مجتباي خدا

هرگز نمي تواني آن دو را جداي از يك ديگر توصيف كني. خدا و پيامبرش نيز اغلب آن ها را با هم ستوده اند. ما هم به ‏پيروي از پيامبرخدا آن دو را با هم مي شناسيم و مي ستاييم. رسول خدا هم در ستايش آن ها، از دستور خداوند كه نخستين ‏ستايشگر و ثناگوي آن هاست، فرمان برده است. ‏
يكي از نام هايي كه هر دو به آن ناميده مي شوند. حسنين است. يعني دو نيكو! يعني حسن و حسين!‏
اينك بخوانيم كه چرا به اين دو نام زيبا نامور شدند:‏
سه سال از هجرت پيامبر-صلي الله عليه و آله- به مدينه مي گذشت. ماه مبارك رمضان بود. در پانزدهمين روز از اين ماه پربركت، خانه‌ي علي و ‏فاطمه –عليهما السلام- بركتي دوچندان يافت. فرزند نخست حضرت زهرا به دنيا آمد‏
نوزاد، پسر بسيار زيبايي بود كه شباهت عجيبي به جدش، رسول اكرم داشت. كودك را در پارچه‌اي زرد پيچيدند و به نزد ‏آن حضرت آوردند. پيامبر خدا فرمود كه نوزاد را در پارچه‌ي سپيد بپيچيد و چنان كردند كه فرمان داده بود. او را در ميان ‏پارچه‌اي پاكيزه و سپيد، به محضر جدش آوردند و به دست آن عزيز دادند.‏
رسول اكرم –صلي الله عليه و آله و سلم- او را مهربانانه در آغوش گرفت و نخست در گوش راستش به آرامي اذان گفت و سپس در گوش چپش اقامه ‏خواند.‏
مراسم نام گذاري كودك در روز هفتم انجام گرفت. پيامبر از پدر نوزاد، علي -عليه السلام- پرسيد: نام پسرم را چه گذارده‌اي؟ ‏علي -عليه السلام- در كمال ادب و فروتني عرض كرد: اي رسول خدا! من در نام گذاري بر او، بر شما پيشي نمي گيرم. هر چه ‏شما بفرماييد همان مي كنم.‏
پيامبر هم فرمود: من نيز در نام نهادن بر اين نوزاد، بر خداي خويش سبقت نمي گيرم. منتظر مي مانم تا ببينم خداوند چه ‏فرماني مي دهد.‏
در اين هنگام جناب جبرييل از ملكوت آسمان، شادمانه فرود آمد و به حضور رسول اكرم-صلي الله عليه و آله- شتافت و تولد «سبط اكبر» يعني ‏پسر بزرگ تر را به آن حضرت شادباش گفت و پس از آن عرض كرد: خداوند بزرگ و بلندمرتبه به شما سلام مي‌رساند و ‏مي‌فرمايد:‏
منزلتو مرتبت علي نزد تو همانند مقام هارون نزد موسي است؛ جز آن كه پس از تو پيامبري نخواهد آمد. از اين رو، فرزند ‏علي را به نام پسر نخست هارون، بخوان.‏
پيامبر از جبرييل پرسيد: نام پسر هارون چه بود؟ جبرييل عرض كرد: نام او « شبّر» بود.‏
رسول خدا فرمود: «شبّر» نامي عبري است و زبان من عربي است.‏
جبرييل گفت: «شبّر» در زبان عربي مي شود «حسن». نام نوزاد را «حسن» بگذار.‏
تا آن زمان در ميان عرب، كسي به اين نام ناميده نشده بود. اين نخستين بار بود كه نام كسي را «حسن» مي گذاشتند.‏
پيامبر فرمود: «حسن» را از آن روي حسن مي‌نامند كه خداوند، آسمان‌ها و زمين را به احسان و نيكويي برافراشته و برقرار ‏ساخته است. نام زيباي «حسن» كه خود نيز «نيكو» معنا مي‌دهد، از آن احسان الاهي جدا شده است.!‏
پس از برگزاري مراسم پرشكوه و آسمانيِ نام گذاري، پيامبر دستور داد تا گوسفندي را براي حسن، «عقيقه» [= قرباني ] ‏كنند. و ران گوسفند را با يك دينار [=سكه‌ي طلا ] به عنوان پاداش و دست مريزاد، به قابله بدهند و باقي مانده‌ي گوشت ‏را هم بخورند و به همسايه‌ها بدهند.‏
كار ديگري هم كه رسول اكرم انجام داد آن بود كه موي سر حسن را تراشيد و هم وزن آن، نقره صدقه داد و سر او را با ‏كمي عطر، خوش بو فرمود. ‏(1)
اين ها همه، پس از آن و به پيروي از پيامبر، در ميان مسلمانان سنتي شد كه هرگاه كودكي به دنيا بيايد، چنان كنند كه سيد و ‏سالار عالميان كرد.‏
تمامي ماجراهايي كه در تولد «حسن» رخ داد، بي كم و زياد، در تولد پسر دوم نيز اتفاق افتاد. او را هم به نام پسر دوم ‏هارون كه «شبيّر» نام داشت، «حسين» ناميدند. براي او هم گوسفندي عقيقه كردند هم وزن موي سرش، صدقه دادند؛ اما در ‏تولد او، پيامبر، مخفيانه و به دور از چشم مادرش، گريست!‏
اينك شما مي دانيد چرا به آن دو «حسَنين» مي گويند. يعني «دو حسن». «حسين» هم يعني «حسن» اما يعني «حسن ‏كوچك».
نام ديگر آن دو، «ريحانتَين» است. يعني: دو گل خوش بو!‏
ريحان در اصل، به چيزي مي گويند كه به آدمي روح مي دهد؛ غم از دلش مي زدايد و گل، چون چنين خاصيتي دارد، به آن ‏ريحان مي گويند.‏
ديده‌ايد پدر و مادراني كه عاشقانه فرزند دل بند خود را در آغوش مي گيرند و او را مي‌بويند و مي‌بوسند؟ گويي دارند گلي ‏را مي‌بويند و مي‌بوسند و با اين بويه و بوسه، غم و اندوه از دلشان زدوده مي‌شود و روح تازه‌اي پيدا مي‌كنند.‏
اينك بشنويد اين حديث شريف را:‏
امام صادق عليه السلام نقل مي كند كه: پيامبر خدا، سه روز پيش از مرگش، به حضرت علي عليه السلام چنين فرمود: ‏ سَلامٌ عَلَيْكَ يَا أَبَا الرَّيْحَانَتَيْنِ أُوصِيكَ بِرَيْحَانَتِي مِنَ الدُّنْيَا.‏
درود بر تو اي پدر دو گل خوش بو! من تو را در باره‏ي دو گل خوش بويم، كه از دنيا نصيب من شده است، سفارش مي كنم.‏
آن گاه رسول اكرم خبر دردناكي را به علي -عليه السلام- مي دهد:‏
فَعَنْ قَلِيلٍ يَنْهَدُّ رُكْنَاكَ وَ اللَّهُ خَلِيفَتِي عَلَيْكَ.‏
پس به زودي يكي از دو ستون زندگي ات، ويران مي شود و تو پس از من فقط خدا را پيشوا و پشتيبان خويش خواهي ‏داشت. ‏
آن گاه امام صادق عليه السلام فرمود:‏
فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَ عَلِيٌّ عليه السلام: هَذَا أَحَدُ رُكْنَيَّ الَّذِي قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله.‏
هنگامي كه خداوند روح رسولش را برگرفت، علي عليه السلام فرمود: اين، يكي از آن دو ستوني بود كه پيامبر خدا به من ‏خبر داد كه به زودي ويران مي شود.‏
فَلَمَّا مَاتَتْ فَاطِمَةُ عليهاالسلام، قَالَ عَلِيٌّ عليه‏ السلام: هَذَا الرُّكْنُ الثَّانِي الَّذِي قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله.‏
و آن زمان كه فاطمه عليهاالسلام شهيد شد، فرمود: و اين ستون دومي است كه پيامبر به من فرموده بود و اينك آن هم ‏ويران شد.‏(2)
آري، در فاصله ي كوتاهي دو ستون زندگي علي عليه السلام ويران شد؛ اما هنوز دل علي به دو گل خوش بوي زندگي و دو ‏يادگار گران بهاي رسول خدا، خوش است. آن حضرت سفارش پيامبر را در باره ي آن دو عزيز رسول خدا، به خوبي به ‏انجام رسانيد. چنان كه در جنگ جمل و صفين و نهروان، اجازه نمي‌داد آن دو، در معرض و معركه‌ي خطر قرار بگيرند. از ‏اين رو در جنگ جمل پرچم نبرد را به محمد بن حنفيه، پسر ديگر سپرد و او را به قلب دشمن فرستاد و به او فرمود:‏
تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ. عَضَّ عَلَي نَاجِذِكَ. أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ. تِدْ فِي الْأَرْضِ قَدَمَكَ. وَ ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَي الْقَوْمِ. وَ غُضَّ ‏بَصَرَكَ. وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ.‏
كوه ها از جاي بجنبند و تو از جاي مجنب! دندان ها به روي هم بفشار. جمجمه ات را به خدا عاريت بده. پاي در زمين ‏چون ميخ، استوار بدار. ديده به دورترين نقطه ي لشكر بيفكن. و چشم از اين پيشينه‌ي لشكر بدوز، و بدان كه پيروزي از ‏جانب خداوند كه پاك و منزه است، خواهد بود.(3)
اما در جنگ صفين، هنگامي كه حسن عليه‏ السلام قصد ميدان جنگ ‏كرد و به سوي دشمن ‏شتافت، ‏فرمود:‏
امْلِكُوا عَنِّي هَذَا الْغُلَامَ لَا يَهُدَّنِي. فَإِنَّنِي أَنْفَسُ بِهَذَيْنِ - يَعْنِي الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ ع- عَلَي الْمَوْتِ؛ لِيَلَّا يَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ رَسُولِ ‏اللَّهِ صلي الله عليه و آله!‏ ‏ ‏
اين جوان را در ميان گيريد و از ميدان دورش بداريد، مبادا كه موجب شكسته شدن پشت من شود. همانا در باره‌ي مرگ ‏اين دو- منظور آن عزيز، حسن و حسين بود- بسي بخيل‏ ام. مبادا كه نسل رسول خدا با مرگ آنان بريده شود.(4) ‏
سخن چينان و منافقان، براي آن كه محمد را عليه پدر و برادران بدبين كنند، به او گفتند: چرا پدرت علي، در جنگ ها تو را ‏پيش مي فرستد؛ اما حسن و حسين را از حضور در معركه هاي خطرخيز، باز مي دارد؟ پسر همين را از پدر پرسيد و علي ‏عليه السلام فرزند را در آغوش كشيد و پيشاني ش را بوسيد و فرمود: فرزندم، آن ها پسران پيامبرند و تو پسر مني و من ‏افتخار مي كنم كه فرزند من فداي فرزندان پيامبر شوند. از آن پس محمد مباهات مي كرد و به سخن چينان و بدخواهان مي‌گفت: حسن و حسين براي پدرم به منزله ي دو چشم اويند و من مانند دست اويم و پدرم به وسيله‌ي دستش كه من باشم، ‏از چشمانش كه حسن و حسين باشند، مراقبت مي كند.‏
آري، تنها يادگاران رسول خدا و تنها بازماندگان و وارثان آن حضرت، حسن و حسين اند و نسل پيامبر تا هم اينك و تا دامنه‌ي قيامت، به وجود مبارك آن دو عزيز است كه پايدار و برقرار مانده و مي‌ماند.‏
يك روز رسول خدا ديد كه آن دو با هم بازي مي‌كنند. پيامبر دو نوه‌ي عزيزش را در آغوش گرفت و هر كدام را روي ‏يكي از دوش‌هاي مباركش نشاند و به راه افتاد. در اين هنگام مردي از راه رسيد و گفت: اي پسرها! عجب مركبي نيكويي را ‏سوار شده ايد!‏
پيامبر خدا فرمود: ‏
وَ نِعْمَ الرَّاكِبَانِ هُمَا إِنَّ هَذَيْنِ الْغُلَامَيْنِ رَيْحَانَتَايَ مِنَ الدُّنْيَا‏
و چه خوب سواراني هستند اين دو كودك. اين دو، گل‌هاي خوش بوي من در دنيا هستند. به سخن ديگري از امام صادق عليه السلام توجه مي كنيم: آن حضرت نقل مي كند كه رسول اكرم فرمود:‏
الْوَلَدُ الصَّالِحُ رَيْحَانَةٌ مِنَ اللَّهِ قَسَمَهَا بَيْنَ عِبَادِهِ.‏
فرزند صالح گلي است از سوي خداوند كه ميان بندگان قسمت فرموده است. از اين جمله ي زيبا و پرمعنا برمي آيد كه فرزند صالح هديه اي است الاهي و آسماني كه خداوند آن را به بندگانش ارزاني ‏مي فرمايد. خوشا به حال پدر و مادري كه از اين نعمت بزرگ، برخوردارند.‏
در ادامه ي سخن‌پيامبر آمده است: ‏
وَ إِنَّ رَيْحَانَتَيَّ مِنَ الدُّنْيَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ.‏
و همانا حسن و حسين، دو گل خوشبوي ‏ من‏ اند كه از اين دنيا نصيب من شده اند.‏
و در پايان مي افزايد:‏
سَمَّيْتُهُمَا بِاسْمِ سِبْطَيْنِ مِنْ بَنِي إِسْرَايِيلَ شَبَّراً وَ شَبِيراً.‏
آن دو را به نام دو پسر بني اسراييل، شبّر و شبيّر، ناميده ام.‏ (5)
از اين رو، لقب ديگر آن دو عزيز، اين است: «سبطين» يعني: دو پسر پيامبر.‏
در ماجرايي كه نقل مي‌كنيم، شهرت آن دو به لقب «ريحانتين» به خوبي نمايان است:‏
پس از شهادت امام حسين عليه السلام، مردي به نزد پسر عمر آمد و از او درباره‏ ي خون پشه پرسيد كه آيا پاك است يا ‏خير؟ عبدالله بن عمر از او پرسيد: تو اهل كجايي؟ مرد پاسخ داد: از اهالي عراق هستم. پسر عمر گفت: شگفتا! اينان را ‏بنگريد كه درباره‌ي خون پشه مي پرسند در حالي كه از ريختن خون پسر پيامبر ابايي نداشته اند.‏
آن گاه افزود: من خود از پيامبر خدا شنيدم كه مي فرمود: ‏
حسن و حسين دو گل خوش بوي من اند كه از دنيا نصيبم شده اند.(6)‏
‏* * * * *‏
چند ويژگي در پيامبر خدا –صلي الله عليه و آله- بروز و ظهور بيش تري داشت:‏
• آن حضرت دانش آموخته‌ي خداوند بود و درياهاي بي كران دانش، در دل و درون آن عزيز موج مي زد.‏
• هيبت رسول اكرم چنان بود كه بسياري از دشمنان كه قصد جان او را كرده بودند، بر اثر همان هيبت، ترس در ‏جانشان رخنه كرده بود و از انجام نقشه‌هايشان باز مانده بودند.‏
• دست دهنده و بخشنده‌ي آن جناب چنان بود كه تهي دستان و نيازمندان هرگز از دهش و بخشش آن بزرگوار بي‏نصيب نمي‌ماندند.‏
• مهرباني پيامبر را هم خداوند خود در قرآن ستوده و فرموده است: «و ما أرسلناك إلا رحمة للعالمين»(7) ‏
• در شجاعت آن بزرگ همين بس كه شجاع شجاعان دوران، امير مؤمنان، علي عليه السلام فرموده است: آن هنگام ‏كه جنگ به اوج سختي خود مي رسيد، ما، در پناه پيامبر قرار مي گرفتيم.‏
• سيادت و سروري رسول خدا ويژگي بارز ديگري است كه در وجود آن حضرت، جلوه اي شگفت انگيز داشته ‏است. او سيد و سالار همه ي پيامبران و آقا و سرور همه ي آفريدگان خداست.‏
• و سرانجام خوي نرم و بردباري رسول اكرم چنان بود كه خداوند در وصفش مي فرمايد: اين كه تو با اين مردم نرم خو هستي، به خاطر رحمتي است كه از جانب خدا نصيب تو شده است. ‏
جالب است كه بدانيد امام حسن عليه السلام، هيبت و علم و سيادت و بردباري را از رسول خدا به ارث برده است و ‏بخشندگي و رحمت و شجاعت، در امام حسين عليه السلام جلوه‌ي ويژه‌اي يافته است.‏(8)
*******
يكي از حوادث مهم در عالم اسلام، ماجراي صلح امام حسن -عليه السلام- است. پرداختن به اين مهم، مجال ديگري مي‌خواهد؛ اما در اين گفتار كوتاه، بر اساس دو سخن از آ ن حضرت، به اين ماجرا اشاره مي‌كنيم:‏
‏* در داستان صلح اجباريِ آن حضرت با معاويه، برخي از مردم، حتي شيعيان، جسورانه و جاهلانه، آن عزيز را ملامت ‏كردند كه چرا تن به صلح و سازش سپرد. آن مجتباي خدا در پاسخ به آنان چنين فرمود:‏
واي بر شما! شما نمي دانيد من چه كرده ام! سوگند به خداوند، كاري كه من كرده ام براي شيعيانم از تمام دنيا بهتر و با ارزش تر است. مگر نمي دانيد كه من امام شمايم؟ مگر نمي دانيد كه اطاعت از من بر شما واجب است؟ مگر رسول خدا در باره‌ي ‏من و برادرم نفرمود: حسن و حسين سرور و سيد جوانان بهشت اند؟
معترضين، علاوه بر اين، سخن ديگري هم از پيامبر خدا شنيده بودند. رسول خدا كه به خوبي از حوادث آينده خبر داشت، ‏فرموده بود: ‏
الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ إِنَّهُمَا إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا.‏
حسن و حسين سيد و سرور جوانان اهل بهشت اند و آن ها، هر دو، امام اند، چه آن كه قيام كنند و چه آن كه قيام نكنند.‏
بنابراين اعتراف كردند كه: آري، مي دانيم.‏ امام عليه السلام سپس فرمود: آيا اين را هم مي دانيد كه جناب خضر، كشتي را سوراخ كرد و ديوار فروريخته را برافراشت ‏و آن پسر را كشت؟ آيا مي دانيد كه آن كارها خشم موسي را برانگيخت؟ آيا مي دانيد حكمت و علت آن كارها بر موسي ‏پوشيده بود؛ اما همه‌ي آن امور نزد خداوند از روي صلاح و صواب بود؟
اشاره ي امام مجتبي حكايت از آن مي كند كه اقدام آن حضرت، هر چند براي شيعيان ناخوش آيند بود؛ اما حكمت و ‏مصلحت ديگري در پس و پي داشت كه در نگاه نخست از منظر آنان پوشيده بود. پس از اين اشاره، امام -عليه السلام- ‏فرمود:‏
آيا مي‌دانيد كه هيچ يك از ما اهل بيت نيست مگر آن كه بيعت طغيانگر زمان به گردن اوست؟ آري، ما امامان، همگي، به ‏بليّه‌ي بزرگ بيعت با ستمگران، مبتلا مي‌شويم.
به جز قايم عليه السلام، همان قايمي كه هنگام ظهورش عيسي بن مريم به ‏امامت آن جناب نماز مي گزارد. همو كه نهمين فرزند برادرم حسين -عليه السلام- است.
همان عزيزي كه پسر بانوي بانوان ‏است. خداوند عمر او را در دوران غيبتش دراز مي فرمايد و سپس به قدرت خويش، در چهره اي شاداب و جوان، جوان تر ‏از مردي چهل ساله، آشكارش مي فرمايد. چنين مي كند تا همه بدانند كه خداوند بر هر كاري تواناست.‏(9)
‏* در سخن ديگري، در پيِ پرسش يكي از شيعيان از علت صلح آن حضرت با معاويه، چنين فرمود:‏
آيا من، پس از پدرم، حجت خدا بر مردم و امام و پيشواي آنان نيستم؟ آيا من، همان كس نيستم كه رسول خدا درباره‌ي ‏من و برادرم فرمود: حسن و حسين هر دو امام اند، چه قيام كنند و چه قيام نكنند؟ بنابراين، من قيام بكنم يا نكنم، به هر ‏حال، امام و پيشواي اين مردم ام.‏
آن گاه امام افزود: علت صلح من با معاويه، همانند صلح پيامبر با كافران بود. آنان بر اساس آيات ظاهر قرآن، كافر بودند و ‏معاويه و يارانش، بر اساس تأويل و باطن قرآن، كافرند. اگر من از سوي خداوند امام و پيشواي مردم ام، ديگر جايز نيست ‏در باره‌ي كاري كه انجام مي دهم، چه ستيز و چه سازش، كسي رأي و نظر مرا نابخردانه بشمارد. اگر هم چهره‌ي حكمت و ‏مصلحت كاري كه من انجام داده ام، پوشيده و پنهان است، همانند داستان خضر و موسي است كه چون خضر كشتي را ‏سوراخ كرد و آن پسر را كشت و ديوار فروريخته را برافراشت، موسي به خاطر آن كه حكمت آن كارها را نمي دانست، به ‏خشم آمد و اعتراض كرد، تا آن كه جناب خضر او را از حكمت آن امور آگاه كرد و موسي پس از شنيدن آن حكمت ها، به ‏آن چه كه خضر انجام داده بود، رضايت داد. ماجراي صلح من با معاويه نيز همان گونه است. شما هم به خاطر آن كه نسبت ‏به حكمت آن چه كه من انجام داده ام، جاهل و نادان ايد، به خشم آمده ايد. اگر من با معاويه صلح نمي كردم، هيچ شيعه اي در ‏روي زمين باقي نمي ماند، جز آن كه كشته مي شد.(10)‏
در حلم و بردباري آن حضرت اين ماجرا شنيدني است:‏
مردم شام، بر اثر تبليغات گسترده و ناجوان مردانه‌ي معاويه عليه علي -عليه السلام- دشمني عجيبي با خاندان علي -عليه ‏السلام- داشتند. يك بار مردي از اهل شام، به مدينه آمد و چون امام حسن -عليه السلام- را ديد، شروع كرد به نفرين كردن آن ‏حضرت؛ امام مجتباي خدا، هيچ پاسخي به او نداد. مرد شامي پس از آن ‏كه نفرين هايش به پايان رسيد، سكوت كرد؛ چون ‏ديگر حرفي براي گفتن نداشت. در اين هنگام امام -عليه السلام- با خوش رويي و لبخندي بر لب، به او سلام كرد و فرمود: ‏اي مرد بزرگوار! گمان مي كنم كه در اين شهر غريب و ناآشنا باشي و شايد امر بر تو مشتبه شده باشد. ممكن است اشتباه ‏كرده باشي. اگر در پي آن هستي كه رضايت و خشنودي به دست آوري، راضي‌ات مي‌كنيم و اگر درخواستي داري، عطايت ‏مي كنيم و اگر راه را گم كرده اي راه را به تو مي نمايانيم و اگر كمكي مي‌خواهي، كمكت مي كنيم و اگر گرسنه اي، سيرت مي‌كنيم و اگر برهنه اي، تو را مي‌پوشانيم و اگر نيازمندي، نيازت را برمي‌آوريم و اگر جايي و پناهي نداري، پناهت مي دهيم و ‏اگر حاجتي داري، حاجتت را به انجام مي‌رسانيم. ‏ مرد شامي از شنيدن اين سخنان مهر آميز، مات و مبهوت، بر جاي مانده بود كه چه بگويد كه امام -عليه السلام- افزود:‏
اگر همين جا فرود بيايي و تا زماني كه در اين شهر اقامت داري، ميهمان ما باشي، برايت سودمندتر است؛ زيرا خانه‌ي ما ‏وسيع است و در اين شهر منزلت و آبرويي داريم و مال و دارايي مان هم فراوان است و خلاصه، از عهده‌ي پذيرايي از تو به ‏خوبي برمي‌آييم.‏
مرد شامي چون اين سخنان را شنيد، دانست كه به راستي اشتباه كرده است و به خود آمد و پشيمان شد و گريست و عرض ‏كرد: من شهادت مي دهم كه همانا تو، خليفه ي خدا در زمين‌اي و خداوند خود به خوبي مي داند كه رسالتش را در ‏كدام خاندان قرار دهد. تا امروز، تو و پدرت، دشمن ترين كس نزد من بوديد و اينك، تو، محبوب ترين كس نزد من هستي.‏
مرد، همان جا رحل اقامت افكند و ميهمان امام حسن شد و هنگامي مدينه را ترك كرد كه ديگر از دوستداران اهل بيت ‏شده بود(11)
اين ماجرا، علاوه بر حلم و بردباريِ آن امام همام، از آقايي و سيادت آن حضرت نيز حكايت مي كند. بردباري آن بود كه ‏امام عليه السلام در برابر بدگويي هاي آن مرد، سكوت كند و چيزي نفرمايد؛ اما اين كه آن مرد را به ميهماني فرامي خوانَد و ‏در پيِ آن برمي آيد تا خواسته هاي او را هم بر آورَد، نشانه ي آقايي و سيادت آن سرور و سالار جوانان اهل بهشت است.‏
ما نيز عرض مي كنيم: ‏
اي پسر پيامبر! تو با دشمنان خود، آن گونه كريمانه برخورد مي كني؛ اما ما تو را دوست مي‏ داريم و دست نياز به سويت مي گشاييم. ما را هم نااميد مكن.‏
و باز هم عرض مي كنيم:
يا صاحب الزمان! عموي بزرگوارت به آن مرد شامي فرمود:
فَلَوِ اسْتَعْتَبْتَنَا أَعْتَبْنَاكَ
وَ لَوْ سَأَلْتَنَا أَعْطَيْنَاكَ
وَ لَوِ اسْتَرْشَدْتَنَا أَرْشَدْنَاكَ
وَ لَوِ اسْتَحْمَلْتَنَا أَحْمَلْنَاكَ
وَ إِنْ كُنْتَ جَايِعاً أَشْبَعْنَاكَ
وَ إِنْ كُنْتَ عُرْيَاناً ‏كَسَوْنَاكَ
وَ إِنْ كُنْتَ مُحْتَاجاً أَغْنَيْنَاكَ
وَ إِنْ كُنْتَ طَرِيداً آوَيْنَاكَ
وَ إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ قَضَيْنَاهَا لَكَ
فَلَوْ حَرَّكْتَ رَحْلَكَ إِلَيْنَا وَ كُنْتَ ضَيْفَنَا إِلَي وَقْتِ ‏ارْتِحَالِكَ كَانَ أَعْوَدَ عَلَيْكَ
لِأَنَّ لَنَا مَوْضِعاً رَحْباً وَ جَاهاً عَرِيضاً وَ مَالًا كَثِيراً
اي كريم، اي فرزند كريمان!
ما در پي كسب رضايت و خشنودي تو هستيم، از ما راضي باش.
گداي درگاه توييم، عطايمان كن.
رشد و بالندگي را از تو مي طلبيم، ارزاني مان فرما.
مدد از تو مي جوييم، كمكمان كن.
گرسنه ي محبت و معرفت توييم، سيرمان كن.
برهنه ي لباس عزت و آبروييم، ما را بپوشان.
محتاج يك نگاه توييم، حاجتمان را برآور.
بي پناهيم، پناهمان ده.
سراپا نيازيم، بي نيازمان فرما.
جايي نداريم كه برويم. كجا برويم.
به درخانه ي شما مي آييم و در همه عمر ميهمان شما مي شويم.
هر گز از آستانه ي كرم شما به جايي ديگر نخواهيم رفت.
ديده ايم كساني را كه چون از درگاه تو رفته اند، به دريوزگي افتاده اند.
ما را از در خانه ات مران. أنت كريم من أولاد الكرام و مأمور بالضيافه و االاجاره.
اي صاحب عصر و زمان و مكان.
آن پير فرزانه مي فرمود: كليد ملك و ملكوت به دست شماست.
بي ترديد مكان پذيرايي شما از كره ي زمين هم بزرگ تر و وسيع تر است.
بي ترديد آبروي شما نزد خدا و فرشتگان آسمانيان و زمينيان بسي بزرگ است.
بي ترديد تمامي گنجينه هاي زمين و آسمان در اختيار شماست.
يا صاحب الزمان! ما را درياب

پي نوشت ها:
1 - بحارالانوار جلد43 صفحه‌ي38
2 - بحارالانوار جلد3 صفحه‌ي73
3 - نهج البلاغه صفحه‌ي 55
4 - نهج البلاغه صفحه‌ي 323
5 - بحارالانوار جلد37 صفحه‌ي86
6 - امالي صدوق صفحه‌ي 143
7 - سوره‌ي انبياء آيه‌ي 107
8 - بحارالانوار جلد43 صفحه‌ي 264‏
9 - كمال الدين جلد 1 صفحه‌ي 315
10 - علل الشرايع جلد 1 صفحه‌ي 211
11 - بحارالانوار جلد43 صفحه‌ي 344‏


سايت والقلم