آيا ابوطالب با ايمان از دنيا رفت كه به زيارت او مي‌رويد؟

ابوطالب، فرزند عبدالمطلب و پدر بزرگوار اميرمؤمنان علي(عليه‌السلام) و عموي پيامبر گرامي (صلي الله عليه و آله) از ديدگاه شيعه، مردي مومن به رسالت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و در همه مشكلات و تنگناهاي صدر اسلام يار و ياور پيامبر بوده است.

خانواده ابوطالب

وي در خانه‌اي چشم به جهان گشود كه سرپرستي آن را جد پيامبر(صلي الله عليه و آله) و قهرمان پيروان مكتب ابراهيم خليل؛ يعني «عبدالمطلب» برعهده داشت و با اندك كاوشي در تاريخ جزيرة العرب، روشن مي‌شود كه عبدالمطلب در بحراني‌ترين شرايط و خطرناك‌ترين برهه از زندگاني خويش، دست از خداپرستي و حمايت از آيين توحيد برنداشت. آنگاه كه ابرهه، لشكري گران از فيل سواران برانگيخت و به قصد ويران نمودن كعبه به سوي مكه حركت نمود، در ميان راه، برخي از شتران عبدالمطلب را مصادره كرد، هنگامي كه عبدالمطلب به منظور بازستاندن شتران خود نزد وي آمد، ابرهه با شگفتي پرسيد: چرا به جاي درخواست بازگرداندن شتران خويش، خواهان بازگشت لشكر من و چشم پوشي از ويران كردن خانه كعبه نشدي؟

عبدالمطلب با روحي سرشار از ايمان و اعتماد به خدا، پاسخ داد:
«انا رب الابل و للبيت رب يمنعه[يحميه]؛ من صاحب شتران هستم و اين خانه – كعبه – نيز صاحبي دارد كه از آن، پاسداري و حمايت خواهد نمود.»[1]
آنگاه به سوي مكه روان گرديد تا در كنار كعبه در حالي كه حلقه در آن را در دست گرفته بود، چنين گفت:

يا رب لا ارجولهم سواكا يا رب فامنع منهم حماكا

ان عدو البيت من عاداكا امنعهم ان يخربوا فناكا[2]

پروردگارا! من به كسي جز تو اميد ندارم. خدايا! حرم امن خود را از اين دشمنان نگهبان باشد. دشمنان اين خانه با تو در ستيزند، آنان را از ويران كردن خانه خويش بازدار.

اين سخنان شيوا و امثال آن گواهي روشني بر خداپرستي و ايمان استوار عبدالمطلب – پدر بزرگوار ابوطالب – است. و لذا يعقوبي در تاريخ خود پيرامون عبدالمطلب، چنين مي‌نگارد:
«رفض عبادة الاصنام و وحدالله عزوجل؛ عبدالمطلب از پرستش بت‌ها دوري جست و به خداي يگانه معتقد بود». [3]

اكنون ببينيم اين پدر خداپرست و مؤمن درباره فرزند خود – ابوطالب – چگونه مي‌انديشد:

ابوطالب از ديدگاه عبدالمطلب

از لابلاي فرازهاي تاريخ، به خوبي روشن مي‌گردد كه برخي از پيشگويان روشن ضمير، عبدالمطلب را از آينده درخشان پيامبر گرامي و نبوت وي، آگاه ساخته بودند.
هنگامي كه «سيف بن ذي يزن» زمام حكومت حبشه را به دست گرفت، عبدالمطلب در رأس هيأتي بر وي وارد گرديد و پس از ايراد نطقي شيوا، فرمانرواي حبشه به وي مژده داد كه پيامبري گرانقدر در خاندان تو پا به عرصه وجود نهاده است و سپس در مورد ويژگي‌هاي او چنين گفت:
«اسمه محمد(صلي الله عليه و آله) يموت ابوه و امه و يكفله جده و عمه؛ نام او محمد است و پدر و مادر وي مي‌ميرند و جد و عمويش سرپرستي وي را برعهده مي‌گيرند.»[4]
آنگاه در توضيح بيشتر صفات اين پيامبر آينده چنين افزود:
«خداي يگانه و رحمان را مي‌پرستد و شيطان را باز مي‌دارد و آتش‌ها را خاموش مي‌سازد و بت‌ها را در هم مي‌شكند. سخن او ملاك تشخيص حق از باطل و فرمان وي بر اساس عدل است. مردم را به نيكي فرا مي‌خواند و خود نيز نيكوكار است، و آنان را از بدي باز مي‌دارد و زشتي‌ها را مي‌زدايد.»[5]

سپس به عبدالمطلب گفت:

«انك لجده يا عبدالمطلب غير كذب؛ بي شك، تو جد آن پيامبري.»[6]
عبدالمطلب پس از شنيدن اين مژده روح افزا، سجده شكر نمود و شرح حال آن مولود مبارك را چنين بيان داشت:
«فرزندي داشتم كه بسيار مورد علاقه من بود، بانويي گرامي را به نام «آمنه» دختر وهب بن عبد مناف، به عقد ازدواجش درآوردم. آن بانو، پسري به دنيا آورد كه وي را محمد ناميدم، پس از چندي پدر و مادر او از دنيا رخت بربستند و من و عموي او – ابوطالب – سرپرستي وي را برعهده گرفتيم.»[7]

از اين سخنان چنين برمي‌آيد كه عبدالمطلب از آينده درخشان آن كودك يتيم آگاه بوده است و لذا درصدد برآمد تا پس از خويش، سرپرستي او را به – گرامي‌ترين فرزندان خود ابوطالب – واگذار نمايد و ديگران را از اين سعادت بي‌مانند، محروم كند.

از اينجا معلوم مي‌شود كه ابوطالب در چشم‌انداز پدر مؤمن و موحد خويش، از چنان مرتبه ايمان و وارستگي برخوردار بوده كه تنها او شايستگي سرپرستي پيامبر گرامي را داشته است.[8] اينك به منظور توضيح بيشتر، دلايل روشن ايمان ابوطالب را بر مي‌شماريم:

دلايل ايمان ابوطالب

1-آثار ادبي و علمي ابوطالب

دانشمندان و مورخان اسلامي، قصايد شيوايي را از ابوطالب حكايت كرده‌اند كه از لابلاي آن آثار بلند علمي و ادبي، مي توان به ايمان راستين وي پي برد و ما از ميان آثار انبوه، به برخي از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:

ليعلم خيار الناس ان محمدا نبي كموسي و المسيح بن مريم

اتانا بهدي مثل ما اتيا به فكل بامرالله يهدي و يعصم[9]

مردمان شريف و بزرگوار بايد بدانند كه محمد(صلي الله عليه و آله) بسان موسي و عيسي پيامبر است و همان روشنايي آسماني كه آن دو داشتند، ا و نيز دارد، پس همه پيامبران الهي به فرمان خدا مردم را هدايت نموده واز گناه باز مي‌دارند.

الم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا كموسي خط في اول الكتب

و ان عليه في العباد محبة ولا حيف فيمن خصه الله بالحب[10]

آيا نمي‌دانيد كه ما محمد(صلي الله عليه و آله) را پيامبري مانند موسي يافتيم كه در كتاب‌هاي آسماني بيان گرديده؟ مردم او را دوست مي‌دارند و نبايد در مورد كسي كه خداي بزرگ، دوستي وي را در دل‌ها قرار داده است، ستم روا داشت.»

لقد اكرم الله النبي محمدا فاكرم خلق الله في الناس احمد

و شق له من اسمه ليجله فذوالعرش محمود و هذا محمدا

خداي بزرگ، پيامبر خود محمد(صلي الله عليه و آله) را گرامي داشت، بر اين اساس، گرامي‌ترين آفريده خدا احمد است. خداوند نام پيامبر را از نام خود مشتق فرمومد تا از مقام وي تجليل نمايد، پس پروردگار صاحب عرش، محمد (ستوده) و پيامبر او احمد(بسيار ستايشگر) است.

و الله لن يصلوا اليك بجمعهم حتي اوسد في التراب دفينا

فاصدع بامرك ما عليك غضاضة و ابشر بذلك و قرمنك عيونا

و دعوتني و علمت انك ناصحي ولقد دعوت و كنت ثم امينا

و لقد علمت بان دين محمد(ص) من خير اديان البرية دينا[11]

اي رسول خدا! هرگز دشمنان به تو دست نخواهند يافت تا آنگاه كه من در بستر خاك بيارمم، پس بي‌باك باش و آنچه را بدان مأموري آشكار ساز و مژده ده و چشم‌ها را روشني بخش. تو مرا به آيين خود فرا خواندي و من مي‌دانم كه تو خيرخواه من هستي و در دعوت خويش، استوار و درستكاري، و من به روشني دانستم كه آيين محمد(صلي الله عليه و آله) بهترين اديان جهان است.

يا شاهد الله علي فاشهد اني علي دين النبي احمد

من ضل في الدين فاني مهتدي[12]

اي گواه خدا بر من، به ايمان من به آيين رسول خدا – محمد(صلي الله عليه و آله) – گواهي ده، هر كس گمراه باشد، من اهل هدايت هستم.

و: ابوطالب در واپسين روزهاي زندگاني پربار خويش، بزرگان قريش را در ابياتي كه مي‌آوريم، به حمايت كامل از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) سفارش نمود:

اوصي بنصر نبي الخير اربعة ابني عليا و شيخ القوم عباسا

و حمزة الاسد الحامي حقيقته و جعفرا ان تذودوا دونه الناسا

كونوا فداء لكم امي و ما ولدت في نصر احمد دون الناس اتراسا[13]

چهارتن را به ياري پيامبر نيكي، سفارش مي‌نمايم: فرزندم علي و بزرگ قبيله ما عباس، و شير خدا حمزه كه هماره از پيامبر گرامي،‌حمايت نموده و (فرزندم) جعفر را تا او را يار و ياور باشيد و شما – كه عزيزان من فدايتان باد – هميشه براي رسول خدا در برابر دشمنان چون سپرها باشيد.

هر انسان با انصاف و وارسته، با مشاهده اين همه آثار ادبي شيوا، كه با صراحت كامل بيانگر عقيده و ايمان ابوطالب به خداي يگانه و رسالت پيامبر گرامي (صلي الله عليه و آله) مي‌باشد، به سخن شيعه مبني بر ايمان راستين وي پي مي‌برد و بر اتهامات بي‌پايه‌اي كه برخي نويسندگان با اهداف سياسي ويژه‌اي، بر مؤمن قريش و عموي پيامبر خدا و پاسدار بزرگ شريعت در شرايط دشوار صدر اسلام، وارد آورده‌اند، تأسف مي‌خورد.

2- طرز رفتار ابوطالب با پيامبر بيانگر ايمان اوست

همه تاريخ نگاران مشهور اسلامي، فداكاري‌هاي بي‌نظير ا و از ساحت مقدس رسول خدا را يادآور شده‌اند كه خود دليلي است گويا بر ا عتقاد راسخ وي.
ابوطالب به منظور حمايت از اسلام و حراست از پيامبر(صلي الله عليه و آله) سه سال آوارگي و زندگي در «شعب ابي طالب»را در كنار رسول خدا، بر رياست قريش ترجيح داد و تا پايان محاصره اقتصادي مسلمانان، در كنار آن باقي ماند و همه مشكلات را در آن شرايط طاقت فرسا تحمل نمود.[14]

علاوه بر اين، ابوطالب فرزند گرامي خود، علي(عليه‌السلام) را به همراهي و همگامي كامل با رسول خدا فرا خواند و از وي خواست تا در همه شرايط دشوار صدر اسلام، ملازم آن حضرت باشد.

ابن ابي الحديد معتزلي، در شرح نهج البلاغه، اين سخن را از ابوطالب حكايت نموده كه به فرزند خود – علي(عليه‌السلام) – فرمود:‌
«رسول خدا تو را تنها به نيكي دعوت مي‌نمايد، پس همواره ملازم و همراه او باش.»[15]
روشن است كه اين همه خدمات ارزنده ابوطالب به پيامبر(صلي الله عليه و آله) و فداكاري‌هاي بي‌شايبه وي در دفاع از حريم مقدس اسلام، بارزترين گواه بر ايمان او است.
بر اين اساس،‌دانشمند بزرگ مسلمان – ابن ابي الحديد – پيرامون نقش حياتي وجود ابوطالب در حفظ و حراست از رسول خدا و آيين پاك وي، چنين مي‌سرايد:

و لولا ابوطالب و ابنه لما مثل الدين شخصا فقاما

فذاك بمكة اوي و حامي و هذا بيثرب جس الحماما

و ما ضر مجد ابي طالب ججهول لغي او بصير تعامي[16]

هرگاه ابوطالب و فرزند وي نبودند، هرگز آيين اسلام قوام نمي‌يافت. او در مكه به پيامبر(صلي الله عليه و آله) پناه داد و حمايت نمود و فرزند وي در يثرب، (در راه ياري رسول خدا) در گرداب‌هاي مرگ فرو رفت. هيچكس نمي‌تواند به شكوه ابوطالب، خللي رساند، نه جاهلان بيهوده گو ونه آگاهاني كه خود را به ناداني مي‌زنند.

3- وصيت ابوطالب گواهي است روشن بر ايمان او

مورخان مشهور جهان اسلام مانند «حلبي شافعي» در سيره خود و «محمد ديار بكري» در تاريخ الخميس، آخرين سخنان ابوطالب را چنين آورده‌اند كه قوم خود را به ياري رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرا مي‌خواند:

«اي خويشاوندان من، دوستدار و پيرو محمد باشيد و از حزب او (اسلام) حمايت كنيد به خدا قسم هر كه از نور هدايت او پيروي نمايد، سعادتمند مي‌گردد. اگر زندگاني من ادامه مي‌يافت و اجل مرا مهلت مي‌داد، بي‌ترديد گرفتاري‌ها و سختي‌ها را از وي برطرف مي‌ساختم، اين را گفت و جان به جان آفرين تسليم نمود.»[17]

4- محبت رسول خدا نسبت به ابوطالب، ايمان اوست

رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در مناسبت‌هاي گوناگون از عموي خود – ابوطالب – تجليل مي‌نمود و دوستي خويش را نسبت به وي ابراز مي‌داشت كه تنها به دو نمونه از آن‌ها اشاره مي‌نماييم:

الف: گروهي از مورخان، روايت زير را حكايت نموده‌اند كه پيامبر گرامي به عقيل بن ابي طالب فرمود:

«اني احبك حبين حبا لقرابتك مني و حبا لما كنت اعلم من حب عمي اياك؛ من تو را به دو جهت دوست مي‌دارم؛ يكي به خاطر خويشاونديت با من و ديگر به خاطر اين كه مي‌دانم عموي من (ابوطالب) تو را دوست مي‌داشت.»[18]

ب: حلبي نيز در سيره خود از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) چنين روايت مي‌كند كه از مقام عموي خود ابوطالب تجليل مي‌نمايد:

«مانالت قريش مني شييا اكرهه (اي اشد الكراهة) حتي مات ابوطالب؛ تا ابوطالب زنده بود، كفار قريش نتوانستند مرا به سختي آزار رسانند».[19]

روشن است محبت پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) در مورد ابوطالب و تجليل از مقام شامخ وي، گواهي روشني است بر ايمان بي‌شايبه او؛ زيرا رسول خدا بنابر نص آيات قرآن، تنها مؤمنان را دوست مي‌دارد و نسبت به كافران و مشركان سخت گير مي‌باشد. قرآن مجيد در اين زمينه مي‌فرمايد:

«مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَي الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ؛ محمد پيامبر خداست و كساني كه با وي هستند، با كافران سخت‌گير و با همديگر مهربانند.»[20]

و در جاي ديگر مي‌فرمايد:

«لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءهُمْ أَوْ أَبْنَاءهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُوْلَيِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ...؛[21] هرگز مردمي را كه به خدا و پيامبر او ايمان دارند، چنين نخواهي يافت كه دشمنان خدا و رسول را دوست بدارند هرچند آن دشمنان، پدران يا فرزندان يا برادران و يا خويشاوندان آنان باشند. آن‌ها هستند كه خدا بر دل‌هايشان، سطور ايمان را نگاشته است.»[22]

با در نظر گرفتن آيات ياد شده و مقايسه آن‌ها با محبت پيامبر گرامي نسبت به ابوطالب و تجليل از وي در مناسبت‌هاي گوناگون، ترديدي نمي‌ماند كه ابوطالب،‌داراي – مرتبه والايي از ايمان به خدا و پيامبر(صلي الله عليه و آله) بوده است.

5- گواهي صحابه رسول خدا(صلي الله عليه و آله)

گروهي از صحابه پيامبر (صلي الله عليه و آله) بر ايمان راستين ابوطالب گواهي داده‌اند كه برخي از آن موارد را يادآور مي‌شويم:

الف: آنگاه كه شخصي ناآگاه در حضور اميرمؤمنان علي(عليه‌السلام) به مقام ابوطالب اتهام ناروايي زد، آن حضرت در حالي كه آثار خشم در چهره‌اش ظاهر گشت، فرمود:

«ساكت باش، خدا دهانت را بشكند، سوگند به خدايي كه محمد(صلي الله عليه و آله) را به پيامبري برانگيخت، اگر پدرم(ابوطالب) بخواهد شفاعت هرگنهكاري را برعهده بگيرد، خداوند او را شفيع مي‌گرداند».[23]

و در جاي ديگر مي‌فرمايد:

«به خدا سوگند، ابوطالب، عبد مناف بن عبدالمطلب، مؤمن و مسلمان بود و ايمان خود را بر كفار قريش پنهان مي‌داشت تا با بني هاشم دشمني نكنند.»[24]
اين سخنان امام علي(عليه‌السلام) نه تنها ايمان نيرومند ابوطالب را تأييد مي‌كند بلكه وي را از زمره اولياي الهي به شمار مي‌آورد كه به اذن خدا مي‌توانند شفيع ديگران گردند.

ب: ابوذر غفاري در مورد ابوطالب چنين مي‌گويد:

«والله الذي لا اله الا هو ما مات ابوطالب رضي الله عنه حتي اسلم؛ سوگند به خداوندي كه جز او خدايي نيست، ابوطالب رخت از جهان نبست مگر اين كه اسلام را اختيار نمود.»[25]

ج: از عباس بن عبدالمطلب و ابوبكر بن ابي قحافه نيز با اسناد فراواني، چنين روايت شده است:

«ان ابا طالب ما مات حتي قال: لا اله الا الله محمد رسول الله؛ ابوطالب از دنيا نرفت مگر اين كه گفت: لا اله الا الله محمد رسول الله.»[26]

6- ابوطالب از ديدگاه اهل بيت

همه امامان اهل بيت، به ايمان استوار ابوطالب تصريح نموده و در مناسبت‌هاي گوناگون به دفاع از اين يار فداكار پيامبر گرامي برخاسته‌اند، و ما تنها به دو نمونه از آن موارد اشاره مي‌كنيم:

الف) امام باقر(عليه‌السلام) مي‌فرمايد:
«لو وضع ايمان ابي طالب في كفة ميران و ا يمان هذا الخلق في الكفة الاخري لرجح ايمانه؛ اگر ايمان ابوطالب را در يك كفه ترازو و ايمان اين مردم را در كفه ديگر قرار دهند، ايمان ابوطالب فزوني خواهد داشت.» [27]

ب) امام صادق(عليه‌السلام) از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نقل مي‌كند:
«اصحاب كهف، ايمان خويش را (به خاطر برخي مصالح) پنهان نمودند و به ظاهر وانمود كردند كه كافر هستند، پس خداوند دوبار به آنان پاداش داد و ابوطالب نيز ايمان و اسلام خود را پنهان نگاه داشت و (به سبب مصلحتي)اظهار شرك نمود، پس خداوند دوبار به وي پاداش عنايت فرمود.»[28]

از مجموع دلايل ياد شده، بسان آفتاب روشن مي‌گردد كه ابوطالب از مقامات ياد شده در زير، برخوردار بوده است:

1- ايمان نيرومند به خدا و پيامبر گرامي.
2- ياري و حمايت بي‌شايبه از رسول خدا و فداكاري در راه اسلام.
3- محبوبيت كم نظير نزد پيامبر گرامي.
4- برخورداري از مقام شفاعت در نزد خداوند.

و بدين سان بي‌پايگي اتهامات ناروايي كه به وي نسبت مي‌دهند، به ثبوت مي‌رسد.
از آنچه بيان گرديد، چهره دو حقيقت بر ما آشكار مي‌شود:

1- ايمان ابوطالب، مورد پذيرش رسول خدا(صلي الله عليه و آله) صحابه پيامبر، اميرمؤمنان و پيشوايان اهل بيت مي‌باشد.
2- اتهامات ناروايي كه به وي نسبت داده‌اند، پايه و اساسي ندارد و تنها به خاطر برخي از اهداف سياسي و با تحريك گروهي از پادشاهان بني اميه و بني عباس، كه همواره با اهل بيت و فرزندان ا بوطالب در ستيز بوده‌اند، انجام گرفته است.

اينك شايسته مي‌دانيم بارزترين دستاويزي را كه به منظور درهم شكستن شخصيت آن يار ديرين پيامبر به كارگرفته‌اند و به «حديث ضحضاح» مشهور است را مورد بررسي قرار دهيم و در پرتو آيات شريفه قرآن و سنت مسلم پيامبر(صلي الله عليه و آله) و بينش عقل سليم، دلايل بي پايگي آن را از نظر شما بگذرانيم:

بررسي حديث ضحضاح

برخي از نويسندگان، مانند بخاري و مسلم به نقل از راوياني چون «سفيان بن سعيد ثوري» و «عبدالملك بن عمير» و «عبدالعزيز بن محمد دراوردي» و «ليث بن سعد» دو سخن ياد شده در زير را به پيامبر گرامي نسبت داده‌اند:

الف: «وجدته في غمرات من النار لاخرجته الي ضحضاح؛ او(ابوطالب) را در انبوهي از آتش يافتم، پس وي را به ضحضاح[29] (پاياب) منتقل نمودم.»

ب: «لعله تنفعه شفاعتي يوم القيامة فيجعل في ضحضاح من النار يبلغ كعبيه يغلي منه دماغه؛ شايد در روز رستاخيز،‌شفاعت من به او (ابوطالب) سودي رساند پس در پايابي از آتش قرار گيرد، كه گودي آن تا برآمدگي پاهاي وي مي‌رسد؛ به طوري كه مغز او به جوش مي‌آيد.»[30]
گرچه انبوه روايات و دلايل روشن ايمان ابوطالب، كه بيان گرديد، بي پايگي اين افترا و تهمت بزرگ(حديث ضحضاح) را اثبات مي‌نمايد، ليكن به منظور روشن‌تر شدن مسأله، در دو زمينه به بررسي «حديث ضحضاح» مي‌پردازيم:

1- بي پايگي اسناد آن.
2- مخالفت متن آن با كتاب خدا و سنت پيامبر(صلي الله عليه و آله)

بي‌پايگي اسناد حديث «ضحضاح»

چنانكه بيان گرديد، راويان حديث ضحضاح عبارتند از: «سفيان بن سعيد ثوري، و «عبدالملك بن عمير» و «عبدالعزيز بن محمد دراوردي» و «ليث بن سعد».
اينك با استناد به سخنان دانشمندان علم رجال اهل سنت كه احوال محدثان را بيان مي‌نمايند، وضعيت آنان را مورد تحقيق قرار مي‌دهيم:

الف: سفيان ابن سعيد ثوري

ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان ذهبي، دانشمندان معروف علم رجال از اهل سنت پيرامون وي چنين مي ‌گويد:
«كان يدلس عن الضعفاء؛ سفيان بن ثوري احاديث جعلي را از راويان ضعيف حكايت مي‌كرد.»[31]
اين سخن گواه روشني است بر وجود تدليس و روايت نمودن از ضعفا و يا افراد مجهول توسط سفيان ثوري؛ به طوري كه احاديث وي از درجه اعتبار ساقط مي‌گردد.

ب: عبدالملك بن عمير
ذهبي درباره وي مي‌گويد:
«عمر وي طولاني گشت و حافظه او دچار اختلال شد. ابوحاتم مي‌گويد: توان حفظ و نگهداري حديث را نداشت و نيروي حافظه وي نيز دگرگون گرديد. احمد بن حنبل نيز مي‌گويد: عبدالملك بن عمير، ضعيف و پرغلط است – (يعني روايات بي‌پايه و جعلي نقل مي‌كند) اين معين مي‌گويد: وي احاديث نادرست را با احاديث صحيح درهم آميخته است. ابن خراش مي‌گويد: شعبه نيز از وي راضي نبوده است. كوسج از احمد بن حنبل حكايت نموده كه عبدالملك بن عمير را به شدت تضعيف كرده است.[32]
از مجموعه اين سخنان، استفاده مي‌شود كه «عبدالملك بن عمير» داراي صفات زير بوده است:

1- بي‌حافظه و فراموشكار.
2- ضعيف(در اصطلاح علم رجال) يعني كسي كه نمي‌توان به روايات وي اعتماد نمود.
3- پرغلط.
4- مخلط (كسي كه روايات نادرست را با روايات صحيح مخلوط مي‌كند).

روشن است كه هر يك از صفات ياد شده، به تنهايي بر بي پايگي احاديث عبدالملك بن عمير گواهي مي‌دهد، در حالي كه تمام اين نقاط ضعف در وي گرد آمده است.

ج: عبدالعزيز بن محمد دراوردي

دانشمندان علم رجال از اهل سنت، او را فراموشكار و بي‌حافظه دانسته‌اند كه نمي‌توان به روايات او استدلال نمود.
احمد بن حنبل،‌پيرامون «دراوردي» مي‌گويد:

«اذا حدث من حفظه جاء ببواطيل؛ هرگاه از حفظ روايت نمايد، سخنان بي‌پايه و نامربوط ارايه مي‌دهد».[33]

ابوحاتم نيز درباره وي مي‌‌گويد:
«لايحتج به؛ به سخن او، نمي‌توان استدلال كرد.»[34]
ابوزراعه نيز، وي را «سييي الحفظ» يعني بدحافظه معرفي نموده است.[35]

د: ليث بن سعد
با مراجعه به كتب علم رجال اهل سنت، به خوبي معلوم مي‌شود همه راوياني كه نام آنان «ليث» است، افرادي ناشناخته و مجهول يا ضعيف هستند كه نمي‌توان به احاديث آنان، اعتماد و استدلال نمود.[36]
و ليث بن سعد نيز يكي از آن افراد ضعيف و بي‌مبالات بوده كه در شنيدن حديث و كساني كه از آنان روايت نموده، سهل انگاري كرده است.

يحيي بن معين،‌در مورد وي مي‌گويد:
«انه كان يتساهل في الشيوخ و السماع؛ ليث بن سعد، در مورد كساني كه از آنان روايت نموده و همچنين در شنيدن حديث، مسامحه كرده است.»[37]

«نباتي» نيز وي را از جمله ضعيفان، دانسته و نام او را در كتاب خود «التذليل علي الكامل» كه تنها راويان ضعيف را معرفي مي‌كند، بيان نموده است.[38]

از مجموع آنچه گفته شد، معلوم مي‌گردد كه راويان اصلي حديث«ضحضاح» در نهايت ضعف بوده و نمي‌توان به احاديث آنان اعتماد كرد.

متن حديث «ضحضاح» با كتاب و سنت،‌ ناسازگار است

در حديث ياد شده به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) چنين نسبت داده‌اند كه آن حضرت ابوطالب را از انبوه آتش دوزخ، به پايابي از آتش، منتقل نمود و بدين سان، موجب تخفيف عذاب وي گرديد و يا آرزو نمود تا در روز رستاخيز از وي شفاعت نمايد، در حالي كه قرآن مجيد و سنت پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) تخفيف عذاب و شفاعت پيامبر را تنها براي مؤمنان و مسلمانان مي‌پذيرد. بنابراين اگر ابوطالب كافر بود،‌هرگز پيامبر(صلي الله عليه و آله) نمي‌توانست موجب تخفيف عذاب و يا شفاعت وي گردد.

بدين سان، بي‌پايگي محتواي «حديث ضحضاح» - بنابر گفتار كساني كه ابوطالب را كافر مي‌دانند – به ثبوت مي‌رسد.
اينك دلايل روشن اين مسأله را در پرتو كتاب خدا و سنت پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) از نظر شما مي‌گذرانيم:

الف – قرآن كريم در اين زمينه مي‌فرمايد:
«وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لَا يُقْضَي عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا وَلَا يُخَفَّفُ عَنْهُم مِّنْ عَذَابِهَا كَذَلِكَ نَجْزِي كُلَّ كَفُورٍ؛ آتش دوزخ براي كافران است، نه مرگ آنان فرا مي‌رسد كه بميرند و نه عذاب آنان تخفيف داده مي‌شود. ما كافران را چنين كيفر مي‌دهيم.»[39]

ب: سنت پيامبر (صلي الله عليه و آله) نيز شفاعت براي كافران را نفي مي‌كند: ابوذر غفاري از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) چنين آورده است:
«اعطيت الشفاعة و هي نايلة من امتي من لا يشرك بالله شييا؛ شفاعت من به كساني از امتم مي‌رسد كه مشرك نباشند.»

بنابراين متن حديث «ضحضاح» نيز بر اساس سخن كساني كه ابوطالب را كافر مي‌دانند، پايه و اساسي ندارند و با كتاب و سنت مخالف است.

نتيجه

در پرتو آنچه گذشت، معلوم گرديد كه «حديث ضحضاح» هم از نظر سند و هم از جهت متن و محتوا، فاقد هرگونه اعتبار است و نمي‌توان به آن استدلال نمود.
بدين سان، استوارترين دژي كه به منظور مخدوش ساختن ايمان نيرومند ابوطالب، بدان پناهنده مي‌شوند، فرو مي‌ريزد و چهره درخشان آن مؤمن قريش و يار ديرين پيامبر(صلي الله عليه و آله) همچنان پرفروغ و نوراني جلوه مي‌كند.


[1] - كامل بن اثير: ج 1، ص 261،‌ط مصر، سنة 1348 ه.
[2] - مدرك سابق.
[3] - تاريخ يعقوبي: ج 2، ص 7، ط نجف.
[4] - سيره حلبي: ج 1، ط مصر،ص 136و137و ط بيروت، ص 114 و 115
[5] - مدرك سابق.
[6] - مدرك سابق.
[7] - مدرك سابق[سيره حلبي]: ج 1،‌ص 137، ط مصر.
[8] - براي توضيح بيشتر به «سيره حلبي»، ط مصر، ج 1،‌ص 134 و سيره ابن هشام: ط بيروت، ج 1، ص 189 - «ابوطالب مؤمن قريش»، ص 109، ط بيروت - «طبقات كبري»:‌ج 1،‌ص 117، ط بيروت مراجعه گردد.
[9] - الحجه: ص 57 و نظير آن در مستدرك حاكم: ج 2، ص 623، ط بيروت.
[10] - تاريخ ا بن كثيرـ: ج 1، ص 42 – شرح نهج البلاغه: (ابن ابي الحديد)، ط 2،‌ج 14، ص 72.
[11] - خزانة الادب بغدادي: ج 1، ص 261 – تاريخ ابن كثير: ج 3، ص 42 – شرح نهج البلاغه(ابن ابي الحديد(: ج 14، ص 55، ط 2 فتح الباري: ج 7، ص 153-155 – الاصابة: ج 4، ص116ـ ط مصر، سنة 1358 ه – ديوان ابي طالب: ص 12.
[12] - شرح نهج البلاغه(ابن ابي الحديد)، ط 2، ج 14، ص 78 - ديوان ابوطالب، ص 75.
[13] - متشابهات القرآنـ: (ابن شهر آشوب مازندراني) در تفسير سوره حج، ذيل آيه «ولينصرن الله من ينصره».
[14] - به منظور آگاهي بيشتر، به مدارك زير مراجعه فرماييد:

1) سيره حلبي: ج 1، ص 134،‌ط مصر 2) تاريخ الخميس: ج 1، ص 253-254، ط بيروت 3) سيره ابن هشام: ج 1، ص 189، ط بيروت 4) شرح نهج البلاغه(ابن ابي الحديد): ط 2، ج 14، ص 52 5) تاريخ يعقوبي: اول جلد 2،‌ط نجف 6) الاصابه: ج 4، ص 115، ط مصر 7) طبقات كبري: ج 1، ص 119، ط بيروت، سنة 1380 ه.

[15] - شرح نهج البلاغه: (ابن ابي الحديد) ج 14، ص 53، ط 2.
[16] - مدرك سابق: ص 84.
[17] - تاريخ الخميس: ج 1، ص 301-300، ط بيروت – سيره حلبي: ج 1، ص 391، ط مصر.
[18] - تاريخ الخميس:‌ج 1، ص 163، ط بيروت – الاستيعاب: ج 2، ص 509.
[19] - سيره حلبي: ج 1، ص 391، ط مصر.
[20] - فتح، آيه 29.
[21] - مجادله: آيه 22.
[22] - همچنين آيه 1 از سوره ممتحنه و آيه 23 از سوره توبه و آيه‌هاي 81 و 54 از سوره مايده نيز بر اين معنا گواهي مي‌دهند.
[23] - الحجة: ص 24.
[24] - الحجة: ص 24.
[25] - شرح نهج البلاغه(ابن ابي الحديد): ج 14، ص 71، ط 2.
[26] - الغدير: ج 7، ص 398، ط 3، بيروت، سنه 1378 ه. به نقل از تفسير «وكيع».
[27] - شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد: ج 14، ص 68، ط 2 – الحجة: ص 18.
[28] - شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد: ج 14، ص 70، ط 2 – الحجة: ص 115 و 117.
[29] - «ضحاح» كه معادل فارسي آن «پاياب» است به معناي گودالي است كه عمق آن، كمتر از قامت انسان باشد.
[30] - صحيح بخاري: ج 5، ابواب مناقب، قصه ابي طالب، ص 52، ط مصر و ج 8، كتاب الادب: باب كنية المشرك: ص 46.
[31] - ميزان الاعتدال(ذهبي): ج 2، ص 169، ط 1 بيروت، سنة 1382.
[32] - ميزان الاعتدال: ج 2، ص 660، ط 1 بيروت.
[33] - مدرك سابق: ص 634.
[34] - همان.
[35] - مدرك سابق: ص 634.
[36] - ميزان الاعتدال: ج 3، ط 1 بيروت، از ص 420 تا 423.
[37] - مدرك سابق: ص 423.
[38] - شيخ الابطح: ص 75 – ميزان الاعتدال: ج 2، ص 423.
[39] - فاطر، آيه 36.


موسسه بين المللي سبطين