در فضيلت خطبه غدير -5

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ

قَالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه

فَليُبَلِّغِ الحاضِرِالغايِبَ وَالوالِدِ الوَلَدَ الي يُومِ القِيامَة

پس برسانند حاضران غايبان را و پدران فرزندان را تا روز قيامت.

فرازي از خطابه غديرپيامبر خدا (صلي الله عليه وآله)

بخش چهارم: بلند كردن اميرالمومنين عليه السلام بدست رسول خدا صلي الله عليه و آله

مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِي أخي وَ وَصيي وَ واعي عِلْمي، وَ خَليفَتي في اُمَّتي عَلي مَنْ آمَنَ بي وَعَلي تَفْسيرِ كِتابِ الله عَزَّوَجَلَّ وَالدّاعي إِلَيْهِ وَالْعامِلُ بِمايَرْضاهُ وَالُْمحارِبُ لاَِعْدايهِ وَالْمُوالي عَلي طاعَتِهِ وَالنّاهي عَنْ مَعْصِيَتِهِ. إِنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِ الله وَ أَميرُالْمُؤْمِنينَ وَالْإمامُ الْهادي مِنَ الله، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَالْقاسِطينَ وَالْمارِقينَ بِأَمْرِالله. يَقُولُ الله: (مايُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَي ق 29).
بِأَمْرِكَ يارَبِّ أَقولُ: اَلَّلهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ (وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ) وَالْعَنْ مَنْ أَنْكَرَهُ وَاغْضِبْ عَلي مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.

هان مردمان! اين علي است برادر و وصي و نگاهبان دانش من. و هموست جانشين من در ميان امّت و بر گروندگان به من و بر تفسير كتاب خدا كه مردمان را به سوي او بخواند و به آن چه موجب خشنودي اوست عمل كند و با دشمنانش ستيز نمايد. او پشتيبان فرمانبرداري خداوند و بازدارنده از نافرماني او باشد. همانا اوست جانشين رسول الله و فرمانرواي ايمانيان و پيشواي هدايتگر از سوي خدا و كسي كه به فرمان خدا با پيمان شكنان، رويگردانان از راستي و درستي و به دررفتگان از دين پيكار كند. خداوند فرمايد: «فرمان من دگرگون نخواهدشد.»
پروردگارا! اكنون به فرمان تو چنين مي گويم: خداوندا! دوستداران او را دوست دار. و دشمنان او را دشمن دار. پشتيبانان او را پشتيباني كن. يارانش را ياري نما. خودداري كنندگان از ياري اش را به خود رها كن. ناباورانش را از مهرت بران و بر آنان خشم خود را فرود آور.

اللهمَّ إِنَّكَ أَنْزَلْتَ الْآيَةَ في عَلِي وَلِيِّكَ عِنْدَتَبْيينِ ذالِكَ وَنَصْبِكَ إِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً المايده 3)، (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَالْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ العمران 85). اللهمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ أَنِّي قَدْ بَلَّغْتُ.

معبودا! تو خود در هنگام برپاداشتن او و بيان ولايتش نازل فرمودي كه: «امروز آيين شما را به كمال، و نعمت خود را بر شما به اتمام رساندم، و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم.» «و آن كه به جز اسلام ديني را بجويد، از او پذيرفته نبوده، در جهان ديگر در شمار زيانكاران خواهد بود.» خداوندا، تو را گواه مي گيرم كه پيام تو را به مردمان رساندم.

4ـ چهارمين اشكال، انكار يكي از شواهدي است كه شيعه با آن برخلافت اميرالمؤمنين علي(ع) استدلال مي كند، و آن جملات پيامبر(ص) در صدر حديث است كه فرمود: «ألست اولي بكم من انفسكم؛ آيا من نسبت به شما از خود شما اولي و سزاوارتر نيستم؟»، سپس فرمود: «هر كه من اولي به اويم علي اولي به اوست».

برخي از علماي اهل تسنن جملات صدر حديث را منكر شده اند؛ از جمله قاضي عضدالدين ايجي مي نويسد:

بر فرض كه بپذيريم اين حديث صحيح است، ولي بايد گفت راويان، قسمت اول حديث را نقل نكرده اند، پس ممكن نيست كه به اين جملات (الست اولي بكم) براي اثبات اينكه مولي در حديث غدير به معناي اولي است استدلال نمود.57

در پاسخ بدين اشكال بايد گفت اگر هم فرضاً صدر روايت نمي بود، با استدلالهاي گذشته جاي شبهه اي باقي نماند كه مراد از كلمه مولي، همان اولي است. اكنون ببينيم اين ادعا تا چه حد با واقعيتهاي تاريخي سازگار است. قبلاً در متني كه نقل كرديم ديديم كه جملات اوّليه حديث در مصادر معتبر اهل سنت آمده است.

علامه اميني جملات صدر روايت را از شصت و چهار نفر از بزرگان اهل حديث از عامه، از جمله: احمد بن حنبل، طبري، ذهبي، بيهقي، ابن ماجه، ترمذي، طبراني، نسايي، حاكم نيشابوري، دارقطني و… نقل ميكند.58

علامه ميرحامد حسين نيز همين اشكال را از «نهاية العقول» فخر رازي نقل كرده و سپس در پاسخ، مصادر بسيار متعددي از اهل سنّت را كه صدر حديث را روايت كرده اند معرفي مي كند؛ از جمله: احمد بن حنبل، ابن كثير، نسايي، سمهودي، هندي در «كنزالعمال»، طبراني و سمعاني و بسيار ديگر.59

ابن حجر در «صواعق المحرقة» چون به بي پايگي اين اشكال پي برده است آن را مطرح نمي كند و وجود صدر حديث را در روايات صحيحه مي پذيرد.60

============================================
منابع
57. شرح المواقف، ج8، ص361
58. الغدير، ج1، ص371
59. عبقات الانوار، ج10، ص288
60. الصواعق المحرقة، ص65