آشنايي با فرزانگان:شيخ حسنعلي اصفهاني(نخودكي)

زندگينامه:

شيخ حسنعلي اصفهاني(ره) فرزند علي اكبر فرزند رجبعلي مقدادي اصفهاني(ره)، در خانواده زهد و تقوي و پارسايي چشم به جهان گشود، پدر وي مرحوم ملاّ علي اكبر، مردي زاهد و پرهيزگار و معاشر اهل علم و تقوي و ملازم مردان حق و حقيقت بود و در عين حال از راه كسب، روزي خود و خانواده را تحصيل مي كرد و آنچه عايد او مي شد، نيمي را صرف خويش و خانواده مي كرد و نيم ديگر را به سادات و ذراري حضرت زهرا عليها السلام اختصاص مي داد.
مرحوم ملا علي اكبر كه فرزند ذكوري نداشت، عهد كرده بود كه به اعتاب مقدسه مشرّف و متوسل شود تا خداوند پسري به او كرامت فرمايد، اين سفر كه در سال يازدهم از خدمت او به مرحوم حاجي محمد صادق اتفاق افتاد با حامله شدن عيالش پايان پذيرفت و حاجي قبل از تولّد فرزند به او بشارت پسري داده و سفارش كرده بود كه آن پسر را « حسنعلي» نام گذارد.

در سحرگاه يك شب كه ملا علي اكبر در تخت پولاد، به خدمت استاد خود سرگرم بود، خبر شادي بخش تولّد نوزاد را از استاد خود مي شنود و مجدداً در مورد نامگذاري كودك به « حسنعلي» توصيه مي گردد.

مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني شب دوشنبه و يا جمعه نيمه ماه ذي القعدة الحرام سال 1279 هجري قمري با بشارت قبلي مرحوم حاجي محمّد صادق در اصفهان در محلّه معروف به جهانباره كه گويند ميهمانسراي سلطان سنجر بوده است، ديده به جهان مي گشايد.

مرحوم حاج شيخ حسنعلي از دوازده تا پانزده سالگي، تمام سال، شبها را تا صبح بيدار مي ماندند و روزها همه روز، بجز ايّام محّرمه، با ترك حيواني روزه مي گرفتند و از پانزده سالگي تا پايان عمر پر بركتش، هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان و ايام البيض هر ماه را صايم و روزه دار بودند و شبها تا به صبح نمي آرميدند.

هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بــــود


پدر

شيخ حسنعلي اصفهاني(ره) فرزند علي اكبر فرزند رجبعلي مقدادي اصفهاني(ره)، در خانواده زهد و تقوي و پارسايي چشم به جهان گشود، پدر وي مرحوم ملاّ علي اكبر، مردي زاهد و پرهيزگار و معاشر اهل علم و تقوي و ملازم مردان حق و حقيقت بود و در عين حال از راه كسب، روزي خود و خانواده را تحصيل مي كرد و آنچه عايد او مي شد، نيمي را صرف خويش و خانواده مي كرد و نيم ديگر را به سادات و ذراري حضرت زهرا عليها السلام اختصاص مي داد.

در سال 1269 هجري قمري، دختري به وي عنايت شد كه مادرش تا چهار ماه پس از وضع حمل حتي قطره اي شير در سينه نداشت و آنچه دوا و دعا كردند، مؤثر نيفتاد. تا يكي از دوستان، او را به سوي مردي صاحب نفس به نام حاج محمد صادق تخته پولادي هدايت كرد.

ملاعلي اكبر به دلالت دوست خود، به حضور حاجي رسيد و عرض حاجت نمود. حاجي به وي دستور داد تا هر چه دعا و دوا براي زوجه اش گرفته است، از وي دور سازد و خود، در حبّه نباتي بدميد و فرمود تا آن را به زوجه خود بخوراند. با انجام دستور حاجي، پس از ساعتي شير از سينه زن جريان يافت و به خارج راه گشود و همين امر سبب ارادت فراوان ملا علي اكبر به مرحوم حاج محمّد صادق(ره) گرديد و مدت بيست و دو سال خدمت ايشان را به عهده گرفت و در اين مدت، تحت تربيت و ارشاد وي به مقاماتي معنوي نايل آمد.
ملا علي اكبر در شهر، به كسب خود اشتغال مي ورزيد و در عين حال حوايج آن مرد بزرگ را نيز فراهم مي ساخت و شبهاي دوشنبه و جمعه به خدمت او مي رفت و در تخت پولاد بيتوته مي كرد.


مولود مبارك ز طرف ديگر مرحوم ملا علي اكبر كه فرزند ذكوري نداشت، عهد كرده بود كه به اعتاب مقدسه مشرّف و متوسل شود تا خداوند پسري به او كرامت فرمايد، اين سفر كه در سال يازدهم از خدمت او به مرحوم حاجي محمد صادق اتفاق افتاد با حامله شدن عيالش پايان پذيرفت و حاجي قبل از تولّد فرزند به او بشارت پسري داده و سفارش كرده بود كه آن پسر را « حسنعلي» نام گذارد.

در سحرگاه يك شب كه ملا علي اكبر در تخت پولاد، به خدمت استاد خود سرگرم بود، خبر شادي بخش تولّد نوزاد را از استاد خود مي شنود و مجدداً در مورد نامگذاري كودك به « حسنعلي» توصيه مي گردد.

مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني شب دوشنبه و يا جمعه نيمه ماه ذي القعدة الحرام سال 1279 هجري قمري با بشارت قبلي مرحوم حاجي محمّد صادق در اصفهان در محلّه معروف به جهانباره كه گويند ميهمانسراي سلطان سنجر بوده است، ديده به جهان مي گشايد.

تربيت ديني و معنوي در خردسالي

مرحوم ملا علي اكبر فرزند دلبند خود را از همان كودكي در هر سحرگاه كه خود به تهجّد و عبادت مي پرداخته، بيدار و او را با نماز و دعا و راز و نياز و ذكر خداوند آشنا مي ساخته است و از هفت سالگي او را تحت تربيت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق(ره) قرار مي داده است.

خود مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني نقل فرمودند:
« بيش از هفت سال نداشتم كه نزديك غروب آفتاب يكي از روزهاي ماه رمضان كه با تابستاني گرم مصادف شده بود، به اتفاق پدرم، به خدمت استاد حاجي محمد صادق، مشرّف شدم.

در اين اثناء كسي نباتي را براي تبرك به دست حاجي داد. استاد نبات را تبرك و به صاحبش رد فرمود و مقداري خرده نبات كه كف دستش مانده بود، به من داد و فرمود بخور، من بيدرنگ خوردم.

پدرم عرض كرد: حسنعلي روزه بود. حاجي به من فرمود: مگر نمي دانستي كه روزه ات با خوردن نبات باطل مي گردد. عرض كردم: آري، فرمود: پس چرا خوردي؟ عرضه داشتم: اطاعت امر شما را كردم.
استاد دست مبارك خود را بر شانه من زد و فرمود: با اين اطاعت بهر كجا كه بايد مي رسيدي رسيدي. »


خلاصه ايشان از همان زمان، زير نظر حاجي به نماز و روزه و انجام مستحبّات و نوافل شب و عبادات پرداخت و تا يازده سالگي، كه فوت آن مرد بزرگ اتفاق افتاد، پيوسته مورد لطف و مرحمت خاص استاد خود بود و از آن پس نيز روح بزرگ آن مرحوم هميشه مراقب احوال او بود و در مواقع لزوم او را مدد و ارشاد مي فرمود.

جناب شيخ حسنعلي مي فرمود:
« هر زمان كه به هدايت و ارشادي نيازمند مي شدم، حالتي شبه خواب بر من عارض مي گشت و در آن حال، روح آن مرد بزرگ به امداد و ارشادم مي شتافت و از من رفع مشكل مي فرمود.
از جمله پس از فوت مرحوم حاجي، شخصي به من اصرار مي كرد كه نزد مرشد زنده برويم و از ارشاد او بهره مند شويم. به دنبال اصرار او بود كه حالتي شبيه خواب بر من عارض شد و در آن حال مرحوم حاجي را ديدم كه آمدند و دست به شانه هاي من زدند و فرمودند: هر كس مثل ما آب زندگاني خورد، از براي او مرگ نيست، تو كجا مي خواهي بروي؟ »

« ولا تحسبنّ الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهّم يرزقون ».

و سخن حضرت اميرالمؤنين عليه السلام نيز مؤيد همين معني است كه فرمود:
« الا انّ اولياء الله لا يموتون بل ينقلون من دار الي دار:
آگاه باشيد كه اولياء خدا را مرگ نيست بلكه از خانه اي به خانه ديگر نقل مكان مي كنند. »

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالــــــــم دوام مـــا

مرحوم حاج شيخ حسنعلي از دوازده تا پانزده سالگي، تمام سال، شبها را تا صبح بيدار مي ماندند و روزها همه روز، بجز ايّام محّرمه، با ترك حيواني روزه مي گرفتند و از پانزده سالگي تا پايان عمر پر بركتش، هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان و ايام البيض هر ماه را صايم و روزه دار بودند و شبها تا به صبح نمي آرميدند.

هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بــــود


تحصيلات و اساتيد

حاج شيخ حسنعلي اصفهاني از آغاز نوجواني خود، به كسب دانش و تحصيل علوم مختلف مشغول شدند، خواندن و نوشتن و همچنين زبان و ادبيات عرب را در اصفهان فرا گرفتند و در همين شهر، نزد استادان بزرگ زمان، به اكتساب فقه و اصول و منطق و فلسفه و حِكم پرداختند.

احاطه بر علوم

فرزند ايشان مي گويد:
در يادداشتي از ايشان چنين ديدم:

نيست علمي كه مرا نيست در آن استقصا
اي بسا گنج كه خوابيده به ويرانه ما است

رحلت

باري از ظهر پنجشنبه واپسين زندگانيشان تا روز يكشنبه كه فوت خود را در آنروز پيش بيني فرموده بودند ديگر با كسي سخن نگفتند و پيوسته در حال مراقبه بودند. شب جمعه بود كه ناگهان سر از بالين برداشتند و ديده بر در گشودند و فرمودند:
« اي شيطان، بر من كه سراپا از محبت علي(ع) پر شده ام، دست نخواهي يافت. »

ابيات زير وصف حال و شرح مآل آن مرد بزرگ بود و خود نيز گاهگاهي به آنها ترنم مي فرمودند:

اي به ولاي تو تولا ي من / از خود و اغيار تبّراي من
سود تو سرمايه سوداي من / گر بشكافند سراپاي من
جز تو نجويند دراعضاي من / ناد علياً علياً يا علــي

روز شنبه فرا رسيد. زير لب فرمودند:
« كار رفتن را بر من دشوار گرفته اند و عتاب دارند: تو كه حضور محضر حضرت رضا عليه السلام را در اين جهان آرزو داشتي از چه رو گاه و بيگاه لب به خنده مي گشودي؟ »
آري، حسنات الابرار سيّآت المقّربين.

بالاخره صبح روز يكشنبه و ساعت آخر عمر ايشان فرا رسيد. به دستور پدرم گوسفندي به عنوان نذر حضرت زهرا سلام الله عليها قرباني گرديد و يكي دو ساعت از طلوع آفتاب روز هفدهم شعبان سال 1361 هجري قمري گذشته بود كه روح پاكش به جوار حق شتافت.
« الا ان اولياء الله لا يموتون بل ينقلبون من دارالي دار. »

محل تدفين

پسر آقاي حسنعلي اصفهاني مي گويد:سالها پيش پدرم فرموده بودند:
« وقتي مصمم شدم كه به نجف اشرف رحل اقامت افكنم، ليكن در آن هنگام كه در يكي از اطاقهاي صحن عتيق رضوي در مشهد، به رياضتي سرگرم بودم، در حال ذكر و مراقبه، ديدم كه درهاي صحن مطهر عتيق بسته شد و ندا بر آمد كه حضرت رضا سلام الله عليه اراده فرموده اند كه از زوار خويش سان ببينند.
پس از آن، در محلي جنب ايوان عباسي، در همين نقطه كه اكنون مدفن پدرم مي باشد، كرسي نهادند و حضرت بر آن استقرار يافتند و به فرمان آن حضرت درب شرقي و غربي صحن عتيق گشوده شد، تا زوّار از در شرقي وارد و از در غربي خارج گردند. در آن زمان ديدم كه پهنه صحن مالا مال از گروهي شد كه برخي به صورت حيوانات مختلف بودند و از پيشاپيش حضرتش مي گذشتند و امام عليه السلام دست ولايت و نوازش بر سر همه آن زوار حتي آنها كه به صور غير انساني بودند، مي كشيدند و اظهار مرحمت مي فرمودند.
پس از آن سير و شهود معنوي و مشاهده آن رأفت عام از امام عليه السلام، بر آن شدم كه در مشهد سكونت گزينم و چشم اميد به الطاف و عنايات آن حضرت بدوزم. »
پدرم، پس از ذكر اين واقعه، محل استقرار كرسي امام عليه السلام را براي مدفن خود، پيش بيني و وصيت فرمودند و بالاخره به خواست خدا، قبل از اذان صبح دوشنبه، در همان نقطه مبارك مدفون شدند

سايت تبيان