چرا عامر را عبدالمطلب ناميدند؟

روز 27 جمادي الاولي سال‌روز وفات «جناب عبدالمطلب» جد بزرگوار پيامبر اكرم (ص) است. نام اصلي او «عامر» و نام ديگرش «شيبه» بود؛ اما ناميده شدنش به عبدالمطلب، حكايت جالبي دارد كه توجه شما دوستان عزيز را به آن جلب مي‌كنم:

پدر عبدالمطلب، «هاشم» است كه بزرگ قريش بود و در مجد و عظمت سرآمد عرب. هاشم در توسعه‌ي اقتصادي و ايجاد روابط خارجي قريشيان سهم به سزايي ايفا كرد. او سفرهاي زمستاني و تابستاني قريش را پايه‌گذاري كرد كه در قرآن كريم و سوره‌ي قريش به آن اشاره شده است.

هاشم در عين حال پدر «اسد» (پدر فاطمه مادر علي بن ابي‏طالب عليهما السلام) است. البته اسد، فرزند هاشم از همسر قريشي اوست. بنابراين برادر ناتني عبدالمطلب به حساب مي‌آيد؛ زيرا عبدالمطلب از «سلمي» همسر مدينه‌اي هاشم كه از طايفه‌ي بني نجار مدينه بود به دنيا آمد.

هاشم در يكي از سفرهاي تجاري‌اش به شام، در مدينه از سلمي خواستگاري كرد. خانواده‌ي سلمي به شرطي با ازدواج آنان موافقت كردند كه دخترشان جز در ميان خودشان زايمان نكند. هاشم با قبول اين شرط با او ازدواج كرد و او را با خود به مكه برد. بعد از مدتي آثار حمل در سلمي نمايان شد. هاشم در يكي از سفرهايش به شام، سلمي را با خود برد و در مدينه به خاندانش سپرد تا بر اساس توافق قبلي، آنجا وضع حمل كند و خود راهش را به سمت شام ادامه داد. در همين سفر بود كه هاشم در شهر"غزه"جان به جان‌آفرين تسليم كرد و هرگز نه ديگر سلمي را ديد و نه فرزند عزيزش عبدالمطلب را..

سال‌ها بعد، روزي مردي از بني حارث ـ كه عموزادگان هاشم به حساب مي‌آمدند ـ در مدينه مشاهده كرد كودكاني در حال بازي و مسابقه‌ي تيراندازي هستند. او كه به تماشاي آنان مشغول بود متوجه شد كه يكي از اين كودكان وقتي به هدف مي‌زند مي‌گويد: «من فرزند هاشم هستم.. من فرزند سالار بطحاء و بزرگ مكه‌ام».

آن مرد كه نسبت به اين سخن حساس شده بود به او نزديك شد و پرسيد:‌ «تو كيستي؟». او گفت: «من شيبه فرزند هاشم بن عبدمناف هستم».

مرد حارثي به سرعت خود را به مكه رساند و «مطلب» برادر تني هاشم كه وصي او هم بود را در حجر اسماعيل ملاقات كرد و آنچه را در يثرب ديده بود تعريف كرد و گفت: «اي ابوحارث! تو نبايد فرزند برادرت را در غربت رها كني». مطلب گفت:‌ «به خدا قسم به خانه نمي‌روم تا اينكه او را با خود به خانه ببرم». مرد حارثي با اشاره به شتر خود گفت: «اين شتر من در اختيار تو كه همين الان راه بيفتي».

مطلب به سرعت خود را به مدينه رساند و در محله‌ي بني نجار كودكاني را مشغول بازي ديد. او برادر زاده‌ي خود شيبه را شناخت. نزديك او رفت و گفت: «من عموي تو هستم. آمده‌ام كه تو را با خود به مكه و نزد خاندان پدري‌ات ببرم».

سپس شتر را خواباند و او را سوار كرد و با هم راهي مكه شدند. هنگام ورود به مكه، مردم نوجواني ناشناس را ديدند كه پشت مطلب بر شتر نشسته است و چون هويت وي را از مطلب پرسيدند او گفت: «اين عبد من (بنده‌ي من) است».

آنگاه او را به خانه برد و لباسي مناسب برايش تهيه كرد و هنگام شب او را به مجلس بني عبدمناف برد. هرچند او در اين مجلس عامر را معرفي كرد و اعلام داشت كه فرزند برادرش هاشم است؛ اما از آن به بعد مردم مكه ديگر او را با لقب عبدالمطلب صدا ‌زدند و او تا پايان عمر با همين لقب شناخته مي‏شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

تاريخ الطبري، جلد دوم، صفحه 247

تاريخ يعقوبي، جلد اولف صفحه 244 و 245

السيرة النبوية، ابن هشام، جلد اول، صفحه 409

الكامل في التاريخ، جلد دوم، صفحه 11

حجت‏الاسلام والمسلمين سيد محمدرضا واحدي

ابنا