سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه؟! -1

مروري بر نامة اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام بسم الله الرحمن الرحيم سرآغاز:

سلام بر تو اي اميرمؤمنان، و اي سيّد و سرور اوصياي خدا. سلام بر تو اي چشم بيناي الهي، و دست گشادة او، و زبان گوياي خدايي، كه جز از او سخن نگويي. سلام بر تو اي بزرگترين آيت پروردگار، و اي روشن‌ترين نور خدا و درخشان‌ترين فروغ الهي. سلام بر تو اي نبأ عظيم، و اي قسيم الجنّة و النّار. سلام بر تو اي گنجينة حكمت الهي، و اي خزانه‌دار علم الكتاب و معدن دانش اوّلين و آخرين، و اي وارث علوم پيامبران. سلام بر تو اي پيشواي خردمندان و خداترسان. سلام بر تو كه ميزان كردارها، در روز رستخيزي، و خلايق، در روز بازپسين به تو واگذار خواهند شد، و در بارة تو از آنان سؤال خواهد شد. سلام بر تو كه مكّه و مني، به قدوم تو شرافت گرفت1.
سلام بر تو آنگاه كه آتش بر خانه‌ات فرو ريختند و به ريسمانت كشيدند؛ آنگاه كه پهلوي همسرت را شكستند و محسنت را شهيد كردند. و آنگاه كه سالها، چشم را بر خار بستي و آب را بر استخوان گلوگير فرو بردي. سلام بر تو كه در طاعت خدا و پيامبرش، بر همة اين مصايب بردبار بودي. سلام و رحمت و بركات خدا، بر تو و بر دودمان پاك تو باد.

خوانندة محترم!

آنچه پيش‌رو داريد، مروري است كوتاه و گذرا، بر سندي از اسناد مظلوميّت امامي كه در ميان ياران خويش، بي‌ياور، و در ميان هم‌پيمانانش، غريب و تنها بود. غريبي كه در غربت تنهايي، و در كدورت دلهاي از خدا رميده و از حق برگشته، با زلال آب چاه هم‌سخن بود. و در شدّت تنهايي، براي اتمام حجّت با امّتي به نام امّت پيامبر، به همراه همسر و فرزند خود به در خانة پيمان‌شكنان مهاجر و انصار مي‌رفت، و پيمان آنان را يادآور مي‌شد و از ايشان ياري مي‌طلبيد. امّا جز چهار نفر، به پيمان خويش عمل نكردند! زيرا: «انّ النّاس كلّهم، ارتدّوا بعد رسول الله غير اربعة ـ پس از پيامبر همة مردم مرتد شدند جز چهار نفر». مظلومي كه همواره مي‌فرمود: «ماظلت مظلوماً منذ قبض رسول الله صلي‌الله عليه و آله ـ پس از رحلت پيامبر، من هميشه تحت ستم بوده‌ام».
آري! سندي از اسناد مظلوميّت اسدالله و اسد رسوله، امير مؤمنان علي عليه‌السلام. نامه‌اي از آن حضرت، كه خطّ بطلان بر تحليلهاي واهي حال و گذشتة برخي تحليلگران مي‌كشد، و عمق كينه و دشمني و حقد كافران مسلمان‌نما را برملا مي‌سازد. نامه‌اي كه برخي ناگفته‌ها را فاش كرده، و پرده از حقايقي برمي‌دارد، كه از مردم اين زمان به‌كلّي پنهان بوده، و يا جز شماي تحريف شده‌اي از آن، چيز ديگري در باورها نيست.
در بارة موضوعاتي كه در اين نامه مورد نظر ماست، افراد بسياري با توسّل به ذهن و برداشتهاي سليقه‌اي خويش، سخن گفته‌اند. ولي نگاه ما در اين باره، نگاهي كاملاً ديني، و مبتني بر باورهاي ديني و جايگاه امام در بناي اعتقادي، و متّكي بر روايات رسيده از پيشوايان معصوم‌ عليهم‌السلام مي‌باشد. نه بررسي جامعه‌شناختي، و زد و بندهاي سياسي و....
اميد است با اراية اين مختصر، توانسته باشيم، از آينة تاريك و شكستة تاريخ، تصويري هرچند اندك، امّا روشن و گويا، از حقايق فراموش نشدني آن دوران، بازگو كنيم. انشاء الله.
نامة امام عليه‌السلام را تقريبا بدون شرح، و فقط با ترجمه‌اي كوتاه از نظر شما خواهيم گذراند. ولي پيش از ذكر محتواي نامه، اشاره‌اي بسيار مختصر و گذرا، در موضوعات زير خواهيم داشت:
1 ـ نسبت امام معصوم، با دين خدا.
2 ـ سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه؟
3 ـ علي‌ عليه‌السلام و بانيان بلواي سقيفه.

1 ـ نسبت امام معصوم، با دين خدا

پرسشي كه پاسخ صحيح آن مورد غفلت اكثريّت قريب به اتّفاق صاحب‌نظران قرار گرفته، و عدم دريافت پاسخي صحيح براي آن، افراد جامعه را به سمت و سويي غير از آنچه بايسته است، سوق داده، اين است كه:
نسبت امام معصوم، با دين خدا، چه نسبتي است؟ آيا امام و دين، نسبت تباين و دوگانگي دارند، همانگونه كه ساير مردم با دين نسبت دوگانگي و تباين دارند؟ يعني آيا همانطور كه ما و شما به اختيار خويش لباس دين بر تن مي‌كنيم، امام معصوم نيز همانند ما، لباس دين به تن كرده و به نام مسلمان ناميده مي‌شود، و در نهايت، اسوة ما در دينداري بوده، و وظيفة سنگين‌تري در نگهباني از دين خدا عهده‌دار است؟ يا نسبت امام و دين، نسبتي فراتر از اين است؟
اگر پاسخ درست و مناسبي براي اين پرسش نداشته باشيم، در تمام شؤون معرفتي مرتبط با دين و دين‌شناسي، و امام و امام‌شناسي كه مبنا و محور زندگي و حركت اعتقادي بشر است، به بيراهه خواهيم رفت. و از امام و دين، تعريفي ارايه خواهيم داد كه امروزدر ميان جوامع اسلامي، مرسوم است.
آنچه در بين صاحب‌نظران و پژوهندگان علوم الهي و در نتيجه در بين عموم مردم، رايج است، حاكي از وجود نسبت تباين و دوگانگي بين دين و امام معصوم است. در باور اكثر بلكه همة اين افراد، دين، عبارت است از:
"مجموعه مقرّراتي شامل بايدها و نبايدها، و يا امرها و نهي‌ها، كه از سوي خداوند، براي آسايش، سعادت، و تكامل بشر ارسال شده است. و وظيفة امام معصوم، سفارش به آنها و پاسداري و نگهباني از اين مقرّرات است. و در صورت لزوم، در دفاع از اين مجموعه مقرّرات، بايد جانش را فدا كند، تا اين مقرّرات، براي سعادت و تكامل بشريّت، باقي بماند".
اين مسأله بديهي است كه: دين و امام، مرتبط به منبع وحي، و تعيين شده از سوي خداي متعالند. به همين دليل، براي پاسخ به پرسش مذكور، به تعريفي الهي از دين و امام نياز داريم. زيرا تكاليف و موضوعات و امور آسماني را نمي‌توان با عقل بشري سنجيد. و بدون اراية تعريفي آسماني، نمي‌توان به شناختي عاري از خطا دست يافت. در نتيجه نسبت امام معصوم با دين خدا، به ناچار بايد از سوي خداي متعال تعيين شود.
در مجموعة حاضر، بناي ما، بحث در بارة چيستي دين نيست. لذا فرض را بر اين مي‌گيريم كه تعريف بالا دربارة دين، تعريفي الهي و درست باشد. آنچه در اينجا بايد روشن شود اين است كه موقعيّت امام معصوم، در اين دين، چه موقعيّتي، و نسبت او با دين خدا چه نسبتي است؟ آيا امام هم مانند ساير مردم، تنها عامل و متلبّس به اين مقرّرات است، يا اينكه او جزيي از اجزاء اين مجموعه قوانين و مقرّرات بوده، و در تك‌تك اين مقرّرات، لحاظ شده و ملازم همة آنهاست، و بدون استقرارش در محدوده و چارچوب دين، و بدون همراهيش با هر يك از مقرّرات، نه اينكه دين كامل نيست، بلكه دين، دين نيست؟
اگر روايات مربوط به امامت را در چند جمله، خلاصه كنيم، تعريفي كه مي‌توانيم از امام معصوم ارايه دهيم، اگرچه به نحوكوتاه و مختصر، اين است كه:
امامان معصوم عليهم‌السلام، جانشينان خدا و پيامبرند2. وجود مقدّس آنان، از هر پليدي ظاهري و باطني، پاك و منزّه است3. از ابتداي خلقت جسماني، تا واپسين لحظات عمر، مؤيّد به روح القدس، و آراسته‌ به فضايل الهي بوده، و از هرگونه بيهودگي، لغو، بازي و هزل، دور هستند4. همة علوم، مناصب و شايستگي‌هاي رسول‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله به ايشان منتقل شده و در تمام شؤون، وارث بلافصل آن حضرتند5. پذيرفتن امامت و ولايت ايشان، و اطاعت از همة آنان، و سرسپردن به دستورات امام زندة از ايشان در هر زمان، تنها راه رسيدن به رضاي خدا، و يگانه راه دريافت دستورات حضرت حق است. و جز با اطاعت از امام زندة از اين خاندان، عبادت و اطاعت از خدا، محقّق نمي‌شود6. اگر انسانها در تمام عمر خويش، به همة دستورات خدا و پيامبرش عمل كنند، چنانچه امام خويش كه از سوي پروردگار منصوب شده است را نشناسند، و اطاعتش را واجب‌ ندانند، و اعمال و عبادتهايشان مستند به امر امام و اطاعت از امام زنده نباشد، اعمال و عبادات آنان سودي نخواهد داشت. و اگر در اين حالت بميرند، به مرگ جاهليّت مرده‌اند7.
بنا بر اين، پيروي از امام منصوب از سوي خداوند، يگانه راه پيروي از خدا بوده، و پذيرفتن ولايت چنين امامي، تنها راه پذيرفتن ولايت خداست. به همين دليل خداوند متعال، امام را معصوم آفريده، و او را به تمام فضايل آراسته و از تمام رذايل، پاكيزه فرموده، و او را گنجينة علم و حكمت، و خزانه‌دار وحي و معدن اسرار خويش قرار داده است.
امام عليه‌السلام همچون پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله، عمود دين است8. به‌وجود او دين معنا پيدا مي‌كند، و با اطاعت از او عبادت منعقد مي‌گردد9. و خداوند، امام را مجري احكام، مبيّن آيات، مفسّر قرآن و مدافع از حريم خويش قرار داده است. و آنچه گفتيم در برابر ناگفته‌ها قطره‌اي از درياست.
با چنين تعريفي از امام معصوم، كه براساس نصوص فراوان، امام را عمود و اصل دين معرّفي مي‌كند، و بدون اعتقاد به امام و فرمانبرداري از او، براي دين و عبادات ديني، هيچ ارزشي قايل نيست، و اينگونه عبادتي از احدي پذيرفته نبوده و هيچ سودي به حال كسي ندارد، هرگز نمي‌توان دين كامل، و اسلام بدون نقصي را به عنوان مجموعه‌اي از مقرّرات، تصوّر كرد كه از سوي خدا و پيامبرش ارايه شده باشد، و امام و امامت، در آن مطرح نبوده و نقش محوري و اساسي نداشته باشد. اگر دين، مجموعه‌اي از مقرّرات باشد، امام و امامت هم طبق احاديث و روايات فراوان، كه برخي از آنها گذشت، عمود، اساس و محور اين مقرّرات است. و بدون امام، پايبندي به اين مقرّرات، نه مورد پذيرش خداست، و نه سودي دارد، و نه اجرايي و كاربردي است. و در يك كلام: دين بدون امام، مجموعه‌مقرّراتي ناقص و بي محور و اساس، غير قابل پذيرش خداوند، ناموفق و غير قابل اجراست، كه اگر [به فرض محال] به مرحلة عمل هم درآيد و اجرايي شود، در آستان الهي، از هيچ ارزشي برخوردار نيست. به همين جهت است كه خداوند، كمال دين خود و اظهار رضايت خود از اسلام به عنوان دين را، تنها پس از معرّفي عمومي و رسمي اميرالمؤمنين عليه‌السلام به عنوان عمود دين و امام مسلمين، در غدير خم، اعلام مي‌كند و مي‌فرمايد: «الْيومَ اَكْمَلْتُ لَكُم دينَكم و اتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعمَتي، و رضيتُ لَكُمُ الاسلامَ ديناً». و تا پيش از آن، نه تنها رضايتي از سوي خدا، به"دين‌بودن"اسلام بدون امام، اظهار نشده، بلكه خداوند، تمام تلاشها و كارهاي پيامبر را، بي‌فايده تلقّي مي‌كند و مي‌فرمايد: «... وَ انْ لم‌تفعلْ، فما بلّغْتَ رسالتَه...». و اعلام كمال دين اسلام از سوي خداي متعال، زماني بود كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام به عنوان ركن و عمود آن، و به عنوان شرط صحّت وكمال تك‌تك اعمال آن، معرّفي شد. و از آن پس، انجام همين مجموعه مقرّرات، بدون اعتقاد به ولايت آن حضرت، نه تنها ناقص، بلكه بر اساس رواياتي كه گذشت، بي‌فايده، و انجام و ترك، و وجود و عدمشان مساوي بوده، و در انجام آنها، هيچ سعادتي وجود ندارد.
بنا بر اين، نسبت امام معصوم با دين خدا، نسبت جزء و كلّ، و يا به تعبيري، نسبت اصل (ستون و بدنه) و فرع (شاخه و برگ) است. و اين نكته بديهي است كه با وجود تنة دين است، كه شاخ و برگهاي دين هم زنده‌اند. ولي اگر تنه را جدا كنيم، شاخ و برگي نخواهد ماند. و با وجود عمود و ستون دين است، كه ساختمان دين پا پرجاست. و اگر ستون و عمود را برداريم، ساختماني باقي نخواهد ماند.
پس، امام معصوم، و اعتقاد به او، و رفتن در كادر اطاعت از او، جزء دين، اصل دين، و اساس دين، و شرط صحت همة اعمال ديني‌ است. نه عضوي خارج و لازم دين و متلبّس به دين.


بيان ديگر:

هر انساني براي جلب رضاي خدا و پاداش روز جزا، بايد به سه محور اساسي سربسپارد. كه هر يك از اين سه محور، داراي ويژگي و آثار مربوط به خود مي‌باشد. و دين، در واقع مجموع اين سه محور است. و تن دادن به دين تن دادن به اين سه محور است با همة لوازم آن.
محور اول، توحيد. هر فردي بايد خداي يگانه را بپذيرد و به يگانگي او شهادت بدهد. با پذيرش و شهادت به يگانگي خدا، خونش محترم مي‌شود.
محور دوم، رسالت. هر فردي بايد رسالت پيامبر اكرم حضرت محمد صلي‌الله عليه و آله را بپذيرد و به نبوت او شهادت دهد. پس از پذيرش و شهادت به يگانگي خدا و رسالت پيامبر، علاوه بر اينكه خونش محترم خواهد بود، از نجاست درآمده و پاك و طاهر نيز مي‌گردد. و احكام ديگري نيز شاملش مي‌شود.
محور سوم، ولايت. هر فردي بايد ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام و اولاد معصومين او عليهم‌السلام را پذيرفته و به امر و نهي آنان سربسپارد. با اين پذيرش، و سرسپردن به امر و نهي آنان، مؤمن به حساب آمده، رضايت خدا را جلب كرده، و پاداش الهي در انتظار اوست.
اگر چنين است، پس ديني كه خداوند به آن رضايت دارد، مجموعه‌اي از اين سه محور است كه با عدم پذيرش هريك، شخص، از دين خارج و يا دينش ناقص است. اگرچه برخي احكام نيز در حق او جاري است. تا قبل از اعلام ولايت اميرالمؤمنين و اولاد معصوم او عليهم‌السلام همة مردم موظف بودند دو محور اول را بپذيرند ولي پس از اعلام ولايت آن بزرگواران، و كمال دين، هر فردي براي اينكه دينش كامل باشد، و اعمالش پذيرفته شود، بايد به ولايت آن حضرات تن دهد. زيرا خداوند ولايت علي و اولادش عليهم‌السلام را كمال دين قرار داده، و اعمالي را مي‌پذيرد كه مستند به امر اين اولياي الهي باشد. بنا بر اين، چارچوب دين، پس از آن‌كه فقط دو محور بود، به حكم خداي متعال به سه محور تبديل شد و محور سوم، كمال دين معرّفي شد.
پرسشي كه در اينجا مطرح است اين است كه:
با چنين نسبتي كه امام معصوم، با دين خدا دارد، آيا مي‌توان گفت: امام، خود را فداي دين، يعني فداي آن مقرّرات كرد؟ و يا مي‌توان چنين پنداشت كه امام به خاطر حفظ آن مقرّراتي كه ما آنها را دين مي‌خوانيم، سكوت اختيار كرد؟ و يا مي‌توان گفت: سومين محور كه كمال دين به اوست، خود را فداي دو محور ديگر كرد؟
اگر آن مقرّرات، بدون امام معصومِ منصوب از سوي خداي متعال، در آستان الهي، فاقد ارزشند، و اگر [طبق روايات رسيده و معتبر] شخصي هزار سال آن مجموعه قوانين را بدون اعتقاد به امام معصوم و بدون اطاعت از او به كار ببندد، برايش هيچ سودي نخواهد داشت، و اگر [طبق روايات فراوان] دشمن علي، نماز خواندنش مانند زنا كردن اوست، چگونه مي‌توان گفت: امام معصوم، خود را فداي يك سري مقرّراتي كرده است كه بدون خودش نزد خداوند هيچ ارزشي ندارد؟! و چگونه مي‌توان گفت: ستون و عمود دين، خود را فداي فروع آن كرده است، تا آن فروع، باقي بماند؟! و چگونه مي‌توان گفت: تنة درخت، خود را فاني كرد و از بين برد، تا شاخ و برگهايش زنده و پايدار بمانند؟! مگر بدون وجود اصل و عمود، فرعي هم باقي مي‌ماند؟ و يا بدون وجود تنه، شاخه‌اي باقي خواهد ماند؟!
آيا مي‌توان گفت: ركن و اصل و اساس دين، فداي ساير مقرّراتش شد، تا مقرّراتي بدون اساس، باقي بمانند؟
و يا مي‌توان گفت: به خاطر حفظ فروعي كه بدون اصل، ارزشي نداشته و پايدار نخواهند ماند، و اجرايي هم نخواهند بود، اصل دين يعني امام، سكوت اختيار كرد؟
مگر بدون وجود امام كه اصل دين است، ديني هم باقي خواهد ماند؟ مگر با فرو ريختن اصل، فرعي هم پايدار خواهد ماند؟ هرگز!
با فاني شدن اصل، فرع از بين خواهد رفت. و با از بين رفتن عمود، ساختمان، فرو ريخته و منهدم خواهد شد. و با بريدن تنة درخت، شاخ و برگها نيز خشك خواهند شد. و با فناي امام معصوم كه اصل و اساس و تنه و عمود دين است، دين منهدم خواهد گشت و ديني باقي نخواهد ماند.
پس فدا شدن امام در راه مقرّراتي به نام دين، عقلاً و شرعاً محال است. و از اين روست كه در زيارت ناحية مقدّسه مي‌خوانيم:

«... لقد قتلوا بقتلك الاسلام. و عطّلوا الصّلاة و الصّيام. و نقضوا السّنن و الأحكام. و هدموا قواعد الايمان. و حرّفوا آيات القرآن. و هلجموا في البغي و العدوان... عاد كتابُ الله عزّ و جل مهجورا... فُقِدَ بفقدك التّكبير و التّهليل، والتّحريم و التّحليل، والتّنزيل والتّأويل، وظهر بعدك التّغيير و التبديل و الالحاد و التعطيل... ـ همانا با كشتن تو اسلام را كشتند. و نماز و روزه را تعطيل كردند. و سنّتها و احكام را نقض نمودند. و ستونهاي ايمان را منهدم ساختند. و آيات قرآن را تحريف كردند. و به راحتي و سرعت، به سوي طغيان و ظلم، تاختند... كتاب خدا دوباره متروك شد... با نبود تو، تكبير و لا اله الاّ الله و حلال و حرام و تنزيل و تأويل قرآن از بين رفت. و پس از تو تغيير و تبديل در دين، و نيز الحاد و تعطيلي [دين] ظاهر شد10 ».

امام عليه‌السلام اين فرمايشات را در رابطه با برهه‌اي از زمان مي‌فرمايد كه مساجد مسلمانها شلوغ، قاريان قرآن بي حدّ و مرز، نمازگزار و روزه‌دار فراوان، و حاجي و شب‌زنده دار، با پيشانيهاي پينه بسته، به وفور وجود داشتند. و همة مردم مسلمان، به ظاهر تابع همان مقرّراتي بودند كه دين محمّد‌ صلي‌الله عليه و آله خوانده مي‌شد. ولي امام عليه‌السلام در اين كلام، چنين تابعيّتي بدون امام را، كفر، و تعطيلي دين محمّد‌ صلي‌الله عليه و آله مي‌داند.
و به همين جهت، در زمان خانه‌نشيني امام، و پس از شهادت او، حتّي مقرّرات ديني براي احدي باقي نمي‌ماند مگر براي آنان كه تحت پيمان و مودّت و محبّت و اطاعت از امامي زنده باشند. و در ميان غير ايشان، از اسلام جز اسمي و از قرآن جز رسمي، رايج نيست. و اگر هم مقرّرات را مو به مو اجرا كنند، در نزد پروردگار، به عنوان مقرّرات ديني، هيچ ارزشي نداشته و به عنوان دين، به رسميّت شناخته نشده، و خداوند، به عنوان اسلام به چنين ديني راضي نيست. و تمام گروندگان آن، اگر به ولايت امام عليه‌السلام تن ندهند، در آتش خشم و قهر و غضب الهي خواهند سوخت.
و از همين روست كه وقتي در حديث قدسي سلسلة الذّهب، خداي متعال مي‌فرمايد: «كلمة لااله الاّ الله حصني، فمن دخل حصني، امن من عذابي ـ كلمة"لااله الاّ الله"دژ استوار من است. و هركس در دژ من وارد شود، از عذاب من در امان است»، مولايمان عليّ‌بن موسي‌الرّضا عليه‌السلام پس از خواندن اين حديث بر مردم، مي‌فرمايد: «بشروطها و انا من شروطها ـ ايمن بودن دژ"لااله الاّ الله"شروطي دارد كه من يكي از آن شروطم11 ».
و اين است نسبت امام معصوم با دين ارسالي از سوي خداوند. و جز اين، هر نوع سخني، ناسفته بوده، و مبتني بر حدس و گمان و يا خداي ناكرده مغرضانه است.

پي‌نوشت:
1ـ فرازهايي از زيارت اميرالمؤمنين عليه‌السلام صادره از صادق آل محمّد‌عليهم‌السلام.

2ـ كافي، ج1، ص198 تا200، ح1: كنّا مع الرّضا عليه‌السلام... قال:... انّ الامامة خلافة‌‌الله و خلافة‌‌الرّسول صلي‌الله عليه و آله....

3ـ قرآن كريم، سورة احزاب، آية33:"انما يريد الله ليذهب عنكم الرّجس اهل البيت و يطهّركم تطهيرا"؛"كافي"، ج1، ص198 تا200، ح1: كنّا مع الرّضا عليه‌السلام:...ثمّ قال: الامام المطهَّر من الذّنوب و المبرّا من العيوب... فهو معصوم؛"تهذيب الاحكام"، ج6، ص27، ح53: عن الصّادق‌عليهم‌السلام قال: اذا اردت زيارة‌ قبر أميرالمؤمنين عليه‌السلام... قل:... صلّي الله علي روحك و بدنك طهر طاهر مطهّر، من طهرٍ طاهرٍ مطهّر...؛"كافي"، ج1، ص389، ح8: قال الباقر عليه‌السلام: للإ مام عشر علامات: يولد مطهَّراً...؛"كافي"، ج1، ص203، ح2: قال الصادق عليه‌السلام: انتجبه _الله_ لطهره،... يحفظه و يكلؤه بستره، مطرودا عنه حبايل ابليس و جنوده،... مبرّا من العاهات و محجوباً عن الآفات، معصوماً عن الزّلات، مصوناً عن الفواحش كلّها...؛"بصاير الدّرجات"، جزء1، باب22، ص70، ح8: قال الباقر عليه‌السلام: قال رسول‌الله‌صلي‌الله عليه و آله: انّ في اهل‌بيتي من عترتي... طينتهم طينتي الطّاهرة....

4ـ"كافي"، ج1، ص272: قال الباقر عليه‌السلام: انّ في الانبياء و الاوصياء خمسة ارواح: روح القدس و... انّ هذه الاربعة أرواح يصيبها الحدثان إلا روح القدس فإنّها لاتلهو ولا تلعب.

5ـ حديث منزلت:"كافي"، ج8، ص26: قال رسول‌الله‌صلي‌الله عليه و آله: عليٌ منّي كهارون من موسي الاّ انّه لا نبيّ بعدي؛"بصاير الدّرجات"، جزء1، باب22، ص70، ح8: قال الباقر عليه‌السلام: قال رسول‌الله‌صلي‌الله عليه و آله: انّ في اهل بيتي من عترتي... يعطهم علمي و فهمي و حلمي و خلقي.... و....

6ـ قرآن كريم، سورة‌نساء، آيه91: من يطع الرّسول،‌ فقد اطاع الله؛"كمال الدّين و تمام النعمة"، ص258:... قال رسول‌الله‌صلي‌الله عليه و آله هؤلاء يا جابر خلفايي و أوصيايي و أولادي و عترتي، من أطاعهم فقد أطاعني و من عصاهم فقد عصاني...؛"كافي"، ج1، ص270: قال الصادق عليه‌السلام: نحن قوم معصومون، أمر الله بطاعتنا و نهي عن معصيتنا، نحن الحجّة‌ البالغة‌ علي من دون السّماء و فوق الارض؛"بحارالأنوار"، ج26، ص256: قال الصّادق عليه‌السلام:... بنا يطاع الله و بنا يعصي. يا مفضّل‌، سبقت عزيمة من الله أنه لايتقبّل من أحد الاّ بنا، ولا يعذّب أحداً الاّ بنا؛"كافي"، ج1، ص177، و"اختصاص شيخ مفيد"، ص269: عن الصّادق عليه‌السلام قال: إنّ الحجّة لا تقوم لله علي خلقه إلاّ بإمام حيّ يعرف.

7ـ"كافي"، ج1، ص372: قال الباقر عليه‌السلام: من مات و ليس له امام، فميتته ميتةٌ جاهليّه؛ و ص 376: قال الصّادق عليه‌السلام: قال رسول‌الله‌صلي‌الله عليه و آله: من مات و ليس عليه امام، مات ميتةً جاهلية؛"اختصاص شيخ مفيد"، ص269: عن أبي‌الجارود قال: سمعت أبا‌عبد الله عليه‌السلام يقول: من مات و‌ليس عليه إمام حيّ ظاهر مات ميتةً جاهلية، قال: قلت: إمام حيّ جعلت فداك؟ قال: إمام‌حيّ.

8ـ"محاسن برقي"، ص286: عن زرارة، عن أبي‌عبدالله عليه‌السلام قال:"بُنِيَ الاسلام عليٰ خمسة أشياءٍ: علَي الصّلوة، والزكوة، والحجّ، والصّوم، والولاية. قال زرارة: فأيّ ذلك أفضل؟ فقال: الولاية أفضلهنّ، لانّها مفتاحهنّ، والوالي هو الدّليل عليهنّ؛"كافي"، ج1، ص294: عبدالحميدبن ابي‌الدّيلم عن ابي عبدالله عليه‌السلام قال:... قال رسول الله‌صلي‌الله عليه و آله: عليّ عمود الدّين....

9ـ"محاسن"، ج1، ص90: عن معلّي‌بن خنيس، قال: قال أبوعبدالله عليه‌السلام: يا معلّي لو أنّ عبدا عبدالله مأة عام ما بين الرّكن والمقام يصوم النّهار و يقوم اللّيل حتّي يسقط حاجباه علي عينيه وتلتقي تراقيه هرماً، جاهلاً لحقّنا لم‌يكن له ثواب؛"كفاية الأثر"، ص85:... فقال له عليّ‌بن ابي‌طالب عليه‌السلام: بأبي انت وأمي يا رسول الله من هؤلاء الّذين ذكرتهم؟ قال: يا علي أسامي الاوصياء من بعدك والعترة الطّاهرة والذرّية المباركة. ثمّ قال: والذي نفس محمّد بيده لو أنّ رجلاً عبد الله ألف عام ثمّ ألف عام ما بين الرّكن والمقام ثمّ أتي جاحداً بولايتهم لاكبّه الله في النّار كايناً ما كان.

10ـ"المزار الكبير"، ص505 ؛"بحار الانوار"، ج 98، ص 322.

11ـ"عيون اخبار الرّضا"، ج1، ص145.

قسمت دوم:

2 ـ سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه؟

ابتدا لازم است تفسيري از مفهوم وحدت و تفرقه داشته باشيم، و عامل وحدتي كه مطلوب خدا و پيامبر اوست، را بشناسيم؟ پس از آن خواهيم ديد كه: آيا سقيفه، تبلور وحدت است يا تفرقه؟ و آيا اميرالمؤمنين عليه‌السلام در بلواي سقيفه، با غاصبان حقّ الهي خويش، نقش اتّحاد را ايفا نمود يا نقش تفرقه را؟
مفهومي كه از وحدت، در بين اكثر بلكه همة صاحب‌نظران و نويسندگان مطرح شده است، عبارت است از هم‌داستان شدن بر يك مقصد. آن مقصد اگر انجام عملي باشد، متّفق شدن بر آن عمل، اتّحاد است. و اگر حكومت باشد، اتّفاق بر يك حاكم، اتّحاداست. اگرچه آن حاكم باطل بوده و مورد قبول همه نباشد. و.... و تفرقه در اين تعريف، عبارت است از عدم اتّفاق بر آن مقصد يا حاكم يا موضوع.
در بارة اتّحادِ ميان مسلمانان، مفهومي كه از وحدت ارايه شده و براي آن، تبليغات فراوان صورت گرفته و مي‌گيرد، عبارت است از: همداستان شدن و فراهم آمدن تمام فرَق و گروههاي اسلامي، در پيروي از يك قدر مشترك، و يك اصل مورد پذيرش همة گروهها و فرقه‌ها. اگرچه در مراحل بعدي، از حيث اعتقادي، اختلافاتي هم موجود باشد. و در اين بينش، از بين همة قدر مشتركها، قرعة فال، به نام قرآن افتاده است. طرفداران اين اتّحاد مي‌گويند: ‌خداي ما يكي‌است، پيامبر ما هم يكي، و كتاب آسماني كه همة ما موظّف به اجراي فرامين آن هستيم، نيز يكي است. مازاد بر اينها، كه منشأ اختلاف است، قابل اغماض و چشم‌پوشي است!
دليلي كه براي چنين مفهومي از وحدت، به آن تمسّك شده است، آية شريفة «واعتصموا بحبل‌الله جميعاً ولاتفرقوا» مي‌باشد. زيرا «حبل الله» به معني قرآن تفسير شده است.
در پي چنين برداشتي از مفهوم وحدت، تبعيّت و اطاعت تمام فرقه‌هاي اسلامي، از شخصي به ظاهر مسلمان، مانند رييس حكومتي كه با قدرت يك فرقه بر سر كار آمده، نيز از مصاديق وحدت شمرده شده است. و سر باز زدن از اين اطاعت، از مصاديق تفرقه معرّفي گشته است. صرفاً به اين دليل، كه شخص حاكم، علاوه بر اينكه خدا و پيامبرش، با خدا و پيامبر ساير فرق، يكي است، كتاب آسماني او كه در امور ديني و دنيوي، موظّف است به آن عمل كند، نيز با كتاب آسماني ساير فرق، يكي است.
گروه زيادي از نويسندگان هم، بر پاية همين مفهوم از وحدت، بيعت و سكوت اميرالمؤمنين عليه‌السلام را در مقابل بانيان و فاتحان سقيفه، مصداقي از مصاديق وحدت شمرده، و آن را الگويي براي جهان اسلام، و حتّي دليلي بر مشروعيّت حكومت حاكمان سقيفه دانسته‌اند!
و پيروان سقيفه نيز بر همين مبنا، هركس را كه به هر شيوه، [چه با ظلم و زور و چه با عدل و عدالت] حكومت را به دست بگيرد، اگرچه فاسق و فاجر باشد، او را رسماً ملقّب به لقب خليفه، خليفة پيامبر، اميرالمؤمنين، امام، و اولو الأمر مي‌نمايند. و اگرچه جاير و ظالم باشد، تبعيّت از او را بر تمام مسلمانان واجب مي‌شمارند1. زيرا اگر دايرة حكومت و خلافت و امارت و امامت را به اين مقدار باز نكنند، بانيان سقيفه و غاصبان پس از آنان، هرگز در آن محدوده، جاي نخواهند گرفت.

آنچه در نخستين گام، جا دارد كه دربارة آن تأمّل شود اين است كه: آيا با داشتن چنين مفهومي از واژة وحدت، آن وحدتي كه مطلوب خداي متعال است، و در آية فوق، به آن سفارش شده است، محقّق خواهد شد، تا اميرالمؤمنين نيز يكي از پيروان و مجريان آن باشد، يا چنين وحدتي، موهوم و خيالي، و موهون و سست بوده، و مطلوب خداوند متعال، و مراد و منظور آية مذكور نيست، و عمل به چنين وحدتي، از ساحت قدس صدّيق اكبر و فاروق اعظم و خليفة به حقّ پيامبر اكرم، امير عالم، اميرالمؤمنين عليه‌السلام به دور است؟
با گذري در روند تاريخ، و نظري بر ادلّه و روايات، اين نكته بسيار روشن مي‌شود كه چنين وحدتي، هم سست و خيالي بوده، و در عالم خارج تحقّق نيافته و نخواهد يافت، و هم با مطلوب خداوند متعال فاصلة زيادي دارد. و به همين دليل، نه از سوي اميرالمؤمنين عليه‌السلام، و نه از سوي هيچ‌يك از اولياي الهي، اتّفاق نيفتاده و نخواهد افتاد.
امّا چرا سست و خيالي است؟
اگر بخواهيم كمي گسترده‌تر بحث كنيم، بايد بگوييم: قدر مشتركهاي هر ديني را مي‌توان به سه سطح زير تقسيم كرد:
1 ـ خدا پرستي
2 ـ پذيرش پيامبر و اطاعت از او
3 ـ پذيرش امام يا خليفه يا كشيش و يا... و اطاعت از او.
ببينيم در كداميك از اين سه سطح، مي‌توان با اتّحاد بر سر يك قدر مشترك، از ساير جهات اختلاف، چشم پوشيد.
در سطح خداپرستي، انسانهايي كه بر عقايد ديني خود پايبند بوده و بر دين خود محافظت و تعصّبي دارند، و براي مقدّسات، و دستورات ديني خود، ارزشي قايلند، خواه از فرقة حق باشند و يا از فرقه‌هاي باطل، خود را به آخرين سطوح دستورات، و آخرين وظيفه‌اي كه از نظر آنان خداوند برايشان مقرّر كرده است، پايبند مي‌دانند. آنان معتقدند و بايد معتقد باشند، كه اگر يكي از اين وظايف را عمل نكنند، و گوشه‌اي از اعتقاداتشان مخدوش باشد، مورد مؤاخذة خداوند قرار خواهند گرفت. يعني در مراحل پس از خدا پرستي، اگر خداوند براي آنان پيامبر يا امام و يا كشيش يا... فرستاده و يا تعيين فرموده باشد، خود را ملزم به تبعيّت از او مي‌دانند. و ناديده گرفتن او را تنقيص در دين دانسته، و سرپيچي از فرامين او را تخلّف و گناه مي‌شمارند. اين مسأله نه تنها در بين فرق اسلامي، بلكه در بين تمام مذاهب و فرق، حكمفرماست. مسيحي هرگز نمي‌تواند بگويد كه چون خدايمان با خداي يهود يكي است، و در سطح اوّل، يعني خداپرستي با هم مشتركيم، از قيد ساير مسايل اختلافي از جمله پذيرش پيامبريِ حضرت عيسي كه خدا برايمان مقرّر كرده است، و يا از اطاعت از حضرت عيسي در مقرّرات ديني و اعتقادي، بگذريم، و با يهود، وحدت داشته باشيم. يهودي هم نمي‌تواند بگويد كه چون با مسيحيت در يگانگي خدا مشتركيم، پس ساير مسايل را ناديده گرفته و با هم وحدت داشته باشيم. مسلمان هم نمي‌تواند بگويد كه چون خداي ما و خداي يهوديان و مسيحيان يكي است، پس ساير جهاتِ اختلاف را ناديده گرفته و در اين قدر مشترك يعني خداپرستي، با هم وحدت داشته باشيم. زيرا چشم‌پوشي از پيامبر و امام، كه از سوي خدا به تبعيّت از آنان موظّف شده‌ايم، و اكتفا كردن به سطح خداپرستي، به معني تنقيص در دين و تمرّد از فرمان خداست. لذا پيروان هيچ‌يك از اين اديان، در سطح خداپرستي، هرگز با يكديگر وحدتي نداشته و نمي‌توانند وحدت داشته باشند. بلكه همواره سر ستيز داشته و هيچ‌يك از آنان ذرّه‌اي از عقايد خود، كوتاه نيامده‌اند. چون يهوديّتِ يهودي، به پذيرش پيامبري حضرت موسي عليه‌السلام و اطاعت از تمام فرامين اوست كه چه بسا با فرامين همة پيامبران ديگر، منافات داشته باشد. و مسيحيّتِ مسيحي، به پذيرش پيامبري حضرت عيسي عليه‌السلام و اطاعت از تمام دستورات اوست كه چه بسا با دستورات ساير پيامبران، منافات داشته باشد. و مسلمان بودن مسلمان، به پذيرش پيامبري حضرت محمّد صلي‌الله عليه و آله و اطاعت از تمام فرامين و دستورات اوست، كه چه بسا با فرامين و دستورات همة پيامبران پيشين، منافات و مخالفت داشته باشد. پيروان هر يك از اين اديان، اگر تنها بر سر يك قدر مشترك به نام خدا پرستي، به اتّحاد برسند، نمي‌توانند منتسب به دين خويش باشند. زيرا صرف نظر كردن وكوتاه آمدن از مقرّرات و فرامين و عقايدي كه پيامبر هر قوم براي مردم آورده، در همة اين اديان و مذاهب، به معني پذيرفتن بخشي از آن دين، و در واقع، پذيرفتن نقص در آن دين و يا وارد كردن نقص در آن دين است.
به سيرة پيامبران مخصوصاً حضرت ختمي مرتبت صلي‌الله عليه و آله نظري بيفكنيم. در زمان صدر اسلام، گروههاي زيادي از پيروان دين يهود و نصاري بودند كه به پيامبر اسلام ايمان نياوردند. نه تنها ايمان نياوردند كه در صدد آزار و اذيّت او برآمده و با آن حضرت جنگيدند. كشتند و كشته شدند. پيامبر اسلام هرگز نفرمود:"ما همه پيرو خداي يگانه‌ايم، و از اين جهت بايد با هم وحدت داشته باشيم، بياييد كتاب و پيامبر را ناديده بگيريم، و از قيد همة مسايل مورد اختلافمان بگذريم، و در پيروي از خداي يگانه با يهود و نصاري متّحد باشيم". بلكه همواره آنان را به دين جديد يعني دين اسلام دعوت كرده، و با دشمنان مي‌جنگيد، و بيني آنان را به خاك مي‌ماليد. و افرادي را كه با مسلمانان سر جنگ نداشتند، رام خويش مي‌ساخت و با گرفتن جزيه، و الزام آنان به رعايت مقرّرات خاصّ اجتماعي اسلامي، در پناه اسلام، در امان نگه مي‌داشت. زيرا پذيرفتن چنين وحدتي از سوي پيامبر، و كوتاه آمدن از پذيرش بخشهايي از دين و ناديده گرفتن آنها، به معني رضايت به تمرّد افراد در مقابل خداي متعال، و پذيرفتن نقص در دين، و حتّي تنقيص در دين است. و پيامبر اكرم مأمور نبود كه چنين تنقيصي را بپذيرد يا به چنين تمرّدي راضي شود.
اگر بناي خدا و پيامبرانش، بر چنين وحدتي بود، هيچ ديني دين ديگر را نسخ نمي‌كرد. و هيچ پيامبري نبايد مردم را از دين پيامبر پيشين، به دين جديد دعوت مي‌كرد. و خداي متعال، به خاطر حفظ وحدتي كه به بركت خداپرستي در بين مردم حكمفرما بود، براي بشر يا فقط يك دين و يك پيامبر و يك كتاب مي‌فرستاد، و يا اگر اديان و پيامبران مختلف مي‌فرستاد، بشر را در پيروي از هر يك از آن اديان، مختار مي‌فرمود، تا اصل مسأله، كه ايمان به خداي واحد است محفوظ، و مورد اتّحاد همگان باقي بماند. در حالي كه خداوند بدون در نظر گرفتن مشتركات اديان، دين سابق را نسخ، و همة مردم را موظّف به گرويدن به دين و پيامبر جديد نموده است. و بر تمرّد آنان، مجازات مقرّر كرده است.
در سطح خداپرستي، ديدگاه توحيدي پيروان هر دين، ممكن است با ديدگاه پيروان دين ديگر متفاوت باشد. پيروان اين دين، نمي‌توانند با پيروان دين ديگر كنار بيايند. زيرا هريك از اين افراد، ديدگاههاي خاصّي نسبت به توحيد و عدل الهي دارند، كه ممكن است با هم، تفاوت و اختلاف اساسي داشته باشد.
نه تنها پيروان اديان، بلكه خود اديان الهي نيز با هم تفاوتهاي اساسي دارند، و راز نسخ اديان توسّط خداوند، همين اختلافات و تفاوتهاست. و اگر تفاوت و اختلافي نبود، ديني نسخ نمي‌شد.
بنا بر اين، در سطح اوّل يعني خداپرستي، كه خداوند را قدر مشترك قرار داده، و در اين مرحله با هم متّحد باشيم و ساير جهات را ناديده بگيريم، امكان وحدت، وجود ندارد، و پيامبري كه از سوي خدا موظّف به تبليغ يك دين است، دست از موازين وحياني آن دين بر نمي‌دارد. و پيروان هيچ ديني مسلّمات ديني خود را كه از سوي خدا مي‌دانند، از جمله پيامبر و اطاعت او و حبّ و بغض و جهاد و امر بمعروف و نهي از منكر و...، را ناديده نمي‌گيرند. و نمي‌توانند خود را در شؤون زندگي ديني و اجتماعي، همسان فرقة ديگر دانسته و از مقرّرات شرعي خود دست بردارند. زيرا دست برداشتن از همة اينها، به معني پذيرفتن نقص در دين است.
و در سطح دوّم، يعني پذيرش و اطاعت از پيامبر هم، بدينگونه كه پيروان هر دين، پيامبر خود را قدر مشترك قرار داده، و در اين مرحله با هم متّحد باشند، و ساير جهات اختلاف در مذهب، مانند امام و خليفه و يا كشيش و... را ناديده بگيرند، نيز امكان وحدت وجود ندارد. زيرا هيچ‌يك از فرقه‌هاي منشعبه از هريك از اديان، از مسلّمات مذهبي خود كه آنها را قوانيني الهي مي‌دانند كه از سوي پيامبرشان به آن مكلّف شده‌اند، چشم نمي‌پوشند. چون چشم‌پوشي از آن مقرّرات و مسلّمات، به معني تنقيص در دين، و يا پذيرفتن نقص در مذهب آنان است. اگرچه پيروان هر يك از اين مذاهب، پيامبر خود را يكي دانسته و در اين سطح با هم مشتركند، ولي در اوامر او در بارة توحيد و عدل و نبوّت و خلافت و امامت و معاد و ساير جهات، داراي آراء متفاوت و متضادّند. و به اختلاف اوامر، اختلاف ديدگاه و اختلاف در اطاعت دارند. يكي مي‌گويد پيامبر چنين فرموده، ديگري مي‌گويد نفرموده. يكي مي‌گويد پيامبر، اين شخص را جانشين خود قرار داده، ديگري مي‌گويد شخص ديگري را قرار داده. يكي مي‌گويد خدا با چشم ديده خواهد شد، ديگري مي‌گويد هرگز ديده نخواهد شد. يكي مي‌گويد عدل براي خدا ضرورت دارد، ديگري مي‌گويد ضرورت ندارد. و.... و هيچ‌يك حاضر نيستند و در شرع خويش، حق ندارند كه از اطاعت امر پيامبر خود سرپيچي كنند مگر متمرّد و نافرمان بوده و يا اوامر پيامبر را ناقص و غير كافي بدانند، و عذاب الهي را به جان بخرند. اگر دين خود را كامل مي‌دانند و اطاعت از پيامبر خود را واجب مي‌شمارند، بايد آنچه او فرموده نيز عمل كنند. در نتيجه، تا زماني كه اطاعت از پيامبر مطرح است، هيچ دستوري از دستورات او ناديده گرفته نمي‌شود. و اگر ناديده گرفته شد، اطاعت از پيامبر، از بين رفته و به تمرّد از او تبديل شده است. در تمام اديان، اين مسأله جزء اصول دين است. و باور قطعي پيروان اديان چنين است كه خداي متعال، حصار هر ديني را بسته و بدون كم و كاست به پيامبرانش سپرده. و تن دادن به تمام اجزاء موجود در اين حصار و محدوده، و تمام موازين دين جديد را بر همة مردم واجب كرده، و براي نپذيرفتن آن دين يا نپذيرفتن بخشي از هر دين، مجازاتهايي را مقرّر فرموده است.
بنا بر اين در هيچ‌يك از دو سطح اوّل، در هيچ‌كدام از اديان آسماني، چنين وحدتي نه از سوي دين‌مداران صورت گرفته و نه از جانب صاحب دين، يعني خداي متعال و پيامبرانش به آن سفارش شده، و نه امكان چنين وحدتي وجود دارد.
امّا در سطح سوم، بايد دايرة بحث را از اديان مختلف، به ديني واحد، و مذاهب تحت آن دين، محدود كنيم، و دين اسلام را از اين جهت مورد دقّت نظر قرار دهيم. زيرا بحث ما در اين جزوه در بارة اين سطح و در بارة همين دين است. و آنچه در مورد وحدت و تفرقه، مورد توجّه و تأكيد گروه‌هاي زيادي قرار گرفته و همگان بر آن همّت گماشته‌اند، در اين دين است. و كسي با ساير اديان و اختلافات موجود در آنها هيچ كاري ندارد! در دين اسلام هم درست جايي سخن از وحدت به ميان آمده است كه با تثبيت و اجراي آن، امام معصوم عليه‌السلام و خليفة به حقّ پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله كنار برود! و نكتة اختلاف هم همين‌جاست، كه آيا با رحلت پيامبر اكرم‌ صلي‌الله عليه و آله ارتباط زندة خداوند با خلايق منقطع شده، و منشأ وحدت الهي، همان پيامبري است كه از دنيا رفته، و همان كتابي است كه در آن اختلافات فراوان وجود دارد، و حتّي دو نظر مشابه در آن ديده نمي‌شود؟ و آيا مردم بايد به قرآن و آنچه از پيامبرشان رسيده بسنده كنند، يا خداوند براي وحدت بشر، حبل المتيني متّصل به خويش قرار داده است، كه نمي‌تواند اتصالش با وحي منقطع شود، و نمي‌تواند منشأ اختلاف باشد؟ زيرا در صورتي كه منشأ اختلاف باشد، از حجّيّت ساقط مي‌شود. و نقض غرض پيش مي‌آيد. چون به نصّ روايات، و به اتّفاق عقلا و علما، حجّت بايد الهي، و قاطع اختلاف و فصل الخطاب باشد. در غير اين صورت، از حجّيّت ساقط است.
و وحدتي كه در اينجا از آن سخن گفته‌اند، اين است كه سطح سوّم وحدت، كه اتّحاد و يكپارچگي دايم بشريّت را تا قيامت تأمين مي‌كند، و به نصّ روايات، دنيا و آخرت آنان را تضمين مي‌نمايد، يعني امام و اطاعت امام را رها كرده، و سطح پيش از آن، يعني پيامبر و سخنان به‌جاي مانده از او، و قرآن با تفاسير سليقه‌اي و خودجوش را قدر مشترك وحدت قرار دهيم! بايد ببينيم آيا چنين وحدتي، موهون و سست است يا محكم و استوار؟ ممكن است، يا غير ممكن؟ موهوم است يا حقيقي؟ پس از بحث در بارة اثبات يا ردّ چنين وحدتي، خواهيم ديد كه: آيا اميرالمؤمنين عليه‌السلام، براي حفظ كدام وحدت، با ابوبكر بيعت كرد؟
هرچند در سلسله‌مراتبي كه گفته شد، سه سطح وجود داشت، امّا اگر نيك بنگريم، در باب تسليم و تبعيّت و اطاعت، در واقع سه سطح وجود ندارد بلكه يك سطح بيشتر موجود نيست. و آن سطح، سطح تبعيّت از خداي متعال است. اين تبعيّت را خداوند در برهه‌اي از زمان در وجود واسطه‌اي به نام پيامبر، و در برهه‌اي ديگر در وجود واسطه‌اي ديگر كه از نظر ما شيعه، وجود امام معصوم است2، قرار مي‌دهد. و همانطور كه روايات آن از نظر شما گذشت، معناي اين واسطه‌گري اين است كه حكم پيامبر حكم خدا، و حكم امام معصوم نيز حكم پيامبر و خداست. اطاعت از پيامبر، اطاعت از خدا، و اطاعت از امام معصوم نيز اطاعت از پيامبر و خداست. زيرا ما معتقديم كه سخن پيامبر و امام معصوم، سخن خداست. علاوه بر آيات، روايات فراواني نيز بر اين نكته تصريح دارند كه برخي از آنها گذشت، و اينجا محلّ ذكر همة آنها نيست. اگر خداوند، اين اطاعت مخلوقات نسبت به خود را پس از پيامبر مسكوت بگذارد، و در وجود ديگري قرار ندهد، دين او ناقص بوده، و حجّت بر خلايق موجود پس از پيامبر، تمام نيست، و هرگز اطاعت از خدا صورت نخواهد گرفت.
توضيح اينكه:

دين اسلام مانند ساير اديان، داراي چارچوب و حصار و محدوده‌اي است. بر اساس روايات فراوان، كمال اين حصار، زماني محقّق شد كه خداي متعال، پس از اعلام ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام اين آيه را بر پيامبرش نازل فرمود كه: «اليومَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ و اتمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي و رضيتُ لَكَمُ الاسْلامَ ديناً ـ امروز دين شما را برايتان كامل كردم، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم، و به اسلام به عنوان دين، راضي شدم». خروج از اين محدوده، خروج از دين خداست. وارد نمودن قانون و يا شخص و يا حكمي در اين محدوده و چارچوب، مخالفت با امر خدا، و بدعت و تشريع و حرام است. و اكتفا كردن به بخشي از اين محدودة معيّن، و نپذيرفتن تمام آن، و سر باز زدن از بخشهايي از آن، تمرّد و نافرماني خداي متعال و پيامبر اوست.
كمال دين انسانها، با پذيرش همان مكمّلي صورت مي‌گيرد كه خداوند مقرّر فرموده است. در غير اين صورت، يعني در صورتي‌كه تمام محتواي اين حصار را بپذيريم و تنها بخشي از آن را رها سازيم، متمرّد و عصيانگريم. و جزاي تمرّد و عصيان، عذاب دردناك الهي است. و با توجّه به آنچه كه در بحث «نسبت امام با دين» گفته شد، نپذيرفتن اين بخش از دين، و سرباز زدن از اطاعت امام منصوب از سوي خداي متعال، به معني تمرّد و عصيان در مقابل خدا و پيامبر اوست. نه تنها تمرّد و عصيان است، كه با ردّ اين اصل از اصول دين، و تمرّد از اين اصل، تمام پذيرفته‌ها و اعمال و عبادتها نيز چون خاكستري بر باد است.
رضايت دادن و معتقد شدن به وحدتي كه با حذف و يا ناديده گرفتن سوّمين سطح دين از دايرة اعتقادي، همراه است، به معني رضايت به تنقيص در دين، و رضايت به تمرّد در مقابل خداي متعال و پيامبر اوست. و چه كسي مي‌تواند به چنين چيزي راضي باشد؟ پيامبر كه جز به وحي حركت نمي‌كند و سخن نمي‌گويد؟ يا امام معصوم كه جز بر دين خدا و رضاي او قدم بر نمي‌دارد؟ بديهي است كه براي تجويز شرعي و رضايت به چنين وحدتي، بايد امامت را از محدودة دين حذف كرده، سالها رسالت پيامبر، و تأكيدات آن حضرت در طول عمر مبارك خويش بر ولايت اميرالمؤمنين و فرزندان پاك او‌‌ عليهم‌السلام، و حادثة عظيم غدير خم كه گوش تاريخ را كر نموده است، ناديده گرفته و خداي متعال را نيز به اين امر راضي بدانيم! و آيا اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام به حفظ چنين وحدتي، كه به معني رضايت به تنقيص در دين، و رضايت به تمرّد از خدا و پيامبر است، اقدام نمود و راضي بود؟ و آيا سكوت او به خاطر حفظ چنين وحدتي بود، كه باعث پذيرش و رضايت به تنقيص در دين خدا، و اراية ديني ناقص است كه خدا به چنين ديني راضي نبوده و مبغوض خداست؟ حاشا و كلاّ! علي عليه‌السلام كه خود جزء دين است، نگهبان همين ديني است كه خودش نيز جزء آن است. پس او نگهبان خويش نيز هست. و هرگز راضي نيست كه با حذف خويش از دايرة دين، در دين خدا و پيامبر، نقصي ايجاد كند.
اين، نماي وحدت از بُعد اعتقادي است. از بعد عملي نيز همين‌گونه است. زيرا ياري طلبيدن امام از مهاجر و انصار، و چهار شب به درِ خانة تك‌تك آنان رفتن و اتمام حجّت نمودن، و اختلافات فيزيكي و خفقانهايي كه در زمان حاكمان پس از پيامبر، عليه شيعيان اميرالمؤمنين عليه‌السلام صورت مي‌گرفت از يك سو، و جنگهاي جمل و صفين و نهروان از سوي ديگر، گواه صادقي بر نبودن وحدت مورد بحث بين اميرالمؤمنين عليه‌السلام و گروههاي مقابل آن حضرت است. در نتيجه بايد گفت، اين وحدت، همانگونه كه در مرحلة اعتقادي دچار خدشه است، در مرحلة كاربردي و عملي نيز امري موهوم و خيالي بوده، و هرگز اتّفاق نيفتاده و نخواهد افتاد. و يكي از ادلّة محقّق نشدنش، عدم جواز اعتقادي و شرعي و ديني آن، در مذاهب منتسب به اسلام و مرامهاي مختلف است. و اگر در مشي اعتقادي فرقه‌هاي مختلف، جوازي براي اين وحدت بود، حدّ اقل براي مدّتي هرچند اندك، چنين چيزي بدون خونريزي و خفقان و اجبار، اتّفاق مي‌افتاد. در حالي‌كه هيچ فرقه‌اي در شرع و مرام خود، راضي نبوده و نيست كه بخشي از مرام و مسلكش را [كه به خدا مستند مي‌داند] ناديده گرفته، و وحدت با فرقة متخاصم را جايگزين آن كند. مگر اينكه اين فرقه، خودش از فراميني كه آن‌ها را فرمان خدا مي‌داند، در پذيرش تمام دين او، تمرّد كرده و مرتد شود، و يا به تمرّد ديگران راضي باشد و از قيد تماميّت دين خويش بگذرد.
و اگر چنين وحدتي مورد رضاي خداي متعال بود، اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام اوّلين كسي بود كه قيد كمال دين را مي‌زد و بدون اجبار و اكراه، با ابوبكر بيعت مي‌كرد. و اگر اين وحدت، مطلوب خداوند بود، اميرالمؤمنين زن و فرزند خود را چهار شب، براي اتمام حجّت، درِ خانة مهاجر و انصار نمي‌برد تا بيعت‌هاي مكرر آنان و مخصوصاً بيعت غدير و تأكيدات پيامبر اكرم‌ صلي‌الله عليه و آله را به آنان گوشزد كرده و ايشان را براي نصرت دين خدا و احقاق حقّ الهي خويش [كه حياتش حيات دين است] و جنگ با غاصبان خلافت، فرا بخواند. و اگر اين وحدت، مطلوب خدا بود، خانة علي و زهرا ‌عليهماالسلام كه خانة وحي بود به آتش كشيده نمي‌شد، و همسر علي كه نازدانة پيامبر خدا بود، مجروح و مضروب نمي‌شد، و محسنش به قتل نمي‌رسيد، و اميرالمؤمنين عليه‌السلام كشان‌كشان، براي بيعت به مسجد برده نمي‌شد، و بيست و پنج سال سكوتش را، به خار در چشم و استخوان در گلو تعبير نمي‌كرد. چون او در اطاعت امر خدا و انجام مطلوب خدا بر هركسي پيشقدم بوده، و مشقّت در راه طاعت خداي متعال، براي او از هر شهدي شيرين‌تر است. و چنين مشقّتي برايش خوشايندتر از آن است كه آن را به خار در چشم و استخوان در گلو تعبير كند.
شگفتا! آيا ممكن است كه خداوند به صِرف وجود يك اصل مشترك، براي حفظ وحدت مؤمنان با منافقان، دين منافقان را بپذيرد و دست از دين كامل و مورد نظر خودش كه سالها به خاطرش پيامبر و كتاب فرستاده، بردارد؟ آيا ممكن است كه خداوند به خاطر حفظ وحدت مؤمنان و پيروان حضرت موسي عليه‌السلام با فرعون، از دين موسي كه دين مطلوب و مورد نظر اوست، دست بشويد؟ آيا ممكن است به خاطر يهودياني كه نمي‌خواهند دين مسيح را بپذيرند، خداوند از دين مسيح چشم بپوشد؟ و يا به خاطر مسيحيان، از دين اسلام چشم بپوشد؟ چنين چيزي هرگز ممكن نيست. كه اگر بود، اين همه جنگ و خونريزي، و جهاد و مبارزه در تاريخ انبيا وجود نداشت. چگونه است كه خداوند چنين وحدتي را روا نمي‌داند، امّا پيامبر او كه خليفة خدا روي زمين است، و موظف است كار خدايي كند، بايد روا بداند؟ چگونه است كه پيامبرِ او، روا ندانسته و نمي‌داند، ولي امام معصوم كه خليفة بر حق پيامبر خداست، بايد روا بداند؟ و چگونه معقول است حاكماني كه بر مسند پيامبر تكيه زدند، ريسمان وحدت مورد نظر خدارا ناديده گرفته و به تفرقه روي آورند، امّا خليفة برحق پيامبر، به وحدت مبغوض خدا كه هرآينه عين تفرقه بوده و تمرّد مسلّم از دينِ كاملِ امضا شدة خداست، رضايت دهد؟!
از مختصري كه گذشت روشن شد كه وحدت مورد بحث، وحدتي محكوم و موهوم و غير شرعي بوده و مطلوب خداوند متعال نيست. و خداوند، به اين نوع وحدت، امر نفرموده است. و آنچه مطلوب خدا نيست، از ساحت قدس اميرالمؤمنين عليه‌السلام به‌دور است. و نسبت چنين وحدتي به آن حضرت، عوامفريبي و دروغي بيش نيست. و چنين وحدتي تا كنون اتّفاق نيفتاده، و پس از اين، حتّي در بين فرقه‌ها هم اتّفاق نخواهد افتاد. مگر با دست برداشتن همة فرقه‌ها از مسلّمات ديني باطل خويش، و يا دست برداشتن يك فرقه از همة مسلّمات ديني حَقّة خود، و قبول و اراية ديني ناقص به عنوان دين خدا. كه البتّه در مرحلة عمل، هيچ‌يك از اين فِرَق به چنين اغماضي كه با شرع و دينشان منافات دارد، تن نخواهند داد. و امام كه در منطق ما عين دين و حافظ دين خداست، به طريق اولي به چنين امري تن نخواهد داد، و در دين خدا كوچكترين نقصي ايجاد نخواهد كرد، و كوچكترين تنقيصي را از سوي ديگران، به عنوان دين خدا، نخواهد پذيرفت. و وقتي اين تنقيص، ناديده گرفتن امر مهمّي چون امر امامت و ولايت الهيّه باشد، كه عمود دين و اصل دين و كمال دين است، و بدون آن، ديني باقي نخواهد ماند، و خداوند به دينِ همراه با امام، به عنوان دين اسلام راضي شده است نه دين بدون امام، هرگز امام به چنين ثلمه و تنقيصي تن نخواهد داد. خواه با كشته شدنش اين نقص و ثلمه در دين ايجاد شود، و يا در زمان حيات او، با زير بار وحدت رفتن و از اصل اساسي دين چشم پوشيدن، چنين نقصي در دين پديد آيد.
آري، در يك كشور، پيروان تمام اديان و فرقه هاي مختلف از هر دين، اعمّ از مسلمان با همة فرقه‌هايش، و مسيحي با همة گروههايش، و يهودي و زرتشتي و... با همة گرايشهايشان، و با همة اختلافاتي كه در تمام مباني ديني دارند، و هرگز نمي‌توانند بر يك قدر مشترك ديني، وحدت داشته باشند، نيازمند يك وحدت ملّي هستند تا كيان و كشورشان را از دست دشمن در امان نگه دارند. و اين وحدت ملّي با تبعيّت از يك حكم از احكام شرعي هر ديني ممكن است اتّفاق بيفتد. و آن حكم اينكه در تمام اديان الهي، و مذاهب وابسته، و حتّي اديان غير الهي، دفاع از كيان و كشور، ضروري و واجب است. و هركس موظّف است در مقابل دشمن، از كيان خويش دفاع كرده و آن را حفظ كند، و براي پيشبرد آن تلاش نمايد. اگر چنين وحدتي اتّفاق افتاد، نشانة تبعيّت پيروان اديان، از حكم دين خودشان است. و ربطي به قدر مشترك ديني و اتّحاد بر سر يك قدر مشترك، ندارد.
و در بخشي از سخنان نويسندگان، آن وحدتي كه به اميرالمؤمنين عليه‌السلام نسبت داده شده است، چنين وحدتي است. يعني وحدت ملّي. آنان گفته‌اند: چون پس از پيامبر، همه مردم مرتد شدند و مسلمانان و بلاد اسلامي، در خطر تهاجم كفّار و منافقان قرار گرفتند، اميرالمؤمنين با ابوبكر بيعت كرد تا اسلام و مسلمين را از شرّ حملات كفّار نجات دهد! كه در اين باره در بحثهاي آتي سخن خواهيم گفت.
امّا غير از وحدت ملّي كه در تمام اديان، برايش احكامي ذكر شده است، بايد ببينيم آن وحدت ديني كه مطلوب خداوند و مورد رضاي اوست، و خداوند، ما را به داشتن آن، موظّف نموده است، چيست، و قدر مشترك و مورد اتّحاد اين وحدت، كدام است؟
بر خلاف وحدتي كه وصفش گذشت، و رضايت به آن، رضايت به تمرّد و عصيان امر خدا، و تنقيص، و رضايت به تنقيص در دين خداست، وحدتي كه مطلوب خداي متعال است، وحدتي است كه با عدم پذيرش آن، عذاب دردناك الهي در انتظار ماست. وحدتي است كه اگر مؤمن باشيم، خودبخود حاصل شده و به آن تن خواهيم داد و اگر تن ندهيم، دليل بر آن است كه از ايمان خارجيم. و مردمي كه پس از رحلت پيامبر خدا صلي‌الله عليه و آله مرتد شدند، دليل ارتدادشان اين بود كه فرمان خدا را زير پا گذاشتند، و به ريسمان محكم الهي، و عروة الوثقاي خداي متعال، و كيمياي وحدتي كه از سوي خدا به آنان معرّفي شده بود پشت كردند، و به سست‌ترين ريسمانهاي دست‌ساز خويش چنگ زدند.
از اين رو پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله مي‌فرمايد:

«لاتضادّوا بعليّ احداً فتَكفروا. و لاتفضّلوا عليه احداً فترتدّوا3»

«كسي را در مقابل علي عليه‌السلام قرار ندهيد كه كافر مي‌شويد. و كسي را از او برتر ندانيد كه مرتد مي‌شويد».
دليل ارتدادشان اين بود كه از حقّي كه خداي متعال، او را حق خوانده بود، متفرّق شدند و بر باطلي متّحد شدند كه خداوند از آن نهي كرده بود و ايشان را به سوي جهنّم مي‌برد. وحدتي كه مورد رضاي خداست، وحدت خلايق بر راه حقّي است كه از سوي خدا معرّفي شده باشد، اگرچه متّحدانش اندك باشند. در غير اين صورت اگر همة مردم بر يك امر متّحد شوند، باز هم جدايي و تفرّق و تشتت از راه خدا، و پيمودن راه دوزخ است. آنجا كه گرد آمدن بر گرد حقِّ اعلام شده از سوي خداست، اتّحاد و اعتصام به «حبل الله» است. و آنجا كه گرد آمدن بر باطلي مردود است، آنجا تفرقه از دين خدا و جدايي از راه خداست، اگرچه گردآيندگانش بسيار باشند.

به دو روايت توجّه كنيد:

پي‌نوشت: 1ـ"روضة الطالبين محي‌الدين نووي، ج7، ص268؛ مغني المحتاج محمدبن شربيني، ج4 ص132. 2ـ و از نظر مسيحي، كشيش، و از نظر يهودي، خاخام، و از نظر پيروان سقيفه، ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان، و بعد هم اميرالمؤمنين عليه‌السلام و بعد خلفاي اموي و عباسي، و لابد اكنون هم هرحاكمي در هر كشوري، داراي چنين منصبي‌است! 3ـ"امالي طوسي"، ص153، ح6. قسمت سوم: 3. سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه «سُيِلَ رسولُ‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله عن جماعةِ أمّتِه‌؟ فقال‌: جماعةُ أمّتي أهلُ الحقِّ واِنْ‌قلُّوا1».
«از پيامبر خدا‌ صلي‌الله عليه و آله از وحدت و جماعت امّتش سؤال شد؟ فرمود: جماعت و وحدت امّت من، اهل حق مي‌باشند، اگر چه اندك باشند».
«كانَ أميرُ المؤمنين عليه‌السلام يخطب بالبَصرةِ بعدَ دخولِهِ بايّامٍ، فقام إليه رجلٌ فقال: يا أميرَ المؤمنين، أخبِرْني مَنْ أهْلُ الجماعةِ؟ ومَنْ أهْلُ الفُرْقَةِ؟ و مَنْ أهلُ البدعةِ؟ و‌ مَنْ أهلُ السّنّةِ؟ فقال‌: وَيْحَكَ، امّا إذا سيَلْتَني فَافْهَمْ عنّي، و لا‌ عَلَيْكَ أَنْ‌تسيَلَ عنها احداً بعدي. اَمّا اهلُ الجماعةِ فَأَنَا و مَنِ اتّبَعَني و اِنْ قَلُّوا‌. وذلكَ الحقّ عَن أمرِ الله تعالي و عَن أمرِ رسولِهِ. و أهلُ الفُرقةِ المخالفُونَ لي و لمَنِ اتّبَعَني وان كثُرُوا. وامّا أهلُ السّنّةِ فالمتمسّكونَ بما سنّه اللهُ لهُمْ و رسولُه وانْ قلّوا. و امّا أهلُ البدعةِ فالمخالفونَ لأمرِ اللهِ و لِكتابِهِ و لِرسولِهِ‌، العاملونَ برأيِهِمْ وأهْوايِهِمْ وانْ كثُرُوا،...2».
«اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام پس از چند روزي كه از ورودش به بصره گذشت، خطبه مي‌خواند. مردي برخاست و پرسيد: اي اميرالمؤمنين، به من بفرما كه اهل جماعت كيست؟ اهل تفرقه كيست؟ اهل بدعت كيست؟ و اهل سنّت كيست؟ پس امام فرمود: واي بر تو! امّا حالا كه سؤال كردي، جوابي را كه من به تو مي‌دهم بفهم، و پس از من، بر تو نيست كه از احدي اين سؤال را بپرسي! اما اهل جماعت [و وحدت] من هستم و كساني كه از من تبعيّت مي‌كنند، اگرچه اندك باشند. و اين، حقّي برگرفته از امر خداوند متعال و فرمان پيامبر اوست. و اهل تفرقه، مخالفان من و مخالفان پيروان من هستند، اگرچه بسيار باشند. و امّا اهل سنّت، كساني هستند كه به آنچه خدا و پيامبرش برايشان مقرّر فرموده، تمسّك مي‌جويند، اگرچه كم باشند. و امّا اهل بدعت، مخالفان فرمان خدا و رسول، و مخالفان كتاب خدايند، كه به رأي و هواي خويش عمل مي‌كنند، اگرچه بسيار باشند».
بر اساس اين دو روايت، معيار وحدت، هم‌داستان شدن و هم‌رأي شدن نيست. بلكه معيار وحدت، گرويدن به حقّي الهي، و گرد آمدن بر آن است. اگرچه گروندگانش، اندك باشند. در نتيجه، تفرقه عبارت است از رها كردن حقّي الهي، اگر چه رها كنندگان، بسيار باشند. پس در آنجا كه اميرالمؤمنين حقّ است، گرايش به او، وحدت مطلوب خداست، اگرچه گروندگانش اندك باشند. و گرايش به غير علي، تفرقه از راه خدا، و گرايش به راه باطل است اگرچه گروندگانش بسيار باشند. و اين تفرقه زماني اتّفاق افتاد، كه در مقابل امر خدا، علَم مخالفت بلند شد، و مردم به سوي آن علَم، كشانده شدند.
وحدت مورد رضاي خداوند، زماني محقّق مي‌شود كه قدر مشترك، و محور و مورد اتّحاد، مصون و عاري از هرگونه اختلاف و تعدّد و بطلان باشد. بديهي است كه اگر قدر مشترك و محور اتّحاد، خود، متغيّر، متعدّد، و مختلف و متشتّت بوده، و يا ذاتاً محلّي براي اختلاف آراء و گرايشها باشد، علاوه بر آنكه حجّيّت ندارد، نمي‌تواند منشأ وحدت گردد. زيرا وحدت در اين صورت، هرگز امكان‌پذير نخواهد بود.
در نتيجه، اگر محور و مورد اتّحاد را قرآن بدانيم، قدر مشترك گرفتن آن، و اتّحاد بر سر آن محال است. زيرا اختلاف برداشت‌ها، اختلاف فهم‌ها، اختلاف سليقه‌ها، و در نتيجه اختلاف تفاسير و آراء، فرصتي براي هيچ نوع اتّحادي باقي نمي‌گذارد. چون اختلاف در تفسير، مستلزم اختلاف در تمام شؤنات و مرام و منش‌هاي ديني است. و اختلاف در شؤونات و مرام و منش‌هاي ديني، مستلزم اختلاف در عملكردهاي اجتماعي و سياسي و شؤونات زندگي است. و اين مسأله، علاوه بر اينكه عقلاً بسيار واضح و روشن است، به تجربه نيز ثابت شده است. زيرا با گذشت ساليان متمادي، و انشعاب امّت اسلام و قرآن‌مدار، به هفتادودو فرقه كه هيچ‌يك تابع ديگري نبوده و نيستند، و سر سازش با هم نداشته و ندارند، و همواره با هم سر جنگ و ستيز داشته‌اند، به اثبات رسيده است. نه تنها اختلاف بين فرق مختلف، بلكه در يك فرقه نيز بين گرايشهاي مختلف اختلافاتي حادث شده است كه هرگز قابل حل نبوده و نخواهد بود. و همة اين گرايشها، ادّعايشان، پيروي و تبعيّت از قرآن است! بنا بر اين، عقلاً و عملاً، قرآن نمي‌تواند محور و قدر مشتركي براي اتّحاد بين قرآن‌مداران باشد. زيرا عاري از اختلاف نبوده و نيست و نخواهد بود. و روايات فراواني نيز، بر اين نكته تصريح دارند.
با توجّه به اين‌كه مورد اتّحاد، بايد خصوصيّت حق بودن و در نتيجه، حجّت بودن را دارا باشد و از اين خصوصيّت كوچكترين تخلّفي نداشته باشد، لازم است شخصيّتي واحد، از هرجهت معصوم، و معرّفي شده از سوي خدا باشد، تا داير مدار حق بوده و ذرّه‌اي از حق تخطّي نكند. در غير اين صورت، اتّحاد، عقلاً و عملاً محال است. زيرا وحدت، در پيروي از اشخاص متعدّد كه هر يك بر اساس رأي و نظر خويش تصميم گرفته و امر و نهي مي‌كنند نه بر اساس ارادة خداي متعال، هم غير ممكن است و هم غير مشروع. چون در صورتي كه شخص، معصوم نبوده، و از سوي خدا معرّفي نشده باشد، از خطا، و تصميمات متفاوت و متعدّد و ناحق، و غير مستند به ارادة خدا، و خلاف شرع، و اختلاف‌انگيز، در امان نيست. و وقتي تصميمات و امر و نهي او مستند به ارادة خداوند نباشد، وحدت مورد رضاي خداوند حكمفرما نخواهد شد. و مخالفت و جنگ و ستيز ديگران با او، ممكن است سنجيده و به‌جا باشد.
قدر مشتركي كه خداوند براي وحدت معرّفي فرموده است، اختلاف در آن، راه ندارد. و اگر كسي يا كساني از سر بهانه‌جويي در آن اختلاف به پا كنند، يا از پذيرش آن سر باز زنند و به تفرقه و تشتت گرايند، جايگاهشان قعر دوزخ خواهد بود. و خداوند از اينكه همة كافران، و تمام كساني كه از امر او تمرّد كرده و بيرق تفرقه در مقابل امر خدا برافراشته‌‌اند را به آتش دوزخ گرفتار كند، باكي ندارد. و بديهي است كه اختلاف و تشتت زماني به‌وجود مي‌آيد كه گروههاي مختلف، در مقابل «حبل الله» و عامل وحدتي كه خداي متعال تعيين فرموده است، جبهه گرفته و براي خود و پيروانشان، بيرقي برپا كنند.
دستاويز و ريسمان محكم الهي، و عروة الوثقاي حضرت حق، و محور وحدتي كه خداوند همة خلايق را به چنگ زدن به آن موظف و مكلّف نموده است، و تفرقه در آن راه ندارد، پس از پيامبر خدا صلي‌الله عليه و آله، همان كسي است كه پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله در باره‌اش فرمود:
«يا حذيفة‌، إنّ حجّةَ الله عليكم بعدي عليُ‌بنُ أبي‌طالب عليه‌السلام‌. الكفرُ به كفرٌ بالله‌، والشّركُ به شركٌ بالله‌، والشّكّ فيه شكٌّ في الله‌، والالحادُ فيه إلحادٌ في الله‌، والانكارُ له إنكارٌ لله‌، والايمانُ به إيمانٌ بالله. لانّه أخورسول‌ِالله، ووصيُّه، وإمامُ امّتِهِ و مولاهُمْ. وهو حبل‌ُالله المتين‌، وعروته الوثقَي الّتي لاانفصام لها‌،....‌3 ـ اي حذيفه، همانا حجّت خدا بر شما پس از من، عليّ‌بن ابي‌طالب عليه‌السلام است. كفر به او، كفر به خدا،‌ شرك به او شرك به خدا، شكّ در او شكّ در خدا، رويگرداني از او رويگرداني از خدا،‌ انكار او انكار خدا، و ايمان به او ايمان به خداست. چون او برادر رسول‌خدا،‌ و وصيّ او، و امام امّتش و صاحب اختيار آنان است. و او ريسمان محكم الهي و دستاويز مورد اطميناني است كه هيچ بريدگي در آن راه ندارد...». و فرمود:
«يا معشر المهاجرين و الانصار، و من حضر في يومي هذا‌، و في ساعتي هذه من الانس و الجنّ، ليبلّغ شاهدُكم غايبَكم‌، ألا إنّي قد خلّفت فيكم كتابَ الله، فيه النّور والهدي‌، و البيان لما فرض الله تبارك و تعالي من شي، حجّة الله عليكم وحجّتي و حجّة وليّي. و خلّفت فيكم العلَمَ الاكبر‌، علم‌‌َالدّين‌، ونورَ الهدي‌، وضياءَه. و هو عليّ‌بن أبي‌طالب عليه‌السلام. ألا وهو حبل‌الله. فاعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرّقوا...4 ـ اي گروه مهاجران و انصار، و اي جنّ و انسي كه در اين ساعت و روز حضور داريد، شاهدان شما بايد به غايبانتان برسانند كه:‌ همانا من كتاب خدا را كه حجّت خدا بر شما و حجّت خودم و حجّت وليّ من بر شماست، در ميان شما باقي مي‌گذارم. در اين كتاب، نور و هدايت، و بيان هر چيزي است كه خداوند تبارك و تعالي واجب فرموده است. و بزرگترين نشان، يعني نشانة دين، و نور و روشنايي دين را در ميان شما باقي مي‌گذارم. و او علي‌ّبن ابي‌طالب عليه‌السلام است. آگاه باشيد كه اوست ريسمان محكم خدا. پس به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد...».
و نيز در حالي‌كه پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله در مسجد نشسته بود و گرداگردش گروهي از اصحاب حضور داشتند، و اميرالمؤمنين عليه‌السلام هم در ميان آنان بود، مردي اعرابي به پيامبر گفت:
«يا رسول‌الله، جيتُ اليكَ أسألَكَ عن آيةٍ من كتاب‌ِ‌الله تعالي سمعتُهُ يأمُرُ فيها بما لم‌أدْرِ ما هو. قال رسول‌ُالله‌ صلي‌الله عليه و آله: سَلْ يا أعرابي. قال: سمعتُ اللهَ عزّوجلّ يقول:"واعتَصِمُوا بحبْلِ اللهِ جيمعاً"‌، فما هذَا‌الحبلُ الّذي أَمَرَنا أنْ نعتصمَ بِه؟ فأَخَذَ رسول‌ُالله‌ صلي‌الله عليه و آله بيدِ الأعرابي، فَوَضَعَهٰا عَليٰ كتف عليّ عليه‌السلام و قال: هذا حَبْل‌الله الّذي أَمَرَكَم بالاعتصامِ بِه. فَدارَ الأعرابيُ مِنْ خَلْفِ عليّ عليه‌السلام. فَاعَتَنَقَه و قال: اللّهمّ إنّي أَعتصِمُ به. فقال رسولُ‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله: من أَحَبّ أنْ يَنظرَ إلي رجُلٍ منْ أهلِ الجنّةِ فلْينظرْ إليٰ هذَا الأعرابي5 ـ اي پيامبر‌خدا، به نزد شما آمده‌ام تا در بارة آيه‌اي كه از كتاب خدا شنيده‌ام، و در آن آيه، به چيزي دستور داده كه نمي‌دانم چيست، سؤال كنم. پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله فرمود: اي اعرابي، بپرس. عرض كرد: شنيدم كه خداي تعالي مي‌فرمايد:"همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد"، اين ريسماني كه مأمور به آويختن به آن شده‌ايم، چيست؟ رسول‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله دست اعرابي را گرفت و بر دوش اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام نهاد و فرمود: اين ريسمان خداست كه شما را به چنگ زدن به آن، أمر كرده. اعرابي از پست سر اميرالمؤمنين عليه‌السلام پيش روي آن حضرت آمد و او را در‌آغوش گرفت و گفت: خدايا من به او تمسّك مي‌جويم. پس رسول‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله فرمود: هر كس دوست دارد به مردي بهشتي نگاه كند، به اين اعرابي نگاه كند».
و امام محمّد باقر عليه‌السلام فرمود:
«لمّا قُبض رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله... إذْ أَتاهُمْ آتٍ لايرونَهُ وَ يسمعُونَ كلامَهُ. فقال: السّلامُ عَلَيْكُمْ أهْلُ الْبيتِ و رحمةُ اللهِ و بَرَكاتُهُ،... فإنّ اللهَ لم‌ينزعْ مِنْكُم رحمتَه و لن‌يُزيلَ عنكم نعمتَه. فأنتم أهلُ اللهِ عزّوجلّ، الّذين بهم تَمّتِ النّعمةُ واجَتَمَعَتِ الفُرقةُ وايتَلَفَتِ الكَلمةُ، وَأنتُمْ أولياؤُه، فَمَنْ تولاّكُمْ فازَ. و...6 ـ امام باقر عليه‌السلام فرمود:... پس از درگذشت رسول‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله شخصي كه او را نمي‌ديدند و صدايش را مي‌شنيدند آمد و خطاب به اهل بيت‌ عليهم‌السلام عرض كرد: سلام بر شما اهل‌بيت و رحمت و بركات خدا بر شما باد... خداوند رحمتش را از شما قطع نفرموده، و نعمتش را هرگز از شما دريغ نداشته است. پس شماييد اهل خداوند عزّوجلّ كه بوسيلة ايشان نعمت [برمردم] تمام شد، و تفرقه و پراكندگي جمع گرديد و گفتارها يگانه شد. و شماييد دوستان خدا، پس هركه شما را وليّ خود بگيرد رستگار گردد...».
و....
آري در اين ريسمانِ وحدت، و در اين حبل‌الله المتين، سستي و تعدّد و اختلاف رأي و از هم گسستگي و هوا و هوس، راه ندارد. اين ريسمان همان ريسماني است، كه با اعتصام و چنگ زدن به آن، قطعاً به سوي آنچه رضاي خداست، ره خواهيم يافت. زيرا خداوند آن را براي همين منظور تعيين فرموده و به آن سفارش و تأكيد كرده است. و غير از اين ريسمان، هرچه باشد، محكوم به زوال و گسستن، و بيراهه رفتن و يا پرت شدن و هلاك گشتن است. و وحدت در اعتصام به ساير ريسمانها، به معني تفرقه از ريسمان الهي است كه خداوند ما را به اعتصام به آن مكلّف نموده است. و آيا مي‌توان تفرقة از راه خدا، و وحدت بر باطل و كفر، كه پيامبران همواره با آن در ستيز بوده‌اند، و اتّحاد بر غير راهي كه خدا تعيين فرموده را مطلوب خداوند ناميد؟!
و امروز، حبل‌الله المتين، و عروة الوثقاي دين، و محور الهي وحدت، كه اختلاف در وجودش راه ندارد، و با اعتصام به آن، گفتارها يگانه مي‌شود و تفرقه‌ها به اجتماع تبديل مي‌گردد، و همة ما موظّف و مكلّف به تبعيّت و چنگ زدن و آويختن به آن مي‌باشيم، وجود مقدّس آن قدّيس آسماني، و محور عالم هستي، حجّة‌بن الحسن العسكري عليه آلاف التّحيّة و الثّناء است، كه بشر متمرّد و سركش، به غضب غيبتش گرفتار آمده است. بارالها، با ظهورش به عذاب دردناكي كه بر ما مي‌رود پايان ده، و جمع مارا بر گِردِ آن خورشيد فروزان، مستحكم و مسنجم بدار، و مارا مشمول آتش دوزخت قرار مده. آمين ربَّ العالمين.
اكنون كه مفهوم وحدت را به اختصار، بررسي كرديم، و به تفسير صحيح و شرعي آن، اشاره نموديم، زمان آن رسيده كه بگوييم:
در اين‌كه غدير، تبلور وحدتي الهي بود هيچ شكي نيست. زيرا پيامبر خدا به امر صريح و مؤكّد خدا، وليّ خدا را به عنوان حبل متين الهي به مردم معرّفي فرمود، و همة آنان را موظّف نمود كه به اين حبل‌الله چنگ زنند. همة حاضران در غدير، اين امر خدا را به ظاهر اطاعت كرده، بيعت كردند و تبريك گفتند. و حاضران، مكلّف شدند به غايبان خبر دهند تا آنان نيز به وظيفة خويش عمل نمايند. و همينطور هم شد. در آنجا خداوند دستاويزي را معرّفي كرد كه گسستني نبود. وكسي را به عنوان حبل الله معرّفي نمود، كه خطا و سهو و جهل و نسيان و اختلاف و تعدّد رأي و هوا و هوس، و هرآنچه در ديگران فراوان است، در او راه نداشت. او عصمت مطلق بود، و كسي نبود كه بگويد: اگر فلاني نبود، من هلاك مي‌شدم. او كسي نبود كه بگويد: زنان پرده‌نشين هم بيشتر از من مي‌دانند. او كسي نبود كه بگويد: همة مردم از من فقيه‌ترند. او كسي نبود كه وقتي از «و فاكهة و ابّا» از او بپرسند، در پاسخش در بماند و سؤال كننده را با كتك از خود براند. او كسي نبود كه سؤال كنندگان را با ضربات چوب نخل پاسخ دهد. او كسي نبود كه بگويد: خداوند مرا زنده نگذارد در معضله‌اي كه فلاني نزد من نباشد. و او كسي نبودكه....
او مي‌گفت: «سلوني عمّا شيتم قبل ان تفقدوني ـ از هرچه مي‌خواهيد، از من بپرسيد پيش از اينكه مرا از دست بدهيد». او مي‌گفت: «به‌خدا قسم من به راههاي آسمان داناترم تا به راههاي زمين». او مي‌گفت: «از كتاب خدا از من بپرسيد. بخدا قسم آيه‌اي نيست مگر آنكه من مي‌دانم در شب نازل شده يا در روز، در دشت نازل شده يا در كوه. و اگر بخواهم، پوست هفتاد شتر را از تفسير فاتحة الكتاب پر مي‌كنم». او مي‌گفت: «به خدا قسم، چيزي از من نخواهيد پرسيد مگر آنكه به شما پاسخ مي‌گويم». او مي‌گفت: «من امام متّقينم»، «من يعسوب مؤمنينم»، «من خاتم الوصيّينم»، «من وارث تمام پيامبرانم»، «من قسيم الجنّة و النّارم»، «من خازن بهشتم»، «من صاحب حوضم»، من....
آري او چنين بود كه اگر مي‌گفت، وحي مي‌گفت. و اگر حركت مي‌كرد، به وحي حركت مي‌كرد، و اگر مي‌نشست به وحي مي‌نشست. سخن او سخن خدا، رضاي او رضاي خدا، خشم او خشم خدا، و كردار او كردار خدا بود. وهيچ اختلاف و تزلزلي در او راه نداشت كه باعث تفرقه شود. در برابر او زبانها الكن، شمشيرها كند، و منطقها مغلوب بودند. زيرا او حبل المتيني بود كه به خدا متصّل بود، نه به هوا و هوس و جهل و رأي و قياس و استحسان و....
از اين رو، غدير، تبلور وحدت بود. تبلور وحدتي كه مورد رضاي خدا بوده و به امر خدا محقّق شده بود. و سرپيچي از آن، و شكستن آن، سرپيچي از فرمان خدا وشكستن فرمان خدا و تفرّق و جدايي از فرمان خدا بود. و سرپيچي از فرمان خدا و مقابله در برابر امر الهي، بدون شك، كفر مسلّم بوده، و متمرّدان از فرمان او، كافران مسلّمند.
امّا سقيفه چطور؟ آيا سقيفه، تبلور وحدت بود يا تفرقه؟
ماجراي سقيفه، ماجرايي است كه قرنها پيرامون آن، بحث و گفتگو و موضعگيري شده است. ماجرايي كه موضع انسانها نسبت به آن، معيار شناخت ايمان و كفر آنان است. سقيفه، ميدان محك و آزمايش كساني است كه خود را امّت محمّد مي‌خواندند. سقيفه ظرفي شفاف، و آينة تمام‌نمايي است از سرشت امّتي كه خود را امّت اسلام مي‌خواندند. در اين آينه، نفاق و دوريي كساني كه خود را پيرو محمّد معرّفي كرده بودند، غرور و خودپرستي كساني كه خود را خدا پرست مي‌ديدند، كينه و حقد نهفتة كساني كه خود را دوست و محبّ پيامبر و عترت او مي‌دانستند، كفر كساني كه خود را مسلمان مي‌دانستند، و در نهايت، ارتداد آنان كه بويي از اسلام داشتند، به وضوح، منعكس شد.
آري، سقيفه، فرصتي براي برملا شدن بغضهاي نهان، و ميداني براي محك و امتحان است. و عجب فتنه‌اي برپاست! فتنه‌اي بس عظيم! فتنه‌اي كه همگان را بر يك هدف متّحد ساخته است. و آن هدف، تفرّق و جدايي از فرمان خدا، و ارتداد از دين محمّد است و بس! فتنه‌اي كه توانست، سالها تلاش و مجاهدت و جانفشانيهاي پيامبران الهي و بالأخص پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله براي اتّحاد امّتش و اعتصام آنان بر حبل الله المتين و قدر مشتركي كه خدا معرّفي كرده بود را، در هم بشكند، و امّت محمّد را به قهقراي جاهليّت و بي‌خدايي، برگردانده، و بر پرستش گوسالة سامري و تفرّق به هفتادودو فرقة ناهمگون، به ارتداد بكشاند! تا اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرياد برآورد كه: «انّ النّاسَ كلّهم ارتدّوا بعد رسول الله غير اربعة ـ پس از پيامبر خدا، همة مردم مرتد شدند جز چهار نفر».
آنان كه در زمان حيات پيامبر، حتّي برادري آن حضرت با اميرمؤمنان را برنتافتند؛
آنان كه با هم، پيمان بستند تا به هر شكل ممكن نگذارند حكومت، به دست اميرالمؤمنين بيفتد؛
آنان كه براي رسيدن به هدف خويش، منافقان و حسودان هم‌كيش خود، و گردنكشاني را كه با قدرت شمشير امير مؤمنان علي عليه‌السلام، زخمهاي كاري برداشته و پوزه‌هاي دشمنيشان به خاك ماليده شده بود، و براي مصون ماندن، و ايجاد نفاق و تفرقه‌افكني، صرفاً شهادتين را بر زبان رانده بودند، ولي از اسلام بويي نبرده بودند، و دلشان مالامال از كينة اسدالله بود را بر گرد خود جمع كردند؛
آنان كه پس از حادثة غدير خم و معرّفي اميرمؤمنان علي عليه‌السلام به خلافت بلافصل پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله مصمّم شدند تا در گردنة «هرشي» با رم‌دادن شتر پيامبر عظيم الشأن اسلام، آن حضرت را به قتل برسانند، ولي خداوند با نزول آيه‌اي، تكفيرشان كرده، و پيامبر را از نقشة شومشان با خبر نموده و از گزندشان حفظ فرمود؛
آنان كه در واپسين لحظات عمر شريف پيامبر، به طمع بلعيدن خلافت، از پيوستن به لشكر اسامه سر باز زده و به خاطر اين تمرّد و نافرماني، لعنت پيامبر را كه لعنت خداي محمّد است، به جان خريدند؛
آنان كه در لحظات پاياني عمر شريف پيامبر، از وصيّت آن حضرت براي تأكيد بر ولايت و خلافت اميرالمؤمنين عليه‌السلام براي آخرين بار، جلوگيري كرده و به پيامبر رحمت و عصمت مطلق، كه جز به وحي سخن نمي‌گويد، نسبت ياوه و هزيان دادند؛
و بالأخره آنان كه با ابليس هم‌قسم شده بودند و در زمان حيات پيامبر فرصتي براي محو اسلام و دين پيامبر نداشتند، پس از رحلت آن حضرت، با نقض بيعت غدير، و سوء استفاده از غيبت امير مؤمنان كه به تجهيز پيكر مطهّر پيامبر مشغول بود، در سقيفة بني‌ساعده، به هدف خويش دست يافتند!
هم‌آنان، به همراه برخي از سران انصار، و چند تن ديگر از مهاجران، در راستاي بلعيدن حكومت، براي تعيين زمامداري كه بعدها او را خليفة پيامبر خواندند، در سقيفة بني‌ساعده گرد آمدند. سران مهاجر، در يك خدعه و نيرنگ سياسي، از درگيري و اختلافي كه ميان انصار وجود داشت، استفاده كرده، زمامدار را از بين خود تعيين نمودند. سپس با پشتيباني هم‌كيشان خود، آن را علني كرده و به مسجد پيامبر آمدند و گروهي از مردم را با تهديد، و گروهي را با تطميع و وعده‌هاي شيرين، و گروهي هم كه صرفا از ترس شمشير به اسلام روي آورده بودند ولي اثري از ايمان در قلوبشان وجود نداشت را، به بيعت همگاني، يعني به جاهليّت اوّل فرا خواندند!
اينجا بود كه مردم، وليّ و امام و سرپرستي كه خدا برايشان معيّن كرده بود، و در روز غدير خم، با او پيمان وحدتي الهي بسته و بيعت كرده بودند را گم كرده، و ريسمان محكم و استواري كه خداوند به آويختن و اعتصام به آن، مكلّفشان كرده بود را رها ساخته، و بيعت خود را ناجوانمردانه شكستند، و چون رمه‌هاي بي‌تعقّل، با اشارة نفاق افكنان و وحدت‌شكنان، به سويي شتافتند كه مآلش ارتداد به سوي جاهليّت و خروج از دين، و مقصدش جهنم سوزان بود. همان سويي كه عبادتهاي شبانه روزي به كار نيايد، و پيشانيهاي پينه بسته و قرآن‌خواندنهاي مداوم، مقبول درگاه خدا نيفتد. زيرا در آن سو، ولايت علي و اولاد علي نيست. در آن سو، اعتصام به حبل الله نيست. در آن سو، جز تفرقه و تشتت از دين خدا، و بدعت در اسلام، و قتل و غارت و اسارت و تبعيد و ظلم و جور، چيز ديگري وجود ندارد.
از اينجا، مصيبتهاي عترت پيامبر و اهل بيت نبوّت كه خداوند همگان را به مودّت و محبّت آنان مكلّف كرده بود، آغاز شد، و كينه‌هاي جاهلي كه از زمان پيامبر، سينة بسياري از منافقان را پر كرده بود، از اينجا بروز كرد. آري، از همينجا، يعني از سقيفه.
دختر پيامبر، در سقيفه مورد ضرب و شتم قرار گرفت. پهلوي امّ ابيها، در سقيفه شكست. بازوي همتاي علي، در سقيفه قلم شد. محسنِ علي و زهرا، در سقيفه شهيد شد. دست اسدالله، در سقيفه بسته شد. جنگ جمل و صفين و نهروان، در سقيفه رقم خورد. فرق عليّ مرتضي، در سقيفه شكافت. جگر سلالة مصطفي امام حسن مجتبي، در سقيفه پاره‌پاره شد. اساس حادثة كربلا، در سقيفه نهاده شد. بدن حسين‌بن علي در سقيفه آماج تير و نيزه شد. پيكر حسين زهرا، زير سم اسبهاي سقيفه قطعه‌قطعه شد. اهل‌بيت نبوّت و خاندان پيامبر، همگي در سقيفه شهيد و اسير شدند. مهدي فاطمه، از شرّ اشرار سقيفه نهان شد. وحدت خلايق، در سقيفه از هم گسيخت، و پايه‌هاي جنايت و ظلم و عصيان بشريّت تا ابد، در سقيفه بنا نهاده شد.
و چه بي انصاف و خيانتكارند آنان كه جريانات پس از رحلت پيامبر، و بلواي سقيفه را كانديداتوري سه نفر عنوان مي‌كنند كه ابوبكر از ميان آن سه نفر، براي حكومت، برنده شد! اينان وانمود مي‌كنند كه پس از رحلت پيامبر، مردم بايد حاكم و خليفه انتخاب كنند! گويا كه اصلا غديري در بين نبوده و بيعتي صورت نگرفته و حاكمي انتخاب نشده است! گويا كه پيامبر در طول عمر شريف خود، بارها و بارها در مجالس و موقعيّتهاي مختلف، بر ولايت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه‌السلام سخني نگفته! اينان، كه متأسّفانه در ميان خوديها نيز وجود دارند، با اين ديدگاه، بر آنند كه با استناد به آراء مردم و بيعت آنان با ابوبكر، با پيروان سقيفه هم سخن شده، و به حكومت غاصبانة ابوبكر و عمر و عثمان، مشروعيّت بخشيده و آن را منشأ وحدت ملّي قلمداد كنند، و مخالفانشان را ضد وحدت معرّفي نمايند! غافل از آنكه كوس رسوايي و خيانت آنان، گوش فلك را كر نموده، و پليدي جنايتهاي فراوانشان با هيچ آبي شسته نمي‌شود.
پيامبر بارها به ولايت و خلافت اميرالمؤمنين تأكيد كرده و او را معرّفي نموده بود. و در غدير خم، رسماً او را به سمت الهي خود نصب كرد. و غدير را آغاز كار اميرالمؤمنين قرار داد. و از مردم پيمان گرفت، و مردم هم با امير خود، علي عليه‌السلام بيعت كردند، و بيعت آن حضرت بر گردن تك‌تك افراد بود. و در حالتي كه بيعت اميرالمؤمنين بر گردن آنان بود، مجاز به بيعت با شخص ديگر نبودند. و بيعتشان با ديگري، بدعتي آشكار و تفرقه‌اي واضح بود. حتّي نياز به بيعت مجدّد با اميرالمؤمنين عليه‌السلام هم نبود. زيرا قضيّه قطعي شده بود و بيعت انجام شده بود. و پيامبر نفرمودند: پس از مرگ من با علي بيعت كنيد. بلكه در همان ساعت و همان لحظه، اعلام فرمودند: «اين مرد خليفة من بر شما و بر تفسير قرآن است». و فرمودند: «هركس من مولا و صاحب اختيار اويم، اين علي مولا و صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار آنكه او را دوست بدارد، و دشمن دار هركه با او دشمني كند». و به تمام حضّار مخصوصاً ابوبكر و عمر و عثمان فرمودند: «با نام اميرالمؤمنين به علي سلام كنيد» و.... بنا بر اين، پس از رحلت پيامبر، نه رفراندم، مشروع است و معنا پيدا مي‌كند و نه كانديداتوري! آنچه در اينجا مطرح است، وفاداري بر تكليفي است كه خدا و پيامبرش بر دوش همة مردم گذاشته‌اند. آنچه مطرح است، ايستادن بر پيمان الهي و بيعتي است كه به امر خدا و پيامبر با اميرالمؤمنين شد. و معضلي كه به‌وجود آمد، پشت كردن به فرمان خدا، و بي‌وفايي مردم نسبت به حاكم الهي خويش، و شكستن بيعتي بود كه در حضور پيامبر به اميرالمؤمنين عليه‌السلام سپرده بودند. و همين امر باعث شد كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام آنان را مرتد بخواند. زيرا واژة «ارتداد» زماني معنا پيدا مي‌كند، كه مردم بر راهي قدم گذاشته باشند و سپس از آن برگردند. اگر بيعتي نبود، و اگر حاكميّت علي متعيّن و مسلّم نشده بود، و اگر ذمّة مردم، به بيعت با اميرالمؤمنين مشغول نبود، امام، بيعت كنندگان با ابوبكر را مرتد نمي‌خواند. بلكه نهايتاً مي‌فرمود: چقدر كج سليقه‌اند اين مردم كه...!
امّا نويسندگان مغرض و يا ساده لوح، قضيه را به گونه‌اي جلوه داده‌اند كه پس از رحلت، نوبت انتخاب بود، و مردم از روي كج‌سليقگي، ابوبكر را انتخاب كردند در حالي كه بايد علي را انتخاب مي‌كردند...! نويسنده‌اي كه يك عمر جيره‌خوار فراماسون يهودي بوده، سر ساز را از سوي ديگرش دميده و مي‌گويد:
«اساساً علي عليه‌السلام پس از مرگ پيغمبر‌ صلي‌الله عليه و آله، چون مخالفت كرد و چون روي پاي خودش ايستاد و بيعت نكرد و در برابر او ـ ابوبكر ـ خود مدّعي خلافت پيامبر شد و حتي مدّعي منصوب شدن از طرف پيامبر و يا توصيه شدن از طرف پيغمبر‌ صلي‌الله عليه و آله، خود بخود علي عليه‌السلام يك فرقه و يك انشعاب خاصي را در درون حزب يكپارچه اسلام آغاز كرد. منتها ما كه شيعه هستيم به اين انشعاب معتقديم، و مي‌گوييم انشعابِ حق بود از باطل، آنها كه با ما مخالف هستند باز هم به اين انشعاب معتقدند و مي‌گويند انشعاب باطل بود از حق. ولي در هر دو فكر، اين اصل مشترك است كه علي بنيانگذار يك انشعاب بوده و تشيع مظهر يك تفرقه در وحدت اسلامي و در تاريخ اسلام است7».
اين مرد كه خود را در علوم الهي و جامعه شناسي، متظلع و خبره مي‌داند، اگر غرضي در دل نداشت، و يك جو انصاف، يا اندكي درد دين داشت، اينگونه سخن نمي‌گفت. او بر اساس ادّعايش در روشنفكري و اطّلاعات تاريخي و علمي، نيك مي‌داند كه كسي كه باعث انشعاب فرقه‌هاي ضالّه شد، عمر بود و ابوبكر كه اوّلا خود، بيعت غدير را شكستند، و سپس باعث شدند مردم نيز بيعتشان را با علي‌ عليه‌السلام بشكنند. و آنان بودند كه خلايق را به ارتداد از فرمان خدا و پيامبر سوق دادند، همانگونه كه خود نيز از فرمان خدا و پيامبرش مرتد شدند. او خوب مي‌داند وحدتي كه با حكمت الهيّة خدا و پيامبرش در غدير به وجود آمد، توسّط كساني شكسته شد، كه بيرق مخالفت با خدا و پيامبر و اميرالمؤمنين را برافراشتند، و در دل حكومت الهيّة علي‌ عليه‌السلام، حكومت ضالّة ديگري تشكيل داده و با تطميع و تهديد، مردم را به سوي خود كشاندند. حكومتي كه دين محمّد را منسوخ كرده و سنّت پيامبر را از بين برد. ولي گويا اين مرد، در حضور اربابان فراماسونرش قسم ياد كرده كه حتّي الامكان، شيعه را مظهر تفرقه جلوه دهد!
خوانندة عزيز! صرف نظر از عكس العمل اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام در رابطه با سقيفه و حوادث سقيفه و پس از سقيفه، كه معيار حق و باطر است و به فشرده‌اي از آن اشاره خواهيم كرد، از مختصري كه تا كنون خوانديد، در رابطه با وحدت و تفرقه، به چه نتيجه‌اي رسيديد؟ آيا سقيفه تبلور وحدت بود يا تفرقه؟ اگر فكر مي‌كنيد براي قضاوت هنوز زود است، لطفاً توجّه كنيد: پي‌نوشت:
1ـ"‌محاس"، ج1، ص220‌: عن أبيه، عن هارون‌بن الجهم، عن حفص‌بن عمر، عن أبي‌عبد الله عليه‌السلام عن آبايه‌عليهم‌السلام قال‌:... 2ـ ‌"احتجاج"، ج1، ص246: روي يحيي‌بن عبد‌الله‌بن الحسن عن أبيه عبد‌الله‌بن الحسن قال:...؛"شرح الأخبار"، ج2، ص‌125. 3ـ"أمالي صدوق"، ص264: حدّثنا أحمدبن محمّد الصّايغ العدل، قال: حدثنا عيسي‌بن محمّد العلوي، قال: حدثنا أبوعوانة، قال: حدّثنا محمّدبن سليمان‌بن بزيع الخزّاز، قال: حدثنا إسماعيل‌بن أبان، عن سلام بن أبي‌عمرة الخراساني، عن معروف‌بن خربوذ المكي، عن أبي‌الطفيل عامربن واثلة، عن حذيفة‌بن أسيد الغفاري، قال:... 4ـ"خصايص الأيمّة"، ص72: حدّثني هارون‌بن موسي‌، قال‌: حدّثني أحمدبن محمّدبن عمّار‌، قال‌: حدّثني أبوموسي الضّرير البجلي‌، عن أبي‌الحسن عليه‌السلام، قال.... 5ـ"شرح الأخبار"، ج2، ص207: محمد بن علي العنبري، باسناده، عن رسول‌الله‌صلي‌الله عليه و آله.... شبيه به اين روايت، در كتاب"غيبت نعماني"، ص 39. 6ـ"كافي"‌، ج1، ص446: الحسين‌بن محمّد الاشعري عن معلّي‌بن محمّد عن منصوربن العبّاس، عن عليّ‌بن أسباط عن يعقوب‌بن سالم عن رجل عن أبي‌جعفر عليه‌السلام قال: لمّا قبض رسول‌الله‌صلي‌الله عليه و آله بات آل محمّد‌عليهم‌السلام بأطول ليلة حتّي ظنّوا أن لاسماء تظلهم ولاأرض تقلهم. لانّ رسول‌الله‌صلي‌الله عليه و آله وتر الاقربين و الابعدين في‌الله، فبينا هم كذالك إذ أتاهم آت لايرونه و يسمعون كلامه، فقال: السّلام عليكم أهل البيت و رحمة الله وبركاته،‌.... 7ـ"علي بنيانگذار وحدت، علي شريعتي"، ص 162. قسمت چهارم : 4. سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه اميرالمؤمنين عليه‌السلام، در حادثة سقيفه: همان‌گونه كه اشاره شد، هنگامي كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام و اصحاب خاصّش و بني‌هاشم، به تجهيز و تدفين پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله مشغول بودند، عمر و ابوبكر، به همراه اعوان و انصارشان، از فرصت استفاده كرده، و در سقيفة بني‌ساعده گرد آمدند، و به هر ترفندي، زمام حكومت را در غياب اميرالمؤمنين عليه‌السلام از او گرفتند و به ابوبكر سپردند. همة مردم جز گروهي اندك، بيعتي كه از علي عليه‌السلام در روز غدير بر گردنشان بود را شكستند، و با ابوبكر بيعت كردند. بني هاشم، و چند نفر از شيعيان خاصّ اميرالمؤمنين عليه‌السلام، مانند سلمان و مقداد و ابوذر و عمار، و نيز سعد‌بن عباده و زبير، با ابوبكر بيعت نكردند.
زماني كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام از تجهيز و تدفين پيامبر فارغ شد، كار از كار گذشته بود. علي عليه‌السلام و گروه بني‌هاشم به منزل آن حضرت رفتند. عمر به همراه گروهي از بيعت‌كنندگان با ابوبكر، به منزل اميرالمؤمنين عليه‌السلام آمدند. و تمام حضّار را محاصره كرده و با خود براي بيعت با ابوبكر، به مسجد بردند. وقتي در مسجد حضور يافتند، عمر به آنان گفت: «با ابوبكر بيعت كنيد كه مردم با او بيعت كرده‌اند. و به‌خدا قسم اگر از بيعت، خودداري كنيد، شما را با شمشير وادار خواهيم كرد. بني هاشم وقتي چنين صحنه‌اي را ديدند، بيعت كردند. جز عليّ‌بن ابيطالب عليه‌السلام كه شروع به احتجاج با آن قوم نمود. سخناني بين آن حضرت و ابوبكر و عمر و ابوعبيدة جرّاح ردّ و بدل شد. تا جايي كه در مسجد با صداي بلند، بحث درگرفت. عمر از ترس آنكه مردم به سخنان اميرالمؤمنين عليه‌السلام گوش كرده و منصرف شوند، جلسه را تعطيل كرد. و مردم به خانه‌هايشان رفتند.
اميرالمؤمنين عليه‌السلام، شب‌هنگام، براي اتمام حجّت با مردم، فاطمة زهرا سلام‌الله عليها را بر مركبي سوار كرده، و دست حسن و حسين ‌عليهماالسلام را گرفت و به درِ خانة تك‌تك مهاجرين و انصار و اهل بدر رفت، و از ايشان ياري خواست. پس از آنكه با تمام مهاجر و انصار و اهل بدر، اتمام حجّت كرد، تنها چهل و چهار نفر از آنان وعدة نصرت به امام عليه‌السلام دادند! امام به آنان فرمود كه فردا صبح، با سر تراشيده، و سلاح به‌دست حاضر شوند، و بر مرگ خويش پيمان ببندند. ولي صبح فردا، بجز چهار نفر، كسي براي ياري آن حضرت نيامد. اميرالمؤمنين سه شب متوالي، اين اتمام حجّت را تكرار كرد. ولي صبح هر روز، با خلف وعدة آنان مواجه مي‌شد.
وقتي آن حضرت، بي‌وفايي و غدّاري مردم را ديد، در خانه نشست و به وصيّت پيامبر خدا مشغول جمع‌آوري قرآن شد.
ابوبكر به توصية عمر، پيكي را نزد اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام فرستاد و او را براي بيعت فراخواند. اميرالمؤمنين فرمود: من مشغول جمع‌آوري قرآن هستم، و با خودم عهد كرده‌ام كه عبا بر دوش نگيرم مگر براي نماز، تا اينكه قرآن را جمع آوري و تأليف كنم. ابوبكر و عمر، چند روزي صبر كردند. اميرالمؤمنين عليه‌السلام قرآن را در يك پارچه، جمع كرده و آن را بست و نزد مردم كه در مسجد پيامبر دور ابوبكر جمع بودند، آورد. و با بلندترين صدا فرياد زد: «اي مردم، من از زماني كه پيامبر خدا از دنيا رفته، مشغول غسل او، و سپس مشغول جمع‌آوري قرآن بودم، تا اينكه قرآن را در اين يك پارچه جمع كردم... تا فردا نگوييد: ما از اين قرآن غافل بوديم. تا فرداي قيامت نگوييد كه من شمارا به ياري نطلبيدم، و حقّ خودم را به شما يادآوري نكردم، و شما را به كتاب خدا از ابتدا تا انتهايش فرا نخواندم1. عمر، گفت: اين قرآني كه نزد ماست، مارا از قرآن تو بي‌نياز مي‌كند.
اميرالمؤمنين پس از اين اتمام حجّت، و سخن عمر، و بي‌وفايي آن امّتِ از خدا برگشته، قرآن را با خود به خانه برد و در خانة خود ماند.
عمر، كه به تعبير علي‌ عليه‌السلام گوسفندي مي‌دوشيد كه بخشي از شيرش هم به او مي‌رسيد. در صدد برآمد، تا به هر قيمتي شده، براي دوستش ابوبكر، از اميرالمؤمنين عليه‌السلام بيعت بگيرد. لذا به ابوبكر گفت:
«همة مردم بيعت كرده‌اند جز اين مرد و اهل بيتش و چند نفر ديگر. پيكي را به سوي علي بفرست و از او بخواه تا بيعت كند. ما به موفّقيّت نخواهيم رسيد مگر اينكه او بيعت كند. اگر او بيعت كند، ما، در امنيّت به‌سر مي‌بريم».
ابوبكر هم پيكي را نزد اميرالمؤمنين فرستاد و به او گفت: به علي بگو: «خليفة رسول الله را اجابت كن».
پيك نزد اميرالمؤمنين عليه‌السلام رفت و سخن ابوبكر را به او گفت.
اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرمود: «سبحان الله! چه زود بر پيامبر دروغ بستيد! ابوبكر و اطرافيانش قطعاً مي‌دانند كه خدا و پيامبرش خليفه‌اي جز من باقي نگذاشتند!».
پيك برگشت و پاسخ اميرالمؤمنين عليه‌السلام را به ابوبكر و عمر داد.
ابوبكر به پيك گفت: «برو به علي بگو: اميرالمؤمنين ابوبكر را اجابت كن».
پيك نزد امير آمد و سخن ابوبكر را به او گفت.
اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرمود: «سبحان الله! از پيماني كه با عنوان و لقب اميرالمؤمنين با من بسته‌اند، زماني نگذشته كه فراموش شود! به‌خدا قسم ابوبكر خودش مي‌داند كه اين اسم، براي احدي صلاحيّت ندارد جز براي من! او در بين هفت نفر، هفتمين نفري بود كه پيامبر به آنان امر كرد تا با لقب اميرالمؤمنين به من سلام كنند، كه با رفيقش عمر، از پيامبر پرسيدند: آيا اين حق، از سوي خدا و پيامبر اوست؟ پيامبر فرمود:"بلي، حقّي‌است از سوي خدا و پيامبرش. او اميرالمؤمنين و سيّد و سرور مسلمين، و صاحب لواي غرّ المحجّلين است. خداوند در روز قيامت، او را بر صراط مي‌نشاند، پس او، دوستانش را وارد بهشت، و دشمنانش را به جهنم مي‌فرستد"».
پيك، فرمايش اميرالمؤمنين را به ابوبكر و عمر رساند. ابوبكر و عمر، در آن روز عكس العملي نشان ندادند.
شب هنگام، اميرالمؤمنين عليه‌السلام براي چهارمين بار، فاطمة زهرا سلام‌الله عليها را بر مركبي سوار كرده، دست حسن و حسين را گرفت و به درِ خانة تك‌تك اصحاب پيامبر رفت و آنان را دربارة حقّ خويش، به خدا، قسم داد، و ايشان را به ياري و نصرت خود فراخواند. ولي اين‌بار، كسي حتّي وعدة نصرت هم نداد. جز همان چهار نفر.
اميرالمؤمنين پس از اين اتمام حجّتهاي مكرّر، و بي‌وفايي مردم، خانه نشين شد و اقدامي نكرد. زيرا پيامبر، وقتي اتّفاقات پس از رحلتش را به آن حضرت گوشزد كرده بود، به او گفته بود: اگر ياوري داشتي از حقّت دفاع كن و اگر ياوري نداشتي، اقدامي نكن، تا خداوند گشايشي ايجاد كند. به همين دليل، اميرالمؤمنين براي حفظ وجود خود، كه عمود اسلام و اساس دين بود، هيچ اقدامي نكرد. زيرا اقدام در بي‌ياوري، و در آن موقعيّت، به معني كشته شدن، و انهدام اصل دين بود. و اگر علي‌ عليه‌السلام در آن حالت به شهادت مي‌رسيد، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام نيز به شهادت مي‌رسيدند و امامت براي هميشه، منقرض مي‌شد. و وقتي علي عليه‌السلام كه مورد پشتيباني خدا و پيامبر، و برادر پيامبر و يار و همراه هميشگي اوست بي‌ياور بماند، حسن و حسين ‌عليهماالسلام به‌طريق اولي بي‌ياور خواهند ماند.
ولي عمر، مصمّم بود كه از اميرالمؤمنين عليه‌السلام بيعت بگيرد.
به همين دليل مجدّدا به ابوبكر گفت: «چه مانعي سر راه توست كه كسي را دنبال علي بفرستي تا بيعت كند؟ هيچ‌كس باقي نمانده كه بيعت نكرده باشد مگر علي و آن چهار نفر».
ابوبكر گفت: «چه كسي را دنبال او بفرستيم»؟ عمر گفت: «قنفذ را مي‌فرستيم، كه مردي خشن و بي‌رحم و سنگدل و خشك است. و جزء [طُلَقاء يعني] آزاد شدگان پيامبر است2. او يكي از افراد طايفة بني عدي‌بن كعب است». پس قنفذ را به همراه گروهي، نزد اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرستاد. قنفذ براي ورود به منزل اميرالمؤمنين عليه‌السلام اجازه گرفت. ولي اميرالمؤمنين عليه‌السلام به او اجازه نداد. آن گروه، نزد ابوبكر و عمر برگشتند. ابوبكر و عمر در مسجد پيامبر نشسته بودند و مردم دور آنان جمع بودند. به آن‌دو گفتند: به ما اجازه نداد وارد شويم.
عمر گفت: «برويد اگر به شما اجازه داد، وارد شويد وگرنه بدون اجازه وارد شويد».
آن گروه دوباره به درِ خانة اميرالمؤمنين عليه‌السلام رفتند و اذن ورود گرفتند. اين بار، فاطمة زهرا سلام‌الله عليها به آنان فرمود: «من هرگز نخواهم گذاشت كه بدون اذن وارد خانة من شويد».
قنفذ همانجا ماند و همراهان او به سوي ابوبكر و عمر برگشتند و گفتند: «فاطمه به ما چنين و چنان گفت. و براي ما سخت بود كه بي‌اذن او وارد خانه‌اش شويم».
عمر برآشفت و گفت: «مارا چه‌كار به زنها؟». سپس به مردمي كه بر گرد او جمع بودند دستور داد تا هيزم بياورند. خود نيز به همراه آنان، هيزم برد و در حالي‌كه اميرالمؤمنين و فاطمة زهرا و حسن و حسين عليهم‌السلام داخل خانه بودند، دستور داد تا هيزمها را دور خانه ريختند. و با صداي بلند فرياد زد: «به خدا قسم اي علي، يا خارج مي‌شوي و با خليفة پيامبر خدا بيعت مي‌كني، يا خانه را بر سرتان به آتش مي‌كشم».
فاطمة زهرا سلام‌الله عليها فرمود: «اي عمر، تو را با ما چه‌كار؟».
عمر گفت: «در را باز كن، وگرنه خانه‌تان را بر سرتان به آتش مي‌كشيم».
فاطمة زهرا سلام الله عليها فرمود: «آيا از خدا نمي‌ترسي از اين‌كه وارد خانة من شوي؟».
ولي عمر از تصميم خود منصرف نشد. آتش را خواست و هيزمهايي كه درِ خانه ريخته بودند را به آتش كشيد. درِ خانه آتش گرفت. در نيم‌سوخته را با قدرت هل داد. دختر پيامبر پشت در بود. او را بين در و ديوار فشرد. ميخِ در، سينة زهرا را شكافت، و فشار در، پهلويش را شكست. با چند نفر، داخل خانه شد. غلاف شمشير را در حالي‌كه شمشير در آن بود بلند كرد. و محكم بر پهلوي دختر پيامبر نواخت. زهرا فرياد كشيد: «يا ابتاه». عمر شلاق را بالا برد و بر ساعد زهرا نواخت. دختر پيامبر فرياد كشيد: «يا رسول الله، ابوبكر و عمر، پس از تو [با ثقلي كه تو بر جاي نهادي] چه بد رفتار كردند».
اميرالمؤمنين به دفاع از دختر پيامبر به سوي عمر حركت كرد. يقّة عمر را گرفت و با قدرت به سوي خودش كشيد و محكم بر زمينش زد، به‌طوري كه بيني و گردن عمر آسيب ديد، و خواست او را هلاك كند ولي به خاطر وصيّتي كه پيامبر به آن حضرت فرموده بود، او را نكشت. امّا به او فرمود: «اي پسر صهاك، قسم به خدايي كه محمّد را به نبوّت، گرامي داشت، اگر پيش از اين، تقديري از سوي خدا رقم نخورده بود، و پيامبر خدا از من عهد و پيماني نگرفته بود، مي‌دانستي كه تو وارد خانة من نمي‌شوي».
در اين موقعيّت، گروه مرتدان، بيرون خانه منتظر بودند. عمر در اين حالت، كمك خواست. به محض درخواست كمك، مردم براي نجات عمر، به داخل خانة وحي هجوم بردند. امير المؤمنين عليه‌السلام به سمت شمشيرش رفت. در اين حالت، خالدبن وليد، شمشير بركشيد تا دختر پيامبر، فاطمة زهرا‌‌ سلام‌الله عليها را به قتل برساند. ولي اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام به سوي او حمله برد. خالد، اميرالمؤمنين را قسم داد تا او را نكشد. اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام هم از قتل خالد چشم‌پوشي كرد.
امّا هنوز اميرالمؤمنين عليه‌السلام تسليم نمي‌شود و از خانه براي بيعت خارج نمي‌گردد.
وقتي اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام به سمت شمشيرش رفت. قنفذ براي گرفتن دستور، به سوي ابوبكر كه در مسجد بود برگشت، در حالي‌كه مي‌ترسيد اميرالمؤمنين با شمشير به سوي او نيز حمله كند، همانگونه كه به سوي خالد حمله برد. زيرا قدرت و شدّت عمل آن حضرت را ديده بود. و ظاهراً پس از اين دفاع اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام، كساني كه وارد خانه شده بودند از ترس آن حضرت، به بيرون خانه گريخته، و علي‌ عليه‌السلام نيز شمشيرش را زمين گذاشته بود. قنفذ كه نزد ابوبكر رفته بود، جريان را به او گزارش داد. ابوبكر به قنفذ گفت: «برگرد، اگر علي از خانه خارج شد كه هيچ، اگر نشد، به زور وارد خانه شو. اگر باز هم خارج نشد، خانه‌شان را بر سرشان به آتش بكش.
قنفذ برگشت و به همراه يارانش، با خشونت و به قصد تسليم نمودن علي عليه‌السلام، به خانه يورش بردند و وارد خانه شدند. وقتي اميرالمؤمنين عليه‌السلام اين صحنه را ديد، به‌سوي شمشيرش شتافت. ولي دشمنان كه تعدادشان بسيار زياد بود، پيشدستي كرده و به طرف شمشير هجوم بردند و آن را زودتر برداشتند. چون مي‌دانستند كه اگر علي عليه‌السلام دستش به شمشير برسد، احدي جرأت نزديك شدن به او را نخواهد داشت. اهل بيت وحي و خاندان نبوّت، بدين منوال مورد هجوم كافران قرار گرفتند.
مقداد و سلمان و ابوذر و عمار و بريدة اسلمي، به دفاع از اميرالمؤمنين برخاستند. ولي به جهت وصيّت پيامبر، آنان نيز مجاز به عكس العمل نبودند. و در آن شرايط، اگر عكس العملي نشان مي‌دادند، همة آنان شهيد مي‌شدند و خاندان نبوت، علي و زهرا و حسن و حسين عليهم‌السلام همگي به شهادت مي‌رسيدند، و پايه‌هاي دين ويران و منهدم مي‌شد، و امامت، منقرض گشته و تا ابد، مؤمني بر روي زمين باقي نمي‌ماند. پيامبر اكرم نيز اين نكته را گوشزد كرده بود.
در اين هنگام، گرچه اميرالمؤمنين عليه‌السلام سلاح به دست نداشت، اما گردنكشاني كه با ضربت شمشير او سر تسليم فرود آورده و كفرخود را از ترس شمشيرش به درون خويش پنهان ساخته بودند، و به ظاهر مسلمان شده بودند، خوب مي‌دانستند كه علي بدون سلاح هم اسدالله است. لذا براي اينكه او را به زور، جهت بيعت با ابوبكر به مسجد ببرند، طناب به گردن او انداخته و بازوان او را بسته و به گونه‌اي محصورش كردند كه نتواند عكس‌العملي از خود نشان دهد. فاطمة زهرا ‌عليهماالسلام بين اميرالمؤمنين و دشمن حايل شد تا مانع بردن آن حضرت شود. قنفذ با شلاقي كه در دست داشت، چنان بر بازوي زهرا زد كه در دست آن حضرت، قدرتي براي دفاع باقي نماند. ورم ناشي از آن ضربت، پس از شهادت آن حضرت مانند يك بازوبند، بر بازوي او باقي مانده بود. همانگونه كه ورم شلاق عمر بر ساعد آن حضرت، و ورم ضربتي كه با غلاف شمشير به آن حضرت زد، بر پهلوي او، و جاي سيلي عمر بر صورتش بر جاي مانده بود....
اميرالمؤمنين، در حالي‌كه از سوي پيامبر، مجاز نبود عكس‌العملي نشان دهد و با آن قوم مقابله كند، كشان‌كشان و به زور به سوي مسجد، نزد ابوبكر برده شد. عمر با شمشير برهنه، بالاي سر آن حضرت ايستاد. ساير مردم، از جمله: خالدبن وليد، ابوعبيدة جرّاح، سالم غلام ابوحذيفه، معاذبن جبل، مغيرة‌بن شعبه، اسيدبن خضير، و بشيربن سعيد، با شمشيرهاي آخته، گرد ابوبكر نشسته بودند....
وقتي ابوبكر چشمش به اميرالمؤمنين افتاد با صداي بلند گفت: «رهايش كنيد».
اميرالمؤمنين عليه‌السلام به او فرمود: «اي ابوبكر، چه زود بر اهل‌بيت پيامبرتان تسلّط يافته‌ايد. با كدام حقّ و با كدام ميراث و با كدام سابقه، مردم را به بيعت با خودت فرا مي‌خواني؟ آيا تو ديروز به فرمان پيامبر خدا با من بيعت نكردي؟».
عمر، روند سخن را قطع كرد و گفت: «اي علي، اين حرفها را رها كن. به‌خدا قسم اگر بيعت نكني، قطعاً تو را خواهيم كشت».
اميرالمؤمنين فرمود: «در اين صورت، بندة خدا و برادر پيامبر خدا را كشته‌ايد».
عمر گفت: «امّا بندة خدا، آري، و لي برادر پيامبر خدا، نه».
اميرالمؤمنين فرمود: «اگر تقدير الهي پيش از اين رقم نخورده بود، و عهد و پيماني كه دوست عزيزم [پيامبر] از من گرفته و نمي‌توانم از آن تخلّف كنم، در ميان نبود، هرآينه مي‌دانستي كه كداميك از ما، يارانمان ضعيف‌تر، و تعدادمان كمتر است».
ابوبكر همچنان ساكت بود.
در اين هنگام، بريدة اسلمي به دفاع از اميرالمؤمنين عليه‌السلام جريان غدير و بيعت ابوبكر و عمر با اميرالمؤمنين، و تأكيدات و فرمايشات پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله را خطاب به ابوبكر و عمر را، به آنان گوشزد كرد. ولي عمر، سخنان بريده را برنتافت، و به او گفت: «چه كسي تو را اينجا آورده؟»‌.... و دستور داد تا او را با ضرب و شتم از آنجا بيرون كردند.
پس از بريده، سلمان به دفاع برخاست و ابوبكر را از اين كار نهي و نصيحت كرد. ابوبكر اعتنايي نكرد. سلمان دوباره سخنش را تكرار كرد. اين بار عمر به تندي رو به سوي او كرد و گفت: «تو را چه‌كار به اين موضوع؟ و چه كسي تو را به مسايلي كه در اينجاست وارد كرده؟». سلمان به عمر گفت: «يواش‌تر، عمر». و سپس سخنان خود را تكرار كرده و ابوبكر و عمر را از كاري كه مي‌كنند، برحذر داشت.
سپس ابوذر و عمار و مقداد برخاستند و از اميرالمؤمنين عليه‌السلام پرسيدند: «چه مي‌فرمايي؟ به‌خدا قسم اگر به ما امر كني با شمشير مي‌جنگيم تا كشته شويم». اميرالمؤمنين فرمود: «خداي شما را رحمت كند، خويشتن‌داري كنيد، و عهد و پيمان پيامبر، و وصيّتي كه به شما فرمود را به ياد داشته باشيد». آن سه بزرگوار هم فرمايش اميرالمؤمنين را اطاعت كرده و آرام شدند.
عمر براي بار دوّم، اميرالمؤمنين عليه‌السلام را تهديد به قتل كرده و او را محارب خواند. و از ابوبكر كه بالاي منبر نشسته بود، خواست تا [به جرم محاربه] دستور قتل او را صادر كند. اين در حالي بود كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در كنار اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام ايستاده بودند....
پس از آن، امّ ايمن و ام‌سلمه نيز به دفاع از اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام خطاب به ابوبكر و عمر سخناني گفتند، كه عمر تاب تحمّل سخنانشان را نداشت، و دستور داد تا آن‌دو را نيز از مسجد بيرون بردند.
عمر براي بار سوم، اميرالمؤمنين را تهديد كرد و گفت: «برخيز و بيعت كن».
اميرالمؤمنين فرمود: «اگر بيعت نكنم؟».
عمر گفت: «به خدا قسم گردنت را مي‌زنيم».
اميرالمؤمنين فرمود: «اي پسر صهاك، به‌خدا قسم، دروغ گفتي. تو قدرت چنين كاري را نداري. تو لييم‌تر و ضعيف‌تر از اين هستي».
در اين هنگام، خالدبن وليد شمشيرش را از نيام بركشيد و گفت: «به‌خدا قسم اگر بيعت نكني، تو را مي‌كشم».
اميرالمؤمنين عليه‌السلام از جاي برخاست، يقّة خالد را گرفت و او را به گونه‌اي پرت كرد كه از پشت، نقش بر زمين شد، و شمشير از دستش افتاد.
عمر باز هم گفت: «اي عليّ‌بن ابي‌طالب، برخيز و بيعت كن».
اميرالمؤمنين فرمود: «اگر بيعت نكنم؟».
عمر گفت: «در اين صورت، به‌خدا قسم تو را مي‌كشيم».
طيّ اين مدّت، اميرالمؤمنين عليه‌السلام، سه بار با آن قوم مرتدّ، براي احقاق حقّ خويش و بر بطلان ادّعاي آنان، و اتمام حجّت، احتجاج و استدلال كرد. ولي هر بار، امر به آنجا ختم شد، كه: «اگر بيعت نكني، به‌خدا قسم تورا مي‌كشيم».
سرانجام كار، به آنجا رسيد كه با تهديد و لشكركشي و در زير شمشيرهاي برهنة كافران و سنگدلان و از خدا بي‌خبراني به نام امّت محمّد، اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام، يعني منتخب خدا و رسول، برادر و وصيّ محمّد مصطفي، و خليفة بلافصل پيامبر خدا، به ناچار، دست خود را كه مشت كرده بود، به سوي ابوبكر دراز كرد و ابوبكر كه مي‌دانست قدرت بازكردن دست امير را ندارد، دست خود را به دست اميرالمؤمنين زد، و به همين مقدار به عنوان بيعت راضي شد. از منبر پايين آمد و در معيّت همان مردم، به سوي خانه‌اش روان شد....
اميرالمؤمنين عليه‌السلام در اين باره مي‌فرمايد:
«أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بجناحٍ، أَوْ استَسلَمَ فَأَراحَ3 ـ پيروز شد كسي كه با ياور برخاست، و يا [با نداشتن ياور] تسليم گشت و خود را راحت ساخت».
اين فرمايش، در واقع، همان شرح عملكرد آن حضرت، در مواجهة با منافقان و دشمنان است.
آنچه گفتيم قطره‌اي بود از درياي جنايتها. و اينجا بود كه سنگ بناي تفرقه از راه خدا، و اتّحاد بر كفر، و ظلم و تعدّي نسبت به ساحت مقدّس عترت پيامبر و اهل‌بيت نبوّت نهاده شد. تا پيش از اين، چه كسي جرأت داشت كوچكترين تعرّضي نسبت به اين خاندان كند؟
و اين بيعت اجباري، بيعتي بود كه صرفاً اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام را از قيام عليه غاصبان باز مي‌داشت. و بجز اين، هيچ الزام ديگري، براي اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام نداشت. به همين دليل، امام عليه‌السلام مي‌فرمايد:
«وبيعتي ايّاهم لايحقّ لهم باطلاً، و لايوجبُ لهم حقاً4»
«بيعت من با آنها [ابوبكر و عمر...] باطل آنها را حق نمي‌كند، و حقّي را براي آنان ايجاد نمي‌كند».
و مي‌فرمايد:
«ولو كنتُ وجدتُ يومَ بويع أخوتيْم تتمة‌َ اربعين رجلاً، مطيعين لي، لجاهدتهم. وأمّا يوم بويع عمر و عثمان فلا. لأنّي قد كنتُ بايعتُ. و مثلي لاينكث بيعته5».
«اگر روزي كه با ابوبكر بيعت شد، باقي ماندة‌ چهل نفر را كه مطيع من بودند، مي‌يافتم با آنها مي‌جنگيدم. ولي روز بيعت عمر و عثمان اين كار را نمي‌كردم. زيرا من بيعت كرده بودم. و مثل من بيعتش را نمي‌شكند».
و امام حسن مجتبي عليه‌السلام مي‌فرمايد:
«... أما علمتم أنه ما منّا أحدٌ إلاّ و يقعُ في عنقِهِ بيعةٌ لطاغيةِ زمانِهِ إلاّ القايم الّذي يصلّي روح‌الله عيسي‌بن مريم عليه‌السلام خلفه‌؟ فإنّ الله عزّ و جلّ يُخفي ولادتَه‌، ويغيب شخصَه، ليلاّ يكون لاحد في عنقِهِ بيعةٌ إذا خرج6».
«... آيا نمي‌دانيد كه هيچ يك از ما اهل‌بيت‌ عليهم‌السلام نيست جز اينكه بيعت طاغوت زمانش بر گردن اوست، جز قايم ما كه عيسي بن مريم عليه‌السلام پشت سر او نماز مي‌خواند؟ پس خداوند عزّوجل ولادتش را پنهان مي‌دارد و او را غايب مي‌سازد، تا هنگام خروجش از هيچ‌كس بر گردن او بيعتي نباشد...».
اين روايات، بر اين نكته تصريح دارند، كه وقتي امام عليه‌السلام به هر دليل، بيعت كند، هيچ الزام و تكليفي، جز خودداري از قيام عليه غاصبان حكومت، بر دوش آنان نيست. اكنون به اين پرسشها پاسخ دهيد: 1 ـ حبل المتيني كه همگان از سوي خدا و پيامبرش، موظّف شدند به او اعتصام بجويند و در روز غدير نيز به او چنگ زدند، چه كسي بود؟
2 ـ كساني كه اين ريسمان محكم الهي را پس از اعتصام به آن، رها كرده و با تهديد و تطميع به زمان جاهليّت برگشته، و به ريسمان دست‌ساز عمر روي آورده و بر گرد كسي جمع شدند كه با زبان پيامبر لعنت شده است، و خودش مي‌گويد: «اقيلوني فلست بخيركم وعليّ فيكم ـ مرا رها كنيد، در حالي كه علي در ميان شماست، من بهترين شما نيستم» ولي عمر براي اينكه خودش هم پس از ابوبكر به نوايي برسد او را رها نكرد، و بعدها او نيز همچون ابوبكر گفت: «بيعة ابي‌بكر فلتة من فلتات الجاهليّة وقي الله المسلين شرّها فمن عاد اليه فاقتلوه ـ بيعت با ابوبكر، انحرافي بود از انحرافات زمان جاهليّت كه خداوند مسلمانان را از شرش در امان داشت. هركس به چنين انحرافي بازگردد او را بكشيد»، آيا اين افراد به حبل المتين الهي چنگ زدند؟!
3 ـ با توجّه به مفهوم وحدتي كه بيان شد، آيا اين مردم، با بيعت با ابوبكر، وحدت مطلوب پروردگار متعال و پيامبر عظيم الشّأن او را نشكسته و از سبيل تعيين شدة الهي متفرّق نشدند؟ آيا چنين كساني مرتدّ و تفرقه افكن نيستند؟
4 ـ اين فرمايش اميرالمؤمنين عليه‌السلام كه فرمود: «انّ النّاس ارتدّوا كلّهم بعد رسول الله غير اربعة» معنايش چيست؟
5 ـ آيا تفرّق و تشتت و جدا شدن از راه تعيين شدة الهي، و وليّ منصوب از سوي خدا و پيامبر، و شكستن بيعت با چنين امامي، ارتداد از دين خدا، نيست؟
6 ـ آيا اميرالمؤمنين عليه‌السلام با اختيار و دلخواه خويش با ابوبكر بيعت كرد يا به زور شمشير ناچار به بيعت شد؟
7 ـ آيا بيعت اميرالمؤمنين با ابوبكر، به همان شرحي كه گفته شد، بويي از وحدت آن حضرت با مردم يا بانيان سقيفه دارد؟
8 ـ اگر بيعت آن حضرت با ابوبكر، به خاطر حفظ وحدت با ابوبكر و بيعت‌كنندگانش بوده، و سكوت او به خاطر جلوگيري از تفرقه بود:
الف: چرا از ابتدا سكوت نكرد، و خودش به اختيار خود براي بيعت نرفت و پس از هجوم به خانه و آتش زدن خانه‌اش، و شهيد كردن محسنش، و مجروح و مصدوم نمودن همسرش، پس از بستن او با ريسمان، او را كشان‌كشان بردند و با شمشير بالاي سرش ايستادند تا به آن شيوه‌اي كه گفته شد، از او بيعت بگيرند؟!
ب: چرا پيش از بيعت، چهار شب، با همسر و فرزندانش، به درِ خانة مهاجر و انصار مي‌رفت و براي دفاع از فرمان خدا و حقّ الهي خويش، آنان را به شرط پيمان بر مرگ، به ياري مي‌طلبيد و با آنان اتمام حجّت مي‌نمود و به جنگ با بوبكريان و عمريان فرا مي‌خواند؟
9 ـ آيا اميرالمؤمنين سكوت كرد، يا در حالي‌كه به تعبير خودش «خار در چشم و استخوان در گلو» داشت، ناچار به سكوت شد؟
10 ـ با توجّه به جايگاهي كه براي امام معصوم در دين گفته شد، آيا مشروع و معقول است كه شخص يا حكومتي بر امام معصوم، حكم براند و او را تسليم خواست خود كند؟
11 ـ حكومتي كه امام معصوم، با آن مخالف باشد، و با قدرت شمشير در مقابل آن سكوت كرده باشد، آيا مي‌تواند حكومتي اسلامي باشد؟
12 ـ بيعت پيشويان معصوم‌‌ عليهم‌السلام چه سودي به حال غاصبان حكومتشان دارد؟ و به هر حال: آيا سقيفه تبلور وحدت اميرالمؤمنين عليه‌السلام با كفر و ارتداد بود، يا تبلور تفرقة مرتدّان، از دين و فرمان خدا؟ پي‌نوشت: 1ـ اين‌كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام بلافاصله پس از غصب خلافت توسّط ابوبكر، به جمع‌آوري قرآن پرداخته و پس از اراية آن به مردم، آن‌گونه سخن گفته و اتمام حجّت مي‌كند، دليل بر اين است كه امام عليه‌السلام تمام مواضعي كه در قرآن بر ولايت و خلافت آن حضرت تصريح شده بود، مشخّص كرده بوده تا حجّت بر مردم تمام شود، و فردا نگويند كه به ما نگفتي و ما را به آن قرآن فرا نخواندي و....

2ـ پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله در روز فتح مكّه، خطاب به اهالي مكّه و قريشياني كه تا آخرين نفس با پيامبر جنگيدند و عاقبت اسير شدند، فرمود: اِذهبوا فأنتم الطُلقاء. برويد كه شما آزاديد. آنان زماني اظهار اسلام كردند كه چاره‌اي جز تسليم نداشتند. قنفذ نيز جزء آنان است

3ـ ‌"نهج البلاغة"، خطبه 5.
4ـ"كتاب سليم"، ص216. 5ـ"كتاب سليم"، ص217. 6ـ"كمال الدين وتمام النعمة"، ص316.
قسمت پنجم: 5. سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه 3.علي عليه‌السلام در حكومت بانيان بلواي سقيفه پس از بلواي سقيفه، حكومت ابوبكر مستقر شد. حكومتي كه وحدت الهي مسلمانان را در هم شكست و به وحدت بر ارتداد، و تفرقه از راه حقّ، مبدّل ساخت. حكومتي كه در آن، علويان مورد ظلم و بي‌اعتنايي قرار مي‌گرفتند، و اميرالمؤمنين علي‌ عليه‌السلام چشم را بر خار فرو مي‌بست و آب دهان را بر استخوان گلوگير فرو مي‌برد. زيرا او مأمور به صبر بود. و دوستان و شيعيانش كه سالها مورد عنايت پيامبر اكرم‌ عليه‌السلام و در جنگ و صلح، در خدمت آن حضرت بودند، صرفاً به خاطر استوار ماندن بر دوستي و بيعت خود با امير مؤمنان، و سرسپردن به فرمان پيامبر عظيم الشّأن اسلام، بايد تبعيد و رانده مي‌شدند. حكومتي كه اگر علويان، از دادن زكات به او خودداري مي‌كردند، به عنوان مرتد بايد تحت عنوان جنگهاي ردّه و نبرد با مرتدّان، كشته مي‌شدند. حكومتي كه بر سر زكات و يا حتي بر سر يك شتر زكات، خونهاي زيادي از مسلمانان و مخصوصاً علويان را بر زمين ريخت! و خدمتگزاران و دروغپردازانش، اين كشتارها را تحت عنوان نبرد با مرتدّان ثبت نمودند. همانگونه كه عمر، اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام را محارب خواند و به جرم محاربه، مي‌خواست در مسجد پيامبر او را به قتل برساند! حكومتي كه با قدرت شمشير، دست به دست گشت تا به عثمان رسيد. پس از عثمان، زماني به دست اميرالمؤمنين علي‌ عليه‌السلام سپرده شد، كه بدعتها، سراسر دين را فرا گرفته بود، و دين خدا، به پوستيني وارونه تبديل شده بود، و از اسلام جز اسمي و از قرآن جز رسم و قرايتي باقي نمانده بود. و جان مردم به لب رسيده بود. و اين تنها بخشي از كيفر آن مردم بود، كه بيعت خدايي خود را با علي شكستند.
و امروز، ساده‌دلان و خوش‌بينان و سطحي‌نگران، از يك سو، و خوش‌رقصان و پلشتان و جُعَلهاي اطراف جُعَل از سوي ديگر، آن بيعتي كه وصفش گذشت را، نشانة صحّه گذاردن بر حكومت ابوبكر، و پذيرفتن خلافت او، توسّط امير مؤمنان علي‌ عليه‌السلام معرّفي كرده، و بيست و پنج سال سكوت آن حضرت كه به خار در چشم و استخوان در گلو از آن ياد مي‌كند را به عنوان همكاريهاي بي‌شايبة آن حضرت با حاكمان، براي حفظ وحدت امّت اسلام وانمود مي‌كنند! امّا از خودداري آن حضرت از بيعت، و چهار شب به همراه زن و فرزندش به در خانة تك‌تك مهاجر و انصار رفتن وآنان را براي جنگ با حكومت ابوبكر، به ياري طلبيدن و اتمام حجّت با آنان، و هجوم كافران به خانة علي و آتش زدن خانة وحي، و شكستن پهلوي دختر پيامبر، و قلم نمودن بازوي او، و شهيد كردن محسنش، و ريسمان به گردن علي انداختن و او را كشان‌كشان به مسجد بردن، و با تهديد به قتل و در زير شمشير آخته و مملوّ از كينه از او بيعت گرفتن، و احتجاجات و اعتراضات اميرالمؤمنين با آن قوم مرتدّ، و... سخني به ميان نمي‌آورند! لابد وقتي چنين بيعتي را مظهر وحدت مي‌شمارند، اين ظلمها و وحشيگريها را نيز شوخيهاي برادرانه تلقّي مي‌كنند! چگونه مي‌توان نظريّة سخيف"وحدت‌آفريني بيعت و سكوت امام عليه‌السلام"را با فريادها و احتجاجها و اتمام حجّتها و مقابله‌هاي او، و با هجوم به خانة او و آنچه گفته شد و گفته نشد، جمع كرد؟! و چگونه مي‌توان تصوّر نمود كه اميرالمؤمنين علي‌ عليه‌السلام كه داراي عصمت مطلق و ولايت الهيّه بوده، و خليفة خدا بر روي زمين و جانشين برحقّ پيامبر او، و امين پروردگار وحافظ دين اوست، بر كفر كافران و ارتداد مرتدّان، با آنان متّحد شد؟! و چگونه مي‌توان تصوّر كرد كه اميرالمؤمنين، بر بدعتها و خيانتها و نقض بيعت غدير و فراموشي رسالت و همة تلاشها و زحمات پيامبر، به همراه مردم با حاكمان زورگير، بيعت نمود، و عمل آنان را امضا فرمود و با آنان همكاري كرد؟! حاشا و كلاّ.
براي اين‌كه عمق سستي و سخافت نظريّة وحدت اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام با زمامداران، بيشتر روشن شود، به چند روايت توجّه فرماييد: 1 ـ عن ابن عباس قال: ذكرت الخلافة عند أميرالمؤمنين عليّ بن ابي‌طالب عليه‌السلام فقال:
«‌أمٰا وَاللهِ لَقَدْ تَقَمَّصَها‌ابن ابي‌‌قُحافَة أخو تَيْم. وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ محَلِّي مِنهَا محَلُّ القُطْبِ مِنَ الرَّحيٰ، يَنْحَدِرُ عَنّي السَّيْلُ وَلاَ يَرْقَيٰ إِلَيَّ الطَّيْرُ. فَسَدَلْتُ دُونَها ثَوْباً، وَطَوَيْتُ عَنْها كَشْحاً، وَطَفِقْتُ أَرْتَأِي بَيْنَ أَنْ أصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَليٰ طَخْيَةٍ عَمْيٰاءَ يَشيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ، وَ يَهْرَمُ فِيهَا الكَبِيرُ، وَ يَكْدَحُ فيهٰا مُؤْمِنٌ، حَتي يَلقيٰ رَبَّه. فَرَأيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَليٰ هٰاتٰا أَحْجيٰ. فَصَبَرْتُ وَ‌في الْعَيْنِ قَذيً، وَ فِي الْحَلْقِ شَجيً، أَرَي تُراثِي نَهْباً1».
ابن عباس گفت: نزد اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام از خلافت ياد شد. آن حضرت فرمود:
«آگاه باشيد به‌خدا سوگند، فرزند ابي‌قحافه از قبيلة‌ تَيم، پيراهن خلافت را پوشيد، در حالي كه مي‌دانست كه جايگاه من نسبت به آن، چون جايگاه محور به سنگ آسياب است. سيل از من فرو ‌ريزد، و پرنده به بلنداي من نرسد. تن از جامة خلافت سبك كردم و پهلو از جايگاهش تهي نمودم. مي‌انديشيدم كه آيا با دستي شكسته بپا خيزم يا بر فضايي تاريك و كور صبر كنم، كه كودكان در آن پير مي‌گردند و سالخوردگان، فرسوده و فرتوت مي‌شوند، و مؤمن در آن مشقّت مي‌بيند و سختي مي‌كشد تا به ملاقات پروردگارش نايل شود. ديدم كه صبر بر آن، سزاوارتر است. پس در حالي كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتم بردباري پيشه كردم و مي‌ديدم كه ميراثم را به غارت مي‌برند». نكات قابل توجّه: الف: امام عليه‌السلام بر اين نكته تصريح مي‌كند، و بر آن سوگند ياد مي‌كند، كه دست درازي ابوبكر به خلافت، در حالي بود كه به برتري و اولويّت من براي خلافت، علم و آگاهي كامل داشت. و بديهي است كه آگاهي ابوبكر نسبت به اولويّت علي عليه‌السلام به خلافت، علاوه بر مقايسة شخصيّت خود با آن حضرت، از زمان حيات پيامبر و تصريحات پيامبر و بيعت همة مردم از جمله ابوبكر و عمر و عثمان با علي عليه‌السلام در موقعيّتهاي مختلف و مخصوصاً در روز غدير، براي او حاصل شده بود. اگر ابوبكر چنين علم و يقيني نداشت، اميرالمؤمنين نسبت به آگاهي او چيزي نمي‌فرمود و سوگند ياد نمي‌كرد. با وجود چنين علم و يقيني در وجود ابوبكر، بديهي است كه مخالفتش با اميرالمؤمنين عليه‌السلام، مخالفت صريح با خدا و پيامبر اوست. و اين مخالفت، نمايانگر نفاق باطني، و ايمان ظاهري و سطحي او نسبت به خدا و پيامبر است.
ب: اميرالمؤمنين عليه‌السلام دوران كناره گيري خود از خلافت، و زمامداري ابوبكر و حاكمان پس از او را، به «دوران تاريكي كور» تعبير مي‌كند، كه كودك‌را پير كرده و سالخورده‌را از پاي مي‌اندازد، و مؤمن در آن روزگار بسيار سختي مي‌بيند.
آيا مي‌توان دوراني كه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام آن را اينچنين توصيف مي‌كند، به دوران حكومت اسلام، و آن حكومت را حكومت اسلامي ناميد؟!
چرا آن دوران، تاريك و كور است؟!
چرا آن دوران، كودكان را پير مي‌كند؟!
و چرا سالخوردگان را فرسوده كرده و از پاي درمي‌آورد؟!
آيا چنين دوراني، بويي از حاكميّت سنّت پيامبر بر مردم دارد؟!
ج: امام عليه‌السلام نداشتن ياور را به قطع بودن دست خويش تعبير مي‌كند. و انديشه‌اش را اين‌گونه به تصوير مي‌كشد كه: از يك سو براي مقابله با غاصبان، ياوري ندارد و دستش بريده است، و از سوي ديگر صبر و خاموشي و سكوتش، سكوت بر تاريكي كور است. او مي‌داند كه اگر به تنهايي به جنگ برخيزد، خود و خانواده‌ و فرزندانش، همگي كشته خواهند شد. و اثري از عترت پيامبر بر زمين باقي نخواهد ماند. پيامبر نيز خطرات جنگ در صورت نداشتن ياور را به او گوشزد كرده، و او را در فقدان يار و ‌ياور، به سكوت، مأمور ساخته بود. پس نجنگيدنش با آن گروه، به دليل نداشتن ياور است و بس. نه به خاطر رعايت اتّحاد امّتي از خدا برگشته، بر سر ارتداد و بيعتي نامشروع و به‌وجود آوردن تاريكي كور. زيرا اگر مي‌جنگيد، منافقاني كه براي گرفتن بيعتي ظالمانه، از سوزاندن خانة وحي، و آن تهاجم وحشيانه به فرزندان پيامبر، پروايي نداشتند، آيا در صورت قيام مسلّحانة اميرالمؤمنين، از ريختن خون خاندان پيامبر، باكي داشتند؟ و شمشير بدستاني كه اطراف آن حضرت را محاصره كرده، و رييسشان عمر با شمشير برهنه بالاي سر وليّ خدا ايستاده و در كمال بي‌حيايي، او را محارب مي‌خواند، و به همين جرم، او را تهديد به قتل مي‌كند، آيا از كشتن علي و خانوادة او، پروايي داشتند؟ اينجاست كه علي عليه‌السلام به مقتضاي عصمتش مي‌فرمايد: صبر بر تاريكي كور را سزاوارتر از جنگ در بي‌ياوري ديدم.
د: آنچه كه در كلام برخي نويسندگان ناآگاه و يا مغرض، به نام همراهي و همكاري امام با حكومت ابوبكر و عمر و عثمان، به خاطر حفظ وحدت مسلمين نام گرفته است، در فرمايش امام، به تحمّل از سر ناچاري و بي‌ياوري، و به"خار در چشم و استخوان در گلو"تعبير شده است. و معنايش اين است كه اگر امام ياور داشت، با آنان مي‌جنگيد. همانگونه كه بارها به اين امر، تصريح كرده است. 2ـ كتب أميرالمؤمنين عليه‌السلام كتاباً بعد منصرفه من النّهروان، و أمر أن يُقرأ علَي النّاس، و هو طويل و فيه:
«وَ قَدْ كانَ رَسُولُ اللهِ‌‌ صلي‌الله عليه و آله عَهِدَ إليَّ عهْداً فقالَ: يابنَ أَبي‌طالبٍ لكَ ولاءُ أُمَّتِي، فَإِن وَلُّوكَ فِي عَافيةٍ وَ أجمَعُوا عليكَ بِالرِّضا فَقُم بأَمْرِهِم، وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَيكَ فَدَعْهُم وَ مَا هُم فِيهِ فإنَّ اللهَ سيَجْعَلُ لكَ مخَرجاً. فَنَظرتُ فَإِذا لَيسَ لِي رافدٌ، و لا مَعِيَ مُساعِدٌ، إلاّ أَهلُ بَيتي، فَظَننتُ بِهم عَنِ الهَلاكِ2. وَ لَو كانَ لِي بعدَ رَسُولِ اللهِ‌ صلي‌الله عليه و آله عَمِّي حمزةُ و أَخي جعفرٌ، لم أُبايِع كُرهاً و لكِنَّنِي بُلِيتُ بِرَجُلَينِ حَديثَيْ عَهدٍ بِالاسلامِ، العَبّاسِ و عَقيلٍ. فَظَنَنتُ بأهل بيتي عَنِ الهَلاكِ فأَغضَيتُ عَينِي عَلَي القَذي، و تجرَّعتُ رِيقِي عَلَي الشَّجا وصَبَرتُ عَليٰ أَمَرَّ مِن العَلْقَم و آلَمَ لِلْقَلْبِ مِن حَزِّ الشِّفارِ3».
اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام پس از بازگشت از جنگ نهروان، نامه‌اي نوشت، و دستور داد تا آن نامه را بر مردم بخوانند. آن نامه، نامه‌اي طولاني است. در آن نامه چنين آمده است:
«پيامبر خدا‌ صلي‌الله عليه و آله از من پيماني گرفت و فرمود: اي پسر ابوطالب! ولايت امّت من، از آن تو است. پس اگر با عافيت و سلامت، تورا والي خود گرداندند و همگان بر ولايت تو راضي بودند، امر ايشان را به‌دست بگير. ولي اگر اختلاف كردند، آنها را در آنچه هستند واگذار، كه همانا خداوند بزودي براي تو راهي خواهد گشود.
پس [از غصب خلافت] نگاه كردم و هيچ مددكار و ياوري را جز خانواده‌ام نيافتم. و ايشان را نيز در معرض كشته شدن ديدم. اگر پس از پيامبر خدا صلي‌الله عليه و آله عمويم حمزه و برادرم جعفر براي من مانده بودند، به زور و اجبار، بيعت نمي‌كردم. ولي من گرفتار دو مرد تازه مسلمان: عبّاس و عقيل بودم. و خانواده‌ام را در معرض كشته شدن ديدم. به ناچار چشم را بر خاري كه در آن بود بستم، و آب دهان را بر استخواني گلوگير فرو بردم، و بر امري صبر كردم كه از حنظل تلخ‌تر، و دردش در قلب، از درد كارد بيشتر بود». نكتة قابل توجّه: * هيچ‌كس، نسبت به پيمان خود، از خداوند وفادارتر نيست. او جلّ جلاله، هر پيماني با خلايق ببندد، تحقّق مي‌بخشد، و تخلّف در گفتارش راه ندارد. پيامبر و امام نيز كه خليفة خدا بر روي زمينند، پيمانشان پيمان خدايي است، و تخلّف در آن راه ندارد. و خواه پيمان در بين خودشان باشد، يا با شخصي ديگر پيمان ببندند، بر پيمان خويش، استوار خواهند ماند. و به هيچ قيمتي، تخلّف نخواهند كرد. بنا بر اين، در اين نامه، يكي از ادلّة تن دادن به بيعت اجباري در زير شمشير، و سكوت آن حضرت، در بي‌ياوري، پيمان ميان او و پيامبري است كه جز به وحي سخن نمي‌گويد، و پيمانش پيمان خداست. و بديهي است كه پيمان پيامبر با آن حضرت، به جهت حفظ جان او و اهل بيتش مي‌باشد، كه اگر كشته شوند، اثري از رنگ خدا در زمين باقي نمي‌ماند. و امامت، تا ابد منقرض مي‌شود. و تمام زحمات انبياء تا قيامت، بر باد مي‌رود. بنا بر اين، با ملاحظة پيمان پيامبر با آن حضرت، و با توجّه به تصريح امام عليه‌السلام، علّت اصلي نجنگيدن اميرالمؤمنين، با آن قوم مرتد، صرفا حفظ جان خود و اهل بيتش مي‌باشد و بس. به همين دليل است كه مي‌فرمايد، اگر پس از پيامبر عمويم حمزه و برادرم جعفر برايم باقي مي‌ماندند، زير بار بيعت اجباري نمي‌رفتم. و معني اين فرمايش اين است كه اگر آن دو بزرگوار زنده بودند، با شجاعتي كه در وجود آنان بود، در مقابل غاصبان، مي‌ايستادم و هرگز تن به بيعت اجباري و زمامداري آنان نمي‌دادم. ولي چون تنها مانده‌ام، بايد سكوت كنم. اگرچه سكوتم، مانند بستن چشم بر خار، و فروبردن آب دهان بر استخوان گلوگير است.
با بيان فوق از اميرالمؤمنين عليه‌السلام هر نوع تفسير ديگري براي بيعت و سكوت امام عليه‌السلام، اجتهاد در مقابل نصّ بوده، و انكار حقّي آشكار است. و آنان كه امام را نسبت به حكومت منافقان و دشمنانش راضي و متّحد معرّفي كرده‌اند، و عمل آن حضرت را به خاطر حفظ وحدت مسلمين مي‌دانند، جز به بيراهه نرفته و جز گزاف و خرافه نبافته‌اند. زيرا در اين فرمايش، نه تنها سخني از وحدت و همكاري و همياري به ميان نيامده است، بلكه سراسر آن، خشم و غضب، نسبت به زمامداران و اعوان و انصارشان، بوده، و سرشار از تأسّف به خاطر نداشتن ياور براي جنگيدن با آنان است. 3‌ ـ «خطب أميرالمؤمنين عليه‌السلام خُطبةً بالكوفة. فلمّا كان في آخر كلامِه قال: ألا و اني لأولي النّاسِ بالنّاسِ، و مازِلْتُ مظلوماً مُنذُ قُبِض رسولُ الله صلي‌الله عليه و آله. فقام إليه أشعثُ‌بنُ قيْس، فقال: يا امير‌المؤمنين لمْ‌تَخطُبْنا خُطبةً مُنذُ قَدِمتَ الْعِراق، الاّ و قلتَ:"والله انّي لأولَي النّاسِ بالنّاسِ، فما زِلْتُ مظلوماً مُنذُ قُبِضَ رسولُ اللهِ"و لَمّا ولّيٰ تيم و عَدي، اَلاّ ضرَبْتَ بسَيْفِكَ دونَ ظلامتِكَ؟ فقال أمير‌المؤمنين عليه‌السلام‌: يَابنَ الخمّارة، قد قُلتَ قولاً فاسمعْ مني: والله مامَنعَني مِن ذلك اِلاّ عهدُ أخي رسولِ‌‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله، أخبَرني و قال لي:"‌يا اباالحسن انّ الاُمّة ستغدرُ بكَ و تَنقِضُ عَهدي، و اِنّك مِنّي بمَنزلةِ هارونَ مِن موسي". فقلت: يارسولَ الله فما تَعْهدُ اليّ إذا كان ذلك كذلك؟ فقال: اِنْ وَجَدْتَ أعواناً فبادِرْ إلَيْهم وجاهِدْهُم، و انْ لمْ‌تجِدْ أعْواناً فكُفَّ يَدَكَ و احْقِنْ دَمَكَ حتّي تَلْحَقَ بي مظلوماً. فَلَمّا تُوُفّيَ رسولُ الله‌ صلي‌الله عليه و آله اشتغَلْتُ بِدَفْنِهِ، و الْفِراغِ مِن شأنِهِ. ثمّ آلَيْتُ يميناً انّي لاأرتدي الاّ للصّلاةِ حتّي أجمَعَ الْقرآنَ، ففعلت. ثمّ اخذتُهُ و جِيتُ بِهِ فاَعْرضتُه عليهم. قالوا: لا‌حاجةَ لنا بِه. ثم أخذتُ بِيَدِ فاطمة، و ابنَيَّ الحسن والحسين، ثمّ دُرتُ عَليٰ أهلِ بدرٍ، و أهلِ السّابقة، فأنْشَدْتُهُم حقّي، و دعَوْتُهم إليٰ نُصرتي. فماأجابني منهُمْ الاّ أربعةُ رَهْطٍ: سلمان و عمار و المقداد و أبو‌ذر. و ذهبَ مَنْ كُنتُ أَعتَضِدُ بِهِمْ عليٰ دينِ الله مِنْ أهلِ بيتي. و بقيتُ بينَ خفيريْنِ قريبَيِ الْعَهْدِ بجاهليّةٍ: عقيل و العبّاس... والّذي بعَثَ محمّداً بِالحقّ لَوْ وَجَدْتُ يومَ بويِعَ أخو تَيْم، أربعينَ رهْطٍ، لجاهدتُهُمْ فيِ الله إلي اَنْ أُبليَ عُذري...4».
«اميرالمؤمنين علي‌ عليه‌السلام در كوفه خطبه‌اي ايراد كرده و در پايان سخن خود فرمود: بدانيد كه من سزاورترين مردم، نسبت به آنان هستم. ولي از زماني كه پيامبر ‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله از دنيا رفته، من هميشه مورد ستم بوده‌ام.
اشعث بن قيس برخاست و گفت: اي اميرمؤمنان، از آن هنگام كه به عراق آمده‌ايد، خطبه‌اي نخوانديد مگر اينكه گفتيد: من از مردم به ايشان سزاوارترم، و از زمان رحلت پيامبر خدا‌ صلي‌الله عليه و آله هميشه مظلوم بوده‌ام. چرا زماني كه [ابوبكر از طايفة] تَيم و [عمر از طايفة] عدي كار را بدست گرفتند، با شمشير به گرفتن حقّ خود اقدام نكردي؟ اميرالمؤمنين فرمود: اي فرزند زن شراب‌فروش، حرفت را زدي، حال خوب گوش كن: بخدا سوگند، هيچ چيز مانع من نبود مگر سفارش برادرم پيامبر ‌خدا صلي‌الله عليه و آله كه مرا خبر داد و فرمود: اي اباالحسن، همانا امّت، بزودي به تو خيانت مي‌كنند و پيماني كه من از آنان گرفتم را مي‌شكنند. در حالي‌كه تو نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسي هستي. گفتم: اي پيامبر ‌خدا، وقتي چنين شد مرا به چه كاري سفارش مي‌كني؟ فرمود:
"اگر ياوراني يافتي، به سوي آن قوم بشتاب و با ايشان بجنگ. و اگر ياوري نيافتي، دست نگهدار و خون خود را حفظ كن تا اينكه با مظلوميّت، به من ملحق شوي".
هنگامي كه رسول‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله رحلت فرمود به دفن و تجهيز ايشان مشغول شدم، سپس سوگند خوردم كه ردايي بر دوش نيفكنم جز براي نماز تا اينكه قرآن را جمع كنم. پس اين كار را كردم. سپس آن را بردم و بر آن گروه عرضه كردم. گفتند: ما را به آن نيازي نيست. پس دست فاطمه،‌ و فرزندانم حسن و حسين را گرفتم و به سوي اهل بدر و پيشتازان در اسلام رفتم. آنها را به حق خود يادآور شدم و به ياري خويش فراخواندم. ولي جز چهار نفر، كه عبارت بودند از سلمان، و عمّار، و مقداد و ابوذر، كسي پاسخم نداد. و از خويشاوندانم آنان كه بر دين خدا كمك‌كار من بودند، درگذشته بودند، و فقط من بودم و دو كم‌ماية تازه مسلمان، عقيل و عبّاس.... به خدايي كه محمّد را به حق برانگيخت، آن روزي كه با برادر تيم [ابوبكر] بيعت شد، اگر چهل نفر مي‌يافتم، با آنها در راه خدا جهاد مي‌كردم، تا آنجا كه جايي براي ملامت و اعتراض، باقي نگذارم...» نكات قابل توجّه: الف: سفارش پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله به امام‌ عليه‌السلام حاكي از آن است كه، جز حكومتي كه خداوند مقرّر كرده و مردم از سوي خداوند، به بيعت با حاكم و امير آن، ملزم و موظّف شده‌اند، هر حكومتي باطل است و بر هر صراطي كه باشد، مشروعيّت ندارد و بايد از بين برود. خواه فرعوني بر مسند امير تكيه زند، يا منافقي شيّاد آن مسند را به زور بگيرد، و يا سلطان عادلي بر آن مسند فرمانروايي كند. پيامبر در سفارش خود بيان نفرمود كه اگر سلطان عادلي آمد او را رها كن. و نفرمود اگر فرعون و منافقي نشست، با او بجنگ. بلكه آنچه نزد پيامبر اهمّيّت داشت، غدر امّت در حقّ كسي بود كه خداوند او را به امامت و خلافت و حاكميّت خلق انتخاب فرموده بود. و او اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام بود. پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله امير را بر جنگيدن با حاكم و امّتي سفارش مي‌كند كه در حقّ او غدّاري و پيمان شكني و خيانت كرده است. هركس باشد و در هر لباسي باشد، تفاوتي نمي‌كند.
ب: همان‌گونه كه ملاحظه مي‌شود، در اين روايت نيز مانند ساير روايات، پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله قيام اميرالمؤمنين عليه‌السلام را مشروط به داشتن ياور مي‌نمايد. زيرا در صورت نبودن ياور، خون اميرالمؤمنين عليه‌السلام ريخته مي‌شود. لذا پيامبر مي‌فرمايد: اگر ياور نداشتي، از جنگ، چشم‌پوشي كن و خونت را حفظ كن. و اميرالمؤمنين عليه‌السلام نيز دليل نجنگيدن و سكوتش را نداشتن ياور بيان مي‌فرمايد. و جنگيدن با اين حكومت، را به حدّي از اهميّت و وجوب مي‌داند، كه مي‌فرمايد: اگر چهل نفر ياور داشتم، چنان مي‌جنگيدم كه جايي براي اعتراض باقي نماند.
با چنين تصريحاتي، سكوت امام عليه‌السلام در مقابل غاصبانِ حقوق الهي اميرالمؤمنين عليه‌السلام را حمل بر همكاري و اتّحاد آن حضرت با حكومت نمودن، غايت جهل و ناداني و غرض‌ورزي، و يا نهايت ساده لوحي و سطحي‌نگري است.
ج: اين فرمايش اميرالمؤمنين در زمان حكومت خودش يعني پس از مرگ سوّمين زمامدار (عثمان) صورت گرفته است. و اين مسأله، حاكي از آن است كه، در زمان حكومت هيچ‌يك از آن سه نفر، اثري از رضايت امام عليه‌السلام ديده نشده و وجود نداشته، و آن حضرت، همواره مورد ستم بوده است.
همين جريان را از زبان جناب سليم‌بن قيس كه خودش در مجلس حضور داشته است، مي‌خوانيم: 4 ـ «كنّا جلوساً حولَ أميرالمؤمنين علي‌ّبن أبي‌طالب عليه‌السلام‌، وحولَه جماعةٌ من أصحابه، فقال له قايلٌ: يا أميرَالمؤمنين، لو استَنْفَرتَ النّاس. فقام و خطب.... فقال ابنُ قيس و غضب من قوله: فما منعك يابن أبي‌طالب حين بويِعَ أبوبكر أخوتيم، و أخو بني عديّ‌بن كعب، و أخو بني‌أميّة بعدهم، أن تقاتل و تضرب بسيفك؟.... فقال عليه‌السلام‌: يابن قيس اسمع الجواب:
لم‌يمنعْني من ذلك الجُبْنُ، ولا‌كراهةٌ لِلِقاءِ ربّي، و أنْ لا‌اكونَ أعلمُ أنّ ما عند الله خيرٌ لي من الدّنيا و البقاءِ فيها. و‌لكنْ منعني من ذلك أمر رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله و عهدُه إليّ. أخبرني رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله بما الامةُ صانِعُه بعدَه. فلم‌أك بما صنعوا حين عايَنْتُهُ بأعلمَ و لا‌أشدَّ استيقاناً منّي به قبل ذلك. بل أنا بقول رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله أشدّ يقيناً منّي بما عاينت وشهدت. فقلت: يا رسول‌الله فما تُعْهَد إليّ إذا كان ذلك؟ قال: إنْ وجدتَ أعواناً فانْبِذْ إلَيهِمْ وجاهِدْهُمْ، و إنْ لم‌تجدْ أعواناً فكُفَّ يدَك واحقِنْ دمَك، حتّي تجدَ عليٰ إقامة الدّين و كتاب‌الله و سنّتي أعواناً. و أخبَرَني أنّ الامّةَ ستَخذِلُني و تُبايعُ غيري. و أخبَرَني أنّي منهُ بمنزلةِ هارونَ مِن موسي. و أَنّ الامّةَ سَيَصيرونَ بعدَهُ بمنزلةِ هارونَ و مَنْ تَبعَهُ و الْعِجْلِ و مَن تبعَهُ، إذ قال له موسي:"يا هارونَ ما منعَكَ إِذْ رأَيْتَهم ضلّوا ألا تتّبعَنِ أفَعَصَيْتَ أمري، قال: يابنَ أمّ لاتأخذْ بِلِحْيتي و لا بِرأسي، إنّي خَشيتُ أن تقولَ فرّقْتَ بينَ بني‌اسراييلَ و لم‌ترقبْ قَولي". و إنما يعني أنّ موسي أمر هارونَ حين استَخلَفَهُ عليهم إن ضلّوا فوَجَدَ أعواناً أنْ يجاهِدَهُم، و إنْ لم‌يجِدْ أعواناً أنْ يكُفَّ يدَهُ و يحقِنَ دمَه و لايفرِّق بينَهم، و إنّي خشيتُ أن يقولَ ذلك أخي رسولُ‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله، لمَ فرّقتَ بين الامّة ولمْ ترقبْ قولي؟ و قد عهدت إليك أنك إن لم‌تجدْ أعواناً، أن تكُفّ يدَكَ و تحقِنَ دمَكَ و دمَ أهلِك وشيعتِك...، و لو كنتُ وجدتُ يومَ بويِع أخوتَيْم، أربعينَ رجلاً مطيعينَ لجاهدْتهم. فأمّا يومَ بويِعَ عمر و عثمان فلا، لانّي كنت بايعتُ و مثلي لا‌ينكث بيعتَهَ. ويلك يابنَ قيس‌، كيف رأيتني صنعتُ حين قُتِل عثمان و وجدت أعواناً؟ هل رأيت مني فشلاً أو جُبناً أو تقصيراً يوم البصرة؟... يابن قيس، أما والّذي فلق الحبّةَ وبرَأَ النّسِمةَ، لو‌وجدت يوم بويع أبوبكر الّذي عيّرتني بدخولي في بيعته، أربعين رجلاً كلّهم علي مثل بصيرة الاربعة الذين وجدت، لما‌كففت يدي، و لناهضت القوم، ولكن لم أجد خامساً.... يابن قيس، فوالله لو أَنّ أوليك الاربعين الّذين بايعوني وفوا لي‌، و أصبحوا علي بابي محلّقين‌، قبل أن تَجِبَ لعتيقٍ في عنقي بيعةٌ‌، لنا‌هَضْتُهُ و حاكمتُهُ إلي الله عزّوجلّ‌، ولو وجدت قبل بيعة عثمان أعوانا لنا‌هضتُهم وحاكمتُهم إلي الله...5».
«سليم بن قيس مي‌گويد: گرد اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام نشسته بوديم، در حالي كه گروهي از اصحابش نزد ايشان بودند. شخصي به امام عليه‌السلام گفت: اي اميرالمؤمنين، چه خوب است مردم را براي رفتن به جنگ [با معاويه] ترغيب فرمايي. امام عليه‌السلام برخاست و خطبه‌اي ايراد فرمود....
اشعث بن قيس در حاليكه از سخن آن حضرت [دربارة زمامداران پيشين و پيروانشان] خشمگين شده بود، عرض كرد: اي پسر ابي‌طالب، هنگامي كه با ابوبكر از قبيلة تيم، و پس از او با عمر از قبيلة بني‌عدي، و بعد از آنها با عثمان از قبيلة بني‌اميّه بيعت شد،‌ چه چيز مانع تو شد كه جنگ نكردي و شمشير نزدي؟....
امام عليه‌السلام فرمود: اي پسر قيس، [سخنت را گفتي، اكنون] جواب را بشنو. نجنگيدن من، نه به‌خاطر ترس بود، و نه به‌خاطر ناخشنودي از ديدار پروردگار، و نه به‌خاطر اينكه ندانسته باشم كه آنچه نزد خداست از دنيا و ماندگاري در آن براي من بهتر است. آنچه مرا از اين كار بازداشت،‌ دستور پيامبر خدا صلي‌الله عليه و آله و پيمان او با من بود. پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله به من خبر داد كه امّت بعد از او با من چه خواهند كرد. به همين جهت، هنگامي كه كارهايشان را با چشم مي‌ديدم، علم و يقينم نسبت به رفتارشان، افزون بر زمان پيش از مشاهده نبود. بلكه يقين من به سخن پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله بيشتر از يقينم به مشاهداتم بود. پس [از آنكه پيامبر اين خبرها را به من داد] پرسيدم: يا رسول‌الله، براي آن موقع كه چنين خواهد شد، چه سفارشي به من مي‌فرمايي؟ پيامبر فرمود: اگر ياراني پيدا كردي به آنان اعلان جنگ كرده و با ايشان جهاد كن، و اگر ياراني نيافتي دست نگهدار و خون خود را حفظ كن، تا زماني كه براي برپايي دين و كتاب خدا و سنّت من، ياراني پيدا كني.
و پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله به من خبر داد كه امّت، بزودي از ياري من دست خواهند كشيد، و با ديگري بيعت خواهند كرد.
و به من خبر داد كه من نسبت به او، مانند هارون نسبت به موسي هستم، و بزودي امّت پس از او، مانند هارون و پيروانش و گوساله و پيروانش خواهند شد، آن هنگام كه موسي به هارون فرمود: اي هارون، چرا وقتي ديدي مردم گمراه مي‌شوند دست از متابعت من برداشتي؟ آيا با فرمان من مخالفت كردي؟ هارون گفت: اي پسر مادرم، دست از سر و ريش من بازدار، من ترسيدم بگويي ميان بني‌اسراييل اختلاف انداختي و گفتار مرا مراعات نكردي.
مقصود پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله اين بود كه موسي عليه‌السلام وقتي هارون را جانشين خود در ميان آنها قرار داد به او دستور داد كه اگر گمراه شدند و او ياراني پيدا كرد با آنها جهاد نمايد، و اگر ياراني پيدا نكرد خودداري كند و خون خود را حفظ كند و بين آنان تفرقه نيندازد. من هم ترسيدم برادرم پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله، همين سخن را به من بگويد كه چرا بين امت تفرقه انداختي و گفتار مرا رعايت نكردي؟ در حاليكه با تو عهد كرده بودم كه اگر ياراني نيافتي، دست نگهداري و خون خود و اهل بيت و شيعيانت را حفظ كني....
و اگر من در روزي كه با ابوبكر بيعت شد چهل نفر كه فرمانبردار من بودند مي‌يافتم، با آن قوم جهاد مي‌كردم. ولي در روزي كه با عمر و عثمان بيعت شد چنين نمي‌كردم، زيرا من بيعت كرده بودم و مثل من بيعتش را نمي‌شكند.
واي بر تو اي پسر قيس! مرا چگونه ديدي هنگامي كه عثمان كشته شد و من ياراني يافتم؟ آيا سستي يا ترس يا كوتاهي در جنگِ روز بصره از من سراغ داري؟... اي فرزند قيس، قسم به آنكه دانه را شكافت و مردم را آفريد، روزي كه با ابوبكر بيعت شد، و تو مرا به خاطر بيعت كردن با او سرزنش مي‌كني، اگر چهل نفر مي‌يافتم كه همة آنان مانند آن چهار نفري كه يافتم بصيرت داشتند، دست نگه نمي‌داشتم و با آنان مي‌جنگيدم. ولي نفر پنجمي نيافتم، لذا دست نگه‌داشتم....
اي پسر قيس، بخدا سوگند اگر آن چهل نفري كه با من بيعت كردند، به من وفادار بودند و صبح هنگام بر در خانة من با سرهاي تراشيده حاضر مي‌شدند، قبل از آنكه بيعت با يك بندة آزاد شده بر گردن من بارشود، عليه او قيام مي‌كردم و او را نزد خداوند، به محاكمه مي‌كشيدم. و اگر قبل از بيعت با عثمان ياوراني مي‌يافتم، با آنان مي‌جنگيدم و ايشان را نزد خداوند به محاكمه مي‌كشيدم...». پي‌نوشت:
1ـ"علل الشرايع"، ص150؛"ارشاد شيخ مفيد"، ج1، ص287؛"نهج البلاغة"، خطبه3، معروف به شِقشِقيّة. 2ـ"الامامة و السّياسة"، و"نهج البلاغة":"فضننت بهم عن..."، ذكر شده، كه صحيح‌تر به نظر مي‌رسد. يعني بر كشته شدن ‌آنان بخل ورزيدم و ايشان را حفظ كردم. 3ـ"كشف المحجّة لثمرة المهجّة"، ص180؛ ­"نهج البلاغة"، خطبة 26:"فنظرتُ فإذا ليس لي معين إلاّ أهل بيتي فضننت بهم عن الموت وأغضيت علي القذي و شربت علي الشّجي و صبرت علي أخذ الكظم و علي أمرّ من طعم العلقم"؛"الغارات"، ج1، ص310؛"المسترشد"، ص417. 4ـ"احتجاج"ج1، ص280: و عن اسحاق‌بن موسي عن أبيه موسي‌بن جعفر عن أبيه جعفربن محمّد عن آبايه‌عليهم‌السلام قال:.... 5ـ"كتاب سليم بن قيس الهلالي"، ص214؛"المسترشد"، ص370. قسمت ششم: سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه 6- ادامه علي عليه السلام در حكومت بانيان بلواي سقيفه نكات قابل توجّه: الف: در اين فرمايش نيز، امام عليه‌السلام تأكيدش بر اين است كه به دليل نداشتن ياور، از جنگ با زمامداران و لشكرشان خودداري نموده است. و در تمام روايت، مانند ساير روايات، نداي عدم مشروعيّت حكومت و نظام هر سه غاصب، از ناي مبارك اميرالمؤمنين و پيامبر خدا بلند است. و در اين تصريحات، جايي براي هيچ توجيهي نيست.
ب: در سفارشي كه پيامبر اكرم به اميرالمؤمنين فرموده، چنين آمده است: «اگر ياور يافتي با آنان جهاد كن». در اين روايت و ساير رواياتي كه به اين مضمون رسيده، امر پيامبر به جهاد با آن قوم، و به كار بردن واژة"وَجَدْتَ"در"اِنْ وَجَدْتَ اعْواناً". بر اين نكته تصريح دارد كه پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه‌السلام را موظّف به جستجو به دنبال ياور، و تلاش براي يافتن همراه، براي جنگ با زمامداران نموده است. زيرا اين واژه زماني در كلام پيامبر، كاربرد خودش را پيدا مي‌كند كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام مكلّف به جستجو شده باشد و جستجويي در بين باشد. يعني يافتن و نيافتن، هميشه، لازمة گشتن و جستجو كردن است. بنا بر اين، آن چهار شبي كه امام عليه‌السلام براي احقاق حقّ خويش و جنگيدن با ابوبكر، به دنبال ياور مي‌گشته، امري از سوي پيامبر بوده كه او را ملزم به يافتن ياور براي جنگيدن كرده است. تا حجّت بر امّتش تمام شود.
ج: پيامبر در اين روايت فرموده است: « اگر ياور نيافتي، دست نگه دار و خونت را حفظ كن تا زماني كه براي اقامة دين و كتاب خدا و سنّت من ياوراني را بيابي». اين فرمايش پيامبر بر اين نكته تصريح دارد كه در زمان حكومت هيچ‌يك از آن سه زمامدار، نه از دين خدا خبري بوده و نه از كتاب خدا و نه از سنّت پيامبر. زيرا پيامبر اقامة دين و كتاب خدا و سنّت خودش را به زماني موكول مي‌كند كه علي‌ عليه‌السلام ياوري داشته باشد و اقدام به جنگ و براندازي حكومت غاصبان نمايد، و سپس كتاب خدا و سنّت پيامبر را اقامه كند.
د: تعبير و تفسير امام عليه‌السلام از تفرقة بين امّت در اين خبر بسيار مهم و قابل توجّه است. امام عليه‌السلام مقصود پيامبر از خواندن آية فوق را اينگونه بيان مي‌فرمايد:
«مقصود پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله اين بود كه موسي‌ عليه‌السلام وقتي هارون را جانشين خود در ميان بني‌اسراييل قرار داد به او دستور داد كه اگر گمراه شدند و او ياراني پيدا كرد با آنها جهاد نمايد، و اگر ياراني پيدا نكرد از جنگ خودداري كرده و خون خود را حفظ كند و بين آنها تفرقه نيندازد».
شايد خيلي از صاحب‌نظران، از اين روايت اينگونه برداشت كنند كه تفرقه متفرع بر جنگ است. زيرا به نظر اوّليّه چنين مي‌نمايد كه پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله به وصيّ خود اميرالمؤمنين عليه‌السلام سفارش كرد كه:"اگر ياور نداشتي نجنگ كه تفرقه ايجاد مي‌كني". و بر اساس همين تصوّر، نجنگيدن اميرالمؤمنين را به منزلة توافق آن حضرت با غاصبان پنداشته، و توافق موهوم را به خاطر حفظ وحدت مسلمين انگاشته‌اند.
در حالي‌كه از روايت، چنين برداشت نمي‌شود. زيرا در اين روايت و روايات مشابه، تفرقه، متفرّع بر كشته شدن اميرالمؤمنين شده است نه متفرّع بر جنگ. يعني با كشته شدنت تفرقه ايجاد مي‌شود نه با جنگيدنت. و در صورت نبودن ياور، كشته شدنت قطعي است. نه تنها خودت، كه اهل بيت و همان چند نفر شيعه‌ات نيز كشته خواهند شد. و وقتي تو كشته شوي، عمود دين، و حجّت خدا در روي زمين كه به يُمن وجودش زمين اهلش را فرو نمي‌برد از ميان مي‌رود. و شرايع آسماني تا ابد نابود، و ستونهاي ايمان منهدم خواهد شد. و حبل الله المتين، و ريسمان وحدت الهي، از بين خواهد رفت. و وقتي حبل الله از بين برود، وحدت مطلوب خدا از ميان برداشته خواهد شد و تفرقه جاي وحدت را تا ابد خواهد گرفت. به همين دليل است كه پيامبر فرمود اگر ياور داشتي، بجنگ. و اگر نداشتي خونت را حفظ كن. اميرالمؤمنين هم بارها فرمود: اگر چهل نفر ياور داشتم مي‌جنگيدم. وقتي پيامبر مي‌فرمايد: اگر ياور داشتي بجنگ و امير هم مي‌فرمايد اگر ياور داشتم مي‌جنگيدم، معنايش اين است كه آن وحدتي كه از بيعت مردم با ابوبكر انجام شده، عين تفرقه و جدا شدن و گريختن از حبل الله بوده و پيوستن به حبل الشيّطان يعني ارتداد و كفر است. و مبارزه با چنين وحدتي كه بر ارتداد خلق ايجاد شده، توسّط اميرالمؤمنين عليه‌السلام به امر پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آلهتنها در صورت داشتن ياور، ممكن و واجب و لازم است.
هـ: به اين فرمايش امام عليه‌السلام توجه كنيد:
«مرا چگونه ديدي هنگامي كه عثمان كشته شد و من ياراني يافتم؟ آيا سستي يا ترس يا كوتاهي در جنگ روز بصره از من سراغ داري؟...».
امام عليه‌السلام در اين فرمايش، كساني چون طلحه و زبير و همراهان و همتايانشان، كه در زمان حكومت اميرالمؤمنين عليه‌السلام بي‌وفايي كرده و بيعت را شكسته و عليه آن حضرت در جنگ جمل و صفين ونهروان جنگيدند، با بيعت شكنان غدير مقايسه مي‌كند. در جنگ جمل و صفّين و نهروان، كه امام داراي يار و ياور بود، براي جنگيدن با آن افراد و همتايانشان، كوتاهي نكرد و بدون هيچ ملاحظه‌اي از جمله وحدت، پوزة دشمنان و منافقان كه در لباس اسلام ظاهر شده بودند را به خاك ماليد. امّا در زمان بيعت ابوبكر و عمر و عثمان، كه امام جز چهار نفر يار و همراه نداشت، و حتّي نفر پنجمي هم نيافت، نجنگيد. و به فرمايش خود آن حضرت، اگر تنها چهل نفر يار وفادار مي‌داشت، مي‌جنگيد. روايت پنجم كه ملاحظه خواهيد كرد، از لحاظ مفهوم، و آشكار ساختن دلايل عملكرد امام‌ عليه‌السلام، در كمال صراحت و روشني است.‌ بطوري كه نيازمند هيچ‌گونه تفسير و توضيحي نبوده، و در حقيقت، فصل الخطاب كلام در اين باره مي‌باشد. همچنين مفاهيم اين روايت، توضيحي براي عبارات كلّي و مجملي است كه در برخي اخبار ديگر ديده مي‌شود. بنا بر اين، با دقّت در اين روايت آنچه گفتيم، بدون هيچ شكّ و شبهه‌اي آشكار خواهد شد: 5 ـ نامة اميرالمؤمنين عليه‌السلام به معاويه: «... فكتَبَ إليه أميرُ‌المؤمنين عليه‌السلام: بسم الله الرّحمن الرّحيم‌، أمّا بعد،... و قال رسول‌ُالله‌ صلي‌الله عليه و آله: يا أخي، إنّك لستَ كَمِثْلي، إِنّ اللهَ أمَرَني أنْ أَصدِعَ بالحقِّ، و أَخبَرَني أنّه يَعْصِمُني منَ النّاسِ، و أمَرَني أنْ أُجاهِدَ و لَوْ بِنَفْسي، فقال:"‌جاهِدْ1 في سبيلِ اللهِ لا‌تُكلَّف إلاّ نفْسَك". و قال‌:"حرّضِ الْمؤمنينَ عَلَي القِتالِ". فَكُنتُ أنَا وأنتَ المجاهدَيْنِ. وقد مكثتُ بمكةَ ما مكثتُ، لم‌ْاُومَرْ بقِتالٍ. ثمّ أمَرَنيَ اللهُ بِالْقتالِ لأنّهُ لايُعرِّفُ الدّينَ إلاّ بي، و لاَالشّرايعَ و لاَالسُّننَ و الأحكامَ و الحدودَ و الحلالَ و الحرامَ. و إنّ النّاسَ يَدَعُون بعدي ما أمَرَهُمُ اللهُ بِهِ و ما أَمَرْتُهُمْ فيكَ مِنْ وِلايَتِكَ و ما أَظْهَرْتُ مِنْ حُجَّتِك، متعمِّدينَ غيْرَ جاهلين، ولا‌اشْتُبِهَ عَلَيْهم فيه، ولاسيّما لماّ أَتَوْك قبلَ مخالفة ما أنزل اللهُ فيكَ2. فإنْ وجدْتَ أعواناً عَلَيْهم فَجاهِدْهُمْ، وَ إِنْ لم تجِدْ أعواناً فاكْفُفْ يَدَكَ وَاحقِنْ دَمَكَ. فَإِنَكَ إِنْ نابَذْتَهُمْ قَتَلُوكَ. و إِنْ تَبَعُوكَ و أَطاعُوكَ فاحْمِلْهم عَلَي الحقِّ، و إلاّ فَدَعْ. و إِنِ اسْتجابُوا لَكَ و نابَذُوكَ فَنابِذْهُمْ و جاهِدْهُمْ‌، و إِنْ لم‌تجِدْ أعواناً فَكُفَّ يَدَكَ و احْقِنْ دَمَكَ. وَاعْلم أنّك إنْ دعَوْتَهُمْ لم‌ْيَستَجيبُوا لَكَ. فلاتَدَعَنَّ أنْ تَجْعَلَ الحجّةَ عليهم. إنّكَ يا أخي لسْتَ مِثْلي‌، إنّي قدْ أقَمْتُ حُجّتُكُ وأظْهَرتُ لهُمْ ما أنْزَلَ اللهُ فيكَ. و إنّه لم‌يُعلَمْ أنّي رسول‌الله و أنّ حقّي و طاعتي واجبانِ حتّي أظهرتُ لَكَ. فإنّي كُنْتُ قَدْ أظْهَرْتُ حُجّتَكَ وقُمتُ بأَمرِكَ. فَإِنْ سَكَتَّ عَنْهم لم‌ْتأثَم. و إنْ حَكَمْتَ و دَعَوْتَ لم‌تأثَم. غَيْرَ أنّي أُحِبُّ أَنْ تَدْعُوهُمْ و إِنْ لم‌ْيَسْتَجيبُوا لَكَ و لم‌ْيَقْبلُوا مِنْكَ. و يَتَظاهَرُ عَلَيْكَ ظلمَةُ قريشٍ. فإنّي أخافُ عَلَيْك إنْ ناهَضْتَ الْقَوْمَ و نابَذْتَهُم و جاهَدْتَهم مِنْ غيْرِ أن‌ْيَكونَ مَعَكَ فِيَةٌ أَعْوانٌ تَقْويٰ بِهِم، أَنْ يَقْتُلوكَ، فَيُطفأُ نورُ اللهِ و لا‌يُعبَد‌ُاللهُ في الأرض‌. والتّقيّةُ مِنْ دينِ الله و لا‌دينَ لِمَنْ لاتقيّةَ له‌... وَ أنْتَ مِنّي بمنزلةِ هارونَ مِنْ موسي. وَلَكَ بهارونَ أسوةٌ حسنةٌ، إِذِ استَضْعَفَهُ أهلُهُ و تَظاهَرُوا عَلَيْهِ وكادُوا أنْ يَقْتُلُوهُ. فاصْبِرْ لِظُلمِ قرَيْشٍ إيّاكَ، وتظاهُرِهِم عَلَيْكَ، فَإِنّها ضَغايِنُ في صدورِ قومٍ، أحقادِ بدرٍ وتُراثِ أُحُدٍ. و إِنّ موسي أَمَرَ هارونَ حينَ اسْتخْلَفَهُ في قَومِهِ، إِنْ ضَلّوا فَوَجَدَ أَعْواناً أَنْ يجاهِدَهُمْ بِهِم، و إنْ لم‌يجِدْ أعواناً أنْ يَكُفَّ يَدَهُ ويحقِنَ دَمَهُ ولايفَرّقَ بَيْنَهُم. فافعَلْ أَنْتَ كذلك. إنْ وجدتَ عليهم أعواناً فجاهِدْهُم، و إن لم‌تجدْ أعواناً فاكْفُفُ يَدَكَ واحقِنْ دمَكَ. فإنّكَ إنْ نابذْتَهُمْ قَتَلُوك. و إنْ تَبعوكَ و أطاعوكَ فَاحْمِلْهُم عَلَي الحقّ واعْلمْ أنَّكَ إن لم‌ْتكُفّ يَدَكَ وتحقِنْ دَمَكَ إذا لم‌تجدْ أعواناً، أتخوّفُ عَلَيْكَ أنْ يَرجعَ النّاسُ إلي عبادةِ الأصْنامِ وَالجُحُودِ بأنّي رسولُ‌الله. فاستظهِرِ الحجّةَ عَليهِم وَادْعُهُم لِيَهْلِكَ النّاصبونَ لَكَ والباغونَ عَلَيْكَ و يَسْلِمَ الْعامّةُ و الخاصّةُ. فإذا وجَدْتَ يوماً أعواناً عَليٰ إقامةِ الكتابِ و السّنّةِ فَقاتِلْ عَليٰ تأويلِ الْقُرآنِ كَما قاتَلْتُ عليٰ تَنزيلِهِ، فَإنّما يَهلِكُ مِنَ الامّةِ مَن نَصَبَ نفسَهُ لَكَ أو لأحدٍ مِنْ أَوصيايِكَ بِالعَداوةِ،...3».
«اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام در پاسخ به معاويه، اين نامه را نوشت: بسم‌الله الرّحمن الرّحيم، امّا بعد،... پيامبر ‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله به من فرمود: "اي برادرم، تو مانند من نيستي. زيرا خداوند به من دستور داد تا حقّ را آشكار كنم. و به من خبر داد كه مرا از شر مردم حفظ مي‌كند. و به من دستور داد كه جهاد كنم، اگرچه تنها باشم. لذا فرمود:"در راه خدا جهاد كن و [در امر جهاد] تنها بر نفس خويش مكلَّفي". و فرمود:"مومنين را بر جنگ ترغيب كن". پس من و تو دو مجاهد بوديم. آن مدّتي كه در مكّه بودم مأمور به جنگ نشدم، سپس خداوند دستور جنگ به من داد. زيرا خداوند، دين، شرايع، سنّتها،‌ احكام، حدود، و حلال و حرام را جز به‌وسيلة من معرّفي نمي‌كند. و پس از من، مردم آنچه را كه خداوند به آن مأمورشان نموده، و آنچه را كه من دربارة ولايت تو به آنان دستور داده‌ام، و حجّتهايي را كه در بارة تو آشكار ساخته‌ام، عمداً و از روي علم و آگاهي، رها مي‌كنند. بي‌آنكه امري در اين باره بر آنان مشتبه شود، مخصوصاً وقتي پيش از مخالفتشان با آيه‌اي كه خداوند در مورد تو نازل كرد، نزد تو آمدند4.
پس اگر ياراني عليه آنان يافتي، با آنان جهاد كن. و اگر ياوري نيافتي، دست نگه‌دار و خون خود را حفظ نما. زيرا اگر بر آنان يورش كني، تو را مي‌كشند. و اگر [زمامداران] به دنبالت آمدند و از تو اطاعت كردند، آنان را به راه حق رهنمون باش، و گرنه، رهايشان كن5. و اگر [در طول اين مدّت] مردم به نداي تو پاسخ مثبت دادند، چنانچه زمامداران هم با تو به جنگ برخاستند، بر آنان يورش كن و با ايشان جهاد نما. امّا اگر هيچ ياوري نيافتي، دست از جنگ بازدار و خون خود را حفظ كن. و [البتّه] بدان كه اگر ايشان را بخواني تو را اجابت نخواهند كرد. ولي با اين حال، اين كار را ترك نكن، تا حجّت را بر آنان تمام كني.
اي برادرم، تو مانند من نيستي، ‌از اين جهت كه من حجّت تو را اقامه كردم، و آنچه خداوند دربارة‌ تو نازل كرد، آشكار نمودم. و پيامبري ‌من براي خدا، و وجوب حقّ و اطاعت من، دانسته نشد مگر امر تو را آشكار نمودم. [امّا تو] پس من حجّت تو را آشكار، و امر تو را اقامه نموده‌ام. بنا بر اين، اگر سكوت كني و [حقّت را يادآور نشوي] گناه نكرده‌اي و اگر حكم كني و به خود فرا بخواني هم گناه نكرده‌اي. ولي من دوست دارم كه آنها را دعوت كني. اگر چه تو را اجابت نكنند و از تو نپذيرند.
و ستمكاران قريش عليه تو متّحد مي‌‌شوند، اگر قيام كني و عليه آنها اعلام جنگ نمايي و بدون آنكه گروهي كمك و همراهت باشند كه بوسيلة آنان نيرومند شوي، جهاد نمايي، مي‌ترسم تو را بكشند، و در نتيجه، نور خداوند خاموش شود و خداوند در زمين عبادت نشود. تقيّه و خويش‌‌نگهداري، جزء دين خداست و هر كه تقيّه ندارد، دين ندارد.....
و تو براي من مانند هارون براي موسي هستي. براي تو هارون الگوي نيكويي است. آن هنگام كه قومش او را تنها گذاردند و عليه او متّحد شدند و نزديك بود او را بكشند. پس در برابر ستم قريش و هماهنگ شدنشان عليه تو،‌ شكيبايي پيشه كن،‌ كه اينها دشمني گروهي است كه از كينه‌هاي بَدر و خونخواهي اُحُد فراهم گشته است. موسي هنگامي كه هارون را جانشين خود در قومش قرار داد، به او دستور داد كه اگر گمراه شدند و ياراني پيدا كرد به وسيلة آنان با گمراهان جهاد كند و اگر كمكي نيافت دست نگه‌دارد و خون خود را حفظ كند و بين آنها تفرقه نيندازد. تو نيز چنين كن، اگر عليه ايشان ياراني يافتي، با آنها جهاد كن و اگر ياوري نيافتي، دست نگه‌دار و خون خود را حفظ نما. زيرا اگر مخالفت كني تو را مي‌كشند. ولي اگر به دنبالت آمدند، و از تو پيروي و اطاعت نمودند، آنان را به راه حق رهنمون باش. و بدان كه در صورت نداشتن يار و ياور، اگر دست نگه‌نداري و خون خود را حفظ نكني، مي‌ترسم كه مردم به پرستش بتها برگردند و پيامبري مرا انكار كنند. پس حجّت و برهان را بر مردم ظاهر كن و ايشان را دعوت نما، تا آنانكه دشمني تو را در دل دارند و آنان كه عليه تو قيام مي‌كنند هلاك شوند و عموم مردم [كه دشمني تو را در دل ندارند] و خواصّ دوستانت سلامت بمانند. پس اگر روزي ياراني براي برپا داشتن كتاب و سنّت يافتي، بر اساس تأويل قرآن بجنگ، همانطور كه من بر اساس تنزيل آن جنگيدم. همانا از اين امّت كسي هلاك مي‌شود كه مقابل تو يا يكي از جانشينانت براي خود مقامي ادعا كند و عَلَم دشمني برافرازد و عداوت نشان دهد و...». نكات قابل توجه: الف: با توجّه به تصريحاتي كه در اين روايت است، آنچه بر اساس روايات پيشين گفتيم، محرز و مسجّل مي‌شود. و آن اينكه: نجنگيدن اميرالمؤمنين صرفاً به خاطر حفظ جان مقدّس آن حضرت، و به سفارش پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله بوده و بويي از اتّحاد و همراهي و همكاري با آن قوم مرتد ندارد. و اگر هم امام عليه‌السلام، در مدّت زمامداري غاصبان، مردم و زمامداران را به راه حق رهنمون مي‌شد، صرفاً به جهت امر و سفارش پيامبر صلي‌الله عليه و آله بود كه به آن حضرت فرمود: «اگر به دنبال تو آمدند و از تو اطاعت كردند، آنان را بر سبيل حق رهنمون باش، وگرنه رهايشان كن».
ب: پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله در اين فرمايش، بر اين نكته تصريح دارد كه اگر اميرالمؤمنين عليه‌السلام با نداشتن ياور، اقدام به جهاد كند، شهادتش قطعي است، و نور خدا خاموش، و خداوند بر سطح زمين هرگز عبادت نخواهد شد. و در چنين شرايطي، به خاطر حفظ جان آن حضرت، خدا به او اذن جهاد نداده است. برخلاف پيامبر، كه مأمور است تا امر خداوند را آشكار و اعلام كند، اگرچه به تنهايي با دشمن بجنگد. زيرا خداوند، براي حفظ او از دست مردم، تضمين داده است. در نتيجه اميرالمؤمنين هيچ جوازي براي مقابله و جنگ با دشمن در صورت تنهايي ندارد. زيرا تضمين الهي براي زنده ماندنش در اين صورت، وجود ندارد. و ارادة خداوند بر آن تعلّق گرفته است، كه اميرالمؤمنين را اينگونه محافظت كند. لذا پيامبر به اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: «تو مانند من نيستي...».
ج‌: اگرچه ارتداد مردم، پس از رحلت پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله به روايات، و ادلّة مختلف، محرز و ثابت است، امّا در اين فرمايش، با تصريح پيامبر، آشكارتر نيز مي‌شود. زيرا پيامبر‌‌ صلي‌الله عليه و آله ضمن اعلام اتمام حجّت خود نسبت به آن قوم، مي‌فرمايد: «مردم از روي علم و عمد و بدون اينكه اشتباهي در بين باشد، فرمان خدا و فرمان من در بارة ولايت تو، و تمام حجّتهايي كه من در بارة تو اظهار كردم را، رها خواهند كرد». اين تصريح، مخصوصاً وقتي كه با دستور جنگ و جهاد به امام عليه‌السلام در صورت داشتن ياور، توأم باشد، جايي براي شك در ارتداد بيعت‌كنندگان با ابوبكر، باقي نمي‌گذارد.
د: مفهوم تفرقه كه در روايات ديگري نيز وارد شده، در اين روايت كاملاً روشن و واضح است. در اين روايت، تفرقه را به معني جدايي از امام حقّ در اثر فقدان و قتل امام، و بازگشت مردم به جاهليّت و بت‌پرستي و انكار پيامبر مي‌داند. نه چيز ديگر. و اگر تفرقه به معني تشتت بين انسانها باشد، بايد بگوييم هم پيامبر صلي‌الله عليه و آله و هم علي‌ عليه‌السلام عامل تفرقه بوده‌اند! زيرا پيامبر، به عماربن ياسر چنين فرمود:
«تقتُلُك الفيةُ الباغيةُ، و أنتَ معَ الحقِّ و الحقُّ معَكَ‌. يا عمّار، إذا رأَيْتَ عليّاً سلَكَ وادياً، و سلكَ النّاسُ وادياً غيرَهُ‌، فاسْلُكْ مَعَ عليٍّ عليه‌السلام و دَعِ النّاسَ. اِنَّه لن‌ْيُدْليَكَ في رديً ولن‌ْيخرجَكَ مِنَ الهُدي...6».
ابوايوب انصاري مي‌گويد: از پيامبر خدا صلي‌الله عليه و آله شنيدم كه به عمّار بن ياسر مي‌فرمود:
«تو را گروه ستم‌پيشه و تجاوزگر مي‌كشند، در حالي‌كه تو با حقّي و حق با توست. اي عمّار، اگر ديدي علي عليه‌السلام به سويي مي‌رود و همگي مردم به سوي ديگر مي‌روند، پس تو با علي عليه‌السلام باش و مردم را رها كن،‌ زيرا علي تو را به هلاكت نمي‌اندازد، و از هدايت خارج نمي‌سازد...».
و به علي عليه‌السلام چنين سفارش كرد: «اگر ياور يافتي با آنان بجنگ». وعلي هم براي يافتن ياور اقدام كرد تا بجنگد ولي كسي نيافت، و فرمود اگر ياور داشتم مي‌جنگيدم. و در زمان حكومتش نيز در جنگ جمل و صفين و نهروان، با همانهايي جنگيد، كه در زمان ابوبكر و عمر و عثمان از جنگ با آنها خودداري كرده بود. آيا سفارش پيامبر صلي‌الله عليه و آله به علي عليه‌السلام و عمار، و كردار علي عليه‌السلام و عمّار، تفرقه‌انگيز بود يا عين وحدت؟ آيا امر نمودن به عمّار براي رفتن به سمت علي، سفارش به وحدت است يا تفرقه؟ و اگر خودداري علي عليه‌السلام از جنگ در زمان اين سه زمامدار، به خاطر حفظ وحدت مسلمين و جلوگيري از تشتّت آنان بود، در جريان جنگ جمل و صفّين و نهروان نيز بايد كوتاه مي‌آمد و حكومت را واگذار مي‌كرد و از جنگ با آنان خودداري مي‌نمود، تا بين امّت، تفرقه نيفتد. پس چرا جنگيد؟ آيا با جنگيدنش، تفرقه ايجاد كرد؟
به دليل حبل المتين بودن امير مؤمنان است كه در اين روايت نيز مانند ساير روايات، تفرقة امّت، و بازگشت به جاهليّت و بت‌پرستي، و انكار پيامبري حضرت ختمي‌مرتبت صلي‌الله عليه و آله، متفرّع بر كشته شدن امام است، نه متفرّع بر جنگيدن امام. و جز نبودن يار و همراه، نه تنها هيچ مانع ديگري براي جنگيدن آن حضرت وجود نداشته بلكه پيامبر اكرم، دستور جهاد و جنگ را نيز به آن حضرت فرموده‌اند، و سخني از اسلاميّت زمامداران، و اتّحاد امام با آنان در بين نيست.
با توجّه به آنچه گفته شد، و رواياتي كه از نظر شما گذشت، مسايل زير روشن شد:
* نسبت امام در دين خدا چه نسبتي‌است؟
* وحدت مطلوب خدا چيست؟
* با توجّه به رواياتي كه گذشت، تفرقه‌اي كه در كلام امام‌ عليه‌السلام مورد نظر است، به چه معناست؟
* آيا سقيفه تبلور وحدت بود يا تفرقه؟
* آيا بيعت امام‌ عليه‌السلام با ابوبكر، اختياري بود يا اجباري؟
* سكوت امام‌ عليه‌السلام در مقابل زمامداران تفرقه‌افكن و بانيان سقيفه، آيا به خاطر حفظ وحدت ميان او و ابوبكر و يارانش بود يا حفظ جان خويش، كه در صورت شهيد شدن، اثري از دين و خدا و پيامبر و عبادت بر روي زمين باقي نمي‌ماند و مردم به بت‌پرستي روي آورده، و به گروههاي مختلف، متفرّق مي‌شدند؟ در اين قسمت از بحث، به بررسي چند روايت مي‌پردازيم، كه دستاويز برخي ساده‌انديشان و يا مغرضان قرار گرفته و بي‌آنكه با ساير روايات ملاحظه شود، از آنها براي اثبات نظريّة وحدت اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام با مرتدّان، استفاده شده و با استناد به آنها، بيعت اميرالمؤمنين عليه‌السلام را براي جلوگيري از تفرقة فعلي امّت به معناي مصطلح روز پنداشته‌اند. پي‌نوشت:
1ـ در آيه به جاي"جاهِد"كلمة"فقاتِل"است. 2ـ در بحار، ج33، ص153: «غير جاهلين، مخالفةً لما انزل الله فيك» وارد شده است. 3ـ ‌"كتاب سليم بن قيس"‌، ص301 تا305. اين خبر گرچه با اين تفصيل و لفظ در كتب روايي ديگر نيامده است،‌ امّا اخبار مؤيّد اجزاي آن، هم در روايات قبل ملاحظه شد و هم بصورت مجزّا، مفاهيم آن در احاديث شيعيان و پيروان سقيفه وارد شده است. مثلاً قسمت زيادي از ابتداي اين خبر و علّت نوشتن نامه به معاويه در"غيبت نعماني"ص68 با سند ديگري از سليم نقل شده است. يا در"خصال شيخ صدوق"، ص‌462 علت سكوت حضرت را اينگونه مي‌يابيم:"أني ذكرت قول رسول الله‌صلي‌الله عليه و آله: يا علي إنّ القوم نقضوا أمرك واستبدوا بها دونك، وعصوني فيك، فعليك بالصّبر حتّي ينزل الامر‌، ألا وإنهم سيغدرون بك لا محالة فلاتجعل لهم سبيلاً إلي إذلالك وسفك دمك، فإنّ الامّة ستغدر بك بعدي. كذلك أخبرني جبرييل عليه‌السلام عن ربّي تبارك وتعالي"كه همان مفهوم خبر ما مي‌باشد. خبر"إن الأمّة ستغدر بك"را در شرح ابن ابي‌الحديد، ج4 ص107، و كنز العمّال، ج15، ص156 و بحار، ج28، ص45 تا 65 از أمالي شيخ و عيون و إرشاد شيخ مفيد مي‌توانيد بيابيد. يا خبر"اتق الضّغاين الّتي لك في صدور من لا يظهرها إلا بعد موتي، را، در بحار، ج28، ص45 از أمالي شيخ، و در ج44، ص75 از احتجاج، و در ج36، ص218 از أمالي ملاحظه كنيد. و خبر"‌إذا متُّ ظهرت لك ضغاينٌ في صدور قوم، يتمالؤن عليك ويمنعونك حقّك"را در بحار، ج‌‌28، ص50 از عيون، و در ج‌37‌، ص192 از الطّرايف، و درج22، ص536 از كفايه، و در ج‌‌26، ص350 از كتاب"المحتضر تأليف حسن‌بن سليمان"و در كفاية الأثر، ص‌102 و 124 مي‌توانيد بيابيد. و خبر"يا علي إنك ستبتلي بعدي فلا تقاتلنّ"را در ينابيع المودّه، ص182. و خبر"‌‌قال لي رسول‌الله‌‌صلي‌الله عليه و آله: إن اجتمعوا عليك فاصنع ما أمرتك‌، وإلاّ فالصق كلكلك بالارض‌، فلمّا تفرّقوا عنّي جررت علي المكروه ذيلي‌، وأغضيت علي القذي جفني، والصقت بالارض كلكلي‌"را در "شرح نهج البلاغة"‌،"ابن أبي‌الحديد"‌، ج20‌، ص326 بيابيد. اينها غير از قطعات ديگري از ادامة خبر دربارة وقايع ظهور و امثال آن مي‌باشد كه در اخبار ديگر شبيه يا عين الفاظ آن آمده است و نشان از صحّت انتساب آن به امام عليه‌السلام دارد. 4ـ ظاهراً اشاره به آية «انّما وليّكم الله...»، و يا آية «يا ايّهاالرّسول بلّغ ما انزل اليك...» است. يعني مخصوصا به خاطر آمدنشان نزد تو، و بيعتشان با تو، و تبريكشان به تو در روز غدير، كه هنوز با آية ولايت و آية تبليغ، مخالفت نكرده بودند، جايي براي اشتباه باقي نمي‌ماند. 5ـ در برخي نسخ آمده: «و الاّ فادع النّاس، فان استجابوا لك و وازروك فنابذهم و جاهدهم». يعني اگر زمامداران در طول مدّت زمامداري از تو تبعيّت و اطاعت نكردند، [مجدّدا] مردم را به ياري بخوان. اگر پاسخت دادند و تو را ياري نمودند، بر زمامداران يورش كرده و با آنان جهاد كن. ولي اگر مردم پاسخ مثبت ندادند، رهايشان كن. 6ـ"مناقب خوارزمي"،‌ ص105: وأخبرنا شهردار هذا اجازةً، أخبرنا أبوالفتح عبدوس‌بن عبدالله‌بن عبدوس الهمداني كتابةً‌، حدّثنا الشّيخ أبومنصور محمّدبن عيسي‌بن عبد العزيز‌، حدّثنا الحافظ أبو‌الحسن عليّ بن مهدي الدّارقطني‌، حدّثنا أحمدبن محمّدبن أبي‌بكر‌، حدّثنا أحمدبن عبد‌الله‌بن يزيد السّمان‌، حدّثنا محمّدبن معلّي‌بن عبد‌الرّحمان‌، حدثنا شريك‌، عن سليمان‌، عن الاعمش‌، عن إبراهيم‌، عن علقمة والاسود قالا‌: سمعنا أبا‌أيوب الانصاري يقول‌:...."
پس از بلواي سقيفه، حكومت ابوبكر مستقر شد. حكومتي كه وحدت الهي مسلمانان را در هم شكست و به وحدت بر ارتداد، و تفرقه از راه حقّ، مبدّل ساخت. حكومتي كه در آن، علويان مورد ظلم و بي‌اعتنايي قرار مي‌گرفتند، و اميرالمؤمنين علي‌ عليه‌السلام چشم را بر خار فرو مي‌بست و آب دهان را بر استخوان گلوگير فرو مي‌برد. زيرا او مأمور به صبر بود. و دوستان و شيعيانش كه سالها مورد عنايت پيامبر اكرم‌ عليه‌السلام و در جنگ و صلح، در خدمت آن حضرت بودند، صرفاً به خاطر استوار ماندن بر دوستي و بيعت خود با امير مؤمنان، و سرسپردن به فرمان پيامبر عظيم الشّأن اسلام، بايد تبعيد و رانده مي‌شدند. حكومتي كه اگر علويان، از دادن زكات به او خودداري مي‌كردند، به عنوان مرتد بايد تحت عنوان جنگهاي ردّه و نبرد با مرتدّان، كشته مي‌شدند. حكومتي كه بر سر زكات و يا حتي بر سر يك شتر زكات، خونهاي زيادي از مسلمانان و مخصوصاً علويان را بر زمين ريخت! و خدمتگزاران و دروغپردازانش، اين كشتارها را تحت عنوان نبرد با مرتدّان ثبت نمودند. همانگونه كه عمر، اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام را محارب خواند و به جرم محاربه، مي‌خواست در مسجد پيامبر او را به قتل برساند! حكومتي كه با قدرت شمشير، دست به دست گشت تا به عثمان رسيد. پس از عثمان، زماني به دست اميرالمؤمنين علي‌ عليه‌السلام سپرده شد، كه بدعتها، سراسر دين را فرا گرفته بود، و دين خدا، به پوستيني وارونه تبديل شده بود، و از اسلام جز اسمي و از قرآن جز رسم و قرايتي باقي نمانده بود. و جان مردم به لب رسيده بود. و اين تنها بخشي از كيفر آن مردم بود، كه بيعت خدايي خود را با علي شكستند.
و امروز، ساده‌دلان و خوش‌بينان و سطحي‌نگران، از يك سو، و خوش‌رقصان و پلشتان و جُعَلهاي اطراف جُعَل از سوي ديگر، آن بيعتي كه وصفش گذشت را، نشانة صحّه گذاردن بر حكومت ابوبكر، و پذيرفتن خلافت او، توسّط امير مؤمنان علي‌ عليه‌السلام معرّفي كرده، و بيست و پنج سال سكوت آن حضرت كه به خار در چشم و استخوان در گلو از آن ياد مي‌كند را به عنوان همكاريهاي بي‌شايبة آن حضرت با حاكمان، براي حفظ وحدت امّت اسلام وانمود مي‌كنند! امّا از خودداري آن حضرت از بيعت، و چهار شب به همراه زن و فرزندش به در خانة تك‌تك مهاجر و انصار رفتن وآنان را براي جنگ با حكومت ابوبكر، به ياري طلبيدن و اتمام حجّت با آنان، و هجوم كافران به خانة علي و آتش زدن خانة وحي، و شكستن پهلوي دختر پيامبر، و قلم نمودن بازوي او، و شهيد كردن محسنش، و ريسمان به گردن علي انداختن و او را كشان‌كشان به مسجد بردن، و با تهديد به قتل و در زير شمشير آخته و مملوّ از كينه از او بيعت گرفتن، و احتجاجات و اعتراضات اميرالمؤمنين با آن قوم مرتدّ، و... سخني به ميان نمي‌آورند! لابد وقتي چنين بيعتي را مظهر وحدت مي‌شمارند، اين ظلمها و وحشيگريها را نيز شوخيهاي برادرانه تلقّي مي‌كنند! چگونه مي‌توان نظريّة سخيف"وحدت‌آفريني بيعت و سكوت امام عليه‌السلام"را با فريادها و احتجاجها و اتمام حجّتها و مقابله‌هاي او، و با هجوم به خانة او و آنچه گفته شد و گفته نشد، جمع كرد؟! و چگونه مي‌توان تصوّر نمود كه اميرالمؤمنين علي‌ عليه‌السلام كه داراي عصمت مطلق و ولايت الهيّه بوده، و خليفة خدا بر روي زمين و جانشين برحقّ پيامبر او، و امين پروردگار وحافظ دين اوست، بر كفر كافران و ارتداد مرتدّان، با آنان متّحد شد؟! و چگونه مي‌توان تصوّر كرد كه اميرالمؤمنين، بر بدعتها و خيانتها و نقض بيعت غدير و فراموشي رسالت و همة تلاشها و زحمات پيامبر، به همراه مردم با حاكمان زورگير، بيعت نمود، و عمل آنان را امضا فرمود و با آنان همكاري كرد؟! حاشا و كلاّ.
براي اين‌كه عمق سستي و سخافت نظريّة وحدت اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام با زمامداران، بيشتر روشن شود، به چند روايت توجّه فرماييد: 1 ـ عن ابن عباس قال: ذكرت الخلافة عند أميرالمؤمنين عليّ بن ابي‌طالب عليه‌السلام فقال:
«‌أمٰا وَاللهِ لَقَدْ تَقَمَّصَها‌ابن ابي‌‌قُحافَة أخو تَيْم. وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ محَلِّي مِنهَا محَلُّ القُطْبِ مِنَ الرَّحيٰ، يَنْحَدِرُ عَنّي السَّيْلُ وَلاَ يَرْقَيٰ إِلَيَّ الطَّيْرُ. فَسَدَلْتُ دُونَها ثَوْباً، وَطَوَيْتُ عَنْها كَشْحاً، وَطَفِقْتُ أَرْتَأِي بَيْنَ أَنْ أصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَليٰ طَخْيَةٍ عَمْيٰاءَ يَشيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ، وَ يَهْرَمُ فِيهَا الكَبِيرُ، وَ يَكْدَحُ فيهٰا مُؤْمِنٌ، حَتي يَلقيٰ رَبَّه. فَرَأيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَليٰ هٰاتٰا أَحْجيٰ. فَصَبَرْتُ وَ‌في الْعَيْنِ قَذيً، وَ فِي الْحَلْقِ شَجيً، أَرَي تُراثِي نَهْباً1».
ابن عباس گفت: نزد اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام از خلافت ياد شد. آن حضرت فرمود:
«آگاه باشيد به‌خدا سوگند، فرزند ابي‌قحافه از قبيلة‌ تَيم، پيراهن خلافت را پوشيد، در حالي كه مي‌دانست كه جايگاه من نسبت به آن، چون جايگاه محور به سنگ آسياب است. سيل از من فرو ‌ريزد، و پرنده به بلنداي من نرسد. تن از جامة خلافت سبك كردم و پهلو از جايگاهش تهي نمودم. مي‌انديشيدم كه آيا با دستي شكسته بپا خيزم يا بر فضايي تاريك و كور صبر كنم، كه كودكان در آن پير مي‌گردند و سالخوردگان، فرسوده و فرتوت مي‌شوند، و مؤمن در آن مشقّت مي‌بيند و سختي مي‌كشد تا به ملاقات پروردگارش نايل شود. ديدم كه صبر بر آن، سزاوارتر است. پس در حالي كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتم بردباري پيشه كردم و مي‌ديدم كه ميراثم را به غارت مي‌برند». نكات قابل توجّه: الف: امام عليه‌السلام بر اين نكته تصريح مي‌كند، و بر آن سوگند ياد مي‌كند، كه دست درازي ابوبكر به خلافت، در حالي بود كه به برتري و اولويّت من براي خلافت، علم و آگاهي كامل داشت. و بديهي است كه آگاهي ابوبكر نسبت به اولويّت علي عليه‌السلام به خلافت، علاوه بر مقايسة شخصيّت خود با آن حضرت، از زمان حيات پيامبر و تصريحات پيامبر و بيعت همة مردم از جمله ابوبكر و عمر و عثمان با علي عليه‌السلام در موقعيّتهاي مختلف و مخصوصاً در روز غدير، براي او حاصل شده بود. اگر ابوبكر چنين علم و يقيني نداشت، اميرالمؤمنين نسبت به آگاهي او چيزي نمي‌فرمود و سوگند ياد نمي‌كرد. با وجود چنين علم و يقيني در وجود ابوبكر، بديهي است كه مخالفتش با اميرالمؤمنين عليه‌السلام، مخالفت صريح با خدا و پيامبر اوست. و اين مخالفت، نمايانگر نفاق باطني، و ايمان ظاهري و سطحي او نسبت به خدا و پيامبر است.
ب: اميرالمؤمنين عليه‌السلام دوران كناره گيري خود از خلافت، و زمامداري ابوبكر و حاكمان پس از او را، به «دوران تاريكي كور» تعبير مي‌كند، كه كودك‌را پير كرده و سالخورده‌را از پاي مي‌اندازد، و مؤمن در آن روزگار بسيار سختي مي‌بيند.
آيا مي‌توان دوراني كه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام آن را اينچنين توصيف مي‌كند، به دوران حكومت اسلام، و آن حكومت را حكومت اسلامي ناميد؟!
چرا آن دوران، تاريك و كور است؟!
چرا آن دوران، كودكان را پير مي‌كند؟!
و چرا سالخوردگان را فرسوده كرده و از پاي درمي‌آورد؟!
آيا چنين دوراني، بويي از حاكميّت سنّت پيامبر بر مردم دارد؟!
ج: امام عليه‌السلام نداشتن ياور را به قطع بودن دست خويش تعبير مي‌كند. و انديشه‌اش را اين‌گونه به تصوير مي‌كشد كه: از يك سو براي مقابله با غاصبان، ياوري ندارد و دستش بريده است، و از سوي ديگر صبر و خاموشي و سكوتش، سكوت بر تاريكي كور است. او مي‌داند كه اگر به تنهايي به جنگ برخيزد، خود و خانواده‌ و فرزندانش، همگي كشته خواهند شد. و اثري از عترت پيامبر بر زمين باقي نخواهد ماند. پيامبر نيز خطرات جنگ در صورت نداشتن ياور را به او گوشزد كرده، و او را در فقدان يار و ‌ياور، به سكوت، مأمور ساخته بود. پس نجنگيدنش با آن گروه، به دليل نداشتن ياور است و بس. نه به خاطر رعايت اتّحاد امّتي از خدا برگشته، بر سر ارتداد و بيعتي نامشروع و به‌وجود آوردن تاريكي كور. زيرا اگر مي‌جنگيد، منافقاني كه براي گرفتن بيعتي ظالمانه، از سوزاندن خانة وحي، و آن تهاجم وحشيانه به فرزندان پيامبر، پروايي نداشتند، آيا در صورت قيام مسلّحانة اميرالمؤمنين، از ريختن خون خاندان پيامبر، باكي داشتند؟ و شمشير بدستاني كه اطراف آن حضرت را محاصره كرده، و رييسشان عمر با شمشير برهنه بالاي سر وليّ خدا ايستاده و در كمال بي‌حيايي، او را محارب مي‌خواند، و به همين جرم، او را تهديد به قتل مي‌كند، آيا از كشتن علي و خانوادة او، پروايي داشتند؟ اينجاست كه علي عليه‌السلام به مقتضاي عصمتش مي‌فرمايد: صبر بر تاريكي كور را سزاوارتر از جنگ در بي‌ياوري ديدم.
د: آنچه كه در كلام برخي نويسندگان ناآگاه و يا مغرض، به نام همراهي و همكاري امام با حكومت ابوبكر و عمر و عثمان، به خاطر حفظ وحدت مسلمين نام گرفته است، در فرمايش امام، به تحمّل از سر ناچاري و بي‌ياوري، و به"خار در چشم و استخوان در گلو"تعبير شده است. و معنايش اين است كه اگر امام ياور داشت، با آنان مي‌جنگيد. همانگونه كه بارها به اين امر، تصريح كرده است. 2ـ كتب أميرالمؤمنين عليه‌السلام كتاباً بعد منصرفه من النّهروان، و أمر أن يُقرأ علَي النّاس، و هو طويل و فيه:
«وَ قَدْ كانَ رَسُولُ اللهِ‌‌ صلي‌الله عليه و آله عَهِدَ إليَّ عهْداً فقالَ: يابنَ أَبي‌طالبٍ لكَ ولاءُ أُمَّتِي، فَإِن وَلُّوكَ فِي عَافيةٍ وَ أجمَعُوا عليكَ بِالرِّضا فَقُم بأَمْرِهِم، وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَيكَ فَدَعْهُم وَ مَا هُم فِيهِ فإنَّ اللهَ سيَجْعَلُ لكَ مخَرجاً. فَنَظرتُ فَإِذا لَيسَ لِي رافدٌ، و لا مَعِيَ مُساعِدٌ، إلاّ أَهلُ بَيتي، فَظَننتُ بِهم عَنِ الهَلاكِ2. وَ لَو كانَ لِي بعدَ رَسُولِ اللهِ‌ صلي‌الله عليه و آله عَمِّي حمزةُ و أَخي جعفرٌ، لم أُبايِع كُرهاً و لكِنَّنِي بُلِيتُ بِرَجُلَينِ حَديثَيْ عَهدٍ بِالاسلامِ، العَبّاسِ و عَقيلٍ. فَظَنَنتُ بأهل بيتي عَنِ الهَلاكِ فأَغضَيتُ عَينِي عَلَي القَذي، و تجرَّعتُ رِيقِي عَلَي الشَّجا وصَبَرتُ عَليٰ أَمَرَّ مِن العَلْقَم و آلَمَ لِلْقَلْبِ مِن حَزِّ الشِّفارِ3».
اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام پس از بازگشت از جنگ نهروان، نامه‌اي نوشت، و دستور داد تا آن نامه را بر مردم بخوانند. آن نامه، نامه‌اي طولاني است. در آن نامه چنين آمده است:
«پيامبر خدا‌ صلي‌الله عليه و آله از من پيماني گرفت و فرمود: اي پسر ابوطالب! ولايت امّت من، از آن تو است. پس اگر با عافيت و سلامت، تورا والي خود گرداندند و همگان بر ولايت تو راضي بودند، امر ايشان را به‌دست بگير. ولي اگر اختلاف كردند، آنها را در آنچه هستند واگذار، كه همانا خداوند بزودي براي تو راهي خواهد گشود.
پس [از غصب خلافت] نگاه كردم و هيچ مددكار و ياوري را جز خانواده‌ام نيافتم. و ايشان را نيز در معرض كشته شدن ديدم. اگر پس از پيامبر خدا صلي‌الله عليه و آله عمويم حمزه و برادرم جعفر براي من مانده بودند، به زور و اجبار، بيعت نمي‌كردم. ولي من گرفتار دو مرد تازه مسلمان: عبّاس و عقيل بودم. و خانواده‌ام را در معرض كشته شدن ديدم. به ناچار چشم را بر خاري كه در آن بود بستم، و آب دهان را بر استخواني گلوگير فرو بردم، و بر امري صبر كردم كه از حنظل تلخ‌تر، و دردش در قلب، از درد كارد بيشتر بود». نكتة قابل توجّه: * هيچ‌كس، نسبت به پيمان خود، از خداوند وفادارتر نيست. او جلّ جلاله، هر پيماني با خلايق ببندد، تحقّق مي‌بخشد، و تخلّف در گفتارش راه ندارد. پيامبر و امام نيز كه خليفة خدا بر روي زمينند، پيمانشان پيمان خدايي است، و تخلّف در آن راه ندارد. و خواه پيمان در بين خودشان باشد، يا با شخصي ديگر پيمان ببندند، بر پيمان خويش، استوار خواهند ماند. و به هيچ قيمتي، تخلّف نخواهند كرد. بنا بر اين، در اين نامه، يكي از ادلّة تن دادن به بيعت اجباري در زير شمشير، و سكوت آن حضرت، در بي‌ياوري، پيمان ميان او و پيامبري است كه جز به وحي سخن نمي‌گويد، و پيمانش پيمان خداست. و بديهي است كه پيمان پيامبر با آن حضرت، به جهت حفظ جان او و اهل بيتش مي‌باشد، كه اگر كشته شوند، اثري از رنگ خدا در زمين باقي نمي‌ماند. و امامت، تا ابد منقرض مي‌شود. و تمام زحمات انبياء تا قيامت، بر باد مي‌رود. بنا بر اين، با ملاحظة پيمان پيامبر با آن حضرت، و با توجّه به تصريح امام عليه‌السلام، علّت اصلي نجنگيدن اميرالمؤمنين، با آن قوم مرتد، صرفا حفظ جان خود و اهل بيتش مي‌باشد و بس. به همين دليل است كه مي‌فرمايد، اگر پس از پيامبر عمويم حمزه و برادرم جعفر برايم باقي مي‌ماندند، زير بار بيعت اجباري نمي‌رفتم. و معني اين فرمايش اين است كه اگر آن دو بزرگوار زنده بودند، با شجاعتي كه در وجود آنان بود، در مقابل غاصبان، مي‌ايستادم و هرگز تن به بيعت اجباري و زمامداري آنان نمي‌دادم. ولي چون تنها مانده‌ام، بايد سكوت كنم. اگرچه سكوتم، مانند بستن چشم بر خار، و فروبردن آب دهان بر استخوان گلوگير است.
با بيان فوق از اميرالمؤمنين عليه‌السلام هر نوع تفسير ديگري براي بيعت و سكوت امام عليه‌السلام، اجتهاد در مقابل نصّ بوده، و انكار حقّي آشكار است. و آنان كه امام را نسبت به حكومت منافقان و دشمنانش راضي و متّحد معرّفي كرده‌اند، و عمل آن حضرت را به خاطر حفظ وحدت مسلمين مي‌دانند، جز به بيراهه نرفته و جز گزاف و خرافه نبافته‌اند. زيرا در اين فرمايش، نه تنها سخني از وحدت و همكاري و همياري به ميان نيامده است، بلكه سراسر آن، خشم و غضب، نسبت به زمامداران و اعوان و انصارشان، بوده، و سرشار از تأسّف به خاطر نداشتن ياور براي جنگيدن با آنان است. 3‌ ـ «خطب أميرالمؤمنين عليه‌السلام خُطبةً بالكوفة. فلمّا كان في آخر كلامِه قال: ألا و اني لأولي النّاسِ بالنّاسِ، و مازِلْتُ مظلوماً مُنذُ قُبِض رسولُ الله صلي‌الله عليه و آله. فقام إليه أشعثُ‌بنُ قيْس، فقال: يا امير‌المؤمنين لمْ‌تَخطُبْنا خُطبةً مُنذُ قَدِمتَ الْعِراق، الاّ و قلتَ:"والله انّي لأولَي النّاسِ بالنّاسِ، فما زِلْتُ مظلوماً مُنذُ قُبِضَ رسولُ اللهِ"و لَمّا ولّيٰ تيم و عَدي، اَلاّ ضرَبْتَ بسَيْفِكَ دونَ ظلامتِكَ؟ فقال أمير‌المؤمنين عليه‌السلام‌: يَابنَ الخمّارة، قد قُلتَ قولاً فاسمعْ مني: والله مامَنعَني مِن ذلك اِلاّ عهدُ أخي رسولِ‌‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله، أخبَرني و قال لي:"‌يا اباالحسن انّ الاُمّة ستغدرُ بكَ و تَنقِضُ عَهدي، و اِنّك مِنّي بمَنزلةِ هارونَ مِن موسي". فقلت: يارسولَ الله فما تَعْهدُ اليّ إذا كان ذلك كذلك؟ فقال: اِنْ وَجَدْتَ أعواناً فبادِرْ إلَيْهم وجاهِدْهُم، و انْ لمْ‌تجِدْ أعْواناً فكُفَّ يَدَكَ و احْقِنْ دَمَكَ حتّي تَلْحَقَ بي مظلوماً. فَلَمّا تُوُفّيَ رسولُ الله‌ صلي‌الله عليه و آله اشتغَلْتُ بِدَفْنِهِ، و الْفِراغِ مِن شأنِهِ. ثمّ آلَيْتُ يميناً انّي لاأرتدي الاّ للصّلاةِ حتّي أجمَعَ الْقرآنَ، ففعلت. ثمّ اخذتُهُ و جِيتُ بِهِ فاَعْرضتُه عليهم. قالوا: لا‌حاجةَ لنا بِه. ثم أخذتُ بِيَدِ فاطمة، و ابنَيَّ الحسن والحسين، ثمّ دُرتُ عَليٰ أهلِ بدرٍ، و أهلِ السّابقة، فأنْشَدْتُهُم حقّي، و دعَوْتُهم إليٰ نُصرتي. فماأجابني منهُمْ الاّ أربعةُ رَهْطٍ: سلمان و عمار و المقداد و أبو‌ذر. و ذهبَ مَنْ كُنتُ أَعتَضِدُ بِهِمْ عليٰ دينِ الله مِنْ أهلِ بيتي. و بقيتُ بينَ خفيريْنِ قريبَيِ الْعَهْدِ بجاهليّةٍ: عقيل و العبّاس... والّذي بعَثَ محمّداً بِالحقّ لَوْ وَجَدْتُ يومَ بويِعَ أخو تَيْم، أربعينَ رهْطٍ، لجاهدتُهُمْ فيِ الله إلي اَنْ أُبليَ عُذري...4».
«اميرالمؤمنين علي‌ عليه‌السلام در كوفه خطبه‌اي ايراد كرده و در پايان سخن خود فرمود: بدانيد كه من سزاورترين مردم، نسبت به آنان هستم. ولي از زماني كه پيامبر ‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله از دنيا رفته، من هميشه مورد ستم بوده‌ام.
اشعث بن قيس برخاست و گفت: اي اميرمؤمنان، از آن هنگام كه به عراق آمده‌ايد، خطبه‌اي نخوانديد مگر اينكه گفتيد: من از مردم به ايشان سزاوارترم، و از زمان رحلت پيامبر خدا‌ صلي‌الله عليه و آله هميشه مظلوم بوده‌ام. چرا زماني كه [ابوبكر از طايفة] تَيم و [عمر از طايفة] عدي كار را بدست گرفتند، با شمشير به گرفتن حقّ خود اقدام نكردي؟ اميرالمؤمنين فرمود: اي فرزند زن شراب‌فروش، حرفت را زدي، حال خوب گوش كن: بخدا سوگند، هيچ چيز مانع من نبود مگر سفارش برادرم پيامبر ‌خدا صلي‌الله عليه و آله كه مرا خبر داد و فرمود: اي اباالحسن، همانا امّت، بزودي به تو خيانت مي‌كنند و پيماني كه من از آنان گرفتم را مي‌شكنند. در حالي‌كه تو نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسي هستي. گفتم: اي پيامبر ‌خدا، وقتي چنين شد مرا به چه كاري سفارش مي‌كني؟ فرمود:
"اگر ياوراني يافتي، به سوي آن قوم بشتاب و با ايشان بجنگ. و اگر ياوري نيافتي، دست نگهدار و خون خود را حفظ كن تا اينكه با مظلوميّت، به من ملحق شوي".
هنگامي كه رسول‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله رحلت فرمود به دفن و تجهيز ايشان مشغول شدم، سپس سوگند خوردم كه ردايي بر دوش نيفكنم جز براي نماز تا اينكه قرآن را جمع كنم. پس اين كار را كردم. سپس آن را بردم و بر آن گروه عرضه كردم. گفتند: ما را به آن نيازي نيست. پس دست فاطمه،‌ و فرزندانم حسن و حسين را گرفتم و به سوي اهل بدر و پيشتازان در اسلام رفتم. آنها را به حق خود يادآور شدم و به ياري خويش فراخواندم. ولي جز چهار نفر، كه عبارت بودند از سلمان، و عمّار، و مقداد و ابوذر، كسي پاسخم نداد. و از خويشاوندانم آنان كه بر دين خدا كمك‌كار من بودند، درگذشته بودند، و فقط من بودم و دو كم‌ماية تازه مسلمان، عقيل و عبّاس.... به خدايي كه محمّد را به حق برانگيخت، آن روزي كه با برادر تيم [ابوبكر] بيعت شد، اگر چهل نفر مي‌يافتم، با آنها در راه خدا جهاد مي‌كردم، تا آنجا كه جايي براي ملامت و اعتراض، باقي نگذارم...» نكات قابل توجّه: الف: سفارش پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله به امام‌ عليه‌السلام حاكي از آن است كه، جز حكومتي كه خداوند مقرّر كرده و مردم از سوي خداوند، به بيعت با حاكم و امير آن، ملزم و موظّف شده‌اند، هر حكومتي باطل است و بر هر صراطي كه باشد، مشروعيّت ندارد و بايد از بين برود. خواه فرعوني بر مسند امير تكيه زند، يا منافقي شيّاد آن مسند را به زور بگيرد، و يا سلطان عادلي بر آن مسند فرمانروايي كند. پيامبر در سفارش خود بيان نفرمود كه اگر سلطان عادلي آمد او را رها كن. و نفرمود اگر فرعون و منافقي نشست، با او بجنگ. بلكه آنچه نزد پيامبر اهمّيّت داشت، غدر امّت در حقّ كسي بود كه خداوند او را به امامت و خلافت و حاكميّت خلق انتخاب فرموده بود. و او اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام بود. پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله امير را بر جنگيدن با حاكم و امّتي سفارش مي‌كند كه در حقّ او غدّاري و پيمان شكني و خيانت كرده است. هركس باشد و در هر لباسي باشد، تفاوتي نمي‌كند.
ب: همان‌گونه كه ملاحظه مي‌شود، در اين روايت نيز مانند ساير روايات، پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله قيام اميرالمؤمنين عليه‌السلام را مشروط به داشتن ياور مي‌نمايد. زيرا در صورت نبودن ياور، خون اميرالمؤمنين عليه‌السلام ريخته مي‌شود. لذا پيامبر مي‌فرمايد: اگر ياور نداشتي، از جنگ، چشم‌پوشي كن و خونت را حفظ كن. و اميرالمؤمنين عليه‌السلام نيز دليل نجنگيدن و سكوتش را نداشتن ياور بيان مي‌فرمايد. و جنگيدن با اين حكومت، را به حدّي از اهميّت و وجوب مي‌داند، كه مي‌فرمايد: اگر چهل نفر ياور داشتم، چنان مي‌جنگيدم كه جايي براي اعتراض باقي نماند.
با چنين تصريحاتي، سكوت امام عليه‌السلام در مقابل غاصبانِ حقوق الهي اميرالمؤمنين عليه‌السلام را حمل بر همكاري و اتّحاد آن حضرت با حكومت نمودن، غايت جهل و ناداني و غرض‌ورزي، و يا نهايت ساده لوحي و سطحي‌نگري است.
ج: اين فرمايش اميرالمؤمنين در زمان حكومت خودش يعني پس از مرگ سوّمين زمامدار (عثمان) صورت گرفته است. و اين مسأله، حاكي از آن است كه، در زمان حكومت هيچ‌يك از آن سه نفر، اثري از رضايت امام عليه‌السلام ديده نشده و وجود نداشته، و آن حضرت، همواره مورد ستم بوده است.
همين جريان را از زبان جناب سليم‌بن قيس كه خودش در مجلس حضور داشته است، مي‌خوانيم: 4 ـ «كنّا جلوساً حولَ أميرالمؤمنين علي‌ّبن أبي‌طالب عليه‌السلام‌، وحولَه جماعةٌ من أصحابه، فقال له قايلٌ: يا أميرَالمؤمنين، لو استَنْفَرتَ النّاس. فقام و خطب.... فقال ابنُ قيس و غضب من قوله: فما منعك يابن أبي‌طالب حين بويِعَ أبوبكر أخوتيم، و أخو بني عديّ‌بن كعب، و أخو بني‌أميّة بعدهم، أن تقاتل و تضرب بسيفك؟.... فقال عليه‌السلام‌: يابن قيس اسمع الجواب:
لم‌يمنعْني من ذلك الجُبْنُ، ولا‌كراهةٌ لِلِقاءِ ربّي، و أنْ لا‌اكونَ أعلمُ أنّ ما عند الله خيرٌ لي من الدّنيا و البقاءِ فيها. و‌لكنْ منعني من ذلك أمر رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله و عهدُه إليّ. أخبرني رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله بما الامةُ صانِعُه بعدَه. فلم‌أك بما صنعوا حين عايَنْتُهُ بأعلمَ و لا‌أشدَّ استيقاناً منّي به قبل ذلك. بل أنا بقول رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله أشدّ يقيناً منّي بما عاينت وشهدت. فقلت: يا رسول‌الله فما تُعْهَد إليّ إذا كان ذلك؟ قال: إنْ وجدتَ أعواناً فانْبِذْ إلَيهِمْ وجاهِدْهُمْ، و إنْ لم‌تجدْ أعواناً فكُفَّ يدَك واحقِنْ دمَك، حتّي تجدَ عليٰ إقامة الدّين و كتاب‌الله و سنّتي أعواناً. و أخبَرَني أنّ الامّةَ ستَخذِلُني و تُبايعُ غيري. و أخبَرَني أنّي منهُ بمنزلةِ هارونَ مِن موسي. و أَنّ الامّةَ سَيَصيرونَ بعدَهُ بمنزلةِ هارونَ و مَنْ تَبعَهُ و الْعِجْلِ و مَن تبعَهُ، إذ قال له موسي:"يا هارونَ ما منعَكَ إِذْ رأَيْتَهم ضلّوا ألا تتّبعَنِ أفَعَصَيْتَ أمري، قال: يابنَ أمّ لاتأخذْ بِلِحْيتي و لا بِرأسي، إنّي خَشيتُ أن تقولَ فرّقْتَ بينَ بني‌اسراييلَ و لم‌ترقبْ قَولي". و إنما يعني أنّ موسي أمر هارونَ حين استَخلَفَهُ عليهم إن ضلّوا فوَجَدَ أعواناً أنْ يجاهِدَهُم، و إنْ لم‌يجِدْ أعواناً أنْ يكُفَّ يدَهُ و يحقِنَ دمَه و لايفرِّق بينَهم، و إنّي خشيتُ أن يقولَ ذلك أخي رسولُ‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله، لمَ فرّقتَ بين الامّة ولمْ ترقبْ قولي؟ و قد عهدت إليك أنك إن لم‌تجدْ أعواناً، أن تكُفّ يدَكَ و تحقِنَ دمَكَ و دمَ أهلِك وشيعتِك...، و لو كنتُ وجدتُ يومَ بويِع أخوتَيْم، أربعينَ رجلاً مطيعينَ لجاهدْتهم. فأمّا يومَ بويِعَ عمر و عثمان فلا، لانّي كنت بايعتُ و مثلي لا‌ينكث بيعتَهَ. ويلك يابنَ قيس‌، كيف رأيتني صنعتُ حين قُتِل عثمان و وجدت أعواناً؟ هل رأيت مني فشلاً أو جُبناً أو تقصيراً يوم البصرة؟... يابن قيس، أما والّذي فلق الحبّةَ وبرَأَ النّسِمةَ، لو‌وجدت يوم بويع أبوبكر الّذي عيّرتني بدخولي في بيعته، أربعين رجلاً كلّهم علي مثل بصيرة الاربعة الذين وجدت، لما‌كففت يدي، و لناهضت القوم، ولكن لم أجد خامساً.... يابن قيس، فوالله لو أَنّ أوليك الاربعين الّذين بايعوني وفوا لي‌، و أصبحوا علي بابي محلّقين‌، قبل أن تَجِبَ لعتيقٍ في عنقي بيعةٌ‌، لنا‌هَضْتُهُ و حاكمتُهُ إلي الله عزّوجلّ‌، ولو وجدت قبل بيعة عثمان أعوانا لنا‌هضتُهم وحاكمتُهم إلي الله...5».
«سليم بن قيس مي‌گويد: گرد اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام نشسته بوديم، در حالي كه گروهي از اصحابش نزد ايشان بودند. شخصي به امام عليه‌السلام گفت: اي اميرالمؤمنين، چه خوب است مردم را براي رفتن به جنگ [با معاويه] ترغيب فرمايي. امام عليه‌السلام برخاست و خطبه‌اي ايراد فرمود....
اشعث بن قيس در حاليكه از سخن آن حضرت [دربارة زمامداران پيشين و پيروانشان] خشمگين شده بود، عرض كرد: اي پسر ابي‌طالب، هنگامي كه با ابوبكر از قبيلة تيم، و پس از او با عمر از قبيلة بني‌عدي، و بعد از آنها با عثمان از قبيلة بني‌اميّه بيعت شد،‌ چه چيز مانع تو شد كه جنگ نكردي و شمشير نزدي؟....
امام عليه‌السلام فرمود: اي پسر قيس، [سخنت را گفتي، اكنون] جواب را بشنو. نجنگيدن من، نه به‌خاطر ترس بود، و نه به‌خاطر ناخشنودي از ديدار پروردگار، و نه به‌خاطر اينكه ندانسته باشم كه آنچه نزد خداست از دنيا و ماندگاري در آن براي من بهتر است. آنچه مرا از اين كار بازداشت،‌ دستور پيامبر خدا صلي‌الله عليه و آله و پيمان او با من بود. پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله به من خبر داد كه امّت بعد از او با من چه خواهند كرد. به همين جهت، هنگامي كه كارهايشان را با چشم مي‌ديدم، علم و يقينم نسبت به رفتارشان، افزون بر زمان پيش از مشاهده نبود. بلكه يقين من به سخن پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله بيشتر از يقينم به مشاهداتم بود. پس [از آنكه پيامبر اين خبرها را به من داد] پرسيدم: يا رسول‌الله، براي آن موقع كه چنين خواهد شد، چه سفارشي به من مي‌فرمايي؟ پيامبر فرمود: اگر ياراني پيدا كردي به آنان اعلان جنگ كرده و با ايشان جهاد كن، و اگر ياراني نيافتي دست نگهدار و خون خود را حفظ كن، تا زماني كه براي برپايي دين و كتاب خدا و سنّت من، ياراني پيدا كني.
و پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله به من خبر داد كه امّت، بزودي از ياري من دست خواهند كشيد، و با ديگري بيعت خواهند كرد.
و به من خبر داد كه من نسبت به او، مانند هارون نسبت به موسي هستم، و بزودي امّت پس از او، مانند هارون و پيروانش و گوساله و پيروانش خواهند شد، آن هنگام كه موسي به هارون فرمود: اي هارون، چرا وقتي ديدي مردم گمراه مي‌شوند دست از متابعت من برداشتي؟ آيا با فرمان من مخالفت كردي؟ هارون گفت: اي پسر مادرم، دست از سر و ريش من بازدار، من ترسيدم بگويي ميان بني‌اسراييل اختلاف انداختي و گفتار مرا مراعات نكردي.
مقصود پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله اين بود كه موسي عليه‌السلام وقتي هارون را جانشين خود در ميان آنها قرار داد به او دستور داد كه اگر گمراه شدند و او ياراني پيدا كرد با آنها جهاد نمايد، و اگر ياراني پيدا نكرد خودداري كند و خون خود را حفظ كند و بين آنان تفرقه نيندازد. من هم ترسيدم برادرم پيامبر‌ صلي‌الله عليه و آله، همين سخن را به من بگويد كه چرا بين امت تفرقه انداختي و گفتار مرا رعايت نكردي؟ در حاليكه با تو عهد كرده بودم كه اگر ياراني نيافتي، دست نگهداري و خون خود و اهل بيت و شيعيانت را حفظ كني....
و اگر من در روزي كه با ابوبكر بيعت شد چهل نفر كه فرمانبردار من بودند مي‌يافتم، با آن قوم جهاد مي‌كردم. ولي در روزي كه با عمر و عثمان بيعت شد چنين نمي‌كردم، زيرا من بيعت كرده بودم و مثل من بيعتش را نمي‌شكند.
واي بر تو اي پسر قيس! مرا چگونه ديدي هنگامي كه عثمان كشته شد و من ياراني يافتم؟ آيا سستي يا ترس يا كوتاهي در جنگِ روز بصره از من سراغ داري؟... اي فرزند قيس، قسم به آنكه دانه را شكافت و مردم را آفريد، روزي كه با ابوبكر بيعت شد، و تو مرا به خاطر بيعت كردن با او سرزنش مي‌كني، اگر چهل نفر مي‌يافتم كه همة آنان مانند آن چهار نفري كه يافتم بصيرت داشتند، دست نگه نمي‌داشتم و با آنان مي‌جنگيدم. ولي نفر پنجمي نيافتم، لذا دست نگه‌داشتم....
اي پسر قيس، بخدا سوگند اگر آن چهل نفري كه با من بيعت كردند، به من وفادار بودند و صبح هنگام بر در خانة من با سرهاي تراشيده حاضر مي‌شدند، قبل از آنكه بيعت با يك بندة آزاد شده بر گردن من بارشود، عليه او قيام مي‌كردم و او را نزد خداوند، به محاكمه مي‌كشيدم. و اگر قبل از بيعت با عثمان ياوراني مي‌يافتم، با آنان مي‌جنگيدم و ايشان را نزد خداوند به محاكمه مي‌كشيدم...». پي‌نوشت:
1ـ"علل الشرايع"، ص150؛"ارشاد شيخ مفيد"، ج1، ص287؛"نهج البلاغة"، خطبه3، معروف به شِقشِقيّة. 2ـ"الامامة و السّياسة"، و"نهج البلاغة":"فضننت بهم عن..."، ذكر شده، كه صحيح‌تر به نظر مي‌رسد. يعني بر كشته شدن ‌آنان بخل ورزيدم و ايشان را حفظ كردم. 3ـ"كشف المحجّة لثمرة المهجّة"، ص180؛ ­"نهج البلاغة"، خطبة 26:"فنظرتُ فإذا ليس لي معين إلاّ أهل بيتي فضننت بهم عن الموت وأغضيت علي القذي و شربت علي الشّجي و صبرت علي أخذ الكظم و علي أمرّ من طعم العلقم"؛"الغارات"، ج1، ص310؛"المسترشد"، ص417. 4ـ"احتجاج"ج1، ص280: و عن اسحاق‌بن موسي عن أبيه موسي‌بن جعفر عن أبيه جعفربن محمّد عن آبايه‌عليهم‌السلام قال:.... 5ـ"كتاب سليم بن قيس الهلالي"، ص214؛"المسترشد"، ص370. قسمت هفتم: 7. سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه بررسي روايات دستاويز مدعيان وحدت امير با غاصبان روايت اول
* روايت اوّل: فَكَتَبَ إليهِ [معاويه] عليٌّ عليه‌السلام: «بسم الله الرّحمن الرّحيم. مِنْ عبدِاللهِ عليٍّ أميرِ‌المؤمنينَ إِليٰ مُعاوية بنِ أبي‌سفيان‌:... و قدْ كانَ أبوكَ أتاني حينَ ولّي الناسُ أبا‌بكر فقال: أنت أحقّ بعد محمّد صلي‌الله عليه و آله بهذا الأمر، و أنا زعيمٌ لك بذلك علي مَنْ خالَفَ عَلَيْكَ؛ ابسِطْ يدَكَ أبايعَك. فلَمْ أفعَلْ. و أنتَ تعلمُ أنّ أباكَ قَدْ كانَ قالَ ذلك و أرادَهُ حتّي كنتُ أنا الّذي أبيتُ. لقُربِ عَهْدِ النّاسِ بالكُفْرِ، مَخافَةَ الْفُرقةِ بَيْنَ أهْلِ الإسلام...1». و در نسخة ديگر چنين آمده است: «... فكنتُ الّذي أبيتُ ذلك، مخافةَ الفُرقةِ، لِقُربِ عَهْدِ النّاسِ بالْكُفْرِ والجاهليّةِ2». اميرالمؤمنين علي‌ عليه‌السلام در پاسخ نامة‌ معاويه [در فرازي] چنين نوشت: «بسم الله الرّحمن الرّحيم، از بندة خدا، علي اميرالمؤمنين، به معاويه فرزند ابوسفيان:... و هنگامي كه مردم، ابوبكر را به حاكميّت برگزيدند، پدرت نزد من آمد و گفت:"براي امر حكومت، پس از محمّد صلي‌الله عليه و آله تو سزاوارتري، و من در اين امر، عهده‌دار ياوري تو عليه مخالفانت خواهم بود؛ دستت را بگشا تا بيعت كنم". ولي من خودداري كردم. و تو مي‌داني كه پدرت اين را گفته بود و خواستار هم بود، امّا اين من بودم كه نپذيرفتم. بخاطر نزديكي زمان مردم به كفر، و ترس از تفرقه بين اهل اسلام...».
بررسي روايت: در اين خبر دو نكته جلب توجّه مي‌كند كه باعث اشتباه صاحب‌نظران شده است: الف: اهل اسلام كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام اين همه نسبت به مراعات حال آنان همّت گماشته و از همة حقوق خود گذشته است، چه كساني هستند؟ آيا همراهان ابوبكر كه علي عليه‌السلام براي جنگيدن با آنان به دنبال ياور مي‌گشت، اهل اسلامند؟!
ب: مگر اميرالمؤمنين عليه‌السلام به دنبال ياور براي جنگ با ابوبكر نبود؟وقتي علي عليه‌السلام براي جنگ با ابوبكر اين‌چنين جدّي و مصمّم ‌است، پس چرا موقعي كه ابوسفيان براي همكاري و بيعت با آن حضرت و لشكركشي عليه ابوبكر نزد اميرالمؤمنين آمد و گفت اگر بخواهيد شهر را پر از سوار و پياده خواهم كرد، آن حضرت نپذيرفت؟ آيا چهار شب به درِ خانة مهاجر و انصار رفتن و ياري طلبيدن براي جنگ با ابوبكر، و آن احتجاجها، و تحمّل ضرب و شتمهاي همسر، و به آتش كشيدن خانه‌اش جدّي نبود، يا مسألة ياري و لشكركشي ابوسفيان به طرفداري از علي، دچار مشكلي بود كه اميرالمؤمنين ياري او را به خاطر ترس از تفرقة اهل اسلام نپذيرفت؟
در توضيح نكته اوّل بايد بگوييم: برخي نويسندگان و صاحب‌نظران، اهل اسلام را همان مردمي مي‌پندارند كه بيعت با اميرالمؤمنين را شكستند و با ابوبكر بيعت كردند. اينان بر اين باورند كه اميرالمؤمنين به اين دليل از پيشنهاد ابوسفيان و جنگ با ابوبكر خودداري كرد كه بين اين اهل اسلام كه همان بيعت كنندگان با ابوبكر بودند، و قريب العهد به كفر و جاهليّت بودند، اختلاف نيفتد. و خود نيز با ابوبكر بيعت كرد تا اتّحاد مؤمنان، پابرجا بماند!
امّا در رواياتي كه گذشت، آشكارا ملاحظه نموديد كه: اميرالمؤمنين عليه‌السلام به فرمان پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله مصمّم بود كه اگر حتّي چهل نفر ياور بيابد، با ابوبكر و تمام اعوان و انصارش بجنگد و حقّ الهي خود را به امر پيامبر خدا كه همان امر خداست، از ابوبكر و يارانش بازپس بگيرد. و اين مسأله را بارها مورد تأكيد قرار داد. و براي يافتن ياور هم اقدام جدّي فرمود. ولي جز چهار نفر، ياور ديگري نيافت. با اين جدّيتهايي كه اميرالمؤمنين براي جنگ از خود بروز داده، نمي‌توان مراد از اهل اسلام در نامة او به معاويه، كه مي‌فرمايد: «به خاطر نزديك بودن مردم به كفر، و ترس از تفرقه بين اهل اسلام» را بيعت كنندگان با ابوبكر دانست. و مراعات آن حضرت را مراعات آن افراد شمرد. زيرا آنان به جرم ارتداد، مستحقّ آن بودند كه علي عليه‌السلام با آنان بجنگد. ولي چون ياور نيافت نجنگيد. و بديهي است كه علي هرگز با مسلمان و اهل اسلام نمي‌جنگد. پس دليل مصمّم بودنش به جنگ، اين بود كه لشكريان ابوبكر، همه مرتد بودند نه مسلمان. و نمي‌توان از طرفي آنان را اهل اسلام ناميد، و از طرف ديگر به دنبال نيرو براي جنگيدن با آنان بود. آيا اميرالمؤمنين مي‌خواست با كساني بجنگد كه مراعاتشان بر او لازم بود؟ و آيا به خاطر كساني از تمام حقوق الهي خود گذشت كه متّهم به ارتداد و نفاق بوده و امام، آهنگ جنگ و جهاد با آنان را داشت؟ در نتيجه، همانطور كه در نسبت امام و دين از نظر شما گذشت، و گفتيم كه نسبت امام با دين، نسبت جزء و كلّ است، و آن كلّ بدون اين جزء معنا پيدا نمي‌كند و نزد خداوند پذيرفته نيست، در اينجا مراد از اسلام، چيزي جز امام نمي‌تواند باشد، و مراد از اهل اسلام، چيزي جز شيعيان آن حضرت نيست. و مراد از كساني كه قريب العهد به كفرند و اميرالمؤمنين مراعات حال آنان را مي‌كند، كساني مي‌باشند كه دشمني اميرالمؤمنين را در دل ندارند [همانگونه كه در فرمايش پيامبر گذشت]، و به خاطر ترس و يا ناداني، و يا اگر از اطراف و اكناف بوده‌اند به دليل بي‌خبري، با ابوبكر بيعت كرده‌اند. اگر امام شهيد شود، اينها اوّلين كساني هستند كه توسّط مرتدّان، و لشكر ابوبكر، به كفر و زندقه و بت‌پرستي كشانده خواهند شد. بنا بر اين، تمام مراعاتهاي اميرالمؤمنين عليه‌السلام به جهت حفظ خود و شيعيانش، و ترس از فراق بين خود و شيعيانش، و نيز حفظ اسلام آن دسته از مسلمانان بي‌خبري است كه كينة آن حضرت را در دل نداشته‌اند، و امام بيم آن داشت كه اين افراد به جهت قريب العهد بودنشان به كفر، توسّط لشكر مرتدّ ابوبكر به طور كلّي به كفر و بت‌پرستي باز گردند. همانگونه كه در روايات صريح گذشته نيز خوانديد.
و اين گفته زماني تقويت مي‌شود كه در نسخة دوّم از همين روايت، كلمة «اهل الاسلام» وجود ندارد. و صرفاً فرموده: «مخافة الفرقة». و فرقه به معني جدايي است. در اينجا بارزترين مصداق آن، جدايي مردم از امامشان است و بس.
و شايد با وجود فرمايش پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله نيازي به اين توضيحات هم نباشد. آنجا كه مي‌فرمايد: «و بدان كه در صورت نداشتن يار و ياور، اگر دست نگه‌نداري و خون خود را حفظ نكني، مي‌ترسم كه مردم به پرستش بتها برگردند و پيامبري مرا انكار كنند. پس حجّت و برهان را بر مردم ظاهر كن و ايشان را دعوت نما، تا آنانكه دشمني تو را در دل دارند و آنان كه عليه تو قيام مي‌كنند هلاك شوند و عموم مردم [كه دشمني تو را در دل ندارند] و همچنين، خواصّ دوستانت، سلامت بمانند».
و كساني كه اميرالمؤمنين مراعات حال آنان مي‌كند، طبق اين فرمايش، دوستان خاص او، و عموم مردمي كه كينة علي را در دل ندارند مي‌باشند. و نه لشكريان ابوبكر و حكومت او، و نه هيچ‌كس ديگر. در اين باره، در صفحات آتي نيز توضيحاتي خواهد آمد. و در توضيح نكتة دوم بايد بگوييم: ابوسفيان، از قبيلة بني اميّه بود كه آن نيز از قبيلة بني عبد مناف، و آن نيز از قبيلة قُصَيّ بود. بني هاشم كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام نيز جزء آنان است، با ابوسفيان، هم قبيله، يعني از قبيلة بني‌عبد مناف بودند.
از طرفي ابوبكر، از قبيلة تيم، و با بني هاشم غريبه بود. و عمر از قبيله عديّ‌بن كعب بود.
در اعراب آن زمان، ضرب المثلي رايج است كه حاكي از تعصّب قبيلگي آنان است. اين ضرب المثل مي‌گويد: «انَا عليٰ اخي. و انَا و اخي علَي بنِ عمّي. و انَا و اخي وَابنُ عمّي علَي الغريب». يعني من [در مقام دشمني] عليه برادرم هستم. ولي من و برادرم، [اگرچه با هم دشمن باشيم] عليه پسر عمويم خواهيم بود. و من و برادرم و پسر عمويم [اگرچه با هم دشمن باشيم] عليه غريبه متّحد خواهيم شد.
اين ضرب المثل، حاكي از تعصّب قبيلگي بسيار شديد، در اعراب است كه در آن زمان، موضوعي عادي و شايع بوده. اگر همة افراد يك قبيله با هم دشمن باشند و درگير شوند، كساني كه نزديكترند، عليه آن‌كه دورتر است متّحد مي‌شوند. و اگر در عين دشمني و درگيري داخلي، قبيله‌اي از آنان، با قبيلة غريبة ديگر درگير شود، همة دشمنهاي داخلي عليه اين دشمن خارجي متّحد مي‌شوند تا اين غريبه را از پاي در آورند، و سپس مجدّدا به جنگها و دشمنيهاي داخلي خود مي‌پردازند.
به عنوان مثال: ابوسفيان، جزء سرسخت‌ترين دشمنان پيامبر اكرم بود. عباس‌بن عبدالمطّلب براي رساندن پيام اخطار به قريش، كه خود نيز از آنان بود، به تجسّس پرداخت تا شايد كسي را بيابد و پيام اخطار را به قريشيان برساند، و به آنان بگويد كه صلاح در اين است كه نزد پيامبر بيايند و از او امان بگيرند. عباس در اين تجسّس، در بين راه، ابوسفيان را ديد كه از مكّه بيرون آمده تا از پيامبر خبري بگيرد. به او گفت: خوب شد تو را ديدم. به خدا قسم اگر لشكريان اسلام تو را ببينند، گردنت را خواهند زد. سپس ابوسفيان را روي اسب خود سوار كرد و به سوي پيامبر آورد تا براي او امان بگيرد. وقتي به لشگرگاه مسلمانان رسيد از كنار عمر كه از قبيلة عديّ‌بن كعب بود، گذشت. عمر با ديدن ابوسفيان فرياد زد: اي دشمن خدا، سپاس خداي‌را كه تو را به چنگ ما گرفتار كرد بي‌آنكه عهد و پيماني بر عدم تعرّض به تو ميان ما بسته شود. آنگاه با شتاب به نزد پيامبر شتافت تا خبر گرفتاري ابوسفيان را به آن حضرت گزارش داده و اذن كشتن او را بگيرد. عباس زودتر از عمر، نزد پيامبر رسيد. بلافاصله عمر هم از راه رسيد و به پيامبر گفت: يا رسول الله اين ابوسفيان است كه بدون قيد و شرط دستگير شده. اجازه بده تا گردنش را بزنم. عبّاس مي‌گويد من گفتم: اي رسول خدا من ابوسفيان را پناه داده‌ام، وي در پناه من است.... چون عمر در كار خود زياد پافشاري مي‌كرد، گفتم: آرام بگير عمر! به‌خدا قسم اگر ابوسفيان، يكي از مردان قبيلة عديّ‌بن كعب بود اينگونه نسبت به او زبان‌درازي نمي‌كردي. ولي چون مي‌بيني از مردان بني‌عبد مناف است، اين‌چنين گستاخي مي‌كني.
همين ابو‌سفيان، در بيعت مردم با ابوبكر، فرياد زد: اي آل عبد‌مناف، ابوبكر را با شما [خلافت شما] چه‌كار؟
و مي‌گفت: مارا با ابوفصيل (پدر بچه شتر) چه كار؟
بنا بر اين، عامل اصلي كه ابوسفيان را بر آن داشت تا به بيعت و ياري علي‌بن ابيطالب‌ عليه‌السلام بيايد، رسيدن نسبت قبيلگي هردو به"بني‌عبد‌مناف"و نسبت عموزادگي بين او و اميرالمؤمنين بود نه تكليف الهي. و اميرالمؤمنين كسي نبود، كه به خاطر تعصّب قبيلگي و يا رابطة فاميلي صِرف، اقدام به لشكركشي كند. و از طرفي هم خوب مي‌دانست كه اين همكاري ابوسفيان با او، دوامي نخواهد يافت، و ابوسفيان بي‌وفايي خواهد كرد. و شايد هم در همان لشكركشي، پس از پيروزي بر ابوبكر، اميرالمؤمنين عليه‌السلام و خاندان او را مي‌كشت، و خود بر اريكة قدرت مي‌نشست. به همين جهت اميرالمؤمنين به او فرمود: «نيّت تو نيّت خدايي نيست». و وقتي نيّت خدايي نباشد، نيّت شيطاني است.
گواه اين بي‌وفايي، اين است كه وقتي عمر، از ترس قيام ابوسفيان، به نزد ابوبكر رفت و به او گفت: «اين مردك، آمد و از شرّش در امان نتوان بود. پيامبر هم هميشه به همين منظور، دل او را به دست مي‌آورد. اكنون آنچه از صدقه و بيت‌المال در دست اوست، به خودش واگذار كن». ابوبكر نيز چنين كرد. و ابلاغ فرماندهي لشكري كه به سوي سوريه مي‌رفت نيز به نام پسرش يزيد‌بن ابي‌سفيان صادر كرد. ابوسفيان هم به همين مقدار، از ابوبكر راضي شد و با او بيعت كرد و ديگر سراغ علي عليه‌السلام هم نرفت!
و اميرالمؤمنين مي‌دانست كه ابوسفيان با آن سابقة دشمني با دين پيامبر، و با اين تعصّب قبيلگي، و با آن روحيّة جاه‌طلبي و دنيا طلبي، به او كمك نخواهد كرد، و بر پيمان و بيعت خود استوار نخواهد ماند.
و نيز مي‌دانست كه اگر ابوسفيان عليه غريبه‌اي چون ابوبكر، پيروز شود، قطعاً بر اساس همان تعصّب قبيلگي، و ضرب المثلي كه گذشت، با تمام نيروهايش، با علي عليه‌السلام كه جز او و لشكريانش ياوري نداشت، نيز خواهد جنگيد، و او را شهيد خواهد كرد.
به اين روايت توجّه كنيد: «... وقد كان أبو سفيان جاء إلي باب رسول الله‌ صلي‌الله عليه و آله وعليٌ و العباسُ متوفّران علي النّظر في أمره فنادي: بني هاشم لا تطمعوا الناس فيكم ولا سيما تيم بن مرة أو عدي
فما الأمر إلا فيكم و إليكم وليس لها إلا أبو حسن علي
أبا حسن فاشدد بها كف حازم فإنك بالأمر الذي يرتجي ملي ثم نادي بأعلي صوته‌: يا بني‌هاشم‌، يا بني عبد‌مناف‌، أرضيتم أن يلي عليكم أبو‌فصيل الرذل بن الرذل‌، أما والله لين شيتم لأملأنها خيلا و رجلا. فناداه أمير‌المؤمنين عليه‌السلام: ارجع يا باسفيان، فوالله ما تريد الله بما تقول، و ما زلت تكيد الإسلام و أهله، ونحن مشاغيل برسول الله‌ صلي‌الله عليه و آله، و علي كل امري ما اكتسب و هو ولي ما احتقب...3».
«ابوسفيان به نزديك درب خانة رسول‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله آمد، در حاليكه امام علي عليه‌السلام و عباس در نهايت كوشش در رعايت امور دفن ايشان بودند، پس فرياد كشيد:
اي بني‌هاشم، مردم در حق شما طمع نورزند، بخصوص طايفه تيم و عدي [يعني طايفه ابوبكر و عمر].
زيرا امر حكومت جز در شما و براي شما سزاوار نيست و جز ابوالحسن علي‌ عليه‌السلام كسي شايستة آن نمي‌باشد.
اي ابوالحسن، آن را با دستهاي مردي مصمّم و با قدرت بگير، چون كه تو در امري كه اميد مي‌رود، مورد اعتماد و اطمينان هستي.
سپس گفت: اي فرزندان هاشم، اي فرزندان عبدمناف، آيا راضي شديد كه پست فرزند پست، پدر بچّه‌شتر4، بر شما حكومت يابد،‌ بخدا قسم اگر بخواهيد مدينه را از سوار و پياده پر خواهم كرد.
اميرالمؤمنين عليه‌السلام در پاسخش فرمود: اي ابوسفيان بازگرد، به‌خدا سوگند تو از اين سخن، قصد خداخواهي نداري، تو هماره بر اسلام و اهل آن خدعه مي‌كرده‌اي. و ما هم دست‌اندركار رسول‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله هستيم، و هر كسي بدانچه عمل مي‌كند بازخواست مي‌شود و خودش صاحب كردار اندوختة خويش است...».
وقتي اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: همة مردم جز چهار نفر مرتد شدند، منظور از اسلام و اهل آن، كه اميرالمؤمنين بيم خدعة با آنان را دارد، چه كساني مي‌تواند باشد؟ مگر در آن موقعيّت، جز علي و خاندانش و آن چهار نفر، كسي ديگر را مي‌توان اهل اسلام ناميد كه ابوسفيان بر آنان خدعه كند؟ مگر ابوسفيان، نسبت به بيعت‌كنندگان با ابوبكر خدعه مي‌كرد؟ بنا بر اين، خدعه‌اي كه اميرالمؤمنين از آن ياد مي‌كند، قطعاً نسبت به اميرالمؤمنين و شيعيان اوست. و وقتي آن حضرت، به آن خدعه، علم دارد، قطعاً علم دارد كه در اثر آن خدعه، خود و اهل بيت و شيعيانش كشته خواهند شد. به همين دليل در نامه‌اش به معاويه مي‌فرمايد: «...كنتُ أنا الّذي أبيتُ. لقُربِ عَهْدِ النّاسِ بالكُفْرِ، مَخافَةَ الْفُرقةِ بَيْنَ أهْلِ الإسلام...».
و معناي اين سخن اين است كه: من، از پيشنهاد پدرت ابوسفيان امتناع كردم، چون مي‌دانستم كه او خدعه مي‌كند، و اگر به پيشنهاد او عمل كنم، كشته مي‌شوم و شيعيانم بي صاحب شده و بين من و آنان فراق حايل مي‌شود. زيرا پيامبر به من گفته است كه اگر تو كشته شوي، خدا بر روي زمين عبادت نخواهد شد. چون مردمي كه مرتد شده‌اند شيعيان مرا نيز خواهند كشت. و آنان را كه كينة من در دل ندارند ولي با ابوبكر بيعت كرده‌اند را نيز به جهت قريب العهد بودنشان به كفر، مجدّدا به بت‌پرستي و كفر خواهند كشاند. و اثري از دين محمّد بر جاي نخواهد ماند كه حتّي در آينده اميدي به رونق آن رود.
وقتي اين خبر را با نامة امام عليه‌السلام به معاويه كنار هم گذاشته و لحاظ مي‌كنيم، آنچه گفته شد، كاملاً آشكار مي‌شود. و اگر به رواياتي كه در باب معني تفرقه و جماعت و سنّت گذشت مراجعه كنيد، در خواهيد يافت كه تفرقه به معني فراق از حق، و فراق از امام است. و چه تفرقه‌اي از فراق امام و شيعة او مهم‌تر؟
پي‌نوشت: 1ـ"وقعة صفين، ابن مزاحم المنقري"، ص85: نصر، عن عمر بن سعد عن أبي‌ورق، أنّ ابن عمر بن مسلمة الأرحبي أعطاه كتاباً في إمارةالحجّاج بكتاب من معاوية إلي علي قال:.... 2ـ"انساب الاشراف بلاذري"، ص279. 3ـ"ارشاد شيخ مفيد"، ج1، ص190. 4ـ چون بكر به معني بچّه شتر است. و فصيل هم به معني بچّه شتر. به جهت تحقير ابوبكر، ابوسفيان، اين لقب را به كار برد. قسمت هشتم: 8. سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه بررسي روايات دستاويز مدعيان وحدت امير با غاصبان روايت دوم * روايت دوم: «عامر بن واثلة قال: كُنتُ علَي الْبابِ يوْمَ الشّوريٰ، فارْتَفَعَتِ الأصواتُ بينَهُم‌، فسمِعْتُ علياً عليه‌السلام يقول: أيّهَا النّاس، الله الله في أنفسِكمْ، إنّها والله الْفتنةُ الْعمياءُ الصّمّاءُ الْبكْماءُ الْمُقعِدةُ. إليٰ متيٰ تَعْصَوْنَ الله؟ أما تعلَمونَ أنّه ما مِنْ نفسٍ تُقتَل ظلماً، أو يموتُ جوعاً، و ما مِنْ ظُلمٍ يكون بعدَ الْيَوْم، أو جورٍ أو فسادٍ فِي الأرض إلاّ و وِزْرُ ذلك عليٰ مَنْ رَدّ الحقَّ عَنْ أهلِهِ؟ و أَناَ واللهِ أهلُه. واللهِ مَا الدّنيا اُريدُ. و لَقَد علمتُ أنّكم لنْ‌تفعَلُوا، ولَنْ‌تَستقيموا، و لن‌تجمَعُوا علَيَّ. لكنّي أَحتَجُّ عَلَيكم، وأُقيمُ المعذَرةَ إلَي اللهِ عزّوجلّ بيني وبينَكُمْ. بايَعَ النّاسُ أبابكرٍ، و أنَا واللهِ أحقّ و أوْلي بها مِنْه، لكنّي خِفْتُ رجوعَ النّاسِ عليٰ أعقابهِمْ لما رأيْتُ مِنْ طَمَعِ المنافقينَ فيِ الْكُفرِ، ثمّ جَعَلها أبوبكرٍ مِنْ بعدِهِ لِعُمَرَ. فَخِفْتُ آخراً ما خِفْتُهُ أوّلاً...1».
«عامر بن واثله گفت: در روز شوري من كنار درب بودم كه صداي گفتگوي مردم بلند شد، پس ‌شنيدم كه علي عليه‌السلام مي‌فرمود: اي مردم، شما را به خدا، مواظب خودتان باشيد [و خود را به هلاكت نياندازيد] به خدا قسم، اين همان فتنة كور وكر و گنگ و زمين‌گيركننده است. تا كي خداوند را نافرماني مي‌كنيد؟ آيا نمي‌دانيد كه هيچ نفسي به ستم كشته نمي‌شود، يا از گرسنگي نمي‌ميرد، و هيچ ستم و فسادي در زمين پس از اين صورت نمي‌گيرد مگر اينكه بار سنگين گناه آن بر دوش كسي است كه حقّ [حكومت] را از اهلش دور كند. و بخدا سوگند من اهل اين حقّم. و به‌خدا سوگند، به‌خاطر دنيا خواستار‌ش نيستم. و خوب مي‌دانم كه شما آن را به من نمي‌سپاريد، و به راه راست نمي‌رويد، و بر من اتفاق نظر نخواهيد داشت. امّا من حجّت را بر شما تمام مي‌كنم، و نزد خداي عزّ و جل، عذر بين خود و شما را اقامه خواهم نمود. مردم با ابوبكر بيعت كردند در حالي كه بخدا سوگند من نسبت به آن، سزاوارتر و شايسته‌تر از او بودم، ولي وقتي تصميم منافقين را براي كافر ساختن مردم ديدم، ترسيدم مردم به گذشتة‌ خويش برگردند. سپس ابوبكر حكومت را براي عمر قرار داد، در مورد او نيز از همان چيزي ترسيدم كه در مورد اولي بيم داشتم...». اين خبر، با اين لفظ نيز نقل شده است: «عامر بن واثله قال: كنت علي الباب يوم الشوري فارتفعت الاصوات بينهم‌، فسمعت علياً عليه‌السلام يقول‌: بايع الناس أبا‌بكر وأنا والله أولي بالأمر واحق به، فسمعت واطعت مخافة ان يرجع الناس كفاراً، يضرب بعضهم رقاب بعض بالسيف، ثم بايع أبو‌بكر لعمر و أنا والله اولي بالأمر منه، فسمعت واطعت مخافة ان يرجع الناس كفاراً‌، ثم أنتم تريدون أن تبايعوا عثمان إذا لا‌أسمع ولا اطيع...2».
«عامر بن واثله گفت: روز تشكيل شورا كنار در بودم كه صداي گفتگوي مردم بلند شد. شنيدم كه ‌علي عليه‌السلام مي‌فرمود: مردم با ابوبكر بيعت كردند در حاليكه بخدا سوگند من سزاوارتر و شايسته‌تر به امر حكومت بودم. ولي از ترس آن‌كه مردم به كفر برگردند و گردن يكديگر را با شمشير بزنند، شنيدم و پيروي كردم. سپس ابوبكر بيعت را در عمر قرار داد و بخدا سوگند من به اين امر، سزاوارتر از او بودم. ولي باز هم از ترس آنكه مردم به كفر برگردند، شنيدم و پيروي كردم. حال شما مي‌خواهيد با عثمان بيعت كنيد، ديگر من قبول نخواهم كرد و از شما پيروي نمي‌كنم...».
بررسي روايت: شايد با توجّه به روايات و مباحثي كه پيش از اين گذشت، به بررسي اين روايت، نيازي نباشد. ولي دقّت نظر در چند نكته، خالي از فايده نيست:
الف: امام عليه‌السلام در اين فرمايش، مي‌فرمايد: «هيچ‌كس به ظلم كشته نمي‌شود، و يا از گرسنگي نمي‌ميرد، و هيچ ظلم و جور و فسادي از امروز به بعد، در زمين رخ نمي‌دهد، مگر آنكه گناه آن بر عهدة كساني است كه حق را از اهل آن برگرداندند. و به‌خدا قسم من اهل آن حقّم». صراحت كلام امام عليه‌السلام جايي براي توضيح باقي نگذاشته است. ولي جا دارد بپرسيم: ظلمهايي كه از آن روز تا قيامت بر امّت وارد شده و مي‌شود، و خونهايي كه از آن روز تا قيامت ريخته مي‌شود، و فسادهايي كه از آن روز تا قيامت، به ظهور مي‌رسد، وبال آن بر گردن كيست؟
ب: منظور امام، از منافقاني كه در صدد برگرداندن مردم به كفر بودند، كدامين منافق است؟
يكي از ترفندهايي كه حكومت ابوبكر و طرفدارانش به كار بردند، تراشيدن مرتد و منافق، و ساختن جنگهايي به نام جنگهاي ارتداد بود. آنان، كه در اكثر اوقات، با فرماندهي خالد‌بن وليد اقدام مي‌كردند، همانگونه كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام را محارب خوانده و به اين جرم مي‌خواستند او را به قتل برسانند، كساني را كه از اطراف و اكناف، با ابوبكر بيعت نكرده و يا از دادن زكات به حكومت ابوبكر، سر باز مي‌زدند را مرتدّ و اهل ردّه خوانده، و با اين انگ، آنان را وادار به پرداخت زكات مي‌كردند، و يا بي‌هيچ اتمام حجّتي، با ايشان مي‌جنگيدند و مردانشان را از دم تيغ مي‌گذراندند و زنان و كودكانشان را به اسيري مي‌گرفتند. يكي از قربانيان اين جنايات، مالك‌بن نويره و قبيلة او بودند. مالك در مزرعة خود به كار كشاورزي مشغول بود. ولي چون خود و قبيله‌اش به ابوبكر زكات نمي‌پرداختند، ابوبكر، سپاهي را به فرماندهي خالدبن وليد به سوي او و قبيله‌اش گسيل داشت. نيروهاي خالد، مالك را محاصره كردند و به همراه همسر مالك، و افراد قبيلة او به نزد خالد آوردند. خالد دستور داد تا تمام افراد قبيله‌اش را به جرم ارتداد، گردن زدند. نوبت مالك رسيد. چشم ناپاك خالد به همسر مالك افتاد دلباختة او شد. و به هر قيمتي عزم را بر قتل مالك‌بن نويره جزم كرد تا به همسرش دست يابد. حتّي رضايت مالك به پرداخت زكات و ساير احتجاجاتي كه بر مسلماني خود نمود، در دل خالد كارگر نيفتاد. مالك را كشت و سرش را مانند سرهاي ديگر افراد قبيله‌اش زير ديگ غذا افروخت، و همسرش را تصاحب كرده و همان شب و در همان جا با او همبستر شد و...!
همچنين جريان كشتار عظيم از قبيلة كنده در حضرموت كه بر سر يك شتر زكات اتّفاق افتاد و تعداد زيادي از افراد قبيلة مسلمان كنده به جرم ارتداد، به قتل رسيدند. در حالي كه زياد‌بن لبيد كه فرمانده لشكر ابوبكر بود، مي‌دانست كه قبيلة كنده مسلمان و نمازگزارند!
وقتي قبايل مختلف آن سامان، به قبيله كنده پيوستند، و آن قبيله قدرت گرفت، ابوبكر، در نامه‌اي كه براي اشعث‌بن قيس از بزرگان قبيلة كنده نوشت، گفت: «اگر انگيزة شما در برگشت از اسلام و امتناع نمودن از زكات، بدرفتاري نمايندة من، زياد‌بن لبيد است، اينك من او را عزل مي‌كنم. شما نيز از كردة خود برگرديد و هرچه زودتر توبه كنيد». وقتي نامه به دست اشعث رسيد و آن را خواند، به نامه‌رسان گفت: «رييس تو ابوبكر، به علّت مخالفت ما با وي، ما را به كفر و ارتداد متّهم مي‌سازد. ولي نمايندة خويش را كه عشيره و عموزادگان مسلمان مرا كشته است، كافر نمي‌داند». نامه‌رسان گفت: «آري اشعث، كفر تو ثابت است، زيرا تو با جماعت مسلمانان، مخالفت ورزيده‌اي». و به هر حال، كار به آنجا رسيد كه جنگ مغلوبه شد، و با يك خدعه، گروه زيادي از مسلمانان آن سامان با انگ ارتداد، كشته شدند!
در نامة ابوبكر تصريح شده و كاملاً آشكار است كه شخص ابوبكر، افرادي راكه از پرداختن زكات، امتناع مي‌كردند مرتد مي‌دانسته، و براي قلع و قمع آنان، نيرو گسيل مي‌داشته، و كشتاري كه به نام جنگهاي ردّه راه انداخته بوده، به همين انگيزه بوده است.
و....
سيف‌بن عمر تميمي، زنديقي كه مأموريّت داشت، تا براي پيامبر، صحابه تراشيده، و در مقابل حكومت ابوبكر، مرتدّاني بتراشد، و در راستاي ثبت افتخارات حكومتهاي غاصب، براي ابوبكر و پس از او، جنگهايي به نام جنگهاي ردّه درست كند، مي‌گويد: وقتي پيامبر از دنيا رفت، تمام مردم مرتد شدند و از اسلام برگشتند، جز قبيلة قريش و ثقيف كه بر اسلام خود باقي ماندند! او با اين ادّعاي دروغينش، كشتار مسلماناني كه تنها از پرداخت زكاتشان به ابوبكر خودداري مي‌كردند را با انگ ارتداد، توجيه كرد. و با تراشيدن جنگهاي فراوان به نام جنگهاي ارتداد، بر جنايات لشكر ابوبكر كه براي گرفتن زكات، خون صدها و شايد هزاران مسلمان را بر زمين ريختند، سرپوشي گذاشت كه چهرة تاريخ اسلام را سياه، و چهرة لشكر مغول را سپيد كرد. آري، دو كتاب مملوّ از دروغِ سيف‌بن عمر تميمي، به نام «الفتوح و الرّدّة» و «الجمل و مسير عايشه و علي»، و همة روايات او جزء اسانيد معتبر اصحاب سقيفه، از قبيل: طبري، ابن اثير، ابن كثير، ابن خلدون، ابن عبدالبر، ابن عساكر، ذهبي و امثال آنهاست! با اينكه حدّ اقل دوازده تن از علماي رجال خودشان، كه عبارتند از: يحيي بن معين، نسايي صاحب صحيح، ابوداوود، ابن ابي حاتم، ابن سكّين، ابن حبان، دارقطني، حاكم، فيروزآبادي صاحب قاموس، ابن حجر، سيوطي، و صفيّ الدّين، از زنديق بودن، دروغگو بودن، ضعيف بودن، جعّال و وضّاع بودن، و متروك الحديث بودن سيف، سخن مي‌گويند3!
تاريخ گواهي مي‌دهد كه پس از اسلام، فقط چند نفر، آن هم در زمان پيامبر خدا مرتد شدند نه در زمان ابوبكر. از جملة آنان، عبدالله‌بن سعد بن ابي‌سرح بود كه پيامبر دستور قتلش را صادر فرمود. ولي چون برادر رضاعي عثمان بود، او را در خانة خودش پنهان كرد، و از پيامبر برايش امان گرفت. و ديگري عبدالله‌بن جحش بود كه به مسيحيّت برگشت و در همان حالت مرد. و ديگري عبدالله بن خطل بود. او در حالي كه پردة كعبه را براي امنيت خود به دست گرفته بود، كشته شد. و شايد ارتداد پس از اسلام، در همين سه نفر خلاصه شود.
تنها جايي كه لشكر ابوبكر با غيرمسلمانان جنگيد جنگ لشكريانش به رياست ثابت‌بن قيس، و به فرماندهي كلّ خالد‌بن وليد، با افرادي بود كه در مكاني به نام «بزاخه» فرود آمده بودند تا با مسلمانان بجنگند. لشكر ابوبكر با آنان جنگيد و چند نفر از آنان را كشت و بقية ايشان هم فرار كردند. كه اين مورد هم ربطي به ارتداد ندارد. چون اينان از همان اوّل، مسلمان نبودند. جز اين مورد، تمام جنگهايي كه از ابوبكر سر زد، صرفاً كشتار مسلماناني بود كه به خاطر امتناع از بيعت، و يا نپرداختن زكات از دم تيغ گذشتند و كودكان و زنانشان به اسارت رفتند!
اصرار بر نقل روايات سيف‌بن عمر، توسّط تاريخ‌نگاران سقيفه‌گرا، و ترك و يا كم‌اهميّت نمودن ساير روايات، صرفا براي اين است كه: اوّلا بر كشتارهايي كه ابوبكرنسبت به مسلمانان مرتكب شده، سرپوش گذاشته شود. و ثانياً مسير فرمايش اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام را كه مي‌فرمايد: «انّ النّاس كلّهم، ارتدّوا بعد رسول الله غير اربعة ـ پس از پيامبر همة مردم مرتد شدند جز چهار نفر» و منظورش، بيعت كنندگان با ابوبكر است، را به گونه‌اي گم كنند. و نيز آنجا كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: منافقين در اين طمع بودند كه مردم را به كفر برگردانند و من از كفر مردم خوف داشتم، لذا بيعت كردم و شمشير نكشيدم، با شايع نمودن ارتداد مردم و جنگهاي ردّه، مي‌خواستند به اين هدف دست يابند كه بگويند: منظور علي عليه‌السلام از مرتدّان، همان مرتدّاني است كه ابوبكر با آنان جنگيد و منظورش از منافقان، نيز همان منافقان است كه خوف آن مي‌رفت بر مسلماناني كه با ابوبكر بيعت كرده بودند چيره شوند و آنان را به كفر بكشانند! و بيعت اميرالمؤمنين براي اين بود، كه حكومت مركزي همچنان مقتدر بماند و تضعيف نشود، تا اين مرتدّان و منافقان، بر مردم چيره نشوند و آنان را به كفر نكشانند!
در حالي‌كه در زمان ابوبكر جز كساني كه با ابوبكر بيعت كرده و بيعت خود با اميرمؤمنان علي عليه‌السلام را شكستند، منافق و مرتدّي وجود نداشت. و اين مسأله، از استثناء چهار نفر كه در كلام امام مذكور است، كاملاً واضح است. و آن چهار نفر هم نام آنان در روايت ذكر شده است. و آنان عبارتند از: سلمان، و ابوذر و مقداد و عمّار. در نتيجه، منظور امام عليه‌السلام از مرتد و منافق، كسي جز حاكمان غاصب و اعوان و انصارشان نبود. همانان كه به طمع حكومت، و منحرف نمودن و از بين بردن دين خدا، مي‌خواستند علي عليه‌السلام را با انگ محارب بكشند! و عمر براي گرفتن مجوّز قتل آن حضرت از ابوبكر، به اين مسأله تصريح كرد!
و متأسّفانه، نويسندگان ساده دل، بي‌آنكه در روايات و تاريخ، تأمّل و دقّتي كنند، و بر معارف ديني اندك آشنايي يابند، از پيش خود هرآنچه خواسته‌اند، بافته‌اند!
ج: با استناد به همين روايت، گفته‌اند بيعت اميرالمؤمنين عليه‌السلام با ابوبكر براي آن بود كه نوعي وحدت بين آن حضرت و حكومت ابوبكر ايجاد شده و از كفر مسلمانان جلوگيري شود. بايد ببينيم آيا بيعت علي عليه‌السلام با ابوبكر، در كفر و اسلام بيعت‌كنندگان با ابوبكر، تأثيرگذار بود يا خير؟ و اگر اميرالمؤمنين عليه‌السلام نه بيعت مي‌كرد و نه شمشير مي‌كشيد، و جانش هم محفوظ مي‌ماند آيا باز هم خوف برگشت مردم به كفر وجود داشت يا خير؟ براي پاسخ به اين پرسش، به دو مقدّمه توجّه كنيد: مقدّمة اوّل: در بيعت با ابوبكر، كه امام عليه‌السلام فرمود: «پس از پيامبر همة مردم مرتد شدند جز چهار نفر» مرتدّان، به دو گروه عمده تقسيم مي‌شدند:
* گروه اوّل كساني بودند كه با اميرالمؤمنين عليه‌السلام دشمني و كينه داشتند، و با علم و آگاهي و از سر دشمني، بيعتشان با علي عليه‌السلام را شكستند و با ابوبكر بيعت كردند.
* گروه دوم كساني بودند كه با آن حضرت كينه و دشمني نداشتند. اين گروه نيز به چند دسته تقسيم مي‌شدند:
دستة اول كساني كه به طمع رياست و مال، بيعت خود را با علي عليه‌السلام شكستند و به سوي ابوبكر شتافتند و با او بيعت كردند. كه در اين گروه نيز برخي به كلّي دل از علي عليه‌السلام بريدند و برخي هم دلشان با آن حضرت بود ولي نمي‌توانستند دست از رياست و مكنت بردارند.
دستة دوم كساني بودند كه به تبعيّت از ساير مردم مانند رؤساي قبيله‌شان، در كمال ناآگاهي با ابوبكر بيعت كردند.
دستة سوم كساني بودند كه دوست و شيعة علي عليه‌السلام بودند. ولي جوّ حاكم بر سقيفه، آنان را به خوف انداخت و چنين تشخيص دادند كه بايد با ابوبكر بيعت كنند. در حالي‌كه دلشان با علي عليه‌السلام بود.
دستة چهارم كساني بودند كه بيعت خود را با اميرالمؤمنين عليه‌السلام شكستند ولي با ابوبكر هم بيعت نكردند.
غير از اين دو گروه عمده و زيرمجموعه‌هايشان، باقيماندة مردم كساني بودند كه بر بيعت خود با اميرالمؤمنين بودند، و به هيچ قيمتي حاضر نبودند با ابوبكر بيعت كنند. ولي با زور و ارعاب و تهديد به قتل، ناچار شدند، طبق سفارش پيامبر اكرم عليه‌السلام و صلاحديد اميرالمؤمنين عليه‌السلام براي حفظ جانشان، تن به بيعت بدهند. و آنان، بني هاشم و چند نفر از شيعيان و دوستان خاصّ اميرالمؤمنين عليه‌السلام بودند.
از اين دو گروه عمده، كساني كه با هر انگيزه‌اي به اختيار خود، بيعتشان با علي عليه‌السلام را شكستند و نه به زور و اجبار و تهديد به قتل، در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام مرتدند. خواه با ابوبكر بيعت كرده باشند يا بيعت نكرده باشند. اگرچه برخي از اين افراد، با علي عليه‌السلام دشمني نداشتند، ولي روي‌گرداندن و ارتدادشان از اميرالمؤمنين عليه‌السلام كه ركن دين و اساس دين و عمود دين است، ارتداد از دين است. به هر انگيزه‌اي كه باشد، تفاوت نمي‌كند. ولي هر يك از اين گروهها نزد اميرالمؤمنين عليه‌السلام حساب خاص خودشان را دارند. گروه اوّل يعني آنان كه از روي علم و عمد و از سر دشمني و كينه، بيعتشان با علي عليه‌السلام را شكستند و با ابوبكر بيعت كردند، حسابشان با گروه دوم جداست. و دسته‌هاي مختلف در گروه دوّم هركدامشان، حساب خاصّي نزد اميرالمؤمنين دارند. قطعاً اگر آن حضرت با ابوبكر مي‌جنگيد، كساني با او مي‌جنگيدند كه دشمني و كينة او را به‌دل داشتند، و با علم و عمد، بيعتشان را شكسته‌بودند. و آن حضرت نيز كساني را مي‌كشت كه عليه او شمشير كشيده‌اند و كينه و دشمني دروني خود را به ظهور رسانده‌اند. نه همة بيعت كنندگان مرتد را. زيرا گروه زيادي از همان بيعت كنندگان، بعدها به سوي علي عليه‌السلام برگشتند و جزء لشكريان او شدند. آنان كساني بودند كه حتّي با وجود بيعت با ابوبكر نيز، مورد توجّه اميرالمؤمنين عليه‌السلام بودند و از صفحة الطاف الهيّة او محو نمي‌شدند. زيرا آن علي كه در بحبوحة جنگهاي پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله كافر را نمي‌كشد، چون در چند نسل پس از او، مسلماني به وجود خواهد آمد، قطعاً، گروههاي مختلف بيعت كنندگان با ابوبكر را نيز يكسان نمي‌شمارد. چون هم خود آنان و هم فرزندان آنان در برهه‌اي از زمان، از ارتداد برخواهند گشت و جزء لشكريان اسلام خواهند شد. و در حال ارتداد نيز، بغض و كينة علي عليه‌السلام را در دل نداشتند.
مقدّمة دوم: از نظر امام عليه‌السلام مردم خواه به سوي ابوبكر مي‌رفتند يا با ديگري بيعت مي‌كردند، به محض شكستن بيعت خود با علي عليه‌السلام مرتد شدند، و با رفتن به سوي ابوبكر، به دنياي جاهليّت پا نهاده و به قهقرا برگشتند. در مدّت حكومت زمامداران غاصب، آنچه به نام دين و موازين ديني نزد مردم بود، در واقع دين نبود. بلكه پوستيني وارونه بود كه آن را به نام دين يدك مي‌كشيدند. و بجز تعداد اندكي كه از علي عليه‌السلام مي‌آموختند، ساير مردم، از دين، فقط اسمي را با خود حمل مي‌كردند. اميرالمؤمنين در اين باره چنين مي‌فرمايد:
«واليان پيش از من، [ابوبكر و عمر و عثمان] كارهايي انجام دادند كه بر خلاف كارهاي پيامبر خدا بود، و مخالفتشان با پيامبر در آن كارها، عمدي بود. و عهد پيامبر را شكستند، و سنّت او را تغيير دادند. اگر من بخواهم مردم را به ترك بدعتها و سنّتهاي خلاف پيامبر وادار كنم، و سنّت پيامبر را به جاي خود و به زماني كه در عهد پيامبر بود، برگردانم، لشكر خودم از من گريزان خواهند شد، به گونه‌اي كه يا خودم تنها باقي مي‌مانم يا با اندكي از شيعيانم كه فضل و امامت مرا از كتاب خدا و سنّت پيامبر دريافته‌اند...4».
سپس امام مثالهاي زيادي از مخالفتهاي آن سه زمامدار و اعوان و انصارشان، با سنّت پيامبر مي‌زند. و مي‌فرمايد اگر اينها را به زمان پيامبر برگردانم، از من گريزان مي‌شوند و.... ولي همين پوستين وارونه و همين منكرات و مخالفتهاي با سنّت پيامبر را مردم به نام دين مي‌شناختند، و كسي نمي‌توانست حق را به آنان گوشزد كند! و در زمان بيعت ابوبكر، امام عليه‌السلام به اين فجايعي كه اتّفاق خواهد افتاد آگاه بود و بارها به مردم هشدار داده بود.
پس از اين دو مقدّمه، بايد بگوييم: بيعت اميرالمؤمنين عليه‌السلام با ابوبكر، از اين نظر، چيزي را عوض نكرد. زيرا با وجودي كه آن حضرت با ابوبكر بيعت كرده بود، ولي ارتداد، همان ارتداد بود. و تغيير سنّت پيامبر در زمان هر سه زمامدار، با قدرت و شدّت هرچه تمام‌تر ادامه داشت. پيدايش بدعت در دين، غوغا مي‌كرد. و ديني كه در بين مردم بود، دين اسلام نبود. بلكه معجوني بود از سنّتهاي ابوبكر و عمر و عثمان. و مردمي كه با ابوبكر بيعت كردند، ارتباط خود با علي عليه‌السلام را قطع كرده، و به ابوبكر روي آورده بودند و بجز چند نفر، افراد ديگر، ارتباطي با علي نداشتند كه بيعتش در آنان تأثير گذار باشد يا نباشد. پس بيعت علي چه سودي در اسلام آن جماعت داشت، و چه نقشي در جلوگيري از كفر آنان ايفا مي‌كرد؟ همان كساني كه پس از بيعت، به او مراجعه مي‌كردند و از او كسب تكليف مي‌نمودند و مشكلات خود را از او پرسيده، و به وسيلة او حل مي‌كردند، اگر بيعت نمي‌كرد نيز چاره‌اي جز مراجعه به او نداشتند. بنا بر اين، بيعت او، بما هو بيعت، در كفر و اسلام فعلي بيعت‌كنندگان با ابوبكر، هيچ اثري نداشت. و كفري كه آن حضرت از آن بيم داشت قطعاً كفر آن مردم در زمان بيعت با ابوبكر نبود. زيرا آن كفر، با وجود بيعت او نيز اتّفاق افتاده بود. آنچه علي عليه‌السلام از آن بيم داشت، كفري بود كه با كشته‌شدن خود و تمام اهل بيت و خواصّ شيعه‌اش بر زمين سايه مي‌افكند و طبق هشدار پيامبر و علم امام عليه‌السلام، در صورت كشته شدن علي عليه‌السلام و خاندان او، احدي خداوند را بر روي زمين عبادت نمي‌كرد. و اين فرمايش پيامبر، به اين دليل است كه عبادتهاي آن مردم، علاوه بر آنكه ربطي به اسلام و سنّت پيامبر نداشت، بدون امام، در درگاه خداوند پذيرفته نبود. زيرا طبق رواياتي كه گذشت، اگر كسي به اندازة عمر نوح در دنيا زندگي كرده و در تمام عمرش بين ركن و مقام، شبها به عبادت بأيستد و روزها را روزه بدارد، چنانچه ولايت اميرالمؤمنين عليه‌السلام را نداشته باشد، عبادتش پذيرفته نيست. و اگر در اين حالت بميرد به مرگ جاهليت، و يا در حالت كفر مرده است. و اگر در همين حالتي كه عبادت از آن مردم پذيرفته نيست، اميرالمؤمنين و خاندان او كشته شوند، حق همان است كه پيامبر فرمود، كه تا قيامت خداوند بر روي زمين عبادت نخواهد شد.
يا در نهايت، خيلي كه خوش‌بين باشيم، مي‌توانيم بگوييم: كفري كه در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام مردم به آن مبتلا مي‌شدند، كفري بود كه با شمشير كشيدن بر امير و كشتن او حادث مي‌شد. و اين كفر هرگز قابل برگشت به اسلام نبود. زيرا همان كساني كه با ابوبكر بيعت كردند و سپس زير يوغ عمر و عثمان رفتند، همانها بعدا به سوي علي عليه‌السلام برگشتند. آنان كساني بودند كه در جنگ جمل و صفّين و نهروان همراه علي بودند. آنان همان مسلماناني بودند كه به اشتباه خويش در بيعت با ابوبكر و عمر و عثمان و ارتداد به سوي جاهليّت اوّل، پي برده بودند، و به دامن اسلام برگشته بودند در حالي‌كه از اسلام هيچ نمي‌دانستند و وقتي اميرالمؤمنين سنّت پيامبر را به آنان گوشزد مي‌كرد، فرياد مي‌زدند: وا سنّة عمرا، واعمراه، واعمراه! و اگر علي عليه‌السلام در جريان سقيفه، شهيد مي‌شد، آيا آنان به دامن اسلام برمي‌گشتند، يا با نبودن امام، و با تلاشهايي كه منافقان براي كفر ايشان داشتند، راهي براي بازگشت به اسلام نداشتند؟
امام محمّد باقر عليه‌السلام مي‌فرمايد:
«إن النّاس لمّا صنعوا ما صنعوا، إذ بايعوا أبا‌بكر، لم‌يمنع أميرُالمؤمنين عليه‌السلام من أن يدعوَ إلي نفسه إلاّ نظراً للنّاس و تخوّفاً عليهم أن يّرتدوا عن الاسلام، فيعبدوا الاوثان و لايشهدوا أن لا‌إله إلا‌الله و أن محمداً رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله و كان الاحبّ إليه أن يُقرّهم علي ما صنعوا من أن يرتدّوا عن جميع الاسلام. و إنّما هلك الّذين ركبوا ما ركبوا. فأمّا من لم يصنع ذلك و دخل فيما دخل فيه النّاس علي غير علم و لا‌عداوة لامير‌المؤمنين عليه‌السلام فإن ذلك لا يكفره و لايخرجه من الاسلام و لذلك كتم علي عليه‌السلام أمره و بايع مكرها حيث لم‌يجد أعوانا5».
«هنگامي كه مردم آن‌گونه عمل كردند و با ابوبكر بيعت نمودند، اميرالمؤمنين از دعوت به سوي خود جلوگيري نكرد مگر به خاطر رعايت حال مردم و ترس از اينكه از اسلام برگردند و به پرستش بتها روي آورند، و شهادت به توحيد و رسالت پيامبر عليه‌السلام را رها كنند. در نزد حضرت رها ساختن آنان بر آنچه انجام داده بودند، بهتر از آن بود كه از همة‌ اسلام برگردند. زيرا [مردم در آن زمان دو گروه بودند‌، گروهي كه آگاهانه بيعت را شكسته بودند و به امام عليه‌السلام ستم كردند و بر حقوق اهل‌بيت پيامبر، مسلّط شدند] آنان كه بر حقوق اهل بيت عليهم‌السلام سلطه يافتند، هلاك شدند. ولي مردمي كه [آگاهانه ستم نكردند و بيعت را نشكستند و] اينگونه عمل نكردند و همراه ديگر مردم بدون علم و آگاهي، با ابوبكر بيعت كردند و نه از روي دشمني با اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام، پس اين بيعتشان با ابوبكر باعث كفر آنان و خروجشان از اسلام نبود. و بخاطر اين [افراد نا‌آگاه] بود كه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام امر ولايت خود را مسكوت گذاشت، و هنگامي كه ياوري نيافت، از سر ناچاري [با ابوبكر] بيعت نمود».
بر اساس اين روايت، آنچه اميرالمؤمنين عليه‌السلام از آن بيم دارد، كفر اين افراد ناآگاه است، كه به يكباره، به بت‌پرستي خواهند گراييد. و اگر علي عليه‌السلام بيعت نمي‌كرد و كشته مي‌شد، و چند شيعة خاصّ او نيز كشته مي‌شدند، و اهل بيت او از بين مي‌رفتند، هدف منافقين از حذف كامل اسلام محمّدي، و سايه افكندن كفر بر زمين، كه تنها با حذف عترت پيامبر عليهم‌السلام امكان‌پذير بود، تحقّق مي‌يافت!
بنا بر اين، آنچه كه در كفر و اسلام مردم تأثيرگذار بود، بيعت و عدم بيعت صِرف علي عليه‌السلام نبود، بلكه مرگ و زندگي علي عليه‌السلام بود كه مي‌توانست تكليف خلق را تا روز قيامت روشن كند. اگر كشته مي‌شد، تا روز قيامت مؤمني روي زمين يافت نمي‌شد. [كه اگر حجّت خدا در زمين نباشد، زمين اهلش را فرو مي‌برد. و اين يك اصل قطعي و مسلّم است كه در روايات ما فراوان به آن تصريح شده است]. و اگر زنده مي‌ماند، خانوادة خود، و شيعيان خاصّش را، و همان مردمي كه از سر ناآگاهي، با ابوبكر بيعت كرده و سپس به دامن علي برگشتند و به اشتباه خويش پي بردند را، امامت مي‌كرد. و اهل زمين را از خسف نجات مي‌داد. و چون زنده ماندنش در گرو بيعتش با ابوبكر بود، به زور و اجبار بيعت كرد، در حالي‌كه به فرمايش خودش، مي‌ديد ميراثش را به تاراج مي‌برند. و مي‌ديد كه با سنّتهاي پيامبر آشكارا و عمداً مخالفت مي‌شود، و مي‌ديد كه بدعتها آشكارا و عمداً در دين وارد مي‌شود، و دين محمّد، به پوستيني وارونه تبديل مي‌گردد. ولي چشم را بر خار ‌بست، و آب دهان را بر استخوان گلوگير فرو ‌برد، و بيست پنج سال تحمّل كرد، تا عمود دين كه وجود مقدّس اوست، بر زمين باقي بماند. و كفر و زندقه، تا ابد بر زمين سايه نيفكند! و پس از بيست و پنج سال، حكومتي به دستش سپرده شد كه مردمش به جاي سنّت پيامبر، از سنّت ابوبكر و عمر و عثمان، و بدعتهاي آنان و مخالفتهاي آنان با سنّت پيامبر پيروي مي‌كردند! و مخالفت امام عليه‌السلام با آن سنّتهاي باطل، گريز مردم از آن حضرت را به دنبال داشت! و اين، يكي از كوچكترين تصويرها از مظلوميّت علي عليه‌السلام ‌است!
بعلاوة اينكه: در روايات پيش خوانديم كه امام عليه‌السلام براي جمع آوري ياور، تلاش فراوان كرد. و فرمود: اگر حتّي چهل نفر ياور مي‌داشتم مي‌جنگيدم. حتّي از اين هم كمتر، فرمود: اگر تنها عمويم حمزه و برادرم جعفر زنده بودند، مي‌جنگيدم! اگر صِرف بيعت امام عليه‌السلام در كفر و اسلام بيعت‌كنندگان با ابوبكر تأثيرگذار بود، امام هرگز به دنبال ياور براي جنگيدن نمي‌گشت. و هرگز آهنگ جنگ با ابوبكر نمي‌نمود. اينكه آهنگ جنگ داشته، معلوم است كه آن قوم به جهت ارتداد، مستحقّ جنگ بوده‌اند، و بيعت نكردن آن حضرت و جنگيدنش با آنان، در صورت داشتن ياور و رسيدن به پيروزي، نه تنها باعث رونق كفر نبود، كه كفر مجسّم را از بين مي‌برد و پوزة كافران مسلمان‌نما را به خاك مي‌ماليد. پس آنچه كه در كفر و اسلام، تأثير گذار است، مرگ و زندگي امام است نه بيعت و عدم بيعت او با ابوبكر. و تأثير مرگ و زندگي امام عليه‌السلام، هم در شيعيان همان زمان ظهور مي‌يافت، و هم در شيعياني كه پس از حكومت غاصبان، توبه كرده و به سوي آن حضرت بازگشتند.
از اين باب است كه امام عليه‌السلام در روايت دوم كه گذشت، دليل بيعت خود با ابوبكر را چنين بيان مي‌كند: « ولي وقتي تصميم منافقين را براي كافر ساختن مردم ديدم، ترسيدم مردم به گذشتة‌ خويش [كفر و زمان جاهليّت] برگردند».
و همان‌گونه كه گذشت، منافقاني كه امام از آنان ياد مي‌كند، همانهايي بودند كه به نام اسلام و دين و حكومت اسلامي، سنّتهاي پيامبر را تغيير داده و بدعتهاي فراواني در دين وارد كردند! و جز آنان و اطرافيانشان، نه منافقي يافت مي‌شد و نه مرتدّي كه مردم را، آن هم مهاجر و انصار را به كفر بكشاند. اگر هم كافري يافت مي‌شد، جرأت و قدرت اين‌كه در صفوف مهاجر و انصار تلاشي كند و كاري از پيش ببرد، نداشت. و كساني كه زمامداران، با انگ ارتداد، با آنان جنگيدند و ايشان را به خاك و خون كشيدند و گردن زدند و سر آنان را زير ديگ غذا آتش زدند، و خانه‌هايشان را ويران كرده و سوزاندند و اموالشان را به تاراج بردند و زنان و فرزندانشان را به اسيري گرفتند، مسلماناني بودند كه چون هنوز آواي پيامبر در تمام مدّت عمرش، و مخصوصاً در غدير خم در گوششان طنين‌انداز بود، حكومت ابوبكر را به رسميّت نمي‌شناختند، و زكات مالشان را به ابوبكر نمي‌پرداختند! نتيجه اينكه: اميرالمؤمنين عليه‌السلام به خاطر ابوبكر و حكومتش و دوستان و لشكريانش، هرگز، هيچ ملاحظه‌اي نكرد. پي‌نوشت: 1ـ"شرح الأخبار مغربي"، ج2، ص185، ح 529: عن الاعمش، عن عامربن واثلة، قال....
2ـ"مناقب خوارزمي"، ص313: وأخبرني الشّيخ الامام شهاب الدّين أفضل الحفّاظ أبوالنّجيب سعدبن عبدالله بن الحسن الهمداني ـ المعروف بالمروزي فيما كتب إليّ من همدان ـ، أخبرنا الحافظ أبوعلي الحسن‌بن أحمدبن الحسين الحدّاد باصبهان ـ فيما اذن لي في الرّواية عنه ـ، أخبرنا الشّيخ الاديب ابويعلي عبدالرّزاق‌بن عمربن ابراهيم الطّهراني ـ سنة ثلاث وسبعين واربعماية ـ، أخبرني الامام الحافظ طراز المحدّثين أبوبكر أحمدبن موسي‌بن مردويه الاصبهاني، قال الشّيخ الامام شهاب الدّين أبو النّجيب سعدبن عبيدالله الهمداني: و أخبرنا بهذا الحديث عالياً الامام الحافظ سليمان‌بن ابراهيم الاصفهاني ـ في كتابه اليّ من اصبهان سنة ثمان وثمانين و اربعماية ـ عن ابي‌بكر أحمدبن موسي‌بن مردويه، حدّثنا سليمان‌بن أحمد، حدّثني عليّ‌بن سعيد الرّازي، حدّثني محمّدبن حميد، حدّثني زافربن سليمان‌بن الحارث‌بن محمّد، عن ابي‌الطّفيل عامربن واثلة قال:.... 3ـ براي آگاهي كافي از ساختگي بودن جنگهاي ردّه، به كتاب «افسانة عبدالله‌بن سبا» و «صدوپنجاه صحابة ساختگي» تأليف سيّد مرتضي عسكري مراجعه كنيد. 4ـ"كافي"، ج8، ص58-59. 5ـ"كافي"، ج8، ص295: حميدبن زياد، عن الحسن‌بن محمّد الكندي، عن غير واحد، عن أبان‌بن عثمان، عن الفضيل عن زرارة، عن أبي‌جعفر عليه‌السلام قال:.... قسمت نهم: 9. سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه بررسي روايات دستاويز مدعيان وحدت امير با غاصبان روايت سوم

* روايت سوم:

«... فَلَمَّا رأيتُ رَاجِعَةً مِن النَّاسِ قَد رَجَعَتْ مِن الاِسلامِ تَدْعُو إِلي محَوِ دِينِ محمّد وَ مِلَّةِ إِبراهِيمَ عليه‌السلام خَشِيتُ إنْ أنَا لم أَنصُرِ الاسلامِ وَ أَهلَهُ أَرَي فِيه ثُلْماً و هَدْماً تكُونُ المُصيبةُ عَليَّ فِيهِ أَعظمَ مِن فَوتِ ولايةِ أُمُورِكُم الَّتي إنمّا هيَ متاعُ أَيّامٍ قلايِلَ، ثمُ تَزُولُ وتَتَقشَّعُ كَما يَزولُ وَ يَتَقَشَّعُ السَّحابُ،‌ فَنَهضْتُ معَ القَوْمِ فيِ تلكَ الأَحداثِ، حَتّي زَهَقَ الباطِلُ وَ كانَتْ كَلِمةُ اللهِ هيَ العُليا و إنْ رَغََمَ الكَافِرُونَ1».
«چون گروهي از مردم را ديدم كه از اسلام برگشته و [مرتد و كافر شده و ديگران را] به نابود ساختن دين محمّد‌ صلي‌الله عليه و آله و از بين بردن آيين ابراهيم عليه‌السلام فرا مي‌خوانند، ترسيدم كه اگر اسلام و اهلش را ياري نكنم، بايد شاهد رخنه و خرابي در اسلام باشم، كه [در آن صورت] مصيبت آن، بر من بزرگتر است از مصيبت از دست دادن ولايت امور شما؛ چون حكومت بر شما، كالاي چند روزه‌اي بيش نيست كه از بين مي‌رود و پراكنده مي‌شود، همچون ابري كه در آسمان از بين مي‌رود و پراكنده مي‌گردد. پس به‌ناچار در آن بدعتها [و‌ آن اقدامات شوم و حركتهاي كفرآميز] [بر آن قوم، مشرف شدم و] در حالت اشراف بر ايشان، به همراه آنان بودم، تا اينكه باطل از ميان رفت و كلمة خدا بود كه برتري يافت، اگرچه كافران را ناخوش آمد».

بررسي خبر:

اين فرمايش، فرازي از نامة امام عليه‌السلام است كه هدف اصلي اين كتاب بوده، و تمامي اين پيشگفتار نيز، به نحوي براي رفع شبهه از مفهوم متشابه همين كلام به رشتة تحرير درآمده است. زيرا اين قسمت از گفتار امام عليه‌السلام دست‌آويزي براي بسياري از توجيهات نادرست نويسندگان معاصر در تحليل عملكرد امام عليه‌السلام قرار گرفته است.

پيش از هر توضيحي به چند پرسش توجّه كنيد:

1ـ با توجّه به آنچه گذشت، پس از رحلت جانگداز رسول مكرّم اسلام‌ صلي‌الله عليه و آله آن گروه از مسلمانان كه مرتد شده و از اسلام برگشتند و مردم را به نابودي دين محمّد فرا مي‌خواندند، چه كساني بودند؟
2ـ آن گروه مرتد چه مقام و موقعيّت اجتماعي و سياسي بدست آورده بودند كه مي‌توانستند آشكارا و بدون واهمه، مردم را به نابودي دين محمّد دعوت كنند؟ مگر كساني كه موقعيّتي نداشتند، جرأت چنين كاري داشتند؟
3ـ در جامعه‌اي كه به دستور حكومت، رعايت ظواهر اسلام، اجباري بود، دعوت به نابودي اسلام، چه معنايي دارد؟
4ـ با توجّه به آن‌كه اميرالمؤمنين در صورت داشتن ياور، آهنگ جنگ با ابوبكر و لشكريانش را داشت، در اين صورت، منظور از اسلام، و اهل اسلامي كه در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام، توسّط مرتدّان، در خطر نابودي قرار گرفته بودند، كدام اسلام و كدام اهل اسلام بود؟
5ـ وقتي اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام بي‌وفايي مردم و نقض بيعت و رفتن آنان به سوي ابوبكر را ارتداد مي‌داند، رخنه و ثلمه‌اي كه بر اسلام وارد مي‌شود، و به خاطر آن رخنه و ثلمه، با ابوبكر بيعت مي‌كند، كدام ثلمه، و منظور آن حضرت از اسلامي كه منهدم خواهد شد كدام اسلام است؟
6ـ در معارف ديني آمده است كه دين قايم به حجّت خداست، و تازماني كه حجّت خدا در روي زمين است، دين باقي و برقرار خواهد بود. آيا ترس از نابودي دين، همان ترس از كشته‌شدن حجّت خدا و عترت پاك پيامبر‌ عليهم‌السلام نيست؟
7ـ گروه منافقي كه پس از درگذشت پيامبر اسلام صلي‌الله عليه و آله چهره نمودند و مرتد شدند، چه اقدامي براي نابودي دين محمّد كردند، كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام را از انهدام اسلام به خوف واداشت؟
8 ـ آيا نابودي اسلام و اهلش در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام چيزي جز حمله به خانة وحي و سوزاندن آن و كشتن اهل آن است؟
9ـ در كلام امام عليه‌السلام كه فرمود: باطل از بين رفت و كلمةالله حاكم شد، مراد از باطل، چه بوده، و منظور از كلمة‌الله چيست؟
10ـ منظور امام عليه‌السلام از جملة «فنهضت مع القوم في تلك الأحداث» چيست؟

نابودي اسلام، خواستة غاصبان:

از جمله مواردي كه افسانه‌هاي ارتدادِ ساختگي، به كمك غاصبان، و اعوان و انصارشان آمده است، در توجيه اين فراز از فرمايش امام عليه‌السلام است. توجيه كنندگان، چنين وانمود مي‌كنند كه: وقتي پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله از دنيا رفت، و بنيان حكومت ابوبكر نهاده شد، تمام مردم، جز قبيلة قريش و ثقيف، مرتد شده و از اسلام برگشتند و كافر شدند. كافران و مرتدّان، عليه مسلمانان به پا خواستند. اميرالمؤمنين كه اين وضعيّت را ديد، نسبت به اسلام و مسلماناني كه با ابوبكر بيعت كرده بودند، احساس خطر كرد. از اين رو، دست از مطالبة حكومت، كه متاع چندروزه‌اي بيش نبود، شست، و با ابوبكر بيعت كرد، كه مبادا كافران و مرتدّان، بر مسلمانان چيره شوند و اسلام و مسلمانان را از بين ببرند! تا اينكه به هر حال، با همّت ابوبكر، و جنگهايي كه با مرتدان و كافران نمود، آنان را از پاي درآورد و باطل را از بين برد و كلمة الله را حاكم كرد2!
اين، يكي از دورغهايي است كه سيف‌بن عمر تميمي زنديق، افسانه‌سرا و دروغ‌پرداز مشهور دربار سقيفه، پاية آن را نهاد، و تاريخ‌نگاراني چون طبري، ابن اثير، ابن كثير، ابن خلدون، ابن عبدالبر، ابن عساكر، ذهبي و... در حالي‌كه هم خودشان و هم علماي رجالشان، سيف را دروغ‌گو و ضعيف و زنديق مي‌دانند، روايات او را به عنوان تاريخ معتبر و متقن، در كتب خود تكثير كرده و به آنها استناد نموده‌اند. و نويسندگان پس از ايشان نيز آن را دستاويز قرار داده، و تمام فرمايشاتي كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام در بارة انهدام و از بين بردن اسلام توسّط مرتدّان و منافقان، و ارتداد و به كفر كشاندن مسلمانان توسّط آنان فرمود را به همان سبكي كه گفته شد، توجيه كرده و مي‌كنند. كلمة‌الباطل در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام را مرتدّان و كفّاري مي‌دانند كه با حكومت ابوبكر مي‌جنگيدند! و كلمةالله را ره‌آورد حكومت ابوبكر معرّفي مي‌كنند، كه به زعم آنان، با مرتدّان و كفّار جنگيد و پيروز شد.
ولي بر اساس بحثي كه در بارة ارتداد پس از پيامبر، گذشت، و تفصيل آن را به طور كامل مي‌توانيد در كتاب «عبدالله‌بن سبا» نوشتة سيّد مرتضي عسكري بخوانيد، اين فرمايش اميرالمؤمنين عليه‌السلام را حمل بر ارتدادي غير از ارتداد غاصبان و بيعت‌كنندگانشان نمودن، نهايت ساده‌انديشي و يا شيطنت، و يا بي‌اطّلاعي از تاريخ صحيح، اسلام، و معارف ديني است. زيرا همان‌گونه كه گفته شد، در آن زمان، جز ارتداد از امير مؤمنان، و ارتداد از حكومت و ولايت الهيّة علوي، كه ارتداد از دين و خدا و پيامبر بود، هيچ ارتداد ديگري اتّفاق نيفتاد، و تمام ادّعاهايي كه در اين مورد صورت گرفته، كذب محض، و صرفا براي توجيه رواياتي‌است كه تصريح بر ارتداد ناقضان بيعت علي عليه‌السلام دارد، و براي سرپوش گذاشتن بر كشتار مسلماناني است كه مي‌گفتند ما زكاتمان را بايد به وصيّ پيامبر بدهيم نه به ابوبكر، و به جرم نپرداختن زكات، به ارتداد متّهم شدند و به قتل رسيدند و سرهايشان به عنوان سوخت، زير ديگهاي غذا سوزانده شد! و زنان و كودكانشان، به اسارت رفتند!
در موقعيّتي كه ابوبكر و بيعت‌كنندگانش، كه در رأس آنان عمر بود، شخصيّتي چون اميرالمؤمنين عليه‌السلام كه از كودكي با پيامبر بزرگ شده، و از ابتداي مأموريّتِ پيامبر، با آن حضرت، و يار او، و برادر او، و هم‌رزم او، و سپر بلاي او، وجنگاوري بود كه زره او پشت نداشت چون هرگز به دشمن پشت نكرد، و شيري بود كه با نعره‌اش لرزه بر اندام كفر و شرك مي‌افتاد، و پيامبر در باره‌اش اين همه سفارش نموده، و به امر قطعي خداي متعال، او را در ملأ عام، به خلافت خويش منصوب ساخته، و اين نكته را به‌طور مكرّر اعلام داشته، و از همة مردم برايش بيعت گرفته، را مورد هجوم وحشيانة خويش قرار مي‌دهند و خانه‌اش را به آتش مي‌كشند، و همسرش را كه دختر پيامبر خداست، و از سوي خدا و پيامبر، در باره‌اش آن همه سفارش شده، مورد ضرب و جرح قرار مي‌دهند و علي عليه‌السلام را به ريسمان كشيده و در ميان نامردمان نااهل، كشان‌كشان براي بيعت مي‌برند، و هيچ مدافعي پيدا نمي‌شود كه عليه ابوبكر و لشكرش، از اميرالمؤمنين عليه‌السلام دفاع كرده و به آنان كوچكترين تعرّضي نمايد، آيا مي‌توان تصوّر كرد كه اميرالمؤمنين از ترس آن‌كه مبادا، كافران بر چنين حكومتي چيره شوند و يا مردم را به كفر برگردانند و دين محمّد را از بين ببرند، بيعت كرد؟ مگر در مقابل اين قدرت، دشمني هم وجود داشت كه به حساب بيايد، به گونه‌اي كه علي عليه‌السلام به ملاحظة آن دشمن، ناچار به بيعت با ابوبكر باشد؟! و مگر پس از سالها مصاحبت مردم با پيامبر، كوچكترين احتمالي مي‌رفت كه مرتدّ و يا مدّعي نبوّتي بيايد و چنين مردمي را به كفر بكشاند؟ مردمي كه پيامبر را با آن همه معجزه و قدرت، به سختي به نبوّت ‌شناختند، مردمي كه علي مرتضي را با آن معجزات و قدرتهايي كه از او بروز كرد، و با آن همه تأكيدات پيامبر و آيات بيّنات، نه به امامت مي‌شناختند، و نه خليفة پيامبرش مي‌دانستند، آيا خوف آن مي‌رفت كه اين مردم، گول كساني بخورند كه بي‌هيچ قدرت و معجزه‌اي، [به قول تاريخ‌سازان] ادّعاي نبوت مي‌كنند، و يا مرتد شده و در جامعه رخنه كرده‌اند؟ و اميرالمؤمنين هم به خاطر ترس از چنين افرادي، با ابوبكر بيعت و همراهي و همكاري كند، كه مبادا اين افراد، مسلمانان را به كفر بكشانند؟!
چه كسي مي‌تواند چنين چيزي را بپذيرد بجز...؟ و كدام كفر و ارتداد، مي‌تواند بدتر از مقابلة آشكار با امر و فرمان خدا و پيامبرش و خليفة او باشد؟ و كدام ارتداد شديدتر از روي گرداندن از خدا و پيامبرش، پس از بيعتي محكم با امام و خليفة پيامبر؟ و كدام ارتداد و كفر، شنيع‌تر از آتش زدن خانه وحي، و ضرب و جرح دختر پيامبر و همسر علي عليه‌السلام و به ريسمان كشيدن امامي كه منصوص و منصوب از سوي خدا و پيامبر اوست؟ آيا كفّار و مرتدّان مي‌خواستند، چنين افرادي را به كفر بكشانند؟! و اگر آنان را به كفر مي‌كشاندند، آيا كفري از اين بدتر عارضشان مي‌شد، كه علي عليه‌السلام دلش به حال آنان و اسلامشان بسوزد؟!
و جز در دروغهاي سيف تميمي زنديق، در كجاي تاريخ، يك روايت معتبر يافت مي‌شود كه اميرالمؤمنين پس از بيعت با ابوبكر، حتّي يك بار، با يك مرتد جنگيده باشد، يا در مقابل يك مرتد و كافري كه مي‌خواست بيعت كنندگان با ابوبكر را به كفر بكشاند، ايستادگي كرده باشد؟
نه! هرگز چنين نيست. و هيچ قدرت خارجي نه وجود داشت، و نه آهنگ چنين كاري را داشت و نه قادر بر چنين كاري بود. و آن قدرتي كه مي‌تواند مردم را به كفري بكشاند كه از خدا و پيامبر و امامشان بگريزند و احتجاجهاي فراوان و هشدارهاي صريح، و يادآوري بيعتشان با علي عليه‌السلام در آنها كارگر نيفتد، قدرتي در داخل است كه به نام اسلام، آتش كفر را در بين مسلمانان افروخت، و آنان را از مسير حق منحرف و متفرّق ساخت. و كار را به جايي رساند كه وقتي حكومت به دست اميرالمؤمنين عليه‌السلام سپرده شد، فرمود:

«واليان پيش از من، كارهايي انجام دادند كه بر خلاف كارهاي پيامبر خدا بود، و مخالفتشان با پيامبر در آن كارها، عمدي بود. و عهد پيامبر را شكستند، و سنّت او را تغيير دادند. اگر من بخواهم مردم را به ترك بدعتها و سنّتهاي مخالف سنّت پيامبر وادار كنم، و سنّت پيامبر را به جاي خود و به زماني كه در عهد پيامبر بود، برگردانم، لشكر خودم از من گريزان خواهند شد، به گونه‌اي كه يا خودم تنها باقي مي‌مانم يا با اندكي از شيعيانم كه فضل و امامت مرا از كتاب خدا و سنّت پيامبر دريافته‌اند...3».
پيش از اين نيز گفتيم كه وقتي اميرالمؤمنين عليه‌السلام كساني را كه از روي عمد و علم، بيعتشان شكسته و به سوي ابوبكر رفته‌اند را مرتد مي‌خواند، و به دنبال لشكر مي‌گردد كه بر آنان شمشير كشيده و با آنان بجنگد، و چون ياوري نمي‌يابد، سكوت مي‌كند و نمي‌جنگد؛ و وقتي به هيچ‌وجه تن به بيعت نمي‌دهد، حتّي با اينكه خانه‌اش را به آتش مي‌كشند و همسرش را مي‌زنند و مجروح مي‌كنند و او را تهديد به قتل مي‌كنند باز هم تن به بيعت نمي‌دهد، تا اينكه او را به بند كشيده به زور به طرف ابوبكر مي‌برند، وكشته شدن خودش و خاندانش و خاندان پيامبر و شيعيان خاصش قطعي مي‌شود، و در آن هنگام، به زور و اجبار تن به آن‌چنان بيعتي مي‌دهد، چگونه ممكن است، اميرالمؤمنين ترس از انهدام دين چنين مردمي داشته باشد، و چنين اسلامي را ياري و نصرت كند، و به خاطر چنين مردمي، از سر احساس مسؤوليّت و حفظ وحدت، و... بيعت را بپذيرد؟! مگر ممكن است كه از طرفي بخواهد بر آنان شمشير كشيده و با آنان بجنگد، و از طرفي به خاطر مسلمان بودنشان، و به خاطر اين‌كه نكند ديني كه اين مردم دارند از بين برود، و ثلمه و رخنه در اين دين وارد شود، با ملاطفت و مدارا با آن مردم همراه شده و با ابوبكر بيعت كند؟! كدام صاحب خردي مي‌تواند چنين چيزي را بپذيرد؟ و آيا بيعت اميرالمؤمنين عليه‌السلام نصرتي براي اين مردم، و اسلام اين مردم بود؟ اگر اميرالمؤمنين با آن قوم بيعت نمي‌كرد، چه اتّفاقي مي‌افتاد؟ آيا اگر هزاران اينچنين مردمي بميرند، و يا همة آنان از بين بروند، در دين محمّد رخنه و ثلمه‌اي ايجاد مي‌شود؟ آنجا كه محو دين محمّد است كجاست؟ و آنجا كه در دين محمّد ثلمه و رخنه ايجاد مي‌شود كجاست؟
آنان كه اندكي با معارف ديني و روايات و تاريخ آشنايي دارند، خوب مي‌دانند كه: ثلمه و رخنه زماني در دين ايجاد مي‌شود كه بخشي از دين از بين رفته، و يا دستخوش بدعت و تغيير و تبديل گردد. و اين مسأله در آن زمان، فقط در دومورد اتّفاق مي‌افتاد، و مورد سوّمي به نام هجوم كفّار و مرتدّين، دروغي بيش نيست. و آن دو مورد كه ثلمه در دين ايجاد مي‌شد، عبارتند از:
1 ـ در نسبت امام با دين. گفتيم: امام كه عمود و اساس دين است، اگر كشته شود و از بين برود. با كشته شدنش ثلمه و رخنه‌اي در دين ايجاد مي‌شود كه هيچ چيز جاي آن را پر نخواهد كرد. زيرا دين، آسماني است. و امام هم، امام آسماني و مطلوب خدا و از سوي خداست. و ديگران كه زميني و ناقصند، هرگز نمي‌توانند ثلمه و رخنة دين آسماني را پر كنند. و اين مسأله چيزي نيست كه نيازي به بحث داشته باشد. و اين است معني اين روايت كه مي‌فرمايد: «اذا مات العالم ثَلُمَ في‌الاسلام ثلمةٌ لايسُدّها شيءٌ ـ وقتي عالم [امام] بميرد، شكافي در دين ايجاد مي‌شود كه هيچ چيز جاي آن را پر نخواهد كرد».
2 ـ مورد دوم كه ثلمه در دين ايجاد مي‌شود، زماني است كه حتّي با وجود امام عليه‌السلام بدعتها در دين آشكار شود، و احكام دين تغيير و تحول يابد، و دين واقعي الهي، جاي خود را به دين زمين جعلي بدهد. و امام عليه‌السلام قدرت مقابله با عاملان بدعت را نداشته باشد. در اينجا نيز در دين ثلمه و رخنه ايجاد مي‌شود. اين ثلمه و رخنه اگرچه به خاطر نداشتن يار و همراه، قابل جلوگيري نيست ولي با وجود امام زنده در بين مردم، جبران و پر مي‌شود. زيرا آنان كه به امام روي آورند، دينشان محفوظ خواهد ماند و از امام خواهند گرفت. و آنان كه از امام بگريزند، ديني برايشان باقي نخواهد ماند جز بدعت.
اينجاست كه با توجّه به نسبتي كه امام با دين دارد، اگر اميرالمؤمنين عليه‌السلام كشته شود، در صورت حيات بشريت بر روي زمين، ثلمه‌اي بس عظيم در دين ايجاد خواهد شد كه چيزي جاي آن را پر نخواهد كرد. و تا قيامت جز بدعت چيز ديگري باقي نخواهد ماند. بدعتهايي كه هيچ اثري از دين محمّد را بر جاي نخواهند گذاشت. پس علي عليه‌السلام بايد زنده بماند تا ثلمه‌اي غير قابل جبران، در دين محمّد ايجاد نشود. و اگر توسّط مرتدّان و كافراني كه بر محو دين محمّد كمر همّت بسته‌اند، و مردم را منافقانه به محو دين محمّد فرا مي‌خوانند، ثلمه‌اي چون بدعت و تغيير و تبديل در دين، ايجاد مي‌شود، با وجود و زنده‌ماندن امام و مراجعه به او، قابل جبران خواهد بود. اكنون مي‌پرسيم:
آن ثلمه‌اي كه علي عليه‌السلام را ناچار به حفظ جان خويش و بيعت با ابوبكر كرد، و آن رخنه‌اي كه ‌ با هيچ چيزي جز با بيعت علي عليه‌السلام پر نمي‌شود، چه رخنه و ثلمه‌اي بود؟ و آن چيزي كه با فقدانش، چنين رخنه‌اي در دين ايجاد مي‌شد، آيا بيعت نكردن علي بود يا حيات و زنده ماندن شخص علي عليه‌السلام؟
بديهي است كه طبق نصوص مختلف و صريح از شخص اميرالمؤمنين عليه‌السلام ثلمة دوم يعني بدعت در دين محمّد، با حكومت ابوبكر و ديگران، به وقوع پيوست و فراوان شد و با قدرت تمام ادامه داشت و تا هنوز هم به نام دين و سنّت پيامبر و سنّت شيخين، باقي و پابرجاست! پس بيعت امام، نه تنها نتوانست اين ثلمه و رخنه را از بين ببرد، بلكه اگر با اختيار امام، و از روي رضا و رغبت و براي حفظ وحدت و امثال اين حرفها بود، بيعتش تأييدي بود بر اين بدعتها و بر اين ثلمه‌ها. دليل از بين نرفتن اين ثلمه و رخنه، فريادهاي مكرر امام است كه در يكي از آنها مي‌فرمايد:
«واليان پيش از من، كارهايي انجام دادند كه بر خلاف كارهاي پيامبر خدا بود، و مخالفتشان با پيامبر در آن كارها، عمدي بود. و عهد پيامبر را شكستند، و سنّت او را تغيير دادند. اگر من بخواهم مردم را به ترك بدعتها و سنّتهاي خلاف پيامبر وادار كنم، و سنّت پيامبر را به جاي خود و به زماني كه در عهد پيامبر بود، برگردانم، لشكر خودم از من گريزان خواهند شد، به گونه‌اي كه يا خودم تنها باقي مي‌مانم يا با اندكي از شيعيانم كه فضل و امامت مرا از كتاب خدا و سنّت پيامبر دريافته‌اند... ».
وقتي مسألة ارتداد و شورش عليه حكومت ابوبكر، و بيعت امام به خاطر اين قضيّه، دروغي بيش نيست، و وقتي بيعت امام، از ثلمه و رخنه‌اي به نام بدعت، جلوگيري نكرد، پس آن ثلمه و رخنه‌اي كه با بيعت امام از آن جلوگيري شد، كدام ثلمه بود؟
آيا جز ثلمة شهادت و فقدان امام بود، كه اگر اتّفاق مي‌افتاد طبق فرمايش صريح پيامبر، تا قيامت ديني بر زمين باقي نمي‌ماند و تا ابد خدا عبادت نمي‌شد، و با بيعت اجباري علي عليه‌السلام با ابوبكر، و حفظ جان آن حضرت كه در معرض قتل بود، از آن جلوگيري شد؟
ثلمة دوّم، يعني ثلمة بدعت، اگرچه براي امام سنگين و درد‌آور است، ولي با وجود امام در بين مردم، و تذكّرات و راهنماييهاي امام و مراجعة مردم به آن حضرت، تا حدودي جبران مي‌شود. اگرچه حكومت هم به دست امام نباشد. و اگر امر داير باشد بين اين ثلمه به تنهايي، كه جان امام را حفظ مي‌كند و با وجود امام جبران مي‌گردد، و بين ثلمه و رخنة اوّل كه با شهادت امام حادث مي‌شود و با هيچ چيز ديگر پر نمي‌شود، و بالطّبع ثلمة دوم را نيز در پي دارد، شخص حكيم و مدبّر و مدير كه حكمت و تدبّر و مديريّتش نشأت گرفته از عصمت مطلق اوست، كدام را بر مي‌گزيند؟ ثلمة اوّل را يا ثلمة دوم را؟ بديهي است كه ثلمة دوم را بر اوّل ترجيح مي‌دهد و جان خود را حفظ مي‌كند. زيرا اين ثلمه، با زنده‌ماندن و وجود او، جبران مي‌شود. و وجودش باعث آن مي‌شود كه زمين اهلش را فرو نبرد. و از طرفي، از سوي پيامبر مأمور است كه به وصيّت آن حضرت عمل كند، و هركس به او مراجعه كرد، راهنمايي كند. و هدايت و امامت را همچنان داشته باشد، و خطاهاي حكومت و مردم را به آنان گوشزد كند. اگر پذيرفتند، چه بهتر، و اگر نپذيرفتند به آنان كاري نداشته باشد و جان خود را حفظ كند، تا ثلمة اول يعني فقدان امام كه هرگز قابل جبران نيست، در دين ايجاد نشود.
از اين روست كه اسلام، در كلام امام، چيزي جز شخص امام نمي‌تواند باشد. و ياري اسلام چيزي جز حفظ جان شخص امام نمي‌تواند باشد. و اهل اسلام چيزي جز شيعيان خاص آن حضرت و در نهايت، بيعت‌كنندگان ناآگاهي كه با علي دشمني ندارند، نمي‌تواند باشد. و ياري اهل اسلام، چيزي جز آنان نمي‌تواند باشد. و ثلمه‌اي كه بيعت امام باعث جلوگيري از آن مي‌شود چيزي جز ثلمة قتل امام نمي‌تواند باشد. زيرا كساني كه اميرالمؤمنين به دنبال ياور مي‌گشت تا با آنان بجنگد و بر آنان شمشير بكشد، و وقتي هم فرصت به او دست داد و ياور يافت، در جنگ جمل و صفين و نهروان بر آنان شمشير كشيد و پوزة آنان را به خاك ماليد، چگونه مي‌تواند اسلامشان اسلامي باشد كه به خاطرش چنين بيعتي از سوي امام صورت بگيرد تا ثلمه‌اي در دينشان ايجاد نشود؟ و چگونه ممكن است چنين افرادي، اهل اسلامي باشند كه خونشان محترم است و بايد محفوظ بماند؟ و آيا اين دو اقدام از سوي علي عليه‌السلام با يكديگر تضادّي ندارند؟!
اينجاست كه اميرالمؤمنين مي‌فرمايد، ديدم كه گروهي، از دين برگشته‌اند و ديگران را به محو دين محمّد و كيش ابراهيم فرا مي‌خوانند. ترسيدم كه اگر اسلام و اهل آن را ياري نكنم، ثلمه و رخنه در دين ايجاد شود و....
همانطور كه گذشت، پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه‌السلام سفارش كرده بود كه اين مردم عمداً و از روي علم و آگاهي تو را رها كرده و با ديگري بيعت مي‌كنند. در اين موقع اگر ياوراني يافتي عليه آنان جهاد كن و اگر ياوري نيافتي اقدام نكن. و اگر براي گرفتن راهنمايي و هدايت، نزد تو آمدند، آنان را به راه حق راهنمايي كن. و اگر نيامدند، رهايشان كن. و اگر به خطايي رفتند، چنانچه سخنت را گوش دادند، به آنان گوشزد كن. در غير اين صورت آنان را رها كن.
اميرالمؤمنين عليه‌السلام هم پس از آنكه با زور شمشير بيعت كرد، طبق وصيّت پيامبر، نظاره‌گر آن قوم بود و خطاهاي آنان از قبيل حدّ بي‌جا، تعزير بي‌جا، و پاسخهايي كه از روي جهل و ناآگاهي به افراد مي‌دادند و... را به آنان تذكر مي‌داد. و اگر از او پرسشي مي‌كردند و راهنمايي مي‌خواستند، به طريق حق راهنمايي مي‌فرمود. در مواردي، سخنش را مي‌پذيرفتند چون چاره‌اي جز پذيرش نداشتند. زيرا اين افراد همان كساني بودند كه مي‌گفتند: «زنان پرده‌نشين هم از من بهتر مي‌دانند» و يا مي‌گفتند «همة مردم از من فقيه‌ترند». و در آن مواردي كه سخنش را نمي‌پذيرفتند، رهايشان مي‌كرد تا كار خودشان بكنند، و با آنان مقابله نمي‌كرد.
از اين رو، مي‌فرمايد: «فنهضت مع القوم في تلك الأحداث». «نهض» به معني حركت از بلندي است. يعني از بالا با آن قوم حركت مي‌كردم و نظاره‌گر ومراقب تمام بدعتهاي آنان بودم، و همه را زير نظر داشتم. تا اينكه باطل(حكومت غاصبان) از بين رفت و كلمةالله (حكومت اميرالمؤمنين عليه‌السلام) برتري يافت. اگرچه كافران [و كساني كه كينة علي عليه‌السلام به دل داشتند] را ناخوش آمد.
و ترديدي نيست كه منظور امام از باطل جز حكومتهاي غاصب، نمي‌تواند چيز ديگري باشد. و مراد از «كلمةالله» جز شخص آن حضرت چيز ديگري نمي‌تواند باشد. و هرگز نمي‌توان گفت كه مراد امام عليه‌السلام اين است كه: با ابوبكر و اعوان و انصارش همراه شدم تا كافران و مرتدّان منكوب شدند و «كلمة الله» يعني ابوبكر و حكومتش برتري يافتند! آيا مي‌توان حكومت ابوبكر با آن جنايتي كه نسبت به خاندان وحي مرتكب شد، و اميرالمؤمنين مي‌خواست با او بجنگد و به دنبال ياور مي‌گشت و ياور نمي‌يافت، و يا بدعتهايي كه او و ديگران در دين محمد وارد كردند را به «كلمة‌الله» تعبير كرد؟!
بسيار آشكار است كه «كلمةالله» همان است كه خدا تعيين فرموده بود. و آن، جز وجود قدّيس اميرالمؤمنين عليه‌السلام و حكومت حقّة آن حضرت چيزي نمي‌تواند باشد. و بديهي است كه اين «كلمةالله» پس از اضمحلال باطل برتري يافت. و باطلي كه پيش از «كلمةالله» بود آيا غير از حكومت ابوبكر و عمر و عثمان كه با غصب و باطل به دستشان رسيد، و بدعتهايشان امام عليه‌السلام را به گونه‌اي آزرد كه به زندگي خويش، تعبير «خار در چشم و استخوان درگلو» نمود، باطل ديگري را مي‌توان تصوّر كرد كه پيش از كلمة الله بوده باشد؟

* روايت چهارم:

«لماّ بلَغَ أميرَالمؤمنين صلوات الله عليه مسيرُ طلحة والزبير وعايشة من مكة إلي البصرة، نادي: الصّلاةُ جامعةً‌. فلمّا اجتمع الناسُ، حمد اللهَ و أثنيٰ علَيْهِ‌، ثمّ قال‌: أمّا بعدُ، فإنّ اللهَ تباركَ وتعاليٰ لماّ قَبضَ نبيَّه‌ صلي‌الله عليه و آله قلنا‌: نحنُ أهلُ بيتِهِ و عَصبَتُه‌ و ورثَتُه و أولياؤُه و أحَقّ خلايقِ