حكومت سلمان

مقدمه:
آن‌چه مسلم است پس از ماجراي سقيفه، عده‌اي از بزرگان و صحابه‌ي محترم پيامبر، از بيعت با غاصب حق اميرمؤمنان خودداري كردند و حكومت نامشروعي را كه ديگران به زور به دست آورده بودند، تأييد نكردند و در اين مورد حكومت بر مردم را طبق فرموده‌ي صريح پيامبر از آن اميرالمؤمنين مي‌دانستند.(1)
يكي از اين افراد بزرگ، حضرت سلمان فارسي است كه پيوسته در زمان حيات پيامبر گرامي اسلام مطيع دستورات او و از ملازمان اميرالمؤمنين بود. وي پس از درگذشت پيامبر نيز همواره مطيع اميرالمؤمنين و از شيعيان او بود، به گونه‌اي كه هيچ گاه خواست و اراده‌ي خويش را بر خواست و اراده‌ي مولاي خود علي‌ بن‌ ابي طالب
-عليه السلام- مقدم نمي‌داشت. حتي در ماجراهاي منجر به شهادت حضرت زهرا
-سلام الله عليها- كه دشمنان براي گرفتن بيعت به در خانه‌ي حضرت زهرا آمده و به داخل خانه هجوم آورده بودند در كنار اميرالمؤمنين بود و با پايمردي و صبر فراوان و به دستور مولايش سكوت اختيار كرده بود.
حال با توجه به شدت دوستي وي با حضرت علي -عليه السلام- كه بر همگان آشكار است و نيز بغض و دشمني او با دشمنان اهل بيت و غاصبان حق اميرالمؤمنين، اين سؤال مطرح مي‌شود:
"كه چرا وي در دوران حكومت عمربن خطاب، فرمانداري سرزمين مداين را كه تحت سيطره‌ي حكومت خليفه‌ي دوم بوده است پذيرفته و به رتق و فتق امور آن جا پرداخته است؟ آيا اين موضوع تأييدي بر حكومت غاصبان حق اميرالمومنين نيست؟ و آيا نشان از دوستي و رضايت اصحاب پيامبر از يك ديگر ندارد؟"
گرچه پاسخ هاي متعددي در اين زمينه وجود دارد كه همگي آنها حاكي از اين است كه سلمان تا آخر عمر با دشمنان علي بن ابي‌طالب -عليه السلام- دشمن بوده و هيچ گونه حقي را براي آن ها قايل نبوده است ولي براي روشن شدن پاسخ اين سؤال، به بررسي چند نكته‌ي مهم مي‌پردازيم:

الف: ايمان سلمان به امير المومنين -عليه السلام-
با توجه به سابقه‌ي ايمان و محبتي كه در دل سلمان نسبت به اميرالمؤمنين عليه­السلام وجود دارد و هم چنين اطاعت و فرمانبرداري كه از آن بزرگوار دارد، حتمًا اين امر به دستور اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب -عليه السلام- بوده و بعيد است كه او در اين زمينه از امير المؤمنين پيشي بگيرد. همان طور كه در تمام مراحل زندگي خويش اميرالمؤمنين را امام و مولاي خود دانسته و از او پيشي نگرفته است. به راستي كه ايمانِ سلمان و سابقه‌ي اطاعت او از اميرالمؤمنين كفايت مي‌كند كه اين امر به اذن اميرالمؤمنين باشد نه به خواست خود و يا رضايت از دشمنان اهل بيت. تجليل ايمه‌ي هدي از سلمان و تأييدات مكرم اميرالمؤمنين نسبت به او پس از پذيرش امارت مداين (ازجمله انجام مراسم كفن و دفن او به دست مبارك اميرالمؤمنين)(2) گواهي بر اين مدعا است.

ب: قبول پست حكومتي دليل بر حقانيت و تأييد حكومت نيست
هم چنين داشتن پست حكومتي به هيچ وجه دليلي بر تأييد حكومت نيست. شاهد بر اين ادعا ماجراي حضرت يوسف -عليه السلام- است كه از پادشاه زمان خويش درخواست مي‌كند تا او را بر گنج ها و اموال حكومت مسلط كند. كه در حقيقت پست و جايگاهي را در حكومت فرعون طلب مي كرده است، در حالي كه او پيامبر خدا است و به هيچ وجه حكومت پادشاه مصر و آيين كافرانه‌ي او را تأييد نمي‌كند. در قرآن كريم در سوره يوسف مي‌خوانيم:
"قالَ اجْعَلْني عَلي خَزايِنِ الْأرْضِ..."(3)
به اين ترتيب حضرت يوسف، صاحب يك پست حكومتي در حكومت شخصي مشرك مي‌شود كه با توجه به اين كه او پيامبر خداست، به يقين از جانب خداوند به اين كار مأمور شده است. اگر بپذيريم كه قبول اين منصب همان تأييد حكومت مشركين است پس خداي متعال حكومت ظالم مشركي را به اين وسيله تأييد كرده و ظلم كرده است. اما خدا هرگز ظلم و ستم نمي‌كند و اين امر با آيات قرآن متناقض است. پس بايد بپذيريم با اينكه خدا هرگز حكومت فرعون را تأييد نكرده اما حضرت يوسف رامامور به قبول پست حكومتي در حكومت ستم كاران كرده است. بنابراين قبول منصب و مقام در هر حكومتي دليل بر تأييد آن حكومت نخواهد بود. در اين جا نيز مي‌توان به نمونه‌ي ديگري اشاره كرد. در زمان امام موسي كاظم -عليه السلام- رييس وزراي هارون الرشيد، يار وفادار امام، علي‌بن ‌يقطين بود كه در دربار عباسيان، يكي از
پست هاي مهم دولتي را بر عهده داشت. در عين حال يكي از شيعيان مخلص و وفادار امام بود كه در انجام فرامين او به هيچ وجه سهل انگاري نداشت و هر چه را كه امام، به او دستور مي‌داد، اجرا مي‌كرد. او هميشه پناهگاه شيعيان و يار و مددكار آنان بود. به گونه اي كه حتي به هنگام استعفاي وي از منصب حكومت، امام -عليه السلام- مانع او شدند. او در نامه‌اي كه خطاب به امامش نوشته بود، چنين آورده است:
"...حوصله‌ام از كارهاي سلطان تنگ شده است، خدا مرا فداي تو گرداند، اگر اجازه دهي از اين كار كناره مي‌گيرم."
اما امام در پاسخ او نوشت:
"اجازه نمي‌دهم از كارت كناره گيري كني، از خدا بپرهيز"(4)
ج: گره‌گشايي از مشكلات مؤمنين
گره‌گشايي و رفع حاجت مؤمنين وظيفه‌اي است كه خداي بزرگ بر گردن همه‌ي مؤمنين قرار داده است. مؤمن در حد امكان، بايد در رفع مشكلات برادر مؤمنش بكوشد. از امام صادق -عليه السلام- روايت شده است كه رسول خدا -صلي الله عليه و آله- فرمودند:
"هر كس به مومني كمك كند خداي عز و جل هفتاد و سه گرفتاري را از او رفع مي‌كند. يكي در دنيا و هفتاد و دو گرفتاري هنگام گرفتاري بزرگ (قيامت) و فرمود: آن جا هر كس به خود مشغول است."(5)
بنابراين مؤمنين بايد در جهت برآوردن حاجات يك ديگر تلاش كرده و از اين طريق رضاي خدا را كسب كنند. يكي از راه هاي برآوردن حوايج مؤمنين نيز از طريق قرار گرفتن در مجراي حكومت اشخاص ظالم است، تا به اين وسيله بتوانند از ظلم نسبت به مؤمنين جلوگيري كرده و مشكلي از مشكلات آنان را حل كنند. در ماجراي حضرت يوسف نيز مي‌بينيم كه قرار گرفتن او در دستگاه خلافت پادشاه، ثمره‌ي بسيار مهمي براي مؤمنين و بندگان خداوند داشته است، و آن اين كه بيت المال را به طور عادلانه بين مردم تقسيم كرده و به اين طريق از ظلم پادشاه بر بندگان خداوند جلوگيري مي كند. در آيه‌ي قرآن نيز از زبان حضرت يوسف مي‌خوانيم:
"... إنّي حَفيظٌ عَليمٌ"(6)
يعني اين كه من دانا به همه زبان ها بوده و حافظ اموال بيت المال خواهم بود. در جريان قرار گرفتن علي بن يقطين در دستگاه حكومت هارون الرشيد نيز، اين امر برقرار بوده و ايشان پيوسته از جان و مال شيعيان محافظت كرده است. از اين روست كه مي‌بينيم امام كاظم -عليه السلام- در پاسخ نامه‌ي او كه درخواست استعفا كرده بود مي‌نويسند:
"براي تو جايز نمي‌دانم از دستگاه خلافت بيرون بروي. زيرا براي خدا در دربار ستمكاران كساني هستند كه به سبب ايشان بلا از دوستانش دور مي‌شود و ايشان توسط خدا از آتش دوزخ نجات مي‌يابند. پس از عذاب خدا بپرهيز و با برادران خود نيكي كن."(7)
اين موضوع زماني اهميت بيشتري مي‌يابد كه در تاريخ، تبعيض شديد ميان عرب و عجم را در دستگاه خلافت عمر بن خطاب مي‌يابيم. در چنين شرايطي است كه حضور سلمان در اين منصب، مي‌توانسته است تا حد زيادي از اين تبعيض‌ها بكاهد و قلوب ايرانيان را به اسلام واقعي معطوف كند.
نكته‌ي ديگر آن كه ايران و شام، دو سرزميني است كه تقريبا به طور هم زمان توسط لشگريان خلافت فتح شده، اما اسلام در اين مناطق، با دو تفكر متفاوت عرضه شده است. اسلامي كه به شام رفته، توسط معاويه و به نفع دستگاه خلافت غاصب رواج يافته و اسلامي كه به ايران آمده، توسط دو يار نزديك اميرالمؤمنين، حذيفه و سلمان به مردم معرفي شده است. مقايسه‌ي رفتار اين دو گروه از مردم (يعني ايرانيان و شاميان) با اهل بيت عصمت وطهارت، مي‌تواند تأييد ديگري بر صحت تصميم آن بزرگوار و نشان دهنده‌ي بينش عميق او باشد.

پي نوشت ها:
1 - به الغدير علامه اميني رجوع شود
2 - بحارالانوار ج22 ص368
3 - سوره يوسف
4 - قرب الاسناد ص 126
5 - اصول كافي ج 3 ص 302 باب گشودن گرفتاري مومن
6 - سوره‌ي يوسف
7 - قرب الاسناد ص 126

سايت والقلم