نقد نظريه علماي ابرار دكتر كديور توسط آيت الله جوادي آملي

گاهي ممكن است گفته شود جريان عصمت، جريان نصّ، جريان علم غيب و اين‌گونه كمالات، بعدها در كتاب‌هاي كلامي طرح شده و در صدر اسلام از اين‌ها سخني در ميان نبود. البتّه هر علمي در طليعه‌ي امر، خيلي شفاف و پخته نيست. يك بيان بسيار زيبايي مرحوم ابن‌سينا در الهيّات شفا دارد. ايشان مي‌گويد: فلسفه كه از عهد كهن پديد آمد، در آن اوايل خيلي پخته نبود، خام بود. با گذشت زمان و آمدن مردان بزرگ پخته شد. اين اختصاصي به فلسفه ندارد كه ايشان در الهيّات شفا فرمودند؛ غالب علوم همين طور است.
شما مي‌بينيد فقهي كه الآن به صورت 40 جلد جواهر در آمده؛ در عصر مرحوم صدوق، در عصر مرحوم شيخ مفيد، اين‌ها در 1 جلد خلاصه مي‌شد. بعد كم كم فروعات، استنباطات، اجتهادات و مسايل نو آمد. 40 جلد جواهر كجا، 1 جلد شيخ مفيد كجا! با گذشت بيش از هزار سال؛ فروعات و اجتهادات و آراء فراوان بوجود آمد. جريان علم كلام هم به شرح ايضاً. نبايد توقّع داشت آن كلامي كه در فرمايشات خواجه طوسي هست، يا شوارق مرحوم ملا عبد الرزّاق لاهيجي هست، يا ساير متكلّمان اماميّه هست؛ اين گسترش در كلمات هشام بن حكم و هشام بن سالم و اين‌ها باشد! ولي آن مواد اوليه‌اش كه عصمت ايمه و علم غيب ايمه و منصوص بودن ايمه (عليهم السّلام) است، از همان زمان نزول وحي بوده.
هم‌تايي اوصاف عترت (عليهم السلام) با اوصاف قرآن
اين جريان إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي‏، اين از عهد كهن بود تا الآن. فريقين نقل كردند، متواتر هم هست كه رسول گرامي (صلي الله عليه و آله) فرمود: عترت طاهرين همتاي قرآن‌اند. همتاي قرآن بودن هم به اين است كه ما قرآن را به‌خوبي بشناسيم تا همتايش را هم بشناسيم.
قرآن يك كتابي است معصوم و مصون از سهو، نسيان، عصيان، خطا، لغزش، بطلان‌پذيري و مانند آن. يك چنين كتابي كه هيچ اشتباه و سهو و غفلت در آن نيست، قابل بطلان نيست، اخبار غيبي در آن هست، معارف غيبي گذشته و آينده در آن مستور است؛ يك چنين كتابي را يك طرف قرار بدهند و عترت طاهرين (عليهم السلام) را طرف ديگر قرار بدهند؛ بفرمايند كه عترت طاهرين همتاي قرآن است.
اگر عترت طاهرين (معاذ الله) اهل سهو و اهل نسيان و عصيان و غلط و اشتباه بودند، خطا در آنان بود، عالم به غيب نبودند؛ مگر يك چنين انساني مي‌شود معادل قرآن؟! اين مطلب كه ما بايد روايت را بر قرآن عرضه كنيم، به توضيح نياز دارد. ما روايتي را كه نمي‌دانيم از عترت صادر شده يا نه، موظّفيم بر قرآن عرضه كنيم تا با اين عرض بر قرآن، بفهميم كه از معصوم است يا نه. وگرنه سنّت قطعي كه بر قرآن عرضه نمي‌شود!
اگر كسي به محضر امام زمان خود رسيد، نظير زراره كه در محضر امام صادق (عليه السلام) مشرّف شد، از لبان مطهّر امام صادق مطلب مي‌شنود؛ اينجا سند، قطعي است، چون از خود امام مي‌شنود. جهت صدور هم قطعي است، چون جاي تقيه نيست، كسي در مجلس نيست؛ دلالت اين روايت هم شفاف است. چنين روايتي بر قرآن عرضه نمي‌شود! عرضه روايت بر قرآن در دوگروه از نصوص آمده؛ يكي در نصوص علاجيه است، يكي هم در مطلق روايات.
در نصوص علاجيه آمده است: اگر دو خبري متعارض بودند، بر قرآن عرضه كنيد تا معلوم بشود موافق و مخالف قرآن كدام‌اند. در بخش ديگر اصل روايت را بايد بر قرآن عرضه كرد تا معلوم بشود؛ اگر مخالف قرآن بود، معلوم بشود صادر نشده. اگر مخالف قرآن نبود، صادر شده.
عرضه روايت بر قرآن براي اين است كه ما بفهميم معصوم يك چنين چيزي را گفته است يا نگفته. نه اينكه وقتي ما مي‌دانيم معصوم (عليه السلام) چيزي را فرمود، اين را بر قرآن عرضه كنيم. همان‌طوري كه آيات قرآن هر كدام حجّت‌اند؛ فرمايش معصومان، همه‌اش حجّت است. البتّه جمع بندي نهايي لازم است.
عرضه بر قرآن براي روايت مشكوك‌الصّدور است، يك؛ يا مشكوك‌جهت‌الصّدور است، دو. امّا وقتي صدور يك روايت قطعي است، مي‌شود سنّت قطعي. سنّت قطعي مثل خود قرآن؛ ميزان است، آن معروأ عليه است، نه معروض. ما چيزي را بر قرآن يا چيزي را بر سنّت قطعي عرضه مي‌كنيم كه در صدورش شك داشته باشيم.

علم و عصمت امام، لازمه همتايي با قرآن كريم
اگر اين ذوات قدسي معصوم نبودند و احتمال اشتباه وجود داشت؛ چگونه يك انساني كه محتمل الخطاست، اين معادل قرآن كريم است؟! چگونه همه‌ي جوامع بشري الي‌يوم‌القيامة مأمورند حرف كسي را كه محتمل الخطاست، بپذيرند؟! اگر اين‌ها در حد علماي ابرار بودند، اين‌ها هم نظير صاحب‌نظران بودند؛ حرف عالم براي ديگران حجّت است، نه براي علما! حرف صاحب‌نظر براي صاحب‌نظر حجّت نيست. حرف شيخ طوسي براي سيّد مرتضي و بالعكس حجّت نيست. شيخ طوسي سخنانش براي مقلّدانش حجّت است، و سيّد مرتضي سخنانش براي مقلّدانش حجّت است. علماء كه حرف هيچ كدام براي ديگري حجّت نيست! اگر ايشان در حد علماي ابرار بودند، حرف ايشان براي توده‌ي مردم حجّت بود، نه براي صاحب نظران و علما!
بنابراين از همين معادله قرآن و عترت به‌خوبي برمي‌آيد كه ايشان معصوم‌اند و اين عصمت را هم جز ذات أقدس الله كسي نمي‌داند. اين‌ها منصوص‌اند. بر طبق همين خطبه‌ي غدير، علوم الهي در اين‌ها احصاء شده است. همه‌ي اين نگاران به مكتب نرفته‌اند و مانند آن.

معجزه‌بودن مقام امامت، مانند قرآن
مطلب ديگر آن است كه جريان امامت و ولايت مثل جريان قرآن كريم خواهد بود كه كسبي نيست. يعني اگرعترت طاهرين،همتاي قرآن كريم اند و خداي سبحان درباره عظمت قرآن كريم فرمود: اگر همه‌ي جنّ و انس جمع بشوند، نمي‌توانند يك سوره مثل اين كتاب بياورند؛ معلوم مي‌شود كه اين تحصيلي نيست، مقدور كسي نيست. اگر عترت طاهرين همتاي قرآن‌اند، چه اين‌كه اين‌چنين است. پس اگر جنّ و انس جمع بشوند، بخواهند به مقام امام برسند؛ مقدور نيست، اين مي‌شود معجزه‌ي الهي.
اگر امامت مقامي بود كه با تحصيل چند نفر، نيل به آن مقام ممكن بود و كسي مي‌توانست با درس و بحث و رياضت به مقام امام برسد و اين كار مقدور بشر بود. چگونه چنين شخصي معادل كتابي است كه قُلْ لَيِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً؟! فرمود: لايفترقا و لن يفترقا. هرگز امام از قرآن جدا نيست، هرگز قرآن از امام جدا نيست. اگر يك خصيصه‌اي در قرآن باشد كه امام فاقد آن باشد كه اين طليعه‌ي افتراق است! از خود حديث ثقلين اين‌گونه معارف به‌دست مي‌آيد كه ايشان معادل‌پذير نيستند.
اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَاتِه‏ ؛ زيرا اين ذوات مثل قرآن كريم‌اند كه اگر قرآن بخواهد به صورت انسان درآيد، مي‌شود اهل بيت عصمت و طهارت؛ و اگر اهل بيت عصمت و طهارت به صورت كتاب ظهور كنند، مي‌شوند قرآن كريم. چنين كاري حتماً با عصمت همراه است، حتماً با علم غيب همراه است.

پذيرش ولايت، شرط قبولي عبادات انسان
اين مطلب را هم در پرانتز عنايت كنيد؛ اگر در روايات ما آمده است كه اگر كسي عمري را در كنار كعبه، بين ركن و مقام عبادت كند، ولي اهل ولايت نباشد؛ عبادت او پذيرفته شده نيست، ريشه‌ي قرآني‌اش اين است: اگر ولايت نباشد، رسالت نيست؛ اگر ولايت نباشد، دين نيست؛ پس اگر ولايت نباشد، اعمال آنها هم مقبول نيست. نبايد تعجب كرد كه چطور كسي عمر نوح داشته باشد، بين ركن و مقام عبادت كند، ولي اگر اهل ولايت نباشد، عبادت او مقبول نيست! براي اين كه ولايت، ركن دين و عنصر محوري دين است؛ اگر ولايت نباشد، رسالت اثر ندارد.
خدا به پيامبرش فرمود: اگر ولايت را ابلاغ نكني، رسالت را ابلاغ نكرده‌اي. رسالت وقتي ابلاغ مي‌شود كه ولايت به مردم تبليغ بشود؛ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ. پس اگر كسي عمر نوح پيدا كرد، بين ركن و مقام نماز خواند، در مدّت‌هاي لازم زكات داد؛ مي‌شود به او گفت: فما اقمت الصّلاه و ما آتيت الزّكاه، و لا اقمت الحج و لا اقمت العمر‌ة. اگر كسي ولايت را ابلاغ نكند، فما بلّغت رسالته مي‌شود. حال اگر كسي ولايت‌‌مدار نبود، فما اقمت الصّلاه مي‌شود، و ما آتيت الزّكاه مي‌شود. زيرا اين، عنصر محوري دين است، اين مبيّن دين و عصاره دين است.

برگرفته از: روزنامه كيهان، 24 آذر 1387

سايت تراث