وهابيت؛ مباني فكري و كارنامه‌ي عملي

جنگ‌هايي كه وهابيان در نجد و خارج از نجد (همچون حجاز و يمن و شام و عراق) مي‌كردند، جاذبه‌اي دل‌فريب داشت: ثروت هر شهري كه با قهر و غلبه بر آن دست مي‌يافتند، بر مهاجمين حلال بود، اگر مي‌توانستند آن را جزو متصرفات و املاك خود قرار مي‌دادند و در غير اين صورت به غنايمي كه به دست‌ آورده ‌بودند، اكتفا مي‌كردند.
محمد‌بن عبدالوهاب در سال 1115 در شهر عُيَينه از توابع نجد ديده به جهان گشود. پدر وي، عبدالوهاب از قضات آن شهر به شمار مي‌رفت. محمد، فقه حنبلي را در زادگاه خود آموخت. سپس براي تكميل معلومات رهسپار مدينه‌ي منوره شد و در آنجا به تحصيل حديث و فقه پرداخت.
در دوران تحصيل در مدينه، گه‌گاه مطالبي بر زبانش جاري مي‌شد كه از عقايدي خاص حكايت داشت، چندان كه اساتيد وي نسبت به آينده‌اش نگران شده و مي‌گفتند: اگر اين فرد به تبليغ بپردازد گروهي را گمراه خواهد كرد. (1)

چندي بعد، محمد‌بن عبدالوهاب مدينه را به سوي نقاط ديگر ترك كرد و چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد و يكسال در كردستان و دو سال در همدان اقامت گزيد. اندك زماني نيز رحل اقامت در اصفهان و قم افكند و آنگاه از طريق بصره آهنگ احساء كرد و از آنجا به «حُرَيمله» اقامتگاه پدرش رفت.
تا زماني كه پدرش در قيد حيات بود وي كمتر سخن مي‌گفت. تنها گاه ميان او و پدرش نزاعي در مي‌گرفت. ولي پس از درگذشت پدر به سال 1153 ق، پرده از روي عقايد خود برداشت. (2)

تبليغات محمد بن عبدالوهاب در شهر حريمله افكار عمومي را برآشفت، به گونه‌اي كه ناچار شد آنجا را به عزم اقامت در عيينه (زادگاهش) ترك كند. در عيينه با حاكم وقت، عثمان بن معمر، تماس گرفت و دعوت جديد خود را با او در ميان نهاد و قرار شد كه او با پشتيباني حاكم،‌ آيين خود را تبليغ كند. ولي طولي نكشيد فرمانرواي احساء كه مقامي برتر از حاكم عيينه داشت عمل عثمان را ناروا شمرد و دستور داد هرچه زودتر محمد بن عبدالوهاب را از شهر عيينه بيرون كند.
بنابراين وي ناچار شد نقطه‌ي سومي را به نام درعيه براي اقامت برگزيند كه محمد بن سعود (جد آل سعود) بر آن حكومت مي‌كرد. او دعوت خود را با حاكم درعيه در ميان نهاد و هردو پيمان بستند كه رشته‌ي دعوت از آنِ محمد بن عبدالوهاب و زمام حكومت در دست محمد بن سعود باشد. براي استحكام اين روابط، ازدواجي نيز بين دو خانواده صورت گرفت.
محمد بن عبدالوهاب تبليغ خود را در پرتو قدرت حاكم آغاز كرد. به زودي هجوم به قبايل اطراف و شهرهاي نزديك شروع شد و سيل غنايم از اطراف و اكناف به شهر درعيه كه شهر فقير و بدبختي بود، سرازير گشت. اين غنايم چيزي جز اموال مسلمانان منطقه‌ي نجد نبود كه با متهم شدن به شرك و بت‌پرستي، اموال و ثروتشان بر سپاه محمد بن عبدالوهاب حلال شده بود تا آنجا كه آلوسي كه خود تمايلات وهابي‌گري دارد، از مورخي به نام ابن بُشر نجدي چنين نقل مي‌كند:

«من در آغاز كار،‌ شاهد فقر و تنگدستي مردم درعيه بودم ولي بعدا اين شهر در زمان سعود (نوه‌ي محمد بن سعود) به صورت شهري ثروتمند درآمد، تا آنجا كه سلاحهاي مردم آن، با زر و سيم زينت يافته بود. بر اسبان اصيل و نجيب سوار مي‌شدند و جامه‌هاي فاخر در بر مي‌كردند و از تمام لوازم ثروت بهره‌مند بودند، به حدي كه زبان از شرح آن قاصر است.»(3)
دو چيز به انتشار دعوت محمد بن عبدالوهاب در ميان اعراب باديه‌نشين نجد كمك كرد:
1. حمايت سياسي و نظامي آل سعود.
2. دوري مردم نجد از تمدن و معارف و حقايق اسلامي.

جنگ‌هايي كه وهابيان در نجد و خارج از نجد (همچون حجاز و يمن و شام و عراق) مي‌كردند، جاذبه‌اي دل‌فريب داشت: ثروت هر شهري كه با قهر و غلبه بر آن دست مي‌يافتند، بر مهاجمين حلال بود، اگر مي‌توانستند آن را جزو متصرفات و املاك خود قرار مي‌دادند و در غير اين صورت به غنايمي كه به دست‌ آورده ‌بودند، اكتفا مي‌كردند. (4)
هر انديشه‌ي نوظهوري _ خاصه اگر در پوشش «توحيد» عرضه شود _ در روزهاي نخست توجه مردم را به خود جلب مي‌كند، ‌خاصه در جايي كه مردم آن از علم و دانش دور باشند. روزي كه محمد‌ بن عبدالوهاب كار خود را در نقاب دعوت به توحيد و مبارزه با شرك آغاز كرد، برخي از شخصيت‌هاي نجد و يمن به سوي وي اقبال كردند. براي نمونه زماني كه موج دعوت او به يمن رسيد امير محمد بن اسماعيل (1099- 1186) مؤلف كتاب «سبل السلام في شرح بلوغ المرام» قصيده‌اي بلند بالا در مدح محمد‌بن عبدالوهاب سرود كه مطلع‌ آن چنين بود:

سلامٌ‌ علي نجدٍ‌ و من حلَّ في نجد و ان كان تسليمي علي البُعد لايُجدي

يعني:‌ درود بر نجد و كسي كه در آن قرار دارد، هرچند درود من از اين راه دور سودمند نيست
ولي همو، هنگامي كه خبرهاي ناگواري از قتل و غارت وهابيان را دريافت كرد و فهميد كه محمد‌بن عبدالوهاب به تكفير مسلمانان پرداخته و براي مال و جان آنها بهايي قايل نيست، از سروده‌ي پيشين خود پشيمان گشت و قصيده‌اي نو سرود كه با اين بيت آغاز مي‌شد:

رَجَعت عن القول الذي قلت في النجدي و قد صح لي عنه خلاف الذي عندي (5)

يعني: من از گفتار پيشين خود در حق آن مرد نجدي بازگشتم، زيرا خلاف آنچه درباره‌ي وي مي‌پنداشتم برايم ثابت شد.
كشتار وهابيان در عتبات عاليات به راستي صفحه‌اي سياه در تاريخ اسلام است. صلاح‌الدين مختار كه از نويسندگان وهابي است مي‌نويسد: در سال 1216 ق. امير سعود با قشون بسيار متشكل از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و تهامه و ديگر نقاط،‌ به قصد عراق حركت كرد. وي در ماه ذي القعده به شهر كربلا رسيد و آنجا را محاصره كرد.
سپاهش برج و باروي شهر را خراب كرده،‌ به زور وارد شهر شدند و بيشتر مردم را كه در كوچه و بازار و خانه‌ها بودند به قتل رساندند. سپس نزديك ظهر با اموال و غنايم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطه‌‌اي به نام ابيض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقيه،‌ به نسبت هر پياده يك سهم و هر سواره دو سهم، بين مهاجمين تقسيم شد.(6)

ابن بشر، مورخ نجدي، درباره‌‌ي حملات وهابيان به نجف مي‌نويسد: در سال 1220 سعود با سپاهي انبوه از نجد و اطراف آن، ‌به بيرون مشهد معروف در عراق (مقصود، نجف اشرف است) فرود آمد و سپاه خود را در اطراف شهر پراكنده ساخت. وي دستور داد باروي شهر را خراب كنند ولي سپاه او زماني كه به شهر نزديك شدند به خندق عريض و عميقي برخوردند كه امكان عبور از روي آن وجود نداشت. در جنگي كه بين طرفين رخ داد، بر اثر تيراندازي از باروهاي شهر،‌ جمعي از سپاهيان سعود كشته شدند و بقيه‌ي آنها از گرد شهر عقب نشسته به غارت روستاهاي اطراف پرداختند. (7)
ممكن است تصور شود كه وهابيان تنها بلاد شيعه‌نشين را مورد تاخت و تاز خود قرار مي‌دادند. ولي اين تصور به هيچ‌وجه درست نيست و بايد گفت كليه‌ي مناطق مسلمان‌نشين حجاز و عراق و شام، آماج حملات آنها قرار داشت و تاريخ در اين مورد، از هجوم‌هاي وحشيانه‌اي گزارش مي‌دهد كه مجال شرح همه‌ي آنها در اين مختصر نيست. نمونه‌وار به يك مورد اشاره مي‌كنيم:
جميل صدقي زهاوي در خصوص فتح طايف به دست وهابيان مي‌نويسد: از زشت‌ترين كارهاي وهابيان، قتل عام مردم است كه بر صغير و كبير رحم نكردند. طفل شيرخوار را بر روي سينه‌ي مادرش سر مي‌بريدند. جمعي را كه مشغول فراگرفتن قرآن بودند همه را كشتند.
چون در خانه‌ها كسي باقي نماند به دكانها و مساجد رفتند و هر كه بود، حتي گروهي كه در حال ركوع و سجود بودند، كشتند. كتابها را كه در ميان آنها تعدادي مصحف شريف (قرآن) و نسخه‌هايي از صحيح بخاري و مسلم (از معتبرترين كتابهاي حديثي در نزد اهل سنت) و ديگر كتب حديث و فقه بود در كوچه و بازار افكندند و آنها را پايمال كردند. اين واقعه در سال 1217 اتفاق افتاد. (8)

وهابيان پس از قتل عام طايف، نامه‌اي به علماي مكه نوشته و آنان را به آيين خويش دعوت كردند. سپس صبر كردند تا ايام حج منقضي شد و حاجيان از مكه بيرون رفتند، آنگاه قصد مكه نمودند.
به نوشته‌ي شاه فضل رسول قادري (هندي)، علماي مكه در كنار كعبه گرد آمدند تا به نامه‌ي وهابيان نجد پاسخ گويند، در حين گفتگو و مشاوره‌ي آنان، ناگهان جمعي از ستمديدگان طايف داخل مسجد‌الحرام شدند و آنچه را بر آنان گذشته بود، بيان داشتند و در ميان مردم شايع شد كه وهابيان به مكه آمده و كشتار خواهند كرد.
مردم مكه سخت در وحشت و اضطراب افتادند، چندان كه گويي قيامت برپا شده است. علما اطراف منبر (در مسجد‌الحرام) جمع شدند. ابوحامد خطيب به منبر رفت و نامه‌ي وهابيان و جواب علما در رد عقايد آنان را قرايت كرد. آنگاه خطاب به علما وقضات و ارباب فتوا گفت: گفتار نجديان را شنيديد و عقايدشان را دانستيد.
درباره‌ي آنان چه مي‌گوييد؟ همه‌ي علما و مفتيان مذاهب اربعه‌ي اهل سنت، از مكه‌ي مشرفه و ساير بلاد اسلامي كه براي اداي مناسك حج آمده بودند، به كفر وهابيان حكم كردند و بر امير مكه واجب دانستند به مقابله‌ي با آنان بشتابد و افزودند كه بر مسلمين واجب است او را ياري كنند و با وي درجهاد شركت نمايند و هركس بدون عذر، تخلف كند، گنهكار بوده و هركس در اين راه شركت كند مجاهد و در صورت كشته شدن شهيد خواهد بود. در اين امر، اتفاق نظر بود و فتواي مزبور را نوشتند و همه مهر كردند..... (9)
بدين‌گونه مي‌بينيم كه آيين وهابيت از ديرباز از سوي كليه‌ي فرق اسلامي (چه شيعه و چه اهل سنت) ‌محكوم به بطلان بوده است.

1) جميل الصدقي الزهاوي، الفجر الصادق، ص 17؛ سيد احمد زيني الدحلان، فتنة الوهابية ص66
2) آلوسي، تاريخ نجد، (صص) 111-113
3) تاريخ ابن بشر نجدي: 1/23
4) جزيرة العرب في القرن العشرين ص 341
5) كشف الارتياب، سيد محسن امين ص8
6) تاريخ المملكة العربية السعودية: 3/73
7) عنوان المجد في تاريخ نجد: 1/337
8) الفجر الصادق ص 22.
9) سيف الجبار المسلول علي الاعداء، شاه فضل رسول قادري،‌ استانبول 1395 ق، ص2 به بعد.

منبع خبر: وهابيت پيشينه‌ي فكري كارنامه‌ي عملي - نويسنده: آيت‌الله جعفر سبحاني ص 38-42


سايت شيعه نيوز