شيخ حسنعلي اصفهاني(نخودكي)-6

رياضت آنگاه كه با علم و شرع آميخته شود، موجب كمال روحي انسان مي گردد و نگاه الهي به جان و تن آدمي مي بخشد.كم نيستند عالماني عارف كه در طول تاريخ با بهره مندي از معارف اهل بيت (ع) و به اوج ملكوت پر كشيدند، به حقيقت مي‌توان شيخ حسنعلي نخودكي[1] را يكي از اين مردان حقيقت‌جو برشمرد كه عمري در ژرفاي اقيانوس بي‌كران عبوديت غوص كرد و تن و روح خود با معارف ديني در آميخت.

سرويس علمي- فرهنگي مركز خبر حوزه، به مناسبت 17 شعبان، سالروز ارتحال اين عارف الهي، شمه‌اي از زندگي سراسر نور و معنويت اين عالم فرزانه را تقديم مخاطبان ارجمند مي‌كند.

* ولادت

شيخ حسنعلي اصفهاني(ره)، در خانواده‌اي با تقوا و پارسا، در سحرگاه در نيمه ماه ذي القعدة الحرام سال 1279 هجري قمري با بشارت قبلي مرحوم حاجي محمّد صادق در اصفهان، ديده به جهان مي گشايد.[2]

پدر وي مرحوم ملاّ علي اكبر، مردي زاهد و پرهيزگار و معاشر اهل علم و تقوي و ملازم مردان حق و حقيقت بود و از راه كسب حلال، روزي خود و خانواده را تحصيل مي كرد و از آنچه عايد او مي شد، نيمي را صرف خويش و خانواده مي كرد و نيم ديگر را به سادات و ذريه حضرت زهراء(سلام ا.. عليها) اختصاص مي داد.


مرحوم ملا علي اكبر كه فرزند پسري نداشت، عهد كرده بود كه به عتبات مقدسه مشرّف و متوسل شود تا خداوند پسري به او كرامت فرمايد، حاجي محمد صادق كه از مردان الهي و صاحب نفسس بود قبل از تولّد فرزند، به او بشارت پسري داده و سفارش كرده بود كه آن پسر را « حسنعلي» نام گذارد.


* تربيت ديني و معنوي در خردسالي

مرحوم ملا علي اكبر فرزند خود را از همان كودكي در هر سحرگاه كه خود به تهجّد و عبادت مي پرداخته، بيدار و او را با نماز و دعا و راز و نياز و ذكر خداوند آشنا مي ساخت و از هفت سالگي او را تحت تربيت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق(ره) قرار مي داده است.


مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني در وصف حاجي محمد صادق نقل مي‌كند:

«بيش از هفت سال نداشتم كه نزديك غروب آفتاب يكي از روزهاي ماه رمضان كه با تابستاني گرم مصادف شده بود، به اتفاق پدرم، به خدمت استاد حاجي محمد صادق، مشرّف شدم. در اين اثناء كسي نباتي را براي تبرك به دست حاجي داد. استاد نبات را تبرك و به صاحبش برگشت داد و مقداري خرده نبات كه كف دستش مانده بود، به من داد و فرمود بخور، من بي‌درنگ خوردم.


پدرم عرض كرد: حسنعلي روزه بود. حاجي به من فرمود: مگر نمي دانستي كه روزه ات با خوردن نبات باطل مي گردد. عرض كردم: آري، فرمود: پس چرا خوردي؟ عرضه داشتم: اطاعت امر شما را كردم.استاد دست مبارك خود را بر شانه من زد و فرمود: با اين اطاعت به هر كجا كه بايد مي رسيدي، رسيدي.»[3]


* تحصيلات و اساتيد

حاج شيخ حسنعلي اصفهاني از آغاز نوجواني خود، به كسب دانش و تحصيل علوم مختلف مشغول شدند، خواندن و نوشتن و همچنين زبان و ادبيات عرب را در اصفهان فرا گرفتند و در همين شهر، نزد استادان بزرگ زمان، به اكتساب فقه و اصول و منطق و فلسفه و حِكمت پرداختند.از درس فقه و فلسفه عالم عامل مرحوم آخوند ملا محمد كاشي بهره‌ها بردند، فلسفه و حكمت را از محضر مرحوم جهانگيرخان و تفسير قرآن مجيد را از مرحوم حاجي سيد سينا پسر مرحوم سيد جعفر كشفي و چند تن ديگر از علماء عصر آموختند. سپس براي تكميل معارف به نجف اشرف مشرف شدند. در اين شهر، از جلسات درس مرحوم حاجي سيد محمد فشاركي و مرحوم حاجي سيد مرتضي كشميري [4] و ملا اسماعيل قره باغي استفاده كردند.


ايشان، پس از مراجعت از نجف اشرف، در مشهد مقدّس سكونت اختيار كردند و در اين دوره مرحوم حاجي آقا حسين قمي، مرحوم آقا سيد عبدالرحمن مدرس و... بهره مند ‌گرديدند و در ضمن تحصيل و تدريس، به تزكيه نفس و رياضات شاقّه مشغول بودند.


* احاطه بر علوم

ايشان از جميع علوم ظاهري و باطني بهره فراوان داشتند و معتقد بودند كه بعد از علم توحيد و ولايت و احكام شريعت(فقه) كه تعلّم آن واجب است، تحصيل ساير علوم نيز لازم و ممدوح و جهل به آنها مذموم و ناپسند است و مراد از حرمت برخي از علوم و فنون، استعمال آنهاست، نه تحصيل و تعلم آنها.


مرحوم نخودكي ؛ فقه، تفسير، هيأت و رياضيات را به طّلاب علوم تدريس مي‌كرد، ولي در فلسفه و علوم الهي با آن كه تبحّر كامل داشتند، تدريسي نداشتند و مي‌گفتند طالب اين علم بايد كه اخبار معصومين عليهم السلام را كاملاً مطالعه كرده باشد و علم طبّ را نيز بداند و در حين تحصيل، بايد كه به رياضت و تزكيه نفس پردازد زيرا كه: «يُزَكيِهم و يُعَلّمُهُم الكتاب و الحكمة» [5] پيامبر، مردم را در آغاز، تزكيه و تصفيه نموده، سپس كتاب و حكمت به ايشان مي آموزد. ايشان همچنين قانون ابوعلي سينا را نزد طبيب معروف و مشهور عصر مرحوم حاج ميرزا جعفر طبيب تحصيل و تعلم نمود.[6]


* حكايات و كرامات

- خدمت به خلق

فرزند ايشان نقل مي كند:پدرم، در كليه ساعات روز و شب، براي رفع حوايج حاجتمندان و درماندگان؛ آماده بودند.روزي عرضه داشتم: خوبست براي مراجعه مردم وقتي مقرر شود.پاسخ داد: پسرم، « ليس عند ربّنا صباح و لا مساء»: آن كس كه براي رضاي خدا، به خلق خدمت مي كند، نبايد كه وقتي معين كند.پدرم در ابتداي شبها پس از انجام فريضه، به نگارش پاسخ نامه ها و انجام خواسته هاي مراجعان مشغول و سپس مدتي به مطالعه مي پرداخت. از نيمه هاي شب تا طلوع آفتاب به نماز و ذكر و نوافل و تعقيبات سرگرم بودند. پس از طلوع خورشيد اندكي استراحت مي‌كرد و بعد از آن تا ظهر به ملاقات و گفتگو با مراجعان و تهيه و ساخت دارو براي بيماران مي‌نشست و بالاخره عصرها براي تدريس به مدرسه ميرفت و پس از آن نيز به پاسخگويي و رفع نيازمندي محتاجان و گرفتاران مشغول بود و در تمام سال به تفاوت ايام و اختلاف احوال پس از طلوع آفتاب و يا ساعتي بعد از ظهر، استراحتي كوتاه مي‌كرد.[7]

- غرق در عبادت

يكي از خدام حرم مطهر علي بن موسي الرضا (عليه السلام)، مي‏گويد: يك شب براي بستن درب پشت بام حرم از پله‏ها بالا رفتم. مرحوم حاج شيخ حسنعلي را بالاي بام و در كنار گنبد مشغول نماز و در حال ركوع ديدم. ركوعش طولاني شد. چند بار رفتم و برگشتم؛ ولي او همچنان در حال ركوع بود. طبق دستور سپس درب پشت بام را بستم و پايين آمدم و به خانه رفتم. آن شب برف سنگيني باريد. هنگام سحر به حرم برگشتم. نگران جناب شيخ بودم و با عجله از پله‏هاي بام بالا رفتم، ديدم شيخ حسنعلي در همان ركوع آغاز شب است و پشت ايشان با سطح برف برابر است.

- مستجاب الدعوه

آيت‌الله العظمي مرعشي‌نجفي در كتاب «المسلسلات في الاجازات» مي‌نويسد: “او در بين مردم به مستجاب‌الدعوه‌بودن شناخته شده بود و بسياري از حاجت‌مندان و بيماران به او پناه‌ مي‌بردند؛ پس او براي آنها دعا مي‌كرد يا براي آنها دعاها و حرزهايي مي‌نوشت و به اين وسيله، گرفتاري آنها برطرف مي‌شد و بيماران آنها شفا مي‌يافتند و با اين وجود، در كمال تواضع و فروتني بود و هيچ ادعايي نداشت و نمونه بارز زاهداني بود كه تنها به خدا توجه دارند و از امور دنيوي دور هستند.[8]

- محل دفن خود را مي‌دانست

1- از برخي افراد مورد اعتماد شنيده شده كه آن جناب در حال حيات خود، به اين محلي كه الان قبر اوست، (صحن عتيق حرم مطهر علي‌ابن موسي‌الرضا‌(ع)) رفت و آمد زيادي داشت. در آنجا مي‌نشست و قرآن و دعا مي‌خواند. وقتي كه به او گفتند: چرا به اين محل توجه خاصي داري؟ گفت: اينجا محل دفن من است و مي‌گفت: مرا در اين محل دفن كنيد. در آن زمان سرّ اين عمل معلوم نبود، ولي بعدها معلوم شد كه اين محل نزديك پايه مناره است و از خرابي مصون است ولي جاهاي ديگر صحن همه زير و رو شدند، ولي اين محل همچنان به حال خود مانده است.[9]

- برنامه‌ مي‌دهم اما به فكر رهگذران هم باشيد

2- يكي از تجار تهران گفت: در شميران باغي خريديم و از نظر آب در مضيقه بوديم. ناچار شديم چاهي بكنيم ولي هر نقطه‌اي از باغ را كنديم به آب نرسيديم. روزي قصد زيارت حضرت امام رضا(عليه السلام) كرديم، در آنجا به زيارت آية الله حاج شيخ حسنعلي نخودكي رفتيم، در ضمن زيارت ايشان، جريان كندن چاه آب را گفتيم و از ايشان كمك خواستيم. آية الله نخودكي فرمود: من برنامه‌اي مي دهم كه اگر مطابق آن عمل بكنيد، هر نقطه باغ را بكنيد، آب بيرون مي‌آيد و خشك هم نمي‌شود. شما بايد يك شير هم بيرون بگذاريد تا رهگذرها و همسايه‌ها هم از آن استفاده كنند. ما شرط را قبول كرديم. او هم برنامه را به ما داد. برنامه اين بود كه ايشان چند جمله در كاغذي نوشته و به ما فرمودند: هر نقطه را خواستيد بكنيد، اول اين كاغذ را در آنجا قرار بدهيد و پس از آن، آن نقطه را بكنيد و هنگامي كه به آب رسيديد، اين كاغذ را به چاه بيندازيد. ما هم مطابق دستور ايشان عمل كرديم و به آب رسيديم. تاكنون هر چه از آن چاه آب برداشته‌ايم كم نشده است و يك شير هم به بيرون باغ گذاشته‌ايم تا عموم استفاده كنند.[10]

-چند قدم راه رفتن و رهايي از اشرار

3- سيد ابوالقاسم هندي مي‌گويد: به همراه آية الله نخودكي به يكي از كوه‌هاي مشهد رفته بوديم، ناگهان شرور آن منطقه كه موجب ناآرامي آن نواحي شده بود، از كناره كوه پيدا شد و گفتند: اگر حركت كنيد كشته خواهيد شد. آية الله نخودكي به من فرمود: وضو داري؟ گفتم: بله. آنگاه دست مرا گرفت و گفت: چشم خود را ببند. پس از يكي دو قدم كه راه رفتيم گفت: چشمانت را باز كن. وقتي كه چشمانم را باز كردم ديدم نزديك دروازه شهر هستيم و به اين ترتيب از دست آن شرور رها شديم. بعد از ظهر خدمت آن جناب رفتم. به من گفتند: قضيه صبح را با كسي در ميان نگذاشتي؟ گفتم: نه. گفت: من تا زنده‌ام به كسي اين ماجرا را نگو وگرنه خود را به كشتن مي‌دهي[11]

- چند دانه خرما و فرزنددار شدن

4- آقاي ظفرالسلطان نهاوندي نقل كرد كه خدمت آية الله نخودكي مشرف شدم و عرض كردم كه عروسم بچه ندارد و ديگر بچه‌دار نمي‌شود. آية الله نخودكي گفت: تو براي پسرت اولاد مي‌خواهي. بعد دعايي به من دادند و چند دانه خرما و خداوند به آنها چندين اولاد داد.[12]

- كارمند بيكاري كه بازهم كارمند شد

5- يكي از كارمندان شهرداري نقل كرد: به عللي مرا از كار بر كنار كردند. رفتم خدمت آية الله نخودكي. به من فرمود: نمازهايت را اول وقت بخوان، چهل روز ديگر كارت درست مي‌شود. روز چهلم در خيابان نزديك يك قهوه‌خانه نشسته بودم، شهردار سابق مشهد آقاي محمدعلي روشن با درشكه از آن محل عبور مي‌كرد. بلند شدم، سلام كردم. او درشكه را نگه داشت و گفت: چرا اينجا نشسته‌اي؟! مگر كار نداري؟! شرح حال خود را گفتم. گفت: با من بيا. با او سوار درشكه شدم و رفتيم به شهرداري. او دستور داد از من رفع اتهام شد، مرا به خدمت بازگرداند و مشغول كار شدم. درست پس از چهل روز چنين شد.[13]

* وصاياي جناب شيخ

فرزند ايشان نقل مي كند:

ايشان وصاياي خويش را به شرح زير به من فرمودند:

«وَلقَد وَصينَا الذينَ أوتوا الكتابَ مِن قبلِكُم و اِياكم اِن اتَقُوا الله.....» [14]

نيست جز تقوي در اين ره توشه اي نان و حلوا را بنه در گوشــــه اي

«بِالتَقوي بَلَغنا ما بلغنا»، هرچه به ما رسيد از تقوي بود اگر در اين راه، تقوي نباشد، رياضات و مجاهدات را هرگز اثري نيست و جز از خسران، ثمري ندارد و نتيجه اي جز دوري از درگاه حق تعالي نخواهد داشت. حضرت علي بن الحسين عليهما السلام فرماين: «اِنّ العِلمَ اِذا لَم يَعمَل بِه لَم يَزدِدِ صاحِبَه اِلاّ كُفراً وَ لَم يَزدِد مِنَ اللهِ اِلاّ بُعداً» اگر آدمي، يك اربعين به رياضت پردازد، اما يك نماز صبح از او قضا شود، نتيجه آن اربعين، هباءً منثوراً خواهد گرديد.

· بدان كه در تمام عمر خود، تنها يك روز، نماز صبحم قضا شد، پسر بچه اي داشتم شب آن روز از دست رفت. سحرگاه، به من گفتند كه اين رنج فقدان به علت فوت نماز صبح توست اينك اگر شبي، تهجدم ترك گردد، صبح آن شب، انتظار بلايي مي كشم.

· بدان كه انجام امور مكروه، موجب تنزل مقام بنده خدا مي شود و به عكس انجام مستحبات، مرتبه او را ترقي مي بخشد.

· بدان كه در راه حق و سلوك اين طريق، اگر به جايي رسيده ام، به بركت بيداري شبها و مراقبت در امور مستحب و ترك مكروهات بوده است، ولي اصل و روح همه اين اعمال، خدمت به ذراري ارجمند رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است.

اكنون پسرم، ترا به اين چيزها وصيت و سفارش مي كنم:

· اول: آنكه نمازهاي يوميه خويش را در اول وقت آنها به جاي آوري.

· دوم: آنكه در انجام حوايج مردم، هر قدر كه مي تواني بكوشي و هرگز مينديش كه فلان كار بزرگ از من ساخته نيست، زيرا اگر بنده خدا در راه حق، گامي بردارد، خداوند نيز او را ياري خواهد فرمود.

در اين جا عرضه داشتم: پدرجان، گاه هست كه سعي در رفع حاجت ديگران، موجب رسوايي آدمي مي گردد.

فرمودند:« چه بهتر كه آبروي انسان در راه خدا بر زمين ريخته شود»

· سوم: آنكه سادات را بسيار گرامي و محترم شماري و هر چه داري، در راه ايشان صرف و خرج كني و از فقر و درويشي در اينكار پروا منمايي. اگر تهيدست گشتي، ديگر تو را وظيفه اي نيست.

· چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مكن و تقوي و پرهيز پيشه خود ساز.

· پنجـــم: به آن مقدار تحصيل كن كه از قيد تقليد وارهي.......[15]

* بانگ رحيل

فرزند ايشان نقل مي كند:

مدتها بود كه پدرم بنا به مقتضياتي در شهر مشهد سكونت نداشتند و معمولاً در حومه شهر، ابتدا در ده نخودك و سپس در ده سمرقند ساكن بوديم. روزي در ايام كسالت ايشان كه من براي درس به شهر رفته بودم، هنگام ظهر به وسيله شخصي احضارم كرده و گفتند:

امروز روح از جسدم پرواز كرد و به حضور حضرت ثامن الايمه عليه السلام تشرف حاصل كردم و ديدم كه استادم مرحوم حاج محمد صادق تخته پولادي هم شرف حضور دارد.از او درخواست كردم كه از امام عليه السلام استدعا كند اجازه فرمايند كه براي ابراز وصاياي خود روحم بار ديگر به كالبدم باز گردد. امام رخصت فرمودند. اكنون، پسرم، بايد كه مراقب حال من باشي و به شهر باز نگردي ؛به كوشش طبيبان، حال پدرم بهبود پذيرفت اما آن مرد جليل القدر در برابر شادماني طبيب معالج خود گفت:

بهبود من شادماني ندارد زيرا كه ما رفتني شده ايم.....

در اين اوقات نيز پدر، مانند سالهاي ديگر حياتش، همه شب تا بامداد بيدار مي ماند و گاهگاه در دل شبها اين دو بيت را ترنم مي كرد:

زمانه بر سر جنگ است يا علي مددي كمك زغير تو ننگ است يا علي مددي

گشاد كار دو عالم به يك اشاره توست به كار ما چه درنگ است يا علي مددي

* بيا كه در انتظار تو‌ايم

به دستور پزشكان معالج، پدرم به بيمارستان « منتصريّه» مشهد انتقال يافت و در آنجا بستري گرديد... براي ملاقات و زيارت پدر به بيمارستان رفتم در آنجا بود كه؛ ايشان به من گفت: ديشب، در عالم رؤيا، مرحوم حاج شيخ عباس محدث قمي را ديدم كه مي گفت: بيا كه ما در انتظار توايم

روز ديگر به رييس بيمارستان فرمود:

مرگ من نزديك است و اگر فوت من در اين بيمارستان اتفاق افتد، ازدحام مردم، نظم اينجا را درهم خواهد ريخت، لذا مصمم شده ام كه از بيمارستان به خانه روم.

اصرار رييس در نگهداشتن ايشان سودي نبخشيد و بالاخره به منزل يكي از ارادتمندان خود، آقاي حاج عبدالحميد مولوي منتقل و بستري شدند و يكماه آخر عمر را در منزل ايشان بستري بودند. از ظهر پنجشنبه واپسين زندگانيشان تا روز يكشنبه كه فوت خود را در آنروز پيش بيني فرموده بودند [16] ديگر با كسي سخن نگفتند و پيوسته در حال مراقبه بودند. شب جمعه بود كه ناگهان سر از بالين برداشتند و ديده بر در گشودند و فرمودند: اي شيطان، بر من كه سراپا از محبت علي(ع) پر شده ام، دست نخواهي يافت.

ابيات زير وصف حال و شرح مآل آن مرد بزرگ بود و خود نيز گاهگاهي به آنها ترنم مي فرمودند:

اي به ولاي تو تولا ي من از خود و اغيار تبّراي من

سود تو سرمايه سوداي من گر بشكافند سراپاي من

جز تو نجويند در اعضاي من ناد علياً علياً يا علــي

روز شنبه فرا رسيد. زير لب فرمودند:كار رفتن را بر من دشوار گرفته اند و عتاب دارند: تو كه حضور محضر حضرت رضا عليه السلام را در اين جهان آرزو داشتي از چه رو گاه و بيگاه لب به خنده مي گشودي؟ آري، حسنات الابرار سيّآت المقّربين.[17]

* رحلت

بالاخره صبح روز يكشنبه و ساعت آخر عمر ايشان فرا رسيد. به دستور پدرم گوسفندي به عنوان نذر حضرت زهرا سلام الله عليها قرباني گرديد و يكي دو ساعت از طلوع آفتاب روز هفدهم شعبان سال 1361 هجري قمري گذشته بود كه روح پاكش به جوار حق شتافت. «اَلا اِنَّ اَولياءَ اللهِ لا يَموتُونَ بَل ينَقلِبُون مِن دارِالي دار»

ساعتي نگذشته بود كه خبر رحلت آن عارف بزرگ و آن عالم رباني به سراسر شهر فرا رسيد و انبوه جمعيت براي اداي احترام و توديع او و انجام مراسم مذهبي گرد جنازه اش حاضر شدند.

جنازه آن فقيد علم و معرفت بر روي هزاران دست از ارادتمندان اندوهگين و سوگوارش، از محله سعد آباد مشهد در خيابانهاي شهر كه عموماً به حال تعطيل درآمده بود، عبور مي كرد تا به ده « سمرقند » محل سكونتش رسيد، در آنجا بر حسب وصيّتشان در آب روان غسل داده شد.

در اين هنگام دسته هاي بزرگ سينه زنان كه سالها از حركت ايشان ممانعت مي شد، در سوگ آن مرد جليل، راه افتاد و جنازه در ميان غمي جانكاه، پس از تغسيل و تكفين به شهر حمل گرديد و پس از طواف به دور مرقد منور حضرت ثامن الحجج عليهم افضل الصلوات، در همان نقطه از صحن عتيق كه خود پيش بيني و سفارش كرده بودند، در دل خاك آرميد.[18]

منابع:

· نشان از بي نشان‏ها، علي مقدادي اصفهاني

· گنجينه دانشمندان، شيخ محمد شريف رازي

· سايت حكايات صالحين





[1]- چون ايشان مدتي در روستاي «نوخودك» در اطراف مشهد مقدس سكونت داشت به «نخودكي» معروف شدند.

[2] - همان

[3] همان (ص) 111



5- فرزند ايشان نقل مي كند:مرحوم پدرم، خود نقل مي فرمود: نخستين روزي كه براي زيارت و درك حضور مرحوم حاجي سيد مرتضي كشميري به محل سكونت ايشان در مدرسه بخاراييها رفتم، اتفاقاً روز جمعه بود و كسي را در صحن و سراي مدرسه نيافتم كه جوياي اطاق آن مرد بزرگ شوم؛ ناگهان از داخل يكي از حجرات دربسته، صدايي شنيدم كه مرا با نام، نزد خود مي خواند، بسوي اطاق رفتم، مردي در را به روي من گشود و فرمود: بيا، كشميري منم.

و نيز پدرم مي فرمودند:

شبي از شبهاي ماه رمضان، مرحوم حاجي سيد مرتضي كشميري به افطار، ميهمان كسي بود. پس از مراجعت به مدرسه، متوجه مي شود كه كليد در را با خود نياورده است. نزديك بودن طلوع فجر و كمي وقت و بسته بودن در اطاق، او را به فكر فرو مي برد، اما ناگهان به يكي از همراهان خود مي فرمايد: معروف است كه نام مادر حضرت موسي، كليد قفلهاي در بسته است، پس چگونه نام نامي حضرت فاطمه زهرا(س) چنين اثري نكند؟آنگاه دست روي قفل بسته گذاشت و نام مبارك حضرت فاطمه سلام الله عليها را بر زبان راند كه ناگهان قفل در گشوده شد.

[5] - آل عمران/ 164

[6] - نشان از بي نشان‌ها ج1 ص19

[7] - همان ص23

[8] - (المسلسلات في الاجازات، ج2، ص 307)

[9] - گنجينه دانشمندان، شيخ محمد شريف رازي، ج 7، ص 111 در مشهد.

[10] - نشان از بي نشان‌ها، ص 80، علي مقدادي.

[11] - همان، ص 47

[12] - همان، ص 97.

[13] - همان، ص 101.

[14] - سوره نساء، آيه 131

[15]- نشان از بي‌نشان‌ها

[16] - فرزند شيخ نقل ميكند: در نيمه شبي، حال پدرم سخت شد، طبيبان به عيادتش آمدند و پس از معاينات پزشكي، اعلام كردند كه بيمار از دنيا رفته است، ليكن با شگفتي فراوان، قلب پدرم پس از توقف دوباره به كار افتاد و روز بعد يكي از پزشكان معالجش كه دكتر سيد ابوالقاسم قوام نام داشت به من اظهار كرد: پدرت ديشب درگذشت، ولي مجدداً به زندگي بازگشت.پس از اين حادثه، فرداي آن روز چون اطاق، خالي از اغيار شد، پدرم فرمود:« شب گذشته روح از بدنم مفارقت كرد و به خدمت امام رضا عليه السلام مشرف شدم و به وسيله استاد خود مرحوم حاج محمدصادق از امام تقاضا كردم كه براي تكميل وصاياي خود يك هفته مهلت داده شوم. امام اجازت فرمودند، اما قدغن كردند كه ديگر چنين درخواستي نكنم. »سپس فرمودند:« در اين مدّت شبها از نزد من دور نشو و مراقب حال من باش. »رفته رفته اثر بهبودي در حال پدرم پديد آمد، اما ناگهان روز چهارشنبه حال ايشان به وخامت گراييد و دستهايشان متورم گشت و پزشكان از اين تغيير حالت ناگهاني دچار تعجب شدند. ديگر كسي جز سادات اجازه عيادت پدرم را نداشتند.خلاصه در آن وقت بود كه اظهار داشتند:« من صبح يكشنبه خواهم مرد».

[17] - پايگاه اطلاع رساني حكايات الصالحين

[18] - فرزند شيخ اين واقعه را چنين بيان ميكند؛«سالها پيش پدرم فرموده بودند:وقتي مصمم شدم كه به نجف اشرف رحل اقامت افكنم، ليكن در آن هنگام كه در يكي از اطاقهاي صحن عتيق رضوي در مشهد، به رياضتي سرگرم بودم، در حال ذكر و مراقبه، ديدم كه درهاي صحن مطهر عتيق بسته شد و ندا بر آمد كه حضرت رضا سلام الله عليه اراده فرموده اند كه از زوار خويش سان ببينند.پس از آن، در محلي جنب ايوان عباسي، در همين نقطه كه اكنون مدفن پدرم مي باشد، كرسي نهادند و حضرت بر آن استقرار يافتند و به فرمان آن حضرت درب شرقي و غربي صحن عتيق گشوده شد، تا زوّار از در شرقي وارد و از در غربي خارج گردند. در آن زمان ديدم كه پهنه صحن مالا مال از گروهي شد كه برخي به صورت حيوانات مختلف بودند و از پيشاپيش حضرتش مي گذشتند و امام عليه السلام دست ولايت و نوازش بر سر همه آن زوار حتي آنها كه به صور غير انساني بودند، مي كشيدند و اظهار مرحمت مي فرمودند.پس از آن سير و شهود معنوي و مشاهده آن رأفت عام از امام عليه السلام، بر آن شدم كه در مشهد سكونت گزينم و چشم اميد به الطاف و عنايات آن حضرت بدوزم. »پدرم، پس از ذكراين واقعه، محل استقرار كرسي امام عليه السلام را براي مدفن خود، پيش بيني و وصيت فرمودند و بالاخره به خواست خدا، قبل از اذان صبح دوشنبه، در همان نقطه مبارك مدفون شدند.


حوزه نيوز