دكتر مجتبي مطهري:شريعتي بت نيست

درباره نقد و بررسي افكار و انديشه‎هاي مرحوم دكتر علي شريعتي

پسر بزرگ‌ استاد شهيد مرتضي مطهري، دانش‌آموخته دانشگاه تهران و عضو هيأت علمي دانشگاه علامه طباطبايي، از دو جهت گزينه مناسبي براي بررسي نسبت بيان علي شريعتي و مرتضي مطهري است. اول به‎دليلي نسبتي كه با شهيد مطهري دارد و به‎واسطه آن رفت و آمدي كه به حسينيه ارشاد در دوره حضور استاد مطهري و دكتر شريعتي داشته و دوم به‎دليل، ورود به حوزه علوم انساني و تحصيل و تدريس در رشته الهيات.

نگاه مجتبي مطهري به موضوع بيشتر جنبه علمي و دانشگاهي دارد و تا پايان بحث اصرار دارد كه وجه علمي رفتار با شريعتي هم از سوي او و هم در نگاه مخاطب مراعات شود. خانه مجتبي مطهري در محله قلهك (كه در آن از ما پذيرايي مي‌كند)، يك كوچه با خانه‌اي كه پدر در آن زندگي مي‌كرد، فاصله دارد.

مهمترين نقد شهيد مطهري به آرا و عقايد دكتر شريعتي چه بود؟

اگر با ديد واقع‌بينانه به دكتر شريعتي نگاه كنيم، مي‌بينيم او در حوزه‌هاي مختلفي مثل جامعه‌شناسي مذهبي، تاريخ تمدن، تاريخ اديان، تاريخ اسلام و مكاتب اجتماعي - سياسي تحقيق‌ها و پژوهش‎هاي خوب بسياري انجام داده، ولي حقيقت اين است كه نمي‌شود وي را يك اسلام‌شناس ناميد.

چرا؟

چون دايرة‌المعارف اسلام و به‌طور كلي اسلام، مجموعه‌اي از معارف و علوم اسلامي و انساني است. معارف انبياء، علوم انساني محسوب مي‌شود و صرفا علوم اسلامي نيست و به همين دليل، شايد تفكيك دانشكده الهيات و ادبيات درست نباشد. علوم اسلامي و علوم انساني جدا نيستند. پدرم مي‌گفت رشته من الهيات و علوم انساني است. در دايره‌المعارف اسلامي يا انساني، اسلام مجموعه‌اي از علوم از جمله فقه، اصول، تفسير، حديث، كلام، فلسفه، عرفان، جامعه‌شناسي، روان‌شناسي و... است. كسي كه مي‌خواهد در اين حوزه حرف بزند، بايد بر اين معارف اشراف داشته باشد تا بتواند مسايل آن را حل كند. بنابراين اسلام‌شناسي جايگاهي است كه تا معارف و زيرمجموعه‌هاي آن حل نشود و فرد تسلط كافي بر اين معارف نداشته باشد، نمي‌تواند اسلام‌شناس باشد.

هر كس مي‌تواند در بعضي از اين رشته‌ها كه كلام جديد و حوزه تخصصي و علمي‌اش هست، صحبت كند، اما نمي‌تواند درباره همه علوم و معارف انساني به اظهارنظر بپردازد. دليل نمي‌شود كسي كه بر يك يا دو يا سه رشته در حوزه علوم انساني تسلط دارد؛ درباره مجموعه معارف هم صاحب نظر باشد. نكته ديگر اين‎كه در معارف اسلامي، محور اصلي فقه و فقاهت است و اهميت ويژه‌اي دارد. به همين دليل، كساني كه در اين حوزه‌ها تحصيل مي‌كنند و به روان‌شناسي تاريخ، حكمت يا عرفان علاقه دارند، معمولا ابتدا ادبيات و فقه و اصول را مي‌خوانند و سپس وارد رشته‎هاي مورد علاقه خود مي‎شوند.

دكتر شريعتي يك روشنفكر ديني است. كسي كه تا حدي با معارف اسلامي آشنا بود و به اين علوم علاقه داشت؛ در غرب درس خوانده بود و فضاي تحصيلي او الهام گرفته از غرب بود. ادبيات و معيارهاي جديد امروزي را مي‌شناخت و قصد داشت اسلام را با معيارهاي جديد، با لسان و ادبيات جديد، به دنيا و نسل حاضر معرفي كند. تعبير امروزي‌اش مي‌شود نوگرايي. شهيد مطهري معتقد بود دكتر شريعتي كه يك روشنفكر ديني است و با دنياي مدرن دقيقا آشنايي دارد، بايد با يك عالم بزرگ ديني و روحاني و يا يك نفر از مراجع، پيوند مستمري داشته باشد. نه فقط درباره شريعتي بلكه هر روشنفكر ديني كه در اين حوزه‎ها مي‎خواهد ورود پيدا كند، بايد اين ارتباط را ايجاد و حفظ كند تا دچار لغزش و اشتباه نشود.

مشكل دكتر شريعتي در حسينيه ارشاد و ماجراي اختلاف‌هاي آن زمان سر همين مسايل بود؟

پدرم از ابتداي زماني‎كه در حسينيه ارشاد بود، مي‌گفت بايد از وجود دكتر شريعتي استفاده شود. معتقد بود اين پديده جديد، مبارك است، اما بايد تحت نظارت و هدايت روحانيت و روح سنت قرار بگيرد كه داراي بصيرت و روشن‎بيني ديني نيز هستند و بايد از آن به نفع اسلام استفاده شود، اما به شرط آن‎كه سخنراني و آثار او تحت يك هييت نظارتي علمي - كه داراي تحصيلات عميق حوزه‎اي هستند - قرار بگيرد.

مشكل روشنفكري ديني، توجه دقيق به تغيير در قالب‌گرايي ديني و نوگرايي آن است و معمولا كمتر به جوهر دين و ثبات آن توجه مي‌شود. اين نوگرايي و تغيير شكل و قالب، مبارك است. اما مشكل روشنفكران ديني و دكتر شريعتي اين بود كه با معارف اسلامي به‌طور عميق آشنا نبودند. شهيد مطهري معتقد بود، هر حرف نويي را نمي‌توان مطرح كرد. فقط زيبا حرف زدن كافي نيست، خوب و سنجيده صحبت‌ كردن و پخته صحبت كردن مهم است. اين دو بايد باهم جمع شوند. دكتر شريعتي بيش از اين‌كه پخته و دقيق صحبت كند، زيبا حرف مي‌زد.

شهيد مطهري معتقد بود خوش‌بيان صحبت كردن و خوش تقرير بودن نعمت بزرگي است به شرطي كه حرف‌هاي سنجيده و عميق و پخته نيز بيان شود. جدايي روشنفكري ديني از روح سنت، ولايت، عرفان، شريعت، روحانيت و مرجعيت، براي جامعه آثار زيانباري به همراه دارد كه باعث مي‌شود گاهي روشنفكري ديني به روشنفكري غربي تمايل پيدا كند و دچار لغزش‎ها و آسيب‎هاي جدي شود.

از اين مورد، مثالي هم در رفتار دكتر شريعتي سراغ داريد؟ دكتر شريعتي چه كرد كه فكر مي‌كنيد روشنفكري ديني به روشنفكري غربي نزديك شده است؟

مثلا دكتر شريعتي در نقد روحانيت، گاهي روحانيت را نفي و مسيله اسلام منهاي روحانيت را مطرح مي‎كرد. در اين مورد هم نظر پدرم مثل نظر امام بود و مي‌گفت روحانيت مشكل دارد و بايد نقد شود، اما در ضمن شريف‌ترين و پاك‌ترين نهاد، روحانيت است، هيچ چيز نمي‌تواند جاي روحانيت را بگيرد و دكتر شريعتي نبايد روحانيت را نفي مي‌كرد. نقد روحانيت بايد براي اصلاح و حفظ و بقاي روحانيت باشد، نه در نفي آن.

روحانيت درختي است كه ريشه‌هاي محكمي دارد، البته گاهي اين درخت را آفت مي‌زند، اما براي دفع آفات كه نبايد ريشه‌ها را قطع كرد. امام(ره) و شهيد مطهري، روشنفكران مي‌گفتند روحانيت بايد نقد شود و اشكالي ندارد. اين‌ها از فكر و رفتار متحجران رنج مي‌كشيدند، كساني كه با تحول، با تغيير، عقلانيت، عرفان، روح دين و زيبايي‌هاي آن مخالف بودند. آن زمان در بين روشنفكران افرادي بودند كه روحانيت را با هدف نفي آن نقد مي‌كردند، نه براي اصلاح و تقويت اين نهاد شريف.

چه كساني مجازند روحانيت را نقد كنند؟

بهترين كساني كه مي‌توانند اين وضعيت را تغيير دهند، روحانيت هستند. كسي كه خودش شيفته حوزه و روحانيت باشد و خودش جزو اين قشر باشد. خود روحانيت بايد اين حوزه را نقد كند؛ كسي از بيرون نمي‌تواند اين كار را كند و رفتار و گفتار شهيد مطهري و شهيد بهشتي و مقاله‌هايي كه مراجع نوشتند، نشان مي‌دهد آن‌ها معتقد بودند دانشگاهيان نمي‌توانند روحانيت را نقد كنند. اين كار به خود اين نهادمقدس، عالمان ديني و مراجع مربوط مي‌شود. خود آن‎ها بايد حوزه را تكان دهند و تحول ايجاد كنند. پدرم حوزه را هم نقد مي‌كرد. مي‌گفت بايد در بحث‌ها و درس‌هاي حوزه، مطالب جديد و مسايل روز وارد شود. حوزه بايد متحول شود. در عين حال معتقد بود اساس حوزه و روحانيت بايد حفظ شود.

نمي‌شود حوزه را حذف كرد و به جاي آن دانشگاه‌ها را احياء كرد. شهيد مطهري عبارت جالبي در كتاب «اسلام‌شناسي» دارد. مي‌گويد: «اسلام‌سرايي نه اسلام شناسي.» پدرم مي‌گفت كه دكتر شريعتي اسلام را با ذوق و زيبايي و به صورت يك سوژه مطرح كرد، در حالي‎كه اسلام يك موضوع معرفتي است. و بعد تفسيرهاي زيبايي از اسلام ارايه كرد. شهيد مطهري معتقد بود كار شريعتي مثل شرق‌شناسي‌هاي ويكتورهوگو، گوته و شاعران فرانسوي و آلماني است كه با همه علاقه به شرق، آن را نمي‎شناسند: اما شرق‎شناسي اقبال لاهوري، شرق شناسي واقعي است چون در آن زندگي كرده. اسلام موضوع شناخت و معرفت است. اين معرفت، منابع معرفتي مي‎خواهد؛ سوژه نيست. دكتر شريعتي مانند كار هوگو و گوته، اسلام را سوژه شعر قرار داد و شروع كرد به سرودن و سراييدن اسلام.

شهيد مطهري خيلي مؤدبانه براي دكتر شريعتي نوشت، برادر عزيز و بزرگوار اي‎كاش شما اسلام را از علوم، معارف و منابع اسلامي اصلي مي‎شناختيد و تفسير مي‌كرديد. انسان تا اين علوم را مطالعه نكند، كلاس درس و استاد را تجربه نكند، نمي‌تواند به‎درستي اسلام را بشناسد. شما بدون اين‌كه به منابع اصيل اسلامي تكيه كنيد و تحصيلات دقيقي در اين حوزه داشته باشيد، صرفا اسلام را سوژه قرار داديد.

امروز هم يكي از دردها و مشكلات بزرگ جامعه ما اين است كه به‎جاي اين‌كه افراد را نقد كنيم، نفي مي‌كنيم. اين مسيله براي يك جامعه زيانبار است. اگر سخن، پخته و در جايش مطرح شود، مخاطب به‎خوبي متوجه آن مي‌شود. گاهي سر كلاس‎ها دانشجويان مي‌پرسند، چگونه است كه دكتر شريعتي اشتباه كرده؟ مي‌گويم بله، ملاصدرا، ابن‌سينا و... با آن عظمت، اشتباه‌هايي هم مرتكب شده‌اند. نوابغ هم گاهي اشتباه مي‌كنند. آن وقت شما چطور انتظار داريد شريعتي اشتباه نداشته باشد. با اين حرف‌ها، دانشجو خاموش مي‌شود و آرام مي‌گيرد.

گاهي به‎دليل بعضي اشتباه‌ها، ما افراد را نفي مي‌كنيم. بعضي به‎جاي نقد سخن به نفي سخنگو مي‌پردازند و به حديث مشهور «انظر الي ما قال و لاتنظر الي من قال» توجه نمي‌كنند. كار درست و عقلاني اين است كه ما به نقد درست دكتر شريعتي بپردازيم، نه نفي او. مرحوم جعفري به فرزندش گفت تا كتاب «حج» شريعتي را نخواندي، حج نرو. دو نوع نگاه اشتباه درباره دكتر شريعتي وجود دارد. عده‌اي او را اسطوره مي‌دانند، انگار او معصوم است و هرچه نوشته، وحي آسماني است. برخي هم مي‌گويند او انسان ملحد و لاديني است كه قصدش خيانت بوده است.

به‎عنوان مثال، غرب هم ايرادهايي دارد و هم خوبي‌هايي كه بهتر است همه‌ آنها را كنار هم ببينيم و درست نگاه كنيم. مثلا اسلام با ليبراليسم سازگار نيست، ولي مفاهيم ليبراليستي در اسلام هست. اسلام با دموكراسي غربي اصلا سازگاري ندارد، ولي مفاهيم جمهوريت، مردم‎سالاري و آزادي در متن اسلام هست. به همين دليل حضرت امام گفتند «جمهوري اسلامي» نه يك كلمه كم و نه يك كلمه بيش. بازرگان مي‌گفت «جمهوري دموكراتيك» كه امام فرمودند اين حرف، مزخرف است. اين توهين است. مگر اسلام چيزي كم دارد كه از غرب چيزي بگيريم كه فرهنگ‌مان زيباتر به نظر آيد؟ برخي فكر مي‌كنند اسلام، متضاد با ليبراليسم و سوسياليسم است، اين‌طور نيست.

مفهوم دموكراسي و مفاهيم سوسياليستي و ليبراليستي در اسلام هست، ولي اسلام با آن‌ها كاملا تفاوت دارد. منظور امام(ره) اين بود كه چنين مفاهيمي در اسلام هست، نيازي نيست كه از غرب، اين مفاهيم را بگيريم تا اسلام را زيباتر كنيم. اين توهين به اين دين بزرگ آسماني است. از نشانه‌هاي عدم احاطه دقيق بر انديشه و تفكر اسلامي يكي همين است كه اقبال لاهوري متفكر بزرگ اسلامي ختم ديانت را به‎جاي ختم نبوت فرض كرده؛ در حالي‎كه ختم ديانت به معني بي‌نيازي از پيامبران است و اين حرف كاملا غلطي است. ختم نبوت به‎معني اين است كه نياز به دين جديد يا پيامبر جديد نيست، به اين‎كه اصلا نياز به پيامبر يا دين نيست، دكتر شريعتي در برخي موارد مثل اقبال لاهوري حرف مي‌زد و تحت تأثير او بود. در نتيجه همين افكار، برخي روشنفكران مانند تقي‎زاده مي‎گفتند اسلام به درد دنياي امروز نمي‌خورد و دوره‌اش گذشته كه شهيد مطهري به آنها گفت اين بزرگترين اشتباه است. لذا روشنفكري و نوگرايي بايد براساس سنت و شريعت، عرفان و ولايت باشد و هر نوگرايي مفيد نيست.

نوگرايي ضابطه و معيار دارد. به همين دليل، شهيد مطهري معتقد بود كسي مثل دكتر شريعتي بايد با روحانيت و حوزه سنت پيوند داشته باشد. متأسفانه عواملي مثل آقاي ميناچي در حسينيه ارشاد بودند كه نمي‌گذاشتند اين ارتباط شكل بگيرد. شياطيني بودند كه مي‌خواستند ميان روشنفكر ديني و روحانيت، شكاف عميقي وجود داشته باشد. بعضي از آب گل‌آلود ماهي مي‎گرفتند كه دانشگاه را مقابل روحانيت قرار دهند. البته نقش ساواك شاه نيز در اين زمينه مؤثر بود.

نقش آقاي ميناچي در حسينيه ارشاد چه بود؟

ميناچي كسي بود كه در حسينيه ارشاد سعي كرد دكتر شريعتي را از روحانيت تفكيك كند و او را از اين فضا دور سازد. جلسه‌هايي در هييت مديره حسينيه ارشاد شكل گرفت و قرار شد سخنراني‌ها تحت نظارت و هدايت افراد عالم عميق و متخصص در معارف اسلامي باشد تا از هر گونه لغزش و انحراف مصون بماند.

متأسفانه ساواك از بيرون و دست‌هايي از داخل از جمله آقاي ميناچي نمي‌خواستند حلقه ارتباط دكتر شريعتي و شهيد مطهري حفظ شود. از روحانيت خوش‎شان نمي‌آمد. مي‌خواستند اين شكاف وجود داشته باشد. ظاهر و باطن‌شان يكي نبود. يكي از عواملي كه سبب شد شهيد مطهري از حسينيه ارشاد بيرون بيايد، همين اتفاق‌ها و برخوردها بود. با اين‌كه شهيد مطهري سعه صدر عجيبي داشت. مثلا مي‌گفت مجتبي مينوي كه آدمي ديني نيست، اما بايد از او استفاده كرد. شهيد مطهري معتقد بود از هر انسان دانشمند پاك‎نهادي مي‌شود استفاده كرد. حتي با زيركي فهميد دست‌هايي پشت‎پرده هستند كه نمي‌گذارند او با دكتر شريعتي رابطه برقرار كند.

نسبت شهيد مطهري و دكتر شريعتي چيست؟ از اول چه رابطه‌اي ميان اين‌ها برقرار مي‌شود تا اين‌كه جدا مي‌شوند؟

دكتر شريعتي به دعوت شهيد مطهري وارد حسينيه ارشاد شد. پدرم معتقد بود كسي كه در غرب تحصيل كرده و متدين است و علاقه‎مند به معارف اسلامي است، بايد از زبان جديد و زيباي او استفاده كرد. به همين دليل، وجود دكتر شريعتي را بايستي مغتنم شمرد. اما بعدها كه مسيله دخالت آقاي ميناچي و ديگران مطرح شد، قضايا صورت ديگري به خود گرفت. دكتر شريعتي نفس پاكي داشت؛ به همين دليل به پدرم اجازه داد در نوشته‌هايش دست ببرد.

ظاهرا چند نفر حق ويرايش داشتند. محمدرضا حكيمي هم جزو اين افراد بود؟

بله. مهندس بازرگان هم بود، اما جا زدند و مدتي بعد امضاهاي‌شان را پس گرفتند. اين‌ها تحت تأثير بعضي اتفاق‌ها شانه خالي كردند و شهيد مطهري تنها ماند. البته پس از اين ماجراها انقلاب به‎سرعت پيروز شد و در واقع فرصتي هم براي بازخواني آثار شريعتي وجود نداشت. شهيد مطهري در ارديبهشت 1358 به شهادت رسيد و بقيه هم جا زدند. قرار بود كارهاي جدي روي آثار دكتر شريعتي انجام شود و سره را از ناسره جدا كنند. شهيد مطهري معتقد بود اسلام‌شناسي يك تخصص است؛ كسي كه تحصيل نكرده نمي‌تواند برداشت درستي از دين داشته باشد. بحث ظاهر كراواتي و لباس و اين چيزها نيست. موضوع، عميق‌تر از اين‎هاست. پدرم با اين‌كه به لباس روحاني علاقه داشت، اما تعصبي نسبت به آن نداشت و با مهندس بازرگان و افراد نهضت آزادي و روشنفكران رابطه داشت. اين‎كه مي‎گوييم دكتر شريعتي اسلام‎شناس نيست، يك واقعيت علمي و تخصصي است و صرفا از روي تعصب و جمود نيست.

معارف غيبي و جوهره دين، ازلي و ابدي است و هيچ‎گاه تغيير نمي‎كند. زيرا به جنبه الوهيت آن بازمي‎گردد، اما دين از آن جهت كه به انسان مربوط مي‎شود و انسان، موجودي تابع شرايط است، و در اجتماع زندگي مي‎كند نياز دارد به تغيير شرايط اسلام. هم ثبات دارد و هم تغيير؛ در اين مسايل، فقه ما هم سنتي و هم پويا است. شهيد مطهري هم يك فرد عالم، عميق، الهي و سنتي بود و هم كسي كه جزو روشنفكران ديني محسوب مي‎شد. الان ما به كساني نياز داريم كه هم بر معارف اسلامي تسلط دقيق داشته باشند و هم دنياي غرب را بشناسند؛ با لسان و ادبيات جديد به تبيين معارف اسلامي و انساني و نقد غرب بپردازند. اين افراد مي‎توانند دين را تفسير و غرب را نقد كنند. ما نياز داريم رابطه روحانيت و روشنفكري ديني و مؤلفه‎هاي آن را بشناسيم. روشنفكرهاي ديني به جوهر دين و سنت و وجه‎الباقي دين توجه ندارند يا كمتر توجه دارند و متأسفانه روحانيت سنتي به عامل تغيير و تجدد در دين توجه ندارند. اين دردي است كه ما از هر دو طرف امروزه دچار آن هستيم.

آثار دكتر شريعتي يك روي زيبا دارد و يك روي زشت كه قابل نقد دقيق است. بايد جايگاه شريعتي و روشنفكري ديني را مشخص كنيم. برخي با روشنفكري ديني مخالفند و به همين دليل دكتر شريعتي را نفي مي‎كنند. در مقابل، عده‎اي به‎دليل علاقه به روشنفكري، تجدد و معارف جديد، شريعتي و آثارش را بدون نقد و به‎صورت يك مجموعه خلل‎ناپذير مي‎پذيرند.

امروز هم مشكلات زمان دكتر شريعتي را داريم، بعضي از دانشگاهيان فلسفه و معارف اسلامي را نچشيده‎اند و استاد نديده‎اند و ابتدا سراغ فلسفه غرب رفتند و به همين دليل، فلسفه اسلامي را تحقير مي‎كنند. اين درست نيست. ما اول بايد فلسفه و معارف اسلامي خودمان را دقيق بشناسيم و بعد به تحصيل معارف غرب بپردازيم.

اقبال لاهوري هم چنين اشتباهي كرد، اما اقبال، روح معنوي و اشراقي داشت و رشته تخصصي او فلسفه بود. از اين جهت بر دكتر شريعتي برتري بارزي دارد. اين حالت‎ها تا حدي نقص‎هاي اقبال را جبران مي‎كرد.

نگاه فانتزي و مستشرقي شريعتي به اين دليل نيست كه خاستگاه روشنفكري‎اش در اصل، غير ديني است؟ اين مسيله در نشست و برخاست و فضاهاي روشنفكري غيرديني كه شريعتي در آن قرار مي‎گيرد، ديده مي‎شود. با اين نگاه دكتر شريعتي پسر مرحوم محمدتقي شريعتي هم كه باشد، اما نقطه ورود ام به بحث، ديني نيست.

بله. نكته‎اي كه شما مي‎گوييد درست است. شهيد مطهري معتقد بود كساني كه به غرب مي‎روند، اول بايد معارف اسلامي را عميق بخوانند و بعد به آن‎جا بروند. يادم هست كه شهيد مطهري به آقاي خاتمي مي‎گفت ديرتر به غرب برو، حالا زود است. شايد بعضي از اين لغزش‎ها به همين دليل است كه بدون تسلط عميق به معارف اسلامي به غرب رفتند. شهيد مطهري معتقد است رفتن به غرب، پديده مباركي است. خودش هميشه مي‎گفت: نقص من اين است كه زبان انگليسي نمي‎دانم. آرزو دارم به غرب بروم و با اساتيد غربي بحث كنم.

در اروپا و انگلستان براي اديان و اسلام سخنراني كنم. پدرم به ما مي‎گفت روي زبان انگليسي خيلي كار كنيد. مي‎گفت ترجمه خوب نيست، بايد زبان خارجي بلد باشيد كه بتوانيد از كتاب‎ها و زبان اصلي و ترجمه نشده استفاده كنيد، ترجمه حق مطلب را ادا نمي‎كند و لطافت و زيبايي آن زبان را ندارد. گاهي اساتيد اقتصاد به شهيد مطهري مي‎گفتند چيزهايي كه شما درباره اقتصاد مي‎گوييد، ما هنوز به آن نرسيده‎ايم. انسان باهوشي بود، ولي مي‎گفت بايد كتاب‎ها را به زبان اصلي خواند. شكي نيست اگر پدرم زبان خارجي بلد بود، افق بزرگ‎تري جلو چشمش باز مي‎شد.

لغزش‎هاي دكتر شريعتي ناخودآگاه بود. بي‎اختيار او به سمت روشنفكري غربي متمايل مي‎شد و قصد و غرضي نداشت. برخي مي‎گفتند دكتر شريعتي ملحد است و شيعه نيست، پدرم مي‎گفت: اين حرف‎ها مزخرف است. با اين حرف‎ها آبروي دين را مي‎بريم. دكتر شريعتي، مسلمان بود، مخلص بود و قصد خدمت داشت و نقص كارهايش اين بود كه با معارف اسلامي آشنايي كافي نداشت و نيز فضاي تحصيلي‎اش در غرب دچار روشنفكري غربي شد. به همين دليل حرف‎هاي نوگرايانه و زيباي او گاه توجه كمتري به سنت، روح و يا جوهر معارف دين داشت و بر مبناي آن استوار نبود. اين‎جاست كه او از دايره روشنفكري ديني خارج مي‎شود و آثار و مقاله‎هاي شريعتي تنوع دارد و در حوزه‎هاي مختلفي از جمله اسلام‎شناسي است. براي نقد اين آثار كه در رشته‎هاي متفاوت است، بايد همه وجوه شخصيتش را جامع ببينيم.

نمي‎شود به صورت كلي، يك جريان را با يك ديد، نگاه كرد و آن را نفي كرد. اين كار، غيرعقلاني و غيرمنطقي است. اين كار طبقه فرهيخته جامعه را از اسلام فراري مي‎دهد. معتقدم بايد هم چهره دكتر شريعتي را نقادي كنيم و هم حق آثار او را ادا كنيم. شريعتي بت يا اسطوره نيست. گرايش‎هاي روشنفكري غربي او و لغزش‎هايش را هم بايد در نظر بگيريم. برخي جوان‎هاي ما فكر مي‎كنند شريعتي اصلا اشتباهي ندارد. پدرم مي‎گفت اگر بخواهم شريعتي را نقد كنم، 10 حسن مي‎نويسم و 15 عيب، و شما تحمل نمي‎كنيد! يادم هست كه مي‎گفت طاقت اين حرف‎ها را نداريد و بگذاريد زمان بگذرد. خيلي چيزها با گذر زمان درست مي‎شود. شهيد مطهري مي‎گفت اگر اين چيزها را بنويسم، فرياد خيلي‎ها بلند مي‎شود، ظرفيت بازگويي چنين مسايلي در حال حاضر وجود ندارد. آثار شريعتي هم جنبه مثبت دارد و هم جنبه منفي، هم حس و زيبايي دارد، هم نقص و زشتي. مجموعه شخصيت و نوشته‎ او بايد در يك نگاه جامع و فراگير ديده شود.

برخورد شهيد مطهري با دكتر شريعتي چگونه بود؟

برخورد پدرم با شريعتي همراه با تسامح و تساهل بود. تسامح و تساهلي كه معيار داشت و وارد اصول و اساس دين نمي‎شد. مثلا پدرم مي‎گفت ظرفيت و استعداد ديني همه يكسان نيست، همه مردم نمي‎توانند والا باشند، اما هركس به قدر دين‎داري خودش محترم است. اگر تسامح و تساهل به اين معنا باشد، حرف درستي است. يا اين‎كه مي‎گفت ما بايد آزادي تفكر داشته باشيم، بعضي افراد انديشه‎هاي غلطي دارند، اما ما بايد تحمل كنيم نه از روي ضعف؛ بلكه به‎دليل سعه وجودي، به آن‎ها بها بدهيم، مثل اهل كتاب؛ گاهي اين مرزها با هم مخلوط مي‎شود و بايد مقدار و حدود تسامح و تساهل مشخص شود.

مرز تسامح و تساهل كجاست؟

جايي‎كه پاي حق و حقيقت وسط بيايد. وقتي حرف از حقيقت دين شد، شهيد مطهري از موقعيت و آبرويش نترسيد و با صراحت، عقيده‎اش را بيان كرد. اين فكر را نكرد كه اگر حرف‎هاي تند بزنم، ديگر روشنفكر ديني محسوب نمي‎شوم و ميان اين جماعت، جايگاهم به خطر مي‎افتد. آيت‎ا... خزعلي مي‎گفت به امام گفتيم موضع‎گيري بسيار تندي نسبت به مسيله سلمان رشدي داريد و شما كه ميان مسيحيان هم عزيز هستيد آبروي‎تان مي‎رود، شأن‎تان پايين مي‎آيد. امام حرفي زدند كه رنگ از چهره چند نفر از آقايان پريد. گفتند: آبروي قرآن، آبروي پيغمبر(ص) در خطر است، آبروي من مقابل اين‎ها چه ارزشي دارد. جايي‎كه حرف از حق و حقيقت است امام براي خودش بهايي قايل نيست. شهيد مطهري تا جايي‎كه مسيله حق خدا و پيغمبر(ص) و قرآن مطرح نباشد، با روشنفكران ديني همراه است، اما وقتي تحريف قرآن و پيغمبر(ص) مطرح مي‎شود ديگر مماشات نمي‎كند. از همين‎جا از شريعتي جدا شد.

روحانيت ديني همان‎طور كه جاذبه وسيع دارد، در بعضي جاها دافعه هم دارد. در مورد شريعتي، همين امروز هم اظهارنظرهاي متفاوتي وجود دارد. دكتر شريعتي نه اسطوره است و نه عامل بيگانه! بلكه يك متفكر و جامعه‎شناس ديني است.

اما امام نظر قاطعي نسبت به دكتر شريعتي داشتند؛ مثلا كلمه مرحوم را پيش از اسم شريعتي خط زدند. چرا امام جواب تز «اسلام منهاي آخوند» را چند سال بعد و پس از فوت شريعتي مي‎دهند. چرا زمان حيات دكتر شريعتي امام موضع‎گيري رسمي له يا عليه او نكردند؟

اين تز كه دكتر شريعتي آن را مطرح كرد، نظريه غلط و استعماري بود. امام شرايط آن روز را مناسب ندانستند. امام مصلحت نمي‎دانستند اين مسايل مطرح شود. مطمينا اگر عمر امام بيش از اين بود، چنين مسايلي را هم طرح و بررسي مي‎كردند. شهيد مطهري هم همين‎طور. او هم در كتاب «نهضت‎هاي اسلامي» گفت در نقد دكتر شريعتي مطالبي دارم كه نمي‎خواهم منتشر كنم. او هم، زمان را مناسب نمي‎دانست. شهيد مطهري معتقد بود انحراف‎هاي چپ‎زدگي را دكتر شريعتي رواج داد. نه اين‎كه عامدانه اين كار را انجام دهد بلكه ناخودآگاه مرتكب چنين خطايي شد. ماركسيست‎ها مي‎گويند سرمايه، دين و دولت؛ دكتر شريعتي مي‎گفت زر و زور و تزوير. و حتي جواني كه در جامعه‎شناسي، نظريه‎هاي ماركسيستي را مي‎خواند و سخنان دكتر شريعتي را هم مي‎شنيد، با خود مي‎گفت چقدر ميان اين‎ها ارتباط وجود دارد. از همين‎جا، مسلمان چپ‎زده به‎وجود آمد. حتي «مجاهدين خلق» و گروه «فرقان» هم تحت تأثير بعضي از افكار چپ‎زده شريعتي بودند.

شهيد مطهري به سمت دكتر شريعتي گرايش پيدا كرد يا دكتر شريعتي دنبال ايشان رفت؟

ابتدا براي اين‎كه از شريعتي به‎نفع اسلام استفاده شود، شهيد مطهري به‎دنبال دكتر شريعتي رفت ولي بعد كه اختلاف‎ها پيش آمد و ميناچي نگذاشت ارتباط خوبي با هم برقرار كنند، شهيد مطهري از اين جريان جدا شد و گفت اگر شريعتي بخواهد بدون نظر ما و روحانيت ادامه دهد با او موافق نيستيم و راه‎مان را جدا مي‎كنيم. پدرم پيش‎بيني مي‎كرد كه دكتر شريعتي بدون هدايت روحانيت و افراد دين‎شناس در معارف اسلامي، دچار لغزش مي‎شود. بزرگ‎ترين لغزش دكتر شريعتي هم تز «اسلام منهاي آخوند» بود. براي همين حرف‎ها، امام كلمه «مرحوم» را خط زدند و در بيانيه انجمن اسلامي آمريكا گفتند «فقدان» دكتر شريعتي كافي است.

اين اتفاق نشان مي‎دهد امام(ره) در باطن، خيلي از شريعتي ناراحت است. امام اظهارنظر تندي كردند و گفتند كساني كه به شيخ بهايي و علامه مجلسي حمله كردند، نمي‎فهمند! دكتر شريعتي مي‎گفت ما به بوعلي سينا نياز نداريم، به ابوذر نياز داريم، اما شهيد مطهري مي‎گويد نه، آقاي روشنفكر! ما هم به ابوذر نياز داريم، هم به بوعلي سينا. بينش او بيشتر با ديد جامعه‎شناسي غالب بود. اشتباه او اين بود كه مسايل را از ديد تاريخ و جامعه‎شناسي حل مي‎كرد و انقلاب را از نظر اجتماعي تحليل مي‎كرد و از ابعاد ديگر غافل مي‎شد. با اين‎كه علاقه شديدي به معارف اسلامي داشت، مي‎خواست خدمت كند، دلسوز دين بود و پدر بزرگوار شريفي داشت، ولي متأسفانه نتوانست از اين حلقه مبارك به‎خوبي استفاده كند.

دكتر شريعتي به‎جاي نقد روحانيت، روحانيت را نفي كرد كه البته وي نفس پاكي داشت، به همين دليل آثارش را براي ويرايش و نقد، به پدرم سپرد. شهيد مطهري مي‎گفت اگر شريعتي بيشتر زنده مي‎ماند، شايد ضايعات بيشتري داشت. از بعضي جهات، اين حكمت خدا بود كه او را پيش خودش برد. از الطاف الهي بود. اگر مي‎ماند شكاف بين روحانيت و طبقه روشنفكر بيشتر مي‎شد. يك عده شياطين، اين وسط مشكل درست مي‎كردند، مريض روحي بودند و از اين شكاف و جدايي سود مي‎بردند و اين مسيله رواني در جدايي انداختن به علم و دين - دين و عقل - دين و نصر - نيز مؤثر است.

ولي جريان فكري‌اي كه دنبال حرف‎هاي دكتر شريعتي شكل گرفت، به‎نظر شما چگونه ارزيابي مي‎‌شود؛ به‎ويژه در مقايسه با افكار سروش؟

البته مسأله دكتر سروش، خود يك بحث مستقلي طلب مي‎كند؛ در عين‎حال بين دكتر سروش و دكتر شريعتي شباهت‎هاي زيادي وجود دارد. هرچند اين‎ها دقيقا مثل هم نيستند بدين معني كه دكتر سروش دقيقا همين اشتباه دكتر شريعتي را مرتكب شد: در عين‎حال، شخصيت سروش و آثار وي نيز جنبه‎هاي مثبت و منفي بسياري دارد. از نظر اينجانب شخصيت دكتر شريعتي و آثار وي را بايستي با نگاهي همه‎جانبه و با سعه وجودي خاص ديد. وي يك متفكر جامعه‎شناسي و پژوهشگر تمدن و اديان و تاريخ است. برخي از آثار او در زمينه تاريخ اسلام و تاريخ تمدن و اديان و يا كتاب حج و يا كتاب فاطمه(س) است كه نسبتا آثار مفيدي هستند. اما آثار وي در زمينه اسلام‎شناسي و تبيين و تفسير اسلام بايستي دقيقا مورد نقد دقيق و بررسي قرار گيرد، زيرا لغزش‎ها و اشتباهات فراواني دارد. هرچند وي با نگاهي ويژه و نوانديشي، افرادي را به اسلام جذب كرد، اما در عين‎حال به‎خاطر عدم اطلاع دقيق و احاطه بر معارف اسلامي، در آثارش نقص‎هاي جدي راه يافت كه تأثير سوء نيز بر مخاطبان او گذاشت. لذا شريعتي و شخصيت او را بايستي در زيبايي و زشتي، توأم با هم نگاه كرد.

منبع: هفته نامه پنجره

تابناك