نقد امامت ‌پژوهي دكتر محسن كديور -1

پيشينه بحث، خطوط كلي، متدولوژي

دكتر محسن كديور در سخنراني ماه محرم سال 1384، نظريه خود را مبني بر آنكه مفهوم «امامت»، «در طول زمان، دچار تحول جدي شده است» تبيين نمودند. ايشان در آن‌جا تصريح نمودند كه وظيفه خود مي‌دانند با تأسي به هدف قيام كربلا، به اصلاح ديني دست زده و مفهوم امامت را براي همگان واضح ساخته، انحرافات را برملا سازند! ايشان در جايي از آن سخنراني ابراز داشتند كه اصلاح مفهوم امامت، «همان اهميتي را دارد كه امام حسين به خاطر آن قيام كرد و برخاست»!
جناب آقاي كديور، تحول نادرستي را كه به اعتقاد ايشان در مفهوم امامت در طول تاريخ صورت گرفته است عبارت مي‌دانند از تغليظ و برجسته شدن بخشي و تضعيف بخشي ديگر؛ «آنچه غليظ شده است، نوعي تقديس در حوزه امامت است؛ حال آن‌كه در قرون اوليه، اثر كمتري از آن يافت مي‌شود.» تقديس موردنظر دكتر كديور، چهار عنصر را شامل مي‌شود كه مفهوم امامت در علم كلام را بر مي‌سازند: «عصمت، علم غيب، نصب الهي و نص از جانب پيامبر.» اين چهار عنصر، به اعتقاد دكتر كديور، توسط متكلمين از حدود قرن سوم و چهارم به بعد به عنوان ماهيت يا شروط امامت در نظر گرفته شده‌اند و رفته رفته گسترده‌تر و فربه‌تر شده‌اند.
در ادامه همين مبحث، دكتر محسن كديور، نوشتاري با عنوان «بازخواني نظريه‌ي «علماي ابرار»، تلقي اولي اسلام شيعي از اصل امامت، قرايت فراموش شده» را در نشريه‌ي مدرسه منتشر ساختند و به بسط و شرح و ارايه‌ي مويدات براي نظريه‌ي‌ خويش پرداختند. در نوشتار مزبور، ايشان ابتدا دو فرضيه‌ي تحقيق را چنين عنوان مي‌نمايند:

1- «تحول جدي اصل امامت طي قرون سوم تا پنجم.»
2- بازسازي انديشه غلو و تفويض از نيمه‌ي قرن دوم در قالب «غلو و تفويض اعتدالي» و غلبه در قرن پنجم.
«از آنجا كه فرضيه‌ي تحقيق، نتيجه‌ي آن و مهمترين گزاره‌ي تحقيق است، سزاوار است توضيح بيشتر جناب كديور در مورد فرضيه‌هاي فوق‌الذكر در اين‌جا عينا! نقل شود: «به اين معني كه از اوايل قرن دوم، يك تلقي فرابشري از امامت پديدار مي‌شود. اين تلقي اگرچه از سوي ايمه و علماي شيعه طرد مي‌شود، اما به صورت يك قرايت مرجوح و يك ديدگاه مطرود به حيات خود ادامه مي‌دهد. در دوران غيبت ايمه، فعاليت معتقدان اين تلقي افزايش مي‌يابد، به نحوي كه با تلقي غالب كه قرايتي بشري از امامت است وارد چالش جدي مي‌شود. در قرون سوم و چهارم، اين قرايت فرابشري كه كوفه را پايگاه خود قرار داده، اگرچه از سوي جريان غالب كه در قم مستقر است به عقب رانده مي‌شود، اما در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم با بازسازي عقلي تلقي فرابشري از امامت در بغداد، رويكرد بشري از امامت به حضيض رفته تا آنجا كه از نيمه‌ي قرن پنجم، تلقي فرابشري امامت به انديشه‌ي اصلي تشيع، تبديل و آن رويكرد بشري، عملا حذف مي‌شود. از آثار مستقل عالمان معتقد به تلقي بشري از امامت تقريباً چيزي به دوران ما نرسيده است و تمامي منابع شيعي موجود، همگي به قلم معتقدان تلقي فرابشري است».
جاي اين سوال است كه اگر امروزه، آثار مستقلي از تلقي بشري از امامت موجود نيست، بايد جناب كديور، روشن سازند كه از چه منابعي جهت پي بردن به تلقي فرابشري استفاده كرده‌اند. در پاسخ به اين سؤال، ايشان منابع تحقيق خود را چنين بر مي‌شمارند:

1- در لابه‌لاي آثار رقباي فكري مكاتب كوفه و قم، مطالبي جسته و گريخته نقل شده است.
2- در كتب رجالي آن دوران، «بسياري از آراي هر دو تلقي يافت مي‌شود».
3- در كتب كلامي آن دوران، «بسياري از آراي هر دو تلقي يافت مي‌شود».
4- در كتب فقهي آن دوران، «بسياري از آراي هر دو تلقي يافت مي‌شود».
5- در كتب روايي، آراي معتقدان به رويكرد بشري به امامت در قالب احاديث متعدد باقي است.
البته بسي مايه‌ي شگفتي خواننده است كه در پايان مطالعه‌ي نوشتار دكتر كديور، نه از آن آثار «رقباي فكري قم و كوفه»، چندان اطلاع مستندي مي‌يابد و نه از آن «بسياري» آراي موجود در كتب رجالي، كلامي وفقهي خبري مي‌بيند! مجموع نوشتار ايشان در ذكر سه شاهد و معرفي دو متفكر كه به اعتقاد ايشان قايل به رويكرد «بشري» به امامت بوده‌اند خلاصه مي‌شود كه البته در استنباط‌هاي دكتر كديور از اين امور، آن‌چنان كه خواهيم ديد، جاي ترديدات جدي وجود دارد.
جناب محسن كديور متذكر مي‌شوند كه قصد مقاله‌ي ايشان، تعيين اين امر نيست كه بنابر متون معتبر ديني، قرايت فرابشري از امامت معتبر است يا قرايت بشري، بلكه مقصود بسيار متواضعانه‌اي دارد:‌ «قرايتي بشري از امامت در قرون نخستين وجود داشته است كه حداقل دو قرن، انديشه شيعي را نمايندگي مي‌كرده است.» ايشان البته از اين مقصود عملاً فاصله گرفته، در ضمن بحث، گرايش قطعي خود را به معتبر دانستن قرايت بشري نشان داده است. تعبير از معتقدات امروزين شيعه به «غلو»، خود به روشني گواه موضع‌گيري دكتر كديور و فاصله گرفتن ايشان از بي‌طرفي در ارايه‌ي يك گزارش تاريخي صرف است. هم‌چنين ايشان آن‌چه را خود «قرايت فرابشري از امامت» مي‌خواند مخالف نظر ايمه علهيم السلام مي‌شمارد و بدين‌سان از بحث تاريخي صرف، به مباحث مربوط به رجال و درايه فرا مي‌رود. بنابراين، جناب كديور آن‌چنان كه از مجموع مباحث ايشان به نظر مي‌رسد، در پي استفاده از يك امر تاريخي (غلبه‌ي رويكرد «بشري» به امامت در قرون نخستين) جهت اثبات اصالت و حقانيت اين رويكرد هستند، نه آن‌كه صرفا در پي روشن نمودن تاريخ تفكر پيرامون امامت بوده باشند.
در اينجا پيش از آنكه به نقد تفصيلي شواهد وادله‌ي تاريخي ايشان وارد شوم، درصدد نقد متدولوژي ايشان هستم. آن‌چه كليت متد ايشان را براي رسيدن به هدف (اثبات غلو آميز بودن عقايد امروزين شيعه و محصول تحريفي تاريخي شمردن آن‌ها) تشكيل مي‌دهد، نقب زدن از مسيله‌ي «وجود» و «هست» به ارزش‌گذاري و «بايد» است. تشيع بايد اعتقادات فرابشري در مورد ايمه را كاملا كنار بگذارد و ايمه را انسان‌هايي عادي و صرفاً علمايي ابرار به حساب آورد، چرا كه در دو قرن اول، چنين اعتقادي حاكم بوده است. اين نحوه استدلال به اعتراض اخباريون بر اصوليون مي‌ماند كه در يكي از ادله‌شان، عدم حضور علم اصول فقه را در زمان ايمه عليهم السلام، دليل بر ناصواب بودن آن عنوان مي‌نمودند. منكران فلسفه و منكران علم كلام نيز گاهي به استدلالي از اين دست متوسل مي‌شدند. آنان معتقد بودند رويكرد غيرفلسفي يا غيركلامي يا غير اصول فقهي به دين، در عصر ايمه عليهم السلام حاكم بوده و بر اثر غلبه نابحق مخالفان، در تاريخ از ميان رفته و جاي خود را به تفكر فلسفي، كلامي و اصولي داده است!

در مورد موضوع بحث، براي اثبات آن‌كه رويكرد به اصطلاح «بشري» به امامت، مورد قبول ايمه بوده است و به رغم حاكميت و غلبه در عصور اوليه تشيع، بر اثر تحريف و جفايي تاريخي محو گرديده است، به نظر مي‌رسد بايد متدي با مراحل زير اتخاذ نمود:

1- نشان دادن نمونه‌هاي قابل توجهي از شخصيت‌ها، گروه‌ها و مكتب‌هاي قايل به «بشري» بودن امامت در عصور اوليه.
2- نشان دادن ادله‌ي متعدد تاريخي كه به وضوح نشان دهد رويكرد «بشري» به امامت در عصر اوليه بر رويكردهاي ديگر تفوق داشته است (قايلان به آن، از ديگر علما يا مكاتب شيعي، برتر، پرطرفدار و پرنفوذتر بوده‌اند، ناظران و نويسندگان غيرشيعي، تشيع را بدان‌ها مي‌شناخته‌اند...)
3- نشان دادن درستي آن رويكرد از طريق اثبات موافقت ايمه با آن.
4- نشان دادن جعلي بودن مستندات روايي ـ كلامي رويكرد مقابل يعني «رويكرد فرابشري» خصوصاً با توجه به انبوه روايات و ادله‌ي كلامي بر صفات «فرابشري» ايمه عليهم السلام (اين مرحله بايد با ادله‌ي تاريخي ـ رجالي انجام شود نه با پيش‌فرض گرفتن رويكرد «بشري» و استدلال ماتقدم بر نادرستي روايات «فرابشري»، چه اين‌كه در اين صورت تحقيق دچار دور باطل خواهد شد.)
جناب دكتر كديور از متد فوق تبيعت ننموده‌اند. ايشان تنها دو يا سه شخصيت را از قايلان به رويكرد «بشري» نشان داده‌اند كه در مورد همان‌ها نيز جاي ترديد جدي وجود دارد. در مقابل اين دو سه شخصيت، اشخاص بي‌شمار ديگري را در همان عصور اوليه سراغ داريم كه به رويكرد اصطلاحاً «فرابشري» قايل بوده‌اند و جناب كديور آن‌ها را ناديده مي‌گيرد. از ميان مراكز تشيع در عصور اوليه، نيز تنها مكتب قم را قايل به رويكرد «بشري» دانسته‌اند و مورد اهميت بلامنازع اين مركز در آن زمان، بزرگ‌نمايي غريبي نموده‌اند و نتيجه گرفته‌اند، رويكرد «بشري» كه تنها چند نفر معدود و تنها يك مركز را مي‌توانيم طرفدار آن بدانيم، تفكر شايع و غالب آن روز تشيع بوده است!!! بعد از اين، در محل خود به جايگاه قم در عصر اوليه تشيع خواهيم پرداخت (رك: خاتمه اين نوشتار در شماره نوزدهم كه بعداً خواهد آمد.)
جناب كديور از مراحل سوم و چهارم فوق الذكر نيز به طور عمده چشم پوشيده‌اند و روشن است كه بدون آنها نتيجه‌ي نهايي ايشان (اثبات ضمن اينكه رويكرد «بشري» به امامت، رويكرد اصيل و صحيحي است كه در هزار سال اخير، كنار نهاده شده و بايد هم اكنون احيا شود) مخدوش است.

حال، به بررسي شواهد و قراين رويكردي كه دكتر محسن كديور آن را «رويكرد بشري» به امامت مي‌خوانند و مدعي هستند در قرون اوليه اسلام بر جهان تشيع حاكم بوده است پرداخته مي‌شود. جناب دكتر كديور، در اين بخش از نوشتار خود، به «سه شاهد صريح، شفاف و مهم از معتبرترين عالمان شيعي به عنوان نمونه» اكتفا كرده‌اند:

شاهد اول:

شاهد اول، عبارتي از كتاب تنقيح المقال في معرفة علم الرجال نوشته‌ي علامه شيخ عبدالله مامقاني (متوفي 1351 قمري) است. دكتر كديور نقل مي‌كند كه مامقاني در فايده‌ي 25 از مقدمه ي كتاب مزبور مي‌نويسد: «إن أكثر ما يعد اليوم من ضروريات المذهب في اوصاف الايمه(ع) كان القول به معدودا في العهد السابق من الغلو» (آن‌چه امروزه در مورد اوصاف ايمه عليهم السلام جزء ضروريات مذهب شمرده مي‌شود، سابقاً جزء غلو شمرده مي‌شد.)

آقاي محسن كديور، نتايجي از اين عبارت مي‌گيرد، از جمله اين‌كه «محقق مامقاني، خود، جريان معتقد به شؤون بشري ايمه را نمي‌پسندد و طرفدار جريان معتقد به فضايل فرابشري ايمه است، اما با تأكيد بر قاعده‌ي پيش‌گفته‌ي رجالي بر وجود جريان نيرومند معتقد به شؤون بشري ايمه در قرون اوليه در ميان اصحاب و علماي شيعه مهر تأييد زد.»

سزاوار است براي يافتن مقصود و مراد علامه‌ مامقاني، به كتاب مورد اشاره رجوع نموده، عبارات قبل و بعد بافت كلام را مورد بررسي قرار دهيم.
علامه مامقاني در فايده‌ي 25 (چاپ سنگي سه جلدي، ج1، صص 212-211) بيان مي‌كند كه اگر كسي اخباري را كه درباره‌ي فارس بن حاتم و احمدبن هلال و... و واقفه رسيده است ملاحظه كند، فساد آن‌چه را كه از برخي اصحاب نقل شده مبني بر نسبت غلو به كساني نظير محمدبن سنان و معلي بن خنيس و مفضل بن عمر و ديگران درخواهد يافت. سپس ايشان به بيان علت اين امر مي‌پردازد و توضيح مي‌دهد كه افراد مزبور، نزد ايمه علهيم السلام تردد مي‌نمودند و ايمه بديشان اجازه‌ي ورود مي‌دادند، اما آنان را از عقايدي كه داشتند برحذر نمي‌داشتند و ديگران را از معاشرت و همنشيني با ايشان پرهيز نمي‌دادند و دستور به قتلشان صادر نمي‌كردند، بلكه حتي مراتب نهي از منكر را كه به ديگران با شدت و تاكيد سفارش و امر مي‌كردند در مورد ايشان به‌جا نمي‌آوردند، در حالي كه تارك نهي از منكر به شدت از سوي ايمه توبيخ مي‌شد و ايمه، ديگران را به ترك همنشيني با فاسق امر مي‌نمودند بلكه حتي همنشيني خود را از كسي كه معصيت خاصي مرتكب مي‌شد براي هميشه قطع مي‌كردند، تا آن‌جا كه يك‌بار وقتي يكي از هم‌نشينان ايمه به برده‌اش ناسزا گفت (اي پسر زن زناكار)، امام عليه السلام تا هنگام مرگ با او هم‌نشيني نفرمود با آن‌كه اين سخن با اين اعتقاد از او رخ داده بود كه مادر يك برده‌ي كافر، نكاح صحيحي نداشته و لذا زناكار محسوب مي‌شود. اگر دقت و سخت‌گيري ايمه چنين است پس چگونه است درباره شخص كافر، آن‌هم اين‌چنين كفري يعني غلو. غلو در نزد ايمه بسيار مذموم و مورد نهي بوده و از ايمه اين‌گونه روايت شده كه عيسي(ع) اگر در برابر آن‌چه نصاري مي‌گفتند ساكت مي‌ماند بر خداوند بود كه گوشش را ناشنوا و چشمش را نابينا كند. حتي ايمه گاهي كه غلو به ذهن كسي خطور مي‌كرد پيشاپيش مبادرت به منع او مي‌فرمودند.

علامه مامقاني در ادامه اظهار مي‌دارد كه ما هيچ غلوي در محمدبن سنان و معلي بن خنيس و... نيافته‌ايم، بلكه عكس اين امر را ديده‌ايم چرا كه ايمه عليهم السلام بسياري از اين افراد را امين خويش در امورشان قرار داده و وكيل مستقل و تام‌الاختيار خود در نقاط دور دست نموده بودند.
علامه مامقاني سپس اين احتمال را كه نجاشي و شيخ طوسي و ابن غضايري و ديگر رجاليون، اطلاعاتي داشته‌اند كه ايمه نداشته‌اند، رد مي‌كند، چرا كه امكان ندارد با آن همه طول مصاحبت ايمه از عقايد آنان مطلع نشده باشند، اما رجاليون در چند قرن بعد، اطلاع يافته باشند.

از ديگر ادله كه علامه مامقاني مي‌آورد تا نشان دهد نسبت غلو به امثال محمدبن سنان، نادرست است آن است كه بسياري از متهمين به غلو، خود، اظهارات صريحي برخلاف غلو داشته‌اند و عليه غاليان سخن مي‌گفتند و حتي كتاب مي‌نوشتند (نظير نصربن صباح و ديگران) و اين امر بدون هيچ شبهه‌اي نشان مي‌دهد كه آنان غالي نبوده‌اند. علامه مامقاني در اين‌جا مي‌نويسد: «تخليص المقال ان المتتبع النقيد يجد ان اكثر من رمي بالغلو بريء من الغلو في الحقيقه و ان اكثر ما يعد اليوم من ضروريات المذهب في اوصاف الايمه عليهم السلام كان القول به معدودا في العهد السابق من الغلو و ذلك نشا من ايمتنا(ع) حيث انهم لما وجدوا الشيطان دخل مع شيعتهم من هذا السبيل لاضلالهم وفاء لما حلف به من اغواء عبادالله اجمعين حذورهم من القول في حقهم بجمله من مراتبهم ابعادا لهم عما هو غلو حقيقه فهم منعوا الشيعه من القول بجمله من شوونهم حفظا لشيون الله جلت عظمته حيث كان اهم من حفظ شيونهم لانه الاصل و شيونهم فرع شانه نشات من قربهم لديه و منزلتهم عنده و هذا هو الجامع بين الاخبار المثبته لجمله من الشيون لهم و النافيه لها ثم لايخفي عليك ان مثل الرمي بالغلو في كثره وقوع الخطا و الاشتباه فيه من اصحابنا الرمي بالوقف حيث عدوا اشتغال الرجل بالفحص عن امامه الحاضر بعد فوت الامام السابق وقفا مع ان زمان الفحص و البحث زمان العذر و ليس الوقف الا نفي امامه المتاخر دون التوقف الي ان تقوم الحجه و يتم البرهان علي امامته لتكون الهدايه عن بينه دون الجزاف و ان استوفيت ما في التراجم و استقصيت جمله وافيه من الاخبار بان لك ما قلناه بيان الشمس في رابعه النهار.»

آنچه از عبارات فوق به دست مي‌آيد نمي‌تواند نتيجه‌اي را كه جناب دكتر كديور برداشت كرده است‌ (وجود جريان نيرومند معتقد به شؤون بشري ايمه در قرون اوليه در ميان اصحاب وعلماي شيعه) تأييد كند. عبارات فوق الذكر از علامه مامقاني در تبريه اصحابي نظير محمدبن سنان و معلي بن خنيس و مفضل بن عمر و ديگران از اتهام غلو كه برابر با كفر و به شدت مورد نهي ايمه عليهم السلام بوده است مي‌باشد. دليل علامه مامقاني بر اين تبريه چند چيز است‌: ‌ نيك رفتاري ايمه با آنان، سخن گفتن يا كتاب نوشتن آنها عليه غلو و نهايتاً اين‌كه در اعصار نخستين، اختلال مفهومي در مورد غلو وجود داشته است و هيچ حد و مرز مشخصي كه مورد وفاق تمامي شيعيان و علما در قرون اوليه بوده باشد و غالي را از غيرغالي تمييز دهد مشاهده نمي‌شود. علامه مامقاني، از اين زاويه زمان خود را با قرون اوليه مقايسه مي‌كند و نشان مي‌دهد كه حدود و ثغور غلو كه به اعتقاد علامه مامقاني از بدترين انواع كفر است در قرون بعد تعين يافته، توافقي جمعي بر آن حاصل شد. بيشتر عناصري كه در زمان متأخر، در قسم عدم غلو دسته‌بندي گرديده‌اند، در زمان متقدم، جايگاه مشوشي داشته‌اند و هر دسته احياناً برخي از آن‌ها را در قسم غلو و برخي را در قسم عدم غلو دسته‌بندي مي‌نموده‌اند (كما اين‌كه برخي اصحاب متهم به غلو، خود صريحاً عليه غاليان سخن مي‌گفته‌اند.) بنابراين، اتهام غلو به بسياري كسان از اصحاب ايمه را نمي‌توان چشم‌بسته و تحقيق ناكرده پذيرفت.

از مسأله‌ي اخير يعني مشوش بودن مفهوم غلو در زمان متقدم به خلاف زمان متأخر، جناب دكتر محسن كديور به دو مفهوم خود ساخته‌ي «تلقي بشري» و «تلقي فرابشري» از ايمه نقب زده‌اند و با يكسان فرض نمودن غلو با تلقي «فرابشري» از ايمه چنين استنتاج نموده‌اند كه در عصور اوليه تلقي «بشري» به صورت جرياني قوي وجود داشته است. اما...


در نقد استنتاج جناب آقاي محسن كديور از كلام علامه مامقاني، چهار نكته قابل توجه است:

اولاً: مترادف دانستن «غلو» با «تلقي فرابشري» در انديشه‌ي اصحاب و شيعيان قرون اوليه، كاملاً بي‌دليل است. اصولاً تمايز ميان تلقي «بشري» و «فرابشري» و ملاك قرار دادن نفس «مابعد الطبيعي و فرابشري بودنِ» ‌صفات براي نفي و انكارشان بيشتر صبغه‌ي تعلق به ذهني مدرن و تفكري اومانيستي دارد. غلوي كه نزد علما و شيعيان اصيل قرون اوليه، مذموم و ناهنجار تلقي مي‌شده، الوهيت‌بخشي به امام يا هرگونه فراتر بردن امام از مرتبه‌ي واقعي خويش =(عبد بودن و مخلوقيت) بوده است و دليل اين مذموميت نيز، تعارض با توحيد به عنوان اساس دين حنيف اسلام بوده است. به عقيده‌ي آنان، امام را بايد در حد و اندازه‌ي واقعي خود ديد و به روشني مي‌توان درك كرد اين امر الزاماً بدان معنا نيست كه خط‌كشي مايز ميان صفات «طبيعي» و «مابعدالطبيعي»‌ در دست بگيريم و هر صفت را كه بويي از مابعدالطبيعي بودن دارد نفي نماييم؛ چه بسا كساني كه مثلاً قول به علم غيب امام را غلو مي‌دانستند، اما ديگر صفات فرابشري را قبول داشتند و يا بالعكس. نهايتاً نمي‌توان ـ و يا دست كم، بعيد است بتوان ـ يك جريان يك‌دست نيرومند كه هرگونه صفت «فرابشري» را به صرف «فرابشري» بودنش از ايمه نفي مي‌كرده است در تاريخ يافت.

ثانياً: بنابر آن‌چه گذشت، فرض يك جريان خاص و مشخص كه تمام يا اكثر «صفات فرابشري» را يك‌جا از ايمه نفي مي‌كرده است، عين مدعا و مصادره به مطلوب است. فرض وجود جريانات يا گروه‌هاي متكثري كه هر يك احياناً برخي صفات فرابشري را پذيرفته و برخي ديگر را منتفي مي‌دانستند و اشتراكات و وحدت رويه‌اي نيز نداشتند، احتمالي است كه مؤيدات قابل توجهي نيز دارد و منطقيون گفته‌اند: «اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال». بنابراين نمي‌توان از يك «تلقي بشري» سخن به ميان آورد. مؤيداتي كه بدان اشارت رفت، از جمله، سخن علامه مامقاني در تنقيح-المقال است كه توضيح مي‌دهد در برخي فروع اصول دين به گونه‌اي ميان شيعه اختلاف و نزاع واقع شده كه منجر به دوري و منافره ميان آنان گشته است و اين در زندگي‌نامه‌ي جعفربن عيسي، يونس به عبدالرحمن، زراره و مفضل بن عمر و ديگران آشكار است كه اصحاب ايمه، گاهي در حضور ايشان به يكديگر نسبت كفر، زندقه و غلو مي‌دادند، تا چه رسد به دوره غيبت. به علاوه، يكي ديگر از مؤيدات مهم، گزارش علامه مامقاني است در عبارتي كه پيش‌تر از فايده 25 تنقيح‌المقال نقل شد، مبني بر اين‌كه دو دسته روايت‌هاي ظاهراً متعارض از ايمه راجع به صفات و مراتبشان را اين‌گونه مي‌توان حل كرد كه ايمه نسبت به غلو حساسيت نشان مي‌دادند تا آن‌جا كه گاه، برخي صفات فرابشري خويش را براساس مصلحت‌انديشي و حفظ مردم از غلو حقيقي مكتوم مي‌نمودند تا شؤون خداوند كه مهم‌تر از شؤون و مراتب آنان است حفظ شود. وجود روايت‌هاي ظاهراً متعارض، مؤيد روشني است بر وجود افكار و باورهاي متعارض در ميان صحابه و شيعيان قرون اوليه. همچنين سخن استاد الكل و وحيد بهبهاني، در الفوايد الرجاليه، صراحتاً آشفتگي در معناي غلو را نزد قدما نشان مي‌دهد و فقدان رويه‌اي واحد در مفهوم پردازي غلو را تبيين مي‌كند: «و بالجمله، الظاهر ان القدماء كانوا مختلفين في المسايل الاصوليه أيضاً فربما كان شيء عند بعضهم فاسداً أو كفراً أو غلواً و تفويضاً أو جبراً أو تشبهاً أو غير ذلك و كان عند آخر مما يجب اعتقاده اولاً هذا و لا ذاك» (ظاهراً قدما در مسايل اصولي نيز اختلاف داشته‌اند و چه بسا يك مسيله در نزد برخي از آنان، عقيده‌اي فاسد يا كفر يا غلو يا تفويض يا خبر يا تشبيه قلمداد مي‌شد و نزد برخي ديگر از جمله عقايدي بود كه اعتقاد بدان‌ها واجب است و نزد عده‌اي ديگر نه عقيده‌اي فاسد تلقي مي‌شد و نه عقيده‌اي واجب الاعتقاد.)

ثالثاً: به فرض وجود جرياني خاص كه تمام صفات فرابشري حتي عصمت را از ايمه نفي مي‌نموده، نيرومندي يا ضعف اين جريان به هيچ روي از كلام علامه مامقاني به دست نمي‌آيد. شايد استاد محسن كديور، نيرومندي مورد اشاره را از افعل تفضيل در عبارت «إن أكثر مايعد اليوم...» و اطلاق عبارت «كان القول به معدوداً في العهد السابق...» ‌استنتاج كرده باشند، حال آنكه لزوماً مقصود علامه مامقاني آن نبوده كه «أكثر ما يعد اليوم من ضروريات المذهب»، مجموعاً و يك‌جا در يك جريان واحد و معين، غلو تلقي مي‌شده است و نيز عبارت «كان القول به معدوداً...» به قرينه‌ي پيش‌گفته (قصه‌ي تشويش در مفهوم‌پردازي غلو) از اطلاق يا عموم ساقط مي‌شود و ديگر چنين معنا نمي‌دهد كه نزد اكثريت قدما يا همه‌ي آنان، قول به آن صفات، غلو محسوب مي‌شده است، بلكه بدين‌ معنا خواهد بود كه صفات ضروري و متفقٌ‌عليه امروزين، در گذشته مورد وفاق همه درنيامده بود و هريك احياناً از سوي گروهي، مورد مخالفت و رمي به غلو قرار مي‌گرفت. اين نكته، نسبتي با نتيجه‌ي دكتر كديور، مبني بر‌ «وجود جريان نيرومند معتقد به شؤون بشري ايمه در قرون اوليه در ميان اصحاب و علماي شيعه»‌ ندارد. توجه شود به فحواي نتيجه‌ي دكتر كديور كه عبارت است از نوعي وحدت فكري و اعتقادي ميان قدما در معنا كردن غلو به صفات بشري و ايضاً توجه شود به تعارض اين فحوا با استنتاج ما از علامه مامقاني مبني بر آشفتگي و عدم وحدت رويه ميان قدما در معنا كردن غلو.

نكته‌ي چهارم در شماره‌ي بعد بيان خواهد شد

تراث