بررسي محتوايي زيارت جامعه كبيره-1

چكيده:

زيارت جامعه كبيره داراي مضامين عاليه و معارف بلند ديني است كه در اين معارف، اهل البيت واسطه‌ي فيض الهي معرّفي شده و مقام‌ها و فضايلي براي ايشان بيان شده است. برخي با توجّه به اين مقام‌ها، پرسش‌هايي را مطرح كرده‌اند؛ از جمله: منافات ظاهري عبارت «و إياب الخلق إليكم و حسابهم عليكم» و ظواهر آيات قرآن. در اين مقاله، نظريّه‌ي جسم‌انگاري مطرح و مباحث بطلان آن، مباحث مرتبط با صفات الهي، تجلّي صفات الهي از طريق مخلوقات برتر، نفي تعطيل و نفي تشبيه و پيامد‌هاي نفي تعطيل و ارتباط نفي تشبيه و پيامد‌هاي نفي تعطيل مطرح و ارتباط نفي تشبيه به بحث معاد و حساب‌رسي اعمال در معاد تبيين شده است. تفاوت ديدگاه مكتب اهل بيت با ساير مكاتب در صفات الهي نيز بيان شده است. نويسنده پس از تقسيم‌بندي صفات الهي، مخلوقات شريف و كريم را واسطه‌ي افعال الهي بر شمرده است.‌‌

«بسم الله الرحمن الرحيم»

مقدمه

برخي افراد با توجّه به محتواي زيارت جامعه، پرسش‌هايي مطرح مي‌كنند و عبارت‌هايي از آن را مخالف كتاب و سنّت بر مي‌شمارند، از جمله عبارت «وإياب الخلق إليكم و حسابهم عليكم».

در وهله‌ي اوّل، به نظر مي‌رسد كه عبارت فوق با آيات «إنّ إلينا إيابهم * ثمّ إنّ علينا حسابهم» (غاشيه (88) / 25ـ26) منافات دارد. به اين بيان كه خداوند، حساب‌رسي را به ذات خويش منتسب مي-كند و بازگشت (إياب) را به خود مي‌داند؛ همان‌گونه كه باز مي‌فرمايد: «إنّا لله و إنّا إليه راجعون». (بقره (2) / 156‌‌) حال چگونه بازگشت مردم به ايمّه است و حساب ايشان با آن ذوات مقدّس خواهد بود؟

چنين پرسش‌هايي در زيارت‌‌هاي ديگر نيز به ذهن خطور مي‌كند. براي مثال در زيارت معروفه امام رضا7در اين زيارت، ابتدا بر نبيّ مكرّم6، سپس اميرمؤمنان7، صدّيقه كبري3، امام حسن و امام حسين8و ديگر معصومين صلوات مي‌فرستيم. در اين زيارت، اميرمؤمنان 7و برخي از معصومين را چنين توصيف مي‌كنيم:«و ديّان الدين بعدلك» و «فصل قضايك بين خلقك».

چنين اوصافي كه به عبارت «وإياب الخلق إليكم و حسابهم عليكم» از زيارت جامعه شبيه است، در قرآن مجيد، در وصف خداي تعالي آمده است. در نتيجه، سؤال پرسش‌كنندگان در اينجا نيز مي‌تواند مطرح باشد.

نظريّه جسم‌انگاري ‌

چنين سؤالات و اعتراضاتي ـ اگر چه خود نظريّه تجسّم خداوند نيست، امّا ـ بر پايه‌ي اعتقادي شبيه به جسم‌انگاري الهي بنا شده است. نظريّه تجسيم يا تشبيه، از لحاظ اعتقادي بسيار خطرناك است. اين نظريّه پوشالي در بسياري از مباحث اعتقادي، وارد شده و در [ذهن] جمع زيادي از پيروان مذاهب اسلامي، لانه كرده است. و گاه به نويسندگان داخلي ما نيز سرايت مي‌كند.‌

ايمّه هدي نظريّه‌هاي تجسيم، تشبيه و تعطيل را به شدّت رد كرده‌اند؛ همان‌گونه كه جبر و تفويض را خطا دانسته‌اند. چنين اعتقادي معجزه‌ي جاويدان مكتب علمي اهل بيت نبوّت به شمار مي‌آيد؛ چرا كه آنان اين امر روشن و بديهي را متذكّر شده‌اند و پيروان ديگر مذاهب اسلامي [به جاي توجّه به اين امر بديهي] نكات ديگر را جايگزين كرده‌اند و آن را بديهي انگاشته‌اند.‌‌‌‌‌‌

عامّه‌ي مردم با خواندن آيه‌اي همانند «وهو الذي في السماء إله و هو الحكيم العليم» (زخرف (43) /84) گمان مي‌كنند كه عرش خداوند در آسمان است.‌
به هر روي، به بركت [علم الهي] اهل بيت، اين‌گونه جهل نسبت به اعتقادات برطرف گرديد و بطلان تجسيم و تشبيه ـ كه در نزد اكثر مسلمانان به امري غير قابل كشف يا مورد قبول و عمومي تبديل شده بود ـ به بداهت و روشني، اعلام شد.

«خداوند به هيچ چيز شبيه نيست؛ در عين حال، قابل نفي و انكار هم نيست؛ بلكه خداوند احَد و يكتاست.» اين اعتقاد حق، به صورت امري روشن و مهم در نزد مسلمانان شكل گرفت و هر كس به اين اعتقاد پاي‌بند است، علم آن را به صورت مستقيم و يا با واسطه، با آگاهي از اين منشأ يا بدون آگاهي از آن از ايمّه هدي گرفته است. اين علمي است كه از آن گنجينه گرفته شده است، و هيچ كس را در اين دانش، بر آنان سبقت نيست. و هيچ فرد زيركي به ذكاوت خويش به آن [حقيقت علمي] نخواهد رسيد.

اين علم و دانش ميراث سيّد المرسلين6است كه تنها اهل بيت آن را به ارث برده‌اند. از جمله اين علوم، [دانش بي‌پاياني است كه در عبارت] «لاجبر و لاتفويض بل أمرٌ بين الأمرين» [نهفته] است. ‌

متأسّفانه ناآگاهي نسبت به اين گونه قواعد و امور، در نزد بسياري از ما گسترش يافته است و به گونه‌اي ـ كه حتّي متوجّه آن نيستيم ـ در عقايد ما منتشر مي‌شود. در اين صورت، برخي با عقايد درست، همانند اعتقاد به تشبيه، تجسّم و تعطيل، برخورد مي‌كنند.‌

آري، اعتقادي كه بر مبناي جسم‌انگاري خداوند يا تعطيل يا تجسيم و تشبيه او باشد، باطل است؛ چرا كه اساس تجسيم، تعطيل و تشبيه، بر بطلان بنا گرديده است؛ چه گوينده اين مطلب را بداند و چه نداند. همچنين هر روشنگري و تفسير اعتقادي كه بر مبناي جبر يا بر اساس تفويض باشد، خطاست، چه تفسير كننده به اين اشتباه آگاه باشد و چه نا آگاهانه تفسير كند.‌

ما خداوند را چنين مي‌خوانيم: «مالك يوم الدين» (فاتحة الكتاب (1) / 4) همچنين در قرآن مي‌خوانيم: «وجوه يوميذ ناضرةِ * إلي ربّها ناظرة * و وجوه يوميذٍ باسرة * تَظُنُّ أَن يفعل بها فاقره.» (قيامت (75) / 22 ـ 25). منظور از اين آيات ـ كه سخن از رؤيت الهي مي‌كند ـ نگاه به يك جوان زيباروي ـ نعوذ بالله ـ نخواهد بود. اين رؤيت، نه رؤيت جسماني [خداوند]، بلكه رويتي قلبي [و معرفتي] است؛ «تدركه القلوب بحقايق الإيمان». همان‌گونه كه امير مؤمنان7فرمودند: «اَفأعبد مالا أري؟!» آري، رؤيت خداوند با چشمِ كروي درون كاسه سر، محدود كردن خداوند به آن چشم است كه خداوند از اين محدوديّت پاك و منزه است. در تفسير اين آيه چنين آمده است كه منظور از نظر در اين آيه، به معناي انتظار است. خلايق منتظرند تا به حساب ايشان رسيدگي شود، همان‌گونه كه آيه «فناظرة بم يرجع المرسلون» (نمل (27) / 35) به آن اشاره مي‌كند.

بطلان جسمانگاري ‌

باطل بودن «توهّم جسمانگاريِ خداوند» تنها مخصوص به اين دنيا نيست. خداوند متعال در هيچ جا و مكاني محدود نخواهد شد: دنيا، آخرت، برزخ، اوّل، آخر،... او اوّل است قبل از اينكه چيزي باشد و آخر است بعد از فاني شدن تمامي اشيا و در هيچ عالمي از عوالم، محدود نخواهد شد.‌

هنگامي كه گفته مي‌شود، خداوند جسم نيست و به هيچ يك از مخلوقات شباهت ندارد، منظور شباهت نداشتن به «اجسام مادّي صرف» نيست. خداوند حتّي به ارواح و انوار نيز شباهت ندارد؛ زيرا آن‌ها نيز آفريده خداوند متعال‌اند و آفريدگار ما، در مورد خلقت خويش مي‌فرمايد: «مثل نوره كمشكاة» (نور / 35) و پيامبر خدا6فرمود: «أوّل ما خلق الله نور نبيّك يا جابر». در نتيجه، نفي تشبيه خداوند، به نفي شباهت جسماني مختصر نمي‌شود. اين نفي، به نفي شباهت با خلقت جسماني، خلقت انوار، خلقت عقول، خلقت ارواح... مي‌انجامد. هيچ يك از اين خلايق، همانند خداوند نيستند و خداوند هيچ شباهتي با مخلوقات خويش ندارد.‌‌
و چه بزرگ است «روح القدس»! كه تجلّي او را در كلام الهي چنين مي‌خوانيم: «تنزّل الملايكة و الروح فيها» (قدر (97) / 4) و مي‌خوانيم: «يُنَزِّلُ الملايكة بالروح من أمره علي من يشاء من عباده» (نحل (16) / 2) ملايكه در نزول و عروج خود به «روح» محتاج‌اند؛ و روح خلقي است بزرگتر از ملايكه. با اين وجود، خداوند منزّه و برتر است از تشبيه به روح القدس. روح القدس مخلوقي از مخلوقات الهي است، و با وجود بزرگي و عظمتش، نمي‌توان خداوند را با او شبيه دانست و يا او را جسم انگاشت. در نتيجه، اعتقاد نصارا ـ كه روح القدس را همسان خدا مي‌دانند ـ وهمي بيش نيست.‌‌

برخي خويشتن را رهرو راه درست مي‌دانند و مي‌پندارند كه نفي تجسيم خداوند كافي است. خداوند منزّه و پاك است از هر بدي كه در چنين اعتقادي است: «خدا را نوري و متجلّي در خلق دانستن» كه خيال باطل و توهّمي است برگرفته از آيه «الله نورالسموات و الأرض» (نور (24) / 35) خدا نه جسم است و نه شباهتي به خلايق دارد و نفي تشبيه، اعم از جسم انگاري خداوند است كه در انديشه‌ي برخي لانه گزيده است؛ زيرا طبيعت بشر، سازگار با تشبيه و تجسيم است و ميل به تشبيه دارد. خيال و وهم بشر ـ كه همواره با مادّه سر و كار دارد ـ شيء را تجسّم مي‌كند و به آن صورت مي‌بخشد.‌

ردّ پاي اين نظريّه و اعتقاد را ـ كه خواسته يا ناخواسته وارد ذهن مي‌شودـ مي‌توان در بسياري از بحث‌هاي اسلامي پي گرفت؛ به همان‌گونه كه بحث «جبر» راه خويش را در ذهن انديشمندان هموار ساخته است؛ چه آن‌ها به اين مطلب آگاه باشند يا نباشند. جمعي از محقّقان گفته‌اند: «بسياري از افراد خود را از جبر و يا تفويض بر كنار مي‌دانند؛ در حالي كه در بسياري از مباحث معرفتي خويش در حوزه اسلام، به جبر يا تفويض آلوده شده‌اند. اين تنها به سبب سختي اين معرفت و دانش، پيچيدگي اساس جبر و تفويض، نفي جبر و تفويض، دشواري سلوك مسلك حق و راه روشن توحيد، يعني انتخاب نظريّه «امر بين الامرين» است. البته معضل ديگر، تطبيق‌هاي اين نظريّات است.‌‌‌

از اين قبيل عبارات انديشمندانه و راه‌گشا، مضمون: «لا تشبيه و لا تعطيل و إنّما توصيف بتوحيد» مي‌باشد. اين مضمون از اهل بيت، مشهور است. اين بزرگواران به اين قواعد دينيِ شگرف و مهم تصريح كرده‌اند كه اگر چنين نمي‌كردند، مسلمانان در تنگناي بي‌اطّلاعي از اين حقايق گرفتار مي‌شدند. امّا اكنون به بركت اهل بيت بداهت اين علوم منتشر گرديد كه: «لاجبر و لا تفويض و لكن أمر بين أمرين» و «لا تشبيه و لا تعطيل و إنّما توصيف توحيد». آري، نفي تشبيه لازمه‌اش نفي جسم انگاري خداوند است. هر كس كه تجسيم و تشبيه الهي را نفي مي‌كند، با معضل ديگري مواجه مي‌شود كه همانا «نفي تعطيل» است. ‌‌‌

نفي تعطيل و پيامد‌هاي آن

تعطيل به اين معنا نيست كه ما صفات خداوند را نفي كنيم و يا در مورد كمالات خداي متعال، فاعليّت، قيّوميت، علم، قدرت، احاطه، شكوه و جلال و... و يا در اصل وجود الهي ـ نعوذ بالله ـ خدشه وارد نماييم. به معناي ديگر «تعطيل» يعني مخلوقات و عوالم با همه ابعادشان، خالقي ندارد و خلقت از داشتن خالق، بي‌نياز است. بطلان تعطيل روشن و واضح است؛ امّا بسياري از ذهن‌ها با نفي تجسيم و تشبيه، در قبول نفي تعطيل، به مشكل مي‌افتند؛ چرا كه نفي تعطيل همانند اثبات صفات الهي، فاعليّت خداوند و اثبات سلطنت خداي عزّوجلّ، نيازمند اثبات است. در اثبات اين مقوله، بعضي به تشبيه و تمثيل مي‌افتند كه اين نيز نفي شده است. هر گاه كسي بخواهد در مسلك نفي بيفتد ـ يعني تشبيه و تجسيم الهي را نفي نمايد ـ به نفي مطلق ميانجامد كه اين نفي مطلق همان تعطيل است.‌‌‌
به اين ترتيب، نفي تعطيل، به تشبيه و تجسيم مي‌انجامد؛ چرا كه انسان، خداوند متعال را با مخلوقات و اعمال و رفتار آنان تشبيه مي‌كند؛ زيرا محدوده ادراك انسان، در حدّ فعل و عمل مخلوق است. وي سپس همان رفتار را براي خداوند تعريف مي‌كند و ناخواسته به تشبيه مي‌افتد. حال اگر بخواهد اين شباهت را نفي كند و اين تشبيه و تجسيم‌ها را كنار زند، به وادي تعطيل افتاده است. ‌‌

نتيجه آنكه تقابل سختي بين «نفي تشبيه» و «نفي تعطيل» وجود دارد؛ همانند بحث پيچيده «نفي جبر» و «نفي تفويض». نفي جبر، معتزله را به تفويض و قبول آن كشانيد كه بطلان آن روشن است. معتزله گويي معتقد بودند كه خداوند امور را به بندگان خويش سپرده است و خود از هر گونه دخل و تصرّفي به دور است.

همانند آنكه اعطا كننده چيزي را به كسي اعطا كند و دارنده، هديه‌اي را به ديگري بدهد. در اين صورت اعطا شونده و گيرنده با آن عطا و هديه، از اعطا كننده و دارنده بي‌نياز مي‌شود؛ خداوند اين گونه نيست و قايل به تفويض نمي‌تواند قدرت و احاطه خدا را منكر شود. نتيجه سخن آنكه تفويض باطل است.‌

از سوي ديگر، اگر انسان در مقام نفي معناي غلط تفويض برآيد و در اين جايگاه به افراط سخن گويد و كلام به اين بينجامد كه خير و شر به خدا مستند است و اراده مخلوق در آن راهي ندارد، به جبر رسيده است و آن را اثبات كرده است.

چنان كه وقتي نسبت دادن شرور به خداي تعالي را نفي كند و خدا را از اِكراه و اِلجاء منزّه بداند، اين نفي مطلق جبر، او را به تفويض مي‌كشاند. بي‌ترديد، راه ميانه و صحيح، پيروي از قاعده «امر بين الأمرين» است؛ قاعد‌ه‌اي كه اهل بيت روشن ساخته‌اند. و در عين روشني، پيروي آن، دشوار و پيچيده است.‌‌
كاوش در مورد اين دو قاعده، مانند كار‌هاي برخي از بزرگان علماي اماميه از فلاسفه و متكلّمان، به شيوه مفصّل انجام مي‌گيرد و كتاب‌هاي مفصّل در مورد آن نوشته مي‌شود؛ ولي به دليل همان دشواريِ ياد شده، بعضي از اينان، در زمان اين كاوش‌ها ـ بدون اينكه خود بدانند ـ به وادي‌هاي ديگر در مي‌غلتند و ناخودآگاه، التزام به اين قواعد را رها مي‌كنند. يعني در طيّ بحث اختيار، به جبر يا تفويض مي‌رسند و در حين بحث توحيد، به تعطيل و تشبيه.‌
به اين جهت، بايد با دقّتي بيشتر، اين دو قاعده روشن شود؛ زيرا در تبيين دقيق معارف اعتقادي نقش اساسي دارد؛ از جمله موضوع اصلي اين گفتار كه محاسبه اعمال بندگان در قيامت است.

ارتباط بحث نفي تشبيه به بحث معاد

وقتي به مكتب عقايد حقّه رجوع مي‌كنيم، مي‌بينيم كه خداي متعال جسم نيست؛ پس هيچ مخلوقي مانند او نيست و او نيز به هيچ آفريد‌ه‌اي شباهت ندارد. اين حقيقت منحصر به دنيا نيست؛ بلكه در تمام عوالم و مشاهد صادق است. هيچ يك از نشيه‌‌هاي خلقت ـ مانند نشيه‌ي آخرت، دنيا، برزخ و قبر ـ بر خداي تعالي احاطه نمي‌يابند؛ چرا كه او جسمي محدود نيست كه مورد احاطه اين نشيه‌ها باشد. حال كه در مورد خداي تعالي چنين حقيقتي صادق است، آيا پيروان عقيده تجسيم انتظار دارند كه بگوييم بازگشت مخلوقات به خدا در روز قيامت، به معناي رؤيت خداوند با چشمِ سر و به شيوه جسماني، جغرافيايي و مكاني است، به گونه‌اي كه در يك جهت جغرافيايي به سوي خدا روي آوريم؟‌‌

اين سخن را نمي‌توان گفت؛ چون لازمه آن محدوديّت خداوند است؛ و گرنه سخن قريش كه نسبت به رسالت آسمانيِ پيامبر، اعتراض داشتند، درست مي‌آيد كه مي‌گفتند: «اگر تعداد ملايكه نگهبانان جهنّم، نوزده نفر است، ما ـ قبيله قريش ـ با جمعيّت زيادي كه داريم، يك جنگ بدر يا اُحُد ديگر بر پا مي‌كنيم و بر آن‌ها غالب مي‌شويم.» يا به اسراييليّاتي ميرسيم كه از كشتي گرفتن خداي ـ عزّوجلّ ـ با يعقوب پيامبر7و شكست خوردن خداوند [ نعوذ بالله] و ديگر خرافاتِ مانند آن سخن مي‌گويند. ‌‌

شايد كسي بگويد: اگر خداي ـ عزّوجلّ ـ جسم نيست و به هيچ يك از آفريدگان خود شباهت ندارد، پس معني بازگشت آفريدگان به خدا چيست؟ و چگونه حساب آن‌ها بر عهده‌ي خداست؟

در اينجا بايد در مرحله اوّل، تجسيم را در مبحث معاد، نفي كنيم؛ زيرا اكتفا به يك مبحث در نفي تجسيم و تشبيه درست نيست؛ بلكه اين دو قاعده، دو ركن اساسي در بحث توحيد است. پس بايد آن را به معاد نيز سرايت دهيم؛ چرا كه معاد يكي از فروع توحيد است.

در معاد نيز تشبيه و تجسيم نيست؛ يعني در قيامت نيز خداي ـ عزّوجلّ ـ جسم نيست. معناي آيه شريفه «وجوه يوميذ ناضرة * إلي ربّها ناظرة» (قيامت (75) / 22 ـ 23) نه به معني نظر جسماني، بلكه به معناي رؤيت قلبي است؛ چنان كه روزي ابوبصير از امام صادق7پرسيد: آيا مؤمنان در روز قيامت خدا را مي‌بينند؟ حضرتش پاسخ داد: آري، آنان قبل از قيامت نيز خدا را ديده‌اند. پرسيد: چه زماني؟ فرمود: زماني كه به آن‌ها فرمود: «ألست بربّكم؟ قالوا: بلي». (اعراف (7) / 172) سپس امام صادق7زماني سكوت كرد و پس از آن فرمود: مؤمنان در دنيا قبل از قيامت، خدا را مي‌بينند. آيا تو، هم اكنون خدا را نمي‌بيني؟ ابوبصير گفت: آيا اين كلام را از شما نقل كنم؟ فرمود: نه، چنين مكن. اگر اين كلام را نقل كني، فردي كه معناي سخن تو را نمي‌فهمد، آن را انكار مي‌كند و مي‌پندارد كه اين تشبيه و كفر است؛ در حالي كه رؤيت به قلب مانند رؤيت به چشم نيست و خداوند برتر است از آنچه اهل تشبيه و الحاد، او را بدان وصف مي‌كنند. اين همان رؤيت قلبي خداوند است كه مذهب اماميّه، مكتب اهل بيت آن را ثابت مي‌كند.‌

پس اگر براي مثال، بگوييم فرشتگان در صحراي قيامت، اجسام نوراني و لطيفي‌اند، اين سخن در وصف خداوند، درست نيست؛ چرا كه ذات مقدّس الهي، از تجسيم و تشبيه به هر خَلقي، مبرّا و منزّه است. اينك بايد خود را از تعطيل نيز دور بداريم؛ يعني خداوند را در حاكميت خويش در صحراي قيامت محدود نكنيم؛ چرا كه پافشاري بر نفي قدرت و محدود كردن خداوند، به تعطيل مي‌انجامد. از سوي ديگر، نفيِ نفي يعني نفي تعطيل، يعني اثبات. و اغراق در اثبات ـ به هر صفت اثباتي كه باشد ـ به تجسيم و تشبيه مي‌انجامد. پس اين اشكال چگونه حلّ مي‌شود؟‌‌‌

همراهِ نفي جسم‌انگاري و تشبيه در روز قيامت، بايد در نفي تعطيل نيز كوشيد؛ امّا چگونه اثبات كنيم كه حاكم اوّل و مطلق در روز قيامت، خداوند است؟ چگونه بگوييم كه او مالك يوم الدين، ديّان يوم الدين، و اوّل و آخر است؟‌

اين سؤال محدود به معاد و عالم آخرت نيست؛ بلكه حتّي در اين دنيا هم جاي چنين پرسشي باز است. اين اشكال‌كنندگان و پرسش‌گران آيا مي‌خواهند تنها وحدانيّت خدا را در عالم قيامت و آخرت پيگيري كنند و نه دنيا! آيه‌ي «وإن الحكم إلّا لله» (انعام (6) / 57) كه خداوند را حاكم مطلق مي‌داند، منحصر به حاكميّت در تشريع نيست؛ بلكه خدا را در حكومت سياسي، قضاوت و حتّي عالم تكوين حاكم علي الاطلاق معرّفي مي‌نمايد: «و ما تشاؤون إلّا أن يشاء الله؛ إنّ الله كان عليماً حكيماً». (دهر (76) / 30) حكومت تكويني همان حكومتي است كه در آيه «إن الحكم» (انعام (6) / 57) مورد نظر است. در اين صورت، حكومت در اصل براي خداست و قدرت و حكومت مخلوقات، در پي آن مي‌آيد.‌‌

تفاوت ديدگاه مكتب اهل بيت و مكاتب ديگر در صفات خداوند

به همين دليل است كه مي‌بينيم عقيده اهل بيت با اعتقاد فرقه‌هاي ديگر مسلمانان تفاوت دارد. ديگران تسلّط خداوند را در نظام اجتماعي و سياسي امروز نمي‌بينند؛ چرا كه در ديدگاه آنان خداوند تنها دين و شريعت را نازل كرده و ديگر امور را رها ساخته است. پس توانايي، قدرت و صلاحيت الهي ـ‌به گمان ايشان‌ـ تنها محدود در دين و شريعت است. پس شرع و دين را به دست خدا مي‌دانند؛ امّا حاكميت سياسي، اجرايي، قضايي،... و ديگر امور حكومتي هيچ يك را به دست خداوند نمي‌دانند.‌‌

هيچ مكتبي از مكاتب بشري و هيچ مذهبي از مذاهب اسلامي را نشايد كه بيان‌كننده و روشنگر مكتب اهل بيت باشند. آري، خداوند حاكم بر تمامي شيون و عوالم است؛ نه فقط روز قيامت و روز حساب؛ بلكه او در اين دار فاني نيز حكمران مطلق است. حاكم اوّل اوست. امّا اين ديدگاه براي اثبات خويش، نيازمند تجسيم، تشبيه و يا تعطيل نخواهد بود؛ بلكه اين ديگر مكاتب‌اند كه به تعطيل حكم الهي در اين دنيا قايلاند! سخن از سلطه الهي تنها در امور تشريعي به عين، مي‌آورند و براي خداوند در امور سياسي، لشكري، كشوري، قضايي،... حكم و تسلّطي قايل نيستند. آري، آنان براي خداي متعال قدرتي را در اين امور نمي‌بينند؛ به همان سان كه يهود سخن مي‌گفت: «يدالله مغلولة. غلّت أيديهم ولعنوا بما قالو بل يداه مبسوطتان». (مايده (5) / 64)

قدرت الهي تنها در عالمي از عوالم خلقت محدود نمي‌شود. اين تسلّط اگر در دنيا ويژه‌ي اوست، به همان صورت براي آخرت نيز هست و اگر در عالم آخرت عموميّت دارد، در عالم دنيا نيز جاري است. در تفسير ديدگاه اهل بيت، حاكم اوّل در همه دورآن‌ها خداوند متعال است. حتّي در زمان رسول خدا6و در زمان اميرالمؤمنين‌‌7، حاكم اوّل خداوند است. حاكم اوّل خدا و سپس رسول خداست و حاكم پس از اين دو، اميرمؤمنان7است. خداوند متعال مي‌فرمايد: «و ما تشاؤون إلّا أن يشاء الله»، «عبادٌ مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بأمره يعلمون» (انبياء (21) / 26 ـ 27). آنان محلّ نزول مشيّت‌هاي الاهي‌اند. هبوط اراده‌ي الهي بر ايشان است. اراده‌ي آنان نمايش اراده الهي است؛ اراد‌ه‌اي جاري و ساري در امور اجرايي، سياسي، لشكري و قضايي، چنان كه در آيات قرآن مي‌خوانيم. بنگريد: (تحريم (66)/ 9)؛ (توبه (9) / 103)؛ (انفال (8) / 65)؛ (ممتحنه (60) / 12)

اين آيات تنها به زمان نزول محدود نيستند و مكتب اهل بيت تلاوت قرآن و تفسير آيات آن را تنها در شريعت و دين بسنده نمي‌كند. اين آيات، بر اراده الهي در امور سياسي و احكام اجرايي (كشوري) نيز قابل تطبيق است. هر قسمتي از اين آيات، همان‌گونه كه امري تشريعي و كلّي است، مي‌تواند به صورت اجرايي و تفصيلي از سوي خداوند تفسير شود.

امر حكومت، همانند آنچه در تشريع جهاد است و يا در تشريع اصول و قوانين اقتصادي، سياسي،... و حتّي در امور بانكي و همچنين در امور جزيي مانند طلاق و ديگر حالات شخصي، حاكميّت اوليه بر اساس منطق قرآن، براي خداي عزّوجلّ است و پس از او، رسول خدا6اين حاكميّت را داراست. در نتيجه، اين امور مي‌تواند در تمام ابعاد گسترش يابد و به امر تشريعي كلّي منحصر نيست.

اكثر مفسّرين هر دو فرقه، در كمال تأسّف، نسبت به اين مطلب غفلت كرده‌اند و تنها روايات اهل بيت به اين نكته توجّه دارد.‌

ديدگاه مكتب اهل بيت درباره حكومت الهي

در حكومت رسول خدا6كه در قرآن به تصوير كشيده شده، حاكم اوّل خداي تعالي است. اين سيطره تنها در محدوده امور شرعي و ديني نيست؛ بلكه در امور و تصرّفات و تسلّط در امور قضاوت، قاضي اوّل تنها خداي عزّوجلّ است. در گرماگرم امور مهم، همگان در اين نظام تسليم قضاي الاهي‌اند. در كشاكش امور اقتصادي، حاكم اقتصادي، خداي متعال است. در ديدگاه نظامي، نظر الهي مقدّم است. در اين امور پس از خداوند، حاكميّت به دست رسول خدا6خواهد بود. اين ديدگاه را در مكاتب بشري، سراغ نداريم و تنها مكتب اهل بيت است كه چنين اعتقادي در باب توحيد و حكومت الهي دارد. از اين نظر حكومت خداوند تنها به زمان رسول خدا6محدود نمي‌شود و گستره آن، حكومت اميرالمؤمنين7و عهد ديگر ايمّه را نيز مي‌پوشاند. خداوند در تمام اين موارد حاكم اوّل است. اميرمؤمنان7محلّ هبوط اراده الهي است؛ نه به اين معنا كه شريعت جديدي در زمان آن حضرت اجرا مي‌شود؛ بلكه اجراي احكام الهي، جامه‌ي عمل به خود مي‌پوشاند. امور الهي بر رسول خدا6نازل مي‌شود، چه آن حضرت در عالم برزخ باشد و چه در عالم آخرت؛ سپس بر اميرمؤمنان7وارد مي‌گردد. به اين ترتيب، اميرمؤمنان7امر الهي رسول خدا6را اجرا مي‌كند؛ در حالي كه آن رسول بزرگوار6در سراي برزخ است. آري، ما ولايت رسول خدا6را منحصر در اين جهان نمي‌دانيم. اگر مي‌شنويم كه رسول خدا6فرمودند: «يا حسين اخرج إلي العراق إن الله شاء ان يراك قتيلا»: «فرزندم حسين، به سوي عراق رو كه خداوند مي‌خواهد تو را شهيد ببيند.» پس رفتن سيّدالشهداء 7به سوي عراق، به امر خدا و رسول6است. پس رسول خدا6فرمانش حتّي در سراي آخرت نيز لازم‌الاجرا است. «و أطيعوا الله و رسوله إن كنتم مؤمنين». (انفال (8) / 1) اين آيه نشان مي‌دهد كه اطاعت خدا منحصر در زمان حيات رسول خدا6نيست و روشن است كه اطاعت خدا به صورت مطلق در هر مكان و زماني واجب است. به همين صورت، «أطيعوا الرسول» نيز منحصر در زمان حيات دنيوي پيامبر خدا6نيست؛ بلكه به وجود ايشان در سراي آخرت، ولايت و اطاعت ايشان ادامه خواهد داشت. نهايت امر اين است كه در دنياي ديگر، ارتباط ما با رسول خدا6از طريق اهل بيت خواهد بود.‌‌‌‌

عبدالله بن عبّاس از سيّدالشهداء7مي‌پرسد: «تو امر رسول خدا6را در راه شهادت، اطاعت مي‌كني؛ حال اكنون چرا اين زنان را به همراه خويش مي‌بري؟» سيّدالشهداء در پاسخ مي‌فرمايد: «خدا مي‌خواهد كه آنان را اسير ببيند»:«إن الله شاء ان يراهنّ سبايا.» در اينجا نيز «إنّ الله شاء» به معناي گسترش حاكميّت الهي و اطاعت از امر خداوندي در اين قضيّه است. پس در زمان سيّدالشهداء7حكم الهي در نظام مسلمانان راستين، حكم اوّل است كه تدبير امور مي‌كند و سيّدالشهداء7همان را اراده مي‌كند. پس از خدا، اين رسول خدا6است و در پي آن سيّدالشهداء7.

در نتيجه، حكم كننده اصلي در اين سراي فاني در تمام شيون ـ بر اساس نظام اهل بيت ـ خداوند عزّوجلّ است و حاكميّت الهي در اين دنيا نيز معطّل نخواهد بود. نفي تعطيل و اثبات حاكميّت الهي، ما را به سوي تشبيه يا تجسيم نمي‌كشاند تا بگوييم خداوند جواني زيبا و ظريف ـ نعوذ بالله ـ است. همچنين نمي‌گوييم كه خداوند به اجسام شباهت ندارد؛ امّا او را مشابه مخلوقات ديگر مانند روح اعظم ـ نعوذ بالله ـ بدانيم. همچنين نمي‌گوييم كه خداوند منبع نوري است در آسمآن‌ها كه ـ نعوذ بالله ـ شعاع‌هاي ديگر نور از او ساطع مي‌شود؛ بلكه مي‌گوييم:«لم يلد و لم يولد * و لم يكن له كفواً احد» (اخلاص (112) / 3 ـ 4) آري سلوك راه توحيد، سخت بلكه غيرممكن است؛ اگر قاضي، رسول خدا6و اهل بيت او نباشند. خداي متعال جسم نيست و چيزي به او شبيه نيست و او نيز مشابهتي با مخلوقات ندارد و ما را جايز نيست كه او را از صفات الاهي‌اش جدا سازيم.‌

در اين صورت، در مقابل ما در‌هاي بسته‌اي وجود دارد كه ما راهي جز باز كردنِ درِ «توصيف و توحيد» نداريم. توحيد بر پايه نفي تشبيه و نفي تعطيل بنا شده كه همان اثبات حاكميّت خداي ـ عزّوجلّ ـ است. توحيد يعني اعتقاد به اينكه خداوند حاكم اوّل و مطلق حتّي در اين جهان است. او حاكم در نظام اجتماعي، سياسي، خلقت و... است و اين حكومت را به وسيله آيات و اسماء و خليفه‌اش، محقّق مي‌سازد: «إنّي جاعلٌ في الأرض خليفه». (بقره (2) / 30‌‌) اين منطق قرآني ـ كه قرار دادن خليفه الهي در زمين است ـ با تفويض مورد قبول معتزله و تعطيل حاكميّت الهي و يا نفي قدرت خداوندي و محدود كردن آن مغاير است.

بيان اميرالمؤمنين7در وصف ذات مقدّس خداوند

براي اثبات صفات خداي متعال، درست نيست كه مباشرت او را با اشياي جسماني اثبات كنيم. زيرا كسي كه فعلي را به مباشرت و بدون واسطه انجام مي‌دهد، همان است كه در فعل خود به قرب جسماني نيازمند است؛ چون دور از مفعول قرار دارد. پس لازمه توحيد الهي، اين نيست كه خداي تعالي فعلي را مانند آفريدگان خود مباشرتاً انجام دهد. كه بدين ترتيب، روح يا نوري شود كه در جسم حلول مي‌كند. در غير اين صورت، ما هم‌عقيده‌ي صوفيان حلولي مي‌شويم كه به نظر آن‌ها خداوند در روح يا بدن يا نور انسان حلول مي‌كند.‌

در عبارت قرآني «مثل نوره» (نور (24) / 35)، نور خدا را به «خلقت الهي» تفسير كرده‌اند و نور سماوات يعني فعل خداوند نه ذات خداوند. اميرمؤمنان علي7چنين خداوند را معرّفي مي‌كنند: «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجة و خارج عن الأشياء لا بالمزايلة.» اين مطلب را ـ كه ظرايف فهم آن را حكماي قرن 21 ميلادي و قرن 15 هجري نيافته‌اند ـ چهارده قرن پيش امام7بيان فرموده‌اند.‌‌‌

در نهج البلاغه، راهي از حكمت و دانش گشوده شده است كه مكتب حكما و پيروان ايشان در برابر آن متحيّر مانده است. «داخلٌ في الاشياء لا بالممازجة و خارج عن الأشياء لابالمزايلة» سخني است كه تفكّر بشري را به چالش مي‌كشد و تا روز قيامت، به عنوان معجز‌هاي علمي و معرفتي رخ مي‌نمايد. ‌

«لاتجسيم و لاتعطيل إنما توصيف بتوحيد.» جسم‌انگاري و تعطيل هر دو باطل است. او به وحدانيّت وصف مي‌شود. اين اصل، قاعد‌ه‌اي ژرف و نكته دقيق اعتقادي است؛ همان‌گونه كه امر حاكميّت الهي در اين دنيا با همه قدرت و شكوه و اطاعتش حتّي بر خلفاي الهي جاري است. ‌‌

از نخستين خليفه‌ي الهي حضرت آدم7تا نبيّ خاتم6و از نخستين وصيّ7تا وصيّ خاتم ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ اين خداوند است كه بر وجود خود آنان نيز قادر است و بر افعال ايشان تسلّط دارد و اين خلفاي الهي در وجود خويش و افعال و صفاتشان، نيازمند و «فقير الي الله»اند. اين خلفا از خدا بي‌نياز نمي‌شوند و به چشم برهم‌زدني ـ و حتّي كمتر از آن ـ از فيض خداوند بي‌بهره نخواهند بود؛ پس خلقت آنان در هر لحظه و آني به وجود الهي وابسته است.‌

اين نكته، همان معناي تصرّف و قدرت بي‌منتهاي الهي است و اين همان معناي نفي تعطيل است كه از تجسيم و تشبيه به‌دور است. تصرّف الهي در همه جا نافذ است؛ يعني اينكه قدرت الهي، فعل خداوندي، حكومت، شكوه و سيطره‌ي الهي بر همه‌ي مخلوقات بزرگ و كوچك در جريان است. رفتن به جايگاهي جغرافيايي لازم نيست تا معناي حكومت خدا روشن شود و مردمان او را به چشم بشري ببينند. همچنين معناي حكومت خداوند در اين جهان، به معناي منزل گرفتن خداوند در قصر رياست جمهوري و يا قلعه-ي پادشاهي نيست. ما در ادعيه خويش مي‌خوانيم: «أغلقت الملوك أبوابها و دارت عليه حرّاسها وبابك مفتوح لمن دعاك: پادشاهان در‌هاي خانه‌هايشان را بسته‌اند و پاسبآن‌هاي آن‌ها گرد آن خانه‌ها مي‌گردند؛ امّا در‌هاي رحمت و استجابت الهي بر آن كسي كه تو را مي‌خواند باز است.» براي خداوند نگاهبان و دربان نيست و براي اثبات حكومت الهي در اين دنيا لازم نيست كه قصر شاهي براي خدا بسازيم يا اينكه او را نيازمند سوار شدن بر روي چهارپا در روز عرفه و شب جمعه بدانيم تا به كمك آن حيوان، از آسمان به صداي خلايق گوش فرا دهد.‌

حاكميّت خداوند در روز جزا و اين دنيا و تمام عوالم و مشاهد، قابل اثبات است. او مالك روز جزا و مالك هر شيء و چيز است. «إن الحكم إلّا الله» (انعام (6) / 57) فرقي ندارد كه اين سيطره حكم براي اين دنيا باشد و يا براي سراي آخرت. اين حكم در هر زمان و مكان، جاري و ساري است.

تراث