با توجه به عدالت صحابه چرا اميرالمومنين (ع) بر آنان اعتراض كردند؟

مقدمه:
برخي مي گويند:
در نهج‏البلاغه برخي از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مورد اعتراض واقع شده‏اند و به آنان توهين و نسبت غصب خلافت داده شده است و از آنجا كه تمام صحابه‏ي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم عادل مي‏باشند لذا به نظر نمي‏رسد كه اينگونه خطبه‏ها از سخنان اميرالمومنين علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام بوده باشد.[1]
چنانچه با دليل و برهان قطعي فاسق بودن و حتي منافق بودن برخي از صحابه ثابت شود، اين شبهه ساقط خواهد شد
پس مي‏گوييم:
«صحبه» در لغت به معناي معاشرت است خواه كوتاه مدت باشد يا دراز مدت، خواه ميان دو نفر مسلمان باشد يا ميان كافر و مسلمان. (اسدالغابه تاليف ابن اثير، ج 1 ص 3)
و تمام فرق اسلامي بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه لفظ «صحابه» برحسب اصطلاح تمام كساني را كه اسلام آورده‏اند يا تظاهر به اسلام كرده‏اند، شامل مي‏گردد.
بسياري از اهل‏سنت تمام صحابه را با همين معناي وسيع عادل مي‏دانند ولي ديگر فرق اسلامي اين نظريه را قبول ندارند زيرا هيچ دليلي بر عدالت تمام صحابه وجود ندارد بلكه در ميان صحابه‏ي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم همچون ياران تمام پيامبران و ديگر ملل و اقوام، افرادي صالح و شايسته و افرادي فاسق و تبهكار و حتي منافق وجود داشته است و در قرآن كريم به هر سه گروه اشاره شده است و حتي يكي از سوره‏هاي قرآن به نام «منافقين» نام‏گذاري شده است.
بنابراين اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به سه گروه (عادل، فاسق و منافق) تقسيم مي‏شوند.
و نظريه عدالت تمام صحابه صحت ندارد زيرا:
اولا: اين نظريه برخلاف قرآن كريم است و با برخي از آيات قرآن در تعارض است و از باب نمونه و مثال سه مورد از آن را يادآوري مي‏كنيم:
(مثال اول) خداوند متعال در (سوره‏ي صف آيه‏ي 7) مي‏فرمايد: (و من اظلم ممن افتري علي الله الكذب و هو يدعي الي الاسلام و الله لا يهدي القوم الظالمين) «و چه كسي در جهان ستمگرتر از آن كس است كه با وجود آنكه به سوي اسلام فراخوانده مي‏شود او بر خدا افترا و دروغ مي‏بندد؟ و خدا هيچ قوم ستمگري را هدايت نخواهد كرد»
اين آيه درباره‏ي عبدالله بن ابي‏سرح نازل شده (كه بعدها از طرف عثمان والي مصر گرديد) او همان كسي است كه بر خدا افترا بست و پيامبر خونش را هدر ساخت و فرمود: كشتن او مباح است حتي اگر به پرده‏هاي كعبه چسبيده باشد.
مولف سيره‏ي حلبيه (در باب فتح مكه) مي‏نويسد: عثمان او را در روز فتح مكه نزد رسول‏خدا آورد و برايش طلب امان كرد رسول‏خدا مدتي سكوت كرد تا شايد در اين فاصله كسي او را بكشد- چنانكه خود آن حضرت بعدا بيان فرمود- ولي كسي به اين كار اقدام نكرد و پيامبر مصلحت دانست كه به او امان دهد».
(مثال دوم) خداوند متعال در سوره‏ي توبه (آيه‏هاي 77 -57) مي‏فرمايد (و منهم من عاهد الله لين آتانا من فضله لنصدقن و لنكونن الصالحين- فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون- فاعقبهم نفاقا في قلوبهم الي يوم يلقونه بما اختلفوا الله ما وعدوده و بما كانوا يكذبون):
«و از آنان كساني هستند كه با خدا عهد كرده‏اند كه اگر از كرم خويش به ما عطا كند، قطعا صدقه خواهيم داد و از شايستگان خواهيم شد- پس چون از فضل خويش به آنان بخشيد بدان بخل ورزيدند و به حال اعراض رو برتافتند- در نتيجه به سزاي آنكه با خدا خلف وعده كردند و از آن روي كه دروغ مي‏گفتند در دلهايشان تا روزي كه او را ديدار مي‏كنند- پيامدهاي نفاق را باقي گذارد».
اين آيات اشاره به داستان ثعلبه است و از رسول‏خدا خواست تا از خداوند متعال بخواهد به او مالي عطا كند.
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به او فرمود: واي بر تو اي ثعلبه مال اندكي كه شكرش را به جاي آوري، بهتر است از مال زيادي كه طاقت شكرش را نداشته باشي.

ثعلبه گفت: به خدايي كه تو را مبعوث فرموده سوگند اگر خدا به من مال و ثروتي عطا كند، حتما حق هر صاحب حقي را به او خواهم پرداخت.
آنگاه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم دعا كرد و خداوند به وي ثروت زيادي روزي فرمود و رفته رفته ثروتش بسيار زياد شد و چون رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم زكات اموالش را طلب كرد ثعلبه بخل ورزيد. و گفت زكات نوعي جزيه است و من مسلمانم و نبايد جزيه بدهم و زكات مالش را نپرداخت.
پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ثعلبه زكات مالش را نزد ابوبكر فرستاد، لكن ابوبكر آن را نپذيرفت و در زمان عمر براي او فرستاد عمر نيز آن را نپذيرفت تا آن كه ثعلبه در زمان عثمان به هلاكت رسيد.[2]
(مثال سوم) خداوند متعال در سوره‏ي سجده آيه‏ي 18 مي‏فرمايد:
(افمن كان مومنا كمن فاسقا لا يستوون) آيا كسي كه مومن است همچون كسي است كه نافرمان است؟ يكسان نيستند.
به اجماع مفسران و محدثان شيعه و اهل‏سنت مقصود از مومن در اين آيه علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام است و مراد از فاسق، وليد بن عقبه است (البته همين وليد فاسق از طرف عثمان والي كوفه شد و سپس از طرف معاويه و يزيد والي مدينه گرديد)[3]
آيا مي‏شود عدالت تمام صحابه را پذيرا شويم و حال آنكه:
در مثال اول بيان شده كه عبدالله بن ابي‏سرح بر خدا افترا زده و قصد تحريف كتاب خدا را داشته و او از تمام خلق ستمكارتر است و محال است كه هدايت شود زيرا كه خداوند گروه ستمكاران را هدايت نخواهد كرد؟
و در مثال دوم خداوند بر نفاق دروني ثعلبه حكم كرده و فرموده كه او از دروغگويان است.
و در مثال سوم بيان فرموده كه وليد بن عقبه فاسق و اهل آتش است و براي او نجاتي از آتش جهنم نيست. «او كسي است كه در زمان استانداريش در كوفه نماز صبح را (در اثر مستي) چهار ركعت خواند و گفت اگر بخواهيد بيشتر مي‏خوانم» ولي در عين حال برخي از اهل‏سنت معتقدند كه اين هر سه نفر (عبدالله بن ابي‏سرح، ثعلبه و وليد بن عقبه) چونكه از صحابه مي‏باشند پس عادلند و تكذيب آنان جايز نيست، بلكه محكوم به پاكي و نزاهت بوده و اهل بهشتند و هيچ كدام داخل جهنم نخواهند رفت،
آيا پذيرفتن حكم خدا سزاوارتر است يا تقليد كوركوانه و قول بدون در تعارض است از جمله:

1-(«ذوالثديه» كه از صحابه‏ي ظاهر زاهد و عابد بود و مردم از كثرت عبادت او در شگفت بودند نمونه‏ي جالبي براي تعارض نظريه‏ي عدالت تمام صحابه با سنت نبوي است زيرا رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم همواره مي‏فرمود: او مردي است كه در چهره‏اش اثري از شيطان است.
ابن حجر عسقلاني در «الاصابه في تمييز الصحابه» ج 1 ص 439. نقل مي‏كند كه روزي رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم ابوبكر را فرستاد تا او را بكشد، ولي ابوبكر او را در حال نماز ديد و او را نكشت و برگشت. سپس آن حضرت عمر را فرستاد تا او را بكشد و او هم نافرماني كرد و او را نكشت، سپس علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام را فرستاد، لكن علي عليه‏السلام او را نيافت چون از مسجد بيرون رفته بود. آيا مگر مي‏شود رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم بفرمايد در چهره يك (صحابي عادل) اثري از شيطان است و دستور دهد كه او را به قتل رسانند؟
البته همين «ذوالثديه» از دشمنان سرسخت علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام بود و رهبر خوارج گشت و در جنگ نهروان كشته شد (به همان گونه‏اي كه قبلا رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم به علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام خبر داده بود).
2-(احمد بن شعيب نسايي در خصايص اميرالمومنين علي بن ابي‏طالب- كرم الله وجهه- ص 238 (باب 59 حديث 179) از ابوسعيد روايت كرده كه گفت ما نزد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم بوديم و آن حضرت غنايمي را تقسيم مي‏كرد، در اين حال ذوالخويصره كه مردي از بني‏تميم بود وارد شد و گفت: يا رسول‏الله به عدالت رفتار كن!! آن حضرت فرمود: اگر من به عدالت رفتار نكنم پس چه كسي به عدالت رفتار مي‏كند؟ اگر من عدالت نكنم بد عمل كرده‏ام و زيانكار خواهم بود عمر اجازه خواست او را بكشد، پيامبر اجازه نداد و فرمود: او ياراني دارد كه نماز و روزه‏ي آنان بگونه‏ايست كه شما نماز و روزه خود را در مقابل آنان ناچيز مي‏دانيد، اينان قرآن مي‏خوانند ولي از حنجره و گلويشان تجاوز نمي‏كند. از اسلام خارج مي‏شوند همان طوري كه تير از بدن شكار خارج شود و هيچگونه آلايش پيدا نكند و اگر تيرانداز به نوك و سر تاسر تير خود نگاه كند چيزي بر آن نبيند. نشانه آنان مرد سياه چهره‏اي است كه يكي از بازوانش همانند پستان زنان و يا قطعه گوشتي در حركت است (همان ذوالثديه) اينان بر بهترين مردم خروج مي‏كنند.

ابوسعيد گويد: شهادت مي‏دهم كه اين حديث را از رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم و همچنين شهادت مي‏دهم كه علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام با آنان جنگ نمود و من همراه او بودم (بعد از پايان جنگ) آن حضرت دستور داد در جمع كشته شدگان آن مرد را پيدا كنند، او را پيدا كردند و آوردند من نگاه كردم او را به همان گونه‏اي كه رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم توصيف كرده بود يافتم.
(مثال سوم) در سيره‏ي ابن هشام (ج 3 ص 235) آمده است كه گروهي از صحابه در خانه‏اي گرد آمده بودند و مردم را از رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم باز مي‏داشتند، پس رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم دستور دادند كه آن خانه را به آتش كشيدند.
(مثال چهارم) «متقي هندي» در «كنرالعمال» گويد: «حكم بن عاص بن اميه عموي عثمان بن عفان و پدر مروان بن الحكم كسي است كه رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را و آنكه در صلب او بود لعن كرد» و فرمود:
واي بر امت من از كساني كه در صلب حكم بن عاص مي‏باشند.
و در حديث ام‏المومنين «عايشه» آمده است كه به مروان گفت: گواهي مي‏دهم كه رسول‏خدا پدرت و تو را كه در صلب او بودي لعنت كرد.
حكم بن عاص را رسول‏خدا از مدينه منوره به «مرج» در نزديكي طايف تبعيد كرد و ورود او را به مدينه تحريم فرمود.
عثمان بن عفان بعد از رحلت رسول‏خدا نزد ابوبكر براي عمويش «حكم بن عاص» شفاعت كرد تا اجازه دهد به مدينه برگردد، لكن او نپذيرفت، پس از او نزد عمر شفاعت كرد، او نيز نپذيرفت ولي چون عثمان خودش بر اريكه‏ي قدرت نشست و به خلافت رسيد، عمويش حكم بن عاص را با عزت و احترام- برخلاف فرمان پيامبر و سيره‏ي شيخين- به مدينه آورد، يكصد هزار درهم نيز به او بخشيد و فرزندش مروان را مشاور خود قرار داد سرانجام همين مروان با عملكرد خود اسباب كشته شدن خليفه را فراهم ساخت، مردم به مروان لقب «خيط باطل» يعني نخ باطل داده بودند و همين مروان بعدها به عنوان خليفه‏ي مسلمين در شام قدرت را در دست گرفت.
(مثال پنجم) در سيره‏ي ابن هشام آمده است «دوزاده نفر از صحابه كه منافق بودند براي تفرقه در ميان مسلمانان مسجد ضرار را ساختند و گفتند كه اين مسجد را براي رضا و خشنودي خدا ساخته‏ايم و به دستور پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم آن مركز توطيه عليه اسلام و مسلمين تخريب شد.
موارد گذشته كه از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل كرديم و دهها مثال ديگر به خوبي بر (نظريه‏ي عدالت تمام صحابه) خط بطلان مي‏كشد زيرا قطعا كساني كه رسول‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم دستور قتل آنان را صادر مي‏فرمايد و يا خانه‏ي آنها را بر سرشان تخريب و آتش مي‏زند عادل نيستند. و همچنين كساني
كه به گواهي قرآن كريم مسجد ضرار رامسازند و قصد ايجاد تفرقه ميان مسلمانان را دارند با اينكه منافق مي‏باشند چگونه مي‏توان گفت عادلند عدالت آنان با سنت نبوي مخالف است.
حال كدام يك را بايد پذيرفت سنت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم يا تقليد كوركورانه‏ي مقلدين.

خلاصه: با توجه به آنچه گذشت و ثبوت بطلان نظريه‏ي عدالت تمام صحابه شهبه‏ي گذشته بر نهج‏البلاغه نيز ساقط مي‏شود زيرا چه مانعي دارد كه اميرالمومنين عليه‏السلام بنا به دلايلي از برخي صحجابه‏ي پيامبر انتقاد كند و از عملكرد آنان ناراضي باشد.
و در عين حال آن حضرت از صحابه‏ي باوفاي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم تجليل شاياني كرده و عالي‏ترين توصيف را براي آنان ذكر نموده است.
آنجا كه مي‏فرمايد: (لقد رايت اصحاب محمد صلي الله عليه و آله و سلم فما راي احدا يشبههم...)[4] «همانا ياران محمد صلي الله عليه و آله و سلم را بگونه‏اي ديدم كه هيچ كس را همانند آنان نمي‏نگرم، آنها صبح مي‏كردند در حالي كه موهاي ژوليده و چهره‏هاي غبارآلوده داشتند، شب را تا صبح در حال سجده و قيام به عبادت مي‏گذراندند، و پيشاني و صورت خود را- به نوبت- در پيشگاه خدا بر خاك مي‏ساييدند (گاهي پيشاني و گاهي رخسار خود را روي خاك مي‏نهادند) از ياد معاد چنان مضطرب و ناآرام بودند كه گويا بر آتش ايستاده‏اند پيشاني آنان از طول سجده مانند زانوي بزان پينه بسته بود، اگر نام خدا برده مي‏شد چنان مي‏گريستند كه گريبانهاي آنان تر مي‏شد و همچون درخت در روز تندباد مي‏لرزيدند از كيفري كه از آن بيم داشتند و پاداشي كه به آن اميدوار بودند».

پي نوشت ها:
1)نقل از مقدمه‏ي شيخ محي‏الدين عبدالحميد بر شرح نهج‏البلاغه شيخ محمد عبده.
2)تفسير فتح القدير شوكاني، ج 2، ص 185 و تفسير ابن كثير دمشقي ج 2 ص 273 و تفسير خان ج 2 ص 125 و در حاشيه‏ي آن تفسير بغوي و تفسير طبري ج 6 ص 131.
3)شواهد التنزيل حسكاتي حنفي ص 453 -445 و 626 -610. و مناقب مغازلي ص 324 و 370 و 371 و الكشاف زمحشري ج 3 ص 514 و...
4)نهج‏البلاغه، خطبه‏ي 97، ص 145 -143، چاپ دارالثقلين- قم.

سايت فطرت