يادي از آن كه بهتر از او نبود...

پيكر رنجورش بر بستري رنگ و رو رفته افتاده بود و دختري كوچك در اطراف اش، بي قراري مي كرد؛ چشمان بي رمق اش را گشود و نگاهي به اطراف كرد؛ سال هاي زندگي به سرعت از مقابل ديدگان اش مي گذشت؛روزگاري در مكه، هيچ زني نه جايگاه اجتماعي اش را داشت و نه ثروت اش را. همه چيز از آنجا شروع شد كه به جواني دل بست، جواني كه از مال دنيا هيچ نداشت، اما برآمده از شريف ترين خانواده ها بود و خود صاحب برترين كمالات. امين اش مي خواندند، از بس پاك بود و مورد اطمينان مردم.جوان، چند صباحي براي بانوي مال دار مكه، فعاليت كرده بود و بانو خوبي ها و لياقت اش را ديده بود و دل بي آلايش خود را سراي عشق او نموده بود.بانو اگر مي خواست، ثروتمندترين مردان عرب، با افتخار دربرابرش زانو مي زدند، اما او به دنبال حقيقت بود، حقيقتي كه فروغ شعله ورش را در چشمان آن جوان امين، ديده بود، پس گام پيش نهاد و گرچه برخلاف رسم معمول، خود به خواستگاري امين اقدام كرد.محمد نام آن جوان بود، همو كه پاكي اش شهره بود و صفاي باطن اش پرآوازه؛ در روزگاري كه زشت كاري عادت مردمان بود، پاي كج ننهاده بود و در زماني كه فساد خوي همگان بود، صلاح و سداد را پيشه داشت.مجلس عقدشان، با حضور ابوطالب بزرگ مكه، برپاشد و خديجه، بانوي گرامي قريش، به محبوب اش رسيد. زندگي شان آغاز شد، زندگي كه بنيان اش، مهر بود و صفا؛ هرچند زنان قريش ملامت بانو را درپيش گرفتند كه چرا با يتيمي فقير وصلت كردي! تعجبي نداشت، آن كه در فرهنگ جهل پرورش يابد، جز ثروت و مقام فضيلتي نبيند.سال ها بعد، روزي درخانه را كه بر شوي اش گشود، محمدي ديگرگون مشاهده نمود، سرخ گونه و خسته؛ ماموريت الهي اش آغاز شده بود و خديجه اكنون خاتم پيامبران الهي را در پيش چشم داشت. دعوت پيامبر همان و لبيك خديجه همان، گويي سال هاست كه منتظر گفتن پاسخ مثبت است، اما نه، خديجه پاسخ مثبت اش را پانزده سال قبل گفته بود، همان روز كه با ايمان به پاكي و حقيقت جوان، همراهي او را برگزيده بود….

خديجه اهل فكر بود و مي دانست كه اصلاح يك جامعه، علاوه بر لزوم داشتن برنامه، نياز به مال و ثروت نيز دارد؛ اين بود كه با يك كلام تمام دارايي اش را تسليم پيامبر نمود، ثروتي كه هشتاد هزار شتر جابه جايش مي كردند.ماجرا تازه شروع شده بود. وقتي دعوت پيامبر علني شد، حمله ي مخالفان نيز شروع شد، فشارهاي سهمگين روحي رواني و حملات سنگين جسماني. ساحر و شاعر و ديوانه خواندن پيامبر، دل خديجه را به درد مي آورد و سنگ زدن و زباله برسر ايشان ريختن، چشمان اش را به اشك مي نشاند. با خود مي گفت: ببين اين مردم جاهل چه مي كنند با كسي كه سعادت شان را مي خواهد و درسر هواي هدايت شان را دارد.در تمام اين احوال، خديجه پرستاري مهربان بود و مشاوري مورد اطمينان؛ از همه توان فكري اش براي ياري رساندن به پيامبرش بهره گرفت و تمام ثروت اش را در راه اعتقاد مراد و مقتدايش هزينه كرد، تا جايي كه پيامبر فرمود: هيچ مالي به اندازه ي ثروت خديجه مرا سود نبخشيد و اگر ثروت او نبود، اسلام استوار نمي گشت.
بانو باردار شده بود و زمان تولد نوزاد فرارسيده بود. بايد در آن لحظات سخت، دوستانش به ياريش مي آمدند، اما كسي حاضر نشد. تنها و پرغصه نگاه اش را به در دوخته بود كه ناگاه چهار بانوي بلند قامت مهمان خلوت اش شدند. با ديدگاني پرسوال به آنان مي نگريست كه خود لب به سخن گشودند، برترين زنان تاريخ آفرينش، اينك از بهشت آمده بودند و خداي شان فرمان ياري خديجه را صادر كرده بود. آن ها آمده بودند كه هديه ي الهي را به بانوي بزرگ اسلام تقديم دارند، بانويي كه هرچه داشت، پيشكش بارگاه الهي كرده بود و اينك نوبت خدا بود تا پربهاترين گوهر خزانه ي غيب اش را ارزاني خديجه كند.اين گونه بود كه فاطمه آمد، و چه شاد بود خديجه از حضور اين دختر… و حالا اين دختر در اطراف پيكر رنجور مادر، بي قراري مي كرد…..
از آن زمان به بعد، هرگاه نام خديجه برده مي شد، پيامبر متاثر مي گشت، دوستان خديجه را احترام مي نمود و همواره به نيكي از او ياد مي فرمود. روزي كه عايشه با حسادت نسبت به خديجه بي احترامي كرد، پيامبر به شدت برآشفت و به صراحت فرمود: نه به خدا، بهتر از او را خدا به من عوض نداده است، ايمان آورد وقتي مردم كافر بودند، مرا تصديق كرد زماني كه مردم مرا تكذيب كردند، در اموال خود با من مواسات كرد وقتي مردم مرا محروم ساختند و خدا از او فرزنداني روزي من كرد و از زنان ديگر محروم فرمود.

دهم رمضان سال روز وفات برترين همسر پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم، ام المومنين، حضرت خديجه كبري سلام الله عليها، بر تمام مسلمانان حق شناس تسليت باد.

وبلاگ بياييد بيشتر بدانيم(سيد حيدر حسيني)