امام علي عليه السلام بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله(1)

مقدمه
روزگار در طول زندگي بس دراز خويش چند گوهر ناياب را به جامعه بشري معرفي مي كند كه در ميان اين چند تن انگشت شمار بي گمان، علي بن ابي طالب همانند دريايي بي كران، در برابر جوي آبي قرار دارد كه با هيچ يك از آنان سنجش پذير نمي باشد، نه تنها در روزگار خودش كه به تازگي تيرگيهاي جاهليت بوسيلة چراغ پرفروغ اسلام بر كنار شده بود قدر و ارزش او را نشناختند و از روي ناداني گوهر وجود او را با خرمهره ها مقايسه مي كردند و گاه ترجيح مي دادند امروزه هم با وجود اين همه ژرف انديش و روشن بين همچنان ناشناخته باقي مانده است.
پس از غروب شعاع نبوت، علي (ع) همچونان ناخداي كشتي نوپاي اسلام، آن را در برابر امواج خروشان و وحشي عصبيتهاي قومي و قبيلگي و جهل و ناداني مردم حفظ نمود و به خدا اگر وجود نازنينش در زمان خلافت اولي دومي و سومي نبود بند بند معرفت اسلام پاره پاره مي شد. در اين چندين سال كه به قول خودشان علي بن ابي طالب را خانه نشين و مهر سكوت را بر لبانش موم كرده بودند با سياست و پايبندي عميق به اصول و ارزشهاي اخلاقي تنها به اجراي صحيح و پايدار تعليمات و دستورات اسلامي مي انديشيد. و از زمان رحلت رسول (ص) تا پايان عمر گرانمايه اش با جريانات مختلفي كه همه آنها مخالف وي بودند مواجه بود اما آن حضرت بر مبناي مكتب تحليلي خود با هر كدام به روش خاصي برخورد كرده و در مقاطع مختلف برخوردهاي مختلفي نشان داد و اين موضوع اشاره دارد به سخن آن حضرت كه فرمود: لولا التقي لكنت ادهي الناس.
اگر تقوي الهي نبود بي شك زيرك ترين افراد بشر بودم.
علي بن ابي طالب شخصيتي است كه بشريت را قرنها درباره خويش به فكر فرو برده و هركس از اين رهگذر به حد بضاعت خويش نخواهد فهميد و جز اين نيست مگر از فروغ روح بزرگ علي كه كمالات انساني را يكجا در خود جاي داده است.
در مقابل تمام شجاعتها و بي باكيهايش مي بينيم كه چگونه براي حفظ درخت نوپاي اسلام حتي در برابر قاتلين همسرش سكوت اختيار مي كند و دستان خيبر شكنش را اسير دستان غاصبان مي كند چون هدف فرزند ابيطالب فراتر از تشكيل حكومت و بدست آوردن قدرت سياسي است او در كنار قدرت سياسي، عدالت ميخواهد كه منافع مظلومان قدرت سياسي است او در كنار قدرت سياسي، عدالت مي خواهد كه منافع مظلومان را بر مصالح ظالمان توجيح دهد عمر كه يكي از مخالفان اصلي اوست درباره اش مي گويد: زنان ديگر عاجزند كه چون علي را بدنيا آورند.
نوشتاري كه در پيش روداريد پژوهشي است تحليلي دربارة سكوت سياسي حضرت علي (ع) در مدت بركناري از خلافت، و نقش وي در راهبري سكان پرتلاطم اسلام در آن زمان در اين تحقيق مي خوايند: قسمت اول: رحت رسول اكرم و بي احترامي به ساحت مقدس آن رسول همام در لحظات قبل از رحلت. قسمت دوم: مردم با خليفه بيعت مي كنند: حق پايمال شد و مردم سخنان حضرت رسول را فراموش كردند. قسمت سوم: شهادت حضرت زهرا(س) نقطه دردناك عالم و تاريخ تشيع، چون شيعه به مقتداي خود اقتدا مي كند براي مصالح دين اسلام و همبستگي مسلمانان از بازگو كردن خيلي از مسايل گذشتم. قسمت چهارم:علي (ع) بر سر دو راهي، يا منافع اسلام و يا جنگ براي خلافت كه چگونگي ترجيح منافع اسلام بر جنگ و سرو سامان دادن به امور مسلمين آمده است. قسمت پنجم: فعاليتهاي علي (ع) در دوران خلافت خليفه اول.قسمت ششم: فعاليتهاي علي (ع) در دوران خلافت خليفه دوم. قسمت هفتم: فعاليتهاي علي (ع) در دوران خلافت خليفه سوم.
در آخر از استاد راهنما جناب آقاي حجه الاسلام جازاري كمال تشكر را دارم كه در اين تحقيق با توجهات بي شايبه اش مرا همراهي نمود.

فصل اول
بخش اول: رحلت پيامبر (صلي الله عليه و اله و سلم)
شيخ مفيد و طبرسي روايت كرده اند كه چون «حضرت رسول (ص)» از حجه الوداع مراجعت نمود، بر آن حضرت معلوم شد كه رحلت او به عالم بتا نزديك شده است، پيوسته در ميان ايشان خطبه مي خواند و ايشان را از فتنه هاي بعد از خود و مخالفت فرموده هاي خود حذر مي نمود و وصيت مي فرمود كه ايشان را كه دست از سنت و طريقة او بر ندارند و بدعت در دين الهي نكنند و متمسك شوند به عترت و اهل بيت او به اطاعت و نصرت و حراست و متابعت ايشان را برخود لازم دانند و منع مي كرد ايشان را از مختلف شدن و مرتد شدن.
مكرر مي فرمود كه:«ايها الناس من پيش از شما مي روم و شما را در كنار «حوض كوثر» ديدار مي كنم، از شما سؤال خواهم كرد كه چه كرديد با دو چيز گران بزرگ كه در ميان شما گذاشتم: «كتاب خدا» و «عترت كه اهل بيت» منند. نظر كنيد كه چگونه خلافت من خواهيد كرد در اين دو چيز. به درستي كه خداوند لطيف خبير مراخبر داده است كه اين دو چيز از هم جدا نمي شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند، به درستي كه اين دو چيز را در ميان شما مي گذارم و مي روم، پس سبقت مگيريد بر اهل بيت من و پراكنده شويد از ايشان و تقصير مكنيد در حق ايشان كه هلاك خواهيد شد، و چيزي تعليم ايشان مكنيد، به درستي كه ايشان داناترند از شما، چنين مي يابم شما را كه بعد از من از دين برگرديد و كافر شويد و شيشه ها به روي يكديگر بكشيد، پس ملاقات كنيد من با «علي (ع)» را در لشگري همانند سيل در فراواني و سرعت و شدت، بدانيد كه «علي بن ابي طالب» عليه السلام بر ادر و وصي من است و قتال خواهد كرد بر تأويل قران چنانكه قتال كردم بر تنزيل قران، از اين باب سخنان در مجالس متعدد مي فرمود. پس «اسامه بن زيد» را امير كرد و لشگري از منافقان و اهل فتنه و غير ايشان براي او ترتيب داد، امر كرد او را كه با اكثر صحابه بيرون رود به سوي بلاد روم به آن موضعي كه پدرش در آنجا شهيد شده بود. غرض حضرت از فرستادن اين لشگر آن بود كه مدينه از اهل فتنه و منافقان خالي شود و كسي با حضرت «اميرالمؤمنين» منازعه نكند تا امر خلافت به آن حضرت مستقر گردد، و مردم را مبالغة بسيار مي فرمود در بيرون رفتن و اسامه را به حرب فرستاد و حكم فرمود كه در آنجا توقف نمايد تا لشكر بر سر او جمع شوند، و جمعي را مقرر فرمود كه مردم را بيرون كنند و ايشان را حذر مي فرمود از دير رفتن.
پس در اثناي آن حال، آن حضرت را مرضي طاري شد كه به آن مرض به جوار رحمت الهي و اصل گرديد، چون آن حالت را مشاهده نمود، دست حضرت اميرالمؤمنين (ع) را گرفت و متوجه تبيع گرديد، اكثر صحابه از پي او بيرون آمدند؛ فرمودند كه: حق تعالي مرا امر كرده است كه استغفار كنم براي مردگان بتيع، چون به بقيع رسيد، گفت: اسلام عليكم اي اهل قبور، گوارا باد شما را آن حالتي كه صبح كرده ايد در آن و نجات يافته ايد از محنتهايي كه مردم را در پيش است به درستي كه روكرده است بر سوي مردم محنتهاي بسيار مانند پاره هاي شب تار. پس مدتي ايستاد و طلب آمرزش براي اهل بتيع نمود و رو آورد به سوي حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «جبرييل در هر سال قران را يك مرتبه ر من عرض مي كرد و در اين سال دو مرتبه عرض نمود چنين گمان دارم كه اين براي آن است كه وفات من نزديك است ».
پس فرمود:«يا علي (ع) به درستي كه حق تعالي مرا مخيرگردانيد بر ميان خزانه هاي دنيا و مخلد بودن در آن يا بهشت، من اختيار لقاي پروردگار خود كردم، چون بميرم عورت مرا بپوشان، كه هركه به عورت من نظر كند كور مي شود ».
پس به منزل خود مراجعت نمود، و عرض آن حضرت شديد شد، بعد از سه روز به مسجد درآمد عصابه بر سر مبارك بسته و به دست راست بر دوش اميرالمؤمنين و به دست چپ بر دوش «فضل بن عباس» تكيه فرموده بود تا آنكه بر منبر بالا رفت نشست و فرمود: «اي گروه مردم! نزديك شده است كه من از ميان شما غايب شوم، هركه از نزد من وعده اي باشد بيايدوعدة خود را بگيرد، هركه را بر من قرض باشد مرا خبر دار گرداند و استيفاي دين خود نمايد، اي گروه مردم! نيست ميانة خدا و ميانة احدي وسيله اي كه به سبب آن خيري بيابد يا شري از او دور گردد مگر عمل به طاعت خدا.»
«ايها الناس! دعوي نكند دعوي كننده اي بر من بي عمل رستگار مي گرد م و آرزو نكند آرزو كننده اي كه بي طاعت خدا به رضاي او مي رسيم به حق آن خداوندي كه مرا به حق به خلق فرستاده است كه نجات نمي دهد از عذاب الهي مگر عمل نيكو يا رحمت حق تعالي، و اگر من معصيت كنم هر آينه به جهنم مي روم، خداوندا آيا رسانيدم رسالت تو را؟»
پس از منبر فرود آمد و با مردم نماز سبكي ادا كرد، و به خانة «ام سلمه» برگشت، يك روز يا دو روز در آنجا ماند، پس «عايشه» زنان ديگر را راضي كرد و به نزد حضرت آمد و التماس كرد آن حضرت را به خانة خود برد، چون به خانة «عايشه» رفت مرض آن حضرت شديد شد، پس «بلال» هنگام نماز صبح آمد در آن وقت حضرت متوجه عالم قدس بود، چون «بلال» نداي نماز را داد حضرت مطلع شد پس عايشه گفت: «ابوبكر» را بگوييد كه با مردم نماز كند، «حفصه» گفت كه: عمر را بگوييد كه با مردم نماز كند، حضرت چون صداي ايشان را شنيد و غرض فاسد ايشان دانست، فرمود: دست از اين سخنان برداريد كه شما به زناني مي مانيد كه «يوسف»را مي خواستند گمراه كنند.
چون حضرت امر كرده بود كه «ابوبكر» و «عمر» با لشكر «اسامه» بيرون روند، در اين وقت از سخنان عايشه و حفصه كه ايشان براي فتنه و فساد به مدينه برگشته اند بسيار غمگين شد و به آن شدت مرض برخاست كه مبادا «ابوبكر» يا «عمر» با مردم نماز كنند كه اين باعث شبهة مردم شود، دست بر دوش «اميرالمؤمنين» و «فضل بن عباس» انداخت، با رعايت ضعف و ناتواني پايهاي خود را مي كشيد تا به مسجد در آمد، چون نزديك محراب رسيد ديد كه ابوبكر سبقت كرده است و در محراب به جاي آن حضرت ايستاده، و به نماز شروع كرده است پس به دست مبارك خود اشاره كرد كه پس بايست خود داخل محراب شد و نشست با مردم نماز را نشسته ادا كرد، نماز را از سرگرفت و اعتنا نكرد به آنچه «ابوبكر» كرده بود. چون سلام نماز گفت به خانه برگشت سپس «ابوبكر» و «عمر» و جماعتي از مسلمانان را طلبيد و فرمود: پس چرا امر مرا اطاعت نكرديد؟ ابوبكر گفت: من بيرون رفتم و برگشتم براي آنكه عهد خود را با تو تازه كنم، و «عمر» گفت: يا رسول الله من بيرون رفتم و برگشتم براي آنكه نخواستم كه خبر بياري تو را از ديگران بپرسم.
پس حضرت رسول (ص) فرمود:«روانه كنيد لشكر اسامه را و بيرون رويد با لشكر اسامه خدا لعنت كند كسي را كه تخلف نمايد از لشكر اسامه ». سه مرتبه اين سخن را فرمود و مدهوش شد از تعب رفتن حزن و اندوهي عارض شد آن حضرت را به سبب آنچه مشاهده نمود از اطوار ناپسنديده منافقان و دانست از نيتهاي فاسد ايشان.
پس مسلمانان بسيار گريستند، و صداي گريه و نوحه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد و شيون از مردان و زنان مسلمان برخاست، پس حضرت چشم مبارك گشود و به سوي ايشان نظر كرد فرمود كه «بياوريد از براي من دواتي و كتف گوسفندي تا بنويسم از براي شما نامه اي كه گمراه نشويد هرگز».
پس يكي از صحابه برخاست كه دوات و كتف را بياورد، عمر گفت «برگرد كه اين مرد هزيان مي گويد، و بيماري بر او غالب شده است ما را كتاب خدابس است » پس اختلاف كردند آنها كه در آن خانه بودند بعضي گفتند «قول قول عمر است» و بعضي گفتند: قول قول رسول خدا (ص) است و گفتند «در چنين حالتي چگونه مخالفت حضرت رسول خدا (ص) روا باشد؟» پس بار ديگر پرسيدند:«آيا بياوريم آنچه طلب كردي يا رسول الله (ص)؟!» فرمود: بعد از اين سخنان كه من از شما شنيدم مرا حاجتي به آن نيست، و ليكن وصيت مي كنم شما را كه با اهل بيت من سلوك كنيد و رو از ايشان نگردانيد. ايشان برخاستند.
اين حديث دوات و قلم در صحيح بخاري و مسلم و ساير كتب معتبرة اهل سنت مذكور است به طرق متعدده، چنين روايت كرده اند ايشان از ابن عباس كه او گريست آنقدر كه آب ديده اش سنگريزة مسجد را تر كرد ؛ و مي گفت: «روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبه روزي كه درد رسول خدا (ص) شديد شد » و گفت: «بياوريد دواتي و كتفي تا بنويسم از براي شما كتابي كه گمراه نشويد بعد از آن هرگز، پس نزاع كردند در اين، و سزاوار نبود كه نزاع كنند در حضور پيغمبر» عمر گفت:«رسول خدا هزيان مي گويد » به روايتي ديگر گفت: «درد بر او غالب شده است، نزد شما قران هست، بس است ما را كتاب خدا پس اختلاف كردند اهل آن خانه و با يكديگر مخاصمه كردند » بعضي گفتند: «بياوريد تا بنويسد رسول خدا (ص) براي شما كتابي كه بعد از آن گمراه نشويد» بعضي گفتند: «قول قول عمر است»، چون آوازها بلند شد و اختلاف بسيار شد نزد آن حضرت، دلتنگ شد و فرمود: «برخيزيد از پيش من».
پس «ابن عباس» مي گفت: به درستي كه بدترين مصيبتها آن بود كه مانع شدند ميان رسول خدا(ص) و ميان آنكه آن كتاب را از براي ايشان بنويسيد، به سبب اختلافي كه نمودند و آوازها كه بلند كردند.
اين چند جمله كه طبق سند اهل سنت است، گواه بر مظلوميت اميرالمؤمنين دارد و گواه روشن است كه «عمر» ظالمانه در فكر غصب خلافت از «اميرالمؤمنين» بود.
حال سخن كوتاه مي كنيم و در مورد رحلت پيامبر به همين ميزان اكتفا مي كنيم و به وقايع، بعد از رحلت پيامبر (ص) مي پردازيم.

بخش دوم بيعت باخليفه.
ابان بن عياش از سليم بن قيس نقل مي كند كه گفت: از سلمان فارسي شنيدم كه چنين مي گفت: هنگامي كه پيامبر (ص) از دنيا رفت و مردم آنچه مي خواستند كردند، ابوبكر و محمد و ابوعبيدة جراح نزد مردم آمدند و با انصار به مخاصمه برخاستند و آنان را با حجت و دليل علي (ع) محكوم كردند و چنين گفتند: اي گروه انصار، قريش از شما به امر خلافت سزاوارترند، زيرا پيامبر (ص) از قريش است و مهاجرين از شما بهترند زيرا خداوند دركتابش ابتدا آنان را ذكركرده و ايشان را فضيلت داده است. پيامبر (ص) هم فرموده است:«امامان از قريش اند».
سلمان مي گويد: نزد علي (ع) آمدم در حاليكه پيامبر (ص) را غسل مي داد. پيامبر (ص) به علي (ع) وصيت كرده بود كه كسي غير از او غسلش را بر عهده نگيرد وقتي عرض كرد: يا رسول الله چه كسي مرا در غسل تو كمك خواهد كرد؟ فرمود: جبرييل. علي (ع) هيچ عضوي از اعضاي حضرت را اراده نمي كرد، مگر آنكه برايش گردانيده مي شد.
وقتي كه پيامبر (ص) را غسل داد و حنوط نمود و كفن كرد من و ابوذر و مقدار و حضرت زهرا (س) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) را به داخل خانه برد، و خود جلو ايستاد و ما پشت سر او صف بستيم و بر آنحضرت نماز خوانديم عايشه نيز در حجره بود ولي متوجه نشد چرا كه خداوند چشم او را گرفته بود.
سپس ده نفر از مهاجرين و ده نفر از انصار را به داخل مي آورد. آنان وارد مي شدند و دعا مي كردند و خارج مي شدند تا آنكه هيچكس از حاضرين از مهاجرين و انصار باقي نماندند.مگر آنكه براي آن حضرت نماز خواندند.
سلمان فارسي مي گويد: كار مردم را به علي (ع) در حاليكه پيامبر (ص) را غسل مي داد خبر دادم و گفتم: ابوبكر هم اكنون بر فراز منبر پيامبر (ص) قرار گرفته، و مردم به اين راضي نمي شوند كه با يك دست با او بيعت كنند،بلكه به هر دو دست راست و چپ با او بيعت مي كنند! علي (ع) فرمود: اي سلمان، آيا مي داني اول كسي كه با او بر منبر پيامبر (ص) بيعت كرد كه بود؟ عرض كردم: نه، ولي او را در سقيفة بني ساعده ديدم هنگامي كه انصار محكوم شدند، اولين كساني كه با او بيعت كردند مغيره بن شعبه و سپس بشيربن سعيد و بعد ابوعبيدة جراح و بعد عمربن الخطاب و سپس سالم مولي ابي حذيفه و معاذبن جبل بودند.
فرمود: دربارة اينان از تو سؤال نكردم آيا دانستي هنگامي كه از منبر بالا رفت اول كسي كه با او بيعت كرد كه بود؟ عرض كردم: نه، ولي پيرمرد سالخورده اي كه بر عصايش تكيه كرده بود ديدم كه بين دو چشمانش جاي سجده اي بود كه پينة آن بسيار بريده شده بود! او بعنوان اولين نفر از منبر بالا رفت و تعظيمي كرد و در حاليكه مي گريست گفت: سپاس خدايي را كه مرا نميرانيد تا تو را در اين مكان ديدم! دستت را (براي بيعت) بازكن ابوبكر هم دستش را دراز كرد و با او بيعت كرد سپس گفت: «روزي است مثل روز آدم » و بعد از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد.
علي (ع) فرمود: اي سلمان، مي داني او كه بود؟ عرض كردم: نه، ولي گفتارش مرا ناراحت كرد گويي مرگ پيامبر (ص) را با شماتت و مسخره ياد مي كرد فرمود: او ابليس بود خدا او را لعنت كند .
آري اين ابليس بود كه از جهل مردم كمال استفاده را كرد. و از روز غدير كه روز نااميدي او بود تا امروز لحظه شماري مي كرد تا سرچشمة حق و حقيقت را از خلافت جدا كند. و به آرزوي خود رسيد و هم پيمانان صحيفة ملعونه به وعدة خود عمل كردند.

بخش سوم:پيمان صحيفه
عمر و ابوبكر هم قسم شده بودند و پيمان بسته بودند كه اگر محمد بميرد يا كشته شود اين امر خلافت را از اهل بيتش بگيريم بطوري كه تا ما هستيم احدي از آنان به خلافت دست نيابد.
اين دو نفر به همراه ابوعبيدة جراح و معاذبن جبل و سالم مولي ابي حذيفه داخل كعبه رفتند و اين پيمان را نوشتند و عهدنامه امضاء كردند.
لازم به ذكر است كه عايشه و حفصه همسران پيامبر (ص) جاسوسان اين پنج نفر بودند. يكي از اقدامات ننگين ايشان اين بود كه مي خواستند به كمك منافقان، هنگام بازگشت پيامبر (ص) از حجه الوداع در گردنة «هرشي» كه در راه مكه در نزديكي حجنه است شتر حضرت را برمانند و به اين طريق حضرت را به قتل برسانند.
ولي خداوند پيامبر (ص) را از نقشة شوم آنها باخبر ساخت و پيامبر جان سالم به در برد. بعد از بازگشت از حج، منافقين كه تعدادشان از پنج نفر به سي و چهار نفر رسيده بود ، در خانة ابوبكر جمع شدند و صحيفة ديگري نوشتند كه اولين مطلب آن شكستن پيمان و ولايت اميرالمؤمنين بود.

خش چهارم:تنهايي علي (ع)
برخلاف نظر اكثر اهل سنت كه علي (ع) را مطيع خلافت ابوبكر مي دانند، علي (ع) سكوت اختيار نكردند، و در اولين اقدام همان شب اسبي آماده كردند حضرت زهرا (س) سوار بر مركب امام حسن (ع) و امام حسين(ع) از پشت سر و علي (ع) از جلو در حالي كه افسار اسب را گرفته بود در خانة تمامي مهاجر و انصار رفت و حق خود را ياد آوري كرد و پيمان گرفت همگي فردا صبح براي بيعت با علي (ع) در مسجد جمع شوند، ولي صبح فردا بجز چهار نفر (سلمان، ابوذر، مقداد، زبيربن عوام) كس ديگري نيامد.
علي (ع) اين كار را سه شب تكرار كرد، ولي جز اين چهار نفر كس ديگري نيامد. علي (ع) با اين كار حجت را با همه تمام كرد و جواب كساني كه بعد ها حضرت را متهم به كم كاري در حق خود مي كردند داد حتي حضرت در جمله اي فرمودند: اگر چهل نفر ياور داشته باشم در خانه نمي نشينم.
دليل عدم بيعت قريش با علي را ميتوان در دو مطلب جمع كرد:
اولاً: در دوران حيات پيامبر قريش نتوانسته بود دشمني خود را با پيامبر (ص) اظهار كند چون بقاء و حكومت آنها به آن حضرت بستگي داشت و پيامبر (ص) و خورشيد اسلام آنقدر تابناك بود كه توان مقابله با آن را نداشتند. بنابراين تمام كينه ها را در دل جمع كردند و دشمني ها را از علي (ع) تلافي كردند مثلاً ابوسفيان كه مخالف سرسخت پيامبر (ص) بود در زمان حيات پيامبر (ص) چاره اي جز مسلمان شدن نداشت، و اين تنها راه محافظت از جانش بود ولي بعد ها در صحيفة ملعونه هم پيمان مخالفين حضرت علي (ع) شد.
ثانياً: حضرت علي (ع) قاتل بسياري از بزرگان قريش بود كه در جنگهاي مسلمين بدست حضرت به هلاكت رسيده بودند در اين چند سال حيات پيامبر (ص) خونخواهي و انتقام جويي،اولاً به ضرر و به خطر افتادن جانشان منجر مي شد ولي بلافاصله بعد از رحلت پيامبر (ص) بهترين راه انتقام را گرفتن حق از صاحب حق كه همان اميرالمؤمنين بود مي دانستند.
وقتي حضرت علي (ع) عهد شكني مردم را ديد در خانه نشست، و به جمع آوري قران مشغول شد تا قبل از اين قران بصورت پراكنده در اوراق و تكه چوبها و پوستها و كاغذ ها نوشته شده بود. و حضرت با خود عهد كرد كه تا قران را جمع آوري نكرده عبا بر دوش نياندازد.
در اين ميان عده اي كه حق را با علي (ع) مي دانستند در مسجد مدينه رسماً حمايت خود را از علي (ع) ابراز داشتند و با استدلالهاي محكمي ابوبكر را محكوم كردند.
از اين به بعد خانة حضرت زهرا (س) محل اجتماع بني هاشم و برخي از صحابه بود همانهايي كه تا پاي جان در حمايت از حضرت علي (ع) هم قسم شده بودند.
ابوبكر كه مي گويد تا علي (ع) بيعت نكند پايه هاي حكومتش استوار نمي شود براي علي (ع) پيغام فرستاد كه بيا و بيعت كن ولي حضرت در جواب گفت: من قسم خورده ام تا قران را جمع آوري نكنم از خانه بيرون نيايم و عبا به دوش نياندازم.
بعد از اين كه علي (ع) قران را جمع آوري كرد، به مسجد آمد، در حالي كه ابوبكر بر منبر بود سپس فرمود: اي مردم من از روزي كه پيامبر (ص) از دنيا رفته به غسل آن حضرت و سپس به قران مشغولم تا آن كه همه آنرا بصورت يك مجموعه در اين پارچه جمع آوري نمودم، و آيه اي نيست مگر آن كه براي پيامبر (ص) خوانده ام و تأويلش را به من آموخته است سپس فرمود براي آنكه فردا نگوييد: ما از اين مطلب بي خبر بوديم! و بعد فرمود و بدين جهت كه روز قيامت نگوييد: من شما را به يار ي خويش دعوت نكردم و حق خود را برايتان يادآور نشدم و شما را به كتاب خدا از ابتدا تا انتهايش دعوت نكردم!
عمر گفت: قراني كه همراه خود داريم ما را از آنچه بدان دعوت مي كني بي نياز مي نمايد.
سپس علي (ع) داخل خانه شد.
ابوبكر با مشورت عمر كسي را نزد علي (ع) فرستاد كه: خليفه پيامبر (ص) را جواب بده! ولي حضرت در جواب فرمود: چه زود بر پيامبر (ص) دروغ بستيد. او و آنانيكه اطراف او هستند مي دانند كه خدا و رسولش غير مرا خليفه قرار نداده اند فرستاده آمد آنچه حضرت فرموده بود رسانيد.
ابوبكر گفت: برو به او بگو: اميرالمؤمنين ابوبكر را جواب بده او هم آمد و آنچه گفته بود به حضرت خبر داد علي (ع) فرمود: سبحان الله بخدا قسم زماني طولاني نگذشته است كه فراموش شود بخدا قسم او مي داند كه اين نام (اميرالمومنين) جز براي من صلاحيت ندارد فرستادة ابوبكر رفت و آنچه حضرت فرموده بود به او خبر داد آن روز هم ابوبكر دربارة او سكوت كرد.
شب چهارم بعد از وفات پيامبر (ص) حضرت علي (ع) مانند سه شب گذشته سراغ مهاجر و انصار رفت ولي همان شد كه در آن سه شب گذشت.
اين جا بود كه حضرت علي (ع) خانه نشيني اختيار كرد.

بخش پنجم: مصيبت جانكاه:
اين برگ از تاريخ دردناك ترين دوران براي عاشقان ولايت است .
واقعه اي كه حتي برخي از اهل سنت اكثر آن را قبول دارند وعده اي پاره اي از آن را وقتي ابوبكر مخالفت سرسختانة حضرت علي (ع) را ديد با رفيقش عمر مشورت كرد و عمر كه در ميان مسلمانان حتي اهل سنت به خشونت مشهور است توسل به زور را در پيش گرفتند. با نظر عمر، قنفذ كه مردي بي عاطفه و تندخويي به همراه عده اي روانة خانة حضرت علي (ع) شد.
در ابتدا حضرت اجازة ورود نداد و اصحاب قنفذ برگشتند. و گفتند به ما اجازه داده نشد. عمر گفت: برويد، اگر به شما اجازه داد وارد شويد و گرنه بدون اجازه وارد شويد.
آنها آمدند و اجازه خواستند حضرت زهرا (س) فرمود: به شما اجازه نمي دهم بدون اجازه وارد خانة من شويد همراهان او برگشتند ولي خود قنفذ آنجا ماند آنان به عمر و ابوبكر گفتند: فاطمه چنين گفت و ما از اين اينكه بدون اجازه وارد خانه اش شويم خودداري كرديم عمر عصباني شد و گفت: مارا با زنان چه كار است؟
تا اينجاي واقعه را اكثر اهل سنت قبول دارند و حتي قول عمر را كه گفت: وارد خانه مي شوم حتي اگر زهرا (س) داخل خانه باشد پذيرفته اند. ولي در انجام آن ترديد كرده اند ولي چگونه مي شود از اين حادثه چشم پوشي كرد.
اگر عمر قسم خورده كه وارد خانة زهرا مي شود و به آن عمل كرده، پس وي كافر است و جزء مرتدين به شمار مي رود و اگر به قسم خود عمل نكرده باز گناه بسيار بزرگي مرتكب شده است كه چشم پوشي از آن جايز نيست حال عملاً چنين فردي صلاحيت خلافت مسلمين را دارد؟!
عمر به مردم دستور داد هيزم بياورند خود عمر نيز همراه آنان هيزم برداشت و آنها را اطراف خانة حضرت زهرا (س) قرار داد سپس عمر ندا داد بطوري كه علي (ع) و فاطمه (س) بشنوند و گفت: بخدا قسم اي علي بايد خارج شوي و با خليفة پيامبر (ص) بيعت كني و گرنه خانه را با خودتان به آتش مي كشيم.
حضرت زهرا فرمود: اي عمر ما را با تو چه كار است؟ جواب داد: در را باز كن وگرنه خانه تان را به آتش مي كشيم. فرمود: اي عمر از خدا نمي ترسي كه به خانة من وارد مي شوي ولي عمر ابا كرد از اينكه برگردد عمر آتش طلبيد و آنرا بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز كرد و داخل شد! و شد آنچه نبايد مي شد و تاريخ شرم دارد از باز گو كردن آن وقايع و ما نيز بخاطر احترام به ساحت مقدس حضرت زهرا (س) از گفتن آن ابا مي كنيم.
بعد از آن حادثة هولناك مقابل درب خانة اميرالمؤمنين، حضرت را دست بسته پيش ابوبكر بردند ابوبكر بعداً در هنگام مرگ به تجاوز آشكار به خانة علي (ع) اعتراف مي كند و ضمن اظهار تأسف مي گويد: اي كاش خانه فاطمه دختر رسول خدا را جستجو نكرده بودم و مردم را به داخل آن نفرستاده بودم.

بخش ششم بيعت اجباري
وقتي علي (ع) را نزد ابوبكر بردند ابوبكر براي خودنمايي فرياد زد او را رها كنيد علي (ع) فرمود اي ابوبكر چه زود جاي پيامبر را ظالمانه غصب كرديد! تو به چه حقي و با داشتن چه مقامي مردم را به بيعت خويش دعوت مي نمايي؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر با من بيعت نكردي؟ عمر به طور اهانت آميزي گفت: بيعت كن و اين اباطيل را رها كن.
علي (ع) فرمود: اگر انجام ندهم شما چه خواهيد كرد؟ گفتند: ترا به ذلت و خواري مي كشيم. بعد از اين جملات حضرت تا حد امكان دليل و سند بر حقانيت خود آوردند به طوري كه جاي هيچ گونه ترديدي باقي نگذاشتند و از ماجراي صحيفه ملعونه پرده برداشتند.
در اين هنگام اصحاب حضرت مانند مقداد، سلمان و ابوذر برخاستند و شجاعانه از حضرت علي (ع) دفاع كردند بطوري كه جانشان را بي مقدار دانستند و دفاع از حق را وظيفة خود حتي ام ايمن و بريدة اسلمي نيز با سند و مدرك و روايت پيامبر (ص) ابوبكر را محكوم كردند عمر دستور داد همة آنها را زدند سپس عمر گفت: برخيز اي فرزند ابي طالب و بيعت كن حضرت فرمود اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد؟ گفت: بخدا قسم در اين صورت گردنت را مي زنيم. اميرالمؤمنين (ع) سه مرتبه حجت را بر آنان تمام كرد، و سپس بدون آنكه كف دستش را باز كند دستش را دراز كرد ابوبكر هم روي دست او زد و به همين مقدار از او قانع شد. سپس از ديگران به زور اجبار و ضرب و شتم و شمشير بيعت گرفتند.
اين برخلاف گفتة برخي عامة متعصب است كه مي گويند علي (ع) با اراده خود با ابوبكر بيعت كرده است. حتي برخي از عامه كه انصاف دارند اكثر منقولات شيعه را قبول دارند مثلا ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه مي گويد: ان علياً عليه السلام امتنع من البيعه حتي اخرج كرها و إن الزبيربن عوام امتنع من البيعه و قال: لا ابايع الّاعليّا عليه السلام.

بخش هفتم:امام بر سر دو راهي
امام در قسمتي از خطبة «شقشقيه » مي فرمايد: «...... من رداي خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن در پيچيدم و كنار رفتم، در حالي كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه آيا با دست تنها (بدون ياور) بپاخيزم (و حق خود و مردم را بگيرم) و يا در اين محيط پر خنقان و ظلمتي كه پديد آورده اند صبر كنم؟ محيطي كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگي به رنج وا مي دارد.»
«عاقبت ديدم بردباري و صبر به عقل و خرد نزديكتر است لذا شكيبايي ورزيدم ولي به كسي مي ماندم كه خار در چشم و استخوان در گلو دارد با چشم خود مي ديدم ميراثم را به غارت مي برند!»
و همچنين در آغاز خلافت عثمان در خطبة 74نهج البلاغه مي فرمايد :
«خوب مي دانيد كه من از هر كس به خلافت شايسته ترم به خدا سوگند تا هنگامي كه اوضاع مسلمين روبراه باشد و در هم نريزد و به غير از من به ديگري ستم نشود، همچنان مدار ا خواهم كرد.»
اين جملات در عين حال كه مظلوميت اميرالمؤمنين را نشان مي دهد آينده نگري و فداكاري حضرت را ترسيم مي كند.
در برابر ضايع شدن خلافت، حضرت بر سر دوراهي دشواري قرار گرفت از يك سو يا بايد دست به شمشير ببرد و با همين ياران اندك حق خود را بستاند و يا بايد بخاطر مصالح مسلمين سكوت اختيار كند و طبق جملات حضرت صبر كند و بخاطر اسلام خار در چشم و استخوان در گلو ساكت بنشيند. كه البته حضرت راه دوم را بر مي گزيند.
خطرهايي كه با حركت مسلحانة امام به وجود آمد را مي توان به چهار بخش مهم تقسيم كرد:
الف) در صورت توسل به زور و قدرت به طور حتم همان تعداد اندك از ياران حضرت نيز كشته مي شدند و صحابة پيامبر (ص) كه مدافع اميرالمؤمنين بودند به شهادت مي رسيدند و ديگر كسي از محبين اهل بيت باقي نمي ماند، ضمن اينكه جان حضرت نيز به سادگي به هدر ميرفت. در بلاد مسلمين عده اي بودند كه تازه مسلمان شده بودند و با شنيدن خبر رحلت پيامبر (ص) پرچم ارتداد و بازگشت به بت پرستي را برافراشته عملا با حكومت اسلامي در مدينه مخالفت نموده و حاضر به پرداخت ماليات اسلامي نشدند و با گردآوري نيروي نظامي، مدينه را بشدت مورد تهديد قرار دادند. در چنين موقعي هرگز صحيح نبود كه امام پرچم ديگري به دست بگيرد و قيام كند حضرت در خطبه اي مي فرمايد:......«به خدا سوگند اگر ترس از ايجاد شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود، و بيم آن نمي رفت كه بار ديگر كفر و بت پرستي به سرزمين اسلام بازگردد و اسلام محو و نابود شود با آنان به گونه اي ديگر رفتار مي كرديم.»
بعلاوه پيامبران دروغيني مانند «سيكمه»، «طليحه» و «سجاح» ظهور كرده بودند كه به همران طرفداران خود قصد حمله به مدينه را داشتند.
روميان كه هميشه در كمين مسلمانان بودند از تفرقه ميان مسلمانان آگاه شدند و قصد حمله به مسلمين را داشتند و اگر علي دست به قيام مسلحانه مي زد بهترين زمينه براي حملة روميان و از بين رفتن تمامي بلاد مسلمين حاصل مي شد.
اين چهار دليل عامل اصلي سكوت اميرالمؤمنين به شمار مي رود.
اهل سنت نيز به اين بزرگواري و گذشت حضرت علي (ع) معترف است و دو سكوت حضرت را وسيلة نجات مسلمين مي داند ولي حقانيت حضرت را نمي توانند كتمان كنند مثلا يكي از علماي اهل سنت در كتاب خود مي نويسد علي (ع) خطاب به ابوبكر مي گويد: «ابابكر، آنچه ما را از بيعت با تو بازداشت نه انكار فضيلتي از تو بود و نه آنكه ميخواستيم خيري را كه خدا براي تو پيش آورده از تو بازداريم، ولي ما را در اين امر حقيقت كه شما با نظر خود از ما باز داشتيد» .

بخش هشتم: فعاليتهاي حضرت علي (ع)در دوران خلافت خليفة اول
گروهي كه پس از رحلت پيامبر، علي (ع) را از صحنة خلافت كنار گذاشتند در مشكلات علمي و عقيدتي و حتي سياسي دست نياز به سوي آن حضرت دراز كرده، از او كمك مي گرفتند. استمداد خلفاء از امام علي(ع) از مسايل مسلم تاريخي است كه با انبوهي از مدارك قطعي همراه است و هيچ فرد منصفي نمي تواند آن را انكار كند و اين خود حاكي است كه علي (ع) اعلم امت به كتاب و سنت و اصول و فروع و مصالح سياسي اسلام بود. فقط نويسندة كتاب الوشيعه اين حقيقت تاريخي را با كنايه و اشاره انكار كرده خليفة دوم را برخلاف دهها مدرك تاريخي افقه و اعلم صحابه خوانده است.
تاريخ گواهي مي دهد كه خليفة اول در مسايل سياسي، معارف و عقايد، تفسير قرآن و احكام اسلام به علي (ع) مراجعه مي كرد و از راهنماييهاي آن حضرت كاملاً بهره مي برد در اينجا نمونه هايي ذكر مي شود.
الف) جنگ با روميان: يكي از دشمنان سرسخت اسلام امپراطوري روم بود كه پيامبر (ص) سپاهي را راهي جنگ با ايشان كرده بود،حتي در روزهاي آخر، پيامبر (ص) سپاهي از مهاجر و انصار ترتيب داد كه رهسپار كرانه شام شوند ولي اين سپاه به عللي مدينه را ترك نگفت و پيامبر (ص) در گذشت در حالي كه سپاه اسلام در چند كيلومتري مدينه اردو زده بود بعد از رحلت پيامبر (ص) خطر روميان همچنان پابرجا بود حتي بيشتر شده بود ولي خليفة اول در جنگ با آنان دچار ترديد شده بود بنابراين با عده اي از صحابه مشورت كرد ولي به نتيجه نرسيد سرانجام با علي (ع) مشورت كرد و آن حضرت او را بر اجراي دستور پيامبر (ص) تشويق كرد و افزود كه اگر با روميان نبرد كند پيروز خواهد شد. خليفه از تشويق امام (ع) خوشحال شد و گفت «فال نيكي زدي و به خير بشارت دادي»
ب) مناظره با دانشمندان بزرگ يهود
گروهي از دانشمندان يهود وارد مدينه شدند و به خليفة اول گفتند: در تورات چنين مي خوانيم كه جانشينان پيامبران، دانشمندترين امت آنها هستند اكنون كه شما خليفة پيامبر خود هستيد پاسخ دهيد كه خدا در كجاست آيا در آسمانهاست يا در زمين ابوبكر پاسخي گفت كه آن گروه را قانع نساخت او براي خدا مكاني در عرش قايل شد كه با انتقاد دانشمندان يهود روبرو گرديد و گفتند: در اين صورت بايد زمين خالي از خدا باشد!
در اين لحظه حساس بود كه علي (ع) به داد اسلام رسيد و آبروي جامعة اسلامي را صيانت كرد امام با منطق استوار خود چنين پاسخ داد:

«مكانها را خدا آفريد و او بالاتر از آن است كه مكانها بتوانند او را فرا گيرند او در همه جا هست، ولي هرگز با موجودي تماس و مجاورتي ندارد او بر همه چيز احاطة علمي دارد و چيزي از قلمرو تدبير او بيرون نيست.
امام علي (ع) در اين پاسخ به روشن ترين برهان بر پيراستگي خدا از محاط بودن در مكان استدلال كرد و دانشمندان يهودي را آنچنان غرق تعجب فرمود كه بي- اختيار به حقانيت گفتار علي (ع) و شايستگي او براي مقام خلافت اعتراف كردند.
ج)پاسخ به سؤال اسقف مسيحي:
در زمان خليفه اول گروهي از دانشمندان مسيحي وارد مدنيه شدند و از ابوبكر سؤالاتي مطرح كردند و چون ابوبكر قادر به پاسخ دادن به آنها نبود ايشان را نزد علي (ع) فرستاد و حضرت با دادن پاسخهاي قاطع به سؤالات آنها باعث سرافرازي اسلام شد.
د)پاسخ به سؤالات خليفه:
حضرت علي (ع) نه تنها به حل شبهات ديگر اديان مي پرداخت بلكه مسايلي كه خليفة اول در حل آن عاجز بود را جواب مي داد مثلا از ابوبكر معني لفظ «اب» را در آيه «و فاكهه و ابا متاعاً لكم و لا نعامكم» را پرسيد و چون ابوبكر از جواب دادن عاجز بود گفت:«به كجا بروم اگر بدون آگاهي كلام خدا را تفسير كنم» وقتي حضرت علي از اين مسيله آگاه شد فرمود: ابّ، همان علف و گياه است.
و)بيان حدود الهي:
گاه براي خليفه احكامي پيش مي آمد كه در قضاوت كردن به آنها عاجز مي شد و اين جا بود كه حضرت علي (ع) مانند هميشه گره از مشكلات باز مي كرد. مثلاً شخصي كه شراب خورده بود را نزد خليفه آورند تا براي او حد جاري كند ولي شخص ادعا كرد كه از تحريم شراب آگاه نبوده و در ميان گروهي پرورش يافته كه تا آن هنگام شراب را حلال مي دانستند. خليفه در تكليف خود متحير ماند فوراً كسي را روانه حضور علي (ع) كرد و حل مشكل را از او خواست، امام فرمود: بايد دو نفر از افراد موثق دست اين فرد شرابخوار را بگيرند و به مجالس مهاجر و انصار ببرند و از آنان بپرسند كه ايا تاكنون آية تحريم شراب را براي اين مرد تلاوت كرده اند يا نه اگر آنان شهادت دادند كه آية تحريم شراب را براين مرد تلاوت كرده اند بايد حد الهي را بر او جاري كرد و گرنه بايد او را توبه داد كه در آينده لب به شراب نزند و سپس رها ساخت.

خ محمدخاني