نقد امامت‌پژوهي دكتر محسن كديور- 2

چهارمين نكته در نقد استنتاج جناب آقاي دكتر محسن كديور از سخن علامه مامقاني بدين قرار است:

رابعا قرار دادن قول به يك‌سري صفات، در محدوده‌ي غلوانديشي، از سوي يك رجالي يا يك گروه نظير قميين، اعم است از اين‌كه خود آ‌ن رجالي يا آن گروه، به صفات مزبور اعتقاد شخصي داشته است يا خير. به عبارت ديگر، ممكن است علما يا رجاليون شيعه در عصور اوليه، از باب لزوم مكتوم داشتن اسرار اهل بيت، در عين اعتقاد به صفات مزبور آن‌ها را مكتوم مي‌نموده‌اند و اظهار آن صفات را نشان غالي بودن شخص در نظر مي‌گرفته‌اند. مؤيد اين امر، روايات فراوان در لزوم تقيه واخفاي اسرار است. علامه مامقاني نيز بدين مطلب اين‌چنين اشاره كرده است: «ذلك نشأ من أيمتنا عليهم السلام حيث أنهم لما وجدوا آن الشيطان دخل مع شيعتهم من هذا السبيل... حذروهم من القول في حقهم بجملة من مراتبهم ابعاداً لهم عما هو غلو حقيقه»؛ يعني ايمه ما عليهم السلام از آن‌جا كه دانستند شيطان از اين راه بر شيعيان وارد مي‌شود آنان را از قول به برخي مراتب عاليه‌ي خويش برحذر داشتند تا آنان را از آن‌چه حقيقتاً غلو است بازدارند. اين عبارت نشان مي‌دهد، قول به برخي «صفات فرابشري» ايمه، با آن‌كه حقيقتاً غلو نبوده، اما به جهت آن‌كه مقدمه‌ي غلو حقيقي بوده است، مجازاً غلو تلقي شده و شيعيان به پرهيز از آن الزام شده‌اند. پس چه بسا مثلاً ابن غضايري، با آن‌كه خود اجمالاً به «صفات فرابشري ايمه» ‌اعتقاد داشته، اما قايلين به آن صفات، از اصحاب ايمه را رمي به غلو نموده است (از باب مقدميت احتمالي‌اش براي غلو حقيقي.) خصوصاً كه رجاليون، بسيار دقيق وسخت‌گير بوده‌اند و بسياري از راويان را به صرف كمترين نشاني از غلو و فساد عقيده كنار مي‌نهاده‌اند (و فاش كردن اسرار ايمه يكي از آن نشانه‌ها تلقي مي‌شده است.)

سخت‌گيري مزبور را علامه مامقاني در فايده‌ي 21 تنقيح‌المقال چنين گزارش كرده است:‌ «بر كسي كه در احوال قدما خصوصاً قدماي قمي تتبع كند پوشيده نيست كه ايشان، با كوچك‌ترين بهانه، بر راوي، جرح وارد مي‌كردند [يعني او را متهم نموده، غيرعادلش مي‌شمردند] و به محض ديدن روايتي در كتابش مبني بر انحراف در فروع اصول دين، او را منحرف مي‌شمردند.» مرحوم مامقاني، احمدبن محمدبن نوح السيرافي را مثال مي‌زند كه جماعتي از علماي قابل اعتماد و طراز اول، موثقش دانسته‌اند، مانند شيخ طوسي در الفهرست و الرجال و نيز ابن شهرآشوب در معالم العلماء و علامه حلي و... و در عين حال، اتهاماتي نيز از سوي برخي اشخاص غير موثق بر او وارد شده است. ايشان سپس توضيح مي‌دهند كه در تعديل يك راوي (نسبت عدالت به او دادن)، كمتر محل خطا و اشتباه وجود دارد تا جرح او (اتهام زدن به او و ساقط كردنش از عدالت) و چنين ادامه مي‌دهند: «كسي كه در سخنان انديشمندان رجالي نظر كند و در سيره و روش آن‌ها دقت نمايد متوجه مي‌شود كه آنان كسي را موثق نمي‌شمارند، مگر آن‌كه در بالاترين درجات عدالت باشد، اما در جرح [اتهام]، كوچك‌ترين جرحي از سوي كسي را به حساب مي‌آوردند [و راوي را غيرعادل مي‌شمردند] در حالي كه مقتضيات اشتباه در جرح، بسيار است چه اين‌كه بسياري از آن‌چه امروزه در مورد نبي و ايمه معتقديم در گذشته، معتقد بدان را به ارتفاع و غلو متهم مي‌كردند و بسياري اوقات، راوي را به كوچك‌ترين بهانه متهم مي‌كردند و حتي يك راوي را به دلايلي كه قطعاً موجب فسق نبود از قم اخراج مي‌كردند مثلا شخصي به خاطر آن‌كه حمارش را فريب داده و وانمود كرده كه جو و علف در دامن دارد اخراج شد. لذا بايد در مسأله‌ي جرح[هايي كه در مورد يك راوي شده است] به منزله‌ي عدالت [كه به او نسبت داده شده است]، بلكه حتي بيش از آن، دقت به خرج داد.»

اين نكته‌ي رابع، با توضيح علامه مامقاني راجع به وقف، كه عبارت اصلي آن از فايده‌ي 25 تنقيح-المقال، پيش‌تر نقل شد، تأييد مي‌شود: «... حيث عدوا اشتغال الرجل بالفحص عن إمامه الحاضر بعد فوت الامام السابق وقفاً مع أن زمان الفحص و البحث زمان العذر و ليس الوقف الا نفي إمامه المتأخر دون التوقف الي أن تقوم الحجة و تيم البرهان علي امامته.» ايشان توضيح داده‌اند كه نظير خلط مفهومي درباره غلو، در وقف نيز رخ داده است. واقفي بودن حقيقتاً عبارت است از نفي امام يا ايمه‌ي بعدي، اما برخي رجاليون از مشاهده‌ي اين‌كه يك صحابي در دوره‌ي پس از فوت امام تا يقين يافتن به امام بعدي، حالت توقف و تحقيق داشته است، اين را دليل و نشانه‌اي بر آن گرفته‌اند كه صحابي مزبور، واقفي بوده است. در اين‌جا روشن نيست كه اين عالم رجالي، خود معتقد باشد كه توقف موقت براي تحقيق راجع به امام بعدي، يك نوع واقفي شدن باشد، اما به جهت شدت اهتمام به ثقه بودن رجال و روات و رعايت احتياط تام در اين‌باره، دايره‌ي متهمين به وقف را توسعه داده، متوقفين كذايي را نيز در آن وارد كرده است (مبادا كه اين وقف موقت نشان از واقفي بودن حقيقي باشد.) پس هكذا اگر يك عالم رجالي، صحابي خاصي را به دليل اعتقاد به «صفات فرابشري»، غالي مي‌شمارد، چه بسا خود نيز معتقد بدان صفات باشد اما محض احتياط و تحرز از راويان فاسد العقيده، آن صحابي را به غلو متهم مي‌نمايد مبادا كه دم زدن او از «صفات فرابشري» نشان از غلو حقيقي (الوهيت‌بخشي به ايمه) باشد. بنابراين همان‌گونه كه اعتقاد برخي اصحاب متهم شده به وقف با رجاليوني كه چنين اتهامي را مطرح كرده‌اند در واقع يكي بوده و امارات و نشانه‌ها باعث انحراف رفتن ذهن رجاليون يا احتياط افراطي آنان شده است، چه بسا اعتقاد رجاليون با برخي اصحاب كه به غلو متهمشان كرده‌اند، در واقع، يكي است و برخي امارات و نشانه‌ها باعث به خطا رفتن ذهن رجاليون يا احتياط افراطي آنان شده است.

يكي ديگر از مؤيدات نكته‌ي رابع را مي‌توان در الفوايد الرجاليه ديد: «ربما جعلوا مطلق التفويض إليهم أو التفويض الذي اختلف فيه كما سنذكر او المبالغه في معجزاتهم و نقل العجايب من خوارق العادات عنهم أو الاغراق في شأنهم و إجلالهم و تنزيههم عن كثير من النقايص و إظهار كثير قدره لهم و ذكر علمهم بمكنونات السماء و الارض ارتفاعاً أو مورثاً للتهمة به سيما بجهة أن الغلاة كانوا مختفين في الشيعة مخلوطين بهم مدلسين.» كثيري از قدما خصوصاً قميين و ابن غضايري، مطلق تفويض به ايمه يا مبالغه در معجزاتشان و.. را ارتفاع =(غلو) يا موجب اتهام به غلو مي‌شمردند. در اين عبارت مشاهده مي‌شود كه اعتقاد به امور ياد شده نزد قدما، همواره غلو باطل و مذموم نبوده است بلكه در برخي موارد صرفا «مورث للتهمة» بوده است. از آن رو كه غلات حقيقي كه قدما و متأخرين در نفي و طرد آن‌ها اتفاق نظر دارند در ميان شيعه مخلوط شده و تدليس و نفاق به خرج مي‌دادند، عده‌اي از علماي قديم، محض احتياط، كساني را كه به نقل معجزات، علم غيب و... مي‌پرداختند را نيز متهم به غلو كرده‌اند نه از اين باب كه علم غيب، معجزه و اموري از اين دست را در مورد ايمه قبول ندارند، بلكه از باب تحرز از اين‌كه مبادا مبالغه در بيان اين امور، نشانه ي غالي بودن حقيقي فرد باشد.

تا اين‌جا به بررسي و نقد شاهد اول دكتر كديور خاتمه مي‌دهيم و در اين قسمت به بررسي دومين شاهد از شواهد سه‌گانه‌ي دكتر كديور خواهيم پرداخت.

رويكرد انتقادي:

ابتدا به سراغ عبارات اصلي مرحوم وحيد بهبهاني مي‌رويم. ميرزا محمدبن علي استرآبادي، (متوفي 1028)، كتابي به نام منهج‌المقال في تحقيق احوال الرجال نگاشته بود كه به الرجال الكبير معروف است. مرحوم محمدباقر بن محمد اكمل، معروف به وحيد بهبهاني، تعليقه‌اي تحت عنوان الفوايد الرجاليه در مقدمه‌ي اين اثر افزود كه جايگاه مهمي در ميان رجاليون يافت. منهج‌المقال همراه با اين مقدمه در سه جلد به تحليل مؤسسه‌ي آل البيت لإحياء التراث به سال 1422 قمري به چاپ رسيده است.
فايده‌ي دوم از الفوايد الرجاليه، در بيان دسته‌اي از اصطلاحات متداول در فن رجال است و مرحوم وحيد بهبهاني طي آن، اصطلاحات چندي را مورد بحث قرار مي‌دهد تا به اصطلاح «اهل الطيارة و اهل الارتفاع» مي‌رسد و مراد از آن را غالي بودن مي‌داند، آن‌گاه مي‌نويسد:
«إعلم أن الظاهر أن كثيراً من القداماء سيما القميين منهم و الغضايري كانوا يعتقدون للأيمة عليهم-السلام منزلة خاصة من الرفعة و الجلالة و مرتبة معينة من العصمة و الكمال بحسب اجتهادهم و رأيهم و ماكانوا يجوزون التعدي عنها و كانوا يعدون التعدي ارتفاعاً و غلوا علي حسب معتقدهم حتي أنهم جعلوا مثل نفي السهو عنهم غلوا بل ربما جعلوا مطلق التفويض إليهم أو التفويض الذي اختلف فيه كما سنذكر أو المبالغة في معجزاتهم و نقل العجايب من خوارق العادات عنهم أو الإغراق في شأنهم و إجلالهم و تنزييهم عن كثير من النقايص و إظهار كثير قدره لهم و ذكر علمهم بمكنونات السماء و الأرض ارتفاعاً أو مورثاً للتهمة به سيما بجهة أن الغلاة كانوا مختفين في الشيعة مخلوطين بهم مدلسين. و بالجملة الظاهر أن القدماء كانوا مختلفين في المسايل الاصولية ايضاً فربما كان شيء عند بعضهم فاسداً أو كفراً أو غلواً أو تفويضاً أو جبراً أو تشبهاً أو غير ذلك و كان عند آخر مما يجب اعتقاده او لا هذا و لا ذاك و ربما كان منشأ جرحهم بالأمور المذكورة وجدان الرواية الظاهرة فيها منهم كما أشرنا آنفاً أو إدعاء أرباب المذاهب كونه منهم أو روايتهم عنه و ربما كان المنشأ روايتهم المناكير عنه الي غير ذلك. فعلي هذا ربما يحصل التأمل في جرحهم بامثال الأمور المذكورة. و مما ينبه علي ما ذكرنا ملاحظة ما سيذكر في تراجم كثيرة مثل تجرمة إبراهيم بن هاشم و احمد بن محمد بن نوح... و غيرذلك. و سيجيء في إبراهيم بن عمر و غيره ضعف تضعيفات الغضايري فلاحظ. و في إبراهيم بن اسحاق وسهل بن زياد ضعف تضعيف احمد بن محمد بن عيسي مضافاً الي غيرهما من التراجم فتأمل. ثم اعلم أنه و الغضايري ربما ينسبان الراوي الي الكذب و وضع الحديث ايضاً بعد ما نسباه الي الغلو و كأنه لرواية ما يدل عليه و لا يخفي ما فيه و ربما كان غيرهما ايضاً كذلك فتأمل.»

حال به بررسي نتايج جناب دكتر كديور مي‌پردازيم:

1- جناب دكتر كديور، به عنوان اولين نتيجه، چنين اظهار نظر كرده‌اند كه: «قدما (عالمان شيعي تا اواسط قرن پنجم)‌ درباره‌ي ايمه به گونه‌اي متفاوت مي‌انديشيدند.» تفاوت مزبور، ميان انديشه‌ي قدما با انديشه‌ي امروزين شيعه كه دكتر كديور، در نتيجه‌ي شماره‌ي چهارم خود، در پي تطبيق آن بر تفاوت ميان «قرايت بشري» با «قرايت فرابشري» مي‌باشد، به گونه‌ي خاصي در الفوايد الرجاليه بيان شده است. آن‌چه مرحوم آيت‌الله وحيد بهبهاني گزارش كرده، اضطراب و تعارض و عدم وحدت رويه ميان قدما در مورد ايمه است. تعارض الاقوال در ميان قدما، هرچند، متفاوت با اتحاد الاقوال، در جامعه‌ي متأخر شيعه است، اما با سخن دكتر كديور، مبني بر شيوع يا حاكميت «قرايت بشري» در نزد قدما هم‌خوان و سازگار نيست. اگر قدما اعتقاد فراتر از حدي را كه خود بر اساس اجتهاد خويش باور داشتند، ارتفاع در مذهب و غلو مي‌شمردند، دو امر محتمل است و بايد بررسي نمود كه كدام‌يك با واقعيت تاريخي منطبق بوده است:
- حد مورد اعتقادشان با تمييز صفات بشري از صفات فرابشري تعيين مي‌شده و آنان تمام يا اكثر صفات فرابشري را اصولاً به جهت فرابشري بودنشان كنار مي‌گذارده‌اند.
- حد مورد اعتقاد قدما، به جهت اختلاف اجتهادهايشان، فاقد هرگونه اشتراك يا توافق عمومي است تا بتوان قدما را داراي يك وحدت رويه‌ي عام شمرد.
اگر شق اول، فاقد شاهد موثقي است و شق دوم به شواهدي كه پيش از اين، در شماره‌هاي قبلي مورد اشاره واقع شدند تقويت مي‌شود، بايد چنين نتيجه گرفت كه جناب آقاي محسن كديور، به ترجيح مرجوح بر راجح مبادرت ورزيده‌اند. در واقع، مي‌توان به لحاظ منطقي، نارسايي «أخذ ما بالعرض مكان بالذات» را در استدلالات جناب دكتر كديور تشخيص داد، زيرا ايشان به جاي آن‌كه تفاوت قدما با متأخرين را در عدم اتحاد رأي و انديشه راجع به صفات «فرابشري» بشمارند، آن‌را عبارت از اتحاد در نفي صفات «فرابشري» دانسته‌اند.
بررسي انتقادي نتايج بعدي دكتر كديور را در شماره‌ي بعد مشاهده خواهيد فرمود.

2- دومين نتيجه‌ي دكتر محسن كديور نيز با بيان فوق ابطال مي‌شود‌. ايشان نتيجه گرفته‌اند: «نمايندگان تشيع در قرون نخستين يعني قدما كساني بوده‌اند كه تجاوز از حد معيني را در اوصاف ايمه مجاز نمي‌شمرده‌اند ‌.‌.‌. اين انديشه در دوران خود، انديشه‌ي غالب بوده است‌.» بايد سوال نمود، «حد معين» مورد اشاره‌ي دكتر كديور چه بوده است و به كدام دليل تاريخي بايد آن را همان نفي صفات «فرابشري» و قبول صفات «بشري» شمرد؟! به علاوه، روشن است كه اگر هر انديشمند يا هر گروهي، به اجتهاد خود، حدي معين براي صفات ايمه داشته است، مآلاً نمي‌توان از «انديشه‌ي غالب» سخن گفت‌. عبارات منقول از الفوايد الرجالية دقيقاً نشان از عدم [وجود] «انديشه‌ي غالب» در قديم، درست به خلاف آن‌چه امروز شاهد آن هستيم دارد‌.

3- با توضيح فوق، سومين نتيجه‌ي آقاي محسن كديور نيز بس حيرت‌انگيز است‌. ايشان نگاشته‌اند: «مشايخ قم ‌.‌.‌. و احمدبن حسين بغدادي مشهور به ابن غضايري (متوفي 450) از جمله منتقدان به جريان فرابشري صفات ايمه بوده‌اند‌.» آيت‌‌الله وحيد بهبهاني چنين بيان داشته‌اند: «إعلم أن الظاهر أن كثيراً من القدماء سيما القميين منهم و الغضايري كانوا يعتقدون للايمة عليهم‌السلام منزلة خاصة من الرفعة و الجلالة و مرتبة معينة من العصمة و الكمال بحسب اجتهادهم و رأيهم و ما كانوا يجوزون التعدي عنها و كانوا يعدون التعدي ارتفاعاً و غلواً علي حسب معتقدهم» (يعني بسياري از قدما، خصوصاً قمي‌ها و غضايري برحسب اجتهاد و رأيشان، منزلت خاصي از رفعت و جلالت و مرتبه‌ي معيني از عصمت و كمال براي ايمه قايل بودند و فرا رفتن از آن را جايز نمي‌شمردند و برحسب عقيده خويش، تجاوز از آن را ارتفاع و غلو مي‌دانستند‌.) عبارت مزبور، آشكارا مي‌رساند كه قمي‌ها و غضايري در ضمن اعتقاد به عصمت و في الجمله به «صفات فرابشري»، به برخي «صفات فرابشري» ديگر اعتراض داشته‌اند‌. به علاوه نمي‌توان استنتاج نمود كه اعتراض مزبور به جهت «فرابشري» بودن آن صفات باشد بلكه محتملاً به دلايلي نظير احتياط در پرهيز از غاليان بوده است‌.

نكته‌ي ديگر آن است كه اعتراض قمي‌ها و غضايري و نسبت دادن غلو به اشخاص، كاملاً براساس يك طرح پيش ساخته‌ي كلامي راجع به صفات امام نبوده است، بلكه آن‌چنان كه وحيد بهبهاني گزارش مي‌كند، منشأ اتهام زدن به غلو، گاهي «وجدان الرواية الظاهرة فيها منهم» بوده است، يعني يافتن حديثي روايت شده توسط فرد متهم كه ظهورش در غلو است، يا «ادعاء ‌أرباب المذاهب كونه منهم» يعني ادعا كردن فرقه‌هاي غالي مبني بر اين‌كه فرد متهم، عضو فرقه‌ي آنان است يا «روايتهم عنه» يعني روايت كردن فرقه‌هاي غالي از فرد متهم، «الي غير ذلك» و ادله‌ي ديگري نظير اين‌ها‌. بنابراين، در قرون اوليه، غلو چونان يك پديده‌ي اجتماعي، افراد و گروه‌هاي معلوم الحالي داشته است و نزد قمي‌ها و غضايري، كمترين ارتباط اجتماعي با آن‌ها مي‌توانست نشانه‌ي تعلق فرد به جريان غلو تلقي شود‌. بدين‌لحاظ، مي‌توان گفت غلو بيشتر ماهيتي اجتماعي داشته است تا ماهيتي كلامي و بيشتر بر نوع رفتار و ارتباطات مبتني بوده است تا بر ساختار الهياتي‌. بعد از اين در بحث از قمي‌ها معلوم خواهيم داشت كه حد معيني كه هر فرد يا هر گروه براي صفات ايمه در نظر مي‌گرفتند، مرز لايتغير و معيار لايتبدلي براي تشخيص غالي از غيرغالي نبوده است، بلكه گاه كسي را به غلو متهم مي‌نمودند، اما با ديدن تهجد و شب زنده‌داري وي از اين اتهام مبرايش مي‌شمردند‌.

تراث