سخني با آقاي كديور؛ نقدي بر «باز خواني نهضت حسيني» (محسن بزرگ مقام)

متن سخنراني دكتر محسن كديور با عنوان «باز خواني نهضت حسيني» در روزهاي 14 و 15 اسفند سال 84 در روزنامه شرق به چاپ رسيد، در اين سخنراني با ارايه دو برداشت و الگوي شيعي اصيل و شيعي كلامي، فرصتي را پديد آورد تا آراء اين منتقد تشيع، مورد نقد قرار گيرد.

در متن ذيل، ريوس مطالب با شماره‌گذاري معين شده كه اشاره‌اي به اصل متن مقاله است و پيرامون آن تذكراتي ارايه مي‌گردد. در صورتي‌كه خوانندگان محترم به گفتار آقاي دكتر كديور نيز توجه داشته باشند، به راحتي موضوع مورد بحث را خواهند يافت. اميدوارم اين متن و نقد، بابي را برروي علاقمندان به شناخت حقيقت تشيع باز نمايد.

آنچه كه در ذيل به عنوان نقد عرضه مي‌گردد تنها درد دلي است با روشنفكر ديني عصر ما كه در دفاع از تشيع، تنها نوعي خاص از تشيع و مساله «امامت اصيل زميني» را وجه همت خود قرار داده است.

1- مسايل يا مصايب حسيني...

ايشان معتقدند در عصر حاضر طرح مسايل حسيني از اولويت برخوردار است،نه مصايب حسيني. در حالي‌كه بايد گفت: مسايل و مصايب حسيني امري قابل تفكيك از يكديگر نيستند، بسيار به‌جا خواهد بود كه با درك مسايل حسيني به مصايب حسيني توجه شود و بالعكس، مسايل حسيني و مصايب حسيني هريك با ديگري وابستگي دارد و مساوق يكديگر هستند، نه آنكه در حمايت از يكي آن ديگري فدا شود.

2- هدف از قيام امام حسين: انا ادعوكم الي كتاب الله و سنت نبيه...

آقاي دكتر كديور اشاره كرده‌اند كه حضرت حسين بن علي (عليه‌السلام) در كربلا مردم را به كتاب خدا و سنت پيامبر فرا خواند، ‌اي كاش آن‌گونه نباشيم كه بخواهيم تنها براي گرياندن امت، از «بي‌توجهي به كتاب و سنت» سخن بگوييم، اما از اصل «بي‌وفايي بر كتاب و سنت» و معرفي عاملان آن، خودداري نماييم.
از «ستم بر كتاب خدا و سنت پيامبر» سخن گفته شده، بسيار خوب، اما راستي چه كسي بر كتاب خدا و بر پيامبر خدا و سنت مطلوب او ستم روا داشت؟ آن‌كس كه در همان آغاز راه، حكم كتاب و سنت پيامبر را زيرپا گذاشت كيست؟
درست است كه علي(عليه‌السلام) را اعلم و افضل و برتر امت پيامبر معرفي مي‌نمايند، اما چرا كساني كه اين افضليت و اعلميت را ناديده گرفته و بر اسلام پوستين وارونه پوشاندند معرفي نمي‌نمايند؟

3- استحاله دين بعد از پيامبر (50 سال بعد از پيامبر)

سخن از استحاله دين به ميان آمده! اما‌ اي‌كاش با نگاهي دقيق‌تر به تاريخ اسلام، تاريخ استحاله دين را دقيق‌تر مورد بررسي قرار مي‌گرفت! كدام اصل از اصول دين استحاله شد؟ استحاله‌كنندگان چه كساني بودند؟ بي‌شك آقاي كديور كه امام حسين (عليه‌السلام) را به‌عنوان الگويي الهي براي خود پذيرفته‌اند، به واسطه داشتن درد دين و عدالت‌خواهي و ظلم‌ستيزي، شايسته‌ترين فردي هستند كه از كساني كه بر ديني كه ظلم رانده شده و در جامعه‌اي كه حق عدالت مجسم الهي در آن زير پا نهاده شده سخن بگويند و چهره ظالمان و مظلومان اين تاريخ را بعد از هزاران سال برملا سازند.
شكي نيست كه برتشيع به واسطه «استحاله مفاهيم و معاني» آن ستم رفته است، اما آيا «ستم بر دين» همچون «استحاله مفاهيم» از كليّت و اولويت برخوردار نيست تا از آن هم سخن به ميان آيد؟ خوب بود در گوشه‌اي از اين احساس عدالت خواهي و ظلم ستيزي و دين خواهي، چهره استحاله‌كنندگان اصول كلي و اوليه دين، آنان‌كه كتاب خدا و سنت پيامبرش را ناديده گرفتند نيز معرفي مي‌شدند! از استحاله مفاهيم و معاني در تشيع سخن‌ها رانده شده، بي‌آنكه از وقوع استحاله در مفاهيم و معاني دين مانند امامت و خلافت نه 50 سال بعد از پيامبر كه از لحظه رحلت پيامبر، سخني به ميان آيد!

4- امامت: ظلم‌ستيزي، عدالت‌خواهي، دين‌خواهي

آقاي كديور فرموده‌اند: «امامت يعني ظلم‌ستيزي، عدالت‌خواهي و دين‌خواهي»، اما چرا هيچ اسمي و رسمي از ظلم‌كنندگان به حقوق پيامبر و اهل بيت در سخن ايشان نيست؟ و چرا هيچ تصويري از ظلم‌هاي واقع شده بر علي و اهل بيت او (عليهم‌السلام) ارايه نكرده‌اند؟ آيا اين الگوپذيري از حسين (عليه‌السلام) كامل است؟ اگر حسين بن علي الگويي راستين در نگاه ما باشد، از اين الگو براي ظلم‌ستيزي، عدالت‌خواهي و دين‌خواهي، بايد بهره جست، تا با تبعيت از اين الگو در رتبه‌ي پيروان امامت آنان قرار گيريم.

5- تحول در معناي امام و امامت از قرن اول تا امروز (تاكيد، تغليظ، تخفيف، تضعيف)

آقاي كديور از مراحل چهارگانه «تاكيد و تغليظ و تخفيف و تضعيف» در مسير تحول معناي امامت و امام نام برده‌اند. بي‌شك از ديدگاه مخالفان تشيع، بزرگ‌ترين جرم شيعيان راستين «تاكيد» بر امامت منصوب و منصوص الهي است، و بزرگ‌ترين جرم شيعيان كج‌فهم نيز «تغليظ» در عقيده امامت است كه موجب غلو در مساله امامت معصومين گرديد.
اما نبايد فراموش كرد كه بزرگ‌ترين خيانت برخي از دوست و دشمن، «تخفيف و تضعيف» عمدي نسبت به مقام امامت بوده، تا عملكرد ظالمانه و دين‌گريزانه و عدالت‌گريزانه برخي حاكمان توجيه گردد.


6- تغليظ يعني نوعي تقديس در حوزه امامت، حال آنكه در قرون اوليه اثر كمتري از آن يافت مي‌شود.

بر اساس قرايت آقاي كديور، تقديس در حوزه امامت، تغليظ خوانده مي‌شود. آيا اين تقديس نيست كه ايشان را بر آن داشته تا از چهره اين كلمه، زنگار تضعيف و تخفيف را بزدايند؟ هر مومني نسبت به جهات ايماني خود اموري را مقدس مي‌داند. اين صرف تقديس معتقدات نيست كه آن‌ها را قابل نقد مي‌نمايد، بلكه تقديس غير منطبق با عقل و خرد و مباني انساني است كه يك تقديس را قابل نقد مي‌نمايد.
نكته ديگر آن كه اگر «تغليظ» نوعي تقديس است، «تضعيف» نيز آرزوي همساني با امر مقدس است. اما چه كساني در حوزه دين اسلام، مقام و منزلت خود را تغليظ و شان پيامبري و خلافت را تضعيف كرده و باب تغليظ غير منطقي و غير منطبق با اصول و تضعيف را در حوزه دينداري اسلامي گشودند؟ چه كسي خطاب به پيامبر در امر وصيت (هرچه مي‌خواست باشد)، نسبت «ان المرء ليهجر» را صادر كرد؟ و چه كسي خود را مانند پيامبر صاحب اجتهاد در امر دين معرفي كرد؟
آنان كه بر علي و اولاد او عليهم السلام در امر امامت ـ با همه اعلميت و افضليت كه آقاي كديور به آن اقرار و اعتراف دارند ـ ظلم روا داشتند، چه كساني بودند؟ معرفي آنان «تغليظ» است يا «تضعيف»؟ تغليظ چه عقيده و تضعيف چه عقيده‌اي؟

7- تشيع، قرايت علوي از اسلام نبوي است و برداشت علي عادلانه‌تر، عالمانه‌تر، عارفانه‌تر از ديگر قرايت‌هاست.

اگر متكلمان شيعي چنين ادعا كنند، آيا مفسران مخالف، دست از آنان بر ميدارند؟ و آنان را متهم به «تغليظ و تضعيف» امامت و دين نمي‌نمايند؟
اين كدام عدالت و ظلم‌ستيزي است كه سخنران محترم را به چنين مقايسه‌اي واداشته كه «برداشت علي عادلانه‌تر و عالمانه‌تر و عارفانه‌تر از ديگر قرايت‌هاست»؟ در اين مقايسه كدام يك از جهات وجودي علي (عليه‌السلام) با ديگران مقايسه شده است؟ علم علي؟ عدالت علي؟ عرفان علي؟ كدام يك از جهات وجودي علي با ديگران قابل مقايسه است؟ مقايسه ميان دو نفر، در اموري شايسته است كه دو طرف از يك سنخيّت وجودي و رفتاري و ايماني برخوردار باشند؟!‌ با مراجعه به خطبه دوم نهج البلاغه مي‌بينيم كه حضرت مي‌فرمايد: «... لا يقاس بآل محمد (صلي‌الله‌عليه‌وآله) من هذه الامه احدٌ...». هيچ كس از اين امت با خاندان رسول (صلي‌الله‌عليه‌وآله) مقايسه نگردد.
همچنين براي اين مقايسه، اميرالمومنين (عليه‌السلام) در كنار كدام يك از مخالفانش قرار گرفته؟ خاطر كدامين عادل و عالم و عارف با اين مقايسه شاد مي‌گردد؟

8- امروزه در محافل ديني تاكيد بر جنبه «فرا بشري ايمه» است كه سرشت و خاك آن‌ها را از ديگر مردم متفاوت مي‌داند.

اگر چه اين ادعا كه: «در محافل ديني تاكيد بر جنبه فرا بشري ايمه است»، جاي تامل بسيار دارد. اما بر كسي نيز پوشيده نيست كه هر كس حق دارد به امر قابل تقديس خود توجه نمايد و از آن سخن بگويد. كسي نمي‌تواند ديگران را درميزان توجه به مسايل محكوم نمايد و يا برايشان خرده بگيرد.
اگرچه بسيار منطقي و شايسته است كه در نگاه به «منزلت زميني و آسماني» پيامبر و جانشينان برحقش (عليهم‌السلام)، همه‌جانبه‌نگر باشيم و «نگاه آسماني» به آن‌ها، ما را از «نگاه زميني» به آن‌ها باز ندارد وهمچنين نگاه به منزلت زميني آن‌ها، ما را از نگاه به منزلت آسماني آن‌ها غافل نسازد.
ايراد عمده در نگاه به «فضايل زميني» و يا «فضايل آسماني» اولياء خدا نيست، بلكه ايراد در اين است كه فضايلي خود ساخته به آن‌ها نسبت دهيم و يا اعتقاد به يكي را ضرورتا با انكار آن ديگري همراه كنيم.

9- اين عقايد در قرن اول و دوم نبود.

متون معتبر همواره بر بشر بودن ايمه تاكيد دارند متون معتبر بر افضليت علمي، بصيرت، تهذيب، پاكي نفس و عقل درايتي نه عقل روايتي تاكيد دارند. ياد نداريم كه ايمه (امام علي و امام حسين(عليهماالسلام)) براي معرفي خود بر جنبه‌هاي فرا بشري استناد كنند (نهج البلاغه، صحيفه و متون معتبر ديني).
به‌نظر نمي‌رسد كه آقاي دكتر كديور چگونگي سير تاليف و تدوين كتب حديث را ندانند. نه سخنان امام علي و حضرت سجاد (عليهماالسلام)، منحصر به نهج البلاغه و صحيفه سجاديه است و نه «متون معتبر ديني» مبهم و ناشناخته‌اند كه معرفي نشوند! شايسته بود لااقل برخي از كتب معتبر قرن اول و دوم را معرفي مي‌كردند تا سابقه و ريشه اين عقايد در آن‌ها مورد تحقيق قرار گيرد.
راستي با همه افضليت علمي و بصيرت و تهذيب و پاكي نفس و عقل و درايتي كه ايمه معصومين (عليهم‌السلام) داشتند، چه سرنوشتي نصيبشان گرديد؟ با آن‌ها چه گونه رفتار كردند؟ امامان معصوم كه خود در قرن اول و دوم مي‌زيستند، از چه درجه احترام و توجه واعتماد علمي و اجتماعي و سياسي و قانوني در جامعه خود برخوردار بودند؟ كدام‌يك از آنان را در منصب و جايگاه شايسته شان قرار دادند؟ انشاء الله كه ديگر سخن گفتن از اين حقايق، شامل اتهام «تغليظ واستحاله و يا تضعيف» نباشد.

10- من جايي نديده‌ام كه امام حسين در پاسخ اين سيوال مهم كه امام كيست؟ گفته باشد: الا مام هو المنصوب من الله، الامام هو المنصوص من قبل رسول الله، الامام هو المعصوم، الامام هو العالم بالغيب (مربع امامت كلامي: عصمت، علم غيب، نصب الهي، نص از جانب پيامبر) چهار نكته‌اي كه متكلمان از قرن سوم وچهارم به بعد گفته‌اند.

منطق شيعيان براين آيه قرار دارد: «اطيعوا الله واطيعوا الرسول و اولي الامر منكم». اگر اولي الامر همان امام مورد بحث باشد، آيا از آن «نصب من الله» به دست نمي‌آيد؟ آيا از اين هم‌رديفي و هم‌ترازي، ضرورت عصمت استنباط نمي‌گردد؟ آيا واقعه غديري در تاريخ بر پا نشد؟ آيا در اين واقعه، معرفي و نصبي در مساله امامت علي و اولاد ايشان (عليهم‌السلام) توسط پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) انجام نگرديد؟ و از مساله عصمت و علم الهي ايمه، سخني به ميان نيامد؟
به‌راستي اگر ما در زمان پيامبر و علي (عليهماالسلام) بوديم، چه مي‌كرديم؟ اگر شبانه فاطمه و حسنين (عليهم‌السلام) به در خانه ما مي‌آمدند و حق ولايت علي (عليه‌السلام) را ـ كه در غدير با آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك» آغاز و با آيه «اليوم اكملت لكم دينكم» تكميل گرديدـ به ما يادآوري مي‌كردند، چه مي‌كرديم؟ ادعاي آسماني بودن منزلت پيامبر و علي و فاطمه و حسنين (عليهم‌السلام) سر جاي خود محفوظ، با جايگاه زميني آن‌ها چه مي‌كرديم؟
راستي هيچگاه خود را در غدير ديده‌ايم؟ آنان را كه در صفوف مقدم تاريخ قرار داشتند تا به پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) وعلي (عليه‌السلام) تبريك بگويند و با او بيعت ظاهري كنند، اما در اولين فرصت با آن‌ها عهدشكني كنند، ديده‌ايم؟
گيريم كه اهل بيت (عليه‌السلام) هيچ فضيلت آسماني نداشته باشند، با فضيلت زميني آن‌ها چه كرده‌ايم؟ از كدام فضيلت زميني آن‌ها و ستم وارده بر آن‌ها سخن گفته‌ايم؟ خانه نشيني علي؟ هجوم به خانه علي؟ ضرب و شتم فاطمه همسر علي؟ و... كدام تضييع حق از فاطمه و علي و اولاد علي (عليهم‌السلام)، جان ما را به درد آورده؟ كدام رنج علي و فاطمه سينه ما را از درد به‌هم فشرده است؟
وقتي جامعه‌اي با ارزش‌هاي زميني علي و فاطمه و اولاد آن‌ها (عليهم‌السلام) چنين مي‌كنند، از كدام عدالت و علم و دين‌پروري سخن مي‌گويند؟ اين سخن و مقايسه كه علي عادل‌تر و عالم‌تر است، در جايي قابل فرض است كه دو عدالت و دو علم با يكديگر مقايسه گردند! آيا چنين مقايسه‌اي از نظر شما موضوعيت دارد؟

11- اين مفاهيم در قرون اوليه از زبان امامان كمتر گفته شده است. متون معتبر در قرون اوليه ناظر بر هدايت به راه خدا، اقامه دين، حقوق مردم بوده است.

معلوم نيست كه دليل گوينده محترم بر اين‌كه، اين مفاهيم در قرون اوليه از زبان امامان (عليهم‌السلام) كمتر گفته شده، جز همان ادعا كه «من جايي نديده‌ام» چيست؟ و منظورشان از قرون اوليه كدام قرن است؟
آنچه كه در طي قرن اول و دوم وسيله ايمه (عليهم‌السلام) گفته شده در طي اواخر قرن دوم و سوم نشر پيدا كرده، بنابراين اگر حجيّت صحت مطالب، تنها نشر گسترده آن‌ها در قرن اول و دوم باشد، بايد بسياري از معارف دين را كنار گذاشت! اما اگر بپذيريم ميان مطالب گفته شده تا نشر گسترده آن‌ها فاصله زماني وجود دارد، ديگر اين ادعا كه اين مفاهيم در قرون اوليه از زبان امامان كمتر گفته شده مطابق با واقع نخواهد بود. راستي اين حجم گسترده از روايت در بيان فضايل آسماني و زميني اولياء الهي كه از طرف پيامبر و حضرت علي (عليهماالسلام) نقل شده، در هيچ كتاب معتبر ديده نشده است؟!
از طرف ديگر، سكوت متون معتبر قرون اوليه در باره برخي مسايل (برفرض قبول) دليل بي‌اعتباري متون معتبر ثانويه نمي‌تواند باشد! اين مانند آن است كه احكام الهي قران كه در مدينه نازل شده به علت عدم سابقه در مكه، غير معتبر معرفي شود.
اگر در قرن اول و از آغاز نزول وحي، هيچ متن معتبري جز قران باقي نمانده باشد، با آيات: «انما وليكم الله...»، «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم...»، «لا اسيلكم عليه اجرا الاّ الموده في القربي»، «انا اعطيناك الكوثر»، «فاسيلوا اهل الذكر»، «يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك» و «اليوم اكملت لكم دينكم» و صدها آيه ديگر از قران چه بايد كرد؟

12- امام نيست مگر عامل بالكتاب، الاخذ بالقسط، الداين بالحق، والحاسبين نفسه علي ذات الله... اين صفاتي است قابل تعميم كه هر مسلماني مي‌تواند از خود بروز دهد...

اسوه بودن زماني است كه سنخيت و تشابهي بين امام و ماموم ممكن باشد، اين مشابهت در امكان رسيدن به مرتبه امام براي مامومين است.
اين كه امامت را به «عامل بودن بر كتاب»، «اخذ قسط» و «برپا دارنده حق» و «محاسب بر نفس» معرفي كرده‌اند بسيار به‌جاست، اما اولا: آيا اين تعريف از امام و امامت، تام است؟ امامت حد و حدود ديگري ندارد؟ ثانيا: آيا در ميان مدعيان بر امامت و جانشيني پيامبر كسي هست كه اين چهار وصف را به نمايش گذاشته باشد؟ ثالثا: آيا هيچ‌يك از مدعيان (حداقل مدعيان اوليه) امامت حاضر بود كه خود را فاقد اين چهار معيار بداند؟ اما آيا آنان اين شرايط را داشتند؟ انكار وجود اين شرايط در آن‌ها، تغليظ امامت مورد نظر سخنران نيست؟

13- شاخص امامت روز اول چيز ديگر بود و امروز چيز ديگر شده است، در آغاز «بحث قرآن، عدالت، حق‌مداري و تهذيب نفس» بود به تدريج به «نصب، نص، عصمت و علم غيب» تحول يافت. آيا علم غيب شرط امامت است يا نه؟

اولا: شاخص‌هاي چهارگانه شما يعني «قرآن و عدالت و حق مداري و تهذيب نفس» آن‌چنان سهل الوصول و يا مبهم است كه تمامي حاكمان بر جامعه مسلمين در طول 14 قرن گذشته را (به استثناء موارد خاص كه خود اقرار كرده‌اند) ـ بنابر ادعاي خودشان ـ در بر مي‌گيرد! كدام يك از آنان مدعي اين شاخص‌ها نبودند؟
آقاي دكتر كديور كه با تاريخ سروكار داشته‌اند و در تحليل تاريخي نيز از آگاهي كافي برخوردارند، آيا مي‌توانند حداقل تا آغاز عصرغيبت، يك «امام المسلميني» را كه بر جامعه حكومت كرده معرفي نماييد كه به قرآن‌ناشناسي و بي‌عدالتي و حق‌گريزي و فرار از تهذيب نفسِ خود اقرار و اعتراف كرده باشد؟!
اگر شرايط معرفي ايشان در مساله امامت، از اين گستردگي برخوردار باشد، آيا واقعا مي‌توان الگوي راستين امامت را شناخت؟ اگر از روز نخست نصب و نص و عصمت و علم غيب الهي شاخص نبود، بحث علي و فاطمه و اولاد علي (عليهم‌السلام) و ياران علي با اهل سقيفه و بعدها با ديگران بر سر چه بود؟
اگر امامت مورد بحث، تنها همان حاكميت ظاهري بر مسلمين باشد، چگونه علي و اولاد علي (عليهم-السلام) مي‌توانند حقانيت خود را در اعلميت و افضليت و اعدليت اثبات نمايند؟ با اين مبنا، در عصر حضور ايمه (عليهم‌السلام)، مسلمين نيز با حمايت خود نشان دادند كه چه كساني را اعدل و افضل و اعلم مي‌دانند!

ثانيا: اگر معناي امامت، امري برتر از حاكميت ظاهري باشد، اين معيار‌هاي چهارگانه مشكل را حل خواهد نمود يا معيار‌هاي چهارگانه نصب و نص و عصمت و علم غيب چاره ساز است؟ آيا براي شناخت معيارها نيز بايد در انتظار راي مردم باشيم؟ آيا اين امور امامت و خلافت الهي با راي اثبات‌پذير است؟
هر كس هرگونه كه دلش بخواهد مي‌تواند مدعي امامت باشد و بر جامعه حكومت كند، اما حق ندارد هر ملاك و معياري را معيار دين معرفي نمايد. ممكن است مشكل برخي تنها دست‌يابي به حاكميت بر جامعه باشد، بر اين اساس تلاش نمايد تا حاكميت ظاهري خود را اعمال نمايد، اما نمي‌تواند ادعا نمايد معيار امامت مورد نظر دين تنها همين است كه در حاكم كردن من موثر بوده است!
«طرح تقليلي و تنزلي» آقاي كديور در معيار امامت از «نص و نصب و عصمت و علم الهي» به «قرآن و عدالت و حق‌مداري و تهذيب نفس»، مي‌تواند هر طالب قدرتي را در دست‌يابي به حكومت ظاهري ياري نمايد، اما هرگز نمي‌تواند مانع سودجويان در دست‌يابي به حكومت ظاهري گردد.
تقليل و تنزل معيار امامت الهي، از «علم و عصمت الهي و نصب و نص الهي» به «قرآن و عدالت و حق-مداري و تهذيب نفس»، از ناحيه هركس كه باشد (چه خيرخواهان هدايت اجتماعي و چه بدخواهان و سلطه-طلبان بر جامعه) به هر حال امري غيرعادلانه بر اساس حكم عقل، غير عقلاني بر اساس اصول دين، غيرمنصفانه بر اساس اخلاق فردي و اجتماعي‌است.
آنان كه «لولا علي لهلك...» گفتند، اگر عادل و عالم و حق‌مدار بوده و نفس تهذيب شده مي‌داشتند، ديگر اين‌همه صحنه‌سازي‌هاي سياسي و اجتماعي براي در دست داشتن جريان حكومت از خود اعمال نمي‌كردند! از كدام عدالت، از كدام علم، از كدام تهذيب نفس و از كدام حق‌مداري سخن مي‌گوييم؟

14- امامت مطرح در متون ديني كه از اواخر قرن دوم آغاز شده با مساله تقديس شرقي در بيان فضايل و مناقب امامان همراه بوده كه نهي ايمه از اين تقديس: «ما اين‌كه شما مي‌گوييد نيستيم» را به‌همراه داشته است.

اي كاش ابتدا گفته‌هاي غاليان مورد بحث قرار مي‌گرفت تا آن‌گاه سخن امامان (عليهم‌السلام) كه از خود دفاع كرده‌اند، معنا پيدا مي‌كرد. با اين بيان مبهم در معرفي غاليان و منطق و مدعاي آنان و آن‌گاه بيان امامان در رد غاليان، مي‌توان هر سخني را در خصوص مقام معرفي و اعتقاد امام (داير بر نص و نصب و عصمت و علم غيب) سخني غلوآميز دانست كه «ما اين كه شما مي‌گوييد نيستيم»!
اگر بخواهيم ديدگاه مخالفان تشيع را نيز منظور نظر داشته باشيم، آنگاه هر نوع ستايش، هر چند با لفظ افضليت و اعلميت و اعدليت و امثال اين‌ها باشد، غلو تلقي مي‌شود، همان‌گونه كه در اكثر كتب مخالفان تشيع افضليت به ترتيب شرايط حاكم از آن چهار خليفه‌اي‌است كه حاكم گرديدند و از ديدگاه مخالفان، اعتقاد به افضليت علي (عليه‌السلام)، غلو تلقي شده است.

15- در بيان چگونگي پيدايش و گسترش عقيده بر غلو و بعدها تفويض در ميان شيعيان گفته‌‌اند: متكلم رسمي قرن چهارم و پنجم به بعد مي‌گويد: «اصلا بحث تفويض امر دين و دنيا به ايمه از بديهيات اوليه مذهب تشيع است...». اين معالم دين است كه استحاله و تغليظ شد!

سيوالي در اينجا مي‌توان مطرح كرد كه: آيا امر دين و دنياي مسلمين در حيات پيامبر بر عهده پيامبر نگذاشته شده بود؟ و آيا اين امر بعد از رسول خدا نمي‌بايست تداوم يابد؟ آيا آن‌كس كه بايد پس از پيامبر به حسب آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم» عهده‌دار امور مسلمين باشد، منزلت و مقام اولي الامري را نبايد دارا باشد؟ آيا جايز است كسي را كه معتقد بر اين امر است، قايل به تفويض و از مفوّضه بخوانيم؟ و آيا قبول تفويض امر حكومت به فرد منصوب و منصوص، خارج از حكم دين است يا داخل در آن؟

اولا: اگر بگوييم امر دين و دنياي مردم بر عهده پيامبر قرار نگرفته، دور از حكم خدا نظر داده‌ايم، و دستورات فراوان بر اطاعت از رسول مخالف اين ادعا خواهد بود.

ثانيا: اگر بگوييم امر دين و دنياي مردم بر عهده پيامبر بوده، اما بر غير پيامبر واگذار نشده و يا به غير پيامبر نمي‌رسد، امر نبوت را امري عبث تلقي كرده‌ايم.

ثالثا: اگر بگوييم بر عهده غير پيامبر هم نهاده شده است، اين آغاز راهي است كه شما آن را تفويض مي‌خوانيد.

رابعا: اگر ادعا شود كه امر رهبري مردم بدون شرط بر غير پيامبر نهاده شده باشد، مجددا دچار رفتار غير معقول و عبث خواهيم شد.

خامسا: اگر بر عهده غير با شرايط معين واگذار شده باشد، مجددا به حوزه تفويض بازگشته و اين‌بار با اشكال غالي، ميانه‌رو، كندرو و تشيع كلامي و امثال اين‌ها روبرو خواهيم بود! و واقعا جاي شگفتي دارد كه همه اين معيارها در غلو و خروج از حدود كتاب خدا از طرف شيعيان رخ مي‌دهد و سيل انتقادات فقط بر آنان وارد است.
واقعا كه انسان از اين نوع عدالت‌خواهي و ظلم‌ستيزي در شيفتگان عدالت و آگاهي، به شگفتي مي‌افتد كه فرياد «تظلم خواهي» غلو، و دعوت به كتاب و سنت «تشيع كلامي» لقب مي‌گيرد.

16- يكي از ويژگي‌هاي علماي قايل به تفويض كم گذاشتن حق وحي است.

آنان كه از آغاز در «حق وحي» كم گذاشتند، چه كساني بودند؟ و روزي كه كلام الهي در مساله «اولي الامر» و «ابلاغ ولايت و وصايت» و امثال اين‌ها ناديده گرفته شد چه روزي بود؟ آيا دفاع از كتاب خدا در رعايت عالي‌ترين مقام الهي جامعه، و حقوق مردم در ارتباط با آن، تفويض است؟
آيا اعتقاد به صلاحيت لازم و كافي داشتن در مقام «ولايت امر» بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر و اعتقاد بر علم الهي و عصمت داشتن «ولي امر»، تفويض است؟! آيا صحيح است كه كسي به آقاي كديور كه به لزوم حداقل صلاحيت ـ با معيار خودشان ـ براي ولي امر معتقدند، بگويد: «تفويضي هستيد»؟!
طبق گفته آقاي دكتر كديور، علماي قايل به تفويض ـ‌البته در نظر ايشان‌ـ در معرفي ولي امر حسب كتاب خدا، كم گذاشتند! چه خوب بود خودشان، چهره امام افضل و اعلم و اعدل را از كتاب خدا مي‌نماياندند و از رنج جامعه، در يافتن الگوي راستين مي‌كاستند، و به اصطلاح به جاي روش نفي از روش اثبات وارد مي‌شدند.

17– چگونه ممكن است همه اختيارات پيامبر با داشتن وحي، به ايمه بدون داشتن وحي، تفويض شود؟

فكر نمي‌كنم آقاي دكتر كديور اقسام وحي را كه بر موجودات مختلف نازل مي‌شود، نشناسند: «اوحينا الي النحل، اوحينا الي ام موسي، اوحينا الي الحواريين و...» اعطاء وحي و علم الهي، لزوما توام با وحي نبوي نيست. و شرط امامت و داشتن ولايت الهي بر مردم نيز ضرورتا توام با وحي نبوي نيست، امام مي‌تواند بدون داشتن مقام نبوت با وحي الهي سروكار داشته باشد.

اين گفته‌ي ايشان درباره‌ي كساني كه هيچ‌گونه رابطه‌اي با وحي ندارند، كاملا درست و به‌جاست؛ اما اگر بهره‌مندي غير انبياء از علم اعطايي الهي، مورد قبول شما باشد، اشكال‌شان ديگر معنا نخواهد داشت.

آيه قران مي‌فرمايد: « قُلْ كَفَي بِاللَّهِ شَهِيدًا بَينِي وَبَينَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»، اگر اين «علم الكتاب» همان باشد كه سخنران محترم آن را «علم به قران» مي‌خوانند، از طرف خداوند در اختيار افرادي خاص هست؛ و شيعيان براساس آيه «ولا يحيطون بشي من علمه الا بما شاء» آن را علم غيببي مي‌دانند كه به امامان معصوم اعطا شده است؛ در اين صورت آيا اختيارات پيامبر به آن دارنده‌ي «علم الكتاب» و يا علم غيب الهي كه او را امام مي‌ناميم، قابل واگذاري هست يا خير؟
بنابراين موضوع «وحي رسالتي» را از «وحي غير رسالتي» (علم الكتاب ويا علم اعطايي) مي‌توان جدا كرد و برخي مقامات پيامبر در امور مسلمين را نيز بر اين اساس مي‌توان به امام تفويض شده دانست، بي‌آنكه نيازي به وحي رسالتي وجود داشته باشد.
شكي نيست كه اصل «ما فوض الي النبي صلوات الله عليه فهو مفوض الينا» در گرو علم الهي و عصمتي است كه از طرف خداوند به پيامبر و فردي اعطا شده كه آقاي كديور او را به وصف «من عنده علم الكتاب» و شيعيانِ پيرو عصمت و علم الهي او را به وصف امام معصوم مي‌شناسند، بنابر اين تفويض امور حكومتي به امامي كه خليفه و جانشين پيامبر است، محتاج دارا بودن وحي نبوي نيست.

18- توجه كنيد ريشه اين كژخواني از كجا شروع شده، دو معادله را با هم مقايسه كنيد:

معادله اول: ما فوّض الي النبي (صلي‌الله‌عليه‌وآله) فهو مفوض الي علي و اولاده (عليهم‌السلام).
معادله دوم: ما فوض الي الايمة (عليهم‌السلام) فهو مفوض الي الفقهاء العدول.
اگر علم غيب و عصمت در تفويض مقامات نبي به ايمه موثر است، بايد در تفويض مقامات امام به فقها نيز موثر باشد؟

متاسفانه نتيجه‌اي كه از دو مقدمه گرفته‌اند، باطل است، زيرا در اين قياس ماده مقدمه اول «ما فوض الي النبي (صلي‌الله‌عليه‌وآله)» از جهت معنا به عينه در مقدمه دوم تكرار نمي‌شود تا بتوانند به اين نتيجه برسند كه در تفويض مقامات به فقها نيز، علم غيب و عصمت شرط است.
نوع تفويض مقام نبي به امام از نوع تفويض مقام امام به فقيه متفاوت است. فقيه در مقام تبيين آيات الهي نيست تا موجوديتش وابسته به برخورداري از علم اعطايي الهي و عصمت باشد؛ در حالي‌كه امام به جهت مقام تبيين آيات بايد از علم الهي و عصمت برخوردار باشد تا قادر بر هدايت الهي مردم باشد، در حالي‌كه فقيه تنها مبين قول معصوم مي‌باشد نه مبيّن آيات الهي.

19– اگر سيماي دينداري كه به نحوي تكيه بر شيون فرا بشري ايمه دارد در ادعيه شيعه مقايسه كنيم مي‌بينيم كه دو سنخ دعا و زيارت وجود دارد، سنخ اول متعلق به تفكر اول (تشيع اوليه) و سنخ دوم متعلق به تفكر دوم (تشيع مفوضه اعتدالي) است، سنخ اول دعا‌هاي كميل، ابو حمزه و دعاهاي صحيفه سجاديه، مناجات شعبانيه و دعاي عرفه است. در اين دعاها يك كلمه اتكاء و توسل به غير خدا نيست، هرچه هست مستقيم به محضر خدا رفتن است، اين سيماي اصلي شيعه و امامت است كه ما دنبال آن هستيم.

اجازه بدهيد بگويم ما دو مذهب داريم:... ما تشيعي داريم كه شاخصه‌اش خطبه سيد الشهداء در روز عاشورا، خطبه نهج البلاغه و دعا هايي چون عرفه امام حسين است. و تشيع ديگري داريم كه شاخصه‌اش توسل و شفاعت ايمه به جاي توكل به ذات ربوبي است.
چون كتاب خدا، بسيار مورد توجه سخنران محترم است و همه را به آن دعوت مي‌كنند، از ايشان مي‌خواهم كه به اين آيات هم توجه كنند:
براي شفاعت: «من ذا الذي يشفع عنده الا باذنه - بقره 255»، «لايملكون شفاعة الا من اتخذ عند الرحمن عهدا – مريم 87»، «و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له - سبا 23»

براي دعا و توسل: «يا ايها الذين آمنوا اتـّـقوالله وابتغوا اليه الوسيله - مايده 35»
براي لعن و نفرين بر تضييع‌كنندگان حق الله و الرسول و الامام در زيارت عاشورا:«ان الذين يكتمون ما انزلنا من البيّنات و الهدي من بعد ما بيّناه للناس في الكتاب، اوليك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون. بقره 159». و...

همچنان‌كه قرآن كتاب آسماني ما، پس از نزول بر قلب پيامبر، وجه زميني يافته تا آن را به اهل زمين برساند، ما وجود مبيّني آسماني را در كنار كتاب آسماني ضروري مي‌دانيم. اگر تنها كتاب خدا براي ما كفايت مي‌كرد، ديگر وجود پيامبر و امام براي تبيين كتاب ضرورتي پيدا نمي‌كرد و همچنين ذخيره قرار دادن و غيبت الهي حضرت مهدي (عج) و انتظار ظهور ايشان براي روزي معين معنا نمي‌داشت، مگر آنكه اعتقاد به ظهور امام غايب را هم را از عقايد استحاله شده و تغليظ شده بدانند!

اگر مشكلات جوامع اسلامي تنها با ادعاي پذيرش «اطيعوا الله» حلّ مي‌شد، ديگر به «اطيعوا الرسول و اولي الامر» نيازي نبود تا خداوند مردم را به آن دو دعوت نمايد! متاسفانه تحليل آقاي دكتر كديور به آن سمت و سو رفته كه گويي اطاعت خدا و رسول و اولي الامر و درك ارزش‌هاي هريك از آنان، در عرض هم و احتمالا معارض با يكديگر هستند! در حالي‌كه اطاعت از خدا و رسول و اولي الامر در طول يكديگر و مكمل هم مي‌باشند.
در تصويري كه ايشان از اطاعت خدا ارايه مي‌دهند، هر مدعي‌اي مي‌تواند داعيه معرفه الله داشته باشد، همان‌گونه كه چنين ادعايي را بسياري از نااهلان دارند؛ پس چگونه مي‌توان از ميان مدعيان، به كساني كه راه درست را تصوير مي‌كنند، متوسل شد؟!

سخن آخر:

آقاي دكتر كديور ادعا مي‌كنند كه اين، شيعه‌ي غالي و استحاله شده است كه براي امامان خود طينتي فرابشري قايل است، و اين شيعه استحاله شده است كه دعا و توسل به امامان (عليهم‌السلام) را بر توكل بر خدا اولويت داده و به جاي آن‌كه مستقيما به پيشگاه خداوند برود، به ايمه توسل مي‌كند!
اما در مقابل صدها ماخذ و منبعي كه فرق مختلف اهل سنت نقل كرده‌اند و در آن بر اساس رواياتي كه از پيامبر اسلام شنيده‌اند، به طينت فرابشري ايمه معصومين اقرار و اعتراف كرده‌اند، چه مي‌گويند؟! حتما آن روايات را هم شيعيان ساخته و به برادران اهل سنت خود القاء كرده‌اند؟!
شايسته است قدري از لاك بدبيني درآييم و به حقايقي كه شيعه و سني در آن اتفاق نظر دارند، احترام بگذاريم؛ آن‌هم نه از باب اين كه آن حقايق، احترام برانگيز است، بلكه از اين باب كه احترام گذاشتن به عقايد ديگران نشانه خردورزي است.

در پايان درخواست مي‌كنم به دو نمونه از بياناتي كه در معرفي مقامات معنوي و دنيوي ايمه معصومين عليهم‌السلام در كتب معتبر اهل سنت مطرح شده است، توجه فرماييد:

الف:
« تبارك الذي انزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا، و بعثه مستقلا باعباء الرسالة داعيا اليه باذنه و سراجا منيرا... وانتجب له اميرالمومنين عليّاً اخاً و عوناً ورداء و خليلاً و رفيقاً و وزيراً و صيّره علي امر الدين والدنيا له موازراً و مساعداً و منجداً و ظهيراً...
وجعله ابا بنيه، و جمع كلّ الفضايل فيه، و انزل في شأنه: انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يوتون الزكاة و هم راكعون (مايده 55) تعظيما لشانه و تكريما و توقيرا لمحلّه...
و صلي الله علي محمد عبده و نبيّه المنعوت بالخلق العظيم، و المبعوث الي الثقلين بالكتاب الكريم، و علي امام الاولياء و اولاده الايمّة الاصفياء، الذين اذهب الله عنهم الرجس و طهرّهم تطهيرا... الصلاة و السلام... علي محمد نبيه... و وصيّه اسدالله الغالب علي بن ابي طالب و آله و عترته الطاهرة المباركة، و ذراريه الطاهرين نجوم فلك العصمة...
ترجمه:
پاك است خداوندي كه قران را بر بنده‌اش فرو فرستاد براي اين كه بر جهانيان انذاردهنده باشد، و او را به حقيقت رسالت مبعوث ساخت تا به‌اذن او دعوت‌كننده و چراغ روشنگر و نوراني به سوي خداوند باشند...
و علي را براي او برادر و ياور و حامي و دوست و رفيق و وزير قرار داد و او را بر امر دين و دنيا همراه و كمك‌كننده و حمايت‌كننده شجاع و پشتيبان قرار داد...
و او را پدر فرزندانش قرار داد و در او جميع فضايل را جمع كرد، ودر شانش نازل كرد كه: «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة ويوتون الزكاة وهم راكعون – مايده 55» تا تعظيمي و بزرگ‌داشتي براي منزلت او و نشانه‌اي براي جايگاهش باشد...
و خداوند بر بنده و پيامبرش محمد درود فرستاد كه او را به خلق عظيم ستود، و براي دو جهان او را با كتابش مبعوث ساخت و بر امام تمامي اولياء و بر فرزندان برگزيده‌اش، آن‌كساني كه خداوند ناپاكي را از آنان برداشته و آنان را پاك و مطهر قرار داد... درود و سلام بر پيامبرش محمد... و بر وصي او اسدالله الغالب علي بن ابي طالب و خاندان و اهل بيت پاك و منزه و مبارك او و بر فرزندان پاكش، ستارگان آسمان عصمت...

متن فوق‌الذكر مقدمه كتاب «فرايد السمطين» تاليف: محدث بزرگ ابراهيم بن محمد الجويني الخراساني، از برادران اهل سنت در قرن هفت و هشت هجري قمري است كه كتاب خود رادر بيان فضيلت اهل البيت (عليهم‌السلام) نگاشته است، اميدواريم روش برادران اهل‌سنت بتواند براي ما حجّتي باشد كه قايلان به فضايل آسماني ايمة اهل البيت (عليهم‌السلام) را غالي، و عملكرد و اعتقادشان را استحاله‌ي ديني نخوانيم.

ب: براي اتمام حجت، به نقل روايتي از پيامبر اكرم (صلي‌الله‌عليه‌وآله) از زبان ابوهريره بسنده مي‌كنم تا شايد راه مخالفان اهل البيت، درسي براي مدعيان تشيع ناب و اصيل گردد.
در باب اول از سمط اول ص 36 در فضيلت اهل البيت عليهم السلام نقل شده است:
«عن العلاء بن عبدالرحمن، عن ابيه عن ابي هريره عن النبي صلي الله عليه و آله و سلم انه قال: لما خلق الله تعالي آدم ابوالبشر و نفخ فيه من روحه، التفت آدم يمنه العرش، فاذا في النور خمسة اشباح، سجّدا و ركعا، قال آدم: يا ربّ هل خلقت احدا من طين قبلي؟ قال: لا يا آدم، قال: فمن هولاء الخمسة الاشباح الذين اراهم في هييتي و صورتي؟ قال هولاء خمسة من ولدك، لولا هم ما خلقتك. هولاء خمسة شققت لهم خمسة اسماء من اسمايي، لولا هم ما خلقت الجنّة و لا النار، و لا العرش و لا الكرسي، و لاالسماء و لا الارض، و لا الملايك، و لا الانس و لا الجنّ.
فانا المحمود و هذا محمّد، و انا العالي و هذا عليّ، و انا الفاطر و هذه فاطمة، وانا الاحسان و هذه الحسن، انا المحسن و هذا الحسين... »
« از علاء بن عبدالرحمن، از پدرش، ازابو هريره، از نبي خدا صلوات الله عليه و آله و سلّم كه او گفت: هنگامي كه خداوند آدم ابوالبشر را خلق كرد و در او از روحش دميد، آدم به اطراف عرش نظر كرد، پس در آن هنگام نوري را در حالت پنج شبح ديد كه ركوع و سجده مي‌نمايند. آدم گفت: بار الها! آيا قبل از من كسي را از خاك آفريدي؟ خداوند فرمود: نه اي آدم. گفت: پس آن پنج شبح كه من آن‌ها را در هيبت خود مي‌بينم، كيستند؟ خداوند فرمود: آنان پنج تن از فرزندان تو هستند، اگر آنان نبودند تورا خلق نمي‌كردم، آنان كساني هستند كه براي آنان پنج نام از نام‌هاي خود را مشتق ساختم، اگر آنان نبودند بهشت و جهنم را نمي‌آفريدم، عرش و كرسي را نمي‌آفريدم، آسمان و زمين را نمي‌آفريدم، ملايك وجن و انس را نمي‌آفريدم، پس من محمود و او محمد است، من بلند مرتبه و او علي است، من شكافنده هستم و او فاطمه است، و من احسان كننده و او حسن، و من نيك‌كردار و او حسين است... ».

قابل توجه اينكه اين حديث معتقدات برخي از برادران اهل سنت است، نه شيعه غالي و تشيع استحاله شده!
اگر چه برخي مخالفان از فضايل آسماني امامان اهل البيت (عليهم‌السلام) سخن گفته‌اند تا از فضيلت ارضي آنان سخن به ميان نيايد، اما هستند كساني كه از فضايل زميني امامان سخن مي‌گويند تا از فضيلت آسماني آن‌ها چيزي گفته نشود!
اگر متن مقدمه و اين حديث را از استحاله‌هاي قرن سوم به بعد ندانيم، و يا آن را از القايات شيعيان غالي در ميان اهل سنت نخوانيم، به عنوان يك سند در فضايل آسماني، سندي زنده و گوياست و بي‌نياز از تفسير است.
در خانه اگر كس است، يك حرف بس است.

تراث