عمر در صحاح سته اهل سنت -۱

پیشگفتار:
>با عنایات خداوند تبارک و تعالی هم اینک جلد دوم بررسی «خلفا در صحاح» که به بررسی خلیفه دوم اختصاص دارد، خدمت خوانندگان محترم تقدیم می‏گردد. سعی ما در این پژوهشها کشف واقعیت به دور از هرگونه تعصب و یکجانبه نگری بوده و هرگز روا نمی‏داریم که به معتقدات برادران اهل سنت توهین نموده و به خلفای سه گانه که مورد احترامشان می‏باشند، جسارت نماییم و اگر در لابلای این نوشتار مطالبی به چشم می‏خورد که با تصورات اهل سنت همخوانی ندارد برگرفته از صحیح‏ترین کتابهای روایی خود آنهاست که اگر صحیح است اعتقادات خود را اصلاح کنند و اگر نیست کتابهای خود را.
>«آینه چون نقش تو بنمود راست >خود شکن آیینه شکستن خطاست» 
در مجلدات قبل، «صحاح سته» را معرفی می‏کردیم و گفتیم که آن، شش کتاب حدیث است که اهل سنت آنها را – مخصوصا دو کتاب اول را- صحیحترین کتابهای روایی می‏دانند و لذا آن را «صحیح‏های ششگانه» و دو کتاب اوّل را «صحیحین» نام نهاده‏اند و آنها عبارتند از:
۱ – صحیح بخاری، تألیف: «محمد بن اسماعیل بخاری» متوفای ۲۵۶ هجری.
۲ – صحیح مسلم، تألیف: «مسلم بن حجاج نیشابوری» متوفای ۲۶۱ هجری.
۳ – سنن ابن ماجه، تألیف: «محمد بن یزید قزوینی» متوفای ۲۷۵ هجری.
۴ – سنن ترمذی، تألیف: «ابو عیسی محمد بن عیسی بن سوره» متوفای ۲۷۹ هجری.
۵ – سنن أبی داود، تألیف: «ابو داود سلیمان بن اشعث سیستانی» متوفای ۲۷۵ هجری.
۶ – سنن نَسایی، تألیف: «ابو عبد الرحمن احمد بن شعیب بن علی نَسایی» متوفای ۳۰۳ هجری.
از آنجا که چاپ این کتابها -مخصوصا دو کتاب اول- به یک شکل نبوده و تعداد مجلدات آنها در چاپهای مختلف متفاوت می‏باشد، ذیلا مأخذ خود را به ترتیب بیان می‏کنیم:
۱ – بخاری، نه جزء در سه مجلد. (چاپ دار الجیل بیروت).
۲ – مسلم، ۵ جلد که جلد پنجم آن فهرست است. (دار احیاء التراث العربی بیروت).
۳ – ابن ماجه، ۲ جلد.
۴ – ترمذی، ۵ جلد.
۵ – ابو داود ۴ جلد در دو مجلد.
۶ – نَسایی، ۸ جلد در چهار مجلد. (چهار کتاب اخیر از انتشارات دار الفکر بیروت).
ضمنا در این نوشتار علاوه بر جلد و صفحه نام کتاب و باب (یا شماره باب) و شماره حدیث نیز درج شده است. (غیر از صحیح بخاری که آنچه نزد ما است شماره حدیث ندارد).
از راهنماییهای صاحبان تحقیق قطعا استفاده خواهیم برد. امید است ما را مشمول الطاف خویش قرار دهند.
قم المشرفه، حرم اهل بیت علیهم‏السلام 
حوزه علمیه – نگارنده

(۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>عموم علمای اهل سنت و از جمله صاحبان صحاح با آنکه ابوبکر را افضل اصحاب می‏دانند ولی آنقدر که در فضایل عمر قلم‏فرسایی کردند درباره ابوبکر نکردند. حتی ابن جوزی کتاب مستقلی تألیف کرده و در آن تا آنجا که توانست مطالبی در فضایل عمر جمع آوری کرده است.
در صحاح سته روایاتی دیده می‏شود که در آنها از عمر فوق العاده تجلیل شده است. ما برای روشن شدن اذهان، آنها را دسته بندی کرده و درباره همه آنها با استفاده از همین صحاح، تحقیق و بررسی نموده‏ایم. امید است این مجموعه -که با بی طرفی و دوری از تعصب و پرهیز از هرگونه توهین یا تهمت نوشته شده است -برای عموم علاقمندان مفید بوده باشد.
۱ – دین عمر 
>روایت کرده‏اند که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود:
«خواب دیدم که مردم به من عرضه گشتند و لباسهای آنها کوتاه و بلند است. بعضیها تا سینه و گروهی پایین‏تر و عمر را دیدم که لباسش روی زمین کشیده می‏شود. گفتند: «یا رسول اللّه! چه تعبیر می‏کنید؟» فرمود: دین»(۱).
>مطابق این روایت باید دین او قوی‏ترین دین، و ایمان او محکم‏ترین ایمانها باشد. اما وقتی به بعض روایات همین صحاح رجوع می‏کنیم می‏بینیم که آنچه اینان از اعمال عمر نقل می‏کنند خلاف آن را می‏رساند. یعنی او نه تنها قوی‏ترین ایمان را نداشت، نه تنها دیندارترین اصحاب نبود، بلکه مخالفت او با پیامبر از همه بیشتر و ایمان او به آنچه حضرتش انجام می‏داد از همه کمتر و اعتراض او به آن حضرت از همگان فزونتر بود. با آنکه صاحبان صحاح، بیشترین کوشش را در پوشاندن معایب خلفا نموده‏اند اما در لابلای این کتابها مواردی مشاهده می‏شود که به خوبی ادعای ما را ثابت می‏کند. اینک آن موارد: 

الف – صلح حدیبیه 
>یکی از نمونه‏های بارز دین و ایمان عمر جریان صلح حدیبیه است، و آن صلحی است که در سال ششم هجرت بین پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و مشرکین قریش به امضاء رسید. در آن سال مسلمانان جهت انجام مراسم حج به مکه رفتند ولی مشرکین قریش آنان را از ورود به شهر مانع شدند. سرانجام پس از رفت و آمدهای متعدد با نوشتن قرار داد صلحی 
—————————————————————————————————————————————————————————–

(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۱، ص ۱۲، کتاب الایمان، باب تفاضل اهل الایمان فی الأعمال؛ وج ۵، ص ۱۵، باب فضایل أصحاب النّبی، باب مناقب عمر؛ وج ۹، ص ۴۵ و ۴۶، باب التعبیر، بابهای: «القمیص فی المنام» و«جر القمیص فی المنام» (بد نیست بدانید که در هر یک از دو باب اخیر که نام یکی را «پیراهن در خواب» و نام دیگری را «کشیده شدن پیراهن در خواب» نهاده و یکی از آن دو بلافاصله بعد از دیگری نقل شده، فقط همین روایت تکرار شده است و از این نمونه‏ها در این کتاب فراوان یافت می‏شود).
ب – صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۸۵۹، کتاب فضایل الصّحابه، باب ۲، ح ۱۵.
ج – سنن ترمذی، ج ۴، ص ۴۶۷، کتاب الرؤیا، باب ۹، ح ۲۲۸۵ و۲۲۸۶.
د – سنن نسایی، ج ۸، ص ۱۱۸، کتاب الایمان وشرایعه، باب ۱۸، ح ۵۰۲۱.
متن حدیث به نقل از جلد اول صحیح بخاری چنین است:
«… قال رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم: بینا أنا نایم رأیت الناس یعرضون علیّ وعلیهم قمص منها ما یبلغ الثدی ومنها مادون ذلک وعرض علیّ عمر بن الخطاب وعلیه قمیص یجره. قالوا: فما أولت ذلک یا رسول اللّه! قال: الدین».

(۴)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>غایله خاتمه یافت. یکی از مفاد قرار داد این بود که اگر کسی از قریش مسلمان شد و به مدینه گریخت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله باید او را به قریش تسلیم کند ولی اگر از مسلمانان کسی به مکه فرار کرد قریش چنین وظیفه‏ای ندارد. در صحیح مسلم آمده است که وقتی مسلمانان به این ماده اعتراض کردند حضرت فرمود: اگر کسی از ما گریخت خدا او را دور کند و اگر کسی (مسلمان شد و) نزد ما آمد خداوند به زودی برای او راه گریزی عنایت می‏فرماید. و همانگونه که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود عنایت خدا شامل تازه مسلمانان از قریش شد. جریان از این قرار است که مردی از قریش به نام ابو بصیر مسلمان شده به مدینه آمد. قریش دو نفر را فرستادند که او را باز پس گیرند. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله او را تسلیم کرد. چون به ذو الحلیفه رسیدند أبو بصیر به یکی از آن دو گفت: به خدا قسم چنین می‏بینم که شمشیر خوبی داری. گفت: آری به خدا شمشیر خوبی است و من بارها آن را آزموده‏ام. ابو بصیر گفت: ببینم چگونه است؟ او شمشیر را در اختیار او گذاشت. ابو بصیر با ضربه‏ای او را کشت و آن دیگر به مدینه گریخت و در حالی که می‏دوید وارد مسجد شد. رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله چون او را دید فرمود: این مرد ترسان است. چون نزد آن حضرت رسید گفت: به خدا قسم رفیقم کشته شد و من نیز کشته می‏شوم. أبو بصیر آمد و گفت: ای پیامبر خدا تو به عهدت وفا کردی و مرا به قریش تسلیم کردی و خدا مرا نجات داد. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: این مرد اگر کسی را می‏داشت آتش افروز جنگ می‏شد. ابو بصیر چون این بشنید دانست که او را تسلیم خواهد کرد لذا فرار کرد تا به سیف البحر رسید. بعد از او ابو جندل بن سهیل به او ملحق شد و از آن پس هر که مسلمان می‏شد به ابو بصیر می‏پیوست. تا آنکه گروهی نزد او جمع شدند. اینان به هر کاروانی که از قریش به شام می‏رفت تعرض کرده آنان را می‏کشتند و اموالشان را می‏گرفتند. قریش (که چنین دیدند) نزد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرستادند و او را به خدا و حق رحم قسم دادند که (این ماده از قرار داد را کان لم یکن تلقی کند و) هر که از قریش اسلام آورد در امان است. آنگاه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از پی ابو بصیر و یارانش فرستاد و آنان وارد مدینه شدند(۱). 
>در این میان عملکرد عمر در صلح حدیبیه قابل دقت است: 
«عمر نزد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم رفت و گفت: یا رسول اللّه آیا ما بر حق و آنان بر باطل نیستند؟ حضرت فرمود: آری. گفت: آیا کشته‏های ما در بهشت و کشته‏های آنها در جهنم نیستند؟ فرمود: آری. گفت: پس چرا تن به پستی دهیم (و با آنان بدین نحو صلح کنیم در حالیکه می‏توانیم بجنگیم). فرمود: من رسول خدا هستم و خدا مرا ضایع نمی‏کند. عمر با خشم از نزد آن حضرت بیرون رفت و در حالی که نمی‏توانست صبر کند نزد ابوبکر رفت و همان کلمات را به او گفت و از ابوبکر نیز همان جواب را شنید. زهری می‏گوید عمر گفت: من به خاطر آن کارهایی انجام دادم (!) »(۲).
>قبل از بررسی روایت مذکور به نکته‏ای که بخاری در هر سه جا با اختلاف نقل کرده توجه می‏کنیم و آن اینکه سؤال عمر از رسول خدا مختلف و جواب آن نیز مطابق سؤال بود. آنگاه می‏بینیم چون همان سؤالات را از ابوبکر می‏پرسد 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) صحیح بخاری، ج ۳، ص ۸ – ۲۵۷، کتاب الشهادات، باب الشروط فی الجهاد والمصالحه….
(۲) الف – صحیح بخاری، همان، ص ۲۵۶؛ و ج ۴، ص ۱۲۵، کتاب الجهاد، باب بعد از باب اثم من عاهد ثمّ غدر؛ وج ۶، ص ۱۷۰، آخرین حدیث از تفسیر سوره فتح.
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۴۱۱، کتاب الجهاد والسیر، باب ۳۴، ح ۹۴.
متن قسمتی از حدیث اول صحیح بخاری که به بحث ما مربوط است چنین است:
«… فقال عمر بن الخطّاب: فاتیت نبی اللّه فقلت: ألست نبی اللّه حقا؟ قال: بلی. قلت: ألسنا علی الحق وعدونا علی الباطل؟ قال: بلی. قلت: فلم نعطی الدنیه فی دیننا إذا؟ قال: انی رسول اللّه ولست أعصیه وهو ناصری… قال الزهری: قال عمر: فعملت لذلک اعمالا» و در ج ۶ ص ۷۰ آمده است که: «… فرجع متغیظا فلم یصبر حتی جاء ابا بکر…».

(۵)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>همان جواب را می‏شنود حال این نقل صحیح باشد یا نه، بعض از علمای اهل سنت آن را دلیلی بر اعلمیت ابوبکر می‏دانند. ابن حجر می‏گوید: 
«… بل هو من أکابر المجتهدین بل هو أعلم الصحابه علی الاطلاق…»(۱).
>آنگاه اولین دلیل خود را جریان فوق نقل می‏کند. 
ما از عموم منصفین از اهل سنت می‏خواهیم که بگویند کجای جریان مزبور دلیل بر علم و اجتهاد است تا چه رسد بخواهد دلیل باشد که او اعلم اصحاب است؟
اولین سؤالی که در بررسی روایت مذکور به ذهن می‏رسد این است که آیا عمر اهل جنگ بود که خواهان زیر بار صلح مذکور نرفتن و جنگ با مشرکین بود؟ کسی این تقاضا را داشته باشد که بتواند بجنگد و آنگاه که کار بر مسلمین سخت شد فرار نکرده و رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را در میان دشمنان تنها نگذارد و خود جان سالم به در ببرد. او – چنانچه گذشت – در احد و خیبر و حنین و ذات السلاسل نشان داد که قدرت مقابله با دشمن را ندارد و در هیچ جنگی نه به کسی ضربه‏ای زد و نه از کسی ضربه‏ای خورد. با این حال ما نمی‏دانیم که اصرار او به جنگ، آن هم با آن شرایط به چه دلیل بود! دینداری عمر از برخورد او معلوم می‏شود که وقتی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: اگر کسی نزد ما آمد خداوند برای او راه گریزی فراهم می‏کند؛ به جای قبول کردن و تسلیم شدن – که نشانه دینداری است – بدان اعتراض کرده آن هم به صورتی که خشم و غضب او را فرا گرفته و چون پیامبر جواب او را داد نزد ابوبکر رفته و بعد از آن هم کارهایی کرد که بخاری از نقل آن خود داری کرد. البته مسلم تفصیل واقعه را ننوشت. شاید می‏دانست که اگر بنویسد باید بگوید که عمر چه کرد!
ابن أبی الحدید می‏نویسد که وقتی عمر با عصبانیت از نزد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بلند شد چنین گفت: «لو أجد أعوانا ما أعطیت الدنیه أبدا»(۲). البته همین آقای ابن أبی الحدید در جای دیگر از ذکر قول عمر خودداری کرده و فقط >می‏نویسد: «… فی ألفاظ نکره حکایتها…»(۳).
>آری این است ارزش خوابی که از رسول خدا جعل کرده و به آن حضرت نسبت دادند. حال ببینیم که آیا عمر بعد از قول ابو بکر آرام شد یا باز هم در تردید خود باقی بود: 
بخاری و مسلم در مدارکی که گذشت نوشته‏اند که بعد از گفتگوی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم و ابو بکر با عمر سوره فتح نازل شد و چون آن را به عمر ارائه دادند آرامش یافت و گفت: آیا این فتح است؟ پیامبر فرمود: آری ولی نگفتند که این سوره چه مدت بعد از آن گفتگو نازل شد.
مسلم در روایتی دیگر می‏نویسد که سوره فتح هنگام برگشت از حدیبیه نازل شد.(۴) یعنی تا وقتی که آنها در آن >مکان بودند عمر همچنان از این عمل رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم در غضب بود. آیا ما این را باور کنیم یا ایمان او را به حرف زدن 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الصواعق المحرقه، ص ۳۳، یعنی:… بلکه او از بزرگان مجتهدین بلکه مطلقا او دانشمندترین اصحاب می‏باشد….
(۲) شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۵۹، یعنی: اگر یاورانی می‏یافتم هرگز تن به پستی نمی‏دادم.
(۳) همان، ج ۱، ص ۱۸۳، یعنی: الفاظی گفت که ما خوش نداریم آن را نقل کنیم.
(۴) ج ۳ صحیح، ص ۱۴۱۳، کتاب الجهاد والسیر، باب ۳۴، ح ۹۷.
«… لما نزلت: انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر لک اللّه إلی قوله فوزا عظیما، مرجعه من الحدیبیه…».

(۶)
—————————————————————————————————————————————————————————-

>گاو و گرگ! قضاوت با شما خوانندگان. 
ب – جلوگیری از وصیت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله 
>قبل از ورود به این مبحث توجه خوانندگان محترم را به یک آیه و چند روایت جلب می‏کنیم
خداوند می‏فرماید: «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(۱).
>آیا هیچ مسلمانی می‏پذیرد که امر و نهی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله باید اجرا شود مگر در جایی که تشخیص کسی خلاف آن بود؟ یا آنکه بی هیچ استثنایی باید اطاعت شود ولو مخالف رأی ما باشد؟ معلوم است که گزینه دوم صحیح و گزینه اول باطل است. 
«رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم فرمود: آنچه که نهی من بر آن رفته از آن دوری کنید و آنچه که شما ر بدان امر کردم به قدر طاقت خود عمل کنید…»(۲).
>«رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: آیا پنداشتید که خدا چیزی را حرام نکرد مگر آنچه که در قرآن آمده است؟ آگاه باشید به خدا قسم من پند دادم و به چیزهایی امر کردم و از چیزهایی نهی نمودم که به اندازه قرآن یا بیشتر است…»(۳). 
>«رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: آنچه که شما را بدان دستور دادم عمل کنید آنچه را هم که نهی کردم ترک کنید»(۴). 
>«رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: اگر شما را به چیزی امر کردم به اندازه توانایی خود بدان عمل کنید و اگر از چیزی شما را نهی کردم دست از آن بردارید»(۵). >حال که روشن شد دستورات رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله هر چه باشد باید اجرا شود و اوامر و نواهی آن حضرت همچون اوامر و نواهی خداوند است، می‏خواهیم بدانیم که آیا خلیفه ثانی – که مطابق روایت منقوله از صحیحین، دیندارترین مردم بود – چه اندازه مطیع پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود. آیا زمانی بر او گذشت که با آن حضرت مخالفت کرده و از اجرای فرمانش سرپیچی کرده باشد؟ 
در صحیحین آمده است که وقتی رسول خدا در آخرین روزهای عمر خویش به کسانی که در حضور حضرتش بودند دستور به آوردن قلم و کاغذی می‏دهد، عمر از اجرای فرمان آن حضرت جلوگیری می‏کند. ما ابتدا جمع بندی احادیث صحیحین را نقل می‏کنیم و سپس به بررسی آن می‏پردازیم.
«روز پنجشنبه (یعنی ۴ روز قبل از رحلت رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) حال پیامبر دگرگون شد. جمعیتی که در میان آنها عمر نیز بود در محضرش حاضر بودند. حضرت فرمود: برایم کاغذ و قلمی بیاورید که برایتان چیزی بنویسم که تا ابد گمراه نشوید. عمر گفت: رسول خدا هذیان می‏گوید. قرآن ما را کافی است. در میان حاضران اختلاف شد. عده‏ای 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سوره حشر، آیه ۷، یعنی: آنچه را که رسول خدا فرمود بگیرید و از آنچه که نهی کرد دست بردارید.
(۲) صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۸۳۰، کتاب الفضایل، باب ۳۷، ح ۱۳۰.
«ما نهیتکم عنه فاجتنبوه وما امرتکم به فافعلوا منه ما استطعتم…».
(۳) سنن أبی داود، ج ۳، ص ۱۷۰، کتاب الخراج والاماره والفی‏ء، باب فی تعشیر اهل الذمه إذا…، ح ۳۰۵۰.
«… أیحسب أحدکم متکیا علی اریکته قد یظن أنّ اللّه لم یحرم شییا إلاّ ما فی هذا القرآن؟ إلاّ وإنی واللّه قد وعظت وامرت ونهیت عن اشیاء أنها لمثل القرآن أو أکثر…».
(۴) ابتدای سنن ابن ماجه، ص ۳، ح اول.
(۵) همان، ح ۲.

(۷)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>می‏گفتند بیاورید آنچه را که فرمود، تا برایتان چیزی بنویسد که تا ابد گمراه نشوید و دسته‏ای هم قول عمر را می‏گفتند. کارشان به خصومت و نزاع کشید و چون اختلاف و درگیری شدید شد، پیامبر فرمود: برخیزید و بروید…». 
در بعض روایات قبل از نقل جریان مزبور آمده است که ابن عباس می‏گفت: «یوم الخمیس وما یوم الخمیس» >یعنی: روز پنجشنبه چه روز پنجشنبه‏ای. آنگاه گریه کرد به طوری که زمین از اشک چشمش تر شد. در بعض دیگر آمده که ابن عباس می‏گفت: «إنّ الرزیه کل الرزیه ما حال بین رسول اللّه و بین أن یکتب لهم ذلک الکتاب لاختلافهم ولغطهم»(۱).
>در بررسی این دسته روایات (که ظاهرا نیاز به بررسی هم ندارد!) باید به نکاتی توجه شود: 
اول – رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در آخرین روزهای عمر خود از اصحاب می‏خواهد که کاغذ و قلمی بیاورند تا برایشان چیزی بنویسد که تا ابد گمراه نشوند. بنابراین اگر این عمل انجام می‏شد در امت اسلام گمراهی و ضلالت یافت نمی‏شد.
دوم – عمر جلوی این نوشتن را گرفت. پس باید گفت: هر چه گمراهی در میان امت اسلامی دیده می‏شود عامل اصلی و اولیه آن عمر بود که جلوی نوشتن آن وصیت را گرفت(۲).
>سوم – عمر اول کسی بود که در حضور رسول خدا کاری کرد که اختلاف و دودستگی در میان اصحاب ایجاد کرد تا جایی که آن حضرت با ناراحتی آنها را بیرون کرد. 
چهارم – عمر تنها کسی بود که به رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نسبت هذیان گویی داده است. در حالیکه قرآن می‏گوید: «وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی»(۳).
>بنابراین نسبت هذیان به رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به منزله نسبت هذیان دادن به وحی خداوند است. 
پنجم – عمر که باید به نص قرآن و روایات نبوی فرمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را اطاعت کند -آن هم فرمانی که مانع گمراه شدن مردم بعد از آن حضرت می‏شد- نه تنها خود مخالفت کرد، بلکه باعث شد که عده‏ای هم به طرفداری از او با فرمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مخالفت کرده و همان را گفتند که عمر گفت (یعنی نسبت هذیان گویی به پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله)
ششم – ابن عباس به قدری از آن واقعه ناراحت بود که آن را مصیبتی بزرگ شمرده و بر آن مصیبت اشک می‏ریخت.
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) یعنی همانا مصیبت بزرگ واقعی آن مصیبتی بود که بین رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و نوشتن آن وصیت مانع شد (معلوم است که مراد ابن عباس عمر بود) به خاطر دو دستگی و جار و جنجال ایجاد شده.
نشانی روایات صحیحین چنین است:
الف – صحیح بخاری، ج ۱، ص ۳۹، کتاب العلم، باب کتابه العلم؛ و ج ۴، ص ۸۵، باب دعاء النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم إلی الاسلام والنبوه و… باب هل یستشفع إلی اهل الذمه و…، وص ۱۲۱، باب اخراج الیهود من جزیره العرب؛ وج ۶، ص ۱۱، باب کتاب النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم إلی کسری وقیصر، باب مرض النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم ووفاته (دو حدیث)؛ وج ۷، ص ۱۵۶، کتاب الطب، باب قول المریض قوموا عنی؛ وج ۹، ص ۱۳۷، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنه، باب کراهیه الخلاف.
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۹ – ۱۲۵۷، کتاب الوصیه، باب ۵، ح ۲۲ – ۲۰.
در اینجا متن یکی از روایات صحیح بخاری را نقل می‏کنیم (ج ۹ ص ۱۳۷):
«عن ابن عباس قال: لما حضر النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم قال وفی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب قال: هلم اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده قال عمر: إنّ النبی غلبه الوجع وعندکم القرآن فحسبنا کتاب اللّه واختلف اهل البیت واختصموا فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم رسول اللّه کتابا لن تضلوا بعده ومنهم من یقول ما قال عمر. فلما اکثروا اللغط والاختلاف عند النبی قال: قوموا عنی…».
(۲) نگارنده در بحثی که با بعض از برادران اهل سنت داشتم همین مطلب را تذکر دادم و جوابی نشنیدم. گوییا آنان اصل مطلب را می‏پذیرند اما تعصب مانع درک حقیقت است.
(۳) آیات ۳ و ۴ از سوره «النجم» یعنی: او سخن از روی هوای نفس نمی‏گوید بلکه آنچه می‏گوید وحی الهی است.

(۸)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>آری این است معنای دین عمر که با آورنده دین اینگونه مخالفت کرده و حضرتش را به هذیان گویی نسبت می‏دهد.
چنانچه ملاحظه فرمودید این جریان در صحیحترین کتابهای روایی اهل سنت آمده که از نظر آنها تمامی روایات این دو کتاب صحیح می‏باشد. اینان کوشیدند که اندکی از زشتی این عمل بکاهند و لذا در بعض از روایات مذکور آمده است که عمر پرسید: «آیا او هذیان می‏گوید؟ از او بپرسید» و بدینوسیله خواستند دامن عمر را اندکی پاک کنند. غافل از اینکه در بعض دیگر آمده است که: «گفتند رسول خدا هذیان می‏گوید» و معلوم است که گوینده یا شخص عمر بوده است و یا کسانی که گفته او را تکرار کردند. در بعض روایات دیگر آمده است که عمر گفت: «درد بر پیامبر غلبه کرده است. کتاب خدا ما را بس است». بعد از این گفته بود که دو دستگی شد و عده‏ای گفتند که قلم و کاغذ بیاورید و دسته‏ای قول عمر را گفتند از یک طرف نیز گفته آنها – چنانچه گذشت – این بود که: «رسول خدا هذیان می‏گوید». معلوم می‏شود قول عمر -که آنها همان را گفتند- همین بود نه اینکه گفته باشد از او بپرسید و امثال آن و این جز تحریف واقعیت چیز دیگری نیست. از این گذشته معنای: «درد بر او غلبه کرد» با «او هذیان گفت» تقریبا یکی است. چه آنکه اگر غلبه درد به هذیان گویی نینجامد باید امتثال امر شود و علت مخالفت عمر و طرفداران او این بود که چون این دستور از هذیان گویی سرچشمه می‏گیرد نباید اجرا شود.
جالبتر از همه توجیهی است که در پاورقی صحیح مسلم از قول بعض از علمای توجیه‏گر اهل سنت آمده و آن اینکه این ایستادگی عمر دلیل فقه او است! اگر بی احترامی به رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و توهین به آن حضرت و نسبت هذیان دادن به آن بزرگوار نشانه فقه است که وای به حال فقهایی اینچنین!
ما قضاوت را به منصفان از اهل سنت واگذار می‏کنیم و از آنها می‏خواهیم که بگویند أوّلاً آیا این دلیل بر فقه عمر است یا…؟ و ثانیا بگویند آیا خوابی که نقل شده صحت دارد که لباس عمر به زمین کشیده می‏شد و…؟
در اینجا بد نیست آنچه را که ابن أبی الحدید در همین رابطه نقل کرده بیاوریم تا معلوم شود که چرا عمر جلوی نوشتن وصیتی را که مانع گمراهی امت می‏شد گرفت.
«ابن عباس می‏گوید: در ابتدای خلافت عمر وارد بر او شدم… به من گفت: از کجا آمدی؟ گفتم: از مسجد. گفت: پسر عمویت چه می‏کند؟ پنداشتم منظور او عبد اللّه بن جعفر است، گفتم: با همسالانش بازی می‏کند. گفت: منظورم او نیست بلکه منظورم بزرگ شما اهل بیت است. (توجه داشته باشید با آنکه عباس -عموی پیامبر- در قید حیات و از نظر سن بزرگ آنها بود عمر -و نیز دیگران- می‏دانستند که بزرگ واقعی اهل بیت او نیست بلکه علی علیه‏السلام است) گفتم: برای خرمای فلانی آبیاری می‏کند در حالیکه مشغول خواندن قرآن است. گفت: ای عبد اللّه!… آیا در نفس او چیزی از امر خلافت باقی مانده است؟ گفتم: آری. گفت: آیا او می‏پندارد که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله او را تعیین کرد؟ گفتم: آری و از پدرم نیز درباره آنچه که او می‏گوید پرسیدم گفت: راست می‏گوید. عمر گفت: محققا از رسول خدا چیزی در این زمینه گفته شده که دلیل روشنی نیست البته او مترصد فرصتی بود و هنگام مریضی می‏خواست به نام او تصریح کند که من به جهت دلسوزی برای اسلام و حفظ آن (از خطرات) مانع آن شدم…»(۱).
>آری عمر خوب می‏دانست که رسول خدا چه می‏خواهد بنویسد و إلاّ اگر باید جلوی وصیت مریض گرفته شود 

—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۲۰ و ۲۱.

(۹)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>خوب بود جلوی وصیت ابوبکر گرفته می‏شد. او چون عمر را به جانشینی معین می‏کند در وصیت کردن مجاز است و رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله که می‏خواهد علی علیه‏السلام را به جانشینی معین کند، به جرم واهی هذیان گویی باید از آن جلوگیری کرد. 
حال چرا اهل سنت به این فراز از تاریخ توجه نمی‏کنند، نمی‏دانم!
ج – حاطب بن أبی بلتعه 
>«امیر المومنین علیه‏السلام فرمود: رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم به من و زبیر و مقداد (و در بعض روایات به جای مقداد «ابو مرثد» آمده است) مأموریت داد که می‏روید به «روضه خاخ»، (محلی بین مکه و مدینه نزدیک مدینه) در آنجا زنی از مشرکین را می‏بینید که با او نامه‏ای از «حاطب بن أبی بلتعه» می‏باشد. نامه را گرفته نزد من بیاورید. ما رفتیم و چون به آنجا رسیدیم آن زن را دیدیم و از او خواستیم که نامه را به ما بدهد. او گفت که نامه‏ای نزدم نیست. هر چه گشتیم نامه‏ای ندیدیم. دو رفیقم گفتند که نامه‏ای نیست. من گفتم که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم راست فرمود. به آن زن گفتم: یا نامه را می‏دهی یا ترا می‏کشم (در بعض روایات «… یا ترا عریان می‏کنم») او از ترس، نامه را از لای موهایش در آورد. آن را خدمت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم بردیم. نامه از حاطب بود به سوی گروهی از مشرکین که خبر حرکت مسلمانان را به سوی مکه داده بود. آن حضرت به حاطب گفت: این چیست؟ گفت: تعجیل نکن. من این نامه را که نوشتم نه از دین برگشتم و نه راه کفر پیش گرفتم. این مسلمانان هر یک کسی را دارند که در مکه آنان را پناه دهد و من کسی را ندارم. خواستم بدینوسیله برای خود پشتیبانی بیابم. حضرت فرمود: حاطب راست می‏گوید و درباره او جز خیر نگویید. عمر گفت: او منافق شد و به مسلمانان خیانت کرد. اجازه بده گردنش را بزنم…»(۱).
>در بعض روایات آمده است که عمر این جمله را دو بار گفت: یکبار قبل از سؤال و جواب رسول خد صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم با حاطب و بار دیگر بعد از آنکه آن حضرت فرمود: او راست می‏گوید و درباره او جز خیر نگویید. 
این هم یکی دیگر از مواردی است که عمر نشان داد می‏توان با دستور پیامبر مخالفت کرد.
نکته دیگری که در داستان فوق دیده می‏شود ایمان أمیر المؤمنین علیه‏السلام به گفته پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که اگر حضرتش همراه مقداد و زبیر نبود آن زن می‏رفت و خبر به مشرکین مکه می‏رسید.
بخاری در یکی از روایات (ج ۸ ص ۳۲) که عنوان آن چنین است: «من لم یر اکفار من قال ذلک متأولا أو جاهلا» می‏خواهد آنچه را که در باب قبل از آن گفته تخصیص بزند. روایت باب قبل چنین است:
«هر که مؤمنی را به کفر نسبت دهد مثل این است که او را کشته است و کسی هم که مؤمنی را بکشد در آتش جهنم معذب خواهد بود». او می‏خواهد بگوید که اگر کسی به مؤمنی چنین نسبتی داد و این کار از روی جهل و یا با تأویلی 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۵، ص ۹۹، باب قصه غزوه بدر، باب فضل من شهد بدرا؛ وص ۱۸۵، باب غزوه فتح؛ وج ۶، ص ۱۸۶، تفسیر سوره ممتحنه؛ وج ۸، ص ۳۲، کتاب الادب، باب من لم یر اکفار من قال ذلک متأولا أو جاهلا؛ وص ۷۱، کتاب الاستیذان، باب من نظر فی کتاب من…؛ وج ۹، ص ۲۳، کتاب استتابه المرتدین، آخرین حدیث.
ب – صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۹۴۱ و ۱۹۴۲، کتاب فضایل الصحابه، باب ۳۶، ح ۱۶۱، و حدیث بعد.
ج – سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۸۲، کتاب التفسیر، باب ۶۰، ح ۳۳۰۵.
د – سنن أبی داود، ج ۳، ص ۴۷، کتاب الجهاد، باب فی حکم الجاسوس إذا کان مسلما، ح ۲۶۵۰.
قسمتی از روایت صحیح بخاری که به بحث ما مربوط می‏شود چنین است: (ج ۵ ص ۹۹)
«… فقال النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم: صدق ولا تقولوا له إلاّ خیرا. فقال عمر: أنه قد خان اللّه ورسوله والمؤمنین فدعنی فلاضرب عنقه…».

(۱۰)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>غلط بود روایت قبل درباره او صادق نیست و در حقیقت این را استثناء از حکم باب قبل دانسته است. 
آری این محدث می‏خواهد دامن عمر را تطهیر کند که اگر او به مؤمنی نسبت نفاق داد از روی جهل و یا تأویل غلط بوده است؛ پس نه او را کشته و نه در آتش جهنم معذب خواهد بود. سؤال ما این است که آیا در مورد حاطب، عمر جاهل بود و یا تأویل غلط نمود؟ مگر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نفرمود که او راست می‏گوید و درباره او جز خیر نگویید؟ آیا نسبت نفاق دادن به یک مؤمن گفتار خیر است؟ آیا بعد از آن جمله پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏توان پذیرفت عمر جاهل بود؟ مگر آنکه بگوییم روایت باب قبل صحیح نیست و این نیز توهین به صحیح بخاری است یا اینکه بگوییم که عمر بعد از آن توبه کرد ولی هنگام وفات رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله توبه را شکست و یا غیر از اینها از محاملی که اهل سنت برای توجیه کار عمر باید دست و پا کنند.
د – تغییر حد شارب الخمر 
>یکی از مواردی که اهل سنت -از جمله صاحبان صحاح- برای توجیه بدعت عمر دست و پا می‏کنند مسأله تغییر حد شارب الخمر است. از یکطرف روایت می‏کنند که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برای شارب الخمر حدی معین نفرمود و از طرف دیگر روایت می‏کنند که سنت در حد شارب الخمر ۴۰ تازیانه بوده است و چون در زمان عمر به خاطر فراوانی میوه‏ها از جمله انگور، شرابخواری زیاد شد عمر تصمیم گرفت که آن را زیاد کند و لذا با اطرافیانش مشورت کرد و تصمیم بر آن شد که آن رابه ۸۰ ضربه شلاق برسانند.
ما از تعارض بین روایاتی که می‏گوید رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حدی معین نفرمود و دسته دیگر که می‏گوید حد آن را ۴۰ ضربه شلاق معین فرمود، می‏گذریم و به روایت حد خوردن ولید فاسق می‏پردازیم. مسلم و ابن ماجه و ابو داود در بعض روایاتشان نوشته‏اند: آنگاه که أمیر المؤمنین علیه‏السلام دستور به تازیانه زدن ولید را صادر می‏فرماید چون ۴۰ تازیانه زده شد می‏فرماید رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ۴۰ ضربه زد و ابوبکر هم ۴۰ ضربه و عمر ۸۰ ضربه و همه آنها سنت است!(۱) >اگر مراد از سنت، سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است – چنانچه در پاورقی ابن ماجه آمده و حق نیز همین است- که آن حضرت مطابق روایات صحاح یا حدی معین نفرمود و یا حد آن را ۴۰ ضربه شلاق قرار داد نه ۸۰ ضربه و اگر مراد از سنت اعم از سنت آن حضرت و سنت عمر است که در آن صورت هر امری که خلاف سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله باشد بدعت است نه سنت؛ و بدعت -چنانچه می‏آید- هر چه باشد گمراهی است.
آری سنت عمر -بر خلاف سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله – ۸۰ ضربه شلاق به عنوان حد شرابخوار معین گردید و این سنت بعد از او نیز ثابت ماند و سنت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از میان رفت، و از میان فقهای اربعه اهل سنت فقط شافعی است که 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۸، ص ۱۹۶ و ۱۹۷، کتاب الحدود، باب ما جاء فی ضرب شارب الخمر، و چند باب بعد.
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۳۲ – ۱۳۳۰، کتاب الحدود، باب ۸، ح ۳۹ – ۳۵.
ج – سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۸۵۸، کتاب الحدود، باب حد السکران، ح ۲۵۷۱.
د – سنن ترمذی، ج ۴، ص ۳۸، کتاب الحدود، باب ما جاء فی حد السکران، ح ۱۴۴۳.
ه – سنن أبی داود، ج ۴، ص ۴ – ۱۶۳، کتاب الحدود، باب الحد فی الخمر، ح ۸۱ – ۴۴۷۹.
در اینجا به روایت شماره ۳۵ از صحیح مسلم توجه می‏کنیم: «.. إنّ النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم أتی برجل قد شرب الخمر فجلده بجریدتین نحو اربعین. قال: و فعله ابوبکر. فلما کان عمر استشار الناس فقال عبد الرحمن (بن عوف) اخف الحدود ثمانین. فأمر به عمر».

(۱۱)
—————————————————————————————————————————————————————————–>آن را ۴۰ ضربه می‏داند و می‏گوید که آنچه از رسول خدا ثابت است ۴۰ ضربه است(۱). 
>این مطالب بر مبنای روایات اهل سنت مطرح شده است نه بنا بر عقیده شیعه و اصولا کلیه نقدهای ما مطابق آن چیزی است که اهل سنت می‏گویند و بدان اعتقاد دارند. خواه این اشکالات مطابق عقیده شیعیان باشد یا خیر. 
ه – دستور به پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و زدن فرستاده او 
>«ابو هریره می‏گوید: ما اطراف رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم نشسته بودیم. با ما ابوبکر و عمر و عده‏ای بودند. حضرتش از میان ما برخاست. آمدنش طولانی شد. ترسیدیم برایش حادثه‏ای اتفاق افتاده باشد. برخاستیم و من از همه جلوتر رفتم تا به باغی از انصار – از طایفه بنی النجار – رسیدم. اطرافش را گشتم دری ندیدم. جدولی دیدم که آب از آنجا درون باغ می‏رفت. همچون روباه توانستم از آن راه آب داخل باغ شده و بر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم وارد شوم. حضرت پرسید: ابو هریره‏ای؟ گفتم: آری یا رسول اللّه. گفت: چه خبر؟ گفتم: شما بین ما بودید و رفتید و آمدنتان طولانی شد ترسیدیم حادثه‏ای برایتان اتفاق افتاده باشد و من زودتر از همه از راه آب وارد باغ شدم و بقیه پشت سرم می‏باشند. حضرت در حالی که کفشهایش را به من می‏داد فرمود: ای ابو هریره! این را بگیر و برو هر که را که در پشت این باغ دیدی که گوینده «لا اله إلاّ اللّه» است در حالی که قلبش به آن یقین دارد به او مژده بهشت بده. اول کسی را که دیدم عمر بود. گفت: این کفشها چیست؟ گفتم: کفش رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم است و مرا با همین فرستاد که هر که گوینده «لا اله إلاّ اللّه» است در حالی که قلبش به آن یقین دارد به او مژده بهشت بدهم. عمر با دست به سینه‏ام زد که محکم بر زمین نشستم(۲) و گفت: برگرد >ای ابو هریره! برگشتم و گریه کنان نزد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم رفتم. عمر هم پشت سرم آمد. حضرت به من فرمود: «چه شده ای ابو هریره؟» گفتم: عمر را دیدم و پیام شما را به او رساندم؛ او محکم به سینه‏ام زد و من از پشت به زمین افتادم. به من گفت: برگرد. رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم فرمود: ای عمر چرا چنین کردی؟ گفت: ای رسول خدا آیا ابو هریره را با کفشهایت فرستادی که بگوید هر که را دیدی که می‏گوید «لا اله إلاّ اللّه» در حالی که قلبش بدان یقین دارد به بهشت مژده دهد؟ فرمود: آری، گفت: این کار را نکن من می‏ترسم که مردم به همان تکیه کنند. بگذار اینان عمل کنند. حضرت فرمود: «بگذار»(۳).
>ما درباره مضمون روایت فوق و نیز سایر روایاتی که وارد شده که گوینده کلمه توحید اهل بهشت است، کاری نداریم؛ که این خود بحث مستقلی را می‏طلبد. می‏خواهیم بگوییم وقتی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله کسی را به عنوان فرستاده‏اش همراه پیامی به سوی شخصی یا جمعیتی فرستاد بر فرض محال – والعیاذ بالله – که این پیام نابجا بوده باشد آیا بر پیام‏آور گناهی هست که باید با او چنان برخورد خشنی شود؟ اگر دشمن انسان، کسی را مأمور رساندن پیامی کند با او چه باید کرد؟ تا چه رسد فرستاده شخصیتی چون رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آن هم با پیامی مسرت بخش. پادشاهان ایران و روم با آن همه کبر و غرورشان با فرستاده رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله کاری نداشتند و این امری عقلایی و رایج است و عمر که می‏گویند همیشه با رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود چگونه این را از حضرتش نیاموخت! آیا این است نتیجه مصاحبتهای 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الفقه علی المذاهب الاربعه.
(۲) جمله متن چنین است: «فخررت لاستی».
(۳) صحیح مسلم، ج ۱، ص ۵۹، کتاب الایمان، باب ۱۰، ح ۵۲.

(۱۲)
—————————————————————————————————————————————————————————–

دعایی؟! 
سؤال دیگری که در اینجا مطرح است این است: آیا آورنده دین بهتر به رموز آن آگاه است یا افرادی که از آن چیزی نمی‏دانند؟ چگونه عمر به خود جرأت می‏دهد که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را از دادن چنین پیامی نهی کند؟ آیا او بهتر از آن حضرت می‏دانست؟ آیا باور کردنی است که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز – چنانچه در آخر حدیث آمده – با نهی عمر پیام خویش را پس گرفت؟ یا باید گفت: قرآن که کلام آن حضرت را وحی می‏داند درست نیست و یا باید آخر حدیث فوق را نادرست دانست. چه آنکه اینگونه پیامها اگر وحی نباشد، مردم را به گمراهی انداختن است و اگر وحی باشد – که هست – یقینا حضرتش آن را اعلان کرده و با امر و نهی و یا حتی تهدید و ایذاء و شکنجه کسی دست از رساندن پیام بر نمی‏دارد. از اینها گذشته مگر این اولین و آخرین بار بود که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله چنین مطلبی را فرمود؟ روایات زیادی داریم که آن حضرت فرمود: اگر کسی ایمان و یقین به کلمه توحید داشته باشد اهل بهشت است و شکی نیست که ایمان واقعی به خدا همراه دور انداختن خدایان ساختگی که مظاهر فریبنده دنیا از جمله آن خدایان می‏باشد، انسان را در مقابل خدا و تعالیم و دستوراتش مطیع و منقاد نموده و هرگز گرد معصیت و نافرمانی خدا نمی‏گردد و اگر می‏بینیم عده‏ای با آنکه مسلمانند اهل گناهند، علت اصلی آن باور نداشتن قلبی به خدا و وعده‏ها و وعیدهایش می‏باشد. چنانچه در روایات اهل بیت علیهم‏السلام وارد شده است: «هر که کلمه لا اله إلاّ اللّه را با اخلاص بگوید اهل بهشت است و اخلاص آن این است که کلمه مزبور او را از محرمات الهی نگهدارد»(۱).
>در هر حال ما آنچه که از داستان منقول از ابو هریره می‏فهمیم این است که عمر در مقابل رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نه تنها مطیع نبود بلکه در مواردی مخالفت هم می‏نمود ولابد این هم از فقه او است! 
و – نهی از رفع صوت در مسجد 
>سایب بن یزید می‏گوید من در مسجد (یعنی مسجد النبی) ایستاده بودم. مردی سنگریزه‏ای به من پرتاب کرد. نگاه کردم دیدم عمر است. گفت: برو این دو نفر را بیاور. آن دو را آوردم. گفت: شما اهل کجا هستید گفتند: اهل طایف. گفت: اگر اهل این شهر بودید شما را عذاب می‏کردم(۲). در مسجد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم صدا بلند می‏کنید!؟»(۳).
>ما نمی‏دانیم که جناب عمر این حکم فقهی را از کجا به دست آورد که اگر کسی صدا در مسجد بلند کند حکمش ایذاء به او است؟ آیا در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله کسی صدا در مسجد بلند کرد و آن حضرت او را تنبیه کرد و یا حتی از آن نهی کرد؟ -گر چه نهی به تنهایی دلیل بر لزوم تنبیه نیست و اگر هم اثبات شود که این نهی تحریمی است نه تنزیهی (یعنی حرام است نه مکروه) دلیل دیگری لازم است که لزوم تنبیه را اثبات کند-(۴). 
>بخاری در همین باب حدیث دیگری نقل می‏کند و آن اینکه: 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) بحار الانوار، ج ۸، ص ۳۵۹. روایت از امام جعفر صادق علیه‏السلام است.
(۲) جمله متن چنین است: «لاوجعتکما».
(۳) صحیح بخاری، ج ۱، ص ۱۲۷، کتاب الصلاه، باب رفع الصوت فی المساجد.
(۴) مثال آن در شریعت مقدس اسلام فراوان است. چنانچه دروغ، غیبت و امثال آن حرام است، ولی برای آن حدی یا تعزیری معین نشده است.

(۱۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>«پسر کعب بن مالک -عبد اللّه- می‏گوید: پدرم از «ابن أبی حدرد» طلبی داشت و در مسجد از او آن را طلب نمود. صداهای آن دو در مسجد بلند شد. طوری که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم که در منزلش بود آن را شنید. پرده حجره را کنار زد و فرمود: ای کعب! گفت: بلی یا رسول اللّه! حضرت با دستش اشاره کرد که نصف آن را درگذر کعب گفت: چشم. حضرت فرمود: برخیز و آن را ادا کن».
ملاحظه فرمودید که در اینجا نیز دو نفر در مسجد صدا بلند کردند و رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله صدای آنها را شنید و حتی با اشاره‏ای یا کنایه‏ای نفرمود که صدا را پایین بیاورید. ولی عمر -که به قول صاحبان صحاح همیشه با پیامبر بود- برای آن تعزیر یا تنبیه مقرر می‏دارد. مگر او می‏تواند مسلمانان را به خاطر اعمالی که انجام می‏دهند و نهی شارع نیز در آن نیست تنبیه کند؟ رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فراریان جنگ را -با آنکه مرتکب گناهی بزرگ شدند- هرگز تنبیه نفرمود. چگونه عمر به خود اجازه می‏دهد برای کسی که فقط صدا در مسجد بلند کرده تنبیهی مقرر کند؟!
ز – نهی از شعر خواندن در مسجد 
>حسان(۱)، شاعر مخصوص پیامبر بود. او گاهی به مناسبتها(۲) یا در مدح رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و یا بدگویی از مشرکین و >امثال آن اشعاری می‏سرود. رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برای او در مسجد محل مخصوصی را معین فرمود و به او دستور خواندن اشعارش را که به نفع اسلام وعلیه دشمنان بود صادر می‏فرمود.
«روزی عمر از مسجد عبور می‏کرد و حسان در آنجا شعر می‏خواند عمر نگاه تندی به او کرد (و در بعض روایات مسند احمد آمده است که به او گفت: «مه». یعنی دست بردار) حسان به او گفت: من در اینجا شعر می‏خواندم و از تو بهتر در اینجا حاضر بود (و مرا منع نمی‏کرد) سپس رو به ابو هریره کرد و گفت: ترا به خدا قسم آیا شنیدی که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏فرمود: «از جانب من جواب بده. خدایا او را به روح القدس تأیید فرما؟» گفت: آری»(۳).
>اگر دینداری عمر چنان است که در خواب مذکور نقل شده، چرا باید از عملی که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بدان امر می‏فرمود نهی کند؟ مگر او خود را جانشین آن حضرت و ادامه دهنده راه آن بزرگوار نمی‏داند؟ ممکن است اهل سنت

—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) یکی از اتفاقات جالب این است که «حسان» و پدرش «ثابت» و جدش «منذر» و پدر منذر، «حرام» هر یک ۱۲۰ سال عمر کردند.
(۲) از جمله آن مناسبتها در روز غدیر و پس از منصوب شدن أمیر المؤمنین علیه‏السلام به جانشینی بود علامه امینی در جلد ۲ «الغدیر» ص ۳۴ به بعد به نقل از ۱۲ تن از علمای اهل سنت شعر او را که در محضر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و در میان مردم حاضر در آن اجتماع عظیم و با شکوه آن را خواند نقل می‏کند. او در شعرش از کلمه «مولی» همان را بیان می‏کند که شیعه در طول تاریخ بدان اعتقاد داشته است.
مختصری از مشروح جریان غدیر را در کتابمان «اهل بیت علیهم‏السلام در صحاح» مطالعه فرمایید.
بد نیست بدانید که همین آقای حسّان سرانجام از علی علیه‏السلام برگشت.
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۴، ص ۱۳۶، کتاب بدء الخلق، باب ذکر الملایکه – با حذف این جمله که: «عمر به او نگاه تندی کرد» – (وکم له من نظیر!)
ب – صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۹۳۲، کتاب فضایل الصحابه، باب ۳۴، ح ۱۵۱.
ج – سنن أبی داود، ج ۴، ص ۳۰۳ و ۳۰۴، کتاب الادب، باب ما جاء فی الشعر، ح ۵۰۱۳ و ۵۰۱۵.
د – سنن نسایی، ج ۲، ص ۵۲، کتاب المساجد، باب ۲۴، ح ۷۱۲.
متن روایت مسلم چنین است: «… أنّ عمر مرّ بحسّان وهو ینشد الشعر فی المسجد فلحظ الیه فقال: قد کنت انشد وفیه من هو خیر منک…».

(۱۴)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>بگویند که عمر روایت نهی از شعر خواندن در مسجد را شنیده بود و از جواز خواندن اشعار خوب بی خبر بود. 
در پاسخ باید گفت که ابو هریره -کسی که فقط سه سال محضر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را درک کرده بود- از عمر به سنت آگاه‏تر بود. در حالیکه اهل سنت عمر را اعلم اصحاب به سنت می‏دانند و حتی ابن أبی الحدید او را یکی از مجتهدین می‏داند. آیا می‏شود کسی مجتهد باشد ولی از سنت بی خبر؟ ما به خواست خدا در بحث علم عمر موارد متعددی را نقل خواهیم کرد که عمر از آن آگاهی نداشت، ولی نمی‏توان پذیرفت که عمر در هیچیک از مجالسی که حسان در آن مجلس در حضور رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و در مسجد شعر می‏خواند حضور نداشت. اینان با روایتی که می‏گوید ابوبکر و عمر همیشه با پیامبر بودند چه می‏کنند؟ پس باید این را هم به حساب مخالفت با سنت آورد که او از این نمونه‏ها زیاد دارد.
ح – بدعت عمر در نماز تراویح 
>نماز تراویح نمازهای مستحبی است که در شبهای ماه رمضان خوانده می‏شود. این نماز در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و ابوبکر و مدتی از خلافت عمر فرادی خوانده می‏شد.
«شبی عمر وارد مسجد شد و چون دید مردم به طور پراکنده نماز می‏خوانند، گفت: اگر اینها را بر یک امام جمع کنیم بهتر است. لذا أبی بن کعب را به امامت برگزید و چون شبی دیگر آنان را به جماعت دید گفت: این بدعت خوبی است»(۱).
>لازم است بدانیم که آیا رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله که از بدعت نهی کرده بدعت خوب را استثناء زده است؟ یا اینکه فرمود: هر بدعتی (چه به نظر ما خوب آید و چه بد) گمراهی است. 
بدعت یعنی چیزی را که شارع مقدس نیاورده به عنوان امری شرعی آن را جزء دستورات دین قرار دهیم. این چیزی است که در روایات متعددی از آن نهی شده است.
«… بهترین امور، کتاب خدا و بهترین هدایت، هدایت محمد بوده و بدترین امور، نوآوری (بدعت) و هر بدعتی گمراهی است».
«دو مطلب است (که باید توجه کنید) کلام و هدایت. بهترین کلام، کلام خدا و بهترین هدایت، هدایت محمد است. پرهیز باد تو را از نوآوری در امور که بدترین امور نوآوری بوده و هر نوآوری بدعت و هر بدعتی گمراهی است»(۲).
>«هر که در امر ما چیزی ایجاد کند که در آن نیست باید رد شود»(۳). 
>«پرهیز باد از امور ایجاد شده که همه آنها بدعت است و هر بدعتی گمراهی است»(۴). 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) صحیح بخاری، ج ۳، ص ۵۸، کتاب الصوم، باب فضل من قام رمضان.
متن قول عمر چنین است: «نعم البدعه هذه».
(۲) سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۱۷ و ۱۸، مقدمه باب ۷، ح ۴۵ و ۴۶.
اینک متن حدیث شماره ۴۶: «… ألا وایاکم ومحدثات الامور فان شر الامور محدثاتها وکل محدثه بدعه وکل بدعه ضلاله…».
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۳، ص ۲۴۱، کتاب الشهادات، باب إذا اصطلحوا علی صلح جور فالصلح مردود.
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۳۴۳، کتاب الاقضیه، باب ۸، ح ۱۷.
ج – سنن أبی داود، ج ۴، ص ۲۰۰، کتاب السنه، باب فی لزوم السنه، ح ۴۶۰۶.
متن روایت بخاری چنین است: «… قال رسول اللّه: من أحدث فی أمرنا هذا ما لیس فیه فهو ردّ».
(۴) سنن أبی داود، ج ۴، ص ۲۰۱، ح ۴۶۰۷.
«… ایاکم ومحدثات الامور فان کل محدثه بدعه وکل بدعه ضلاله».

(۱۵)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>«هر کس عملی انجام دهد که امر ما در آن نباشد مردود است»(۱). 
>نتیجه‏ای که از مجموع این روایات می‏گیریم این است که بدعت هر چه باشد بد و مردود و گمراهی است و در تمامی صحاح روایتی نیست که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به آن استثناء زده و فرموده باشد که اگر بدعتی خوب بود من آن را امضاء می‌کنم ولذا اینکه عمر گفت: «این بدعت خوبی است». باید به او گفت که اگر خوب بود خدا و رسولش از تو بهتر می‏دانستند و می‏توانستند دستور دهند که مسلمانان نماز تراویح را به جماعت بخوانند.
حال می‏خواهیم بدانیم که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله درباره بدعت گذار چه فرموده است:
«خداوند از بدعت گذار نه روزه قبول می‏کند نه نماز و نه صدقه و نه حج و نه عمره و نه جهاد و نه مال و عوضی. (چنین کس) از اسلام خارج می‏شود همانگونه که مو از خمیر خارج می‏گردد»(۲).
>«… هر که مردم را به گمراهی دعوت کند (توجه داشته باشید که هر بدعتی گمراهی است) گناه همه آنها که از آن پیروی کردند گردن او است بدون آنکه از گناه آنان کم شود»(۳). 
>البته این شبهه‏ای است که از مجموع روایات صحاح به ذهن می‏رسد و از اهل سنت می‏خواهیم پاسخ آن را بدهند و از آنها تقاضا داریم اگر نتوانستند پاسخ دهند شیعیان را به کفر و زندقه و ارتداد و امثال آن نسبت ندهند؛ زیرا اگر قرار باشد هر کس که شبهه‏ای را مطرح کرد او را طرد کرده و تکفیر نمایند، راه وصول به حق مسدود می‏شود. البته اگر توهین به رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و نسبت هذیان دادن به او دلیل بر فقه عمر باشد، این نیز می‏تواند دلیل دیگری بر فقه او بوده و گفته شود که اگر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله زنده بود آن را امضاء می‏کرد. چنانچه موارد دیگری هم که از او گفتیم و خواهد آمد همه را با همین دلیل می‏توان توجیه کرد. قضاوت با اهل انصاف. 
ط – بدعت در سه طلاقه 
>در توضیح عنوان فوق باید گفت که اگر مردی زنش را طلاق رجعی دهد (یعنی طلاقی که بتواند در زمان عده بدون عقد به او رجوع کند) و در عده رجوع کند و مجددا طلاق دهد و باز هم رجوع کند و برای بار سوم طلاق دهد، دیگر حق رجوع ندارد و اگر بخواهد با آن زن زندگی کند باید کس دیگری با او ازدواج کند و آن دومی او را طلاق دهد که در این صورت شوهر اول می‏تواند پس از پایان عده او را به عقد خود در آورد.
از نظر فقه شیعه -که از قرآن و سنت فهمیده می‏شود (واینجا جای بحث آن نیست)- سه طلاق مزبور باید جدا از 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۳، ص ۹۱، کتاب البیوع، باب النجش؛ وج ۹، ص ۱۳۲، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنه، باب إذا اجتهد العامل….
ب – صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۳۴۴، کتاب الاقضیه، باب ۸، ح ۱۸.
ج – سنن أبی داد، ج ۴، ص ۲۰۰، ح ۴۶۰۶.
حدیث بخاری چنین است: «… من عمل عملا لیس علیه امرنا فهو رد».
(۲) سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۱۹، مقدمه باب ۷، ح ۴۹.
«قال رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم: لا یقبل اللّه لصاحب بدعه صوما ولا صلاه ولا صدقه ولا حجّا ولا عمره ولا جهادا ولا صرفا ولا عدلا. یخرج من الاسلام کما تخرج الشعره من العجین».
(۳) سنن أبی داود، ج ۴، ص ۲۰۱، کتاب السنه، باب لزوم السنه، ح ۴۶۰۹. 
«… من دعا إلی ضلاله کان علیه من الاثم مثل آثام من تبعه لا ینقص ذلک من آثامهم شییا».

(۱۶)
—————————————————————————————————————————————————————————–
 

>هم باشد و نمی‏توان زنی را در یک مجلس سه طلاقه کرد که در آن صورت فقط یک طلاق به حساب می‏آید. 
اکنون به روایات صحاح سری می‏زنیم:
«طلاق در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم و ابوبکر و دو سال از خلافت عمر سه طلاق در یک مجلس یک طلاق به حساب می‏آمد و چون عمر دید که مردم در این امر تعجیل دارند آن را امضاء کرد (یعنی اجازه داد که سه طلاق در یک مجلس همان سه طلاق باشد) »(۱).
>چنانچه ملاحظه می‏فرمایید علت امضای عمر و حکم به غیر سنت دادن به خاطر تعجیل مردم بود. آیا تعجیل مردم می‏تواند باعث تغییر حکم خدا شود؟ 
«به رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم خبر دادند که مردی زنش را در یک مجلس سه طلاقه کرد. حضرت با خشم برخاست. آنگاه فرمود: آیا با کتاب خدا بازی می‏شود در حالی که هنوز من در میان شما هستم!؟ تا آنجا که مردی برخاست و گفت: آیا او را نکشم؟»(۲).
>بنگرید که چگونه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از آنچه که عمر آن را امضاء کرد عصبانی شده و آن را بازی با کتاب خدا می‏داند؛ چه آنکه در قرآن آمده است: 
«الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَاِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِاِحْسانٍ… الآیه»(۳).
>پس باید -مطابق آیه فوق- طلاقها جدا از هم باشد تا گفته شود «دو بار» طلاق داد و به دو یا سه طلاق در یک مجلس نمی‏گویند «دو بار» یا «سه بار». 
در آیه بعد آمده است که: «اگر بار سوم او را طلاق داد دیگر آن زن بر او حلال نیست مگر آنکه با مرد دیگری ازدواج کند».
چنانچه ملاحظه می‏فرمایید قرآن به صراحت کیفیت طلاق رجعی را و اینکه سه طلاق جدا از هم باید باشد بیان کرده و حدیث نبوی مذکور در سنن نسایی -که گذشت- اشاره به همین آیات دارد، و لذا می‏بینیم که هم در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و هم در زمان ابوبکر و هم دو سال از خلافت عمر به همان دستور عمل می‏شد. آیا باز هم برای کسی شبهه‏ای می‏ماند که امضای عمر بدعتی دیگر در دین بود که بیش از هزار سال مردم سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله، و مهمتر از آن کتاب خدا، را در این امر کنار زدند و به خاطر جهلشان از حکم خدا -که مقصر اصلی در این جهالت، علما و فقهای عامه می‏باشند- به سنت عمر (و در حقیقت بدعت او) عمل می‏کردند تا آنکه اخیرا قول فقهای اربعه خود را کنار زده و از نظرات فقهای شیعه -که همان اسلام ناب و خالص است- پیروی کردند. گر چه برای خود دلایل دیگری ذکر 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح مسلم، ج ۲، ص ۱۰۹۹، کتاب الطلاق، باب طلاق الثلاث، ح ۱۷ – ۱۵.
ب – سنن أبی داود، ج ۲، ص ۲۶۱، کتاب الطلاق، باب نسخ المراجعه بعد التطلیقات الثلاث، ح ۲۱۹۹ و ۲۲۰۰.
ج – سنن نسایی، ج ۶، ص ۱۴۵، کتاب الطلاق، باب ۸، ح ۳۴۰۳.
اولین حدیث صحیح مسلم: «عن ابن عباس قال: کان الطلاق علی عهد رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم و أبی بکر وسنتین من خلافه عمر طلاق الثلاث واحده فقال عمر بن الخطاب: إنّ الناس قد استعجلوا فی امر قد کانت لهم فیه اناه فلو امضیناه علیهم فامضاه علیهم».
(۲) سنن نسایی، ج ۶، ص ۱۴۲، کتاب الطلاق، باب ۶، ح ۳۳۹۸.
«أخبر رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم عن رجل طلق امرأته ثلاث تطلیقات جمیعا فقام غضبانا ثمّ قال: أ یلعب بکتاب اللّه وأنا بین أظهرکم. حتی قام رجل وقال: یا رسول اللّه ألا أقتله؟».
(۳) آیه ۲۲۹ از سوره بقره؛ یعنی طلاق (رجعی) دو بار است (که در هر دو بار می‏توان رجوع کرد و مرد وظیفه دارد که) یا به معروف و نیکی (همسرش را) نگه دارد یا با خوبی و خوشی (و نه با دعوا و…) او را طلاق دهد….

(۱۷)
—————————————————————————————————————————————————————————–
 

>کردند! 
در اینجا توجه خوانندگان محترم را به آنچه که نویسنده کتاب «الفقه علی المذاهب الاربعه» در مبحث تعدد طلاق نوشته جلب می‏کنیم:
«اگر مردی زنش را در یک مجلس سه طلاقه کند به اینکه بگوید: تو سه طلاقه هستی، از نظر مذاهب اربعه، سه طلاق محسوب می‏شود، و این رأی جمهور است. بعض از مجتهدین با آن مخالفت کرده‏اند؛ مانند «طاووس»، «عکرمه»، «ابن اسحاق» و در رأس آنها «ابن عباس». اینان گفتند که یک طلاق محسوب می‏شود نه سه طلاق و دلیل آنها روایتی است که مسلم آن را نقل کرده است (سپس روایت مسلم را که گذشت می‏نویسد، آنگاه چنین ادامه می‏دهد) این حدیث صریح است که این مسأله اجماعی نیست(۱). چه آنکه رأی بعض مجتهدین مثل ابن عباس و طاووس و >عکرمه خلاف آن است؛ و از قواعد اصولی بر می‏آید که تقلید مجتهد واجب نیست. پس چنین نیست که از یک مجتهد خاص باید تقلید کرد. بنابراین از قول مجتهدی از مجتهدین امت اسلامی که نظر او ثابت شده می‏توان تقلید کرد(۲) و >چون ثابت شد که ابن عباس چنین گفت، تقلید از او در این رأی صحیح است.
از مسأله تقلید گذشته، به ذات دلیل که بنگریم آن را قوی می‏یابیم. چه آنکه ائمه (اهل سنت) همه قبول دارند که در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز چنین بود (یعنی سه طلاقه در یک مجلس یک طلاق محسوب می‏شد) و کسی هم روایت مسلم را رد نکرده است و تنها دلیل آنها این است که عمل عمر و موافقت بیشتر اصحاب با او نشان می‏دهد که حکم مزبور (یک طلاق محسوب شدن) موقت و تا زمان عمر بوده است و عمر آن را با ذکر حدیثی که برای ما نقل نشده نسخ کرده است(۳). دلیل این امر هم اجماع است. زیرا اجماع اصحاب بر رضایت عمل عمر دلیل است بر اینکه عمر آنان >را قانع کرده است که نزد او دلیلی وجود دارد(۴) و ضرورتی ندارد که سند اجماع را بدانیم -آنچنانکه در اصول مقرر >شده است- ولکن واقعیت این است که اجماعی وجود ندارد. زیرا بسیاری از مسلمانان با آن مخالفت کرده‏اند و از چیزهایی که شکی در آن نیست این است که ابن عباس مجتهدی است که در دین به او رجوع می‏شود و چنانچه گذشت تقلید از او جایز است و تقلید از عمر در آنجا که رأی او است واجب نیست -گر چه او نیز مجتهد است(۵) – و 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) بی انصافی و تعصب نویسنده را بنگرید که چگونه حدیثی را که خود آن را صحیح می‏داند و نشان می‏دهد که سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در مورد سه طلاقه در یک مجلس چه بوده است، این گونه توجیه می‏کند که حدیث مزبور نشان می‏دهد که این مسأله اجماعی نیست. مگر مجتهد می‏تواند خلاف سنت ثابت فتوی دهد؟ همه همت علما و مجتهدین این است که بتوانند با استفاده از قرآن و سنت حکم واقعی خداوند را بیابند و مردم را بدان راهنمایی کنند. حال که حکم خدا معلوم شد دیگر اختلاف و عدم اجماع معنی ندارد.
(۲) اگر چنین است چرا مذهب را به عدد ۴ محدود کردید؟ مگر فقهای شیعه مجتهد نیستند؟ پس چه شد که حاضر نیستید از آنها تقلید کنید؟ آیا بعد از ائمه اربعه، دیگر مجتهدی در میان علمای اهل سنت پیدا نشد؟ اگر نشد که وای به حالتان و اگر شد چرا اسمی از او به عنوان عالمی جایز التقلید در کتابها نیست؟
(۳) باز هم تعصب را بنگرید که بر خلاف آنچه که مسلم نقل کرده و کسی هم آن را رد ننموده، مطلب می‏نویسد و از این جمله تغافل می‏کند که: «… و چون عمر دید که مردم در این امر تعجیل دارند آن را امضاء کرد». یعنی امضای عمر به خاطر تعجیل مردم بود نه ذکر حدیث و نسخ حکم قبلی.
(۴) آیا عمل مردم به آنچه که عمر گفت دلیل بر رضایت آنان و مهمتر از این دلیل بر وجود روایتی می‏باشد؟ مگر بدعت او در نماز تراویح (که خود صریحا به بدعت بودن آن اقرار کرده است) که هنوز هم بدان عمل می‏شود، دلیل بر نقل حدیثی از جانب او بوده است؟
(۵) در صحت این ادعا همین بس که بدانیم او نه تنها از بسیاری از دستورات نبی مکرم اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بی خبر بود بلکه بعض آیات قرآن را نیز نمی‏دانست (چنانچه نمی‏دانست که در نبود آب باید تیمم کرد) و مهمتر از آن معنای بعض کلمات را بلد نبود -همچون معنای «کلاله»-.

(۱۸)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>موافقت اکثر أصحاب، تقلید از او را حتمی نمی‏کند(۱). از این گذشته احتمال دارد که فتوای عمر به خاطر این بود که >مردم را از طلاقی که مغایر سنت است بر حذر دارد. چه آنکه سنت این است که طلاق‏ها در اوقات مختلف باشد -چنانچه بیان شد- پس کسی که جرأت کرده و در یک جلسه سه بار طلاق دهد با سنت مخالفت کرده و کیفر او این است که به همان عمل شود(۲). 
>خلاصه آنکه آنانکه می‏گویند سه طلاقه در یک جلسه یکی حساب می‏شود نه سه، دلیل محکمی دارند و آن واقع شدن آن در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و خلیفه بزرگ او ابوبکر و دو سال از خلافت عمر می‏باشد و دیگران بعد از عمر با اجتهاد او مخالفت کردند. پس تقلید مخالف صحیح است آنگونه که تقلید عمر صحیح است، و خدای تعالی ما را تکلیف نکرده است که در اعمال فرعیه به یقین برسیم چه آنکه این امر نزدیک به محال است…». 
چنانچه ملاحظه می‏فرمایید نویسنده کتاب «الفقه علی المذاهب الاربعه» -«عبد الرحمن الجزیری»- با دلایل خود قول ابن عباس را ترجیح داده و با آنکه ائمه اربعه آنها نظر عمر را برگزیده و سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را رها کردند، آن را مغایر با آنچه که در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و ابو بکر عمل می‏شد دانسته و امضای عمر را به عنوان کیفر برشمرده است. گر چه دلایل این نویسنده در مواردی مورد قبول نیست (و ما به اهم آنها در پاورقی اشاره کردیم) ولی روی‏هم‏رفته به خوبی برمی‏آید که فتوای عمر خلاف سنت ثابت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بوده و تا سالیان دراز بدان عمل می‏شده است و این فتوی باعث متروک گشتن سنت گشت. آیا باز هم می‏توانیم بگوییم که دینداری عمر در حدی است که در خواب مذکور نقل شده است؟!
ی – حکم نماز بعد از عصر 
>«ابن عباس و عبد الرحمن بن ازهر و مسور بن مخرمه، کریب -غلام ابن عباس- را مأمور کردند که از عایشه درباره دو رکعت نماز بعد از عصر بپرسند و گفتند که به ما خبر رسید تو آن دو رکعت را می‏خوانی و از یکطرف به ما خبر رسید که رسول خدا از آن نهی کرد. ابن عباس می‏گوید من و عمر مردم را به خاطر همین نماز خواندن می‏زدیم(۳). کریب >می‏گوید وارد بر عایشه شدم و مسأله را از او پرسیدم. گفت: برو از أمّ سلمه بپرس. نزدش رفتم. گفت: شنیدم که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم از آن نهی کرد. آنگاه دیدم که روزی بعد از خواندن نماز عصر دو رکعت نماز خواند. کنیزی را فرستادم تا از آن حضرت بپرسد… فرمود: عده‏ای از «عبد القیس» نزدم آمدند و من نرسیدم که دو رکعت بعد از ظهر را بخوانم و این آن دو رکعت بود»(۴).
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) چه شده که فقهای اربعه اهل سنت و نیز فقها و دانشمندانشان در طول بیش از هزار سال نفهمیدند که ضرورتی بر پیروی از عمر نیست! چرا در سایر بدعتهای او پیروی لازم است؟ مگر حرمت متعه نساء فتوای عمر نیست؟ مگر نماز تراویح بدعت او نیست؟
(۲) نمی‏دانیم به این استدلال قرن بیستمی بخندیم یا گریه کنیم! عمر به جای آنکه با دیدن و شنیدن عمل خلاف سنت مردم، ناراحت شده و با تازیانه‏اش که گاهی بیگناهی را بدان می‏آزرد، آنان را کیفر کند و یا لا اقل -چنانچه از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به نقل از سنن نسایی نقل کردیم- خشمگین شده و آنها را از این عمل نهی کند کیفرشان را آن قرار دهد که خود همان را خواسته و خیلی هم خوشحال می‏شوند و این بدعت همچنان باقی بماند تا اخیرا بیایند و آن را نقض کنند. آیا کیفر عمل خلاف، امضای آن عمل است؟!
(۳) لابد به خاطر این گناه بزرگ!! -که هم رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مرتکب آن می‏شد و هم عایشه- مردم را تنبیه می‏نمود!

(۱۹)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>مسلم بعد از نقل این روایت، سه حدیث دیگر بعد از آن به نقل از عایشه می‏آورد به این مضمون: 
۱ – رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم آن را قبل از عصر می‏خواند. سپس روزی بعد از عصر آن را خواند و بعد از آن همیشه بعد از عصر می‏خواند «… فصلاهما بعد العصر ثمّ اثبتهما. وکان إذا صلی صلاه اثبتها».
۲ – هرگز رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم دو رکعت بعد از عصر را ترک نکرد. «ما ترک رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم رکعتین بعد العصر عندی قطّ».
۳ – دو نماز بود که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم در بیت من هرگز ترک نکرد -نه در خفا و نه در آشکارا- دو رکعت قبل از فجر و دو رکعت بعد از عصر. «صلاتان ما ترکهما رسول اللّه فی بیتی قط سرا ولا علانیه: رکعتین قبل الفجر ورکعتین بعد العصر».
آنچه که ما از مجموع روایات فوق به دست می‏آوریم این است:
۱ – رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله یکبار دو رکعت بعد از ظهر را -به خاطر مشغله‏ای- نخواند و آن را بعد از عصر خواند.
۲ – اگر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نمازی را به هر علتی در وقتی می‏خواند -ولو در غیر وقت اصلیش- آن را برنامه همیشگی خود قرار می‏داد!
۳ – رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله هرگز دو رکعت قبل از فجر و دو رکعت بعد از عصر را -چه مخفیانه و چه آشکارا- ترک نکرد.
۴ – عمر -که گوییا حتی یکبار هم نماز بعد از عصر آن حضرت را ندیده بود- مردم را به خاطر خواندن آن نماز کتک می‏زد.
صرفنظر از تضاد در روایات چند نکته را تذکر می‏دهیم:
۱ – أمّ سلمه می‏گوید که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آن را یکبار خواند و عایشه می‏گوید که آن حضرت هرگز آن را ترک نکرد.
۲ – اگر عایشه می‏دانست که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله همیشه آن را می‏خواند چرا جواب مسأله آن سه نفر را به امّ سلمه ارجاع داد؟
۳ – عایشه بعد از عصر آن نماز را می‏خواند و عمر مردم را به خاطر همان، می‏آزرد.
بهترین جوابی که اهل سنت می‏توانند بدهند این است که بگویند عمر نهی از خواندن آن نماز را شنیده بود و عمل پیامبر را ندیده و از آن بی اطلاع بود.
در پاسخ آن باید گفت: أوّلاً -مگر برای هر گناهی که مردم مرتکب شدند باید کتک بخورند؟ و ثانیا – چاره ندانستن پرسیدن است. چرا مردم باید چوب ندانستن او را بخورند؟ چرا اهل سنت می‏گویند که عمر بعد از ابو بکر اعلم اصحاب بود؟ و آیا نمی‏توان این را یکی از موارد برای نادرست بودن خواب دینداری عمر دانست؟
یا – اعتراض به پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در تقسیم 
>«رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم مالی را تقسیم کرد. عمر می‏گوید من گفتم: یا رسول اللّه غیر اینان بر اینان سزاوارترند…»(۱).
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح مسلم، ج ۱، ص ۵۷۱، کتاب صلاه المسافرین و قصرها، باب ۵۴، ح ۲۹۷.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۳۶۶، کتاب اقامه الصلاه والسنه فیها، باب ۱۰۷، ح ۱۱۵۹ (مشابه آن) خطاب رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به ام سلمه -مطابق نقل مسلم چنین است: «یا بنت أبی امیه! سألت عن الرکعتین بعد العصر. انّه أتانی ناس من عبد القیس بالاسلام من قومهم فشغلونی عن الرکعتین اللتین بعد الظهر. فهما هاتان».
(۲) صحیح مسلم، ج ۲، ص ۷۳۰، کتاب الزکاه، باب ۴۴، ح ۱۲۷.
«قال عمر بن الخطاب: قسّم رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم قسما فقلت: واللّه یا رسول اللّه لغیر هؤلاء کان أحق به منهم. قال: انهم خیرونی أن یسألونی بالفحش أو یُبَخّلونی فلست بباخل».
دنباله این حدیث هم نشان از ضعف ایمان بعض از اصحاب دارد که در جای خود بدان می‏پردازیم.

(۲۰)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>کدام مسلمان دینداری به خود اجازه می‏دهد به کاری که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله انجام داد اعتراض کند؟ آیا کسی می‏تواند ادعا کند که من در مسأله‏ای از مسائل از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آگاه ترم؟
آری، اینان برای تصحیح بعض مخالفتهای عمر مسایلی از قبیل «تأبیر نخل» را مطرح کردند که ما در کتابمان: «پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در صحاح» تفصیلا متعرض آنها شده و پاسخ آن را هم داده‏ایم.
اعتراض عمر به رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله -که منحصر به همین مورد هم نیست- نشان از ضعف ایمان او دارد نه آنچه که جاعلان حدیث، مسأله خواب کذایی را ساختند؛ واصولا ایمان واقعی آن است که در مقابل خدا و رسولش کاملا مطیع بوده و هرگز حتی در دل هم احساس نارضایتی نکنند تا چه رسد به زبان اعتراض کرده و حتی در مواردی آن حضرت را بیازارند.
یب – تغییر کنیه مغیره 
>«زید بن اسلم نقل می‏کند که عمر پسرش را که کنیه‏اش ابو عیسی بود زد و مغیره بن شعبه کنیه‏اش ابو عیسی بود. عمر به او گفت: آیا ترا کفایت نمی‏کند که کنیه‏ات ابو عبد اللّه باشد؟ گفت: همانا رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم مرا به این کنیه نامید. گفت: رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم گناهان گذشته و آینده‏اش آمرزیده شد و من یکی از مسلمانان می‏باشم(۱). او تا آخر عمر >کنیه‏اش ابو عبد اللّه بود»(۲).
>آیا باز هم می‏توان گفت عمر نمی‏دانست که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله کاری انجام داد و مخالفت او را به بی‏اطلاعی او نسبت داد؟ قطعا باید گفت: عمر با علم به اینکه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله کنیه مغیره را ابو عیسی نهاد، آن را برگرداند. آیا این عمل را جز این می‏توان بیان کرد که عمر صریحا با رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مخالفت کرده است؟ مگر ابو عیسی چه عیبی داشت که آن را عوض کرد و پسرش را -بی آنکه گناهی مرتکب شده باشد- کتک زد؟ آیا این هم -به قول ابن حجر- از فقه او بوده است؟ 
گوییا عمر اندیشید که چون حضرت عیسی علیه‏السلام پدر نداشت معنی ندارد که به کسی بگوییم «پدر عیسی!» و اگر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله کنیه یکی را ابو عیسی نهاد علت آن است که گناهان او آمرزیده است! با این توجیه عمر، باید گفت که به عقیده او رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله با این عمل، مرتکب گناهی شده است ولی چون خداوند در سوره فتح آیه ۲ خطاب به پیامبرش می‏فرماید که گناهان گذشته و آینده تو آمرزیده است پس او می‏تواند چنین کاری انجام دهد ولی ما باید از آن نهی کنیم چون معلوم نیست بر سر ما چه خواهد آمد! با این حساب، ما باید در کلیه آنچه که پیامبر انجام داد تردید داشته باشیم که آیا این هم جزء گناهانی است که انجام داده و خداوند قبلا آن را بخشیده است یا نه!؟ خوانندگان محترم خود تصور کنند که اگر بخواهیم با این دید به کارهای رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بنگریم به کجا خواهیم رفت. آیا جز این 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) کلمه‏ای که عمر به کار برد این است: «وأنا فی جلجتنا» و در پاورقی آمده است: یعنی مثل مسلمانان می‏باشیم، نمی‏دانیم بر سر ما چه خواهد آمد.
(۲) سنن أبی داود، ج ۴، ص ۲۹۱، کتاب الادب، باب فیمن یتکنّی بابی عیسی، ح ۴۹۶۳.

(۲۱)
—————————————————————————————————————————————————————————–
 

>است که آخر کار ما به انکار رسالت و یا لااقل به معصوم نبودن آن بزرگوار ختم می‏شود؟ 
چگونه ممکن است مسلمانی چنین اعتقادی داشته باشد! مگر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نفرموده است که من از همه شما با تقواترم(۱)؟ آن بزرگوار این جمله را موقعی فرمود که سایل پنداشت اگر حضرتش کاری کند که نباید انجام دهد علت >آن بخشیده شدن گناهان گذشته و آینده او است که آن حضرت جواب مذکور را به او دادند.
تقوای الهی ایجاب می‏کند که انسان دست از پا خطا نکند و لذا باید گفت که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله -یعنی با تقواترین بشر- هرگز مرتکب گناهی نشد تا خداوند از او درگذرد.
بنابراین آیه مذکور در سوره فتح با توجه به آیه قبل آن (یعنی آیه اول از سوره) که می‏فرماید: «ما فتحی آشکار را برای تو به ارمغان آوردیم» اگر مورد دقت قرار بگیرد به خوبی می‏نمایاند که نباید کلمه «ذنب» به معنای گناه اصطلاحی باشد. زیرا آمرزش گناه ربطی به پیروزی (پیروزی صلح حدیبیه یا فتح مکه) ندارد.
یکبار دیگر دو آیه را با هم ترجمه می‏کنیم:
«ما فتحی آشکار برای تو نمودیم تا خداوند گناهان گذشته و آینده ترا ببخشد».
آیا کسی می‏تواند تصور کند که فتح (مثلا) مکه می‏تواند سبب آمرزش گناهان باشد! ولابد اگر مکه فتح نمی‏شد (یا به قولی دیگر صلح حدیبیه به انجام نمی‏رسید) گناهان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله همچنان بر دوش آن بزرگوار سنگینی می‏کرد!
واقع امر این است که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به مسلمانان مژده پیروزی داده بود و چون مدتی گذشت و وعده آن حضرت محقق نشد، عدّه‏ای گمانهای بدی نسبت به آن حضرت پیدا کردند و مراد آیه از «ذنب» همین گمانهای بیجا که از ضعف ایمان و احیانا شایعات منتشر شده از ناحیه منافقین سرچشمه گرفته است، می‏باشد و چون وعده فوق به انجام رسید مردم فهمیدند که این گمان‏ها بیهوده بوده و حضرتش با ارتباطش با وحی سخن گفته است و این پیروزی عاملی شد که بعدها هم نتوانند نسبت به آن حضرت گمان‏های بیجا بنمایند. این است که فرمود: «گناهان گذشته و آینده» یعنی هم آنچه را که در گذشته درباره تو افکار بیجا داشتند و هم آینده که چنین تصورهایی نداشته باشند. بنابراین گفتار عمر که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏تواند به کسی بگوید ابو عیسی چون گناهان گذشته و آینده‏اش آمرزیده است و من نمی‏توانم چون عاقبت کار من معلوم نیست یا دلیل بر بی اطلاعی او است و یا بهانه‏ای برای مخالفت با فعل پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله. چنانچه در مخالفت با آوردن قلم و کاغذ بهانه او این بود که کتاب خدا ما را بس است. اگر اهل سنت این جمله عمر را قبول دارند همه روایات نبوی را کنار بگذارند. چه آنکه وقتی کتاب خدا در اختیار ما است نیازی به سنت نبوی نداریم!
از اینها گذشته اگر بپذیریم که نهادن کنیه ابو عیسی گناهی است؛ امثال «ابو عیسی ترمذی» صاحب صحیح باید در قعر جهنم باشند!
در خاتمه این بحث به دو نکته توجه می‏نماییم:
۱ – می‏گویند که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به عمر مژده بهشت داد. اگر چنین است چرا عمر می‏گوید ما نمی‏دانیم بر سر ما چه می‏آید. معلوم می‏شود یکی از این دو روایت صحیح نیست در حالی‏که هر دو در صحیحترین کتابهای روایی اهل
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۷۷۹ و ۷۸۱، کتاب الصیام، بابهای ۱۲ و ۱۳، ح ۷۴ و ۷۹. وقتی سایل گفت: «یا رسول اللّه! قد غفر اللّه لک ما تقدم من ذنبک وما تأخر. فقال له رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم أما واللّه أنی لاتقاکم لله وأخشاکم له».(متن حدیث شماره ۷۴).

(۲۲)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>سنت آمده است. 
۲ – اگر عمر می‏ترسد که کنیه مغیره (ابو عیسی) باعث شود که او به جهنم برود و لذا آن را برگرداند، همین مغیره با همین کنیه در زمان ابو بکر هم می‏زیست و ابو بکر آن را برنگرداند. خود قضاوت کنید که حال ابو بکر چگونه است! آیا قول و فعل عمر صحیح بوده است یا نه!
یج – شرابخواری عمر 
>«عمر می‏گوید:… به «خمر» (مشروبات مست کننده) خمر گویند چه آنکه عقل انسان را می‏پوشاند…»(۱).
>مطابق این قول هر که شرابخوار باشد بر عقل او سرپوشی گذاشته شده است. می‏خواهیم بدانیم آیا عمر که جمله فوق را گفته است خود از خمر پرهیز داشت؟ 
با کمال تأسف باید گفت: یکی از کسانی که در جاهلیت و اسلام -لا اقل تا سال هشتم هجری- نتوانست از شرابخواری دست بردارد شخص خلیفه ثانی عمر بن الخطاب بود.
قبل از ذکر مدارک شرابخواری عمر به آنچه که در صحاح آمده توجه می‏کنیم:
در منزل ابو طلحه انصاری مجلس شرابی ترتیب داده شد که در آن این افراد شرکت داشتند:
۱ – ابو طلحه (صاحب خانه)، ۲ – ابو عبیده جراح (گور کن مکه)، ۳ – أبی بن کعب، ۴ – ابو دجانه – سماک بن خرشه -، ۵ – سهیل بن بیضاء، ۶ – معاذ بن جبل، ۷ – ابو ایوب و مردانی از اصحاب رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و گروهی از انصار و نیز انس بن مالک که جوانترین آنها و ساقی قوم بود(۲). در همین هنگام خبر رسید که شرب خمر حرام شد. >(سال هشتم هجرت). اینان ننوشتند که «مردانی از اصحاب» چه کسانی بوده‏اند.
علامه امینی در ج ۷ الغدیر از ص ۹۵ إلی ص ۱۰۲ بحث جالبی در این زمینه دارد و در ضمن آن از ابن حجر در فتح الباری و عینی در عمده القاری -که هر دو در شرح صحیح بخاری می‏باشد- نقل کرده است که ابو بکر و عمر نیز جزء آنان بوده‏اند. حتی گفته‏اند که ابو بکر در رثاء کشته‏های بدر از قریش اشعاری خواند و چون خبر به رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله رسید با غضب نزدشان رفت و چون حضرتش را با آن حال دیدند گفتند: نعوذ بالله من غضب رسول اللّه. ابن حجر در اصابه می‏نویسد که ابو بکر قبل از تحریم خمر شراب خورد و در رثای کشته شدگان بدر از مشرکین اشعاری سرود. 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۷ ص ۱۳۷، کتاب الاشربه، باب ما جاء فی أنّ الخمر ما خامر العقل.
ب – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۲۴، کتاب الاشربه، باب اول، ح ۳۶۶۹.
«… والخمر ما خامر العقل…». (قسمتی از حدیث صحیح بخاری).
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۶ ص ۶۷، تفسیر سوره مایده.
«قال انس:… فانی لقایم أسقی ابا طلحه وفلانا وفلانا…». (لابد اسم آن دو نفر را فراموش کرده بود!).
ب – صحیح مسلم، ج ۳ ص ۷۲ – ۱۵۷۰، کتاب الاشربه، باب اول، ح ۹ – ۳.
او اسامی مذکور در متن را در ضمن ۴ حدیث می‏آورد.
ج – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۲۵، ابتدای کتاب الاشربه، ح ۳۶۷۳.
«عن أنس قال: کنت ساقی القوم حیث حرمت الخمر فی منزل أبی طلحه…».
(همین و دیگر هیچ).
د – سنن نسایی، ج ۸ ص ۳۰۰ و ۳۰۱، کتاب الاشربه، باب ۲ ح ۵۵۵۱ و ۵۵۵۲.
او در حدیث شماره ۵۵۵۲ از قول انس چنین می‏نویسد:
«کنت أسقی ابا طلحه وأبی بن کعب وابا دجانه فی رهط من الانصار…».

(۲۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>(البته از روایت بخاری که انس می‏گوید من به ابو طلحه وفلان وفلان خمر می‏نوشاندم برمی‏آید که مراد، ابو بکر و عمر می‏باشند). 
اما آنچه که در صحاح درباره شرابخواری عمر آمده چنین است:
«عمر گفت: خدایا! در مورد خمر بیان کافی و روشنی بفرما. آیه‏ای که در سوره بقره است نازل شد. «یَسْیَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فیهِما اِثْمٌ کَبِیرٌ… الآیه»(۱).
>آیه را برای عمر خواندند. او گفت: خدایا در مورد خمر، بیانی روشن بفرما. (گوییا از نظر عمر گناه بزرگ بیان روشنی نبود!) آیه‏ای که در سوره نساء است نازل شد: «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاهَ وَأَنْتُمْ سُکاری»(۲)>. آیه را برای >عمر خواندند. گفت: خدایا! در مورد خمر بیانی روشن بفرما. آیه‏ای که در سوره مایده است نازل شد. تا آنجا که فرمود: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ»(۳)>. یعنی آیا دست بر می‏دارید؟ که عمر دو بار گفت: دست برداشتیم(۴). 
>ممکن است در پاسخ گفته شود که از مجموع مجلس منعقد شده در منزل ابو طلحه و روایات صحاح چنین بر می‏آید که ابو بکر و عمر تا قبل از نزول حرمت خمر شراب می‏نوشیدند و بعد از آنکه حرام شد دیگر از آن نخوردند. 
می‏گوییم: أوّلاً هر چه که در آن گناه باشد قطعا حرام است ولو آنکه دارای منافعی هم باشد و لذا نمی‏توان گفت که خداوند فرمود: در خمر گناهی بزرگ است ولی آن را حرام نکرد. مگر ممکن است که چیزی حرام نباشد ولی مرتکب آن گناهکار باشد؟! ولذا عده‏ای از علمای اهل سنت نوشته‏اند که حرمت خمر به آیه سوره بقره بوده است نه به آیه سوره مایده(۵).
>ثانیا – عمر تا آخر عمر دست از خوردن شراب مسکر برنداشت و حتی اتفاق افتاده که ظرف شراب او را دیگری خورد و مست شد و عمر نیز او را تازیانه زد(۶)! 
>ثالثا – عمر خود دستور به خوردن نبیذ شدید می‏داد و چاره آن را نیز اضافه کردن آب دانسته و صریحا می‏گوید: «اگر از شدت نبیذی می‏ترسید بدان آب بیفزایید»(۷). 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) آیه ۲۱۹ از سوره بقره. یعنی: از تو درباره شراب و قمار می‏پرسند. بگو در آنها گناهی بزرگ… می‏باشد. دنباله آیه می‏گوید… و منافعی برای مردم دارد که گناه آن دو از منافعشان بیشتر است. عده‏ای -از جمله عمر- شراب را می‏خوردند به این عذر که ما برای منفعتش می‏خوریم نه برای گناه! گوییا با این نیت گناه برطرف می‏شود!
(۲) آیه ۴۲ از سوره نساء، یعنی: ای مومنین در حال مستی به نماز نزدیک نشوید.
(۳) آیه ۹۱ از سوره مایده. یعنی: همانا شیطان می‏خواهد به وسیله شراب و قمار بین شما دشمنی و کینه ایجاد کند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد. آیا دست برمی دارید؟
(۴) الف – سنن ترمذی، ج ۵ ص ۲۳۶، کتاب تفسیر القرآن، باب ۶، تفسیر سوره مایده، ح ۳۰۴۹. «… فدعی عمر فقریت علیه فقال: انتهینا انتهینا.
ب – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۲۵، کتاب الاشربه، باب اول، ح ۳۶۷۰.
او قول عمر را با یکبار کلمه: «انتهینا» می‏آورد.
ج – سنن نسایی، ج ۸ ص ۲۹۹، کتاب الاشربه، باب اول، ح ۵۵۵۰.
او می‏نویسد: لما نزل تحریم الخمر قال عمر: اللهم بیّن لنا فی الخمر بیانا شافیا… (!)
ما که نفهمیدم بعد از نزول تحریم دیگر بیان شافی چیست؟! از همین روایت نیز معلوم می‏شود که قبلا خمر حرام شده بود. چنانچه بعض علمای اهل سنت تصریح کرده‏اند که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بعد از بعثت اول چیزی را که حرام کرد شرب خمر و منازعه و ناسزاگویی بوده است.
(۵) ر ک: الغدیر، ج ۷ ص ۱۰۱.
(۶) همان، ج ۶ ص ۲۵۷ و ۲۵۸.

(۲۴)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>نکته دیگری که از روایات صحاح بر می‏آید اینکه: وقتی آیات مربوط به خمر نازل می‏شد آن را بر عمر می‏خواندند. سؤال این است: مگر عمر در میان اصحاب چه خصوصیتی داشت که آیات فوق بر او خوانده می‏شد؟ آیا چنین نبود که در میان آنها علاقه او به شرب خمر از همه بیشتر بوده و دیرتر از همه آن را ترک کرد؟ – البته اگر از روایت نسایی و روایاتی که علامه امینی رحمه‏الله از بعض کتب اهل سنت مبنی بر استمرار شرب خمر به عنوان نبیذ شدید، چشم پوشی کنیم. 
ید – کتک زدن همسر 
>استفاده از قدرت ظاهری برای زورگویی و آزار دیگران، امری است که شرعا حرام و عقلا ناپسند و ناروا است. از جمله مصادیق آن این است که مرد همسرش را بزند. رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله خود الگوی کاملی از این امر بود. چنانچه در سنن ابن ماجه آمده است که حضرتش نه خادمی و نه زنی از زنهایش را کتک نزد و اصولا از دستش برای زدن چیزی استفاده نکرد و چون از زدن زن نهی می‏فرمود عمر چنین اعتراض کرد که یا رسول اللّه این دستور باعث شد که زنها بر مردها جری شوند، (یعنی از نظر عمر تنها راه تأدیب آنها کتک زدن است!) دستور بده آنها را بزنند و حضرتش می‏فرمود: زنان زیادی از شوهرانشان شکایت نمودند. این مردان انسانهای خوبی نیستند(۱).
>«رسول خدا از زدن زنها نهی کرده است»(۲). 
>با این حال می‏بینیم که عمر زنش را می‏زند و خود را مسؤول هم نمی‏داند: 
«اشعث بن قیس می‏گوید: شبی مهمان عمر بودم. چون دل شب شد برخاست و رفت زنش را زد. من بین آنها حایل شدم و چون به رختخوابش برگشت گفت: ای اشعث! چیزی که من از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم شنیدم به یاد داشته باش: ۱ – از مرد پرسیده نمی‏شود که چرا زنش را زد. ۲ – نخواب مگر آنکه نماز وتر را خوانده باشی و سومی را فراموش کردم(۳).
>آری او در زمان حیات رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به آن حضرت می‏گفت که دستور بده زنها را بزنند؛ حال می‏گوید که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: اگر کسی زنش را بزند از او نمی‏پرسند که چرا او را زدی! 
کجای شرع و عقل اجازه چنین کاری را می‏دهد؟ آیا بیهوده دیگری را زدن از مصادیق ظلم نیست؟ کدام انسان فهمیده می‏پذیرد که مرد بتواند زنش را بزند و هیچ مسؤولیتی هم نداشته باشد؟ اگر سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به معنای 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سنن نسایی، ج ۸ ص ۳۴۲، کتاب الاشربه، باب ۴۸ ح ۵۷۱۶ و ۵۷۱۷.
«اذا خشیتم من نبیذ شدته فاکسروه بالماء».
(۲) ج ۱ سنن، ص ۶۳۸، کتاب النکاح، باب ۵۱، ح ۱۹۸۴ و ۱۹۸۵.
حدیث اول: «عن عایشه قالت: ما ضرب رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم خادما له ولا امرأه ولا ضرب بیده شییا».
حدیث دوم: «… قال النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم: لا تضربن اماء اللّه فجاء عمر إلی النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم فقال: یا رسول اللّه! قد ذیر النساء علی ازواجهن… (وقال صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم): لقد طاف اللیله بآل محمد سبعون امرأه. کل تشتکی زوجها. فلا تجدون اولیک خیارکم».
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۸ ص ۱۸، کتاب الادب، باب قول اللّه تعالی: «یا ایها الذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم…».
ب – سنن ابن ماجه، همان، ح ۱۹۸۳ و ۱۹۸۵.
هر دو روایت از «عبد اللّه بن زمعه» بود و به یک معنی می‏باشد و ما متن روایت بخاری را نقل می‏کنیم؛ «بم یضرب احدکم امرأته ضرب الفحل…». وفی روایه «جلد العبد». وفی سنن ابن ماجه: «جلد الامه».
(۴) سنن ابن ماجه، همان، ح ۱۹۸۶.
«… لا یسأل الرجل فیم یضرب امرأته ولا تنم إلاّ علی وتر ونسیت الثالثه».

(۲۵)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>فعل آن حضرت است که حضرتش هرگز زنش را نزد و اگر به معنای قول آن حضرت باشد که روایت وارد شده خلاف آن است و اگر به معنای تقریر و امضای آن بزرگوار باشد که چنین چیزی موجود نیست. پس عمر با چه مجوزی بر خلاف سنت زنش را می‏زند آنگاه روایتی نقل می‏کند که نه هیچ عقلی آن را می‏پذیرد و نه با روایات صحیح دیگر قابل جمع است و نه با عموم آیات و روایاتی که از ظلم و تعدی نهی می‏کند می‏سازد. ما این را هم کنار سایر مخالفتهای او می‏نهیم. 
یه – عمر عامل عدم نقل و کتابت حدیث 
>همه آنچه را که مسلمانان -اعم از شیعه و سنی- بدان تمسک می‏جویند تا بدان وسیله معالم دین خود را بیاموزند و بدان عمل کنند بعد از کتاب خدا سنت رسول او است و سنت آن حضرت یا گفتار او است که به چیزی امر و یا از چیزی نهی نموده و یا به عنوان موعظه و پند و اندرز بیان داشته است و یا سنت برگرفته از فعل آن بزرگوار است و یا برگرفته از مواردی است که در حضور او عملی انجام شده و حضرتش از آن نهی کرده و یا سکوت نموده و یا تعریف و تمجید نموده است که در اصطلاح به این سه: «قول و فعل و تقریر» گفته می‏شود و شکی نیست برای آنکه آیندگان از سنت -به هر یک از معانی سه گانه فوق اراده شود- آگاه شوند باید در کتابها نوشته شود که اگر به وسیله انسانهای مورد وثوق، اینکار انجام نشود بازیگران و شیاطین انسی در آن دخل و تصرف کرده و دین را ملعبه خود قرار می‏دهند و سود جویان نیز برای رسیدن به مطامع خود آن را دستمایه تجارت خود می‏نمایند.
شیعیان به پیروی از سفارش اکید پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله سنت را از طریق اهل بیت آن بزرگوار گرفته و اهل سنت آن را از طریق کسانی گرفته‏اند که از نظر شیعه به اکثر آنها اعتمادی نیست. به ویژه وقتی سند آن روایات به یکی از اصحاب می‏رسد می‏بینیم که اکثر آنها از مخالفین أمیر المؤمنین علیه‏السلام بوده و حتی بعض آنها به جنگ با حضرتش برخاسته و دستور به سب و دشنام آن بزرگوار داده‏اند(۱).
>این مطلب نیز قابل انکار نیست که اگر علما و محدثین، سنت پیامبر را نمی‏نوشتند و یا اصحاب از نقل آن خودداری می‏کردند اکنون از اسلام و قوانین آن چیزی به دست ما نمی‏رسید. بنابراین باید بپذیریم اگر کسی از گفتن یا نوشتن آن جلوگیری کند ضربه‏ای بزرگ به اسلام زده است. در این میان می‏بینیم که اهل سنت خود، روایاتی نقل می‏کنند که عمر مانع از نقل حدیث و انتشار آن در میان مردم می‏شد. ابن ماجه و حاکم نیشابوری با سند صحیح از قرظه بن کعب نقل می‏کنند که گفت:
«عمر ما را به کوفه اعزام کرد و خود تا «صرار» (محلی نزدیک به مدینه) همراه ما آمد. سپس گفت: می‏دانید چرا تا اینجا همراهتان آمدم؟ گفتیم به خاطر اینکه ما اصحاب رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و از انصار آن حضرت می‏باشیم. گفت: لکن به خاطر مطلبی که خواستم برایتان بگویم و مایلم آن را به خاطر بسپارید. شما وارد بر قومی می‏شوید که اهل قرآن خواندن می‏باشند. وقتی شما را دیدند از شما طلب حدیث از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏کنند. برایشان نقل حدیث نکنید و قرآن را هم مجرد از غیر آن کنید (یعنی آیات آن را تفسیر نکنید). بروید و من هم با شما شریکم. چون به آنجا رسیدیم گفتند: 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) بحث تفصیلی معرفی بعض اصحاب با استفاده از صحاح به خواست خدا در نوشتاری جداگانه خواهد آمد.

(۲۶)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>برای ما نقل حدیث کنید گفتیم: پسر خطاب ما را نهی کرد»(۱). 
>عمر نه تنها از نقل حدیث نهی کرد بلکه از تفسیر قرآن هم جلوگیری نمود. 
سؤال این است نقل روایات نبوی و تفسیر قرآن کریم چه ضرری برای شخص خلیفه و یا مسلمانان داشت؟ چرا باید حقایق بازگو نشود تا مردم در جهالت باقی نمانند؟ خواندن قرآن اگر همراه با فهم آیات و تدبر در آن نباشد چه فایده‏ای بر آن مترتب است؟ چرا نباید مردم را با معالم دینشان آشنا کرد؟ چرا اهل سنت از نهی عمر در مورد متعه نساء منتهی می‏شوند ولی به این نهی ـ یعنی نهی از نقل حدیث و تفسیر قرآن ـ گوش نداده و خلاف آن عمل می‏کنند؟
از روایات دیگری که می‏آید چنین استفاده می‏شود که این نهی یک دستور عام بوده و دیگران نیز جرأت نقل حدیث نداشتند:
«سایب بن یزید می‏گوید من با طلحه بن عبید اللّه و سعد بن مالک و مقداد بن اسود و عبد الرحمن بن عوف مصاحبت کردم و از آنها حدیثی نشنیدم. مگر آنکه طلحه از جریان احد می‏گفت»(۲).
>«شعبی می‏گوید یک سال (و به نقل بخاری یک سال و نیم یا دو سال) با ابن عمر مجالست داشتم و جز یک حدیث چیزی از رسول خدا برایم نقل نکرد. (و به نقل ابن ماجه: از او حدیثی از رسول خدا نشنیدم»(۳). 
>«سایب بن یزید می‏گوید من از مدینه تا مکه با سعد بن مالک مصاحب بودم حتی یک حدیث هم از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برایم نقل نکرد(۴). 
>شکی نیست که کتمان علم از گناهان نابخشودنی است. تا آنجا که حاکم در مستدرک با سند صحیح از عبد اللّه بن عمرو بن العاص، و ابو داود و احمد حنبل از ابو هریره، به این مضمون روایت می‏کنند که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «من کتم علما الجمه اللّه یوم القیامه بلجام من نار»(۵). 
>آنگاه می‏بینیم عمر، ابن مسعود و ابو الدرداء و ابوذر را به خاطر نقل حدیث زندانی می‏کند و تا هنگام مرگِ او، آنها محبوس بودند(۶). (البته احتمال دارد که آنان را درمدینه نگه داشت و نگذاشت از آنجا خارج شوند).شاید در دفاع از 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۱۲، مقدمه، ح ۲۸.
ب – مستدرک حاکم، ج ۱ ص ۱۸۳، کتاب العلم، ح ۳۴۷ (صححه الذهبی فی التلخیص).
مستدرک قول عمر را چنین نقل می‏کند: «انکم تأتون اهل قریه لهم دوی بالقرآن کدوی النحل فلا تبدونهم بالاحادیث فیشغلونکم. جردوا القرآن واقلوا الروایه عن رسول اللّه وامضوا وأنا شریککم. فلما قدم قرظه قالوا: حدثنا. قال: نهانا ابن الخطاب».
(۲) صحیح بخاری، ج ۴ ص ۲۸، باب فضل الجهاد والسیر، باب من حدث بمشاهده فی الحرب، وج ۵ ص ۱۲۴، باب غزوه احد، باب اذ همت طایفتان….
«… صحبت طلحه بن عبید اللّه وسعدا والمقداد بن الاسود وعبد الرحمن بن عوف فما سمعت احدا منهم یحدث عن رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم إلاّ انی سمعت طلحه یحدث عن یوم احد».
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۹ ص ۱۱۲، آخر کتاب الاحکام.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۱۱، مقدمه، ح ۲۶.
حدیث بخاری چنین است: «… قاعدت ابن عمر قریبا من سنتین أو سنه ونصف فلم أسمعه یحدث عن النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم غیر هذا…».
(۴) سنن ابن ماجه، همان، ح ۲۹ (ص ۱۲).
«صحبت سعد بن مالک من المدینه إلی مکه، فما سمعته یحدث عن النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم بحدیث واحد».
(۵) یعنی هر کس علمی را کتمان کند خداوند در قیامت او را با دهن بندی از آتش لگام می‏کند.
الف – مستدرک حاکم، ج ۱ ص ۱۸۲، ح ۳۴۶.
ب – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۲۱، کتاب العلم، باب کراهیه منع العلم، ح ۳۶۵۸.
ج – مسند احمد حنبل، ج ۳ ص ۵۸۲، ح ۱۰۶۰۲. (مسند أبی هریره).
(۶) المستدرک علی الصحیحین، ج ۱ ص ۱۹۳، ح ۳۷۴.
«إن عمر بن الخطاب قال لابن مسعود ولابی الدرداء ولابی ذر: ما هذا الحدیث عن رسول اللّه واحسبه حبسهم بالمدینه حتی اصیب».

(۲۷)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>این عمل عمر بگویند که بعض از اصحاب روایاتی نقل می‏کردند که از نظر او معلوم نبود که راست می‏گویند و لذا عمر برای جلوگیری از شیوع دروغ بر خدا و رسولش آنان را به جهت تأدیب مدتی زندانی کرد. (و یا نگذاشت که به شهرهای دیگر بروند تا این گفتار در شهرها منتشر نشود). 
در پاسخ باید گفت: اگر مثل ابن مسعود که از برگزیدگان اصحاب است احتمال دروغ گفتن به او داده شود چگونه اهل سنت همه اصحاب را عادل و روایات آنها را صحیح می‏دانند و هرگز حاضر نمی‏شوند بپذیرند که آنان احتمال دارد که اشتباه کرده باشند؟ از این گذشته اگر احتمال کذب در اصحاب داده شود آیا درباره شخصیتی مثل ابوذر که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله درباره او فرمود: «آسمان بر کسی راستگوتر از ابوذر سایه نینداخته و زمین نیز راستگوتر از او به خود ندیده است».
و چون حضرتش او را شبیه عیسی بن مریم معرفی فرمود عمر از روی حسادت گفت: آیا همانگونه او را بشناسیم حضرت فرمود: «آری، او را آنطور که گفتم بشناسید»(۱).
>بنابراین عمر خوب می‏دانست که ابو ذر کیست و مقام و مرتبه او تا چه پایه است و زندانی کردن او جز برای نقل حدیث نبوده است. آری، عمر با انتشار روایات نبوی یعنی با نشر احکام و قوانین اسلام مخالف بود و برای آن نمی‏توان توجیهی قابل قبول نمود و این منع خلیفه کار رکود علم را آنقدر استمرار بخشید که تا یک قرن کسی جرأت نداشت دست به نوشتن حدیث بزند، تا آنکه «شکافنده علوم» علم را شکافت و همگان را از آنچه که پنهان بود مطلع ساخت و او کسی جز امام پنجم شیعیان حضرت امام محمد باقر علیه‏السلام نبود. 
ابن حجر در «صواعق» درباره او چنین می‏نویسد:
«وارث او (یعنی وارث امام سجاد علیه‏السلام) از جهت عبادت و علم و پارسایی (ابو جعفر محمد باقر)بود. به این علت او را باقر لقب دادند زیرا او از گنجهای معارف و حقایق احکام مسایلی را استخراج کرد که جز بر انسانهای بی بصیرت مخفی نیست و لذا به او گفته‏اند: شکافنده علم و…»(۲).
>اهل سنت که اهل بیت را کنار زدند آیا تردید دارند که همه وامدار آنها می‏باشند؟ آیا آقای بخاری که حاضر نشد حتی یک روایت در صحیحش از امام صادق علیه‏السلام نقل کند، نمی‏دانست که به قول ابن حجر «بزرگان از پیشوایان اهل سنت از قبیل یحیی بن سعید و ابن جریح و مالک و سفیانین (ظاهرا مراد از دو سفیان، سفیان بن عیینه و سفیان ثوری 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سنن ترمذی، ج ۵، ص ۶۲۸، کتاب المناقب، باب ۳۶، ح ۳۸۰۱ و ۳۸۰۲.
«ما اظلت الخضراء ولا اقلت الغبراء من ذی لهجه اصدق ولا او فی من أبی ذر، شبه عیسی بن مریم علیه‏السلام فقال عمر بن الخطاب کالحاسد: یا رسول اللّه! أ فنعرف ذلک له؟ قال: نعم، فاعرفوه له».
(۲) متن عربی آن که در ص ۲۰۱ صواعق و بعد از مدح امام سجاد علیه‏السلام آمده و ما تنها قسمتی از ابتدای آن را ترجمه کردیم چنین است:
«وارثه منهم عباده وعلما وزهاده (ابو جفعر محمد الباقر) سمی بذلک من بقر الارض ای شقها واثار مخبآتها ومکامنها، فلذلک هو اظهر من مخبآت کنوز المعارف وحقایق الاحکام والحکم واللطایف ما لا یخفی إلاّ علی منطمس البصیره او فاسد الطویه والسریره ومن ثمّ قیل فیه: هو باقر العلم وجامعه وشاهر علمه ورافعه. صفا قلبه وزکا علمه وعمله وطهرت نفسه وشرف خلقه وعمرت اوقاته بطاعه اللّه وله من الرسوم فی مقامات العارفین ما تکل عنه السنه الواصفین وله کلمات کثیره فی السلوک والمعارف لا تحتملها هذه العجاله. وکفاه شرفا أن ابن المدینی روی عن جابر انّه قال له و هو صغیر: رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم یسلم علیک..».

(۲۸)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>است) و ابو حنیفه و شعبه و ایوب سختیانی از او نقل حدیث کردند»(۱)؟ آیا نه این است که گسترش علوم توسط >صادقین و باقرین یعنی امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بوده است؟ آیا نمی‏دانند که هر چه اهل بیت در گسترش علوم تلاش می‏کردند خلفای جور بنی امیه و بنی عباس به پیروی از خلیفه ثانی مانع نشر آن می‏شدند؟ 
اول کسی که دستور به کتابت حدیث داد عمر بن عبد العزیز بود(۲)، آن هم بعد از گذشت نزدیک به یک قرن از >رحلت رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله، و معلوم است که تا این دستور اجرا شود سالها وقت لازم بود. علمای اهل سنت به جای آنکه روایات نبوی را مستقیما از اهل بیت بگیرند سراغ کسانی رفتند که با یک یا چند واسطه آن را از یکی از اصحاب نقل کرده‏اند. اینجا بود که شیادان و دروغپردازان آنچه توانستند احادیث جعلی را به خورد عوام دادند. دامنه جعل حدیث در میان مردم آنقدر گسترش پیدا کرد که به عنوان نمونه احمد حنبل که مسند او کمتر از ۳۰۰۰۰ حدیث را شامل می‏شود آن را از میان ۷۰۰۰۰۰ حدیث برگزید(۳) (که البته بسیاری از آن احادیث تکراری و بسیاری دیگر غیر >صحیح است) و یا بخاری، صحیح خود را که با اسقاط مکررات در حدود ۴۰۰۰ حدیث گفته‏اند از میان ۶۰۰۰۰۰ حدیث انتخاب کرده است(۴). با همین قیاس می‏توان سایر صحاح و مسانید اهل سنت را بررسی کرد.
>ما در بررسیهای گذشته نمایاندیم که چگونه همین روایات به اصطلاح «صحیح» پر است از روایاتی که جعلی بودن آنها روشن است. اینان به هر که نامش «صحابی» بود اعتماد کردند و لذا حتی در شناخت خدا و رسولش بر خطا رفتند تا چه رسد به مسائل دیگر. اگر منع عمر نمی‏بود و احادیث نبوی از اصحاب برگزیده نقل شده و به صورت کتابی مدون می‏گشت و به جای گماردن کسانی که سالها با اسلام در جنگ بودند بر پستهای حساس، از کسانی استفاده می‏شد که دلسوز دین بودند، آیا امروزه شاهد این همه اختلاف بودیم؟ آیا مسلمانها امروزه آنقدر ضعیف می‏شدند که مشتی یهودی بتوانند آنها را هر روز به قتل برسانند و سران ممالک اسلامی نتوانند از ترس چیزی بگویند بلکه بعض از آنها با دشمنان دین -بر خلاف دستور خدا- طرح دوستی ببندند؟ 
جالب است بدانید که معاویه نیز -با آنکه خود به کسانی که در مذمت أمیر المؤمنین علیه‏السلام و مدح خلفا حدیث بسازند جایزه می‏داد- دستور داد که فقط احادیثی نقل کنید که در زمان عمر نقل می‏شد و می‏گفت: «عمر مردم را می‏ترساند»(۵). معلوم است که عمر مردم را از چه می‏ترساند. او -چنانچه گذشت- مردم را از نقل حدیث بر حذر >می‏داشت. آنگاه می‏بینیم همین آقای معاویه در سند صحاح سته است. او که سر دسته «فیه باغیه» بود. او که به جنگ کسی رفت که طبق روایات صحاح، جنگ با او جنگ با رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏باشد. او که ما در نوشتاری دیگر با استفاده از صحاح، او را بهتر و بیشتر معرفی خواهیم کرد. (إن شاء اللّه).
ما از عموم اهل سنت تقاضا می‏کنیم خود قضاوت کنند آیا ضربه‏ای کاری‏تر از این ممکن بود که بر پیکر اسلام وارد شود؟ آیا عمر با این عمل بزرگترین -یا لا اقل یکی از بزرگترین- ضربه‏ها را بر اسلام وارد نکرد؟
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الصواعق المحرقه، ص ۲۰۱.
(۲) صحیح بخاری، ج ۱ ص ۳۶، کتاب العلم، باب کیف یقبض العلم.
(۳) مسند احمد، ج ۱ ص ۱۰.
(۴) مقدمه صحیح بخاری، ج ۱ ص ۸.
(۵) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۷۱۸، کتاب الزکاه، باب ۳۳، ح ۹۸.

(۲۹)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>در اینجا لازم است به یکی از مسائل جانبی این امر توجه شود و آن اینکه آیا نبی مکرم اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از نوشتن حدیث نهی کرده یا به آن امر فرموده است؟ اگر بگوییم نهی کرده -که از بعض روایات چنین بر می‏آید- باید همه نویسندگان حدیث را گناهکار بدانیم و اگر امر کرده باشد آنانی را که جلوی نقل و کتابت حدیث را گرفتند مقصر بدانیم.
«زید بن ثابت بر معاویه وارد شد. معاویه از او حدیثی پرسید و به کسی دستور داد آن را بنویسد. زید گفت: رسول خدا به ما امر فرمود که چیزی از احادیث او را ننویسیم او نیز آن نوشته را محو کرد».
«ابو سعید می‏گوید: ما غیر از تشهد و قرآن چیزی را نمی‏نوشتیم»(۱).
>معلوم می‏شود ابو داود خود آن را قبول ندارد وإلاّ چرا کتاب سنن را نوشته است؟ مگر ندانست که به قول زید بن ثابت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از نوشتن حدیث نهی کرده است؟ 
دو روایت مذکور دومین و سومین روایت از باب کتاب العلم است. حال به اولین روایت باب نظری می‏افکنیم:
«عبد اللّه بن عمرو (بن العاص) می‏گوید: من هر چه را که از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏شنیدم می‏نوشتم و قصدم این بود که آن را از بر کنم قریش مرا از این کار نهی کردند و گفتند آیا هر چه که می‏شنوی می‏نویسی در حالی که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بشری است که در حالت خشنودی و خشم حرف می‏زند (یعنی ممکن است که بر خطا بوده و سخنان ناروایی بگوید) من نیز از نوشتن دست برداشتم و جریان را به حضرت رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله گفتم: آن حضرت در حالی که با انگشت به دهانش اشاره می‏کرد فرمود: «بنویس قسم به آن کس که جانم به دست او است از اینجا جز حق خارج نمی‏شود».(۲)
>در حدیث چهارم باب می‏گوید که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بعد از فتح مکه خطبه‏ای خواند. مردی به نام «ابو شاه» برخاست و گفت: یا رسول اللّه اینها را برایم بنویس. فرمود: برای ابو شاه بنویسید. البته هیچیک از مسلمانان -چه شیعه و چه سنی- شک ندارند که آنچه از دهان مبارک رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بیرون آید حق است ولی چنین نبود که همه اصحاب مثل ما فکر کنند، بلکه عده‏ای به بهانه اینکه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بشری است و ممکن است در گفتارش مطالب باطلی باشد عبد اللّه بن عمرو را از نوشتن حدیث باز می‏داشتند. او می‏گوید: «قریش» به من چنین گفتند و قریش به کسانی گفته می‏شد که ساکن مکه بوده و بعد از مسلمان شدن به مدینه هجرت کردند. شکی نیست که همه آنها چنین نمی‏اندیشیدند و این ما هستیم که باید با بررسی تاریخ و اینکه چه کسانی دستورات اسلام را در حیات رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و بعد از رحلت آن حضرت زیر پا گذاشتند و مثلا به جای دوستی با اهل بیت آن حضرت به جنگ با آنان برخاستند و… بتوانیم حدس بزنیم که چه کسانی در حق بودن تمامی گفتار پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در شک و تردید بودند. 
یو – درباره متعه 
——————————————————————————–
(۱) سنن أبی داود، ج ۳ ص ۳۱۹، کتاب العلم، باب فی کتاب العلم. (و در نسخه‏ای: باب فی کتابه العلم) ح ۳۶۴۷ و ۳۶۴۸.
«دخل زید بن ثابت علی معاویه فسأله عن حدیث فامر انسانا یکتبه فقال له زید: إنّ رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم امرنا أن لا نکتب شییا من حدیثه فمحاه» ایضا: «ما کنا نکتب غیر التشهد و القرآن».
(۲) چنانچه عمر نسبت هذیان گویی به پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله داده است.
متن عربی قسمت اخیر حدیث عبد اللّه بن عمرو چنین است:
«فاومأ باصبعه إلی فیه فقال: اکتب فوالذی نفسی بیده ما یخرج منه إلاّ حق».

(۳۰)
—————————————————————————————————————————————————————————–

اول: متعه حج یا حج تمتع 
>علمای اسلام (اعم از شیعه و سنی) اتفاق دارند که حج بر سه نوع است: تمتّع، افراد و قران. این اتفاق علما ما را بر آن داشت تا در این مسأله با اشاره‏ای نظر بیفکنیم و هدف ما این است که نشان دهیم چگونه عمر به خود جرأت داد که در مقابل روایات صریح و صحیح که بیان می‏کند حج تمتع در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تشریع شده بود آن را حرام کند. مگر کسی حق دارد که حکمی مخالف حکم خدا و رسولش بیاورد؟ و نیز بنمایانیم که چگونه صاحبان صحاح در صدد بر آمدند که این تحریم عمر را مشروع جلوه دهند!
در حجه الوداع که مسلمانان به احرام حج محرم شده بودند(۱)، ناگهان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دستور می‏دهند که هر >کس سوق هدی نکرد (بعد از طواف و سعی) تقصیر کرده و از احرام خارج شود و نیت را هم به عمره برگرداند(۲) (که >به آن عمره تمتع گویند که قبل از حج تمتع انجام می‏شود) روایات این باب در صحیح بخاری پراکنده و زیاد است ولذا ما در پاورقی، از کتاب مذکور به ذکر جلد و صفحه اکتفا می‏کنیم(۳).
>اینان در روز ترویه (هشتم ذیحجه) مجددا محرم شده و حج تمتع انجام دادند. تا اینجای روایت مورد قبول است إلاّ اینکه بعض از راویان حدیث برای توجیه فعل عمر آن را موقت و مخصوص همان زمان دانسته و دراین‏باره چند روایت نقل کرده‏اند: 
اول: از ابراهیم تیمی از پدرش که می‏گوید: من در ربذه به ابوذر رسیدم. او گفت: متعه حج مخصوص اصحاب رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود.
دوم: از حارث بن بلال بن حارث از پدرش که می‏گوید: به رسول خدا گفتم: آیا فسخ حج به عمره مخصوص ما است یا برای همه مردم؟ حضرت فرمود: بلکه مخصوص ما است.
البته ابو داود غیر از روایت حارث از سلیم بن اسود و او از ابو ذر نقل می‏کند که گفت: فسخ حج برای کسانی بود که همراه رسول خدا بودند(۴).
—————————————————————————————————————————————————————————–
(۱) حج هر سه نوع آن که در متن ذکر شد مرکب از دو عمل است: عمره و حج. تفاوت اصلی حج تمتع با دو حج دیگر (افراد و قران) در این است که در تمتع، عمره آن قبل از حج بجا آورده می‏شود و در دو نوع دیگر، اول حج را انجام می‏دهند و سپس عمره را، و چون تا حجه الوداع، دستور حج تمتع صادر نشده بود، مسلمانان بنا داشتند که ابتدا عمل حج را انجام دهند.
(۲) توضیح آنکه در حج افراد، قربانی کردن لازم نیست و مثل حج تمتع تلبیه گفته و محرم می‏شوند و در حج قران می‏توان به جای تلبیه، قربانی خود را -که گوسفند یا گاو یا شتر می‏باشد- با نشانه‏ای که بر آن قرار می‏دهند به سوی قربانگاه می‏فرستند و این عمل را «سوق هدی» گویند. اینان از احرام خارج نمی‏شوند تا در منی قربانی آنها ذبح شده و حلق یا تقصیر نمایند. البته امروزه این نوع حج متداول نیست.
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۷ و ۱۹۶، وج ۳ ص ۵، وج ۵ ص ۵۰۱، و ج ۹ ص ۱۰۳.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۸۸، کتاب الحج، باب ۱۹، ح ۱۴۷ (این حدیث طولانی است).
ج – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۱ به بعد، کتاب المناسک، بابهای ۴۰ و ۴۱ ح ۸۳ – ۲۹۷۶.
د – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۵۴ به بعد، باب فی افراد الحج و باب بعد، ح ۱۷۷۸ به بعد. (روایات در این دو باب زیاد است).
ه – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۳ به بعد، کتاب مناسک الحج، بابهای ۴۹ و ۵۰ ح ۲۷۱۵ به بعد. (روایات این کتاب نیز زیاد است).
ما به عنوان نمونه اولین روایت صحیح بخاری را در اینجا می‏آوریم:
«… عن ابن عباس انّه سیل عن متعه الحج فقال: اهل المهاجرون والانصار وازواج النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم فی حجه الوداع واهللنا فلما قدمنا مکه قال رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم: اجعلوا اهلا لکم بالحج عمره إلاّ من قلد الهدی. طفنا بالبیت وبالصفا والمروه واتینا النساء ولبسنا الثیاب و…».
(۴) الف – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۹۷، کتاب الحج، باب ۲۳، ح ۱۶۳ – ۱۶۰.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۴، کتاب المناسک، باب ۴۲، ح ۲۹۸۴ و ۲۹۸۵.
ج – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۶۱، کتاب المناسک (الحج)، باب الرجل یهل بالحج ثمّ یجعلها عمره، ح ۱۸۰۷ و ۱۸۰۸.
د – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۸۶، کتاب مناسک الحج، باب ۷۷ ح ۲۸۰۸ – ۲۸۰۴. در اینجا به بعض روایات صحیح مسلم توجه می‏کنیم:
۱ – «عن أبی ذر قال: کانت المتعه فی الحج لاصحاب محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله خاصه».
۲ – «عن أبی ذر قال: کانت لنا رخصه یعنی المتعه فی الحج».
۳ – «… قال ابو ذر: لا تصلح المتعتان إلاّ لنا خاصه. یعنی متعه النساء ومتعه الحج».
هر سه روایت و نیز روایت چهارم به همان مضمون از ابراهیم التیمی است.

(۳۱)
——————————————————————————–

>در اینجا بد نیست به بعض پاورقیها توجه کنیم: 
در سنن ابن ماجه پس از نقل روایت حارث از قول احمد (ظاهرا منظور او احمد حنبل است که در مسند ۲ حدیث از بلال بن حارث نقل کرده است) می‏نویسد که حدیث بلال نزد من ثابت نیست و ما او را -یعنی حارث بن بلال را- نمی‏شناسیم و بر فرض او را بشناسیم إلاّ اینکه ۱۱ نفر از اصحاب پیامبر روایت فسخ (حج و تبدیل آن به عمره) را نقل کردند و این روایت نمی‏تواند در مقابل آن روایات بایستد.
«سندی» – که بر سنن نسایی حاشیه زده است، در ذیل این جواب رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله که فرمود: «بلکه (حج تمتع) مخصوص ما است» می‏نویسد:
منظور آن حضرت این بود که فسخ حج و تبدیل آن به عمره مخصوص ما است نه حج تمتع و کسی که فسخ را برای همه جایز می‏داند روایت فوق را قبول ندارد(۱).
>خلاصه آنکه علمای اهل سنت یا حدیث اختصاص را قبول ندارند و یا آن را توجیه کرده و مقید به حالت فسخ حجّ و تبدیل به عمره می‏دانند نه آنکه حج تمتع را مخصوص آن زمان و برای اصحاب حاضر بدانند. گر چه توجیه مزبور با توجه به اینکه سؤال از متعه حج است و نه از فسخ حج، صحیح نیست. بنابراین باید روایت را طرد کرد نه آن را با توجیهی غلط اثبات نمود. در مقابل این روایات نقل کرده‏اند که حج تمتع برای آن زمان و یا برای اصحاب حاضر در حج نبوده بلکه این دستور همیشگی و ابدی بوده است. این روایات زیاد است و چون اهل سنت آن را قبول دارند و نیاز به رجوع به صحاح نیست ما در پاورقی فقط به جلد و صفحه اشاره می‏کنیم(۲). نیز روایت کرده‏اند که اصحاب با >دستور پیامبر -که حجتان را به عمره تبدیل کنید و قبل از شروع حج از احرام خارج شوید- مخالفت کرده و آن حضرت در غضب شدند(۳). آری رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به امت امر می‏کند و آنها مخالفت کرده و حضرتش غضب می‏کند آن هم 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) عبارت سندی چنین است: «قوله: «بل لنا خاصه» أی التمتع عام لکن فسخ الحج بالعمره خاص وبه قال الجمهور، ومن یری الفسخ عاما یری أنّ هذا الحدیث لا یصلح للمعارضه».
از آقای سندی باید پرسید که با روایاتی که نمونه آن را از صحیح مسلم در پاورقی قبل آوردیم چه می‏کنید؟!
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۳ ص ۵، وج ۹ ص ۱۰۳.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۸۴ و ۸۸۸ و ۹۱۱.
ج – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۱ و ۹۹۲ و ۱۰۲۴.
د – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۵۵ و ۱۸۴.
ه – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۸۵.
(۳) الف – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۷۹، کتاب الحج، باب ۱۷، ح ۱۳۰.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۳، کتاب المناسک، باب ۴۱، ح ۲۹۸۲.
روایت صحیح مسلم چنین است: «عن عایشه أنها قالت: قدم رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم لاربع مضین من ذی الحجه أو خمس فدخل علیّ وهو غضبان فقلت من أغضبک یا رسول اللّه دخله النار؟ قال: أو ما شعرت انی امرت الناس بامر فاذا هم یترددون.. ولو انی استقبلت من امری ما استدبرت ما سقت الهدی…».
ابن ماجه می‏نویسد که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به آنان فرمود: «اجعلوا حجتکم عمره فقال الناس: یا رسول اللّه! قد احرمنا بالحج فکیف نجعلها عمره؟ قال: انظروا ما آمرکم به فافعلوا. فردوا علیه القول فغضب…».

(۳۲)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>کمتر از سه ماه به وفات آن حضرت مانده آنگاه می‏گویند که اصحاب همه عادلند! آیا اینان که در آن مدت طولانی نفهمیدند که امر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله باید اجرا شود در این مدت کوتاه آنچنان ترقی کردند که نمی‏توان هیچ عیب و نقصی بر آنها وارد کرد؟! «ما لکم کیف تحکمون؟» 
روایات دیگری نیز نقل کردند که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اصحاب را مختار گذاشت نه اینکه امر وجوبی به فسخ حج نموده باشد(۱).
>ولی معلوم است که اگر آن حضرت اصحاب را مختار گذاشته بود نباید مسأله‏ای به نام نافرمانی و غضب رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله وجود داشته باشد. 
حال می‏پردازیم به روایاتی که با اشاره یا با صراحت تحریم آن را به عمر نسبت می‏دهد:
اول: از عمران بن حصین که به صورتهای زیر نقل شده است:
۱- «تمتعنا علی عهد رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم فنزل القران قال رجل برأیه ما شاء».
«انزلت آیه المتعه فی کتاب اللّه ففعلناها مع رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم ولم ینزل قرآن یحرمه ولم ینه عنها حتی مات قال رجل برأیه ما شاء».
>نیز مشابه آن که در صحیحین آمده است و حتی مسلم در یکی از روایاتش (ح ۱۶۶) می‏نویسد:
«وقال ابن حاتم فی روایته ارتأی رجل برأیه ما شاء یعنی عمر».
>یعنی آن کس که به رأی خود نظری داد عمر بود(۲).
>دوم – حدیث ابو موسی اشعری است که می‏گوید من در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حج تمتع را انجام دادم و تا زمان خلافت عمر بدان فتوی می‏دادم تا آنکه به من گفته شد که مواظب خودت باش که از عمر دستور جدیدی آمده است. چون او را دیدم گفتم: جریان چیست؟ گفت: 
«إن نأخذ بکتاب اللّه فانّ کتاب اللّه یأمر بالتّمام وإن نأخذ بسنّه رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم فانّ رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم لم یحل 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۳، کتاب الحج، باب قول اللّه تعالی: «الحج اشهر معلومات…»، وج ۳ ص ۴ و ۵، باب العمره، بابهای: «العمره لیله الحصبه وغیرها» و «الاعتمار بعد الحج بغیر هدی»، وج ۹ ص ۱۳۷، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنه، باب نهی النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم عن التحریم….
ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۸، کتاب المناسک، باب ۴۸، ح ۳۰۰۰.
عبارت اولین حدیث صحیح بخاری به عنوان نمونه نقل می‏گردد تا معلوم شود که چگونه حدیث سازان با احادیث نبوی بازی کرده‏اند:
«عن عایشه: خرجنا مع رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم فی اشهر الحج… قالت فخرج إلی اصحابه فقال من لم یکن منکم معه هدی فاحب أن یجعلها عمره فلیفعل ومن کان معه الهدی فلا. قالت: فالآخذ بها والتارک لها من اصحابه…».
حال این شما و این روایت بخاری و آن روایت مسلم و ابن ماجه که در پاورقی قبل گذشت.
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۶، کتاب الحج، باب التمتع، وج ۶ ص ۳۳، کتاب التفسیر، سوره بقره، ذیل آیه فمن تمتع بالعمره إلی الحج.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۹۰۰ – ۸۹۸، کتاب الحج، باب ۲۳، ح ۱۷۳ – ۱۶۵.
ج – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۱، کتاب المناسک، باب ۴۰، ح ۲۹۷۸.
د – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۵ و ۱۶۱، کتاب مناسک الحج، بابهای ۴۹ و ۵۰، ح ۲۷۲۳ و ۲۷۳۵.
خلاصه معنای آن اینکه عمران می‏گوید: ما همراه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حج تمتع به جا آوردیم (و در بعض روایات، رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بدان امر فرمود) و پس از آن نه آیه‏ای آن را نسخ کرد و نه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از آن نهی نمود، مردی (یعنی عمر) به رأی و نظر خود آنچه خواست گفت.

(۳۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–
 

حتی بلغ الهدی محله»(۱). 
>یعنی اگر به کتاب خدا بنگریم خداوند دستور به اتمام حج و عمره می‏دهد و اگر به سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بخواهیم عمل کنیم که آن حضرت از احرام خارج نشد تا بعد از اتمام حج. 
ما از استدلال عمر تعجب نمی‏کنیم چه آنکه او می‏خواست بدعتی را به جای سنت قطعی جایگزین کند ولی از علمای قوم در عجبیم که چرا سالهای متمادی از چنین بدعت روشنی پیروی کردند و نگفتند که آقای عمر! هم کتاب خدا دستور به حج تمتع داده است و هم رسول خدا، و اگر آن حضرت از احرام خارج نشد علت آن را سوق هدی دانسته است.
سوم – از جابر بن عبد اللّه:
«ابو نضره می‏گوید که ابن عباس به متعه امر می‏کرد و ابن زبیر از آن نهی می‏نمود. من این موضوع را با جابر بن عبد اللّه در میان گذاشتم، گفت: ما با رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تمتع کردیم (یعنی هم حج تمتع و هم نکاح منقطع) چون عمر قدرت یافت چنین گفت: همانا خداوند برای رسولش آنچه که بخواهد حلال می‏کند و قرآن نیز به جای خود نازل شد پس حج و عمره را آنگونه که خدا به شما امر کرد تمام کنید و نکاح زنها را نیز دایمی کنید واگر کسی زنی را نکاح موقت کند من او را سنگسار می‏کنم»(۲).
>ابو نضره می‏گوید من نزد جابر بن عبد اللّه بودم یکی آمد وگفت ابن عباس و ابن زبیر در دو متعه (متعه حج و متعه نساء) اختلاف کردند جابر گفت: {
فعلناهما مع رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم ثمّ نهانا عنهما عمر فلم نعدلهما».
>یعنی ما در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله هر دو را انجام می‏دادیم سپس عمر ما را از هر دو نهی کرد و دیگر انجام ندادیم(۳).
>اینک به دو حدیث دیگر توجه کنیم: 
اول – «سعد بن أبی وقاص و ضحاک بن قیس درباره حج تمتع گفتگو می‏کردند (و مطابق نقل نسایی این گفتگو زمانی بود که معاویه حج بجا می‏آورد) ضحاک گفت: آن را کسی بجا می‏آورد که به امر خدا جاهل باشد. سعد گفت: بد حرفی زدی ای پسر برادرم! ضحاک گفت: زیرا عمر از آن نهی کرده است. سعد گفت: رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله انجام داد و ما نیز با او انجام دادیم»(۴).
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۳، کتاب الحج، باب من اهل فی زمن النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم، وص ۲۱۳ همان کتاب، باب الذبح قبل الحلق.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۹۴، کتاب الحج، باب ۲۲ ح ۱۵۴ و ۱۵۵.
(۲) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۸۵، کتاب النکاح، باب ۱۸، ح ۱۴۵.
«إنّ اللّه کان یحل لرسوله ما شاء بما شاء، و أنّ القرآن قد نزل منازله. فاتموا الحج والعمره لله کما امرکم اللّه وابتوا نکاح هذه النساء فلن أوتی برجل نکح امرأه إلی اجل إلاّ رجمته بالحجاره».
(۳) همان، ص ۹۱۴، باب ۳۳، ح ۲۱۲.
(۴) الف – سنن ترمذی، ج ۳ ص ۱۸۵، کتاب الحج، باب ما جاء فی التمتع، ح ۸۲۳.
ب – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۸، کتاب مناسک الحج، باب ۵۰، ح ۲۷۳۰.
«… فقال الضحاک بن قیس: «لایصنع ذلک إلاّ من جهل امر اللّه فقال سعد: بیس ما قلت یا ابن اخی! فقال الضحاک بن قیس: فان عمر بن الخطاب قد نهی عن ذلک، فقال سعد: قد صنعها رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم وصنعناها معه». (قال ابو عیسی: هذا حدیث صحیح).

(۳۴)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>دوم – «شخصی از عبد اللّه بن عمر از حج تمتع پرسید جواب داد حلال است گفت: همانا پدرت از آن نهی کرد ابن عمر گفت: اگر پدرم از آن نهی کرد و رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آن را انجام داد امر پدرم باید اطاعت شود یا امر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله؟ گفت: امر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله. گفت: همانا رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آن را انجام داد(۱). 
>حال می‏خواهیم بدانیم چه عاملی عمر را واداشت که از حج تمتع نهی کند. 
در یکی از روایات منقول از ابو موسی اشعری آمده است که وقتی از عمر پرسید که چرا از تمتع نهی کردی در جواب چنین گفت:
«قد علمت أنّ النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم قد فعله واصحابه ولکن کرهت أن یظلوا معرسین بهن فی الاراک ثمّ یروحون فی الحج تقطر رؤوسهم».
>یعنی من می‏دانم که پیامبر و اصحابش چنین کردند (حج تمتع بجا آوردند) لکن من خوشم نمی‏آید که اینان در حالی به حج بروند که با همسرانشان حلال شده باشند(۲).
>در حدیثی از جابر بن عبد اللّه آمده است که چون رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دستور داد که حجتان را به عمره تبدیل کرده و از احرام خارج شوید عدّه‏ای همین اشکال را کردند که چگونه چنین کنیم در حالی که بین ما و عرفه فقط ۵ روز فاصله است! و رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: شما خوب می‏دانید که من با تقوی‏ترین و راستگوترین و نیکو کارترین شما هستم و اگر سوق هدی نکرده بودم مثل شما از احرام خارج شده بودم و اگر قبلا می‏دانستم که چنین خواهد شد سوق هدی نمی‏کردم»(۳). 
>نکته دیگری که در همین رابطه باید دانست این است که این عمل در جاهلیت از بزرگترین گناهان بود(۴). آنها عمره >را در غیر ایام حج بجا می‏آوردند. 
تا اینجا دانستیم که:
۱ – عده‏ای با امر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مخالفت کردند طوری که حضرتش در غضب شدند.
۲ – گفتند که ما چگونه از احرام خارج شویم و در حالی به عرفات برویم که مرد و زن بهم حلال شده باشند.
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سنن ترمذی، همان، ح ۸۲۴.
جواب ابن عمر چنین است: «ارأیت إن کان أبی نهی عنها وصنعها رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم أ أمر أبی نتبع أم أمر رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم؟ فقال الرجل بل امر رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم. فقال: لقد صنعها رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم ».
(۲) الف – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۹۶، کتاب الحج، باب ۲۲، ح ۱۵۷.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۹۲، کتاب المناسک، باب ۴۰، ح ۲۹۷۹.
ج – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۹، کتاب مناسک الحج، باب ۵۰ ح ۲۷۳۱.
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۹۶، کتاب الحج، باب تقضی الحایض المناسک….
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۸۳، کتاب الحج، باب ۱۷، ح ۱۴۱.
ج – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۵۶، کتاب المناسک، باب فی افراد الحج، ح ۱۷۸۹.
متن روایت به نقل از صحیح مسلم چنین است: «… فقلنا لما لم یکن بیننا وبین عرفه إلاّ خمس أمرنا أن نفضی إلی نساینا فنأتی عرفه تقطر مذاکیرنا المنی… قال: فقام النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم فینا فقال قد علمتم انی أتقاکم لله واصدقکم وابرّکم ولولا هدیی لحللت کما تحلون ولو استقبلت من امری ما استدبرت لم اسق الهدی…».
(۴) الف – صحیح بخاری، ج ۲ ص ۱۷۵، کتاب الحج، باب التمتع والقران و الافراد….
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۹۰۹، کتاب الحج، باب ۳۱، ح ۱۹۸.
متن روایت چنین است:
«عن ابن عباس قال: کانوا یرون أنّ العمره فی أشهر الحج من افجر الفجور فی الارض…».

(۳۵)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>۳ – این عمل در زمان جاهلیت از بزرگترین گناهان بود.
۴ – عمر در زمان خلافتش آن را حرام کرد.
۵ – عمر علت آن را چنین بیان کرد که من خوش نداشتم که مردم درحالی به عرفات بروند که با همسرانشان حلال شده باشند.
۶ – ضمنا عمر اقرار دارد که این عمل را پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و اصحابش انجام دادند یعنی با علم به اینکه حلال است آن را حرام کرد.
خوانندگان محترم خود قضاوت کنند و بگویند آیا آنان که با امر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مخالفت کردند عمر یکی از آنان نبود؟
آیا عمر یکی از کسانی نبود که می‏گفت: چگونه به عرفات برویم در حالی که همسرانمان به ما حلال شدند؟
آیا این تحریم پیروی از سنت جاهلی نبود که این عمل را از بزرگترین گناهان می‏دانستند؟
آیا حرام کردن حلال خدا بدعتی نیست که بدعت گذار مشمول دور شدن از رحمت خدا می‏گردد؟ و آیا اصولا جایز است که مسلمانی در مقابل نص صریح رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمانی صادر کند؟ آری حکومت اسلامی می‏تواند به خاطر مصلحتی به طور موقت -و نه دایمی- مردم را به کاری خلاف دستور دین وادارد و چون موضوع آن مرتفع شد این عمل موقتی نیز کنار می‏رود و نه آنکه بدون بیان مصلحت و فقط صرف اینکه حاکم خوشش نمی‏آید مردم را وادار به انجام عملی خلاف امر خدا و رسولش نماید.
در اینجا بد نیست جهت تکمیل بحث، روایتی را از ابن عباس نقل کنیم تا معلوم شود نهی عمر از متعه حج، علی رغم دستور خدا و رسول او بوده است. گوییا عمر خود را در نقطه مقابل قرآن و سنت قرار داده و می‏خواست که خلاف آن رفتار نماید.
«عن ابن عباس قال: سمعت عمر یقول: واللّه انی لأنهاکم عن المتعه وانّها لفی کتاب اللّه ولقد فعلها رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم یعنی العمره فی الحج»(۱).
>البته این اولین مخالفت عمر با امر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نبود و چنانچه گذشت بارها در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و در حضور آن حضرت و بعد از رحلت آن بزرگوار در موارد متعدد به خود جرأت می‏داد و در مقابل رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏ایستاد و نظر می‏داد با این تفاوت که در زمان حیات پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نمی‏توانست کاری از پیش ببرد مگر جلوگیری کردن از وصیت با ایجاد اختلاف و دودستگی و توهین به آن حضرت، ولی آنگاه که قدرت به دست او افتاد توانست بدعتهایی در دین ایجاد کند که بعض آنها هنوز هم باقی است. 
عثمان هم به پیروی از بدعت عمر، سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را کنار گذاشته و حاضر به انجام عمره در ماههای حج نشد و این أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه‏السلام بود که در مقابل او می‏ایستاد و به پیروی از سنت پیامبر حج تمتع انجام می‏داد(۲).
—————————————————————————————————————————————————————————–
(۱) سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۹، کتاب مناسک الحج، باب التمتع، ح ۲۷۳۲.
یعنی: ابن عباس می‏گوید: از عمر شنیدم که می‏گفت: به خدا قسم من شما را از متعه نهی کردم در حالی که در کتاب خدا هست و تحقیقا رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آن را انجام داد. – یعنی عمره در حج -.
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۲، ص ۱۷۵، کتاب الحج، باب التمتع والقران والافراد…. و صفحه بعد.
ب – سنن نسایی، ج ۵ ص ۱۵۳، کتاب مناسک الحج، باب القران، ح ۲۷۱۸ و ۲۷۱۹. چون عثمان از حج تمتع نهی می‏کرد علی علیه‏السلام با او مخالفت کرده و فرمود:
«ما کنت لادع سنه النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم لقول احد». یعنی من سنت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را به قول احدی رها نمی‏کنم.

(۳۶)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>معاویه و پسر زبیر نیز از بدعت عمر پیروی کرده و سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را رها کردند گر چه ترمذی تحریم متعه حج را گردن معاویه می‏اندازد! ولی خود اقرار دارد که آن را عمر حرام کرده است و این هم از عجایب روایات ترمذی است که در دو حدیث متوالی تناقض گویی کرده است(۱)! 
شاید برای خوانندگان محترم کاملا روشن شده باشد که حج تمتع در حجّه الوداع تشریع شده و تا زمان عمر ادامه داشت و او از آن نهی کرد ولی می‏بینیم ابو داود که حاضر نشد روایات مربوطه را در سنن خویش بنویسد برای آنکه دامن عمر را از این بدعت پاک کند روایتی نقل کرده است که هیچ یک از علمای عامه آن را قبول نکرده‏اند و آن این است: 
«… إن رجلا من اصحاب النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم أتی عمر بن الخطاب فشهد عنده انّه سمع رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم فی مرضه الذی قبض فیه ینهی عن العمره قبل الحج»! >(ج ۲ سنن ص ۱۵۷ شماره حدیث ۱۷۹۳).
یعنی مردی ازاصحاب نزد عمر آمد و شهادت داد که از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آنگاه که در حال احتضار بود شنید که از عمره قبل از حج نهی کرده است! و باید اضافه کنیم که عمر هم به خاطر همین شهادت از آن نهی کرد و نگفت که چون رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مریض بود (العیاذ بالله) هذیان گفته است. پناه می‏بریم به خدا از اینگونه نقلها!
دوم – متعه نساء 
>از نظر شیعه -که سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را از اهل بیت پاکش علیهم‏السلام گرفته است- مسلّم است که متعه نساء نیز همچون متعه حج حلال بوده و از بعض روایات نیز بر می‏آید که عمر آن را حرام کرده است. ما در پاورقیهای ۹۰ و ۹۱ نشانی دو روایت از صحیح مسلم را نقل کردیم که در آن آمده است نکاح متعه را عمر حرام کرده و قبل از او حلال بوده است. او به این هم اکتفا نکرد بلکه عقوبت آن را سنگسار معین نموده است!
«عطاء می‏گوید جابر بن عبد اللّه از عمره برگشت ما به منزلش رفتیم مردم از او مسایلی پرسیدند تا آنکه صحبت متعه شد. گفت: ما در عهد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و ابو بکر و عمر متعه می‏کردیم»(۲).
>«ابو الزبیر می‏گوید از جابر بن عبد اللّه شنیدم که می‏گفت: ما به یک مشت خرما یا آرد متعه می‏کردیم – در عهد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و ابو بکر- تا آنکه عمر در جریان عمرو بن حریث ما را از آن نهی کرد»(۳). 
>«ابو نضره می‏گوید نزد جابر بن عبد اللّه بودم یکی آمد و گفت: ابن عباس وابن زبیر در مورد متعتین (متعه حج و متعه نساء) اختلاف کردند. جابر گفت: ما هر دو را در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله انجام دادیم تا آنکه عمر ما را نهی کرد و 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) سنن ترمذی، ج ۳ ص ۱۸۵، کتاب الحج، او در شماره ۸۲۲ می‏نویسد:
«تمتع رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم و ابو بکر و عمر و عثمان و اول من نهی عنها معاویه»!
(۲) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۳، کتاب النکاح، باب ۳، حدیث پانزدهم. متن حدیث چنین است:
«… ثمّ ذکروا المتعه فقال: نعم استمتعنا علی عهد رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم وابی بکر وعمر».
(۳) همان، حدیث شانزدهم: «… کنا نستمتع بالقبضه من التمر والدقیق الایام، علی عهد رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم وابی بکر. حتی نهی عنه عمر فی شأن عمرو بن حریث».

(۳۷)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>دیگر انجام ندادیم»(۱). (چون اگر متعه نساء را انجام می‏دادند سنگسار می‏شدند! و متعه حج را از ترس انجام ندادند و >عقوبت و کیفر آن در صحاح بیان نشده است!) 
احمد حنبل نیز حدیث جابر را بدینصورت نقل می‏کند:
«کنا نتمتع علی عهد رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم وابی بکر وعمر حتی نهانا عمر عنه اخیرا یعنی النساء»(۲).
>«ابن زبیر در مکه برخاست و گفت: مردمی که خدا دلهایشان را همچون چشمانشان کور کرده است به متعه فتوی می‏دهند – منظور او مردی بود – (در پاورقی آمده است که منظورش ابن عباس بود که متعه را جایز می‏دانست -او در اواخر عمر نابینا شده بود -) گفت: (یعنی ابن عباس گفت) تو مردی نفهم و بی ادبی. به جان خودم قسم متعه در زمان امام متقین – منظور او رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود – انجام می‏شد. ابن زبیر به او گفت: امتحان کن. به خدا قسم اگر چنین کنی ترا سنگسار می‏کنم. 
ابن شهاب می‏گوید خالد بن مهاجر (نوه خالد بن ولید) به من گفت که نزد مردی نشسته بود یکی آمد و درباره متعه پرسید او بدان امر کرد. ابن أبی عمره انصاری گفت: چه می‏کنی؟! گفت: چه شده! به خدا قسم در عهد امام متقین انجام می‏شد ابن أبی عمره گفت: این اجازه‏ای بود در اول اسلام برای کسی که بدان مضطر باشد مثل مردار و خون و گوشت خوک آنگاه خدا دین خود را استحکام بخشید و از آن نهی کرد…»(۳).
>دقت در حدیث فوق نشان می‏دهد که نظر ابن عباس حلیت متعه در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود و خالد بن مهاجر نیز بدان فتوی می‏داد و ابن أبی عمره که ادعای حرمت آن را نمود خود از اصحاب نبود و بدون آنکه به یکی از اصحاب نسبت دهد مطلبی گفت که احدی آن را نگفته است و آن اینکه حلیت متعه در اول اسلام بود در حالی که قایلین به حرمت آن می‏گویند که در فتح مکه -یعنی اواخر اسلام- حرام شد! 
در مقابل این روایات که با صراحت حرمت آن را به عمر نسبت می‏دهد، مسلم در صحیح خود ۱۰ روایت از «سبره بن معبد» به نقل پسرش «ربیع» می‏آورد که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در سال فتح مکه آن را حرام کرد؛ باید توجه داشت که أوّلاً ربیع این روایات را در حضور عمر بن عبد العزیز مطرح کرد (چنانچه از بعض از همین روایات برمی‏آید) و ثانیا مسلم در تمام صحیحش از سبره فقط همین یک روایت را نقل کرده است – آن هم فقط از پسرش ربیع-.
این روایت را ابن ماجه و ابو داود و نسایی نیز نقل کرده‏اند(۴)
>دیگر از روایاتی که در باب تحریم متعه آمده روایتی است که مسلم در صحیحش از ایاس بن سلمه‏بن اکوع و او از 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) به پاورقی ۹۱ رجوع فرمایید.
(۲) مسند احمد، ج ۵ ص ۳۱، حدیث شماره ۱۴۲۷۲.
(۳) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۶، کتاب النکاح، باب ۳، ح ۲۷.
قسمتی از متن حدیث که به بحث ما مربوط است چنین است:
«… إن ناسا اعمی اللّه قلوبهم کما اعمی ابصارهم یفتون بالمتعه. یعرض برجل. فناداه فقال: انک لجلف جاف فلعمری لقد کانت المتعه تفعل علی عهد امام المتقین (یرید رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم) فقال… لین فعلتها لارجمنک بالحجاره. قال ابن شهاب… فقال له ابن أبی عمره الانصاری: مهلا! قال: ما هی! واللّه لقد فعلت فی عهد امام المتقین…».
(۴) الف – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۲۷ – ۱۰۲۳، کتاب النکاح، باب ۳، ح ۲۸ – ۱۹.
ب – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۶۳۱، کتاب النکاح، باب ۴۴، ح ۱۹۶۲.
ج – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۲۲۶ و ۲۲۷، کتاب النکاح، باب فی نکاح المتعه، ح ۲۰۷۲ و ۲۰۷۳.
د – سنن نسایی، ج ۶ ص ۱۲۶، کتاب النکاح، باب ۷۱، ح ۳۳۶۵.

(۳۸)
—————————————————————————————————————————————————————————-

>پدرش سلمه نقل کرده است که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در سال فتح مکه (عام اوطاس) ۳ روز اجازه داد و بعد از آن نهی کرد(۱). 
>دیگر توضیح نمی‏دهد که آیا این نهی دایمی بود یا آن هم علت خاصی داشت. (مثل اینکه می‏خواست که اصحاب آماده برای مراجعت به مدینه باشند و غیر آن). 
در مقابل آن همین آقای مسلم دو روایت و نیز بخاری یک روایت از سلمه بن اکوع نقل کرده‏اند که نکاح متعه جایز است(۲) که دو روایت مسلم به نقل از سلمه و جابر بن عبد اللّه می‏باشد که در آن صحبتی از نسخ جواز نیست و قبلا >متذکر شدیم که جابر بن عبد اللّه از کسانی است که صریحا گفته است که متعه نساء در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و أبوبکر و مدتی از خلافت عمر رواج داشت تا اینکه عمر در جریان عمرو بن حریث آن را حرام کرد.
بنابراین نتیجه می‏گیریم که در تمامی صحاح سته غیر از روایت سبره (و نیز روایت سلمه با توجه به ضعف دلالت و داشتن تعارض) روایتی که دلالت داشته باشد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از نکاح متعه نهی کرده وجود ندارد بلکه از بعض روایات برمی‏آید که تحریم آن حرام کردن حلالی است که در قرآن از این عمل نهی شده است.
«عبد اللّه بن مسعود می‏گوید ما همراه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏جنگیدیم و زن همراه ما نبود. حضرتش به ما اجازه داد که (با بعض زنانی که اطراف آنجا بودند) نکاح موقت کنیم. سپس این آیه را خواند: «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اللّهُ لَکُمْ»(۳)> یعنی ای کسانی که ایمان آورده‏اید! آنچه را که خدا برای شما حلال کرده حرامش نکنید.
>دقت در این روایت می‏رساند که متعه حلال بوده و ما نباید آن را حرام کنیم. 
جالب است بدانید که صاحبان صحاح برای تحریم متعه به روایاتی استدلال کرده‏اند که خود، آنها را منسوخ می‏دانند و آن مربوط به تحریم آن در غزوه خیبر است. این روایات گر چه ضرری به ما نمی‏زند -چه آنکه خود می‏گویند که در فتح مکه مجددا حلال شد و سپس حرام گشت- ولی برای آنکه معلوم شود اصل تحریم آن در غزوه خیبر نیز از ساخته‏های «زهری» است به بررسی آن می‏پردازیم.
از آنجا که «زهری» روایت تحریم متعه را به أمیر المؤمنین علیه‏السلام نسبت می‏دهد قبل از هر چیز باید یادآوری کنیم که روایات اهل بیت علیهم‏السلام که از طریق أمیر المؤمنین علیه‏السلام به رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نسبت داده می‏شود تماما دلالت بر حلیت متعه دارد و این امری است که شیعه بر آن اتفاق دارد و اهل سنت نیز این را می‏دانند ولذا یکی از اشکالاتی که به ما می‏کنند همین است که می‏گویند شیعه متعه را حلال می‏داند در حالی که حرام است. بنابراین اگر روایتی در کتب اهل سنت از أمیر المؤمنین علیه‏السلام نقل شده که آن حضرت فرموده باشد متعه حرام است صد در صد جعلی است گر چه در صحاح آمده باشد. حال بررسی روایات زهری: 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) صفحه ۱۰۲۶ صحیح، کتاب النکاح، ح ۱۸.
(۲) الف – صحیح بخاری، ج ۷ ص ۱۶، کتاب النکاح، باب نهی رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم عن نکاح المتعه آخرا. جالب است بدانید که آقای بخاری در این باب، ۳ روایت می‏آورد که اولی مربوط به حرمت متعه در زمان خیبر است که به زودی در متن، متعرض آن خواهیم شد و دومی دلالت بر حرمت ندارد و سومی از سلمه بن اکوع است که دلالت بر حلیت آن دارد نه حرمت. آری، در آخر آن می‏نویسد که علی علیه‏السلام فرموده است که آن منسوخ است! «انه قد أذن لکم أن تستمتعوا فاستمتعوا…».
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۲، کتاب النکاح، باب ۳، حدیث شماره ۱۳ و ۱۴.
(۳) الف – صحیح بخاری، ج ۶ ص ۶۶، کتاب التفسیر، تفسیر سوره مایده.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۲، کتاب النکاح، باب ۳، ح ۱۱.

(۳۹)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>صاحبان صحاح بالاتفاق نقل کرده‏اند که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در غزوه خیبر از خوردن گوشت خر اهلی نهی کرده است(۱).
>البته ابو داود و ابن ماجه در همین زمینه روایت می‏کنند که منظور حضرت حرمت جلاله است(۲). 
>آنان که این روایت از آنها نقل شده از این قرارند: 
۱ – ابن أبی اوفی ۲ – ابن عباس ۳ – ابن عمر ۴ – انس بن مالک ۵ – براء بن عازب ۶ – جابر بن عبد اللّه ۷ – سلمه بن اکوع ۸ – مقدام بن معدیکرب.
باید توجه داشت که هیچکدام از آنها نگفته‏اند که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله همراه حرمت گوشت خر متعه نساء را نیز حرام کرده است و اصولا علت تحریم گوشت خر در بعض روایات چنین آمده است که می‏گویند ما گرسنه بودیم و خری را کشتیم و گوشت آن در دیگ می‏جوشید که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پرسید در دیگ چیست؟ گفتیم خر. فرمود: آن را بریزید که حرام است. با این حساب معنی ندارد که همراه آن بفرماید متعه نساء نیز حرام است.
در میان راویان مذکور از زهری نیز دو روایت نقل شده که یکی از آن دو را او از ابو ثعلبه نقل کرده که در آن فقط حرمت گوشت خر ذکر شده است و دیگری را او از عبد اللّه و حسن دو پسر محمد حنفیه و او از أمیر المؤمنین علیه‏السلام نقل کرده که در آن حرمت متعه نساء نیز بدان افزوده شده است. ما به زهری با توجه به دشمنی او با أمیر المؤمنین علیه‏السلام (۳) هیچ اعتمادی نداریم او کسی است که حضرتش را اهل دوزخ می‏داند (و نیز عموی بزرگوارش عباس >را). در ساختگی بودن روایت زهری همین قدر بس که در بعض از آنها آمده است که ابن عباس دستور به متعه می‏داد. علی علیه‏السلام به او فرمود: دست نگه دار مگر نمی‏دانی که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در روز خیبر آن را حرام کرد! در حالی که أوّلاً فرزندان آن بزرگوار به نقل از آن حضرت متعه را حلال می‏دانند و ثانیا مگر خود اهل سنت نمی‏گویند که متعه در سال فتح مکه حلال شد و سپس حرام گشت؟ بنابراین استدلال به اینکه در روز خیبر حرام شد نمی‏تواند کافی باشد بلکه باید بگوید که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آن را چند روز در فتح مکه حلال کرد و سپس تا ابد آن را حرام فرمود. و ثالثا اگر ابن عباس از أمیر المؤمنین علیه‏السلام حرمت آن را شنیده باشد چرا تا اواخر عمر فتوی به جواز آن می‏داد؟ معلوم می‏شود که این حدیث از ساخته‏های زهری است و اگر خیلی خوش بین باشیم باید بگوییم که فرزندان محمد حنفیه و یا خود او از روی تقیه آن را نقل کردند.
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) الف – صحیح بخاری، ج ۵ ص ۴ – ۱۷۳، باب غزوه خیبر، وج ۷ ص ۱۶، کتاب النکاح، باب نهی رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم عن نکاح المتعه آخرا. وج ۹ ص ۳۱، کتاب الاکراه، باب قبل از باب ما یکره من الاحتیال فی البیوع و….
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۱۰۲۷ و ۱۰۲۸، کتاب النکاح، باب ۳، ح ۲۹ إلی ۳۲، وج ۳ ص ۴۱ – ۱۵۳۷، کتاب الصید والذبایح، بابهای ۵ و ۶، ح ۳۷ – ۲۲.
ج – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۶۳۰، کتاب النکاح، باب ۴۴، ح ۱۹۶۱، وج ۲ ص ۶ – ۱۰۶۴، کتاب الذبایح، باب ۱۳، شماره ۳۱۹۲ إلی ۳۱۹۶.
د – سنن ترمذی، ج ۳ ص ۴۲۹، کتاب النکاح، باب ۲۸، شماره ۱۱۲۱.
ه – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۷ – ۳۵۶، کتاب الاطعمه، باب فی لحوم الحمر الاهلیه، شماره ۳۸۰۸ إلی ۳۸۱۱.
و – سنن نسایی، ج ۶ ص ۶ – ۱۲۵، کتاب النکاح، باب ۷۱، ح ۳۳۶۲ و ۳۳۶۳، وج ۷ ص ۱۷ – ۲۱۴، کتاب الصید والذبایح، بابهای ۳۱ و ۳۲، حدیث شماره ۴۳۴۰ إلی ۴۳۴۹.
(۲) یعنی حرمت خری که نجاست می‏خورد.
(۳) در این زمینه به کتاب ما «اهل بیت علیهم‏السلام در صحاح» رجوع فرمایید.

(۴۰)
—————————————————————————————————————————————————————————–

>بنابراین باید گفت: تنهاروایتی که در صحاح در مورد حرمت متعه آمده قول ربیع پسر سبره است که در زمان عمر بن عبد العزیز -یعنی پس از گذشت تقریبا ۹۰ سال از رحلت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نقل شده است و قبل از آن حرمت متعه فقط به نهی عمر بوده است.
حال خوانندگان محترم خود قضاوت کنند که آیا روایت «ربیع» از پدرش «سبره» -که فقط مسلم از او نقل کرده و فقط همین روایت در تمامی صحیحش از او آورده است- می‏تواند در مقابل روایت جابر و غیر او که صریحا گفته‏اند که ما در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و ابو بکر و عمر متعه می‏کردیم تا آنکه عمر در جریان عمرو بن حریث از آن نهی کرد معارضه کند؟
مطلب دیگری که لازم به ذکر است حدی است که عمر برای این کار در نظر گرفت یعنی حد زنای محصنه. باید پرسید که اگر کسی زنی را متعه کرد و حرمت ادعایی آن به گوشش نرسید آیا شرعا به او زناکار گفته می‏شود که باید سنگسار شود؟ این چه حکمی است که عمر از پیش خود داده است؟ چرا علمای اهل سنت به جای وارد کردن این شبهه واضح و روشن، آن را پوشانده و یا در صدد توجیه آن برآمده و می‏گویند که این فقط تهدید بود و انجام نشد؟ آیا کسی در زمان عمر متعه کرد و عمر از آن مطلع شد و تهدید خود را عملی نکرد، یا آنکه همه از ترس آن را کنار گذاشتند؟ چنانچه از حدیث جابر چنین بر می‏آید.
در پاورقی شماره ۹۰ روایتی از صحیح مسلم نوشتیم که در آن عمر حد کسی را که متعه کند سنگسار معین کرده است. حال به روایتی دیگر از سنن ابن ماجه توجه کنید:
«عن ابن عمر قال: لما ولی عمر بن الخطاب خطب الناس فقال إنّ رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم أذن لنا فی المتعه ثلاثا ثمّ حرمها. واللّه لا اعلم احدا یتمتع وهو محصن إلاّ رجمته بالحجاره. إلاّ أن یأتینی باربعه یشهدون أنّ رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم احلها بعد اذ حرمها»(۱).
>سؤالی که در اینجا مطرح می‏باشد این است که اگر نقل حدیثی از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله احتیاج به ۴ شاهد دارد خود آقای عمر که می‏گوید رسول خدا آن را حرام کرد باید ۴ شاهد بیاورد و چنانچه گذشت در تمامی صحاح غیر از روایت سبره آن هم بعد از ۹۰ سال از رحلت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله که راوی آن نیز تنها «ربیع» پسر سبره بوده است ما نتوانستیم شاهد دیگری بیابیم. آن هم با مخالفانی چون جابر و ابن عباس و غیر آنها. از این گذشته در کجای تعالیم دین مبین اسلام برای حادثه‏ای – غیر از زنا – ۴ شاهد خواسته می‏شود؟ آیا مگر نه این است که در نقل روایت، فقط وثاقت راوی معتبر است؟ چگونه عمر به خود جرأت می‏دهد که بگوید برای اثبات تحلیل بعد از تحریم ۴ شاهد لازم است؟ آیا او در غیر این مسأله نیز هر جا که می‏خواست بفهمد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله چه فرمود ۴ شاهد طلب می‏کرد؟ آیا علمای اهل سنت این نظر عمر را می‏پذیرند یا بالاتفاق آن را رد می‏کنند؟ 
علمای اربعه اهل سنت که به پیروی از سنّت عمر متعه را حرام می‏دانند می‏گویند چون ابن عباس آن را حلال 
—————————————————————————————————————————————————————————–(۱) ج ۱ سنن، ص ۶۳۱، کتاب النکاح، باب ۴۴، شماره ۱۹۶۳.
ترجمه: ابن عمر می‏گوید: عمر بعد از خلافتش خطبه‏ای خواند و گفت: همانا رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم سه روز برای ما متعه را حلال کرد و سپس حرام فرمود. به خدا قسم اگر مردی که زن دارد متعه کند او را سنگسار می‏کنم. مگر آنکه ۴ شاهد بیاورد که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بعد از تحریم، آن را حلال کرد.

(۴۱)
—————————————————————————————————————————————————————————-

>دانسته است مرتکب آن فقط تعزیر می‏شود نه سنگسار(۱). 
>علامه امینی رحمه‏الله در همین زمینه بحث مبسوطی دارد که در ج ۶ الغدیر از ص ۲۰۵ إلی ۲۴۰ بدان پرداخته است. چنانچه می‏دانید مستندات آن مرحوم از کتب عامه است. ایشان در یکی از روایات منقوله چنین می‏آورد: 
«علی علیه‏السلام فرمود: لولا أنّ عمر نهی عن المتعه ما زنی إلاّ شقی»(۲).
>در روایتی دیگر چنین می‏آورد: 
«عن عمر انّه قال: ثلاث کن علی عهد رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم انا محرمهن ومعاقب علیهن: متعه الحج ومتعه النساء وحی علی خیر العمل فی الاذان»(۳).
>در پایان این بحث بی مناسبت نیست که اشاره‏ای به مقررات متعه بنماییم تا معلوم شود که قرار دادن متعه در ردیف زنا از بی اطلاعی حدود و مقررات آن ناشی می‏باشد. 
در متعه سه چیز شرط است: ۱ – خواندن صیغه که دلالت بر ایجاب از طرف زن و قبول از طرف مرد داشته باشد. ۲ – ذکر مدت. ۳ – ذکر مهر. البته مدت و مهر بستگی به توافق طرفین دارد. پس از اتمام مدت اگر خواسته باشند می‏توانند به عقد جدید عقد دایم یا موقت بخوانند وإلاّ زن با شرایط،عده نگه داشته و در صورت حمل، عده او نیز پس از زایمان تمام می‏شود. در متعه، زن و مرد از هم ارث نمی‏برند و حق همخوابی نیست و زن از حیث خروج از منزل آزاد است.
با این شرایط – که در روایات اهل بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بیان شده آیا این عمل همچون زنا بوده و باید مرتکب آن سنگسار شود؟ آیا ائمه اهل بیت علیهم‏السلام که حلیت متعه را – و نه وجوب آن را (چنانچه عده‏ای تصور کرده‏اند)- به پیروانشان آموختند، آنان را در ورطه گناه زنا انداختند؟ مگر نه این است که رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ما را مأمور به پیروی از آن بزرگواران نموده و آنان را در ردیف قرآن قرار داده است؟ آیا خبر «سبره» اعتبار بیشتری دارد یا راهنماییهای کسانی که هم ردیف قرآن و سفارش شده نبی مکرم اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏باشند؟ -أفلا تتفکرون؟-.
یز – افزودن به تلبیه 
یکی دیگر از مواردی که در راستای دینداری عمر باید مورد توجه قرار گیرد این است که باید صد درصد پیرو سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بوده و از پیش خود نه چیزی بر آن بیفزاید و نه چیزی از آن کم کند. ولی می‏بینیم او چنین نبود.
«عن ابن عمر قال: سمعت رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏سلم یهل ملبدا یقول «لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک إنّ الحمد والنعمه لک والملک لا شریک لک لا یزید علی هؤلاء الکلمات»(۴).
——————————————————————————–
(۱) الفقه علی المذاهب الاربعه.
(۲) الغدیر، ج ۶ ص ۲۰۶، ترجمه: اگر عمر از متعه نهی نمی‏کرد، جز انسان شقی زنا نمی‏کرد. مشابه همین از ابن عباس نیز نقل شده است.
(۳) همان، ص ۲۱۳، ترجمه: سه چیز در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود و من آنها را حرام می‌کنم و بر آن عقاب می‏نمایم: متعه حج و متعه نساء و حی علی خیر العمل در اذان.
(۴) الف – صحیح بخاری، ج ۷ ص ۲۰۹، کتاب اللباس، باب التّلبید.
ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۸۴۲، کتاب الحج، باب ۳، ح ۲۱.

(۴۲)
—————————————————————————————————————————————————————————–

دقت در این روایت می‏رساند که آنچه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در تلبیه می‏گفت همان است که امروزه گفته می‏شود و حضرتش چیزی بر آن نمی‏افزود(۱). 
با این حال می‏بینیم که عمر -و به پیروی از او پسرش- کلماتی بر آن می‏افزایند(۲). 
لابد اینهم بدعت حسن است! 
سؤال ما این است: آیا ما می‏توانیم در الفاظ عبادات تغییر داده و چیزی بر آن افزوده یا چیزی از آن بکاهیم؟ پاسخ آن مسلما منفی است. زیرا اگر چنین اجازه‏ای بود و هرکس از پیش خود آن را کم و زیاد می‏کرد امروزه ما شاهد عباداتی بودیم غیر از آنچه در سنت آمده است و لذا می‏بینیم که سایر اصحاب بر لفظ تلبیه چیزی نیفزودند و به خاطر همین، وحدتی که در حج مورد نظر شارع مقدس بوده است به همان صورت باقی مانده است و با آنکه عمر دو متعه را حرام کرد که یکی از آنها متعه حج می‏باشد ولی حرمت این یک پا نگرفت و اهل سنت اینجا پیرو عمر نشدند.
یح – منع حق ذی القربی 
یکی از واجباتی که در قرآن بدان امر شده پرداخت خمس از غنیمت است. اینکه غنیمت چیست، مطلبی است که در جای خود باید بحث شود و امیدواریم بتوانیم با استفاده از صحاح، حق را بیان کنیم -إن شاء اللّه- اما آنچه که اکنون می‏خواهیم بدان بپردازیم تقسیم خمس است که به نص قرآن باید به ذی القربی داده شود. در اینجا نیز می‏بینیم که عمر از دادن حق آنها خودداری می‏کند. این هم یکی دیگر از مصادیق دینداری او به حساب می‏آید و آن زیر پاگذاشتن دستور خدا است در مورد پرداخت خمس به اهلش.
«یزید بن هرمز می‏گوید نجده (بن عامر حروری که از خوارج بود) نامه‏ای به ابن عباس نوشت و در آن از سهم ذی القربی پرسید. در جواب گفت: خمس مال ما است به خاطر قرابت با رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله. عمر مقداری به ما داد و چون آن را کمتر از حقمان دیدیم نپذیرفتیم. او نیز حاضر نشد بر آن بیفزاید»(۳).
آری اینها بود بعض از مصادیق دین عمر که بر قلم صاحبان صحاح رفت و ما مطمینیم که از اینگونه مصادیق در 
—————————————————————————————————————————————————————————–
(۱) اینها همه بر مبنای روایات صحاح گفته شده است و اگر در روایات اهل بیت اذکاری به عنوان عملی مستحب بر آن افزوده شده قطعا برگرفته ازسنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است و «اهل البیت أدری بما فی البیت».
توجه داشته باشید که شیعه، سنت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را از اهل بیت پاک و معصوم آن حضرت می‏گیرد نه از روایاتی که در کتب عامه است.
(۲) صحیح مسلم، ج ۲ ص ۳ – ۸۴۱، کتاب الحج، باب ۳، حدیث شماره ۱۹ و ۲۰ و ۲۱.
(۳) الف – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۱۴۶، کتاب الخراج والاماره والفی‏ء، باب فی بیان مواضع قسم الخمس وسهم ذی القربی، ح ۲۹۸۲.
ب – سنن نسایی، ج ۷ ص ۱۳۶ و ۱۳۷، کتاب قسم الفی‏ء، باب اول، ح ۴۱۳۹ و ۴۱۴۰.
حدیث فوق را غیر از ابو داود و نسایی، مسلم هم در صحیحش نوشته ولی از آنجا که باید امانت را ادا کرده باشد! تحفظا لکرامه الخلیفه به جای: «وکان عمر عرض علینا من ذلک عرضا رأیناه دون حقنا…» نوشته است: «… هولنا. فابی علینا قومنا ذاک. یعنی: «قوم ما ابا کردند که به ما بدهند. در پاورقی نیز چنین معنی کرده که منظور از قوم ما والیان و حکمرانان بنی امیه می‏باشد! (صحیح مسلم، ج ۳ ص ۱۴۴۴، کتاب الجهاد والسیر، باب ۴۸، حدیث ۱۳۷ به بعد).
البته از روایات مسلم و ترمذی برمی آید که نجده چند سؤال کرده بود که آقای ترمذی صلاح ندید که سؤال مربوط به خمس را مطرح کند! (ج ۴ سنن، ص ۱۰۶، ح ۱۵۵۶).
توجه داشته باشید که همه روایات به یزید بن هرمز منتهی می‏شود.

(۴۳)
—————————————————————————————————————————————————————————–

زندگانی خلیفه دوم بسیار وجود دارد. زیرا مبنای صاحبان صحاح پوشاندن عیب خلفا -حتی معاویه و یزید- بوده است و نیز در مدح آنان به آنچنان غلطی گرفتار شدند که برای اینکار به ساحت قدس رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز جسارت کرده‏اند. 
ما به خواست خدا در همین نوشتار، به مواردی که برای بالا بردن عمر، پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را پایین آورده‏اند اشاراتی خواهیم داشت.

اشتراک‌ها:
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *