آيا امير المؤمنين عليه السلام، از خلفا تمجيد كرده است؟

توضيح سؤال:
1. حضرت علي در فرازي از سخنان خويش برهر سه خليفه پيش از خود و بانيان انتخاب آنها درود فرستاده و مي‌فرمايد:

«من با قومي بيعت كرده‌ام كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده‌اند و مفاد بيعت من با آنها همان است كه با سه خليفه قبلي بوده است. نه آنانكه در اينجا حاضرند و نه آنانكه غايبند حق انتخاب خليفه‌اي جز خليفه منتخب مردم را ندارند و حق تشكيل شوري منحصر براي مهاجرين و انصار است. و اگر بر هر شخصي اتفاق نظر حاصل كردند و او را امام خواندند، آن شخص مورد پسند و رضاي خداوند نيز هست. و اگر كسي كار آنان را عيب گيرد و يا بدعتي ايجاد كند شوري وي را به عدالت و بازگشت به مسير حق و پيروي از منهج مؤمنان خدا خواه توصيه مي‌كند، و در صورت بازنگشتن به منهج صحيح، با وي مبارزه مي‌كنند و خداوند نيز وي را به سرپرستاني ديگر غير از خود وامي‌گذارد»

2. امام علي –رضي الله عنه- مي‌فرمايد: (سوگند به جانم كه منزلت آن دو (ابوبكر و عمر) در اسلام بسيار والاست و رحلت و كوچ آنها به آخرت، لطمه سنگين و درد شديدي براي اسلام مي‌باشد، خداوند آنان را رحمت كند و به نيكوترين شيوه پاداش دهد.
3. امام علي –عليه السلام- در ستايش حضرت عمر –رضي الله عنه- مي‌فرمايد:

«پاداش نيك فلاني (عمر –رضي الله عنه) نزد خداست، زيرا كجي را راست كرده و بيماران را مداوا ساخت، سنت را برپاداشت و فتنه و (بدعت) را پشت سر انداخت و در حالي از دنيا رفت كه دامانش پاكيزه و وجودش كم عيب بود. به خير دنيا رسيد و از شر آن گريخت. طاعت حق را بجاي آورد و آنگونه كه شايسته بود تقوا گزيد »


پاسخ سؤال اول:
ما پيش از اين به شبهه بيعت امير المؤمنين عليه السلام و سخناني كه آن حضرت در نامه‌ ششم نهج البلاغه خطاب به معاويه نوشته‌اند، به صورت مفصل پاسخ داده ايم، لطفاً به اين آدرس مراجعه فرماييد:

http://valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=449

پاسخ سؤال دوم:
امام علي –رضي الله عنه- مي‌فرمايد: (سوگند به جانم كه منزلت آن دو (ابوبكر و عمر) در اسلام بسيار والاست و رحلت و كوچ آنها به آخرت، لطمه سنگين و درد شديدي براي اسلام مي‌باشد، خداوند آنان را رحمت كند و به نيكوترين شيوه پاداش دهد.

اولا: اين روايت در نهج البلاغة نيست ؛ بلكه در شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد شافعي است و براي ما ارزش ندارد، وي در شرح نهج البلاغه مي‌نويسد:

... وذكرت أن الله تعالي اجتبي له من المسلمين أعوانا أيده الله بهم، فكانوا في منازلهم عنده علي قدر فضايلهم في الاسلام، فكان أفضلهم - زعمت - في الاسلام، وأنصحهم لله ولرسوله الخليفة وخليفة الخليفة، ولعمري إن مكانهما في الاسلام لعظيم، وإن المصاب بهما لجرح في الاسلام شديد، فرحمهما الله وجزاهما أحسن ما عملا!...

شرح نهج البلاغة ـ ابن ابي الحديد ـ ج 15، ص 76، باب فصل في ذكر بعض مناقب جعفر بن أبي طالب.

راجع به مذهب ابن ابي الحديد به آدرس زير مراجعه كنيد.

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=727

ثانيا: در سند اين روايت فردي به نام عمر بن سعد بن أبي الصيد الأسدي است كه از نظر علماي رجالي فردي ضعيف است. ذهبي در مورد او مي نويسد:

قال ابوحاتم: متروك الحديث.

ميزان الإعتدال ج 3، ص 199، ترجمه عمر بن سعد، رقم 6118؛ الجرح و التعديل ج 6، ص 112، باب السين، ترجمه عمر بن سعد الأسدي رقم 595.

ابوحاتم مي گويد: احاديث او را علما ترك مي كنند (كنايه از اينكه احاديثش مورد قبول علما نيست).

اما نكته اي كه غفلت از آن شايسته نيست اين است كه (بر فرض صحت چنين نقلي) آقا اميرالمؤمنين عليه السلام اين عبارات را در جواب نامه معاويه نوشته اند نامه اي كه معاويه در آن حضرت را متهم به قتل عثمان مي كند! و اگر كسي ذره اي از تاريخ مطلع باشد در مي يابد كه يكي از عناصر اصلي ترور و قتل عثمان، خود معاويه بن ابي سفيان بوده است و معاويه براي عوام فريبي و تبريه كردن خود در ميان مردم چنين اكاذيبي را مي نويسد.

پاسخ سؤال سوم:
اما اين كه امير المؤمنين عليه السلام فرموده باشند:

«پاداش نيك فلاني (عمر –رضي الله عنه) نزد خداست، زيرا كجي را راست كرده و بيماران را مداوا ساخت، سنت را برپاداشت... ».

اين مطلب كه مشار اليه اين خطبه عمر بن خطاب، باشد قابل اثبات نيست ؛ بلكه ميان علما در اين كه مراد حضرت چه كسي بوده چند نظريه وجود دارد:

1. يكي از اصحاب حضرت امير عليه السلام:

صبحي صالح از علماي اهل سنت ـ مي گويد: مراد يكي از اصحاب حضرت علي عليه السلام است، او عنوان خطبه را اين گونه قرار مي دهد:

(من كلامه عليه السلام: ما يريد به بعض أصحابه)

شرح نهج البلاغة صبحي صالح خطبه 228، ص 350.

اين خطبه از خطبه هاي علي عليه السلام است كه منظور ايشان در اين خطبه بعضي از اصحابش مي باشد.


در ميان علماي شيعه نيز راوندي اين قول را اختيار نموده است.
صاحب منهاج البراعة مي نويسد:
قال الراوندي: إنّه عليه السّلام مدح بعض أصحابه بحسن السيرة.

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة ـ مير حبيب اللّه الهاشمي الموسوي الخويي ـ ذيل خطبه 228 نهج البلاغة.


2. مالك اشتر نخعي


شيخ حبيب الله خويي مي نويسد:

فلا يبعد أن يكون مراده عليه السّلام هو مالك بن الحرث الأشتر...
بعيد نيست كه مراد حضرت امير عليله السلام مالك اشتر باشد.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، ذيل خطبه 228 نهج البلاغة.


3- تعريض به عثمان:
جاروديه (يكي از فرق زيديه) مي گويند كه مراد حضرت تعريض به عثمان است.

ابن ابي الحديد مي نويسد:

واما الجارودية من الزيدية فيقولون: انه كلام قاله في أمر عثمان أخرجه مخرج الذم له، والتنقص لأعماله، كما يمدح الان الأمير الميت في أيام الأمير الحي بعده، فيكون ذلك تعريضا به.
شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد ج 12 ص 3.

«جاروديه» كه گروهي از «زيديه» هستند معتقدند كه امام علي عليه السلام اين سخن را درباره «عثمان» گفته است، و در واقع حضرت در مقام انتقاد از كارهاي عثمان و اعتراض به او اين جملات را بيان نموده است همانطور كه به جهت تعريض بر حاكم حاكم فعلي، حاكم گذشته را مدح مي كنند.


4. عمر بن خطاب از باب تقيه:

برخي از علماي شيعه مي گويند كه حضرت از باب توريه و تقيه اين جملات را در مورد عمر بيان كرده‌اند.

ابن ابي الحديد مي نويسد:
أمّا الاماميّة فيقولون: إنّ ذلك من التقية و استصلاح أصحابه.
شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد ج 12 ص 3.

مرحوم خويي بعد از بيان اقوال مختلف در مورد مشار اليه اين خطبه مي گويد:

وسالحاصل أنّه علي كون المكنّي عنه عمر لا بدّ من تأويل كلامه و جعله من باب الايهام و التّورية علي ما جرت عليها عادة أهل البيت عليهم السّلام... سلكوا في كلماتهم كثيرا مسلك التّورية و التقيّة حقنا لدمايهم و دماء شيعتهم، حيث لم يتمكّنوا من إظهار حقيقة الأمر.

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، ذيل خطبه 228 نهج البلاغة.

5- عمر بن خطاب:

ابن أبي الحديد و محمد عبده، مي گويند:
أي عمر علي الارجح، نظر بهتر اين است كه در مورد عمر است .
شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد ج 12 ص 3 ؛ نهج البلاغه، شرح محمد عبده: 430.


ظاهرا ابن ابي الحديد اين مطلب را از طبري گرفته است. طبري در تاريخش مي‌نويسد:

حدثنا عمر قال حدثنا علي قال حدثنا ابن دأب وسعيد بن خالد عن صالح بن كيسان عن المغيرة بن شعبة قال لما مات عمر رضي الله عنه بكته ابنة أبي حثمة فقالت واعمراه أقام الاود وأبرأ العمد أمات الفتن وأحيا السنن خرج نقي الثوب برييا من العيب قال وقال المغيرة ابن شعبة لما دفن عمر أتيت عليا وأنا أحب أن أسمع منه في عمر شييا فخرج ينفض رأسه ولحيته وقد اغتسل وهو ملتحف بثوب لا يشك ان الامر يصير إليه فقال يرحم الله ابن الخطاب لقد صدقت ابنة أبي حثمة لقد ذهب بخيرها ونجا من شرها أما والله ما قالت ولكن قولت.
تاريخ الطبري الطبري ج 3، ص 285 ؛ حوادث سنة ثلاث و عشرين من الهجرة، باب من ندب عمر و رثاه.

سند روايت طبري هم ضعيف است ؛ زيرا در اين سند ابن دأب وجود دارد كه از نظر علماي رجال ضعيف است:

تشخيص ابن دأب:
وقتي « ابن دأب » به صورت مطلق مي آيد منظور محمد بن دأب مي باشد همانطوري كه ابن حجر عسقلاني از استوانه هاي علمي اهل سنت مي نويسد:
وقيل إن ابن داب الذي ذكره خلف هو عيسي بن يزيد... قلت: عيسي بغدادي كان ينادم المهدي فلعل خلفا إن كان قصده عني مدينة المنصور وإلا فظاهر الاطلاق يدل علي أنه أراد الأول.
تهذيب التهذيب ج 9، ص 125، ذيل ترجمه محمد بن دأب، رقم 222.
بعضي گفته اند منظور از ابن دأب كه خلف (از رجاليون اهل سنت) او را جعّال حديث معرفي كرد، عيسي بن يزيد است... اما نظر من اين است كه عيسي بغدادي (بن يزيد بن بكر بن دأب) از ملازمين مهدي بوده است پس چه بسا منظور خلف (اگرمقصودش عيسي بغدادي باشد) از مدينه كه گفت: (ابن دأب در مدينه حديث جعل مي كرد) مدينه منصور (كوفه) باشد و اگر منظورش مدينه منصور (كوفه) نباشد، اطلاق عبارت خلف دلالت بر اين دارد كه منظور او محمد بن دأب است.


ابن حجر در جاي ديگر مي گويد:
ابن داب هو محمد.
تهذيب التهذيب ج 12، ص 262، حرف الدال.
مراد از ابن دأب محمد بن دأب است.


مزي نيز مي گويد:
ابن داب، هو: محمد بن داب.
تهذيب الكمال ج 34، ص 439.
مراد از ابن دأب محمد بن دأب است.


ديدگاه علماي اهل سنت در ضعف ابن دأب
قال أبو زرعة: ضعيف الحديث كان يكذب.
ابو زرعة مي گويد: احاديث محمد بن دأب ضعيف است و وي فردي دروغگو است.
قال الأصمعي قال لي خلف الأحمر: ابن داب يضع الحديث بالمدينة
اصمعي مي گويد: خلف الاحمر به من گفت: ابن دأب در مدينه حديث جعل مي كرد.
تهذيب التهذيب ج 9، ص 125، رقم 222.
ذهبي ذيل ترجمه محمد بن داب مي گويد:

محمد بن داب المديني. كذبه ابن حبان، وغيره.

ميزان الإعتدال ج3، ص 540، رقم 7498.

ابن حبان و ديگران محمد بن دأب را تضعيف نموده اند.


و اگر مراد از ابن دأب محمد بن دأب نباشد، ابن دأب بين محمد بن دأب و عيسي بن يزيد بن بكر بن دأب مشترك است همانطوري كه ذهبي از علماي بزرگ رجال اهل سنت مي گويد:
ابن دأب. هو محمد بن دأب. وعيسي بن يزيد بن بكر بن دأب.
ميزان الإعتدال ج 4، ص 591، رقم 10781.

و اين در حالي است كه عيسي بن يزيد نيز همانند محمد بن دأب فردي ضعيف است:

بخاري احاديث او را منكر مي داند.

تاريخ الكبير ج 6، ص 402، ترجمه عيسي بن يزيد الليثي المديني، رقم 2782 ؛ ضعفاء الكبير ـ العقيلي ـ ج 3، ص 391، ترجمه عيسي بن يزيد المدني، رقم 1430 ؛ تاريخ بغداد ـ خطيب بغدادي ـ ج 11، ص 150، ترجمه عيسي بن يزيد بن بكر بن داب، أبو الوليد، رقم 5845.

ذهبي مي گويد:

وكان أخباريا علامة نسابة، لكن حديثه واه... وقال البخاري وغيره: منكر الحديث... وقال أبو حاتم: منكر الحديث.

ميزان الاعتدال ج 3، ص 328، ترجمه عيسي بن يزيد بن بكر داب الليثي المدني، رقم 6625 ؛ الجرح و التعديل ج 6، ص 291، ترجمه عيسي بن يزيد الليثي، رقم 1615.

او اخباري بود، علامه بود و از علماي نسب شناسي به شمار مي رفت ولي احاديث او واهي و بي ارزش است... بخاري و ابوحاتم احاديث او را منكر مي دانند.


ابن حجر عسقلاني ذيل ترجمه مرداس بن قيس الدوسي بعد از نقل روايتي مي گويد:

عيسي أظنه بن دأب وهو كذاب.

گمان مي كنم منظور ازعيسي (در اين روايت)عيسي بن دأب است كه او فردي كذاب(بسيار درغگو) است.

الإصابة في معرفة الصحابة ج 6، ص 58، ذيل ترجمه مرداس بن قيس الدوسي، رقم 7903.


ابن حجر عسقلاني ذيل ترجمه محمد بن دأب مي گويد:

وفي عيسي يقول الشاعر:

خذوا عن مالك وعن ابن عون * ولا ترووا أحاديث ابن داب

شاعر درمورد عيسي بن يزيد گفته است:از مالك وابن عون روايت نقل كنيد ولي احاديث ابن دأب را روايت نكنيد.

تهذيب التهذيب ج 9، ص 125، ذيل ترجمه محمد بن دأب، رقم 222 ؛ تاريخ بغداد ـ خطيب بغدادي ـ ج 11، ص 153، ترجمه عيسي بن يزيد بن بكر بن داب، أبو الوليد، رقم 5845.

و اما بر فرض صحت چنين نقلي، همانطور كه در روايت آمده بود اين عبارات را به بنت أبي حثمة ياد داده بودند تا براي خليفه تبليغ كند و به اين وسيله مقداري از جرايم خليفه كاسته شود.

دلايل بر اين مدعا:
اعتراضات به انتخاب عمر
1 - اعتراض مردم نسبت به خلافت عمر و خشونت او كه زمينه ساز جو بدبيني مردم نسبت به عمر شده بود

مخالفت مردم با نصب عمر
* عن إسماعيل بن أبي خالد عن زبيد (ابن الحارث) اليامي. قال: لما حضرت أبا بكر الوفاة بعث إلي عمر يستخلفه. فقال الناس: استخلف علينا فظا غليظا. لو قد ملكنا كان أفظ وأغلظ. فماذا تقول لربك إذا لقيته وقد استخلفت علينا عمر؟
المصنف ـ ابن ابي شيبة ـ ج 8، ص 574، باب (44) ما جاء في خلافة عمر بن الخطاب ؛ تاريخ المدينة ـ ابن شبة النميري ـ ج 2، ص 671، باب أقوال الناس عن تو لية عمر....
ابو بكر لحظه وفاتش كسي را نزد عمر فرستاد تا وي را جانشين خويش سازد، مردم اعتراض كردند وگفتند: آيا كسي را كه درشتخو وبد اخلاق است مي خواهي بر ما حاكم كني؟ او اگر بر ما حاكم شود بد اخلاق تر وخشن تر خواهد شد،

چه جوابي فرداي قيامت براي پروردگارت هنگام ملاقات آماده كرده اي؟

مخالفت مهاجرين و انصار با نصب عمر
«دخل عليه المهاجرون والأنصار حين بلغهم أنّه استخلف عمر، فقالوا: نراك استخلفت علينا عمر، وقد عرفته، وعلمت بوايقه فينا وأنت بين أظهرنا، فكيف إذا وليّت عنّا وأنت لاق اللّه عزّوجل فسايلك، فما أنت قايل؟».
الإمامةوالسياسة بتحقيق الشيري:ج1ص37، و بتحقيق الزيني: ج1 ص24، باب مرض أبي بكر و استخلافه عمر.
مهاجران وانصار پس از شنيدن خبر جانشيني عمر نزد ابوبكر رفتند وگفتند: شنيده ايم عمر را جانشينت قرار داده اي، وحال آنكه تو اورا خوب مي شناسي واز شرارتهايش در بين ما آگاهي؟ پس چرا اورا جانشينت قرار داده اي تو كه بزودي پر وردگارت را ملاقات مي كني آيا در برابر پرسش خداوند پاسخي آماده كرده اي؟
مخالفت، علي عليه السلام، طلحه و زبير:
دخل علي أبي بكر طلحة والزبير وعثمان وسعد وعبد الرحمن وعلي بن أبي طالب (عليه السلام) فقالوا: ماذا تقول لربّك وقد استخلفت علينا عمر.
تاريخ مدينة دمشق:ج44 ص248، ذيل ترجمه عمر بن الخطاب بن نفيل... ؛ تاريخ المدينة لابن شبة النميري: ج 2 ص 666، باب ذكر عهد أبي بكر"إلي عمر"واستخلافه إياه ووصيته إياه.
چه بسا اين عبارات بعد از مرگ عمر براي برطرف ساختن اين جو بدبيني بوده است.

عمر در زمان خلافت

عمر مايه عذاب براي اصحاب رسول خدا

در قضيه ابوموسي اشعري أبي بن كعب مي گويد:

سمعت رسول الله صلي الله عليه وآله يقول ذلك يا ابن الخطاب فلا تكونن عذابا علي أصحاب رسول الله صلي الله عليه و سلم....

از رسول خدصلي الله عليه وآله شنيدم كه فرمود: اي پسر خطاب بر يارانم عذاب مباش0

صحيح مسلم ج6، ص 180، كتاب الآداب، باب الإستيذان ؛ سنن ابي داود ج2، ص 514، كتاب الأدب باب (138) كم مرة يسلم الرجل في الاستيذان ؛ شرح صحيح مسلم ـ نووي ـ ج 14، ص 132، كتاب الآداب، باب الإستيذان ؛ فتح الباري ج 11، ص 24و 25، كتاب الإستيذان، باب التسليم و الإستيذان ثلاثا ؛ عمدة القاري ـ عيني ـ ج 22، ص 242 ؛ الإستذكار ـ ابن عبدالبر ـ ج 8،ص 478؛ التمهيد ـ ابن عبد البر ـ ج 3،ص 195؛ الأذكار النووية ـ يحيي بن شرف النووي ـ ص 330، كتاب اذكار المتفرقة، باب (باب جواز التعجب بلفظ التسبيح والتهليل ونحوهما)، حديث 1008 ؛ فيض القدير شرح جامع الصغير ـ المناوي ـ ج 3، ص 228، باب (فصل في المحلي بأل من هذا الحرف ـ أي حرف الهمزة ـ) ؛ الاحكام ـ ابن حزم ـ ج 6، ص 815، باب الباب السادس والثلاثون في إبطال التقليد.


تازيانه عمر و رعب و وحشت مردم
قال الشعبي: «كانت دِرَّة عمر أهيب من سيف الحجاج».
مغني المحتاج لمحمد بن الشربيني: 390/4، حواشي الشرواني علي تحفة المحتاج: 134/10، وفيات الأعيان لابن خلكان، ج 3، ص 14.
هذه قولة مشهورة، ولها موارد كثيرة جدا، والمضحك أنهم يتبجحون بها ناسين أو متناسين أن سيف الحجاج ما قام إلا ظلما وإجحافا، ودرة عمر أكثر منه.. وهي كلمة حق، إذ لولا فتح باب المظالم والتعدي من الأوايل لما أمكن الحجاج وغيره أن يفعلوا ما فعلوا.

بحار الأنوار ج 31 - پاورقي ص 28.

شعبي مي گويد: دره (تازيانه) عمر ترس ناكتر ازشمشير حجاج بود

در توضيح اين سخن بايد گفت: داستان مهيب بودن ووحشت ناك بودن تازيانه عمر بسيار مشهور است وتعجب اين است كه طرفداران خليفه آنرا با افتخار نقل مي كنند وگويا توجه ندارند كه تشبيه آن به شمشير حجاج وبلكه بدتر بودن آن افتخاروامتيازي را براي عمر ثابت نمي كند زيرا شمشير حجاج جز براي ظلم وستم وريختن خون بناحق افراشته نشده است

أبو هريرة و كتمان حديث از ترس تازيانه عمر

وإنما نشر واحدا فقط: لقد عرفنا أن أبا هريرة كان ممن هدده عمر بالإبعاد بسبب روايته الحديث، وقد خضع أمام التهديدات، كما يظهر من الآثار التالية:

روي البخاري عن سعيد المقبري، عن أبي هريرة قال: حفظت من رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم وعايين: فأما أحدهما فبثثته في الناس، وأما الآخر فلو بثثته لقطع هذا البلعوم.

صحيح البخاري: 38/1، كتاب العلم، باب حفظ العلم.


ابو هريره فقط بخشي از احاديثي را كه از رسول خدا صلي الله عليه وآله شنيده بود بين مردم رواج داد چون از تهديد عمر ترسيد وسكوت كرداز خود او نقل است كه گفت: دو ظرف(كنايه از تعداد زياد) از احاديث رسول خدا صلي الله عليه وآله پر نموده وحفظ كردم يكي از آن دورا بين مردم ترويج وپخش كردم و اما آن ديگري را اگر براي مردم بازگو كنم حنجره ام قطع خواهد شد

قال أبو سلمة: سألت أبا هريرة: أكنت تحدث في زمان عمر هكذا؟ قال أبو هريرة: لو كنت أحدث في زمان عمر - مثل ما أحدثكم - لضربني بمخفقته.

تذكرة الحفّاظ: 7/1.

ابو سلمه مي گويد: از ابو هريره سؤال كردم: آيا تو زمان عمر هم اينگونه حديث نقل مي كردي؟ گفت: اگر در زمان او اين چنين حديث نقل مي كردم از شكنجه وتازيانه عمر در امان نبودم0

وقال أبو هريرة: لقد حدثتكم بأحاديث لو حدثت بها زمن عمر لضربني بالدرة.

جامع بيان العلم لابن عبد البر: 348 ح‏1694. (121/2).

ابو هريره مي گويد: احاديثي كه امروز براي شما نقل مي كنم اگر در زمان عمر آن را نقل مي كردم از دره عمر بي بهره نمي ماندم


روي ابن عساكر عنه قال: ما كنّا نستطيع أن نقول: قال رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم حتي قبض عمر، قال أبو سلمة: فسألته بم؟ قال كنّا نخاف السياط وأومأ بيده إلي ظهره.

تاريخ مدينة دمشق: 344/67، رواه ابن كثير في البداية والنهاية: 115/8، من دون كلام أبي سلمة.


ابن عساكر و ابن كثير از أبو هريرة نقل مي كنند كه گفت: از ترس بازداشت شدن بوسيله عمر، ما قدرت وجرات نداشتيم بگوييم: قال رسول الله، پرسيدم: چرا؟ گفت: از ترس تازيانه عمر، سپس به پشتش اشاره كرد، كنايه از شلاقهايي كه بر پشت وپهلو نواخته مي شد

كان يقول: إنّي لأحدث أحاديث لو تكلمت بها في زمان عمر أو عند عمر، لشجّ رأسي.

البداية والنهاية: 115/8.

ونيز ابوهريره مي گفت: امروز احاديثي نقل مي كنم كه اگر در زمان عمر آنرا نقل مي كردم سرم شكسته مي شد0

ترس ابن عباس از اظهار نظردر زمان عمر
وقيل لابن عباس لما أظهر قوله في العول بعد موت عمر - ولم يكن قبل يظهره -: هلا قلت هذا وعمر حيّ؟ قال: هبته، وكان امرأ مهاباً.

شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 173 - 174.


ازابن عباس كه پس از مرگ عمرنظرش را در باره عول(زياد آمدن ميراث بر سهام) بيان كرده بود سؤال كردند كه چرا در زمان عمر نگفتي؟ گفت: از عمر ترسيدم

ترس ابن عباس از پرسيدن حكم شرعي‏
روي البخاري: بإسناده عَنْ عُبَيْدِ بْنِ حُنَيْنٍ، أَنَّهُ سَمِعَ ابْنَ عَبَّاسٍ رضي الله عنهما يُحَدِّثُ أَنَّهُ قَالَ مَكَثْتُ سَنَةً أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ عَنْ آيَةٍ، فَمَا أَسْتَطِيعُ أَنْ أَسْأَلَهُ هَيْبَةً لَهُ، حَتَّي خَرَجَ حَاجًّا فَخَرَجْتُ مَعَهُ فَلَمَّا رَجَعْتُ وَكُنَّا بِبَعْضِ الطَّرِيقِ عَدَلَ إِلَي الأَرَاكِ لِحَاجَةٍ لَهُ قَالَ: فَوَقَفْتُ لَهُ حَتَّي فَرَغَ سِرْتُ مَعَهُ فَقُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَنِ اللَّتَانِ تَظَاهَرَتَا عَلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه وسلم مِنْ أَزْوَاجِهِ فَقَالَ تِلْكَ حَفْصَةُ وَعَايِشَةُ. قَالَ فَقُلْتُ وَاللَّهِ إِنْ كُنْتُ لأُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَكَ عَنْ هَذَا مُنْذُ سَنَةٍ، فَمَا أَسْتَطِيعُ هَيْبَةً لَكَ.

صحيح البخاري: 69/6، ح 4913، كتاب التفسير، باب تَبْتَغِي مَرْضَاةَ أَزْوَاجِكَ.

بخاري به سندش از عبيد بن حنين واو از ابن عباس نقل مي كند كه گفت: از ابن عباس شنيدم كه گفت: مدت يك سال منتظر بودم تا درباره آيه اي از قرآن از عمر مطالبي به پرسم ولي مي ترسيدم تا اينكه براي زيارت خانه خدا به طرف مكه حركت كرد من نيز با وي همراه شدم ودر وقت بازگشت از سفر حج دربين راه براي انجام كاري از راه كناره گرفت وبه طرف درخت اراك رفت، تا وقت بازگشتنش به انتظار ماندم، وقتي كه بازگشت، گفتم: آن دو زن كه بر آزار واذيت رسول خدا صلي الله عليه وآله هم پيمان شدند چه كساني بودند؟ گفت: حفصه وعايشه گفتم: به خدا سوگند، دو سال است كه مي خواهم در باره اين آيه از تو به پرسم ولي از ترس چيزي نگفتم
مشابه حديث قبل ابن عبد البرّ نيز از ابن عباس نقل كرده است كه گفت:

مكثت سنتين أريد أن أسأل عمر بن الخطاب عن حديث ما منعني منه إلا هيبته حتي تخلف في حج أو عمرة في الأراك الذي ببطن مر الظهران لحاجته فلما جاء وخلوت به قلت يا أمير المؤمنين أني أريد أن أسألك عن حديث منذ سنتين ما يمنعني إلا هيبة لك قال فلا تفعل إذا أردت أن تسأل فسلني فإن كان منه عندي علم أخبرتك وإلا قلت لا أعلم فسألت من يعلم قلت من المرأتان اللتان ذكرهما إنهما تظاهرتا علي رسول الله صلي الله عليه وسلم قال عايشة وحفصة.

جامع بيان العلم وفضله، ج 1، ص 112، فتح القدير، ج 1، ص 14، ص 26، تفسير القرطبي، ج 1.

خشونت عمر و ارتداد جبلة بن أيهم
وعمر هو الذي أغلظ علي جبلة بن الأيهم حتي اضطره إلي مفارقة دار الهجرة، بل مفارقة دار الاسلام كلها، وعاد مرتدا داخلا في دين النصرانية، لأجل لطمة لطمها. وقال جبلة بعد ارتداده متندما علي ما فعل:

تنصرت الأشراف من أجل لطمة

وما كان فيها لو صبرت لها ضرر!

فيا ليت أمي لم تلدني وليتني‏

رجعت إلي القول الذي قاله عمر

شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 183.

جبله بن ايهم از جمله كساني است كه سختگيريها وسيلي خوردنش از عمراو را وادار به فرار از سرزمين اسلام وخارج شدن از دين اسلام ونصراني شدن نمودوبه اصطلاح مرتد شد، وهمواست كه پس از ارتدادش وبا ندامت وپشيماني مي گفت: بزرگان به جهت يك سيلي ترك مذهب نموده ونصرانيت را بر مي گزينند كه اگر در برابر آن صبر ميكردند ضرري نداشت، ايكاش مادر مرا نمي زاييد وايكاش آنه عمر گفت قبول مي كردم0

زني از ترس عمر به خود ادرار كرد


عبد الرزاق عن ابن عيينة عن الأعمش عن إبراهيم قال: طاف عمر بن الخطاب في صفوف النساء، فوجد ريحا طيبة من رأس امرأة، فقال: لو أعلم أيتكن هي لفعلت ولفعلت، لتطيب إحداكن لزوجها، فإذا خرجت لبست أطمار (ثوب البالي) وليدتها (أمة).

قال: فبلغني أن المرأة لتي كانت تطيبت، بالت في ثيابها من الفرق (أي الخوف).

المصنف لعبد الرزاق، ج 4، ص 373 - 374 ح 8117.


عمر در بين صفهاي بانوان عبور مي كرد، بوي خوشي ازيكي از خانمها به مشامش رسيد، گفت: اگر مي دانستم كه كدام زن خودش را خوشبو كرده است با وي چنين وچنان مي كردم، شما زنان بايد خودتان را براي همسرتان خوشبو كنيدوهنگام بيرون آمدن ازمنزل لباسهاي كهنه به پوشيد0

راوي مي گويد: شنيدم زني كه خودش را خوشبو كرده بود از ترس خودش را نجس كرده بود


زني از ترس عمر سقط جنين كرد
استدعي عمر امرأة ليسألها عن أمر - وكانت حاملا - فلشدة هيبته ألقت ما في بطنها فأجهضت به جنينا ميتا، فاستفتي عمر أكابر الصحابة في ذلك، فقالوا: لا شي عليك إنما أنت مؤدب. فقال له علي عليه السلام: إن كانوا راقبوك فقد غشوك، وإن كان هذا جهد رأيهم فقد أخطأوا عليك غرة - يعني عتق رقبة - فرجع عمر والصحابة إلي قوله.

سيرة عمر لابن الجوزي: ص 125، (ص‏117) جامع بيان العلم لابن عبد البرّ: ص 306 ح‏1537، كنز العمال: 84/15 ح‏40201، المصنف: 458/9 ح‏18010،السنن الكبري للبيهقي: 123/6، والسيوطي في جمع الجوامع كما في ترتيبه (300/7) نقلا عن عبدالرزاق، والبيهقي، شرح نهج البلاغة: 174/1 خطبة 3.

عمر زني باردار را احضار كرد تا از وي چيزي به پرسد آن زن از ترس عمر جنينش را سقط كرد

از فقيهان وبزرگان دين در باره اين موضوع پرسش نمود، گفتند: چيزي بر تو نيست، زيرا تو پرسشگر وآموزگاري

علي عليه السلام فرمود: اگر اين فقيهان موقعيت وجايگاه تو را رعايت كرده‌اند پس تو را گمراه ساخته اند واگر آنچه فتوا داده اند نتيجه اجتهاد آنان باشد به خطا رفته اند، پس بايد يك بنده آزاد كني، عمر واصحاب فتوا سخن وفتواي علي عليه السلام را پذيرفته ودر برابر آن تسليم شدند

عبد الرزاق عن معمر عن مطر الوراق وغيره عن الحسن قالت: أرسل عمر بن الخطاب إلي امرأة مغيبة كان يدخل عليها، فأنكر ذلك، فأرسل إليها، فقيل لها: أجيبي عمر، فقالت: يا ويلها ما لها ولعمر! قال: فبينا هي في الطريق فزعت، فضربها الطلق، فدخلت دارا فألقت ولدها، فصاح الصبي صيحتين [ثم مات‏]، فاستشار عمر أصحاب النبي صلي الله عليه وسلم، فأشار عليه بعضهم أن ليس عليك شي، إنما أنت وال ومؤدب قال: وصمت علي، فأقبل عليه، فقال: ما تقول؟ قال: إن كانوا قالوا برأيهم فقد أخطأ رأيهم، وإن كانوا قالوا في هواك فلم ينصحوا لك، أري أن ديته عليك، فإنك أنت أفزعتها وألقت ولدها في سببك، قال: فأمر عليا أن يقسم عقله علي قريش، يعني يأخذ عقله من قريش، لأنه خطأ.

المصنف، ج 9، ص 458 - 459 ح 18010، كنز العمال، ج 15، ص 84 ح 40201..

عمر زني را احضار كرد، آن زن پس از شنيدن خبر فرياد زد: واي بر من مرا با عمر چكار!

در بين راه كه مي آمد ناگهان درد زايمان آن زن را فرا گرفت واردخانه اي شد فرزندش را به دنيا آورد ؛ اما آن كودك دو بار فرياد زد ومرد، عمر با اصحاب پيامبر مشورت كرد، گفتند: برتو چيزي نيست چون تو والي وآموزگار مردم هستي0 علي عليه السلام نيز ساكت نشسته بود، عمر از علي پرسيد، فرمود: اگر آنچه گفتند راي ونظر آنان باشد به خطا رفته اند واگر از روي ترس باشد راي آنان دوستانه نخواهد بود، نظر من اين است كه ديه اين كودك بر عهده تو است ؛ چون تو سبب ترس ووحشت زن ودر نتيجه سقط ومرگ بچه اش شده‌اي

قال البيهقي: وقيل بعث عمر بن الخطاب رضي الله عنه إلي امرأة في شي بلغه عنها فأسقطت فاستشار فقال له قايل أنت مؤدب فقال له علي إن كان اجتهد فقد أخطأ وان لم يجتهد فقد غش - عليك الدية.

السنن الكبري، ج 6، ص 123.

بيهقي مي گويد: نقل است كه به عمرخبردادند: زني اعمال ناشايستي مرتكب مي شود، دنبال وي فرستاد، زن تا خبردار شد جنينش را سقط كرد، عمر مشورت كرد گفتند: بر تو چيزي نيست چون تو قصدت تربيت افراد است، علي عليه السلام فرمود: اين حكم اجتهادي و اشتباه است واگر با هدف اجتهاد نيست خيانت به تو است، تو بايد ديه اين بچه را به پردازي

واستدعي عمر امرأة ليسألها عن أمر وكانت حاملا، فلشدة هيبته ألقت ما في بطنها، فأجهضت به جنينا ميتا، فاستفتي عمر أكابر الصحابة في ذلك، فقالوا: لا شي عليك، إنما أنت مؤدب، فقال له علي عليه السلام: إن كانوا راقبوك فقد غشوك، وإن كان هذا جهد رأيهم فقد أخطيوا عليك غرة - يعني عتق رقبة - فرجع عمر والصحابة إلي قوله.

شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 174.

ابن ابي الحديد مي نويسد: عمر زني حامله را كه از اخباري در باره اوشنيده بود احضار كرد تا از وي پرس وجو نمايد، آن زن ازترس عمر بچه اش سقط شد، عمر از بزرگان صحابه حكم مساله را پرسيد، گفتند: تو جرمي مرتكب نشده اي هدف تو تاديب آن زن بوده است علي عليه السلام فرمود: اگر به جهت خوش آيند تو اين چنين فتوا داده اند يقين بدان كه تو را گمراه كرده اند، واگر واقعا فتواي علمي آنان است اشتباه كرده اند وظيفه تو ديه دادن است وآن آزاد نمودن يك برده است، عمر وصحابه فتواي علي عليه السلام را قبول كردند

نهي از گريه
زماني كه زينب بنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا رفتند زنان و اهل و عيال رسول خدا مشغول گريه و عزاداري بودند در اين هنگام عمر در حضور پيامبر خدا شروع كرد به تازيانه زدن آنها كه با مخالفت شديد رسول خدا مواجه شد. به اين عبارات توجه كنيد:

كتك زدن اهل و عيال رسول الله
عن ابن عباس قال: لما ماتت زينب بنت رسول الله صلي الله عليه (وآله) وسلم قال رسول الله صلي الله عليه وسلم: ألحقوها بسلفنا الخير عثمان بن مظعون فبكت النساء فجعل عمر يضربهن بسوطه فأخذ رسول الله صلي الله عليه وسلم يده وقال: مهلا يا عمر دعهن يبكين، وإياكن ونعيق الشيطان. إلي أن قال: و قعد رسول الله صلي الله عليه وسلم علي شفير القبر وفاطمة إلي جنبه تبكي فجعل النبي صلي الله عليه وسلم يمسح عين فاطمة بثوبه رحمة لها.

مسند أحمد 1 ص 237، 335، مستدرك الحاكم 3 ص 191 وصححه وقال الذهبي في تلخيص المستدرك: سنده صالح، مسند أبي داود الطيالسي ص 351، الاستيعاب في ترجمة عثمان بن مظعون ج 2 ص 482، مجمع الزوايد 3 ص 17. وأخرج البيهقي في السنن الكبري 4 ص 70

زماني كه زينب دختر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از دنيا رفت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند خداوند او را به سلف خير و نيكوي ما (يعني) عثمان بن مظعون ملحق نمود. وقتي پيامبر خدا اين عبارت را فرمودند زنان بر مصيبت وفات زينب گريستند، در اين هنگام عمر با تازيانه‌اي كه در دستش بود در حضور رسول خدا شروع به زدن زنان كرد كه با برخورد تند پيامبر رحمت مواجه شد، حضرت تازيانه را از او گرفتند و فرمودند آرام باش تورا با اين زنها چكار ؛ بگذار گريه كنند، و اي زنان شما هم از ناله هاي شيطاني (ناله هايي كه با گناه و اعتراض به خداوند همراه است) بر حذر باشيد... (تا آنجا كه ابن عباس مي گويد) رسول خدا صلي الله عليه (و آله) و سلم كنار قبر زينب نشستند و فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در كنار پدر بزرگوارش بر مصيبت خواهرش زينب مي گريست و پيامبر رحمت اشك‌هاي دردانه هستي را با لباس مباركش پاك مي نمود.

عن ابن عباس قال: بكت النساء علي رقية (بنت رسول الله) رضي الله عنها فجعل عمر رضي الله عنه ينهاهن فقال رسول الله صلي الله عليه وسلم: مه يا عمر. قال: ثم قال: إياكن ونعيق الشيطان فإنه مهما يكن من العين والقلب فمن الرحمة، وما يكون من اللسان واليد فمن الشيطان - قال: وجعلت فاطمة رضي الله عنها تبكي علي شفير قبر رقية فجعل رسول الله صلي الله عليه وسلم يمسح الدموع علي وجهها * باليد. أو: قال: بالثوب.

(زماني كه رقيه (دختر رسول خدا) از دنيا رفت) زنان و اهل بيت پيامبر بر مصيبت از دست دادن رقيه گريستند در اين هنگام عمر در حضور رسول خدا و با وجود ايشان، آنها را از گريه كردن نهي كرد، رسول خدا فرمودند: اي عمر آرام باش تو را با اين زن ها چكار، سپس فرمودند: اي زنان شما هم از ناله هاي شيطاني (ناله هايي كه با گناه و اعتراض به خداوند همراه است) بر حذر باشيد ؛ زماني كه در مصيبت فردي قلب محزون شود و اشك از چشم جاري شود، منشأ اين عمل رحمت و شفقت و مهر و محبت انسان است و عملي كه در مصيبت فردي با دست و زبان صورت بگيرد (كنايه از صورت خراشيدن و اعتراض به خداوند و حرفهاي كفر آميز) از شيطان است. ابن عباس در ادامه مي گويد: فاطمه زهرا (سلام الله عليها) كنار قبر رقيه نشسته بود و بر مصيبت از دست دادن رقيه مي گريست و رسول خدا اشك هاي يگانه دخترش را از صورت مباركش پاك مي نمود.

مؤلف مي گويد: شايد ابن عباس گفته باشد: رسول خدا اشكهاي فاطمه را با لباس مباركش پاك مي نمود.

آري روزي رسول رحمت با مهر و محبت اشكهاي فاطمه را از صورت ملكوتي و مباركش پاك مي كند، ولي در واپسين روزهاي وفات پدر اين امت نابكار همين صورت را آماج سيلي قرار دادند و اينگونه اجر رسالت را ادا كردند.

عيني در عمدة القاري مي گويد:

وأخرج النسايي وابن ماجة عن أبي هريرة أنه قال: مات ميت في آل رسول الله صلي الله عليه وسلم فاجتمع النساء يبكين عليه فقام عمر ينهاهن ويطردهن فقال رسول الله صلي الله عليه وسلم: دعهن يا عمر فإن العين دامعة، والقلب مصاب، والعهد قريب.

عمدة القاري ج 4، ص 87.

نسايي وابن ماجة از أبي هريرة نقل كرده اند كه گفت: شخصي از آل رسول خدا صلي الله عليه (وآله) و سلم از دنيا رفت زنان آل رسول جمع شدند و در مصيبت شخص از دست رفته گريستند در اين هنگام عمر بلند شد و (با وجود رسول خدا) آنها را از گريه كردن منع كرد و شروع به پراكنده نمودن آنها كرد، در اين زمان رسول خدا صلي الله عليه (وآله) و سلم فرمود: اي عمر آنها را رها كن، چشمها گريان است و قلبها مصيبت زده و اين شخص نيز تازه از ميان اينها رفته است.

عبدالرزاق صنعاني در المُصَنّف مي گويد:

لما مات خالد بن الوليد اجتمع في بيت ميمونة نساء يبكين، فجاء عمر ومعه ابن عباس ومعه الدرة، فقال: يا أبا عبد الله! ادخل علي أم المؤمنين فأمرها فلتحتجب، وأخرجهن علي قال: فجعل يخرجهن عليه وهو يضربهن بالدرة، فسقط خمار امرأة منهن، فقالوا: يا أمير المؤمنين! خمارها، فقال: دعوها ولا حرمة لها، كان معمر يعجب من قوله: لا حرمة لها.

المصنف ـ عبد الرزاق ـ ج 3، ص 557، باب الصبر، والبكاء، والنياحة، حديث 6681 ؛ كنز العمال ج 15، ص 730، باب النياحة، حديث 42905.

زماني كه خالد بن وليد (در زمان خلافت عمر)از دنيا رفت زنان در خانه ميمونة همسر رسول خدا جمع شدند و براي او گريستند، در اين هنگام عمر تازيانه به دست به همراه ابن عباس از راه رسيد و خطاب به ابن عباس گفت: يا ابا عبدالله! بر ام المؤمنين ميمونة وارد شو و او را امر كن حجاب كند و بگو زناني كه در خانه جمع شده اند پيش من بيايند. ابن عباس مي گويد: زنان خارج شدند و عمر آنها را با تازيانه مي زد، همينطور كه عمر زنان را مي زد پوشش از روي سر يكي از زنان افتاد، به عمر گفتند: پوشش (چادرش) از سرش افتاد (رهايش كن)، عمر گفت: شما را با او چكار؟ (بعد از اين گريه ها) او احترامي ندارد.

عبد الرزاق عن إبراهيم بن محمد عن عبد الكريم قال: حدثني نصر بن عاصم، أن عمر بن الخطاب سمع نواحة بالمدينة ليلا، فأتي عليها فدخل ففرق النساء، فأدرك النايحة فجعل يضربها بالدرة فوقع خمارها، فقالوا: شعرها يا أمير المؤمنين، فقال: أجل فلا حرمة لها.

المصنف ـ عبد الرزاق ـ ج 3، ص 557 و 558، باب الصبر، والبكاء، والنياحة، حديث 6682 ؛ كنز العمال ج 15، ص 730، باب النياحة، حديث 42906.

شبي در مدينه صداي نوحه و گريه و زاري به گوش عمر بن خطاب رسيد، به دنبال صدا رفت و داخل خانه اي شد كه آن صدا از آنجا بيرون مي آمد و شروع به پراكنده نمودن زنان كرد، همين كه به زن نوحه خوان رسيد، شروع كرد به تازيانه زدن او در اين هنگام روپوش (چادر) زن نوحه خوان از سرش افتاد به عمر گفتند روپوش او از سرش افتاد، گفت: آري وليكن اين زن احترامي ندارد.

جالب است با اينكه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در زمان حياتش او را از اين كارها نهي كرد باز هم در دوران حكومتش دست از اينكار برنداشت آن هم نسبت به زن نامحرم!.

عمر و كتك زدن خواهر ابوبكر
وأول من ضرب عمر بالدرة أم فروة بنت أبي قحافة، مات أبو بكر فناح النساء عليه، وفيهن أخته أم فروة، فنهاهن عمر مرارا، وهن يعاودن، فأخرج أم فروة من بينهن، وعلاها بالدرة فهربن وتفرقن.

كان يقال: درة عمر أهيب من سيف الحجاج. وفي الصحيح أن نسوة كن عند رسول الله صلي الله عليه وآله قد كثر لغطهن، فجاء عمر فهربن هيبة له، فقال لهن: يا عديات أنفسهن! أتهبنني ولا تهبن رسول الله! قلن: نعم، أنت أغلظ وأفظ.

شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 181.

پس از مرگ ابوبكر زنها بر مرگ او گريه مي كردند عمر چندين مرتبه آنان را نهي كرد ولي گوش نمي دادند تا آنكه ام فروه دختر ابوقحافه خواهر ابو بكر را از بين زنان بيرون آورد وبا تازيانه‌اش اورا كتك زد كه بقيه زنان فرار كرده ومتفرق شدند، واو اولين كسي كه بود كه عمر اورا با تازيانه زد
گفته مي شود تازيانه عمر از شمشير حجاج وحشتناكتر بود، ودر خبر صحيح است كه زنان در خدمت پيامبر خدا صدايشان بسيار بلند وهمهمه مي كردند تا عمر وارد مي شد از ترس عمر فرار مي كردند به آنان مي گفت: اي كساني كه به جان خودتان رحم نمي كنيد آيا ازمن مي ترسيد واز رسول خدا صلي الله عليه وآله واهمه نداريد؟ گفتند: آري چون تو خشن وبي رحم هستي

حال سؤال ما اين است: اين فرد كه تا به اين حد با گريه مخالف است كه در حضور پيامبر با تازيانه زنان را از گريه منع مي كند و علي رغم فرمايشات پيامبر مبني بر جواز گريه بازهم در زمان حكومتش همانطور كه ذكر شد زن نامحرمي را چنان با تازيانه مي زند كه روپوش از سرش مي افتد، و به عبارت ديگر چنان خفقاني در زمان حكومتش بر جامعه حاكم نموده است كه حتي زنان گريه كننده در خانه همسر پيامبر امنيت ندارند، چگونه ممكن است اين جو خفقان به سرعت و بلا فاصله پس از مرگ او از بين برود و فردي گريه كنان اين مطالب را درباره او بعد از مرگش بگويد؟ آيا اينها براي تبليغات نبود؟ آيا اين كارها از قبل برنامه ريزي نشده بود؟

مواضع اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه در مقابل عمر
با توجه به موضع حضرت امير ع نسبت به عمر صدور چنين سخني از آن حضرت ممكن نيست. به برخي از موضعگيراي تند حضرت امير عليه ا لسلام نسبت به عمر اشاره مي شود:

1. حضرت از همنشيني با عمر كراهت داشت


... فَأَرْسَلَ إِلَي أَبِي بَكْرٍ أَنْ ايْتِنَا وَلَا يَأْتِنَا أَحَدٌ مَعَكَ كَرَاهِيَةً لِمَحْضَرِ عُمَرَ...
صحيح البخاري كتاب المغازي باب غزوة الخيبر ج 5، ص 83، حديث 3913، طبع: دارالفكر ـ بيروت.
... حضرت امير عليه السلام به دنبال ابوبكر فرستاد وبخاطر اينكه از همنشيني با عمر كراهت داشت، فرمود به او بگوييد تنها بيايد و كسي را با خودش نياورد.

2- اميرالمؤمنين عمر را درغگو،گناهكار،پيمان شكن وخاين مي داند
3302 -... عَنْ الزُّهْرِيِّ أَنَّ مَالِكَ بْنَ أَوْسٍ حَدَّثَهُ قَالَ أَرْسَلَ إِلَيَّ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَجِيْتُهُ حِينَ تَعَالَي النَّهَارُ قَالَ فَوَجَدْتُهُ فِي بَيْتِهِ جَالِسًا عَلَي سَرِيرٍ... فجاء يرفا... فَقَالَ هَلْ لَكَ فِي عَبَّاسٍ وَعَلِيٍّ قَالَ نَعَمْ فَأَذِنَ لَهُمَا... ثُمَّ تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِي كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَايِنًا...
صحيح المسلم كتاب الجهاد باب حكم الفي ج5، ص 152، طبع: دارالفكر ـ بيروت.
زهري از مالك بن اوس نقل مي كند: عمر بن خطاب به دنبال من فرستاد پيش او رفتم در حالي كه روز (خورشيد) بالا آمده بود، ديدم بر تختي نشسته است... مالك بن اوس مي گويد: يرفا آمد و گفت عباس (عموي پيامبر اكرم) و علي بن ابي طالب (صلوات الله و سلامه عليه) آمده اند، مي خواهند پيش تو بيايند، عمر گفت بگو بيايند... (سپس عمر خطاب به عباس و حضرت امير مي گويد) ابوبكر از دنيا رفت ومن خود را جانشين رسول خدا و ابوبكر شمردم و شما دو نفر مرا دروغگو و گناهكار و پيمان شكن و خاين پنداشتيد.
3. در قضاياي خلافت، حضرت امير مي فرمايند:
وقال عليه السلام: واعجبا أن تكون الخلافة بالصحابة ولا تكون بالصحابة والقرابة. وروي له شعر في هذا المعني:
فإن كنت بالشوري ملكت أمورهم * فكيف بهذا والمشيرون غيب
وإن كنت بالقربي حججت خصيمهم * فغيرك أولي بالنبي وأقرب
نهج البلاغة - خطب الامام علي عليه السلام ج 4 ص 43، خطبه 190.
(حضرت امير در جواب ابوبكر، مي فرمايند) عجيب است مگر خلافت بمصاحبت است، و بمصاحبت و قرابت و خويشاوندي نيست.
سيّد رضي مي گويد: دو بيت شعر فوق هم در آن هنگام از آن حضرت (عليه الصلاة و السلام ) روايت شده است و ترجمه اش اين است:
كه اگر تو بواسطه اجماع امّت زمام امور را در دست گرفتي، چگونه چنين اجماعي درست است در صورتيكه اهل حلّ و عقد و مشورت (من و بني هاشم) غايب بوده اند
و اگر بسبب خويشي با مخاصمه جوي آنان حجّت آوردي و برتري جستي كه در اين صورت هم آن كس كه با پيمبر نزديكتر است باين امر سزاوارتر است.
4. اعتراض به عمر و ابوبكر در غصب خلافت
ولو لا خاصّة ما كان بينه وبين عمر، لظننت أنّه لا يدفعهاعنّي.
شرح نهج البلاغة: 95/6.
اگر آن ارتباط ويژه ميان ابوبكر و عمر نبود، امر خلافت را از من دفع نمي‏كردند.
در عبارت طبري آمده :

ولولا خاصّة ما بينه وبين عمر، وأمر قد عقداه بينهما، لظننت أنّه لا يدفعها.

المسترشد لمحمد بن جرير الطبري: 413.

آنچه كه مانع خلافت من شد، همان پيمان سرّي بود كه ميان ابوبكر و عمر منعقد شده بود:5. مخالفت با سيره و روش ابوبكر و عمر

به حضرت امير پيشنهاد دادند بعد از عمر خليفه شود به شرط اينكه به سنت شيخين عمل كند حضرت جواب دادند من به قرآن و سنت رسول خدا و رأي خودم عمل مي كنم. در نتيجه حضرت بخاطر عمل كردن به قرآن و سنت رسول خدا و عمل نكردن به سنت شيخين از خلافت كنار زدند.

عن عاصم عن أبي وايل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف كيف بايعتم عثمان وتركتم عليا رضي اللّه عنه قال ما ذنبي قد بدأت بعلي فقلت أبايعك علي كتاب اللّه وسنة رسوله وسيرة أبي بكر وعمر رضي اللّه عنهما قال فقال فيما استطعت قال ثم عرضتها علي عثمان رضي اللّه عنه فقبلها.

مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 75، فتح الباري ج 13 ص 170.

ابن وايل گويد: به عبد الرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصيتي مانند علي با عثمان بيعت كرديد؟ پاسخ مي‏دهد: گناه من چيست كه سه مرتبه به علي پيشنهاد كردم كه خلافت را به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره ابوبكر وعمر بپذيرد ولي قبول نكرد. ولي عثمان زير بار اين پيشنهاد رفت.

حال چطور مي شود از عمر اينگونه تعريف كنند:

أقام الاود وأبرأ العمد أمات الفتن وأحيا السنن خرج نقي الثوب برييا من العيب...

اما بخاطر عمل نكردن به سنت او خلافت را رد كنند.

چگونه مي شود عمر احياگر سنت پيامبر باشد، در حالي كه خودش اعتراف مي كرد:

متعتان محللتان كانتا علي عهد رسول الله و أنا أحرمهما.

و از طرفي چطور مي شود فردي اينگونه باشد:

(أقام الاود وأبرأ العمد أمات الفتن وأحيا السنن خرج نقي الثوب برييا من العيب)

ولي مواضع حضرت در مورد او اينچنين باشد؟!!!

نتيجه:

از تمامي عبارات بالا بدست مي آيد كه اين مطالب اگر در مورد عمر هم باشد،حضرت در مقام إخبار نبوده اند.بلكه مقام كنايه زدن به عثمان و يا تعجب و يا استفهام و يا تقيه و يا توريه بوده اند.

موسسه حضرت ولي عصر (عج)

سايت حضرت ولي عصر(عج)