علامه شيخ محمدتقي جعفري -2

از علامه جعفري مي پرسند چي شد كه به اين كمالات رسيدي؟!

ايشان در جواب خاطره اي از دوران طلبگي تعريف ميكنند و اظهار ميكنند كه هر چه دارند از كراماتي است كه به دنبال اين امتحان الهي نصيبشان شده:«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتيم. خيلي مقيد بوديم كه، در جشن ها و ايام سرور، مجالس جشن بگيريم، و ايام سوگواري را هم، سوگواري مي گرفتيم، يك شبي مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا مي خوانديم و يك شربتي مي خورديم آنگاه با فكاهياتي مجلس جشن و سرور ترتيب مي داديم.

يك آقايي بود به نام آقا شيخ حيدر علي اصفهاني، كه نجف آبادي بود، معدن ذوق بود. او كه، مي آمد من به الكفايه، قطعا به وجود مي آمد جلسه دست او قرار مي گرفت.

آن ايام مصادف شده بود با ايام قلب الاسد (۱۰ الي ۲۱ مرداد) كه ما خرما پزان مي گوييم نجف با ۲۵ و يا ۳۵ درجه خيلي گرم مي شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقي درست شده بود و پشه هاي بوجود آمده بود كه عربهاي بومي را اذيت مي كرد ما ايرانيها هم كه، اصلا خواب و استراحت نداشتيم. آن سال آنقدر گرما زياد بود كه، اصلا قابل تحمل نبود نكته سوم اينكه حجره من رو به شرق بود. تقريبا هم مخروبه بود. من فروردين را در آنجا بطور طبيعي مطالعه مي كردم و مي خوابيدم. ارديبهشت هم مقداري قابل تحمل بود ولي ديگر از خرداد امكان استفاده از حجره نبود. گرما واقعا كشنده بود، وقتي مي خواستم بروم از حجره كتاب بردارم مثل اين بود كه با دست نان را از داخل تنور بر مي دارم، در اقل وقت و سريع!

با اين تعاريف اين جشن افتاده بود به اين موقع، در بغداد و بصره و نجف، گرما، تلفات هم گرفته بود، ما بعد از شب نشستيم، شربت هم درست شد، آقا شيخ حيدر علي اصفهاني كه، كتابي هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدير مدرسه مان، مرحوم آقا سيد اسماعيل اصفهاني هم آنجا بود، به آقا شيخ علي گفت: آقا شب نمي گذره، حرفي داري بگو، ايشان يك تكه كاغذ روزنامه در آورد.
عكس يك دختر بود كه، زيرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زيباترين دختر روزگار » گفت: آقايان من درباره اين عكس از شما سوالي مي كنم. اگر شما را مخير كنند بين اينكه با اين دختر بطور مشروع و قانوني ازدواج كنيد – از همان اولين لحظه ملاقات عقد جاري شود و حتي يك لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگي كنيد، با كمال خوشرويي و بدون غصه، يا اينكه جمال علي (ع) را مستحبا زيارت و ملاقات كنيد. كدام را انتخاب مي كنيد.

سوال خيلي حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زيارت علي (ع) هم مستحبي. گفت آقايان واقعيت را بگوييد. جا نماز آب نكشيد، عجله نكنيد، درست جواب دهيد. اول كاغذ را مدير مدرسه گرفت و نگاه كرد و خطاب به پسرش كه در كنارش نشسته بود با لهجه اصفهاني گفت: سيد محمد! ما يك چيزي بگوييم نري به مادرت بگويي ها؟ معلوم شد نظر آقا چيست. شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زير خنده.

كاغذ را به دومي دادند. نگاهي به عكس كرد و گفت: آقا شيخ علي، اختيار داري، وقتي آقا (مدير مدرسه) اينطور فرمودند مگر ما قدرت داريم كه خلافش را بگوييم. آقا فرمودند ديگه! خوب در هر تكه خنده راه مي افتاد. نفر سوم گفت: آقا شيخ حيدر اين روايت از امام علي (ع) معروف است كه فرموده اند « يا حارث حمداني من يمت يرني » (اي حارث حمداني هر كي بميرد مرا ملاقات مي كند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علي (ع) را ملاقات مي كنيم! باز هم همه زدند زير خنده، خوب اهل ذوق بودند. واقعا سوال مشكلي بود.

يكي از آقايان گفت: آقا شيخ حيدر گفتي زيارت آقا مستحبي است؟ گفتي آن هم شرعي صد در صد؟ آقا شيخ حيدر گفت: بلي. گفت: والله چه عرض كنم (باز هم خنده حضار)

نفر پنجم من بودم. اين كاغذ را دادند دست من. ديدم كه نمي توانم نگاه كنم، كاغذ را رد كردم به نفر بعدي، گفتم: من يك لحظه ديدار علي (ع) را به هزاران سال زناشويي با اين زن نمي دهم. يك وقت ديدم يك حالت خيلي عجيبي دست داد. تا آن وقت همچو حالتي نديده بودم. شبيه به خواب و بيهوشي بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غير عادي، حجره رو به مشرق ديگر نفهميدم، يكبار به حالتي دست يافتم. يك دفعه ديدم يك اتاق بزرگي است يك آقايي نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قيافه اي كه شيعه و سني درباره امام علي (ع) نوشته در اين مرد موجود است. يك جواني پيش من در سمت راستم نشسته بود. پرسيدم اين آقا كيست؟ گفت: اين آقا خود علي (ع) است، من سير او را نگاه كردم. آمدم بيرون، رفتم همان جلسه، كاغذ رسيده دست نفر نهم يا دهم، رنگم پريده بود. نمي دانم شايد مرحوم شمس آبادي بود خطاب به من گفت: آقا شيخ محمد تقي شما كجا رفتيد و آمديد؟ نمي خواستم ماجرا را بگويم، اگر بگم عيششون بهم مي خوره، اصرار كردند و من بالاخره قضيه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خيلي منقلب شدند. خدا رحمت كند آقا سيد اسماعيل (مدير) را خطاب به آقا شيخ حيدر گفت: آقا ديگر از اين شوخي ها نكن، ما را بد آزمايش كردي. اين از خاطرات بزرگ زندگي من است».

ابنا