درباره‌ي وحدت اسلامي -3 (آيت الله محمد سند)

همان‌طور كه هويداست گروه «في قلوبهم مرض‌» مرض دروني قلبي دارند، ولي ظاهرشان كاملا سالم است. قرآن اين خط نفاق را تا آخر دوران عمر پيامبر (ص) پي‌گيري مي‌كند و در صحنه‌هاي مهم، كارشكني‌هاي آنان را افشا مي‌كند. جالب اين است كه قرآن اين گروه (في قلوبهم مرض) را از منافقان عادي نيز جدا مي‌كند. پس معلوم مي‌شود كه آن‌ها مخفي‌تر از آن بودند كه چون عبدالله ابي‌ها شناخته شوند. در سوره انفال، آيه 49، اهل بدر به سه دسته تقسيم مي‌شوند: عموم مسلمانان، منافقان، الذين في قلوبهم مرض: «اذ يقول المنافقون والذين في قلوبهم مرض غر هؤلاء دينهم ومن يتوكل علي الله فان الله عزيز حكيم». در آيه 68 همين سوره مي‌فرمايد: «لولا كتاب من الله سبق لمسكم فيما اخذتم عذاب عظيم‌». اهل احد را نيز به منافقان، گروه‌هاي فراري، گروه منقلب علي الاعقاب، و ساير مسلمان‌ها تقسيم مي‌كند. (به آيه 144 تا 179 آل‌عمران مراجعه كنيد.)

درباره جنگ خندق نيز قرآن مسلمانان را به چندين دسته تقسيم مي‌كند (به آيه 20 سوره محمد و آيه 10 تا 20 و 60 سوره احزاب مراجعه شود.) در سوره توبه نيز مسلمانان را نسبت به غزوه حنين و تبوك به چند گروه تقسيم و از اكثر آن‌ها به بدي ياد مي‌كند. در مجمع‌البيان آمده است كه سوره توبه ده نام دارد مثل فاضحه، كاشفه، قارعه، قاصمه، برايت و ديگر نام‌ها كه بيانگر اين است كه خداوند مي‌خواهد در اين سوره اقسام مسلمانان غيرصالح را افشا كند.

در سوره فتح هم با اين كه از مبايعت با پيامبر (ص) ستايش مي‌كند، ولي بلافاصله مي‌فرمايد: «فمن نكث فانما ينكث علي نفسه و من اوفي بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجرا عظيما» (آيه 29)، كه معناي آن اشتراط ايمان قلبي و عمل صالح است و «منهم» اشاره دارد كه همه اصحاب چنين شرايطي را نداشته‌اند. در سوره احزاب بيان مي‌كند كه بعضي از صحابه رسول خدا (ص) خلاف اين صفت را دارند: «قد يعلم الله المعوقين منكم والقايلين لاخوانكم هلم الينا و لاياتون الباس الا قليلا اشحة عليكم فاذا جاء الخوف رايتهم ينظرون اليك تدور اعينهم كالذي يغشي عليه من الموت فاذا ذهب الخوف سلقوكم بالسنة حداد اشحة علي الخير اوليك لم‌يؤمنوا فاحبط الله اعمالهم« (آيه 19) اصولا بيعت‌شجره داستاني دارد كه براي اطلاع ازآن بايد به منابع مربوط مراجعه كرد.

در سوره بقره و در سوره محمد (ص) يكي از پيش‌گويي‌هاي قرآن به چشم مي‌خورد: «ومن الناس من يعجبك قوله في الحياة الدنيا و يشهد الله علي ما في قلبه وهو الد الخصام واذا تولي سعي في الارض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل والله لايحب الفساد واذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم وبيس المهاد» (بقره، 203- 206) اين آيات در مقابل آيات بعدي است كه مي‌فرمايد: «ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله‌» (بقره، 207)، كه درباره حضرت امير (ع) است و در مقابلش آن آيات صدر است كه قرآن پيش‌گويي مي‌كند كه بعضي ديگر داراي ظاهري آراسته‌اند ولي خصومت قلبي را پنهان مي‌كنند و چنانچه بر سر قدرت بيايند چنين و چنان فسادي به پا خواهند كرد.

در سوره محمد (ص) مي‌فرمايد: «فاذا انزلت‌سورة محكمة وذكر فيها القتال رايت الذين في قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المغشي عليه من الموت فاولي لهم. طاعة و قول معروف فاذا عزم الامر فلو صدقوا الله لكان خيرا لهم فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا في الارض و تقطعوا ارحامكم اوليك الذين لعنهم الله فاصمهم و اعمي ابصارهم‌» (آيه 20- 23) در اين آيه پيش‌گويي مي‌كند كه آن كسي كه بر زمام امر مسلط خواهد شد از همان گروه (في قلوبهم مرض) است كه در صدر اسلام در هسته‌هاي اوليه مسلمانان رخنه كردند و خاصيت آن‌ها عدم شركت در جنگ‌ها بوده است.

در سوره تحريم هم بسيج عمومي خدا را بر ضد تصميم دو تن از همسران پيامبر مي‌بينيم: «فان تظاهرا عليه فان الله هو مولاه وجبريل وصالح المؤمنين والملايكة بعد ذلك ظهير. عسي ربه ان طلقكن ان يبدله ازواجا خيرا منكن مسلمات مؤمنات‌» (آيه 5). آن تصميم بر ضد پيامبر چه بوده كه خداوند اين بسيج عمومي را به راه انداخته است؟ آهنگ اين خطاب نظير آهنگ آيات سوره برايت است كه: «ولقد هموا بما لم ينالوا»، كه داستان سوء قصد به جان پيامبر در عقبه تبوك است. در آخر سوره تحريم نيز مي‌فرمايد: «ضرب الله مثلا للذين كفروا امراة نوح وامراة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من الله شييا وقيل ادخلا النار مع الداخلين وضرب الله مثلا للذين آمنوا امراة فرعون اذ قالت: رب... »

اين آيات بيانگر قاعده‌اي هميشگي براي صلاح و رستگاري است؛ در جوار صالحان و پيامبران بودن – حتي به نحو همسري براي آنان كه از هر مصاحبتي نزديك‌تر است – انسان را بي‌نياز نمي‌كند. عمل معيار است نه صحبت و مصاحبت و همسري. لذا مي‌بينيم كه همسر فرعون بهشتي است و همسر نوح دوزخي، اين نقص در تربيت آن پيامبر نيست، بلكه نقص در جانب قابل است. پيامبر اكرم (ص) هم يك تربيت عمومي براي تمام مسلمانان داشتند كه عرب‌ها را از آن وضعيت اسف‌بار درآوردند و تمدني عظيم را براي آن‌ها پايه‌ريزي كردند، اما اين به معناي رسيدن به درجه نهايي اصلاح براي همه مسلمانان نيست.

4. مذاهب اسلامي براي مدح صحابه به مجموعه‌اي از آيات تمسك كرده‌اند كه اين‌جانب آن‌ها را در ده طايفه جمع‌آوري كرده و به تفصيل از مفاد آن‌ها بحث كرده‌ام. خلاصه آن بحث‌ها اين است كه مدح در آن آيات، مشروط به ايمان قلبي و عمل صالح و حسن عاقبت است و برخي از آن‌ها – به حسب روايات فريقين و قراين لفظي – در خصوص حضرت امير (ع) نازل شده است و با توجه به آيات وارد شده در مذمت صحابه، معلوم مي‌شود كه آيات مدح‌كننده مطلق نيستند.

5. گفته مي‌شود كه در سيره صحابه و اختلافات آن‌ها نبايد جست‌وجو كرد، چرا كه به حريم اسلام خدشه وارد مي‌كند؛ و اين عجيب است. اگر بناست كه صحابه الگوي رفتاري و مرجعيت علمي براي مسلمانان باشند، چگونه مي‌توان بدون بررسي سيره‌شان از آنان درس گرفت؟ آيا ممكن است كسي الگو قرار بگيرد و سيره او و كيفيت سلوكش با ديگران و علت اختلافاتش با امثال خود بررسي نشود؟ ما براي تبعيت از اين حجت‌ها نبايد بدانيم كه در سقيفه بني‌ساعده چه منطق ديني‌اي به كار گرفته شد؟ چرا عده‌اي از صحابه آن را نپذيرفتند؟ چرا عده‌اي بعد ازآن جريان، تبعيد يا ترور شدند؟ چرا عثمان به مدت شش‌ماه درخانه‌اش در محاصره همين مسلمانان بود؟ چرا او را كشتند و در قبرستان يهوديان دفنش كردند؟ چرا جنگ جمل پيش آمد وعايشه در مقابل اميرالمؤمنين (ع) قرار گرفت؟ و هزاران چراهاي ديگر كه در مقابل نسل‌هاي بعدي قرار دارد.

دهم: گفته‌اند كه متاسفانه يكي از اشكالات ما اين است كه اصلا براي فتوحات اسلامي ارزش قايل نيستيم و مي‌گوييم يك مشت عرب سني ريختند و اين كارها را كردند. اگر همين سني‌ها نبودند ما ايرانيان اكنون مجوسي بوديم.

در مقابل هم اين سؤالات مطرح است كه چرا حضرت علي (ع) در 25 سال خانه‌نشيني‌اش در هيچ جنگي فرماندهي و يا شركت رزمي نداشت؟ چرا در پنج‌سال حكومت خود از اين سنخ فتوحات نكرد؟ و چرا همين سياست را امام حسن (ع) و امام حسين (ع) هم دنبال مي‌كردند؟ آيا فكر نكرده‌ايم كه چهره اسلام خون‌ريز و بي‌رحم و نسل‌كش و ثروت‌اندوز و غارت¬گر كه در كتب اروپاييان پر است، محصول همين فتوحات برق‌آسا و كشورگشايي‌هاي بي‌ضابطه بوده است؟ گرچه ما هرچه را در كتب شرق‌شناسان آمده است صحيح نمي‌دانيم، ولي با منابع تاريخي اسلامي خودمان چه كنيم؟ آن‌ها را كه نمي‌توانيم مخفي كنيم. حقيقت اين است كه شيوه هشتاد جنگ پيامبر (ص) با اين كشورگشايي‌ها كاملا متفاوت بود. گرچه از ديد فقهي، خيلي از جنگ‌هاي رسول خدا (ص) جهاد ابتدايي بود كه خيزش نظامي در آن از طرف پيامبر (ص) بود، اما از ديد حقوقي، همان‌ها هم جهاد دفاعي محسوب مي‌شد. جنگ بدر اقدامي بود از سوي پيامبر خدا (ص) براي «مقابله به مثل‌» مالي با قريش كه اموال مسلمانان را در مكه غارت كرده بودند. احد و خندق كاملا جنبه دفاعي داشت. جنگ خيبر به سبب خيانت يهود، جنگ تبوك براي دفع تهديد روميان و فتح مكه به دليل نقض پيمان آن‌ها بود. جاذبه اسلام به حدي بود كه «و رايت الناس يدخلون في دين الله افواجا». چطور شد كه اين جاذبه به تدريج خاموش گشت و جاي آن را ترس و وحشت و تنفر فراگرفت؟ آيا اينها ريشه در فتوحات «طالباني‌» نداشت؟

مرحوم پرفسور فلاطوري، در يكي از مصاحبه‌هايش، همين ذهنيت غربي‌ها را مانع از روآوردن آن‌ها به اسلام مي‌داند. فتوحات صلاح‌الديني فجايعي را به دنبال داشت كه قابل اغماض نيست. اين كشورگشايي‌ها كه در آن‌ها نه حرمت زنان، كودكان، پيران و نسل بشري رعايت مي‌شد و نه منابع كشاورزي – كه قرآن كريم در آيه 203 تا 206 سوره بقره و 22 سوره محمد (ص) آن‌ها را پيشگويي كرده بود – فتوحات نبود، بلكه ايجاد سد و مانع در راه انتشار اسلام از راه عطوفت الهي و هدايت و فطرت بود. مگر خداوند در چندين سوره قرآن وعده نفرموده است كه دين اسلام سراسر كره خاكي را دربرمي‌گيرد؟ پس چرا اين وعده تا به حال ناكام مانده است؟ از اين جا معلوم مي‌شود كه چرا اميرمؤمنان و امام حسن و امام حسين (ع) تمام سياست خود را به اصلاح درون جامعه اسلامي منعطف كرده بودند. چگونه براي اسلام جاذبه‌اي مي‌ماند اگر معاويه را بر بخش وسيعي از بلاد اسلامي حاكم كنيم؟ چگونه اسلام چهره اصلي خود را حفظ مي‌كند اگر فرماندهي كل نيروهاي مسلح به دست خالد بن وليد باشد؟ در جايي كه خالد بن وليد، سيف‌الاسلام باشد همان بهتر كه اين سيف در غلاف باشد. همين‌ها به نام فتوحات مرتكب زشت‌ترين مفاسد اخلاقي شدند. نگاهي اجمالي به ثروت‌هاي هنگفت و بادآورده برخي از صحابه صدر اسلام از اين فتوحات كافي است كه ما را در نيات آن‌ها دچار ترديد و دودلي كند. آيا نبايد احتمال دهيم كه ارايه الگوهاي ناصالحي همچون خالدها و معاويه‌ها در سرزمين‌هاي تازه فتح‌شده، به جهت خاموش كردن نور دين اسلام و به فراموشي سپردن الگوهاي واقعي يعني خاندان پيامبر بوده است؟ آيا فكر نمي‌كنيد كه اين جنگ‌هاي پرسروصدا و پرمنفعت، يك نوع سرگرمي براي مردم بوده است تا آن‌ها متوجه انحراف عظيم‌تر نشوند؟

يازدهم: گفته مي‌شود كه يكي از موانع بزرگ در راه وحدت اسلامي مسيله سب و لعن صحابه در بين اماميه است، در حالي كه قرآن از اين عمل نهي كرده است: «ولاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم‌» (انعام، 108) و درجاي ديگر مي‌فرمايد: «ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن‌» (نحل، 125)؛ و نيز: «ادفع بالتي هي احسن السيية فاذا الذي بينك و بينه عداوة كانه ولي حميم‌» (فصلت، 34) سيره و شيوه پيامبر اكرم (ص) هم همين بود و حتي خود حضرت امير (ع) هم در جنگ صفين اصحاب خود را از سب نهي فرمود: «لاتكونوا سبابين»

آيا اين¬ها به معناي تصحيح اعمال دشمنان اهل‌بيت (ع) و خوب دانستن آنان است؟ يا به معناي از بين بردن حالت نفرت در بين مسلمانان است؟ يا به معناي جست‌وجو نكردن در پرونده دشمنان و سكوت در برابر سيره آن‌هاست؟ يا به اين معناست كه در برخورد با پيروان آن‌ها نبايد احساسات¬شان را به آتش كشيد كه باعث فتنه‌هاي اجتماعي و دور شدن آن‌ها از اهل‌بيت پيامبر (ص) بشود؟

طعن و لعن به معناي نفرت از زشتي‌ها و ظلم‌ها را نمي‌توان از جهت عقلي قبيح دانست، چرا كه ما فطرت خود را نمي‌توانيم عوض كنيم. گرايش به عدل و احسان و تنفر از ظلم و زشتي يك امر فطري است. به علاوه، قرآن هم از گرايش به ستمگران نهي كرده است: «و لاتركنوا الي الذين ظلموا فتمسكم النار» (هود، 113) از اين‌جا معلوم مي‌شود كه نهي از سب و لعن مربوط به نحوه برخورد و رفتار با دشمن است، نه مربوط به گرايش‌هاي دروني خود انسان. سب و لعن در برخورد با مخالفان، نتيجه‌اش اين است كه آن‌ها هم به مقدسات ما بي‌احترامي مي‌كنند و لذا حضرت امير (ع) بعد از نهي از سب مي‌فرمايد: «ولكن اذكروا اعمالكم لهم».
خود خداوند در قرآن كريم اوصاف زشت افرادي را برشمرده و آن‌ها را مذمت كرده و نفرت خود را از آن‌ها اعلام كرده است: «ويل لكل همزة لمزة‌» (همزة، 1) «ولاتطع كل حلاف مهين هماز مشاء بنميم مناع للخير معتد اثيم عتل بعد ذلك زنيم‌» (قلم، 13- 10) قرآن در جاي ديگر يهوديان را به مسخ‌شدگان به صورت ميمون توصيف مي‌كند. پس بد دانستن بدان و نفرت از آن‌ها به عنوان يك امر قلبي نه تنها نهي ندارد كه هم فطري است و هم شرعي. قرآن به لعن ظالمان و آن‌هايي كه حقايق را پنهان و امر را بر ديگران مشتبه مي‌كنند فرمان مي‌دهد: «ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيناه للناس اوليك يلعنهم الله ويلعنهم اللاعنون‌» (بقره، 159) و موارد بسيار زياد ديگري از لعن‌هاي قرآني نيز هست كه فرصت ذكر همه آن‌ها نيست. پس معلوم مي‌شود كه تنها در موارد تبليغي از سب و لعن نهي شده است نه در موارد ديگر.

دوازدهم: گفته‌اند كه اعتقاد اماميه به اين‌كه امامان اهل‌بيت (ع) از غيب مطلع‌اند، يك نوع غلو و ادعاي نبوت براي آنان است.
به طور بسيار فشرده جواب مي‌دهيم كه اين نظر حتي با ظواهر قرآن هم ناسازگار است. چون در قرآن الگوهايي داريم كه با اين كه مقام پيامبري ندارند، اما با غيب مرتبط بوده‌اند و قرآن چنين مقامي را براي آن‌ها تاييد كرده است، مانند حضرت مريم و ذوالقرنين و خضر و طالوت و مادر موسي، با اين‌كه خضر و ذوالقرنين از عباد صالح خدا بوده‌اند و طالوت امام و پيشواي جامعه بوده و هيچ‌كدام در حد نبوت نبوده‌اند. آيات بسيار ديگري هم هست كه فعلا مقام را گنجايش آن‌ها نيست.

تراث