیز دو نفر در مسجد صدا بلند کردند و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله صدای آنها را شنید و حتی با اشارهای یا کنایهای نفرمود که صدا را پایین بیاورید. ولی عمر -که به قول صاحبان صحاح همیشه با پیامبر بود- برای آن تعزیر یا تنبیه مقرر میدارد. مگر او میتواند مسلمانان را به خاطر اعمالی که انجام میدهند و نهی شارع نیز در آن نیست تنبیه کند؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فراریان جنگ را -با آنکه مرتکب گناهی بزرگ شدند- هرگز تنبیه نفرمود. چگونه عمر به خود اجازه میدهد برای کسی که فقط صدا در مسجد بلند کرده تنبیهی مقرر کند؟!
ز – نهی از شعر خواندن در مسجد
>حسان(۱)، شاعر مخصوص پیامبر بود. او گاهی به مناسبتها(۲) یا در مدح رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و یا بدگویی از مشرکین و >امثال آن اشعاری میسرود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای او در مسجد محل مخصوصی را معین فرمود و به او دستور خواندن اشعارش را که به نفع اسلام وعلیه دشمنان بود صادر میفرمود.
«روزی عمر از مسجد عبور میکرد و حسان در آنجا شعر میخواند عمر نگاه تندی به او کرد (و در بعض روایات مسند احمد آمده است که به او گفت: «مه». یعنی دست بردار) حسان به او گفت: من در اینجا شعر میخواندم و از تو بهتر در اینجا حاضر بود (و مرا منع نمیکرد) سپس رو به ابو هریره کرد و گفت: ترا به خدا قسم آیا شنیدی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمود: «از جانب من جواب بده. خدایا او را به روح القدس تأیید فرما؟» گفت: آری»(۳).
>اگر دینداری عمر چنان است که در خواب مذکور نقل شده، چرا باید از عملی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بدان امر میفرمود نهی کند؟ مگر او خود را جانشین آن حضرت و ادامه دهنده راه آن بزرگوار نمیداند؟ ممکن است اهل سنت
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) یکی از اتفاقات جالب این است که «حسان» و پدرش «ثابت» و جدش «منذر» و پدر منذر، «حرام» هر یک ۱۲۰ سال عمر کردند.
(۲) از جمله آن مناسبتها در روز غدیر و پس از منصوب شدن أمیر المؤمنین علیهالسلام به جانشینی بود علامه امینی در جلد ۲ «الغدیر» ص ۳۴ به بعد به نقل از ۱۲ تن از علمای اهل سنت شعر او را که در محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و در میان مردم حاضر در آن اجتماع عظیم و با شکوه آن را خواند نقل میکند. او در شعرش از کلمه «مولی» همان را بیان میکند که شیعه در طول تاریخ بدان اعتقاد داشته است.
مختصری از مشروح جریان غدیر را در کتابمان «اهل بیت علیهمالسلام در صحاح» مطالعه فرمایید.
بد نیست بدانید که همین آقای حسّان سرانجام از علی علیهالسلام برگشت.
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۴، ص ۱۳۶، کتاب بدء الخلق، باب ذکر الملایکه – با حذف این جمله که: «عمر به او نگاه تندی کرد» – (وکم له من نظیر!)
ب – صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۹۳۲، کتاب فضایل الصحابه، باب ۳۴، ح ۱۵۱.
ج – سنن أبی داود، ج ۴، ص ۳۰۳ و ۳۰۴، کتاب الادب، باب ما جاء فی الشعر، ح ۵۰۱۳ و ۵۰۱۵.
د – سنن نسایی، ج ۲، ص ۵۲، کتاب المساجد، باب ۲۴، ح ۷۱۲.
متن روایت مسلم چنین است: «… أنّ عمر مرّ بحسّان وهو ینشد الشعر فی المسجد فلحظ الیه فقال: قد کنت انشد وفیه من هو خیر منک…».
(۱۴)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>بگویند که عمر روایت نهی از شعر خواندن در مسجد را شنیده بود و از جواز خواندن اشعار خوب بی خبر بود.
در پاسخ باید گفت که ابو هریره -کسی که فقط سه سال محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را درک کرده بود- از عمر به سنت آگاهتر بود. در حالیکه اهل سنت عمر را اعلم اصحاب به سنت میدانند و حتی ابن أبی الحدید او را یکی از مجتهدین میداند. آیا میشود کسی مجتهد باشد ولی از سنت بی خبر؟ ما به خواست خدا در بحث علم عمر موارد متعددی را نقل خواهیم کرد که عمر از آن آگاهی نداشت، ولی نمیتوان پذیرفت که عمر در هیچیک از مجالسی که حسان در آن مجلس در حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و در مسجد شعر میخواند حضور نداشت. اینان با روایتی که میگوید ابوبکر و عمر همیشه با پیامبر بودند چه میکنند؟ پس باید این را هم به حساب مخالفت با سنت آورد که او از این نمونهها زیاد دارد.
ح – بدعت عمر در نماز تراویح
>نماز تراویح نمازهای مستحبی است که در شبهای ماه رمضان خوانده میشود. این نماز در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ابوبکر و مدتی از خلافت عمر فرادی خوانده میشد.
«شبی عمر وارد مسجد شد و چون دید مردم به طور پراکنده نماز میخوانند، گفت: اگر اینها را بر یک امام جمع کنیم بهتر است. لذا أبی بن کعب را به امامت برگزید و چون شبی دیگر آنان را به جماعت دید گفت: این بدعت خوبی است»(۱).
>لازم است بدانیم که آیا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که از بدعت نهی کرده بدعت خوب را استثناء زده است؟ یا اینکه فرمود: هر بدعتی (چه به نظر ما خوب آید و چه بد) گمراهی است.
بدعت یعنی چیزی را که شارع مقدس نیاورده به عنوان امری شرعی آن را جزء دستورات دین قرار دهیم. این چیزی است که در روایات متعددی از آن نهی شده است.
«… بهترین امور، کتاب خدا و بهترین هدایت، هدایت محمد بوده و بدترین امور، نوآوری (بدعت) و هر بدعتی گمراهی است».
«دو مطلب است (که باید توجه کنید) کلام و هدایت. بهترین کلام، کلام خدا و بهترین هدایت، هدایت محمد است. پرهیز باد تو را از نوآوری در امور که بدترین امور نوآوری بوده و هر نوآوری بدعت و هر بدعتی گمراهی است»(۲).
>«هر که در امر ما چیزی ایجاد کند که در آن نیست باید رد شود»(۳).
>«پرهیز باد از امور ایجاد شده که همه آنها بدعت است و هر بدعتی گمراهی است»(۴).
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) صحیح بخاری، ج ۳، ص ۵۸، کتاب الصوم، باب فضل من قام رمضان.
متن قول عمر چنین است: «نعم البدعه هذه».
(۲) سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۱۷ و ۱۸، مقدمه باب ۷، ح ۴۵ و ۴۶.
اینک متن حدیث شماره ۴۶: «… ألا وایاکم ومحدثات الامور فان شر الامور محدثاتها وکل محدثه بدعه وکل بدعه ضلاله…».
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۳، ص ۲۴۱، کتاب الشهادات، باب إذا اصطلحوا علی صلح جور فالصلح مردود.
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۳۴۳، کتاب الاقضیه، باب ۸، ح ۱۷.
ج – سنن أبی داود، ج ۴، ص ۲۰۰، کتاب السنه، باب فی لزوم السنه، ح ۴۶۰۶.
متن روایت بخاری چنین است: «… قال رسول اللّه: من أحدث فی أمرنا هذا ما لیس فیه فهو ردّ».
(۴) سنن أبی داود، ج ۴، ص ۲۰۱، ح ۴۶۰۷.
«… ایاکم ومحدثات الامور فان کل محدثه بدعه وکل بدعه ضلاله».
(۱۵)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>«هر کس عملی انجام دهد که امر ما در آن نباشد مردود است»(۱).
>نتیجهای که از مجموع این روایات میگیریم این است که بدعت هر چه باشد بد و مردود و گمراهی است و در تمامی صحاح روایتی نیست که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به آن استثناء زده و فرموده باشد که اگر بدعتی خوب بود من آن را امضاء میکنم ولذا اینکه عمر گفت: «این بدعت خوبی است». باید به او گفت که اگر خوب بود خدا و رسولش از تو بهتر میدانستند و میتوانستند دستور دهند که مسلمانان نماز تراویح را به جماعت بخوانند.
حال میخواهیم بدانیم که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره بدعت گذار چه فرموده است:
«خداوند از بدعت گذار نه روزه قبول میکند نه نماز و نه صدقه و نه حج و نه عمره و نه جهاد و نه مال و عوضی. (چنین کس) از اسلام خارج میشود همانگونه که مو از خمیر خارج میگردد»(۲).
>«… هر که مردم را به گمراهی دعوت کند (توجه داشته باشید که هر بدعتی گمراهی است) گناه همه آنها که از آن پیروی کردند گردن او است بدون آنکه از گناه آنان کم شود»(۳).
>البته این شبههای است که از مجموع روایات صحاح به ذهن میرسد و از اهل سنت میخواهیم پاسخ آن را بدهند و از آنها تقاضا داریم اگر نتوانستند پاسخ دهند شیعیان را به کفر و زندقه و ارتداد و امثال آن نسبت ندهند؛ زیرا اگر قرار باشد هر کس که شبههای را مطرح کرد او را طرد کرده و تکفیر نمایند، راه وصول به حق مسدود میشود. البته اگر توهین به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و نسبت هذیان دادن به او دلیل بر فقه عمر باشد، این نیز میتواند دلیل دیگری بر فقه او بوده و گفته شود که اگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله زنده بود آن را امضاء میکرد. چنانچه موارد دیگری هم که از او گفتیم و خواهد آمد همه را با همین دلیل میتوان توجیه کرد. قضاوت با اهل انصاف.
ط – بدعت در سه طلاقه
>در توضیح عنوان فوق باید گفت که اگر مردی زنش را طلاق رجعی دهد (یعنی طلاقی که بتواند در زمان عده بدون عقد به او رجوع کند) و در عده رجوع کند و مجددا طلاق دهد و باز هم رجوع کند و برای بار سوم طلاق دهد، دیگر حق رجوع ندارد و اگر بخواهد با آن زن زندگی کند باید کس دیگری با او ازدواج کند و آن دومی او را طلاق دهد که در این صورت شوهر اول میتواند پس از پایان عده او را به عقد خود در آورد.
از نظر فقه شیعه -که از قرآن و سنت فهمیده میشود (واینجا جای بحث آن نیست)- سه طلاق مزبور باید جدا از
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۳، ص ۹۱، کتاب البیوع، باب النجش؛ وج ۹، ص ۱۳۲، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنه، باب إذا اجتهد العامل….
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۳۴۴، کتاب الاقضیه، باب ۸، ح ۱۸.
ج – سنن أبی داد، ج ۴، ص ۲۰۰، ح ۴۶۰۶.
حدیث بخاری چنین است: «… من عمل عملا لیس علیه امرنا فهو رد».
(۲) سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۱۹، مقدمه باب ۷، ح ۴۹.
«قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم: لا یقبل اللّه لصاحب بدعه صوما ولا صلاه ولا صدقه ولا حجّا ولا عمره ولا جهادا ولا صرفا ولا عدلا. یخرج من الاسلام کما تخرج الشعره من العجین».
(۳) سنن أبی داود، ج ۴، ص ۲۰۱، کتاب السنه، باب لزوم السنه، ح ۴۶۰۹.
«… من دعا إلی ضلاله کان علیه من الاثم مثل آثام من تبعه لا ینقص ذلک من آثامهم شییا».
(۱۶)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>هم باشد و نمیتوان زنی را در یک مجلس سه طلاقه کرد که در آن صورت فقط یک طلاق به حساب میآید.
اکنون به روایات صحاح سری میزنیم:
«طلاق در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم و ابوبکر و دو سال از خلافت عمر سه طلاق در یک مجلس یک طلاق به حساب میآمد و چون عمر دید که مردم در این امر تعجیل دارند آن را امضاء کرد (یعنی اجازه داد که سه طلاق در یک مجلس همان سه طلاق باشد) »(۱).
>چنانچه ملاحظه میفرمایید علت امضای عمر و حکم به غیر سنت دادن به خاطر تعجیل مردم بود. آیا تعجیل مردم میتواند باعث تغییر حکم خدا شود؟
«به رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم خبر دادند که مردی زنش را در یک مجلس سه طلاقه کرد. حضرت با خشم برخاست. آنگاه فرمود: آیا با کتاب خدا بازی میشود در حالی که هنوز من در میان شما هستم!؟ تا آنجا که مردی برخاست و گفت: آیا او را نکشم؟»(۲).
>بنگرید که چگونه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از آنچه که عمر آن را امضاء کرد عصبانی شده و آن را بازی با کتاب خدا میداند؛ چه آنکه در قرآن آمده است:
«الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَاِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِاِحْسانٍ… الآیه»(۳).
>پس باید -مطابق آیه فوق- طلاقها جدا از هم باشد تا گفته شود «دو بار» طلاق داد و به دو یا سه طلاق در یک مجلس نمیگویند «دو بار» یا «سه بار».
در آیه بعد آمده است که: «اگر بار سوم او را طلاق داد دیگر آن زن بر او حلال نیست مگر آنکه با مرد دیگری ازدواج کند».
چنانچه ملاحظه میفرمایید قرآن به صراحت کیفیت طلاق رجعی را و اینکه سه طلاق جدا از هم باید باشد بیان کرده و حدیث نبوی مذکور در سنن نسایی -که گذشت- اشاره به همین آیات دارد، و لذا میبینیم که هم در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و هم در زمان ابوبکر و هم دو سال از خلافت عمر به همان دستور عمل میشد. آیا باز هم برای کسی شبههای میماند که امضای عمر بدعتی دیگر در دین بود که بیش از هزار سال مردم سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، و مهمتر از آن کتاب خدا، را در این امر کنار زدند و به خاطر جهلشان از حکم خدا -که مقصر اصلی در این جهالت، علما و فقهای عامه میباشند- به سنت عمر (و در حقیقت بدعت او) عمل میکردند تا آنکه اخیرا قول فقهای اربعه خود را کنار زده و از نظرات فقهای شیعه -که همان اسلام ناب و خالص است- پیروی کردند. گر چه برای خود دلایل دیگری ذکر
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح مسلم، ج ۲، ص ۱۰۹۹، کتاب الطلاق، باب طلاق الثلاث، ح ۱۷ – ۱۵.
ب – سنن أبی داود، ج ۲، ص ۲۶۱، کتاب الطلاق، باب نسخ المراجعه بعد التطلیقات الثلاث، ح ۲۱۹۹ و ۲۲۰۰.
ج – سنن نسایی، ج ۶، ص ۱۴۵، کتاب الطلاق، باب ۸، ح ۳۴۰۳.
اولین حدیث صحیح مسلم: «عن ابن عباس قال: کان الطلاق علی عهد رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم و أبی بکر وسنتین من خلافه عمر طلاق الثلاث واحده فقال عمر بن الخطاب: إنّ الناس قد استعجلوا فی امر قد کانت لهم فیه اناه فلو امضیناه علیهم فامضاه علیهم».
(۲) سنن نسایی، ج ۶، ص ۱۴۲، کتاب الطلاق، باب ۶، ح ۳۳۹۸.
«أخبر رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم عن رجل طلق امرأته ثلاث تطلیقات جمیعا فقام غضبانا ثمّ قال: أ یلعب بکتاب اللّه وأنا بین أظهرکم. حتی قام رجل وقال: یا رسول اللّه ألا أقتله؟».
(۳) آیه ۲۲۹ از سوره بقره؛ یعنی طلاق (رجعی) دو بار است (که در هر دو بار میتوان رجوع کرد و مرد وظیفه دارد که) یا به معروف و نیکی (همسرش را) نگه دارد یا با خوبی و خوشی (و نه با دعوا و…) او را طلاق دهد….
(۱۷)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>کردند!
در اینجا توجه خوانندگان محترم را به آنچه که نویسنده کتاب «الفقه علی المذاهب الاربعه» در مبحث تعدد طلاق نوشته جلب میکنیم:
«اگر مردی زنش را در یک مجلس سه طلاقه کند به اینکه بگوید: تو سه طلاقه هستی، از نظر مذاهب اربعه، سه طلاق محسوب میشود، و این رأی جمهور است. بعض از مجتهدین با آن مخالفت کردهاند؛ مانند «طاووس»، «عکرمه»، «ابن اسحاق» و در رأس آنها «ابن عباس». اینان گفتند که یک طلاق محسوب میشود نه سه طلاق و دلیل آنها روایتی است که مسلم آن را نقل کرده است (سپس روایت مسلم را که گذشت مینویسد، آنگاه چنین ادامه میدهد) این حدیث صریح است که این مسأله اجماعی نیست(۱). چه آنکه رأی بعض مجتهدین مثل ابن عباس و طاووس و >عکرمه خلاف آن است؛ و از قواعد اصولی بر میآید که تقلید مجتهد واجب نیست. پس چنین نیست که از یک مجتهد خاص باید تقلید کرد. بنابراین از قول مجتهدی از مجتهدین امت اسلامی که نظر او ثابت شده میتوان تقلید کرد(۲) و >چون ثابت شد که ابن عباس چنین گفت، تقلید از او در این رأی صحیح است.
از مسأله تقلید گذشته، به ذات دلیل که بنگریم آن را قوی مییابیم. چه آنکه ائمه (اهل سنت) همه قبول دارند که در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز چنین بود (یعنی سه طلاقه در یک مجلس یک طلاق محسوب میشد) و کسی هم روایت مسلم را رد نکرده است و تنها دلیل آنها این است که عمل عمر و موافقت بیشتر اصحاب با او نشان میدهد که حکم مزبور (یک طلاق محسوب شدن) موقت و تا زمان عمر بوده است و عمر آن را با ذکر حدیثی که برای ما نقل نشده نسخ کرده است(۳). دلیل این امر هم اجماع است. زیرا اجماع اصحاب بر رضایت عمل عمر دلیل است بر اینکه عمر آنان >را قانع کرده است که نزد او دلیلی وجود دارد(۴) و ضرورتی ندارد که سند اجماع را بدانیم -آنچنانکه در اصول مقرر >شده است- ولکن واقعیت این است که اجماعی وجود ندارد. زیرا بسیاری از مسلمانان با آن مخالفت کردهاند و از چیزهایی که شکی در آن نیست این است که ابن عباس مجتهدی است که در دین به او رجوع میشود و چنانچه گذشت تقلید از او جایز است و تقلید از عمر در آنجا که رأی او است واجب نیست -گر چه او نیز مجتهد است(۵) – و
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) بی انصافی و تعصب نویسنده را بنگرید که چگونه حدیثی را که خود آن را صحیح میداند و نشان میدهد که سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مورد سه طلاقه در یک مجلس چه بوده است، این گونه توجیه میکند که حدیث مزبور نشان میدهد که این مسأله اجماعی نیست. مگر مجتهد میتواند خلاف سنت ثابت فتوی دهد؟ همه همت علما و مجتهدین این است که بتوانند با استفاده از قرآن و سنت حکم واقعی خداوند را بیابند و مردم را بدان راهنمایی کنند. حال که حکم خدا معلوم شد دیگر اختلاف و عدم اجماع معنی ندارد.
(۲) اگر چنین است چرا مذهب را به عدد ۴ محدود کردید؟ مگر فقهای شیعه مجتهد نیستند؟ پس چه شد که حاضر نیستید از آنها تقلید کنید؟ آیا بعد از ائمه اربعه، دیگر مجتهدی در میان علمای اهل سنت پیدا نشد؟ اگر نشد که وای به حالتان و اگر شد چرا اسمی از او به عنوان عالمی جایز التقلید در کتابها نیست؟
(۳) باز هم تعصب را بنگرید که بر خلاف آنچه که مسلم نقل کرده و کسی هم آن را رد ننموده، مطلب مینویسد و از این جمله تغافل میکند که: «… و چون عمر دید که مردم در این امر تعجیل دارند آن را امضاء کرد». یعنی امضای عمر به خاطر تعجیل مردم بود نه ذکر حدیث و نسخ حکم قبلی.
(۴) آیا عمل مردم به آنچه که عمر گفت دلیل بر رضایت آنان و مهمتر از این دلیل بر وجود روایتی میباشد؟ مگر بدعت او در نماز تراویح (که خود صریحا به بدعت بودن آن اقرار کرده است) که هنوز هم بدان عمل میشود، دلیل بر نقل حدیثی از جانب او بوده است؟
(۵) در صحت این ادعا همین بس که بدانیم او نه تنها از بسیاری از دستورات نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله بی خبر بود بلکه بعض آیات قرآن را نیز نمیدانست (چنانچه نمیدانست که در نبود آب باید تیمم کرد) و مهمتر از آن معنای بعض کلمات را بلد نبود -همچون معنای «کلاله»-.
(۱۸)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>موافقت اکثر أصحاب، تقلید از او را حتمی نمیکند(۱). از این گذشته احتمال دارد که فتوای عمر به خاطر این بود که >مردم را از طلاقی که مغایر سنت است بر حذر دارد. چه آنکه سنت این است که طلاقها در اوقات مختلف باشد -چنانچه بیان شد- پس کسی که جرأت کرده و در یک جلسه سه بار طلاق دهد با سنت مخالفت کرده و کیفر او این است که به همان عمل شود(۲).
>خلاصه آنکه آنانکه میگویند سه طلاقه در یک جلسه یکی حساب میشود نه سه، دلیل محکمی دارند و آن واقع شدن آن در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و خلیفه بزرگ او ابوبکر و دو سال از خلافت عمر میباشد و دیگران بعد از عمر با اجتهاد او مخالفت کردند. پس تقلید مخالف صحیح است آنگونه که تقلید عمر صحیح است، و خدای تعالی ما را تکلیف نکرده است که در اعمال فرعیه به یقین برسیم چه آنکه این امر نزدیک به محال است…».
چنانچه ملاحظه میفرمایید نویسنده کتاب «الفقه علی المذاهب الاربعه» -«عبد الرحمن الجزیری»- با دلایل خود قول ابن عباس را ترجیح داده و با آنکه ائمه اربعه آنها نظر عمر را برگزیده و سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را رها کردند، آن را مغایر با آنچه که در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ابو بکر عمل میشد دانسته و امضای عمر را به عنوان کیفر برشمرده است. گر چه دلایل این نویسنده در مواردی مورد قبول نیست (و ما به اهم آنها در پاورقی اشاره کردیم) ولی رویهمرفته به خوبی برمیآید که فتوای عمر خلاف سنت ثابت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بوده و تا سالیان دراز بدان عمل میشده است و این فتوی باعث متروک گشتن سنت گشت. آیا باز هم میتوانیم بگوییم که دینداری عمر در حدی است که در خواب مذکور نقل شده است؟!
ی – حکم نماز بعد از عصر
>«ابن عباس و عبد الرحمن بن ازهر و مسور بن مخرمه، کریب -غلام ابن عباس- را مأمور کردند که از عایشه درباره دو رکعت نماز بعد از عصر بپرسند و گفتند که به ما خبر رسید تو آن دو رکعت را میخوانی و از یکطرف به ما خبر رسید که رسول خدا از آن نهی کرد. ابن عباس میگوید من و عمر مردم را به خاطر همین نماز خواندن میزدیم(۳). کریب >میگوید وارد بر عایشه شدم و مسأله را از او پرسیدم. گفت: برو از أمّ سلمه بپرس. نزدش رفتم. گفت: شنیدم که رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم از آن نهی کرد. آنگاه دیدم که روزی بعد از خواندن نماز عصر دو رکعت نماز خواند. کنیزی را فرستادم تا از آن حضرت بپرسد… فرمود: عدهای از «عبد القیس» نزدم آمدند و من نرسیدم که دو رکعت بعد از ظهر را بخوانم و این آن دو رکعت بود»(۴).
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) چه شده که فقهای اربعه اهل سنت و نیز فقها و دانشمندانشان در طول بیش از هزار سال نفهمیدند که ضرورتی بر پیروی از عمر نیست! چرا در سایر بدعتهای او پیروی لازم است؟ مگر حرمت متعه نساء فتوای عمر نیست؟ مگر نماز تراویح بدعت او نیست؟
(۲) نمیدانیم به این استدلال قرن بیستمی بخندیم یا گریه کنیم! عمر به جای آنکه با دیدن و شنیدن عمل خلاف سنت مردم، ناراحت شده و با تازیانهاش که گاهی بیگناهی را بدان میآزرد، آنان را کیفر کند و یا لا اقل -چنانچه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به نقل از سنن نسایی نقل کردیم- خشمگین شده و آنها را از این عمل نهی کند کیفرشان را آن قرار دهد که خود همان را خواسته و خیلی هم خوشحال میشوند و این بدعت همچنان باقی بماند تا اخیرا بیایند و آن را نقض کنند. آیا کیفر عمل خلاف، امضای آن عمل است؟!
(۳) لابد به خاطر این گناه بزرگ!! -که هم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مرتکب آن میشد و هم عایشه- مردم را تنبیه مینمود!
(۱۹)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>مسلم بعد از نقل این روایت، سه حدیث دیگر بعد از آن به نقل از عایشه میآورد به این مضمون:
۱ – رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم آن را قبل از عصر میخواند. سپس روزی بعد از عصر آن را خواند و بعد از آن همیشه بعد از عصر میخواند «… فصلاهما بعد العصر ثمّ اثبتهما. وکان إذا صلی صلاه اثبتها».
۲ – هرگز رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم دو رکعت بعد از عصر را ترک نکرد. «ما ترک رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم رکعتین بعد العصر عندی قطّ».
۳ – دو نماز بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم در بیت من هرگز ترک نکرد -نه در خفا و نه در آشکارا- دو رکعت قبل از فجر و دو رکعت بعد از عصر. «صلاتان ما ترکهما رسول اللّه فی بیتی قط سرا ولا علانیه: رکعتین قبل الفجر ورکعتین بعد العصر».
آنچه که ما از مجموع روایات فوق به دست میآوریم این است:
۱ – رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یکبار دو رکعت بعد از ظهر را -به خاطر مشغلهای- نخواند و آن را بعد از عصر خواند.
۲ – اگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نمازی را به هر علتی در وقتی میخواند -ولو در غیر وقت اصلیش- آن را برنامه همیشگی خود قرار میداد!
۳ – رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هرگز دو رکعت قبل از فجر و دو رکعت بعد از عصر را -چه مخفیانه و چه آشکارا- ترک نکرد.
۴ – عمر -که گوییا حتی یکبار هم نماز بعد از عصر آن حضرت را ندیده بود- مردم را به خاطر خواندن آن نماز کتک میزد.
صرفنظر از تضاد در روایات چند نکته را تذکر میدهیم:
۱ – أمّ سلمه میگوید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را یکبار خواند و عایشه میگوید که آن حضرت هرگز آن را ترک نکرد.
۲ – اگر عایشه میدانست که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همیشه آن را میخواند چرا جواب مسأله آن سه نفر را به امّ سلمه ارجاع داد؟
۳ – عایشه بعد از عصر آن نماز را میخواند و عمر مردم را به خاطر همان، میآزرد.
بهترین جوابی که اهل سنت میتوانند بدهند این است که بگویند عمر نهی از خواندن آن نماز را شنیده بود و عمل پیامبر را ندیده و از آن بی اطلاع بود.
در پاسخ آن باید گفت: أوّلاً -مگر برای هر گناهی که مردم مرتکب شدند باید کتک بخورند؟ و ثانیا – چاره ندانستن پرسیدن است. چرا مردم باید چوب ندانستن او را بخورند؟ چرا اهل سنت میگویند که عمر بعد از ابو بکر اعلم اصحاب بود؟ و آیا نمیتوان این را یکی از موارد برای نادرست بودن خواب دینداری عمر دانست؟
یا – اعتراض به پیامبر صلیاللهعلیهوآله در تقسیم
>«رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم مالی را تقسیم کرد. عمر میگوید من گفتم: یا رسول اللّه غیر اینان بر اینان سزاوارترند…»(۱).
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح مسلم، ج ۱، ص ۵۷۱، کتاب صلاه المسافرین و قصرها، باب ۵۴، ح ۲۹۷.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۳۶۶، کتاب اقامه الصلاه والسنه فیها، باب ۱۰۷، ح ۱۱۵۹ (مشابه آن) خطاب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله به ام سلمه -مطابق نقل مسلم چنین است: «یا بنت أبی امیه! سألت عن الرکعتین بعد العصر. انّه أتانی ناس من عبد القیس بالاسلام من قومهم فشغلونی عن الرکعتین اللتین بعد الظهر. فهما هاتان».
(۲) صحیح مسلم، ج ۲، ص ۷۳۰، کتاب الزکاه، باب ۴۴، ح ۱۲۷.
«قال عمر بن الخطاب: قسّم رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم قسما فقلت: واللّه یا رسول اللّه لغیر هؤلاء کان أحق به منهم. قال: انهم خیرونی أن یسألونی بالفحش أو یُبَخّلونی فلست بباخل».
دنباله این حدیث هم نشان از ضعف ایمان بعض از اصحاب دارد که در جای خود بدان میپردازیم.
(۲۰)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>کدام مسلمان دینداری به خود اجازه میدهد به کاری که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله انجام داد اعتراض کند؟ آیا کسی میتواند ادعا کند که من در مسألهای از مسائل از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آگاه ترم؟
آری، اینان برای تصحیح بعض مخالفتهای عمر مسایلی از قبیل «تأبیر نخل» را مطرح کردند که ما در کتابمان: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله در صحاح» تفصیلا متعرض آنها شده و پاسخ آن را هم دادهایم.
اعتراض عمر به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله -که منحصر به همین مورد هم نیست- نشان از ضعف ایمان او دارد نه آنچه که جاعلان حدیث، مسأله خواب کذایی را ساختند؛ واصولا ایمان واقعی آن است که در مقابل خدا و رسولش کاملا مطیع بوده و هرگز حتی در دل هم احساس نارضایتی نکنند تا چه رسد به زبان اعتراض کرده و حتی در مواردی آن حضرت را بیازارند.
یب – تغییر کنیه مغیره
>«زید بن اسلم نقل میکند که عمر پسرش را که کنیهاش ابو عیسی بود زد و مغیره بن شعبه کنیهاش ابو عیسی بود. عمر به او گفت: آیا ترا کفایت نمیکند که کنیهات ابو عبد اللّه باشد؟ گفت: همانا رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم مرا به این کنیه نامید. گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم گناهان گذشته و آیندهاش آمرزیده شد و من یکی از مسلمانان میباشم(۱). او تا آخر عمر >کنیهاش ابو عبد اللّه بود»(۲).
>آیا باز هم میتوان گفت عمر نمیدانست که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کاری انجام داد و مخالفت او را به بیاطلاعی او نسبت داد؟ قطعا باید گفت: عمر با علم به اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کنیه مغیره را ابو عیسی نهاد، آن را برگرداند. آیا این عمل را جز این میتوان بیان کرد که عمر صریحا با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مخالفت کرده است؟ مگر ابو عیسی چه عیبی داشت که آن را عوض کرد و پسرش را -بی آنکه گناهی مرتکب شده باشد- کتک زد؟ آیا این هم -به قول ابن حجر- از فقه او بوده است؟
گوییا عمر اندیشید که چون حضرت عیسی علیهالسلام پدر نداشت معنی ندارد که به کسی بگوییم «پدر عیسی!» و اگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کنیه یکی را ابو عیسی نهاد علت آن است که گناهان او آمرزیده است! با این توجیه عمر، باید گفت که به عقیده او رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله با این عمل، مرتکب گناهی شده است ولی چون خداوند در سوره فتح آیه ۲ خطاب به پیامبرش میفرماید که گناهان گذشته و آینده تو آمرزیده است پس او میتواند چنین کاری انجام دهد ولی ما باید از آن نهی کنیم چون معلوم نیست بر سر ما چه خواهد آمد! با این حساب، ما باید در کلیه آنچه که پیامبر انجام داد تردید داشته باشیم که آیا این هم جزء گناهانی است که انجام داده و خداوند قبلا آن را بخشیده است یا نه!؟ خوانندگان محترم خود تصور کنند که اگر بخواهیم با این دید به کارهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بنگریم به کجا خواهیم رفت. آیا جز این
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) کلمهای که عمر به کار برد این است: «وأنا فی جلجتنا» و در پاورقی آمده است: یعنی مثل مسلمانان میباشیم، نمیدانیم بر سر ما چه خواهد آمد.
(۲) سنن أبی داود، ج ۴، ص ۲۹۱، کتاب الادب، باب فیمن یتکنّی بابی عیسی، ح ۴۹۶۳.
(۲۱)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>است که آخر کار ما به انکار رسالت و یا لااقل به معصوم نبودن آن بزرگوار ختم میشود؟
چگونه ممکن است مسلمانی چنین اعتقادی داشته باشد! مگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نفرموده است که من از همه شما با تقواترم(۱)؟ آن بزرگوار این جمله را موقعی فرمود که سایل پنداشت اگر حضرتش کاری کند که نباید انجام دهد علت >آن بخشیده شدن گناهان گذشته و آینده او است که آن حضرت جواب مذکور را به او دادند.
تقوای الهی ایجاب میکند که انسان دست از پا خطا نکند و لذا باید گفت که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله -یعنی با تقواترین بشر- هرگز مرتکب گناهی نشد تا خداوند از او درگذرد.
بنابراین آیه مذکور در سوره فتح با توجه به آیه قبل آن (یعنی آیه اول از سوره) که میفرماید: «ما فتحی آشکار را برای تو به ارمغان آوردیم» اگر مورد دقت قرار بگیرد به خوبی مینمایاند که نباید کلمه «ذنب» به معنای گناه اصطلاحی باشد. زیرا آمرزش گناه ربطی به پیروزی (پیروزی صلح حدیبیه یا فتح مکه) ندارد.
یکبار دیگر دو آیه را با هم ترجمه میکنیم:
«ما فتحی آشکار برای تو نمودیم تا خداوند گناهان گذشته و آینده ترا ببخشد».
آیا کسی میتواند تصور کند که فتح (مثلا) مکه میتواند سبب آمرزش گناهان باشد! ولابد اگر مکه فتح نمیشد (یا به قولی دیگر صلح حدیبیه به انجام نمیرسید) گناهان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همچنان بر دوش آن بزرگوار سنگینی میکرد!
واقع امر این است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به مسلمانان مژده پیروزی داده بود و چون مدتی گذشت و وعده آن حضرت محقق نشد، عدّهای گمانهای بدی نسبت به آن حضرت پیدا کردند و مراد آیه از «ذنب» همین گمانهای بیجا که از ضعف ایمان و احیانا شایعات منتشر شده از ناحیه منافقین سرچشمه گرفته است، میباشد و چون وعده فوق به انجام رسید مردم فهمیدند که این گمانها بیهوده بوده و حضرتش با ارتباطش با وحی سخن گفته است و این پیروزی عاملی شد که بعدها هم نتوانند نسبت به آن حضرت گمانهای بیجا بنمایند. این است که فرمود: «گناهان گذشته و آینده» یعنی هم آنچه را که در گذشته درباره تو افکار بیجا داشتند و هم آینده که چنین تصورهایی نداشته باشند. بنابراین گفتار عمر که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میتواند به کسی بگوید ابو عیسی چون گناهان گذشته و آیندهاش آمرزیده است و من نمیتوانم چون عاقبت کار من معلوم نیست یا دلیل بر بی اطلاعی او است و یا بهانهای برای مخالفت با فعل پیامبر صلیاللهعلیهوآله. چنانچه در مخالفت با آوردن قلم و کاغذ بهانه او این بود که کتاب خدا ما را بس است. اگر اهل سنت این جمله عمر را قبول دارند همه روایات نبوی را کنار بگذارند. چه آنکه وقتی کتاب خدا در اختیار ما است نیازی به سنت نبوی نداریم!
از اینها گذشته اگر بپذیریم که نهادن کنیه ابو عیسی گناهی است؛ امثال «ابو عیسی ترمذی» صاحب صحیح باید در قعر جهنم باشند!
در خاتمه این بحث به دو نکته توجه مینماییم:
۱ – میگویند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به عمر مژده بهشت داد. اگر چنین است چرا عمر میگوید ما نمیدانیم بر سر ما چه میآید. معلوم میشود یکی از این دو روایت صحیح نیست در حالیکه هر دو در صحیحترین کتابهای روایی اهل
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۷۷۹ و ۷۸۱، کتاب الصیام، بابهای ۱۲ و ۱۳، ح ۷۴ و ۷۹. وقتی سایل گفت: «یا رسول اللّه! قد غفر اللّه لک ما تقدم من ذنبک وما تأخر. فقال له رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم أما واللّه أنی لاتقاکم لله وأخشاکم له».(متن حدیث شماره ۷۴).
(۲۲)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>سنت آمده است.
۲ – اگر عمر میترسد که کنیه مغیره (ابو عیسی) باعث شود که او به جهنم برود و لذا آن را برگرداند، همین مغیره با همین کنیه در زمان ابو بکر هم میزیست و ابو بکر آن را برنگرداند. خود قضاوت کنید که حال ابو بکر چگونه است! آیا قول و فعل عمر صحیح بوده است یا نه!
یج – شرابخواری عمر
>«عمر میگوید:… به «خمر» (مشروبات مست کننده) خمر گویند چه آنکه عقل انسان را میپوشاند…»(۱).
>مطابق این قول هر که شرابخوار باشد بر عقل او سرپوشی گذاشته شده است. میخواهیم بدانیم آیا عمر که جمله فوق را گفته است خود از خمر پرهیز داشت؟
با کمال تأسف باید گفت: یکی از کسانی که در جاهلیت و اسلام -لا اقل تا سال هشتم هجری- نتوانست از شرابخواری دست بردارد شخص خلیفه ثانی عمر بن الخطاب بود.
قبل از ذکر مدارک شرابخواری عمر به آنچه که در صحاح آمده توجه میکنیم:
در منزل ابو طلحه انصاری مجلس شرابی ترتیب داده شد که در آن این افراد شرکت داشتند:
۱ – ابو طلحه (صاحب خانه)، ۲ – ابو عبیده جراح (گور کن مکه)، ۳ – أبی بن کعب، ۴ – ابو دجانه – سماک بن خرشه -، ۵ – سهیل بن بیضاء، ۶ – معاذ بن جبل، ۷ – ابو ایوب و مردانی از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و گروهی از انصار و نیز انس بن مالک که جوانترین آنها و ساقی قوم بود(۲). در همین هنگام خبر رسید که شرب خمر حرام شد. >(سال هشتم هجرت). اینان ننوشتند که «مردانی از اصحاب» چه کسانی بودهاند.
علامه امینی در ج ۷ الغدیر از ص ۹۵ إلی ص ۱۰۲ بحث جالبی در این زمینه دارد و در ضمن آن از ابن حجر در فتح الباری و عینی در عمده القاری -که هر دو در شرح صحیح بخاری میباشد- نقل کرده است که ابو بکر و عمر نیز جزء آنان بودهاند. حتی گفتهاند که ابو بکر در رثاء کشتههای بدر از قریش اشعاری خواند و چون خبر به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسید با غضب نزدشان رفت و چون حضرتش را با آن حال دیدند گفتند: نعوذ بالله من غضب رسول اللّه. ابن حجر در اصابه مینویسد که ابو بکر قبل از تحریم خمر شراب خورد و در رثای کشته شدگان بدر از مشرکین اشعاری سرود.
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۷ ص ۱۳۷، کتاب الاشربه، باب ما جاء فی أنّ الخمر ما خامر العقل.
ب – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۲۴، کتاب الاشربه، باب اول، ح ۳۶۶۹.
«… والخمر ما خامر العقل…». (قسمتی از حدیث صحیح بخاری).
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۶ ص ۶۷، تفسیر سوره مایده.
«قال انس:… فانی لقایم أسقی ابا طلحه وفلانا وفلانا…». (لابد اسم آن دو نفر را فراموش کرده بود!).
ب – صحیح مسلم، ج ۳ ص ۷۲ – ۱۵۷۰، کتاب الاشربه، باب اول، ح ۹ – ۳.
او اسامی مذکور در متن را در ضمن ۴ حدیث میآورد.
ج – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۲۵، ابتدای کتاب الاشربه، ح ۳۶۷۳.
«عن أنس قال: کنت ساقی القوم حیث حرمت الخمر فی منزل أبی طلحه…».
(همین و دیگر هیچ).
د – سنن نسایی، ج ۸ ص ۳۰۰ و ۳۰۱، کتاب الاشربه، باب ۲ ح ۵۵۵۱ و ۵۵۵۲.
او در حدیث شماره ۵۵۵۲ از قول انس چنین مینویسد:
«کنت أسقی ابا طلحه وأبی بن کعب وابا دجانه فی رهط من الانصار…».
(۲۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>(البته از روایت بخاری که انس میگوید من به ابو طلحه وفلان وفلان خمر مینوشاندم برمیآید که مراد، ابو بکر و عمر میباشند).
اما آنچه که در صحاح درباره شرابخواری عمر آمده چنین است:
«عمر گفت: خدایا! در مورد خمر بیان کافی و روشنی بفرما. آیهای که در سوره بقره است نازل شد. «یَسْیَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فیهِما اِثْمٌ کَبِیرٌ… الآیه»(۱).
>آیه را برای عمر خواندند. او گفت: خدایا در مورد خمر، بیانی روشن بفرما. (گوییا از نظر عمر گناه بزرگ بیان روشنی نبود!) آیهای که در سوره نساء است نازل شد: «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاهَ وَأَنْتُمْ سُکاری»(۲)>. آیه را برای >عمر خواندند. گفت: خدایا! در مورد خمر بیانی روشن بفرما. آیهای که در سوره مایده است نازل شد. تا آنجا که فرمود: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ»(۳)>. یعنی آیا دست بر میدارید؟ که عمر دو بار گفت: دست برداشتیم(۴).
>ممکن است در پاسخ گفته شود که از مجموع مجلس منعقد شده در منزل ابو طلحه و روایات صحاح چنین بر میآید که ابو بکر و عمر تا قبل از نزول حرمت خمر شراب مینوشیدند و بعد از آنکه حرام شد دیگر از آن نخوردند.
میگوییم: أوّلاً هر چه که در آن گناه باشد قطعا حرام است ولو آنکه دارای منافعی هم باشد و لذا نمیتوان گفت که خداوند فرمود: در خمر گناهی بزرگ است ولی آن را حرام نکرد. مگر ممکن است که چیزی حرام نباشد ولی مرتکب آن گناهکار باشد؟! ولذا عدهای از علمای اهل سنت نوشتهاند که حرمت خمر به آیه سوره بقره بوده است نه به آیه سوره مایده(۵).
>ثانیا – عمر تا آخر عمر دست از خوردن شراب مسکر برنداشت و حتی اتفاق افتاده که ظرف شراب او را دیگری خورد و مست شد و عمر نیز او را تازیانه زد(۶)!
>ثالثا – عمر خود دستور به خوردن نبیذ شدید میداد و چاره آن را نیز اضافه کردن آب دانسته و صریحا میگوید: «اگر از شدت نبیذی میترسید بدان آب بیفزایید»(۷).
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) آیه ۲۱۹ از سوره بقره. یعنی: از تو درباره شراب و قمار میپرسند. بگو در آنها گناهی بزرگ… میباشد. دنباله آیه میگوید… و منافعی برای مردم دارد که گناه آن دو از منافعشان بیشتر است. عدهای -از جمله عمر- شراب را میخوردند به این عذر که ما برای منفعتش میخوریم نه برای گناه! گوییا با این نیت گناه برطرف میشود!
(۲) آیه ۴۲ از سوره نساء، یعنی: ای مومنین در حال مستی به نماز نزدیک نشوید.
(۳) آیه ۹۱ از سوره مایده. یعنی: همانا شیطان میخواهد به وسیله شراب و قمار بین شما دشمنی و کینه ایجاد کند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد. آیا دست برمی دارید؟
(۴) الف – سنن ترمذی، ج ۵ ص ۲۳۶، کتاب تفسیر القرآن، باب ۶، تفسیر سوره مایده، ح ۳۰۴۹. «… فدعی عمر فقریت علیه فقال: انتهینا انتهینا.
ب – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۲۵، کتاب الاشربه، باب اول، ح ۳۶۷۰.
او قول عمر را با یکبار کلمه: «انتهینا» میآورد.
ج – سنن نسایی، ج ۸ ص ۲۹۹، کتاب الاشربه، باب اول، ح ۵۵۵۰.
او مینویسد: لما نزل تحریم الخمر قال عمر: اللهم بیّن لنا فی الخمر بیانا شافیا… (!)
ما که نفهمیدم بعد از نزول تحریم دیگر بیان شافی چیست؟! از همین روایت نیز معلوم میشود که قبلا خمر حرام شده بود. چنانچه بعض علمای اهل سنت تصریح کردهاند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از بعثت اول چیزی را که حرام کرد شرب خمر و منازعه و ناسزاگویی بوده است.
(۵) ر ک: الغدیر، ج ۷ ص ۱۰۱.
(۶) همان، ج ۶ ص ۲۵۷ و ۲۵۸.
(۲۴)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>نکته دیگری که از روایات صحاح بر میآید اینکه: وقتی آیات مربوط به خمر نازل میشد آن را بر عمر میخواندند. سؤال این است: مگر عمر در میان اصحاب چه خصوصیتی داشت که آیات فوق بر او خوانده میشد؟ آیا چنین نبود که در میان آنها علاقه او به شرب خمر از همه بیشتر بوده و دیرتر از همه آن را ترک کرد؟ – البته اگر از روایت نسایی و روایاتی که علامه امینی رحمهالله از بعض کتب اهل سنت مبنی بر استمرار شرب خمر به عنوان نبیذ شدید، چشم پوشی کنیم.
ید – کتک زدن همسر
>استفاده از قدرت ظاهری برای زورگویی و آزار دیگران، امری است که شرعا حرام و عقلا ناپسند و ناروا است. از جمله مصادیق آن این است که مرد همسرش را بزند. رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله خود الگوی کاملی از این امر بود. چنانچه در سنن ابن ماجه آمده است که حضرتش نه خادمی و نه زنی از زنهایش را کتک نزد و اصولا از دستش برای زدن چیزی استفاده نکرد و چون از زدن زن نهی میفرمود عمر چنین اعتراض کرد که یا رسول اللّه این دستور باعث شد که زنها بر مردها جری شوند، (یعنی از نظر عمر تنها راه تأدیب آنها کتک زدن است!) دستور بده آنها را بزنند و حضرتش میفرمود: زنان زیادی از شوهرانشان شکایت نمودند. این مردان انسانهای خوبی نیستند(۱).
>«رسول خدا از زدن زنها نهی کرده است»(۲).
>با این حال میبینیم که عمر زنش را میزند و خود را مسؤول هم نمیداند:
«اشعث بن قیس میگوید: شبی مهمان عمر بودم. چون دل شب شد برخاست و رفت زنش را زد. من بین آنها حایل شدم و چون به رختخوابش برگشت گفت: ای اشعث! چیزی که من از رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم شنیدم به یاد داشته باش: ۱ – از مرد پرسیده نمیشود که چرا زنش را زد. ۲ – نخواب مگر آنکه نماز وتر را خوانده باشی و سومی را فراموش کردم(۳).
>آری او در زمان حیات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به آن حضرت میگفت که دستور بده زنها را بزنند؛ حال میگوید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: اگر کسی زنش را بزند از او نمیپرسند که چرا او را زدی!
کجای شرع و عقل اجازه چنین کاری را میدهد؟ آیا بیهوده دیگری را زدن از مصادیق ظلم نیست؟ کدام انسان فهمیده میپذیرد که مرد بتواند زنش را بزند و هیچ مسؤولیتی هم نداشته باشد؟ اگر سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به معنای
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سنن نسایی، ج ۸ ص ۳۴۲، کتاب الاشربه، باب ۴۸ ح ۵۷۱۶ و ۵۷۱۷.
«اذا خشیتم من نبیذ شدته فاکسروه بالماء».
(۲) ج ۱ سنن، ص ۶۳۸، کتاب النکاح، باب ۵۱، ح ۱۹۸۴ و ۱۹۸۵.
حدیث اول: «عن عایشه قالت: ما ضرب رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم خادما له ولا امرأه ولا ضرب بیده شییا».
حدیث دوم: «… قال النبی صلیاللهعلیهوسلم: لا تضربن اماء اللّه فجاء عمر إلی النبی صلیاللهعلیهوسلم فقال: یا رسول اللّه! قد ذیر النساء علی ازواجهن… (وقال صلیاللهعلیهوسلم): لقد طاف اللیله بآل محمد سبعون امرأه. کل تشتکی زوجها. فلا تجدون اولیک خیارکم».
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۸ ص ۱۸، کتاب الادب، باب قول اللّه تعالی: «یا ایها الذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم…».
ب – سنن ابن ماجه، همان، ح ۱۹۸۳ و ۱۹۸۵.
هر دو روایت از «عبد اللّه بن زمعه» بود و به یک معنی میباشد و ما متن روایت بخاری را نقل میکنیم؛ «بم یضرب احدکم امرأته ضرب الفحل…». وفی روایه «جلد العبد». وفی سنن ابن ماجه: «جلد الامه».
(۴) سنن ابن ماجه، همان، ح ۱۹۸۶.
«… لا یسأل الرجل فیم یضرب امرأته ولا تنم إلاّ علی وتر ونسیت الثالثه».
(۲۵)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>فعل آن حضرت است که حضرتش هرگز زنش را نزد و اگر به معنای قول آن حضرت باشد که روایت وارد شده خلاف آن است و اگر به معنای تقریر و امضای آن بزرگوار باشد که چنین چیزی موجود نیست. پس عمر با چه مجوزی بر خلاف سنت زنش را میزند آنگاه روایتی نقل میکند که نه هیچ عقلی آن را میپذیرد و نه با روایات صحیح دیگر قابل جمع است و نه با عموم آیات و روایاتی که از ظلم و تعدی نهی میکند میسازد. ما این را هم کنار سایر مخالفتهای او مینهیم.
یه – عمر عامل عدم نقل و کتابت حدیث
>همه آنچه را که مسلمانان -اعم از شیعه و سنی- بدان تمسک میجویند تا بدان وسیله معالم دین خود را بیاموزند و بدان عمل کنند بعد از کتاب خدا سنت رسول او است و سنت آن حضرت یا گفتار او است که به چیزی امر و یا از چیزی نهی نموده و یا به عنوان موعظه و پند و اندرز بیان داشته است و یا سنت برگرفته از فعل آن بزرگوار است و یا برگرفته از مواردی است که در حضور او عملی انجام شده و حضرتش از آن نهی کرده و یا سکوت نموده و یا تعریف و تمجید نموده است که در اصطلاح به این سه: «قول و فعل و تقریر» گفته میشود و شکی نیست برای آنکه آیندگان از سنت -به هر یک از معانی سه گانه فوق اراده شود- آگاه شوند باید در کتابها نوشته شود که اگر به وسیله انسانهای مورد وثوق، اینکار انجام نشود بازیگران و شیاطین انسی در آن دخل و تصرف کرده و دین را ملعبه خود قرار میدهند و سود جویان نیز برای رسیدن به مطامع خود آن را دستمایه تجارت خود مینمایند.
شیعیان به پیروی از سفارش اکید پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله سنت را از طریق اهل بیت آن بزرگوار گرفته و اهل سنت آن را از طریق کسانی گرفتهاند که از نظر شیعه به اکثر آنها اعتمادی نیست. به ویژه وقتی سند آن روایات به یکی از اصحاب میرسد میبینیم که اکثر آنها از مخالفین أمیر المؤمنین علیهالسلام بوده و حتی بعض آنها به جنگ با حضرتش برخاسته و دستور به سب و دشنام آن بزرگوار دادهاند(۱).
>این مطلب نیز قابل انکار نیست که اگر علما و محدثین، سنت پیامبر را نمینوشتند و یا اصحاب از نقل آن خودداری میکردند اکنون از اسلام و قوانین آن چیزی به دست ما نمیرسید. بنابراین باید بپذیریم اگر کسی از گفتن یا نوشتن آن جلوگیری کند ضربهای بزرگ به اسلام زده است. در این میان میبینیم که اهل سنت خود، روایاتی نقل میکنند که عمر مانع از نقل حدیث و انتشار آن در میان مردم میشد. ابن ماجه و حاکم نیشابوری با سند صحیح از قرظه بن کعب نقل میکنند که گفت:
«عمر ما را به کوفه اعزام کرد و خود تا «صرار» (محلی نزدیک به مدینه) همراه ما آمد. سپس گفت: میدانید چرا تا اینجا همراهتان آمدم؟ گفتیم به خاطر اینکه ما اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و از انصار آن حضرت میباشیم. گفت: لکن به خاطر مطلبی که خواستم برایتان بگویم و مایلم آن را به خاطر بسپارید. شما وارد بر قومی میشوید که اهل قرآن خواندن میباشند. وقتی شما را دیدند از شما طلب حدیث از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میکنند. برایشان نقل حدیث نکنید و قرآن را هم مجرد از غیر آن کنید (یعنی آیات آن را تفسیر نکنید). بروید و من هم با شما شریکم. چون به آنجا رسیدیم گفتند:
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) بحث تفصیلی معرفی بعض اصحاب با استفاده از صحاح به خواست خدا در نوشتاری جداگانه خواهد آمد.
(۲۶)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>برای ما نقل حدیث کنید گفتیم: پسر خطاب ما را نهی کرد»(۱).
>عمر نه تنها از نقل حدیث نهی کرد بلکه از تفسیر قرآن هم جلوگیری نمود.
سؤال این است نقل روایات نبوی و تفسیر قرآن کریم چه ضرری برای شخص خلیفه و یا مسلمانان داشت؟ چرا باید حقایق بازگو نشود تا مردم در جهالت باقی نمانند؟ خواندن قرآن اگر همراه با فهم آیات و تدبر در آن نباشد چه فایدهای بر آن مترتب است؟ چرا نباید مردم را با معالم دینشان آشنا کرد؟ چرا اهل سنت از نهی عمر در مورد متعه نساء منتهی میشوند ولی به این نهی ـ یعنی نهی از نقل حدیث و تفسیر قرآن ـ گوش نداده و خلاف آن عمل میکنند؟
از روایات دیگری که میآید چنین استفاده میشود که این نهی یک دستور عام بوده و دیگران نیز جرأت نقل حدیث نداشتند:
«سایب بن یزید میگوید من با طلحه بن عبید اللّه و سعد بن مالک و مقداد بن اسود و عبد الرحمن بن عوف مصاحبت کردم و از آنها حدیثی نشنیدم. مگر آنکه طلحه از جریان احد میگفت»(۲).
>«شعبی میگوید یک سال (و به نقل بخاری یک سال و نیم یا دو سال) با ابن عمر مجالست داشتم و جز یک حدیث چیزی از رسول خدا برایم نقل نکرد. (و به نقل ابن ماجه: از او حدیثی از رسول خدا نشنیدم»(۳).
>«سایب بن یزید میگوید من از مدینه تا مکه با سعد بن مالک مصاحب بودم حتی یک حدیث هم از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برایم نقل نکرد(۴).
>شکی نیست که کتمان علم از گناهان نابخشودنی است. تا آنجا که حاکم در مستدرک با سند صحیح از عبد اللّه بن عمرو بن العاص، و ابو داود و احمد حنبل از ابو هریره، به این مضمون روایت میکنند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «من کتم علما الجمه اللّه یوم القیامه بلجام من نار»(۵).
>آنگاه میبینیم عمر، ابن مسعود و ابو الدرداء و ابوذر را به خاطر نقل حدیث زندانی میکند و تا هنگام مرگِ او، آنها محبوس بودند(۶). (البته احتمال دارد که آنان را درمدینه نگه داشت و نگذاشت از آنجا خارج شوند).شاید در دفاع از
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۱۲، مقدمه، ح ۲۸.
ب – مستدرک حاکم، ج ۱ ص ۱۸۳، کتاب العلم، ح ۳۴۷ (صححه الذهبی فی التلخیص).
مستدرک قول عمر را چنین نقل میکند: «انکم تأتون اهل قریه لهم دوی بالقرآن کدوی النحل فلا تبدونهم بالاحادیث فیشغلونکم. جردوا القرآن واقلوا الروایه عن رسول اللّه وامضوا وأنا شریککم. فلما قدم قرظه قالوا: حدثنا. قال: نهانا ابن الخطاب».
(۲) صحیح بخاری، ج ۴ ص ۲۸، باب فضل الجهاد والسیر، باب من حدث بمشاهده فی الحرب، وج ۵ ص ۱۲۴، باب غزوه احد، باب اذ همت طایفتان….
«… صحبت طلحه بن عبید اللّه وسعدا والمقداد بن الاسود وعبد الرحمن بن عوف فما سمعت احدا منهم یحدث عن رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم إلاّ انی سمعت طلحه یحدث عن یوم احد».
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۹ ص ۱۱۲، آخر کتاب الاحکام.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۱۱، مقدمه، ح ۲۶.
حدیث بخاری چنین است: «… قاعدت ابن عمر قریبا من سنتین أو سنه ونصف فلم أسمعه یحدث عن النبی صلیاللهعلیهوسلم غیر هذا…».
(۴) سنن ابن ماجه، همان، ح ۲۹ (ص ۱۲).
«صحبت سعد بن مالک من المدینه إلی مکه، فما سمعته یحدث عن النبی صلیاللهعلیهوسلم بحدیث واحد».
(۵) یعنی هر کس علمی را کتمان کند خداوند در قیامت او را با دهن بندی از آتش لگام میکند.
الف – مستدرک حاکم، ج ۱ ص ۱۸۲، ح ۳۴۶.
ب – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۲۱، کتاب العلم، باب کراهیه منع العلم، ح ۳۶۵۸.
ج – مسند احمد حنبل، ج ۳ ص ۵۸۲، ح ۱۰۶۰۲. (مسند أبی هریره).
(۶) المستدرک علی الصحیحین، ج ۱ ص ۱۹۳، ح ۳۷۴.
«إن عمر بن الخطاب قال لابن مسعود ولابی الدرداء ولابی ذر: ما هذا الحدیث عن رسول اللّه واحسبه حبسهم بالمدینه حتی اصیب».
(۲۷)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>این عمل عمر بگویند که بعض از اصحاب روایاتی نقل میکردند که از نظر او معلوم نبود که راست میگویند و لذا عمر برای جلوگیری از شیوع دروغ بر خدا و رسولش آنان را به جهت تأدیب مدتی زندانی کرد. (و یا نگذاشت که به شهرهای دیگر بروند تا این گفتار در شهرها منتشر نشود).
در پاسخ باید گفت: اگر مثل ابن مسعود که از برگزیدگان اصحاب است احتمال دروغ گفتن به او داده شود چگونه اهل سنت همه اصحاب را عادل و روایات آنها را صحیح میدانند و هرگز حاضر نمیشوند بپذیرند که آنان احتمال دارد که اشتباه کرده باشند؟ از این گذشته اگر احتمال کذب در اصحاب داده شود آیا درباره شخصیتی مثل ابوذر که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره او فرمود: «آسمان بر کسی راستگوتر از ابوذر سایه نینداخته و زمین نیز راستگوتر از او به خود ندیده است».
و چون حضرتش او را شبیه عیسی بن مریم معرفی فرمود عمر از روی حسادت گفت: آیا همانگونه او را بشناسیم حضرت فرمود: «آری، او را آنطور که گفتم بشناسید»(۱).
>بنابراین عمر خوب میدانست که ابو ذر کیست و مقام و مرتبه او تا چه پایه است و زندانی کردن او جز برای نقل حدیث نبوده است. آری، عمر با انتشار روایات نبوی یعنی با نشر احکام و قوانین اسلام مخالف بود و برای آن نمیتوان توجیهی قابل قبول نمود و این منع خلیفه کار رکود علم را آنقدر استمرار بخشید که تا یک قرن کسی جرأت نداشت دست به نوشتن حدیث بزند، تا آنکه «شکافنده علوم» علم را شکافت و همگان را از آنچه که پنهان بود مطلع ساخت و او کسی جز امام پنجم شیعیان حضرت امام محمد باقر علیهالسلام نبود.
ابن حجر در «صواعق» درباره او چنین مینویسد:
«وارث او (یعنی وارث امام سجاد علیهالسلام) از جهت عبادت و علم و پارسایی (ابو جعفر محمد باقر)بود. به این علت او را باقر لقب دادند زیرا او از گنجهای معارف و حقایق احکام مسایلی را استخراج کرد که جز بر انسانهای بی بصیرت مخفی نیست و لذا به او گفتهاند: شکافنده علم و…»(۲).
>اهل سنت که اهل بیت را کنار زدند آیا تردید دارند که همه وامدار آنها میباشند؟ آیا آقای بخاری که حاضر نشد حتی یک روایت در صحیحش از امام صادق علیهالسلام نقل کند، نمیدانست که به قول ابن حجر «بزرگان از پیشوایان اهل سنت از قبیل یحیی بن سعید و ابن جریح و مالک و سفیانین (ظاهرا مراد از دو سفیان، سفیان بن عیینه و سفیان ثوری
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سنن ترمذی، ج ۵، ص ۶۲۸، کتاب المناقب، باب ۳۶، ح ۳۸۰۱ و ۳۸۰۲.
«ما اظلت الخضراء ولا اقلت الغبراء من ذی لهجه اصدق ولا او فی من أبی ذر، شبه عیسی بن مریم علیهالسلام فقال عمر بن الخطاب کالحاسد: یا رسول اللّه! أ فنعرف ذلک له؟ قال: نعم، فاعرفوه له».
(۲) متن عربی آن که در ص ۲۰۱ صواعق و بعد از مدح امام سجاد علیهالسلام آمده و ما تنها قسمتی از ابتدای آن را ترجمه کردیم چنین است:
«وارثه منهم عباده وعلما وزهاده (ابو جفعر محمد الباقر) سمی بذلک من بقر الارض ای شقها واثار مخبآتها ومکامنها، فلذلک هو اظهر من مخبآت کنوز المعارف وحقایق الاحکام والحکم واللطایف ما لا یخفی إلاّ علی منطمس البصیره او فاسد الطویه والسریره ومن ثمّ قیل فیه: هو باقر العلم وجامعه وشاهر علمه ورافعه. صفا قلبه وزکا علمه وعمله وطهرت نفسه وشرف خلقه وعمرت اوقاته بطاعه اللّه وله من الرسوم فی مقامات العارفین ما تکل عنه السنه الواصفین وله کلمات کثیره فی السلوک والمعارف لا تحتملها هذه العجاله. وکفاه شرفا أن ابن المدینی روی عن جابر انّه قال له و هو صغیر: رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم یسلم علیک..».
(۲۸)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>است) و ابو حنیفه و شعبه و ایوب سختیانی از او نقل حدیث کردند»(۱)؟ آیا نه این است که گسترش علوم توسط >صادقین و باقرین یعنی امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بوده است؟ آیا نمیدانند که هر چه اهل بیت در گسترش علوم تلاش میکردند خلفای جور بنی امیه و بنی عباس به پیروی از خلیفه ثانی مانع نشر آن میشدند؟
اول کسی که دستور به کتابت حدیث داد عمر بن عبد العزیز بود(۲)، آن هم بعد از گذشت نزدیک به یک قرن از >رحلت رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله، و معلوم است که تا این دستور اجرا شود سالها وقت لازم بود. علمای اهل سنت به جای آنکه روایات نبوی را مستقیما از اهل بیت بگیرند سراغ کسانی رفتند که با یک یا چند واسطه آن را از یکی از اصحاب نقل کردهاند. اینجا بود که شیادان و دروغپردازان آنچه توانستند احادیث جعلی را به خورد عوام دادند. دامنه جعل حدیث در میان مردم آنقدر گسترش پیدا کرد که به عنوان نمونه احمد حنبل که مسند او کمتر از ۳۰۰۰۰ حدیث را شامل میشود آن را از میان ۷۰۰۰۰۰ حدیث برگزید(۳) (که البته بسیاری از آن احادیث تکراری و بسیاری دیگر غیر >صحیح است) و یا بخاری، صحیح خود را که با اسقاط مکررات در حدود ۴۰۰۰ حدیث گفتهاند از میان ۶۰۰۰۰۰ حدیث انتخاب کرده است(۴). با همین قیاس میتوان سایر صحاح و مسانید اهل سنت را بررسی کرد.
>ما در بررسیهای گذشته نمایاندیم که چگونه همین روایات به اصطلاح «صحیح» پر است از روایاتی که جعلی بودن آنها روشن است. اینان به هر که نامش «صحابی» بود اعتماد کردند و لذا حتی در شناخت خدا و رسولش بر خطا رفتند تا چه رسد به مسائل دیگر. اگر منع عمر نمیبود و احادیث نبوی از اصحاب برگزیده نقل شده و به صورت کتابی مدون میگشت و به جای گماردن کسانی که سالها با اسلام در جنگ بودند بر پستهای حساس، از کسانی استفاده میشد که دلسوز دین بودند، آیا امروزه شاهد این همه اختلاف بودیم؟ آیا مسلمانها امروزه آنقدر ضعیف میشدند که مشتی یهودی بتوانند آنها را هر روز به قتل برسانند و سران ممالک اسلامی نتوانند از ترس چیزی بگویند بلکه بعض از آنها با دشمنان دین -بر خلاف دستور خدا- طرح دوستی ببندند؟
جالب است بدانید که معاویه نیز -با آنکه خود به کسانی که در مذمت أمیر المؤمنین علیهالسلام و مدح خلفا حدیث بسازند جایزه میداد- دستور داد که فقط احادیثی نقل کنید که در زمان عمر نقل میشد و میگفت: «عمر مردم را میترساند»(۵). معلوم است که عمر مردم را از چه میترساند. او -چنانچه گذشت- مردم را از نقل حدیث بر حذر >میداشت. آنگاه میبینیم همین آقای معاویه در سند صحاح سته است. او که سر دسته «فیه باغیه» بود. او که به جنگ کسی رفت که طبق روایات صحاح، جنگ با او جنگ با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میباشد. او که ما در نوشتاری دیگر با استفاده از صحاح، او را بهتر و بیشتر معرفی خواهیم کرد. (إن شاء اللّه).
ما از عموم اهل سنت تقاضا میکنیم خود قضاوت کنند آیا ضربهای کاریتر از این ممکن بود که بر پیکر اسلام وارد شود؟ آیا عمر با این عمل بزرگترین -یا لا اقل یکی از بزرگترین- ضربهها را بر اسلام وارد نکرد؟
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الصواعق المحرقه، ص ۲۰۱.
(۲) صحیح بخاری، ج ۱ ص ۳۶، کتاب العلم، باب کیف یقبض العلم.
(۳) مسند احمد، ج ۱ ص ۱۰.
(۴) مقدمه صحیح بخاری، ج ۱ ص ۸.
(۵) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۷۱۸، کتاب الزکاه، باب ۳۳، ح ۹۸.
(۲۹)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>در اینجا لازم است به یکی از مسائل جانبی این امر توجه شود و آن اینکه آیا نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله از نوشتن حدیث نهی کرده یا به آن امر فرموده است؟ اگر بگوییم نهی کرده -که از بعض روایات چنین بر میآید- باید همه نویسندگان حدیث را گناهکار بدانیم و اگر امر کرده باشد آنانی را که جلوی نقل و کتابت حدیث را گرفتند مقصر بدانیم.
«زید بن ثابت بر معاویه وارد شد. معاویه از او حدیثی پرسید و به کسی دستور داد آن را بنویسد. زید گفت: رسول خدا به ما امر فرمود که چیزی از احادیث او را ننویسیم او نیز آن نوشته را محو کرد».
«ابو سعید میگوید: ما غیر از تشهد و قرآن چیزی را نمینوشتیم»(۱).
>معلوم میشود ابو داود خود آن را قبول ندارد وإلاّ چرا کتاب سنن را نوشته است؟ مگر ندانست که به قول زید بن ثابت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از نوشتن حدیث نهی کرده است؟
دو روایت مذکور دومین و سومین روایت از باب کتاب العلم است. حال به اولین روایت باب نظری میافکنیم:
«عبد اللّه بن عمرو (بن العاص) میگوید: من هر چه را که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میشنیدم مینوشتم و قصدم این بود که آن را از بر کنم قریش مرا از این کار نهی کردند و گفتند آیا هر چه که میشنوی مینویسی در حالی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بشری است که در حالت خشنودی و خشم حرف میزند (یعنی ممکن است که بر خطا بوده و سخنان ناروایی بگوید) من نیز از نوشتن دست برداشتم و جریان را به حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله گفتم: آن حضرت در حالی که با انگشت به دهانش اشاره میکرد فرمود: «بنویس قسم به آن کس که جانم به دست او است از اینجا جز حق خارج نمیشود».(۲)
>در حدیث چهارم باب میگوید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بعد از فتح مکه خطبهای خواند. مردی به نام «ابو شاه» برخاست و گفت: یا رسول اللّه اینها را برایم بنویس. فرمود: برای ابو شاه بنویسید. البته هیچیک از مسلمانان -چه شیعه و چه سنی- شک ندارند که آنچه از دهان مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیرون آید حق است ولی چنین نبود که همه اصحاب مثل ما فکر کنند، بلکه عدهای به بهانه اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بشری است و ممکن است در گفتارش مطالب باطلی باشد عبد اللّه بن عمرو را از نوشتن حدیث باز میداشتند. او میگوید: «قریش» به من چنین گفتند و قریش به کسانی گفته میشد که ساکن مکه بوده و بعد از مسلمان شدن به مدینه هجرت کردند. شکی نیست که همه آنها چنین نمیاندیشیدند و این ما هستیم که باید با بررسی تاریخ و اینکه چه کسانی دستورات اسلام را در حیات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و بعد از رحلت آن حضرت زیر پا گذاشتند و مثلا به جای دوستی با اهل بیت آن حضرت به جنگ با آنان برخاستند و… بتوانیم حدس بزنیم که چه کسانی در حق بودن تمامی گفتار پیامبر صلیاللهعلیهوآله در شک و تردید بودند.
یو – درباره متعه
——————————————————————————–
(۱) سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۱۹، کتاب العلم، باب فی کتاب العلم. (و در نسخهای: باب فی کتابه العلم) ح ۳۶۴۷ و ۳۶۴۸.
«دخل زید بن ثابت علی معاویه فسأله عن حدیث فامر انسانا یکتبه فقال له زید: إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم امرنا أن لا نکتب شییا من حدیثه فمحاه» ایضا: «ما کنا نکتب غیر التشهد و القرآن».
(۲) چنانچه عمر نسبت هذیان گویی به پیامبر عظیم الشأن اسلام صلیاللهعلیهوآله داده است.
متن عربی قسمت اخیر حدیث عبد اللّه بن عمرو چنین است:
«فاومأ باصبعه إلی فیه فقال: اکتب فوالذی نفسی بیده ما یخرج منه إلاّ حق».
(۳۰)
—————————————————————————————————————————————————————————–
اول: متعه حج یا حج تمتع
>علمای اسلام (اعم از شیعه و سنی) اتفاق دارند که حج بر سه نوع است: تمتّع، افراد و قران. این اتفاق علما ما را بر آن داشت تا در این مسأله با اشارهای نظر بیفکنیم و هدف ما این است که نشان دهیم چگونه عمر به خود جرأت داد که در مقابل روایات صریح و صحیح که بیان میکند حج تمتع در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تشریع شده بود آن را حرام کند. مگر کسی حق دارد که حکمی مخالف حکم خدا و رسولش بیاورد؟ و نیز بنمایانیم که چگونه صاحبان صحاح در صدد بر آمدند که این تحریم عمر را مشروع جلوه دهند!
در حجه الوداع که مسلمانان به احرام حج محرم شده بودند(۱)، ناگهان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دستور میدهند که هر >کس سوق هدی نکرد (بعد از طواف و سعی) تقصیر کرده و از احرام خارج شود و نیت را هم به عمره برگرداند(۲) (که >به آن عمره تمتع گویند که قبل از حج تمتع انجام میشود) روایات این باب در صحیح بخاری پراکنده و زیاد است ولذا ما در پاورقی، از کتاب مذکور به ذکر جلد و صفحه اکتفا میکنیم(۳).
>اینان در روز ترویه (هشتم ذیحجه) مجددا محرم شده و حج تمتع انجام دادند. تا اینجای روایت مورد قبول است إلاّ اینکه بعض از راویان حدیث برای توجیه فعل عمر آن را موقت و مخصوص همان زمان دانسته و دراینباره چند روایت نقل کردهاند:
اول: از ابراهیم تیمی از پدرش که میگوید: من در ربذه به ابوذر رسیدم. او گفت: متعه حج مخصوص اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود.
دوم: از حارث بن بلال بن حارث از پدرش که میگوید: به رسول خدا گفتم: آیا فسخ حج به عمره مخصوص ما است یا برای همه مردم؟ حضرت فرمود: بلکه مخصوص ما است.
البته ابو داود غیر از روایت حارث از سلیم بن اسود و او از ابو ذر نقل میکند که گفت: فسخ حج برای کسانی بود که همراه رسول خدا بودند(۴).
—————————————————————————————————————————————————————————–
(۱) حج هر سه نوع آن که در متن ذکر شد مرکب از دو عمل است: عمره و حج. تفاوت اصلی حج تمتع با دو حج دیگر (افراد و قران) در این است که در تمتع، عمره آن قبل از حج بجا آورده میشود و در دو نوع دیگر، اول حج را انجام میدهند و سپس عمره را، و چون تا حجه الوداع، دستور حج تمتع صادر نشده بود، مسلمانان بنا داشتند که ابتدا عمل حج را انجام دهند.
(۲) توضیح آنکه در حج افراد، قربانی کردن لازم نیست و مثل حج تمتع تلبیه گفته و محرم میشوند و در حج قران میتوان به جای تلبیه، قربانی خود را -که گوسفند یا گاو یا شتر میباشد- با نشانهای که بر آن قرار میدهند به سوی قربانگاه میفرستند و این عمل را «سوق هدی» گویند. اینان از احرام خارج نمیشوند تا در منی قربانی آنها ذبح شده و حلق یا تقصیر نمایند. البته امروزه این نوع حج متداول نیست.
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۷ و ۱۹۶، وج ۳ ص ۵، وج ۵ ص ۵۰۱، و ج ۹ ص ۱۰۳.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۸۸، کتاب الحج، باب ۱۹، ح ۱۴۷ (این حدیث طولانی است).
ج – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۱ به بعد، کتاب المناسک، بابهای ۴۰ و ۴۱ ح ۸۳ – ۲۹۷۶.
د – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۵۴ به بعد، باب فی افراد الحج و باب بعد، ح ۱۷۷۸ به بعد. (روایات در این دو باب زیاد است).
ه – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۳ به بعد، کتاب مناسک الحج، بابهای ۴۹ و ۵۰ ح ۲۷۱۵ به بعد. (روایات این کتاب نیز زیاد است).
ما به عنوان نمونه اولین روایت صحیح بخاری را در اینجا میآوریم:
«… عن ابن عباس انّه سیل عن متعه الحج فقال: اهل المهاجرون والانصار وازواج النبی صلیاللهعلیهوسلم فی حجه الوداع واهللنا فلما قدمنا مکه قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم: اجعلوا اهلا لکم بالحج عمره إلاّ من قلد الهدی. طفنا بالبیت وبالصفا والمروه واتینا النساء ولبسنا الثیاب و…».
(۴) الف – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۹۷، کتاب الحج، باب ۲۳، ح ۱۶۳ – ۱۶۰.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۴، کتاب المناسک، باب ۴۲، ح ۲۹۸۴ و ۲۹۸۵.
ج – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۶۱، کتاب المناسک (الحج)، باب الرجل یهل بالحج ثمّ یجعلها عمره، ح ۱۸۰۷ و ۱۸۰۸.
د – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۸۶، کتاب مناسک الحج، باب ۷۷ ح ۲۸۰۸ – ۲۸۰۴. در اینجا به بعض روایات صحیح مسلم توجه میکنیم:
۱ – «عن أبی ذر قال: کانت المتعه فی الحج لاصحاب محمد صلیاللهعلیهوآله خاصه».
۲ – «عن أبی ذر قال: کانت لنا رخصه یعنی المتعه فی الحج».
۳ – «… قال ابو ذر: لا تصلح المتعتان إلاّ لنا خاصه. یعنی متعه النساء ومتعه الحج».
هر سه روایت و نیز روایت چهارم به همان مضمون از ابراهیم التیمی است.
(۳۱)
——————————————————————————–
>در اینجا بد نیست به بعض پاورقیها توجه کنیم:
در سنن ابن ماجه پس از نقل روایت حارث از قول احمد (ظاهرا منظور او احمد حنبل است که در مسند ۲ حدیث از بلال بن حارث نقل کرده است) مینویسد که حدیث بلال نزد من ثابت نیست و ما او را -یعنی حارث بن بلال را- نمیشناسیم و بر فرض او را بشناسیم إلاّ اینکه ۱۱ نفر از اصحاب پیامبر روایت فسخ (حج و تبدیل آن به عمره) را نقل کردند و این روایت نمیتواند در مقابل آن روایات بایستد.
«سندی» – که بر سنن نسایی حاشیه زده است، در ذیل این جواب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که فرمود: «بلکه (حج تمتع) مخصوص ما است» مینویسد:
منظور آن حضرت این بود که فسخ حج و تبدیل آن به عمره مخصوص ما است نه حج تمتع و کسی که فسخ را برای همه جایز میداند روایت فوق را قبول ندارد(۱).
>خلاصه آنکه علمای اهل سنت یا حدیث اختصاص را قبول ندارند و یا آن را توجیه کرده و مقید به حالت فسخ حجّ و تبدیل به عمره میدانند نه آنکه حج تمتع را مخصوص آن زمان و برای اصحاب حاضر بدانند. گر چه توجیه مزبور با توجه به اینکه سؤال از متعه حج است و نه از فسخ حج، صحیح نیست. بنابراین باید روایت را طرد کرد نه آن را با توجیهی غلط اثبات نمود. در مقابل این روایات نقل کردهاند که حج تمتع برای آن زمان و یا برای اصحاب حاضر در حج نبوده بلکه این دستور همیشگی و ابدی بوده است. این روایات زیاد است و چون اهل سنت آن را قبول دارند و نیاز به رجوع به صحاح نیست ما در پاورقی فقط به جلد و صفحه اشاره میکنیم(۲). نیز روایت کردهاند که اصحاب با >دستور پیامبر -که حجتان را به عمره تبدیل کنید و قبل از شروع حج از احرام خارج شوید- مخالفت کرده و آن حضرت در غضب شدند(۳). آری رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به امت امر میکند و آنها مخالفت کرده و حضرتش غضب میکند آن هم
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) عبارت سندی چنین است: «قوله: «بل لنا خاصه» أی التمتع عام لکن فسخ الحج بالعمره خاص وبه قال الجمهور، ومن یری الفسخ عاما یری أنّ هذا الحدیث لا یصلح للمعارضه».
از آقای سندی باید پرسید که با روایاتی که نمونه آن را از صحیح مسلم در پاورقی قبل آوردیم چه میکنید؟!
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۳ ص ۵، وج ۹ ص ۱۰۳.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۸۴ و ۸۸۸ و ۹۱۱.
ج – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۱ و ۹۹۲ و ۱۰۲۴.
د – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۵۵ و ۱۸۴.
ه – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۸۵.
(۳) الف – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۷۹، کتاب الحج، باب ۱۷، ح ۱۳۰.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۳، کتاب المناسک، باب ۴۱، ح ۲۹۸۲.
روایت صحیح مسلم چنین است: «عن عایشه أنها قالت: قدم رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم لاربع مضین من ذی الحجه أو خمس فدخل علیّ وهو غضبان فقلت من أغضبک یا رسول اللّه دخله النار؟ قال: أو ما شعرت انی امرت الناس بامر فاذا هم یترددون.. ولو انی استقبلت من امری ما استدبرت ما سقت الهدی…».
ابن ماجه مینویسد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به آنان فرمود: «اجعلوا حجتکم عمره فقال الناس: یا رسول اللّه! قد احرمنا بالحج فکیف نجعلها عمره؟ قال: انظروا ما آمرکم به فافعلوا. فردوا علیه القول فغضب…».
(۳۲)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>کمتر از سه ماه به وفات آن حضرت مانده آنگاه میگویند که اصحاب همه عادلند! آیا اینان که در آن مدت طولانی نفهمیدند که امر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باید اجرا شود در این مدت کوتاه آنچنان ترقی کردند که نمیتوان هیچ عیب و نقصی بر آنها وارد کرد؟! «ما لکم کیف تحکمون؟»
روایات دیگری نیز نقل کردند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اصحاب را مختار گذاشت نه اینکه امر وجوبی به فسخ حج نموده باشد(۱).
>ولی معلوم است که اگر آن حضرت اصحاب را مختار گذاشته بود نباید مسألهای به نام نافرمانی و غضب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وجود داشته باشد.
حال میپردازیم به روایاتی که با اشاره یا با صراحت تحریم آن را به عمر نسبت میدهد:
اول: از عمران بن حصین که به صورتهای زیر نقل شده است:
۱- «تمتعنا علی عهد رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم فنزل القران قال رجل برأیه ما شاء».
«انزلت آیه المتعه فی کتاب اللّه ففعلناها مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم ولم ینزل قرآن یحرمه ولم ینه عنها حتی مات قال رجل برأیه ما شاء».
>نیز مشابه آن که در صحیحین آمده است و حتی مسلم در یکی از روایاتش (ح ۱۶۶) مینویسد:
«وقال ابن حاتم فی روایته ارتأی رجل برأیه ما شاء یعنی عمر».
>یعنی آن کس که به رأی خود نظری داد عمر بود(۲).
>دوم – حدیث ابو موسی اشعری است که میگوید من در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حج تمتع را انجام دادم و تا زمان خلافت عمر بدان فتوی میدادم تا آنکه به من گفته شد که مواظب خودت باش که از عمر دستور جدیدی آمده است. چون او را دیدم گفتم: جریان چیست؟ گفت:
«إن نأخذ بکتاب اللّه فانّ کتاب اللّه یأمر بالتّمام وإن نأخذ بسنّه رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم فانّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم لم یحل
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۳، کتاب الحج، باب قول اللّه تعالی: «الحج اشهر معلومات…»، وج ۳ ص ۴ و ۵، باب العمره، بابهای: «العمره لیله الحصبه وغیرها» و «الاعتمار بعد الحج بغیر هدی»، وج ۹ ص ۱۳۷، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنه، باب نهی النبی صلیاللهعلیهوسلم عن التحریم….
ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۸، کتاب المناسک، باب ۴۸، ح ۳۰۰۰.
عبارت اولین حدیث صحیح بخاری به عنوان نمونه نقل میگردد تا معلوم شود که چگونه حدیث سازان با احادیث نبوی بازی کردهاند:
«عن عایشه: خرجنا مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم فی اشهر الحج… قالت فخرج إلی اصحابه فقال من لم یکن منکم معه هدی فاحب أن یجعلها عمره فلیفعل ومن کان معه الهدی فلا. قالت: فالآخذ بها والتارک لها من اصحابه…».
حال این شما و این روایت بخاری و آن روایت مسلم و ابن ماجه که در پاورقی قبل گذشت.
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۶، کتاب الحج، باب التمتع، وج ۶ ص ۳۳، کتاب التفسیر، سوره بقره، ذیل آیه فمن تمتع بالعمره إلی الحج.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۹۰۰ – ۸۹۸، کتاب الحج، باب ۲۳، ح ۱۷۳ – ۱۶۵.
ج – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۱، کتاب المناسک، باب ۴۰، ح ۲۹۷۸.
د – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۵ و ۱۶۱، کتاب مناسک الحج، بابهای ۴۹ و ۵۰، ح ۲۷۲۳ و ۲۷۳۵.
خلاصه معنای آن اینکه عمران میگوید: ما همراه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حج تمتع به جا آوردیم (و در بعض روایات، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بدان امر فرمود) و پس از آن نه آیهای آن را نسخ کرد و نه پیامبر صلیاللهعلیهوآله از آن نهی نمود، مردی (یعنی عمر) به رأی و نظر خود آنچه خواست گفت.
(۳۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–
حتی بلغ الهدی محله»(۱).
>یعنی اگر به کتاب خدا بنگریم خداوند دستور به اتمام حج و عمره میدهد و اگر به سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بخواهیم عمل کنیم که آن حضرت از احرام خارج نشد تا بعد از اتمام حج.
ما از استدلال عمر تعجب نمیکنیم چه آنکه او میخواست بدعتی را به جای سنت قطعی جایگزین کند ولی از علمای قوم در عجبیم که چرا سالهای متمادی از چنین بدعت روشنی پیروی کردند و نگفتند که آقای عمر! هم کتاب خدا دستور به حج تمتع داده است و هم رسول خدا، و اگر آن حضرت از احرام خارج نشد علت آن را سوق هدی دانسته است.
سوم – از جابر بن عبد اللّه:
«ابو نضره میگوید که ابن عباس به متعه امر میکرد و ابن زبیر از آن نهی مینمود. من این موضوع را با جابر بن عبد اللّه در میان گذاشتم، گفت: ما با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تمتع کردیم (یعنی هم حج تمتع و هم نکاح منقطع) چون عمر قدرت یافت چنین گفت: همانا خداوند برای رسولش آنچه که بخواهد حلال میکند و قرآن نیز به جای خود نازل شد پس حج و عمره را آنگونه که خدا به شما امر کرد تمام کنید و نکاح زنها را نیز دایمی کنید واگر کسی زنی را نکاح موقت کند من او را سنگسار میکنم»(۲).
>ابو نضره میگوید من نزد جابر بن عبد اللّه بودم یکی آمد وگفت ابن عباس و ابن زبیر در دو متعه (متعه حج و متعه نساء) اختلاف کردند جابر گفت: {
فعلناهما مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم ثمّ نهانا عنهما عمر فلم نعدلهما».
>یعنی ما در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هر دو را انجام میدادیم سپس عمر ما را از هر دو نهی کرد و دیگر انجام ندادیم(۳).
>اینک به دو حدیث دیگر توجه کنیم:
اول – «سعد بن أبی وقاص و ضحاک بن قیس درباره حج تمتع گفتگو میکردند (و مطابق نقل نسایی این گفتگو زمانی بود که معاویه حج بجا میآورد) ضحاک گفت: آن را کسی بجا میآورد که به امر خدا جاهل باشد. سعد گفت: بد حرفی زدی ای پسر برادرم! ضحاک گفت: زیرا عمر از آن نهی کرده است. سعد گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله انجام داد و ما نیز با او انجام دادیم»(۴).
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۳، کتاب الحج، باب من اهل فی زمن النبی صلیاللهعلیهوسلم، وص ۲۱۳ همان کتاب، باب الذبح قبل الحلق.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۹۴، کتاب الحج، باب ۲۲ ح ۱۵۴ و ۱۵۵.
(۲) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۸۵، کتاب النکاح، باب ۱۸، ح ۱۴۵.
«إنّ اللّه کان یحل لرسوله ما شاء بما شاء، و أنّ القرآن قد نزل منازله. فاتموا الحج والعمره لله کما امرکم اللّه وابتوا نکاح هذه النساء فلن أوتی برجل نکح امرأه إلی اجل إلاّ رجمته بالحجاره».
(۳) همان، ص ۹۱۴، باب ۳۳، ح ۲۱۲.
(۴) الف – سنن ترمذی، ج ۳ ص ۱۸۵، کتاب الحج، باب ما جاء فی التمتع، ح ۸۲۳.
ب – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۸، کتاب مناسک الحج، باب ۵۰، ح ۲۷۳۰.
«… فقال الضحاک بن قیس: «لایصنع ذلک إلاّ من جهل امر اللّه فقال سعد: بیس ما قلت یا ابن اخی! فقال الضحاک بن قیس: فان عمر بن الخطاب قد نهی عن ذلک، فقال سعد: قد صنعها رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم وصنعناها معه». (قال ابو عیسی: هذا حدیث صحیح).
(۳۴)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>دوم – «شخصی از عبد اللّه بن عمر از حج تمتع پرسید جواب داد حلال است گفت: همانا پدرت از آن نهی کرد ابن عمر گفت: اگر پدرم از آن نهی کرد و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را انجام داد امر پدرم باید اطاعت شود یا امر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله؟ گفت: امر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله. گفت: همانا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را انجام داد(۱).
>حال میخواهیم بدانیم چه عاملی عمر را واداشت که از حج تمتع نهی کند.
در یکی از روایات منقول از ابو موسی اشعری آمده است که وقتی از عمر پرسید که چرا از تمتع نهی کردی در جواب چنین گفت:
«قد علمت أنّ النبی صلیاللهعلیهوسلم قد فعله واصحابه ولکن کرهت أن یظلوا معرسین بهن فی الاراک ثمّ یروحون فی الحج تقطر رؤوسهم».
>یعنی من میدانم که پیامبر و اصحابش چنین کردند (حج تمتع بجا آوردند) لکن من خوشم نمیآید که اینان در حالی به حج بروند که با همسرانشان حلال شده باشند(۲).
>در حدیثی از جابر بن عبد اللّه آمده است که چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دستور داد که حجتان را به عمره تبدیل کرده و از احرام خارج شوید عدّهای همین اشکال را کردند که چگونه چنین کنیم در حالی که بین ما و عرفه فقط ۵ روز فاصله است! و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: شما خوب میدانید که من با تقویترین و راستگوترین و نیکو کارترین شما هستم و اگر سوق هدی نکرده بودم مثل شما از احرام خارج شده بودم و اگر قبلا میدانستم که چنین خواهد شد سوق هدی نمیکردم»(۳).
>نکته دیگری که در همین رابطه باید دانست این است که این عمل در جاهلیت از بزرگترین گناهان بود(۴). آنها عمره >را در غیر ایام حج بجا میآوردند.
تا اینجا دانستیم که:
۱ – عدهای با امر پیامبر صلیاللهعلیهوآله مخالفت کردند طوری که حضرتش در غضب شدند.
۲ – گفتند که ما چگونه از احرام خارج شویم و در حالی به عرفات برویم که مرد و زن بهم حلال شده باشند.
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سنن ترمذی، همان، ح ۸۲۴.
جواب ابن عمر چنین است: «ارأیت إن کان أبی نهی عنها وصنعها رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم أ أمر أبی نتبع أم أمر رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم؟ فقال الرجل بل امر رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم. فقال: لقد صنعها رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم ».
(۲) الف – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۹۶، کتاب الحج، باب ۲۲، ح ۱۵۷.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۲، کتاب المناسک، باب ۴۰، ح ۲۹۷۹.
ج – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۹، کتاب مناسک الحج، باب ۵۰ ح ۲۷۳۱.
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۹۶، کتاب الحج، باب تقضی الحایض المناسک….
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۸۳، کتاب الحج، باب ۱۷، ح ۱۴۱.
ج – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۵۶، کتاب المناسک، باب فی افراد الحج، ح ۱۷۸۹.
متن روایت به نقل از صحیح مسلم چنین است: «… فقلنا لما لم یکن بیننا وبین عرفه إلاّ خمس أمرنا أن نفضی إلی نساینا فنأتی عرفه تقطر مذاکیرنا المنی… قال: فقام النبی صلیاللهعلیهوسلم فینا فقال قد علمتم انی أتقاکم لله واصدقکم وابرّکم ولولا هدیی لحللت کما تحلون ولو استقبلت من امری ما استدبرت لم اسق الهدی…».
(۴) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۵، کتاب الحج، باب التمتع والقران و الافراد….
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۹۰۹، کتاب الحج، باب ۳۱، ح ۱۹۸.
متن روایت چنین است:
«عن ابن عباس قال: کانوا یرون أنّ العمره فی أشهر الحج من افجر الفجور فی الارض…».
(۳۵)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>۳ – این عمل در زمان جاهلیت از بزرگترین گناهان بود.
۴ – عمر در زمان خلافتش آن را حرام کرد.
۵ – عمر علت آن را چنین بیان کرد که من خوش نداشتم که مردم درحالی به عرفات بروند که با همسرانشان حلال شده باشند.
۶ – ضمنا عمر اقرار دارد که این عمل را پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اصحابش انجام دادند یعنی با علم به اینکه حلال است آن را حرام کرد.
خوانندگان محترم خود قضاوت کنند و بگویند آیا آنان که با امر پیامبر صلیاللهعلیهوآله مخالفت کردند عمر یکی از آنان نبود؟
آیا عمر یکی از کسانی نبود که میگفت: چگونه به عرفات برویم در حالی که همسرانمان به ما حلال شدند؟
آیا این تحریم پیروی از سنت جاهلی نبود که این عمل را از بزرگترین گناهان میدانستند؟
آیا حرام کردن حلال خدا بدعتی نیست که بدعت گذار مشمول دور شدن از رحمت خدا میگردد؟ و آیا اصولا جایز است که مسلمانی در مقابل نص صریح رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمانی صادر کند؟ آری حکومت اسلامی میتواند به خاطر مصلحتی به طور موقت -و نه دایمی- مردم را به کاری خلاف دستور دین وادارد و چون موضوع آن مرتفع شد این عمل موقتی نیز کنار میرود و نه آنکه بدون بیان مصلحت و فقط صرف اینکه حاکم خوشش نمیآید مردم را وادار به انجام عملی خلاف امر خدا و رسولش نماید.
در اینجا بد نیست جهت تکمیل بحث، روایتی را از ابن عباس نقل کنیم تا معلوم شود نهی عمر از متعه حج، علی رغم دستور خدا و رسول او بوده است. گوییا عمر خود را در نقطه مقابل قرآن و سنت قرار داده و میخواست که خلاف آن رفتار نماید.
«عن ابن عباس قال: سمعت عمر یقول: واللّه انی لأنهاکم عن المتعه وانّها لفی کتاب اللّه ولقد فعلها رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم یعنی العمره فی الحج»(۱).
>البته این اولین مخالفت عمر با امر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبود و چنانچه گذشت بارها در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و در حضور آن حضرت و بعد از رحلت آن بزرگوار در موارد متعدد به خود جرأت میداد و در مقابل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میایستاد و نظر میداد با این تفاوت که در زمان حیات پیامبر صلیاللهعلیهوآله نمیتوانست کاری از پیش ببرد مگر جلوگیری کردن از وصیت با ایجاد اختلاف و دودستگی و توهین به آن حضرت، ولی آنگاه که قدرت به دست او افتاد توانست بدعتهایی در دین ایجاد کند که بعض آنها هنوز هم باقی است.
عثمان هم به پیروی از بدعت عمر، سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را کنار گذاشته و حاضر به انجام عمره در ماههای حج نشد و این أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیهالسلام بود که در مقابل او میایستاد و به پیروی از سنت پیامبر حج تمتع انجام میداد(۲).
—————————————————————————————————————————————————————————–
(۱) سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۹، کتاب مناسک الحج، باب التمتع، ح ۲۷۳۲.
یعنی: ابن عباس میگوید: از عمر شنیدم که میگفت: به خدا قسم من شما را از متعه نهی کردم در حالی که در کتاب خدا هست و تحقیقا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را انجام داد. – یعنی عمره در حج -.
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۲، ص ۱۷۵، کتاب الحج، باب التمتع والقران والافراد…. و صفحه بعد.
ب – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۳، کتاب مناسک الحج، باب القران، ح ۲۷۱۸ و ۲۷۱۹. چون عثمان از حج تمتع نهی میکرد علی علیهالسلام با او مخالفت کرده و فرمود:
«ما کنت لادع سنه النبی صلیاللهعلیهوسلم لقول احد». یعنی من سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به قول احدی رها نمیکنم.
(۳۶)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>معاویه و پسر زبیر نیز از بدعت عمر پیروی کرده و سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را رها کردند گر چه ترمذی تحریم متعه حج را گردن معاویه میاندازد! ولی خود اقرار دارد که آن را عمر حرام کرده است و این هم از عجایب روایات ترمذی است که در دو حدیث متوالی تناقض گویی کرده است(۱)!
شاید برای خوانندگان محترم کاملا روشن شده باشد که حج تمتع در حجّه الوداع تشریع شده و تا زمان عمر ادامه داشت و او از آن نهی کرد ولی میبینیم ابو داود که حاضر نشد روایات مربوطه را در سنن خویش بنویسد برای آنکه دامن عمر را از این بدعت پاک کند روایتی نقل کرده است که هیچ یک از علمای عامه آن را قبول نکردهاند و آن این است:
«… إن رجلا من اصحاب النبی صلیاللهعلیهوسلم أتی عمر بن الخطاب فشهد عنده انّه سمع رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم فی مرضه الذی قبض فیه ینهی عن العمره قبل الحج»! >(ج ۲ سنن ص ۱۵۷ شماره حدیث ۱۷۹۳).
یعنی مردی ازاصحاب نزد عمر آمد و شهادت داد که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آنگاه که در حال احتضار بود شنید که از عمره قبل از حج نهی کرده است! و باید اضافه کنیم که عمر هم به خاطر همین شهادت از آن نهی کرد و نگفت که چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مریض بود (العیاذ بالله) هذیان گفته است. پناه میبریم به خدا از اینگونه نقلها!
دوم – متعه نساء
>از نظر شیعه -که سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را از اهل بیت پاکش علیهمالسلام گرفته است- مسلّم است که متعه نساء نیز همچون متعه حج حلال بوده و از بعض روایات نیز بر میآید که عمر آن را حرام کرده است. ما در پاورقیهای ۹۰ و ۹۱ نشانی دو روایت از صحیح مسلم را نقل کردیم که در آن آمده است نکاح متعه را عمر حرام کرده و قبل از او حلال بوده است. او به این هم اکتفا نکرد بلکه عقوبت آن را سنگسار معین نموده است!
«عطاء میگوید جابر بن عبد اللّه از عمره برگشت ما به منزلش رفتیم مردم از او مسایلی پرسیدند تا آنکه صحبت متعه شد. گفت: ما در عهد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ابو بکر و عمر متعه میکردیم»(۲).
>«ابو الزبیر میگوید از جابر بن عبد اللّه شنیدم که میگفت: ما به یک مشت خرما یا آرد متعه میکردیم – در عهد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ابو بکر- تا آنکه عمر در جریان عمرو بن حریث ما را از آن نهی کرد»(۳).
>«ابو نضره میگوید نزد جابر بن عبد اللّه بودم یکی آمد و گفت: ابن عباس وابن زبیر در مورد متعتین (متعه حج و متعه نساء) اختلاف کردند. جابر گفت: ما هر دو را در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله انجام دادیم تا آنکه عمر ما را نهی کرد و
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سنن ترمذی، ج ۳ ص ۱۸۵، کتاب الحج، او در شماره ۸۲۲ مینویسد:
«تمتع رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم و ابو بکر و عمر و عثمان و اول من نهی عنها معاویه»!
(۲) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۳، کتاب النکاح، باب ۳، حدیث پانزدهم. متن حدیث چنین است:
«… ثمّ ذکروا المتعه فقال: نعم استمتعنا علی عهد رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم وابی بکر وعمر».
(۳) همان، حدیث شانزدهم: «… کنا نستمتع بالقبضه من التمر والدقیق الایام، علی عهد رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم وابی بکر. حتی نهی عنه عمر فی شأن عمرو بن حریث».
(۳۷)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>دیگر انجام ندادیم»(۱). (چون اگر متعه نساء را انجام میدادند سنگسار میشدند! و متعه حج را از ترس انجام ندادند و >عقوبت و کیفر آن در صحاح بیان نشده است!)
احمد حنبل نیز حدیث جابر را بدینصورت نقل میکند:
«کنا نتمتع علی عهد رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم وابی بکر وعمر حتی نهانا عمر عنه اخیرا یعنی النساء»(۲).
>«ابن زبیر در مکه برخاست و گفت: مردمی که خدا دلهایشان را همچون چشمانشان کور کرده است به متعه فتوی میدهند – منظور او مردی بود – (در پاورقی آمده است که منظورش ابن عباس بود که متعه را جایز میدانست -او در اواخر عمر نابینا شده بود -) گفت: (یعنی ابن عباس گفت) تو مردی نفهم و بی ادبی. به جان خودم قسم متعه در زمان امام متقین – منظور او رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود – انجام میشد. ابن زبیر به او گفت: امتحان کن. به خدا قسم اگر چنین کنی ترا سنگسار میکنم.
ابن شهاب میگوید خالد بن مهاجر (نوه خالد بن ولید) به من گفت که نزد مردی نشسته بود یکی آمد و درباره متعه پرسید او بدان امر کرد. ابن أبی عمره انصاری گفت: چه میکنی؟! گفت: چه شده! به خدا قسم در عهد امام متقین انجام میشد ابن أبی عمره گفت: این اجازهای بود در اول اسلام برای کسی که بدان مضطر باشد مثل مردار و خون و گوشت خوک آنگاه خدا دین خود را استحکام بخشید و از آن نهی کرد…»(۳).
>دقت در حدیث فوق نشان میدهد که نظر ابن عباس حلیت متعه در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود و خالد بن مهاجر نیز بدان فتوی میداد و ابن أبی عمره که ادعای حرمت آن را نمود خود از اصحاب نبود و بدون آنکه به یکی از اصحاب نسبت دهد مطلبی گفت که احدی آن را نگفته است و آن اینکه حلیت متعه در اول اسلام بود در حالی که قایلین به حرمت آن میگویند که در فتح مکه -یعنی اواخر اسلام- حرام شد!
در مقابل این روایات که با صراحت حرمت آن را به عمر نسبت میدهد، مسلم در صحیح خود ۱۰ روایت از «سبره بن معبد» به نقل پسرش «ربیع» میآورد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در سال فتح مکه آن را حرام کرد؛ باید توجه داشت که أوّلاً ربیع این روایات را در حضور عمر بن عبد العزیز مطرح کرد (چنانچه از بعض از همین روایات برمیآید) و ثانیا مسلم در تمام صحیحش از سبره فقط همین یک روایت را نقل کرده است – آن هم فقط از پسرش ربیع-.
این روایت را ابن ماجه و ابو داود و نسایی نیز نقل کردهاند(۴)
>دیگر از روایاتی که در باب تحریم متعه آمده روایتی است که مسلم در صحیحش از ایاس بن سلمهبن اکوع و او از
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) به پاورقی ۹۱ رجوع فرمایید.
(۲) مسند احمد، ج ۵ ص ۳۱، حدیث شماره ۱۴۲۷۲.
(۳) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۶، کتاب النکاح، باب ۳، ح ۲۷.
قسمتی از متن حدیث که به بحث ما مربوط است چنین است:
«… إن ناسا اعمی اللّه قلوبهم کما اعمی ابصارهم یفتون بالمتعه. یعرض برجل. فناداه فقال: انک لجلف جاف فلعمری لقد کانت المتعه تفعل علی عهد امام المتقین (یرید رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم) فقال… لین فعلتها لارجمنک بالحجاره. قال ابن شهاب… فقال له ابن أبی عمره الانصاری: مهلا! قال: ما هی! واللّه لقد فعلت فی عهد امام المتقین…».
(۴) الف – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۲۷ – ۱۰۲۳، کتاب النکاح، باب ۳، ح ۲۸ – ۱۹.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۶۳۱، کتاب النکاح، باب ۴۴، ح ۱۹۶۲.
ج – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۲۲۶ و ۲۲۷، کتاب النکاح، باب فی نکاح المتعه، ح ۲۰۷۲ و ۲۰۷۳.
د – سنن نسایی، ج ۶ ص ۱۲۶، کتاب النکاح، باب ۷۱، ح ۳۳۶۵.
(۳۸)
—————————————————————————————————————————————————————————-
>پدرش سلمه نقل کرده است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در سال فتح مکه (عام اوطاس) ۳ روز اجازه داد و بعد از آن نهی کرد(۱).
>دیگر توضیح نمیدهد که آیا این نهی دایمی بود یا آن هم علت خاصی داشت. (مثل اینکه میخواست که اصحاب آماده برای مراجعت به مدینه باشند و غیر آن).
در مقابل آن همین آقای مسلم دو روایت و نیز بخاری یک روایت از سلمه بن اکوع نقل کردهاند که نکاح متعه جایز است(۲) که دو روایت مسلم به نقل از سلمه و جابر بن عبد اللّه میباشد که در آن صحبتی از نسخ جواز نیست و قبلا >متذکر شدیم که جابر بن عبد اللّه از کسانی است که صریحا گفته است که متعه نساء در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و أبوبکر و مدتی از خلافت عمر رواج داشت تا اینکه عمر در جریان عمرو بن حریث آن را حرام کرد.
بنابراین نتیجه میگیریم که در تمامی صحاح سته غیر از روایت سبره (و نیز روایت سلمه با توجه به ضعف دلالت و داشتن تعارض) روایتی که دلالت داشته باشد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از نکاح متعه نهی کرده وجود ندارد بلکه از بعض روایات برمیآید که تحریم آن حرام کردن حلالی است که در قرآن از این عمل نهی شده است.
«عبد اللّه بن مسعود میگوید ما همراه پیامبر صلیاللهعلیهوآله میجنگیدیم و زن همراه ما نبود. حضرتش به ما اجازه داد که (با بعض زنانی که اطراف آنجا بودند) نکاح موقت کنیم. سپس این آیه را خواند: «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اللّهُ لَکُمْ»(۳)> یعنی ای کسانی که ایمان آوردهاید! آنچه را که خدا برای شما حلال کرده حرامش نکنید.
>دقت در این روایت میرساند که متعه حلال بوده و ما نباید آن را حرام کنیم.
جالب است بدانید که صاحبان صحاح برای تحریم متعه به روایاتی استدلال کردهاند که خود، آنها را منسوخ میدانند و آن مربوط به تحریم آن در غزوه خیبر است. این روایات گر چه ضرری به ما نمیزند -چه آنکه خود میگویند که در فتح مکه مجددا حلال شد و سپس حرام گشت- ولی برای آنکه معلوم شود اصل تحریم آن در غزوه خیبر نیز از ساختههای «زهری» است به بررسی آن میپردازیم.
از آنجا که «زهری» روایت تحریم متعه را به أمیر المؤمنین علیهالسلام نسبت میدهد قبل از هر چیز باید یادآوری کنیم که روایات اهل بیت علیهمالسلام که از طریق أمیر المؤمنین علیهالسلام به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نسبت داده میشود تماما دلالت بر حلیت متعه دارد و این امری است که شیعه بر آن اتفاق دارد و اهل سنت نیز این را میدانند ولذا یکی از اشکالاتی که به ما میکنند همین است که میگویند شیعه متعه را حلال میداند در حالی که حرام است. بنابراین اگر روایتی در کتب اهل سنت از أمیر المؤمنین علیهالسلام نقل شده که آن حضرت فرموده باشد متعه حرام است صد در صد جعلی است گر چه در صحاح آمده باشد. حال بررسی روایات زهری:
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) صفحه ۱۰۲۶ صحیح، کتاب النکاح، ح ۱۸.
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۷ ص ۱۶، کتاب النکاح، باب نهی رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم عن نکاح المتعه آخرا. جالب است بدانید که آقای بخاری در این باب، ۳ روایت میآورد که اولی مربوط به حرمت متعه در زمان خیبر است که به زودی در متن، متعرض آن خواهیم شد و دومی دلالت بر حرمت ندارد و سومی از سلمه بن اکوع است که دلالت بر حلیت آن دارد نه حرمت. آری، در آخر آن مینویسد که علی علیهالسلام فرموده است که آن منسوخ است! «انه قد أذن لکم أن تستمتعوا فاستمتعوا…».
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۲، کتاب النکاح، باب ۳، حدیث شماره ۱۳ و ۱۴.
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۶ ص ۶۶، کتاب التفسیر، تفسیر سوره مایده.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۲، کتاب النکاح، باب ۳، ح ۱۱.
(۳۹)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>صاحبان صحاح بالاتفاق نقل کردهاند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در غزوه خیبر از خوردن گوشت خر اهلی نهی کرده است(۱).
>البته ابو داود و ابن ماجه در همین زمینه روایت میکنند که منظور حضرت حرمت جلاله است(۲).
>آنان که این روایت از آنها نقل شده از این قرارند:
۱ – ابن أبی اوفی ۲ – ابن عباس ۳ – ابن عمر ۴ – انس بن مالک ۵ – براء بن عازب ۶ – جابر بن عبد اللّه ۷ – سلمه بن اکوع ۸ – مقدام بن معدیکرب.
باید توجه داشت که هیچکدام از آنها نگفتهاند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همراه حرمت گوشت خر متعه نساء را نیز حرام کرده است و اصولا علت تحریم گوشت خر در بعض روایات چنین آمده است که میگویند ما گرسنه بودیم و خری را کشتیم و گوشت آن در دیگ میجوشید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسید در دیگ چیست؟ گفتیم خر. فرمود: آن را بریزید که حرام است. با این حساب معنی ندارد که همراه آن بفرماید متعه نساء نیز حرام است.
در میان راویان مذکور از زهری نیز دو روایت نقل شده که یکی از آن دو را او از ابو ثعلبه نقل کرده که در آن فقط حرمت گوشت خر ذکر شده است و دیگری را او از عبد اللّه و حسن دو پسر محمد حنفیه و او از أمیر المؤمنین علیهالسلام نقل کرده که در آن حرمت متعه نساء نیز بدان افزوده شده است. ما به زهری با توجه به دشمنی او با أمیر المؤمنین علیهالسلام (۳) هیچ اعتمادی نداریم او کسی است که حضرتش را اهل دوزخ میداند (و نیز عموی بزرگوارش عباس >را). در ساختگی بودن روایت زهری همین قدر بس که در بعض از آنها آمده است که ابن عباس دستور به متعه میداد. علی علیهالسلام به او فرمود: دست نگه دار مگر نمیدانی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در روز خیبر آن را حرام کرد! در حالی که أوّلاً فرزندان آن بزرگوار به نقل از آن حضرت متعه را حلال میدانند و ثانیا مگر خود اهل سنت نمیگویند که متعه در سال فتح مکه حلال شد و سپس حرام گشت؟ بنابراین استدلال به اینکه در روز خیبر حرام شد نمیتواند کافی باشد بلکه باید بگوید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را چند روز در فتح مکه حلال کرد و سپس تا ابد آن را حرام فرمود. و ثالثا اگر ابن عباس از أمیر المؤمنین علیهالسلام حرمت آن را شنیده باشد چرا تا اواخر عمر فتوی به جواز آن میداد؟ معلوم میشود که این حدیث از ساختههای زهری است و اگر خیلی خوش بین باشیم باید بگوییم که فرزندان محمد حنفیه و یا خود او از روی تقیه آن را نقل کردند.
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۵ ص ۴ – ۱۷۳، باب غزوه خیبر، وج ۷ ص ۱۶، کتاب النکاح، باب نهی رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم عن نکاح المتعه آخرا. وج ۹ ص ۳۱، کتاب الاکراه، باب قبل از باب ما یکره من الاحتیال فی البیوع و….
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۷ و ۱۰۲۸، کتاب النکاح، باب ۳، ح ۲۹ إلی ۳۲، وج ۳ ص ۴۱ – ۱۵۳۷، کتاب الصید والذبایح، بابهای ۵ و ۶، ح ۳۷ – ۲۲.
ج – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۶۳۰، کتاب النکاح، باب ۴۴، ح ۱۹۶۱، وج ۲ ص ۶ – ۱۰۶۴، کتاب الذبایح، باب ۱۳، شماره ۳۱۹۲ إلی ۳۱۹۶.
د – سنن ترمذی، ج ۳ ص ۴۲۹، کتاب النکاح، باب ۲۸، شماره ۱۱۲۱.
ه – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۷ – ۳۵۶، کتاب الاطعمه، باب فی لحوم الحمر الاهلیه، شماره ۳۸۰۸ إلی ۳۸۱۱.
و – سنن نسایی، ج ۶ ص ۶ – ۱۲۵، کتاب النکاح، باب ۷۱، ح ۳۳۶۲ و ۳۳۶۳، وج ۷ ص ۱۷ – ۲۱۴، کتاب الصید والذبایح، بابهای ۳۱ و ۳۲، حدیث شماره ۴۳۴۰ إلی ۴۳۴۹.
(۲) یعنی حرمت خری که نجاست میخورد.
(۳) در این زمینه به کتاب ما «اهل بیت علیهمالسلام در صحاح» رجوع فرمایید.
(۴۰)
—————————————————————————————————————————————————————————–
>بنابراین باید گفت: تنهاروایتی که در صحاح در مورد حرمت متعه آمده قول ربیع پسر سبره است که در زمان عمر بن عبد العزیز -یعنی پس از گذشت تقریبا ۹۰ سال از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده است و قبل از آن حرمت متعه فقط به نهی عمر بوده است.
حال خوانندگان محترم خود قضاوت کنند که آیا روایت «ربیع» از پدرش «سبره» -که فقط مسلم از او نقل کرده و فقط همین روایت در تمامی صحیحش از او آورده است- میتواند در مقابل روایت جابر و غیر او که صریحا گفتهاند که ما در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ابو بکر و عمر متعه میکردیم تا آنکه عمر در جریان عمرو بن حریث از آن نهی کرد معارضه کند؟
مطلب دیگری که لازم به ذکر است حدی است که عمر برای این کار در نظر گرفت یعنی حد زنای محصنه. باید پرسید که اگر کسی زنی را متعه کرد و حرمت ادعایی آن به گوشش نرسید آیا شرعا به او زناکار گفته میشود که باید سنگسار شود؟ این چه حکمی است که عمر از پیش خود داده است؟ چرا علمای اهل سنت به جای وارد کردن این شبهه واضح و روشن، آن را پوشانده و یا در صدد توجیه آن برآمده و میگویند که این فقط تهدید بود و انجام نشد؟ آیا کسی در زمان عمر متعه کرد و عمر از آن مطلع شد و تهدید خود را عملی نکرد، یا آنکه همه از ترس آن را کنار گذاشتند؟ چنانچه از حدیث جابر چنین بر میآید.
در پاورقی شماره ۹۰ روایتی از صحیح مسلم نوشتیم که در آن عمر حد کسی را که متعه کند سنگسار معین کرده است. حال به روایتی دیگر از سنن ابن ماجه توجه کنید:
«عن ابن عمر قال: لما ولی عمر بن الخطاب خطب الناس فقال إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم أذن لنا فی المتعه ثلاثا ثمّ حرمها. واللّه لا اعلم احدا یتمتع وهو محصن إلاّ رجمته بالحجاره. إلاّ أن یأتینی باربعه یشهدون أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم احلها بعد اذ حرمها»(۱).
>سؤالی که در اینجا مطرح میباشد این است که اگر نقل حدیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله احتیاج به ۴ شاهد دارد خود آقای عمر که میگوید رسول خدا آن را حرام کرد باید ۴ شاهد بیاورد و چنانچه گذشت در تمامی صحاح غیر از روایت سبره آن هم بعد از ۹۰ سال از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که راوی آن نیز تنها «ربیع» پسر سبره بوده است ما نتوانستیم شاهد دیگری بیابیم. آن هم با مخالفانی چون جابر و ابن عباس و غیر آنها. از این گذشته در کجای تعالیم دین مبین اسلام برای حادثهای – غیر از زنا – ۴ شاهد خواسته میشود؟ آیا مگر نه این است که در نقل روایت، فقط وثاقت راوی معتبر است؟ چگونه عمر به خود جرأت میدهد که بگوید برای اثبات تحلیل بعد از تحریم ۴ شاهد لازم است؟ آیا او در غیر این مسأله نیز هر جا که میخواست بفهمد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چه فرمود ۴ شاهد طلب میکرد؟ آیا علمای اهل سنت این نظر عمر را میپذیرند یا بالاتفاق آن را رد میکنند؟
علمای اربعه اهل سنت که به پیروی از سنّت عمر متعه را حرام میدانند میگویند چون ابن عباس آن را حلال
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) ج ۱ سنن، ص ۶۳۱، کتاب النکاح، باب ۴۴، شماره ۱۹۶۳.
ترجمه: ابن عمر میگوید: عمر بعد از خلافتش خطبهای خواند و گفت: همانا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سه روز برای ما متعه را حلال کرد و سپس حرام فرمود. به خدا قسم اگر مردی که زن دارد متعه کند او را سنگسار میکنم. مگر آنکه ۴ شاهد بیاورد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از تحریم، آن را حلال کرد.
(۴۱)
—————————————————————————————————————————————————————————-
>دانسته است مرتکب آن فقط تعزیر میشود نه سنگسار(۱).
>علامه امینی رحمهالله در همین زمینه بحث مبسوطی دارد که در ج ۶ الغدیر از ص ۲۰۵ إلی ۲۴۰ بدان پرداخته است. چنانچه میدانید مستندات آن مرحوم از کتب عامه است. ایشان در یکی از روایات منقوله چنین میآورد:
«علی علیهالسلام فرمود: لولا أنّ عمر نهی عن المتعه ما زنی إلاّ شقی»(۲).
>در روایتی دیگر چنین میآورد:
«عن عمر انّه قال: ثلاث کن علی عهد رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم انا محرمهن ومعاقب علیهن: متعه الحج ومتعه النساء وحی علی خیر العمل فی الاذان»(۳).
>در پایان این بحث بی مناسبت نیست که اشارهای به مقررات متعه بنماییم تا معلوم شود که قرار دادن متعه در ردیف زنا از بی اطلاعی حدود و مقررات آن ناشی میباشد.
در متعه سه چیز شرط است: ۱ – خواندن صیغه که دلالت بر ایجاب از طرف زن و قبول از طرف مرد داشته باشد. ۲ – ذکر مدت. ۳ – ذکر مهر. البته مدت و مهر بستگی به توافق طرفین دارد. پس از اتمام مدت اگر خواسته باشند میتوانند به عقد جدید عقد دایم یا موقت بخوانند وإلاّ زن با شرایط،عده نگه داشته و در صورت حمل، عده او نیز پس از زایمان تمام میشود. در متعه، زن و مرد از هم ارث نمیبرند و حق همخوابی نیست و زن از حیث خروج از منزل آزاد است.
با این شرایط – که در روایات اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیان شده آیا این عمل همچون زنا بوده و باید مرتکب آن سنگسار شود؟ آیا ائمه اهل بیت علیهمالسلام که حلیت متعه را – و نه وجوب آن را (چنانچه عدهای تصور کردهاند)- به پیروانشان آموختند، آنان را در ورطه گناه زنا انداختند؟ مگر نه این است که رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله ما را مأمور به پیروی از آن بزرگواران نموده و آنان را در ردیف قرآن قرار داده است؟ آیا خبر «سبره» اعتبار بیشتری دارد یا راهنماییهای کسانی که هم ردیف قرآن و سفارش شده نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله میباشند؟ -أفلا تتفکرون؟-.
یز – افزودن به تلبیه
یکی دیگر از مواردی که در راستای دینداری عمر باید مورد توجه قرار گیرد این است که باید صد درصد پیرو سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بوده و از پیش خود نه چیزی بر آن بیفزاید و نه چیزی از آن کم کند. ولی میبینیم او چنین نبود.
«عن ابن عمر قال: سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوسلم یهل ملبدا یقول «لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک إنّ الحمد والنعمه لک والملک لا شریک لک لا یزید علی هؤلاء الکلمات»(۴).
——————————————————————————–
(۱) الفقه علی المذاهب الاربعه.
(۲) الغدیر، ج ۶ ص ۲۰۶، ترجمه: اگر عمر از متعه نهی نمیکرد، جز انسان شقی زنا نمیکرد. مشابه همین از ابن عباس نیز نقل شده است.
(۳) همان، ص ۲۱۳، ترجمه: سه چیز در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود و من آنها را حرام میکنم و بر آن عقاب مینمایم: متعه حج و متعه نساء و حی علی خیر العمل در اذان.
(۴) الف – صحیح بخاری، ج ۷ ص ۲۰۹، کتاب اللباس، باب التّلبید.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۴۲، کتاب الحج، باب ۳، ح ۲۱.
(۴۲)
—————————————————————————————————————————————————————————–
دقت در این روایت میرساند که آنچه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در تلبیه میگفت همان است که امروزه گفته میشود و حضرتش چیزی بر آن نمیافزود(۱).
با این حال میبینیم که عمر -و به پیروی از او پسرش- کلماتی بر آن میافزایند(۲).
لابد اینهم بدعت حسن است!
سؤال ما این است: آیا ما میتوانیم در الفاظ عبادات تغییر داده و چیزی بر آن افزوده یا چیزی از آن بکاهیم؟ پاسخ آن مسلما منفی است. زیرا اگر چنین اجازهای بود و هرکس از پیش خود آن را کم و زیاد میکرد امروزه ما شاهد عباداتی بودیم غیر از آنچه در سنت آمده است و لذا میبینیم که سایر اصحاب بر لفظ تلبیه چیزی نیفزودند و به خاطر همین، وحدتی که در حج مورد نظر شارع مقدس بوده است به همان صورت باقی مانده است و با آنکه عمر دو متعه را حرام کرد که یکی از آنها متعه حج میباشد ولی حرمت این یک پا نگرفت و اهل سنت اینجا پیرو عمر نشدند.
یح – منع حق ذی القربی
یکی از واجباتی که در قرآن بدان امر شده پرداخت خمس از غنیمت است. اینکه غنیمت چیست، مطلبی است که در جای خود باید بحث شود و امیدواریم بتوانیم با استفاده از صحاح، حق را بیان کنیم -إن شاء اللّه- اما آنچه که اکنون میخواهیم بدان بپردازیم تقسیم خمس است که به نص قرآن باید به ذی القربی داده شود. در اینجا نیز میبینیم که عمر از دادن حق آنها خودداری میکند. این هم یکی دیگر از مصادیق دینداری او به حساب میآید و آن زیر پاگذاشتن دستور خدا است در مورد پرداخت خمس به اهلش.
«یزید بن هرمز میگوید نجده (بن عامر حروری که از خوارج بود) نامهای به ابن عباس نوشت و در آن از سهم ذی القربی پرسید. در جواب گفت: خمس مال ما است به خاطر قرابت با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله. عمر مقداری به ما داد و چون آن را کمتر از حقمان دیدیم نپذیرفتیم. او نیز حاضر نشد بر آن بیفزاید»(۳).
آری اینها بود بعض از مصادیق دین عمر که بر قلم صاحبان صحاح رفت و ما مطمینیم که از اینگونه مصادیق در
—————————————————————————————————————————————————————————–
(۱) اینها همه بر مبنای روایات صحاح گفته شده است و اگر در روایات اهل بیت اذکاری به عنوان عملی مستحب بر آن افزوده شده قطعا برگرفته ازسنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است و «اهل البیت أدری بما فی البیت».
توجه داشته باشید که شیعه، سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را از اهل بیت پاک و معصوم آن حضرت میگیرد نه از روایاتی که در کتب عامه است.
(۲) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۳ – ۸۴۱، کتاب الحج، باب ۳، حدیث شماره ۱۹ و ۲۰ و ۲۱.
(۳) الف – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۱۴۶، کتاب الخراج والاماره والفیء، باب فی بیان مواضع قسم الخمس وسهم ذی القربی، ح ۲۹۸۲.
ب – سنن نسایی، ج ۷ ص ۱۳۶ و ۱۳۷، کتاب قسم الفیء، باب اول، ح ۴۱۳۹ و ۴۱۴۰.
حدیث فوق را غیر از ابو داود و نسایی، مسلم هم در صحیحش نوشته ولی از آنجا که باید امانت را ادا کرده باشد! تحفظا لکرامه الخلیفه به جای: «وکان عمر عرض علینا من ذلک عرضا رأیناه دون حقنا…» نوشته است: «… هولنا. فابی علینا قومنا ذاک. یعنی: «قوم ما ابا کردند که به ما بدهند. در پاورقی نیز چنین معنی کرده که منظور از قوم ما والیان و حکمرانان بنی امیه میباشد! (صحیح مسلم، ج ۳ ص ۱۴۴۴، کتاب الجهاد والسیر، باب ۴۸، حدیث ۱۳۷ به بعد).
البته از روایات مسلم و ترمذی برمی آید که نجده چند سؤال کرده بود که آقای ترمذی صلاح ندید که سؤال مربوط به خمس را مطرح کند! (ج ۴ سنن، ص ۱۰۶، ح ۱۵۵۶).
توجه داشته باشید که همه روایات به یزید بن هرمز منتهی میشود.
(۴۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–
زندگانی خلیفه دوم بسیار وجود دارد. زیرا مبنای صاحبان صحاح پوشاندن عیب خلفا -حتی معاویه و یزید- بوده است و نیز در مدح آنان به آنچنان غلطی گرفتار شدند که برای اینکار به ساحت قدس رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نیز جسارت کردهاند.
ما به خواست خدا در همین نوشتار، به مواردی که برای بالا بردن عمر، پیامبر صلیاللهعلیهوآله را پایین آوردهاند اشاراتی خواهیم داشت.

