پاسخ به شبهه‌هاي احمد كاتب در موضوع احاديث دوازده امام (عليهم السلام) - قسمت 1

چكيده

شيعيان و اهل تسنن احاديثي را به تواتر روايت كرده‌اند كه بنا بر آنها، پيامبر (صلي الله عليه و آله) جانشينان خود را دوازده نفر خوانده است. يكي از دلايل اثبات تولد و وجود حضرت حجت بن الحسن العسكري (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) احاديثي است كه شيعه و سني به تواتر نقل كرده‌اند و در آنها پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) به دوازده نفر بودن جانشينان خود تصريح كرده‌ است. اين احاديث به اختصار «احاديث دوازده امام (خليفه)» ناميد مي‌شود. البته برخي احاديث اهل تسنّن و اكثر روايات شيعه علاوه بر بيان تعداد جانشينان به اسامي، صفات و ويژگي آنان نيز پرداخته‌اند. معرفي قايم دوازده جانشين و خبر از غيبت و كيستي پدر و جد ايشان، از مهم‌ترين نكاتي است كه اين روايت‌ها بدان پرداخته‌اند.
اين احاديث به دو گونه به تولد و وجود حضرت حجت (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) دلالت دارند: يكي به صورت عام يعني استدلال به همان عدد دوازده كه شيعه و سني بر آن اتفاق دارند و ديگري، استدلال به اسامي، صفات و مشخصاتي كه در متن روايات آمده و بنابر آن‌ها امام دوازدهم را كه همان قايم(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) ياد شده است.
احمد الكاتب در پي انكار وجود حضرت حجت بن الحسن العسكري (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) شبهاتي را درباره‌ي احاديث دوازده امام (عليهم السلام) درافكنده است. وي اين احاديث را جعلي و ساخته قرن چهارم ياد مي‌كند تا از اين، استناد به اين احاديث را ناپذيرفتني خواند.


كليد واژه ها: احاديث دوازده امام عليهم السلام، شبهه‌هاي احمد كاتب، تولد و وجود امام زمان عليه السلام، شبهه در امامت، شبهه‌هاي مهدوي، ماهنامه مشرق موعود


مقدمه:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً.

اللهم اهدنا لما اختلف فيه من الحق باذنك انك تهدي من تشاء إلي صراط مستقيم و اجعلنا هداة مهتدين و صل علي نبيك و حبيبك محمد المصطفي و عترته الأيمة النجباء الهادين إلي الدين القويم و سلم تسليما.

بررسي كتاب‌ها و مطالب انتقادي، نشان مي‌دهد به طور كلي دو گروه عمده به نوشتن چنين مباحثي دست زده‌اند. يكي دوستان دل‌سوزي كه دين و عقيده را گرفتار اوهام و خرافه‌ها يافته‌اند و با انگيزه زدودن آنها از چهره دين دست به قلم شده‌اند. ديگري دشمناني كه به دليل كينه و عناد با يك عقيده، به انگيزه تخريب آن كوشيده‌اند چنين كتاب‌هايي را بنگارند.
بي‌ترديد نوع انگيزه، در نحوه نگرش به مطالب و تحليل آنها، تأثير اساسي و انكار ناپذيري دارد به همين دليل با مراجعه به يك نوشته مي‌تواند ‌انگيزه نويسنده را تشخيص داد.
وقتي يك بهايي كه دشمن اسلام است يا يك وهّابي كه معاند با مذهب اهل بيت(عليهم السلام) است، به نقد عقايد اماميه دست مي‌يازد. از اول نتيجه نقد و تحقيق وي روشن است. افرادي امثال كسروي و قِفاري كه هدفي غير از تخريب ندارند اگر عقايد شيعه را غلط معنا كنند و يا دلايل و استدلال‌ها را گزينشي و ناقص بياورند يا به آنها وارونه بنگرند، جاي تعجب نخواهد داشت. از كسي كه به دشمني قلم به دست مي‌گيرد هرگز انتظار نمي‌رود كه حرمت علم و قلم را نگه دارد.
اما از كسي كه معتقد و حتي مدافع يك مكتب است يا دست كم خود را چنين معرفي مي‌كند، انتظار ديگري مي‌رود. از كسي كه مدعيست دل‌سوزي و آزاد انديشي او را به تحقيق واداشته است و در صدد اصلاح و بيان حقيقت است، توقع مي‌رود در مرحله اول، تمام دليل‌ها و استدلال‌ها را ذكر كند. همه پاسخ‌هايي كه بزرگان مكتب براي شبهه‌ها و اشكال‌ها بيان كرده‌اند بياورد. در مرحله دوم چون معتقد به آن مكتب است تا حد امكان از آن دليل‌ها و پاسخ‌ها دفاع كند و در مرحله سوم اگر دليلي نبود يا قابل دفاع منطقي نبود، آزاد انديشي و اهل حقيقت بودن او را از تقليد كور كورانه به دور دارد و زبانش را به بيان حقّ و حقيقت بگشايد و بيان واقعيت را بر تعصبات فرقه‌اي ترجيح دهد.
ويرايش جديد كتاب تطور الفكر السياسي الشيعي من الشوري إلي ولاية الفقيه با عنوان: «الامام المهدي(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) حقيقة تاريخية أم فرضية فلسفية» كه در سال 2007 توسط احمد الكاتب كه از اين به بعد با نام «نويسنده» از او ياد مي‌شود، به چاپ رسيد، بر آن داشت تا قسمتي از اين كتاب به تفصيل برسي شود و حاصل تحقيق‌ در اختيار خوانندگان فهيم و با انصاف قرار گيرد تا روش وي در بحث و تحقيق و به تبع آن انگيزه او از نوشتن اين كتاب روشن شود.
به راستي نويسنده كتاب «تطوّر» از كدام گروه است و بايد چه انتظاري از او داشت؟ وي خود را در مقدمه كتاب چنين معرفي مي‌كند: من شيعه دوازده امامي متولد شدم و از كودكي مبلغ اين مذهب بودم و در حوزه علميه بزرگ شدم و چند كتاب در مورد امامان نوشتم. بعد متوجه خلأ كتاب‌هاي تاريخي در حوزه علميه شدم و خدا را شكر كردم كه در ايران هستم.
جملات مقدمه كتاب نشان مي‌دهد وي به دنبال حقيقت است و با خواندن منابع تاريخي كه به قول وي در حوزه متداول نبوده است، اشكال‌ها و پرسش‌هايي براي او ايجاد شده است و چون جوابي براي آنها نيافته است مصمم به چاپ و انتشار آنها شده است تا علم را يك قدم جلو برد و محققان و آزاد انديشان را به تحقيق و انديشه وادارد.
با اين مقدمه، طبيعي است هر كس اين كتاب را مطالعه ‌‌كند، نويسنده را يك محقق آزاد انديش كه معتقد به اين مكتب است يا دست كم معتقد به اين مكتب بوده‌ است، مي‌داند و منطقي خواهد بود كه انتظار داشته باشد وي در كمال صداقت و امانت داري تمام دليل‌ها، استدلال‌ها، نظرها و پاسخ‌ها را بياورد و با تحليلي منصفانه و حتي همراه با دفاع نشان دهد كه واقعاً راهي غير از آنچه او رفته است نبوده و نتيجه‌اي جز آنچه او به آن رسيده امكان نداشته است و اصلاح هر آنچه وي بر آن تأكيد دارد، ضروري است.
قطعا كسي گمان هم نمي‌برد كه وي مانند يك بهايي يا وهّابي عمل كند و مستندها و استدلال‌ها را مانند آنها تحريف كند يا غلط معنا نمايد. قسمتي را كه نظر وي را مي‌رساند نقل كند و قسمت‌هايي را كه خلاف آن را مي‌گويد ناديده بگيرد و اصلا به آنها نپردازد. اما مراجعه به كتاب حاكي از چه واقعيتي است؟
حقيقت بسيار تلخ و تأسف بار اين است كه وي علي رغم اين گونه سخنان به روشي بسيار زشت و زننده عمل كرده است. در ظاهر خود را جست‌وجوگر حقيقت معرفي مي‌كند اما در عمل مانند معاندي مخرّب عمل مي‌نمايد. شاهد صدق اين ادعا بررسي يك موضوع در اين كتاب است.
بحث احاديث دوازده امام(عليهم السلام)، هفت صفحه (127 تا 133) از اين كتاب 244 صفحه‌اي را به خود اختصاص داده ‌است. با بررسي همين مقدار از كتاب، شواهد فراواني بر اين واقعيت تلخ مي‌توان يافت.
دليل انتخاب اين قسمت از كتاب اين است كه نويسنده، اين قسمت را ابتدا به صورت مقاله در نشريه شوري در سال 1416 قمري (1996م) چاپ كرده و چند ماه بعد استاد سيد سامي بدري، مشكلات و اشتباهات وي را در رديّه تذكر داده است اما وي به جاي نقد جواب ايشان يا بازنگري در نوشته‌هاي خويش همان‌ مطالب را در قالب كتاب «تطور» در سال 1998 چاپ كرده است. و در جواب ايشان نوشته است: لا اريد ان اخوض معك في جدال مفصل حول ما نشرت ضدي من ردود قبل أن أنشر كتابي.
بنابراين، نكته مهم اين است كه آنچه در اين بحث ذكر كرده است نمي‌تواند از سر اشتباه يا غفلت باشد و كسي بگويد هر نويسنده‌اي ممكن است دچار اشتباه شود و شما اشتباه‌هاي وي را بزرگ و عمدي نشان ‌داده‌ايد. زيرا استاد سيد سامي بدري اكثر مواردي را كه ذكر خواهد شد به وي تذكر داده است و او با علم و عمد بدون كوچك‌ترين اشاره به اشكالات، دوباره به نشر آنها پرداخته است.
براستي هدف وي از آوردن اين مطالب در نشريه، قبل از چاپ كتاب چه بوده است؟ آيا نمي‌خواسته مقدار صحت يافته‌هاي خود را محك بزند؟ اگر چنين بوده است چرا به اشكالات گرفته شده بي‌توجهي ‌كرده و در صدد پاسخ دادن به آنها برنيامده است و باز حرف خود را عيناً تكرار كرده است؟ آيا روش آزاد انديشي و به دنبال حقيقت بودن چنين است؟
آيا برخورد اين گونه با مسايل علمي گوياي اين واقعيت نيست كه نتيجه تحقيق وي از قبل مشخص بوده و او به هر وسيله در صدد اثبات همان نتيجه است و پايبندي به حقيقت و التزام به آنچه اسناد و مدارك گوياي آن است در تحقيق وي جايي ندارد؟
نكته مهم ديگري كه صادق بودن او را به شدت زير سؤال مي‌برد آن است كه وي هرگز مذهب خود را بيان نمي‌كند. معلوم نيست وي به چه مرامي معتقد است آيا شيعه است يا سني يا التقاطي است و مذهب ديگري را پايه گذاري كرده است؟ وي كه خود را منادي وحدت بين مسلمين معرفي مي‌كند لازم نيست اول صادقانه خود را به روشني معرفي نمايد و به وضوح اعلان نمايد به چه چيزي اعتقاد دارد و در كجاي امت اسلامي جاي مي‌گيرد؟ آيا مسلمان است يا مانند استعمارگران غرب كه هيچ عقيده‌اي به اصل اسلام ندارند، ريش سفيد ميان مسلمانان شده است؟ اگر از اماميه است چرا منابع و راويان اماميه را جعلي و دروغگو مي‌شمرد؟ اگر بزرگاني چون مرحوم كليني و شيخ صدوق و شيخ طوسي و بسياري ديگر، جعل كنندگان حديث يا راويان حديث‌هاي جعلي‌اند، پس وي عقايد خود را از كدام كتاب ‌گرفته است؟ آيا درست است كه يك شيعه صحت و سقم احاديث خود را با كتاب‌هاي تاريخي اهل تسنن محك بزند؟ آيا منطقي است كه انتظار داشته باشد كتاب‌هاي حديثي شيعه با كتاب‌هاي تاريخي اهل تسنن هم خواني داشته باشد؟ و اگر از ساير فرق شيعي يا از برادران اهل تسنن است منظورش از به كار بردن واژه «امام» براي اهل بيت(عليهم السلام) چيست؟ اگر اعتقاد دارد اين بزرگواران بايد در شورا رأي مي‌آوردند و مردم آنها را انتخاب نكردند پس چرا به آنها امام مي‌گويد؟ آنها را در چه زمينه‌اي امام مي‌داند؟ چرا به روشني موضع خود را مشخص نمي‌كند و نمي‌گويد حال كه فهميده اينها صحيح نيست به چه چيزي معتقد شده است؟ تا معلوم شود با كدام معيار بايد با او به بحث پرداخت؟ چرا گاهي خود را در جايگاه اهل تسنن قرار مي‌دهد و گاهي زيدي يا فطحي و... مي‌شود؟ آيا با تذبذب كه نشان خدعه است مي‌توان منادي وحدت ميان امت اسلامي شد؟
حال به بعضي از مواردي كه در اين هفت صفحه آمده فهرست‌وار اشاره مي‌شود، تفصيل و توضيح هر مورد در متن نوشته موجود است:
تكرار شبهه‌هاي نخ‌نما شده بدون اشاره به پاسخ‌هاي دانشمندان شيعه:
الف) تحير مردم بعد از شهادت هر امام (مربوط به زمان شيخ صدوق كه ايشان و بسياري ديگر جواب داده‌اند.)
ب) بدا در امامت (مربوط به زمان شيخ صدوق كه ايشان و بسياري ديگر جواب داده‌اند.)
ج) ترديد در تعداد امامان به دليل وقايع بعد از امام دوازدهم (مربوط به زمان سيد مرتضي شاگرد شيخ مفيد كه ايشان و بسياري ديگر جواب داده‌اند.)
د) چگونگي دلالت احاديث دوازده امام(عليهم السلام) بر امامت فرزند امام حسن عسكري(عليه السلام) (مربوط به زمان شيخ طوسي شاگرد شيخ مفيد كه ايشان و بسياري ديگر جواب داده‌اند.)
نياوردن اسناد و دليل‌هاي معارض و مخالف:
الف) به متن كتاب‌هاي ابوسهل و ابراهيم نوبختي كه دوازده امام(عليهم السلام) را دارند اشاره‌اي نكرده است.
ب) رواياتي را كه امامان(عليهم السلام)، چند امام بعد از خود را معرفي كرده‌اند، نياورده است.
ج) روايتي را امام رضا(عليه السلام) تصريح كرده زراره امام بعد را مي‌شناخته و سند صحيحي هم دارد ذكر نكرده است.
د) به روايت رحلت زراره استناد مي‌كند اما اصلاً تذكر نمي‌دهد كه در سند آن احمد بن هلال واقع شده است.
ه‍(روايت آمدن دوازده امام بعد از امام دوازدهم(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) را آورده اما روايتي را كه بيان كرده منظور از دوازده امام، دوازده مهدي كه از شيعيان هستند نمي‌آورد.
و) آمار احاديث دوازده امام(عليهم السلام) را در كتاب‌هاي مرحوم كليني و شيخ‌صدوق و خزاز مي‌آورد اما به آمار آنها در كتاب نعماني كه نظر وي‌ را نقض مي‌كند هيچ اشاره‌اي نكرده است.
ز) در سندهاي كتاب سليم تنها به سندهايي كه به دليل وجود ابوسمينه و ابن هلال ضعيف هستند اشاره مي‌كند و هرگز سخني از سندهاي صحيح به ميان نمي‌آورد.
ح) در سراسر بحث هيچ اشاره‌اي به روايات صحيح السند دوازده امام(عليهم السلام) نمي‌كند. و هيچ پاسخي به آنها نمي‌دهد.
ادعاهاي بي‌دليل:
الف) مي‌گويد كتاب سليم در قرن چهارم نوشته شده اما هيچ مدركي كه آن را ثابت كند ارايه نمي‌دهد.
ب) ادعا مي‌كند احاديث دوازده امام را به مرور زمان جعل كردند اما دريغ از يك سند براي اين ادعا.
ج) مي‌گويد عموم شيعه در كتاب سليم شك داشتند اما دليلي كه اين عموميت را ثابت كند ارايه نمي‌كند.
د) علي بن ابراهيم قمي را از جاعلان حديث مي‌شمارد اما يك سند هم ارايه نمي‌كند كه وي را جاعل يا حتي ضعيف خوانده باشد.
خلط مباحث براي اثبات نظر خود:
الف) شهرت روايات دوازده امام را با اصل وجود احاديث دوازده امام مخلوط كرده است و دليل‌هايي كه مي‌آورد در صورت صحت، شهرت را رد مي‌كند نه اصل وجود روايت را.
ب) امتداد امامت تا قيامت را با آمدن پي در پي امامان يكي گمان كرده است در حالي كه دو بحث جدا از هم است.
ج) خلط امامت شأني و امامت بالفعل و به تبع آن برداشت نادرست از روايات الامام كيف يعرف امامته؟ كه اشاره به فعليت يافتن امامت است و غير شأن امامت است كه از ازل معلوم بوده است.
د) خلط روايات عدد امامان با روايات نام و اوصاف امامان كه باعث شده حيرت مردم را دليل نبود روايات عدد امامان بگيرد در حالي كه اين دو جدا از هم است و ممكن است كسي تعداد را بداند اما مشخصات را نداند.
نتيجه‌گيري‌هاي غلط در اثر ايجاد ملازمه‌هاي نادرست و مغالطه در مباحث:
الف) چون متكلمان به احاديث دوازده امام استناد نكرده‌اند پس چنين احاديثي نبوده است.
ب) چون امامت تا قيامت امتداد دارد پس بايد پي در پي امام بيايد.
ج) چون امامان راه‌هايي را براي تشخيص امام بعد بيان كرده‌اند پس ليست اسامي امامان وجود نداشته است.
د) چون امامان در پاسخ سؤال از امام يا امامان بعد ليست اسامي امامان را ارايه نكرده‌اند پس ليستي نبوده است.
ه‍(چون شيعيان از ليست اسامي امامان اطلاع نداشتند پس معتقد به انحصار تعداد امامان هم نبودند.
و) چون مؤلفان بعدي تعداد بيشتري از روايات را در باب دوازده امام آورده‌اند پس آنها را جعل كرده‌‌اند.
ز) چون روايتي را راوي ضعيف نقل كرده است پس جعلي است.
ح) چون شيخ صدوق اتفاقات بعد از امام دوازدهم(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) را نمي‌داند پس در تعداد امامان شك دارد.
تحريف روايات و نسبت ناروا به امامان(عليهم السلام):
الف) در روايت رحلت جناب زراره، مي‌گويد: فرزندش براي خبر گرفتن از امام جديد رفته بود با آن كه شيخ صدوق تصريح مي‌كند در روايت، خبر بدون قيد آمده است و هرگز نيامده رفته بود خبر از امام بعد بگيرد.
ب) مدعي مي‌شود در تعدادي از روايات، امام هادي(عليه السلام) ابتدا به فرزندش سيد محمد وصيت كرده بود در حالي كه شيخ صدوق تصريح مي‌كند در هيچ روايتي وصيت نيامده است.
ج) در روايت شفاعت زراره، عبارت «لجهله بالامام» وجود ندارد بلكه چنان كه شيخ صدوق تصريح كرده نشان علم زراره به امام بعد است. اما نويسنده اين عبارت را اضافه كرده است.
تحريف سخنان دانش‌مندان شيعه و نسبت ناروا دادن به آنها:
الف) نوبختي امتداد امامت در نسل امام عسكري(عليه السلام) را گفته و نويسنده آن را تحريف به نسل امام دوازدهم(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) كرده است.
ب) شيخ صدوق در جواب زيديه براي مرحوم زراره جواب مستقلي داده است اما نويسنده ادعا كرده او براي همه يك جواب داده است.
ج) انتقاد شيخ مفيد از شيخ صدوق براي بحثي در باب تقيه است اما نويسنده براي كتاب سليم آورده است.
د) شيخ مفيد براي استفاده از كتاب سليم به عموم هشدار مي‌دهد اما نويسنده نسبت تضعيف به شيخ مفيد مي‌دهد.
ه‍(شيخ صدوق روايت شفاعت زراره را براي اثبات علم او به امام بعدي آورده اما نويسنده درست عكس آن را معنا كرده و مدعي شده شيخ صدوق چند بار از سخن خويش برگشته است.
و) مدعي شده مرحوم كليني و نعماني و شيخ صدوق در اعتقاد به دوازده امام(عليهم السلام) به كتاب سليم اعتماد كرده‌اند در حالي كه اين بزرگان كمتر از ده در صد روايات را از سليم نقل كرده‌اند و بيش از نود در صد روايات را از غير اين كتاب نقل كرده‌اند.
ز) مي‌گويد شيخ صدوق اشكالات زيديه را آورده و رد نكرده است در حالي كه ايشان مورد به مورد به تفصيل پاسخ داده است.
چنان كه ملاحظه مي‌شود تنها در كمتر از سه در صد اين كتاب حدود چهل مورد را مي‌توان به صورت فهرست‌وار شمرد كه همگي خلاف واقع و نادرست است و دور از رويه تحقيق و شأن آزاد انديشي است و كسي كه به علم و صداقت، حرمت قايل است و حقيقت را دنبال مي‌كند هرگز به خود اجازه نوشتن آنها را نمي‌دهد.
با اين وصف و حال چگونه مي‌توان قبول كرد كه وي براي بيان حقيقت، كتاب نوشته است و واقعا آزاد انديشي او را واداشته است تا نتيجه‌ تحقيقش را منعكس ‌كند؟ آيا مي‌توان باور كرد وي با تحريف و نسبت‌هاي دروغ به امامان(عليهم السلام) و دانشمندان شيعه مي‌كوشد تا ميان امت اسلامي وحدت ايجاد كند؟
اما به راستي انگيزه و هدف او از نگارش اين كتاب چيست؟ براي يافتن پاسخ به مقدمه‌ كتاب او مراجعه مي‌كنيم. تا نوع نگاه او را به مهدويت دريابيم. و بدانيم دليل اين همه دشمني وي با اين عقيده چيست و چرا مي‌خواهد به هر طريق ممكن با آن به مبارزه برخيزد. وي در مورد حضرت ولي عصر(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) چنين مي‌نويسد: و لكن الإيمان بهذا الإمام مسألة حيوية معاصرة... و من ثم فإنها تلعب دوراً كبيراً في علاقاتهم الداخلية و الخارجية... و من هنا فإن مسألة وجود الأمام المهدي الثاني عشر محمّد بن الحسن العسكري لم تعد مسألة غيبيّة تاريخية أو مستقبلة و انما أضحت شأناً معاصراً حيوياً فكرياً سياسياً. و به يكي از نقش‌هاي مهدويت چنين اشاره مي‌كند: و في رأيي ان الأزمة بين المرجعية و الديموقراطية ستستمر ما لم تتمّ معالجة جذر المشكلة و هي نظرية النيابة العامة عن الأمام المهدي التي تعطي للفقهاء تلك الهالة المقدسة و المطلقة حيث لا يمكن التخلص من هذه النظرية الا بدراسة قضية ولادة الامام الثاني عشر.
چنان كه ملاحظه مي‌شود نويسنده به مهدويت يك نگاه عقيدتي مقدس كه آموزه‌هاي ديني از آن خبر داده‌اند ندارد. مهدويت را عاملي براي بيش برد اسلام و مبارزه با استعمار نمي‌داند بلكه آن را سدي در مقابل دموكراسي قلم داد مي‌كند. بنابراين هدف وي نيز همان هدف استعمارگران انگليس و امريكا يعني ترويج دموكراسي است. نظام سلطه نزديك به شش سال است كه با به خاك و خون كشيدن مردم مظلوم عراق و چپاول ثروت‌هاي مادي و معنوي آنها در حال ترويج دموكراسي و آزادي در كشور مظلوم عراق است. نويسنده نيز با تحريف و تهمت و دروغ در پي ترويج همان دموكراسي است. چه مبارك هدفي است دموكراسي كه افراد و قدرت‌ها براي ايجاد آن هر نوع عمل مخالف عقل و شرع و انسانيت را جايز مي‌شمارند و به آن سر فرازانه افتخار مي‌كنند.
نويسنده طالب دموكراسي است البته از نوع غربي آن كه همه چيز را نسبي و رأي اكثريت را مجوز انجام هر خلاف شرع و عقل مي‌داند. طبيعي است كه در اين راه مرجعيت ديني فقها شيعه، مانع بزرگي است و اينان نيز نايبان امام غايب(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) هستند. پس بايد فكري براي امام غايب(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) كرد. نويسنده دقيقا همين سير را طي كرده است مي‌گويد من اول معتقد به ولايت فقيه بودم بعد در آن شك كردم و همين باعث شد كه در غيبت كبرا تحقيق كنم تحقيق در غيبت كبرا باعث شك در آن شد لذا در غيبت صغرا تحقيق كردم آن هم منجر به شك شد و بالاخره فهميدم امامي وجود ندارد.
قرآن چه زيبا اين توطيه‌ها را يادآور مي‌شود: وَ قالَتْ طايِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذي أُنْزِلَ عَلَي الَّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
نويسنده نيز خود را شيعه اماميه و معتقد به ولايت فقيه معرفي مي‌كند تا اعتماد خواننده را جلب كرده و با سخناني كه ظاهري آراسته دارد او را قانع كند كه چنين عقيده‌اي صحت ندارد. نويسنده در اين وادي به قدري كج رفته است كه بديهي‌ترين مسايل را كه بر هيچ فرد عامي نيز پوشيده نيست خلط مي‌كند تا شايد بتواند حد اقل كساني را كه در فضاي ايران تنفس نمي‌كنند منحرف كند. وي مي‌گويد: لماذا تخلي الشيعة اليوم عن شروط الأمامة من العصمة و النص و السلالة العلوية الحسنية و قبلوا بشروط الزيدية كالفقه و العدالة و قيام الأمامة علي الأنتخاب و الشوري كما هو حاصل اليوم في ايران الجمهورية الأسلامية.
اما بايد پرسيد: آيا كسي در ايران اعتقاد دارد كه ولي فقيه همان امام معصوم است كه نويسنده مدعي مي‌شود در ايران شروط امامت عوض شده است؟ چرا وي چنين ادعاي مضحكي را مي‌كند مگر خود او نمي‌گويد كه فقها نايبان عام امام مهدي(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) هستند. پس چرا نايب را با منوب عنه يكي مي‌گيرد و مي‌گويد شرايط امامت در ايران عوض شده است. اين تناقض گويي آشكار براي چيست؟ استاد سيد سامي بدري همين مطلب را در يك تماس تلفني از وي مي‌پرسد كه چرا بين دو مفهوم كه به اين حد روشن و بديهي هستند فرق نمي‌گذارد؟ و با كمال تعجب وي‌ جواب مي‌دهد در اين صورت هر سه كتابم از بنيان فرو مي‌ريزد!!
خوانندگان فهيم توجه دارند كه وي بنيان كتاب خود را بر امري كاملاً اشتباه استوار كرده است و همه اينها به اين دليل است كه وي در صدد مبارزه با ولايت فقيه و نظام مردم سالاري ديني است و اگر در ولادت و وجود امام مهدي(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) شبهه افكني مي‌كند براي سست كردن مردم سالاري ديني است. نظريه‌اي كه از دل آموزه‌هاي اهل بيت(عليهم السلام) بر آمده و اينك به عنوان نمونه‌اي كار آمد در مقابل دموكراسي مخالف با دين در جوامع اسلامي مطرح شده است.
بايد توجه داشت كه مذهب اهل بيت(عليهم السلام)، مكتبي است كه شاخصه اصلي آن فرمان برداري از خداوند يكتاست و هر نوع هم‌تا سازي را براي پروردگار در عرصه حاكميت، نفي و محكوم مي‌سازد. مذهبي است كه تنها اطاعت الله و برگزيدگان او را جايز مي‌داند و جز با معرفي الهي، ولايت هيچ كس را نمي‌پذيرد. روشن است كه چنين عقيده‌اي، خطري بزرگ براي طاغوت‌ها و مدعيان سروري بشريت محسوب مي‌شود. زور مداراني كه انسان را در حضيض شهوات مي‌خواهند تا به اهداف اقتصادي و سياسي خود برسند، هرگز پيشوايي امامان معنويت و پاكي را برنمي‌تابند. هر قدر سخن اين مكتب مهم و أثر گذار باشد و گستره آن عرصه‌هاي مختلف فردي و اجتماعي را در بر گيرد، به همان ميزان، براي قدرتمندان وحشت‌ناك‌تر خواهد بود.
از اين روي، بد خواهان انسانيت، مدام در تلاشند تا با طرفندهاي مختلف از شكوفايي و گسترش نظام فكري و سياسي اهل بيت(عليهم السلام) جلوگيري نمايند. انسان‌هاي معتقد به آن را در غياب امامشان(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) از حزب الهي جدا كرده و در خدمت شياطين درآورند. يكي از راه‌ كارهاي قديمي آنان براي رسيدن به اين هدف، اجير كردن مزدوراني براي وارونه نشان دادن حقيقت و كتمان واقعيت است كه از آن تعبير به شبهه افكني مي‌شود. هر چند كار آنان خاك بر روي آفتاب پاشيدن است و جز بر سر خودشان نمي‌ريزد و اين مذهب هر روز بيشتر و فزون‌تر جلوه مي‌كند، اما بر آگاهان است كه پرده از چهره آنان بردارند و حقيقت اين مدعيان آزاد انديشي را نشان دهند. آنهايي كه براي رسيدن به متاع قليل دنيا نه تنها به آخرت خود كه به شرافت و انسانيت خود نيز چوب حراج ‌زده‌اند و با تكرار سخنان پوسيده گذشتگان فاسق خود در صدد مضطرب و مشوش كردن ذهن كساني هستند كه منتظر ظهور دولت اهل بيت(عليهم السلام) هستند. خود فروختگاني كه بر مؤمنان كم اطلاع جامعه دام گسترده‌اند و سخنان هزاران بار جواب گرفته را با رنگ و لعابي ديگر عرضه مي‌كنند و با وقاحت تمام مدعي يافتن حقيقتي جديد مي‌شوند. و باز خداوند چه نيكو فرموده است كه: بَلِ الْإِنْسانُ عَلي‏ نَفْسِهِ بَصيرَةٌ وَ لَوْ أَلْقي مَعاذيرَهُ.
مقدمه را با كلام استاد سيد سامي بدري كه خطاب به نويسنده نوشته است، به پايان مي‌بريم: أحبّ أن أصارحك ان الجهد الذي بذلته شخصياً للردّ علي شبهاتك و بذله أخوة آخرون في كتابات ستظهر قريباً جزاهم الله تعالي عليها خير الجزاء ليس من أجل ان تغير تصوراتك الخاطية عن أمامة أهل البيت(عليهم السلام) و ذلك لأنك لو أردت أن تصل إلي الحقيقة فيها فقد كانت ميسرة لك حين كنت تعيش في عمق مصادر الشيعة و تراثهم الفكري و من ثم لست بحاجة الي هذه الأبحاث.
خلاصه شبه‌ها:
1. متكلمان شيعه از قرن چهارم به اين احاديث استدلال كرده‌اند و قبل از اين زمان در كتاب‌ها اثري از آن نيست.
2. اماميه در ابتدا، فرزند امام حسن عسكري(عليه السلام) را خاتم الأيمه نمي‌دانستند.
3. رواياتي كه دلالت مي‌كند امامان(عليهم السلام) نام امام بعد را نمي‌دانستند.
4. به وجود آمدن اختلاف در ميان شيعيان بعد از رحلت هر امام(عليه السلام) بر سر جانشين ايشان.
5. پرسش از امام(عليه السلام) در اين مورد كه چگونه مي‌فهمند امام شده‌اند.
6. پرسش از امام(عليه السلام) در اين مورد كه مردم چگونه تشخيص دهند كه امام بعدي كيست.
7. نشان دادن راه كار تشخيص امام(عليه السلام) به مردم و اشاره نكردن به فهرست اسامي امامان(عليهم السلام).
8. جناب زراره، فقيه و شاگرد بزرگ امام صادق(عليه السلام) نام امام بعد را نمي‌دانست.
9. بدا در امامت سيد محمد و امام شدن برادرش امام حسن عسكري(عليه السلام) به جاي ايشان.
10. اشاره نكردن محدثان و مورخان شيعه به چنين فهرستي در دوران حيرت (بعد از امام حسن عسكري(عليه السلام)).
11. شك داشتن شيخ صدوق در تعداد امامان(عليهم السلام).
12. احاديثي كه به آمدن امامان ديگر بعد از امام دوازدهم دلالت دارد.
13. اختلاف شيعيان در تعداد امامان (دوازده يا سيزده).
14. اساس عقيده به دوازده امام، كتاب سليم بن قيس است و اين كتاب در قرن چهارم ساخته شده است.
15. مرحوم كليني، نعماني و شيخ صدوق در دوازده امام به كتاب سليم اعتماد كرده‌اند.
16. كتاب سليم را ابوسمينه كذاب و احمد بن هلال غالي نقل كرده‌اند.
17. ابن غضايري كتاب سليم را جعلي مي‌داند.
18. شيخ مفيد كتاب سليم را تضعيف كرده است.
19. اعتراض زيديه مبني بر تازه به وجود آمدن احاديث دوازده امام(عليهم السلام).
20. احاديث دوازده امام(عليهم السلام) دلالتي بر فرزند امام حسن عسكري(عليه السلام) ندارد.
خلاصه پاسخ‌ها:
1. استدلال نكردن متكلمان به اين احاديث دليل نبودن اين احاديث نمي‌شود.
2. هيچ دليلي بر اين ادعا غير واقعي خود ندارد. تنها يك دليل آورده كه آن هم ساختگي است.
3. اين يك برداشت غلط از روايات است و امامان نام چندين امام بعد از خود را نيز خبر داده‌اند.
4. دليل اعم از مدعا است اختلاف مردم دليل‌هاي فراواني دارد.
5. اين پرسش از فعليت يافتن امامت امام بوده و خارج از محل بحث است.
6. اين پرسش ويژگي (شهرت) اين روايات را نفي مي‌كند نه اصل آن را لذا خارج از محل بحث است.
7. ياد دادن يك راه كار، دليل نبودن روش‌هاي ديگر نيست. اثبات شيي نفي ما عدا نمي‌كند.
8. اين هم يك براشت غلط از روايات است و مرحوم زراره نام امام بعد بلكه تمام امامان را مي‌دانست.
9. اين هم يك براشت غلط از روايات است و منظور آشكار شدن حكم خداوند است نه تغيير آن.
10. اين يك نسبت ناروا است و محدثان اين احاديث را آورده‌اند.
11. اين نسبت هم ناروا است و شيخ صدوق با صراحت و تأكيد عقيده خود را در كتاب اعتقادات بيان كرده است.
12. اين هم يك برداشت غلط از روايات است و منظور روايات امامان ديگري غير از اين امامان(عليهم السلام) نيست.
13. شيعيان هرگز اختلافي در تعداد امامان نداشته‌اند و چنين برداشتي به دليل دقت نكردن كافي در روايات است.
14. اين ادعا خلاف واقع است. زيرا روايات متعددي از اصحاب پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه مقدم بر سليم هستند وجود دارد.
15. اين ادعا هم خلاف واقع است. زيرا نود در صد روايت دوازده امام را اين بزرگان از غير سليم نقل كرده‌اند.
16. مؤلفان شيعه بيش از سي طريق (سند) به سليم دارند. تنها در سه طريق اين دو نفر واقعند لذا اثري ندارند.
17. به عقيده دانشمندان شيعه، نظر ابن غضايري چون اجتهادي است، براي ديگران حجت نيست.
18. اين براشت غلطي از كلام ايشان است. شيخ مفيد در مقام هشدار به مردم عادي است نه تضعيف اصطلاحي.
19. همه اعتراض‌هاي زيديه را شيخ صدوق پاسخ داده است اما نويسنده هيچ اشاره‌اي به آنها نكرده است.
20. اين احاديث به دو گونه بر بر فرزند امام حسن عسكري(عليه السلام) دلالت دارد. يكي به عموم ديگري به متن.
تفصيل شبهه‌ها و پاسخ‌ها:
متن كتاب: دليل الاثني عشرية. و هذا دليل متأخر... بدأ المتكلمون يستخدمونه بعد أكثر من نصف قرن من الحيرة، أي في القرن الرابع الهجري، و لم يكن له أثر في القرن الثالث عند الشيعة الإمامية، حيث لم يشر إليه الشيخ علي بن بابويه الصدوق في كتابه الإمامة و التبصرة من الحيرة كما لم يشر إليه النوبختي في كتابه فرق الشيعة و لا سعد بن عبد الله الأشعري القمي في المقالات و الفرق... و ذلك لان النظرية الاثني عشرية طرأت علي الأمامية في القرن الرابع، بعد أن كانت النظرية الأمامية ممتدة إلي آخر الزمان بلا حدود و لا حصر في عدد معين، كما هو الحال عند الاسماعيليين و الزيدية... لأنها كانت موازية لنظرية الشوري و بديلا عنها... فما دام في الأرض مسلمون و يحتاجون إلي دولة و إمام و كان محرما عليهم اللجوء إلي الشوري و الانتخاب، كما تقول النظرية الإمامية كان لابد أن يعين الله لهم إماما معصوما منصوصا عليه... فلماذا إذا يحصر عدد الأيمة في اثني عشر واحدا فقط؟
شبهه اول: نويسنده مدعي ‌شده متكلمان شيعه در قرن چهارم اين استدلال را آغاز كرده‌اند و در قرن سوم، نزد شيعيان اثري از آن نيست. براي اثبات ادعاي خود سه كتاب را نام مي‌برد و نتيجه مي‌گيرد كه اعتقاد به انحصار امامان در دوازده امام، نيم قرن بعد از شهادت امام يازدهم(عليه السلام) ميان شيعه به وجود آمده است. اول شيعيان مانند زيديه و اسماعيليه بدون انحصار معتقد به امتداد امامت تا آخر الزمان بودند. زيرا امامت در برابر شورا بود.
پاسخ: نويسنده، اين قسمت را با مغالطه آغاز مي‌كند. مي‌گويد متكلمان، از قرن چهارم، استدلال به احاديث دوازده امام را شروع كرده‌اند. پس قبل از اين زمان، چنين عقيده‌اي (انحصار عدد امامان) در ميان شيعيان نبوده است. و در ادامه نتيجه مي‌گيرد كه چنين احاديثي هم نبوده است. چند نكته در اين مورد قابل ذكر است:
1. وي براي اثبات ادعاي خود، سه كتاب را نام مي‌برد كه اولي اصلاً كلامي نيست. دومي و سومي نيز يك كتاب است كه به دو نفر نسبت داده شده است اگر دو كتاب هم باشد محتواي آنها يكي است و آن هم در مورد شمارش فرق‌هاي مختلف شيعه است نه بيان اعتقادات اماميه و بيان دلايل آنها در نتيجه عملا نويسنده هيچ كتاب كلامي را كه عقايد اماميه در آن بيان شده باشد نيآورده است و ادعايش ‌دليل صحيحي ندارد. در ادامه در مورد كتابها، توضيح بيشتري مي‌دهيم.
2. بر فرض تنزل و پذيرش اين سه كتاب، اين سخن (استدلال نكردن متكلمان قرن سوم) در صورتي قابل پذيرش ‌است كه اكثر آثار آن دوران در حال حاضر موجود باشد و بعد از بررسي آنها اين قضاوت را انجام دهد. ولي اينك كه آن آثار در دست‌رس نيست، چگونه اين ادعا را مي‌كند. تنها مرحوم نجاشي در كتاب رجالش كه مخصوص مؤلفان شيعه است از 1269 نفر نام ‌برده است كه بعضي از آنها چندين كتاب داشته‌اند و طريق خود را به حدود850 كتاب بيان مي‌كند. با توجه به اين آمار كه تنها مربوط به يك كتاب رجال است بايد از نويسنده پرسيد: شما به چه تعداد از اين كتاب‌ها دست رسي داشته‌ايد و آنها را بررسي كرده‌ايد و چنين مطلبي را در آنها نيافته‌ايد كه ادعا مي‌كنيد اين استدلال در نسل‌هاي قبل موجود نبوده است. آيا از محتواي سه كتاب به محتواي بيش از هزار كتاب مي‌توان پي برد؟
3. بر خلاف ادعاي نويسنده در كتاب‌هاي كلامي قرن سوم اين استدلال وجود دارد. انصاف و شأن تحقيق اقتضا مي‌كرد به كتاب‌هايي كه به اين احاديث استدلال كرده‌اند اشاره مي‌كرد. البته در ادامه كم كم روشن مي‌شود كه وي اصلا به مطرح كردن دليل‌هايي كه خلاف ادعايش را مي‌رساند علاقه‌اي ندارد و ترجيح مي‌دهد از آنها صرف نظر كند. استاد سامي بدري يكي از اين موردها را كه نويسنده آن نه سال پيش از پدر شيخ صدوق و مرحوم كليني رحلت كرده است. قبل از چاپ كتاب به وي تذكر داده بود اما وي نه در كتاب قبل و نه در كتاب حاضر كه خلاصه آن است به مورد تذكر داده شده نپرداخته است!
استاد سامي بدري چنين آورده است: لقد أشار إلي العقيدة الاثني عشرية أيضا إبراهيم بن نوبخت (متوفي 320 ه‍(في كتابه (ياقوت الكلام) و هو اقدم كتاب كلامي عند الشيعة و مؤلفه من أعلام القرن الثالث الهجري و هو معاصر لعلي بن بابويه و قد تلقاه الشيعة عنه بالقبول جيلا بعد جيل حتي وصل إلي العلامة الحلي فافرد كتابا في شرحه سماه أنوار الملكوت في شرح الياقوت (صفحه 229) و إلي القاري الكريم نص كلام صاحب ياقوت الكلام و شرح العلامة الحلي له. قال إبراهيم بن نوبخت: القول في إمامة الأحد عشر بعده (اي بعد علي(عليه السلام)) نقل أصحابنا متواتراً النص عليهم بأسمايهم من الرسول(صلّي الله عليه و آله و سلّم) يدل علي إمامتهم، و كذلك نقل النص من إمامٍ علي إمامٍ و كتب الأنبياء سالفا يدلّ عليهم و خصوصا خبر مسروق يعترفون به. و قال العلامة الحلّي في شرح هذا الكلام: أما إمامة باقي الأيمة(عليهم السلام) فهي ظاهرة بعد إمامة علي(عليه السلام) و ذلك من وجوه: أحدها: النص المتواتر عن النبي(صلّي الله عليه و آله و سلّم) علي تعيينهم، و نصبهم أيمة، فقد نقل الشيعة بالتواتر ان النبي(صلّي الله عليه و آله و سلّم) قال: للحسين(عليه السلام) هذا ابني إمام ابن إمام أخو إمام أبو أيمة تسعة، تاسعهم قايمهم، و غير ذلك من الأخبار المتواترة. الثاني: ما نقل من النص علي إمامٍ من إمامٍ يسبقه بالتواتر من الشيعة. الثالث: ان أساميهم و النص علي إمامتهم موجودة في كتب الأنبياء السالفة كالتوراة و الإنجيل. الرابع: ان أخبار الخصوم مشهورة في النص عليهم من النبي(صلّي الله عليه و آله و سلّم) لخبر مسروق عن عبد الله بن مسعود انه قال... عهد إلينا نبينا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) ان يكون بعده اثنا عشر خليفة عدد نقباء بني إسراييل و كذا ما نقل عن غيره (كجابر بن سمرة و حذيفة بن أسيد و عبد الله بن عباس و عبد الله بن عمر و أبي جحيفة) استدلال ابراهيم نوبختي به خبر مسروق نشان مي‌دهد به احاديث دوازده امام استدلال مي‌كردند.
4. بر فرض تنزل اگر بپذيريم چنين استدلالي را به احاديث دوازده امام نكرده‌اند. آيا مي‌توان از استدلال نكردن آنها به احاديث دوازه امام، نتيجه گرفت كه عقيده به انحصار امامان نزد شيعه نبوده است؟ روشن است كه اين نتيجه‌گيري، مغالطه است زيرا، دليل اعم از مدعا است و نمي‌تواند آن را ثابت كند. چون تنها دليل انحصار تعداد امامان، احاديث دوازده امام نيست. تعيين امام در شيعه با نص است و احاديث دوازده امام، يكي از اين نص‌ها است يكي هم به طور مثال، احاديث نص هر امام بر امام بعد است. لذا وقتي براي غير از اين افراد نصي نرسيده است پس كسي از شيعه اعتقاد به امامت غير آنها ندارد. و اين امر بدون احاديث دوازده امام هم قابل اثبات است. همين معناي انحصار است. استاد متكلمين اماميه در دوران حيرت، أبوسهل إسماعيل بن علي نوبختي (از اصحاب امام حسن عسكري(عليه السلام) كه هنگام وفات امام در محضرشان بود و امام عصر(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) را زيارت كرد) در آخر كتاب التنبيه همين استدلال را دارد. شيخ صدوق سخن ايشان را چنين مي‌آورد: و ربما قال خصومنا - إذا عضهم (لزمهم) الحجاج و لزمتهم الحجة في أنه لا بد من إمام منصوص عليه... بنص الأول عليه - فمن هو هذا الامام سموه لنا و دلونا عليه؟ فيقال لهم:... إذا صح بنقل الشيعة النص من النبي(صلّي الله عليه و آله و سلّم) علي علي(عليه السلام) صح بمثل ذلك نقلها النص من علي علي الحسن و من الحسن علي الحسين ثم علي إمام إمام إلي الحسن بن علي، ثم علي الغايب الامام بعده عليهم السلام لان رجال أبيه الحسن(عليه السلام) الثقات كلهم، قد شهدوا له بالإمامة، و غاب(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) لأن السلطان طلبه طلبا ظاهرا، و وكل بمنازله و حرمه سنتين.
5. باز اگر بپذيرم چنين استدلالي را به احاديث دوازدهم نكرده‌اند. آيا مي‌توان از استدلال نكردن به احاديث دوازه امام، نتيجه گرفت كه چنين احاديثي نبوده است؟ به چه دليل بايد متكلمين به تمام احاديث موجود استدلال كرده باشند؟ اكنون كه نزديك به دوازده قرن از دوران حيرت مي‌گذرد، اگر متكلمي دريابد كه گروهي از روايات يك عقيده را ثابت مي‌كند بعد آن روايات را جمع و به آنها استدلال كند، آيا مي‌توان ادعا كرد اين احاديث جعلي است؟ چون كسي تا كنون به آنها استدلال نكرده است. روشن است كه باز نويسنده مغالطه مي‌نمايد و دليلي را كه اعم از مدعا است مي‌آورد. زيرا استدلال نكردن مي‌تواند دلايل متعددي داشته باشد كه يكي از آنها نبودن حديث است. واضح است كه ملاك تشخيص وجود روايات، كتاب‌هاي روايي است نه استدلال متكلمين.
توضيح بيشتر در مورد كتاب‌ها: نويسنده كتاب‌هايي از قرن سوم را نام مي‌برد و مدعي مي‌شود در اين كتاب‌ها از انحصار خبري نيست. اولين آنها، كتاب الإمامة و التبصرة من الحيرة نوشته شيخ علي بن بابويه (پدر شيخ صدوق) است.
1. نويسنده در بخش اول كتاب «تطور» كه كتاب حاضر خلاصه آن است. در مورد ايشان مي‌نويسد: «و حاول ابن بابويه أن يفسر الأحاديث الواردة بالبداء بالتقية، بعد استحالة الجمع بين البداء و القول بوجود القايمة المسبقة بأسماء الأيمة.» يعني پدر شيخ صدوق احاديث بداء در امامت را تفسير به تقيه كرده چون آنها را قابل جمع با اعتقاد به وجود فهرست اسامي ايمه(عليهم السلام) نمي‌ديده است. حال جاي اين پرسش است كه اگر در زمان وي اعتقاد به چنين فهرستي نبوده چرا نويسنده دليل حمل اخبار بدا را به تقيه اعتقاد به وجود اين فهرست بيان مي‌كند؟ و اگر اين اعتقاد در زمان وي موجود بوده چرا نويسنده مدعي مي‌شود در زمان علي بن بابويه اين اعتقاد نبوده و در قرن بعد پيدا شده است؟ آيا اين تناقض گويي از كجا ناشي شده است؟
2. شيخ علي بن بابويه و ثقة الاسلام كليني هر دو در سال 329 هجري قمري رحلت كرده‌اند. ثقة الاسلام كليني در كتاب شريف كافي احاديث دوازده امام را در باب «ما جاء في الاثني عشر و النص عليهم(عليهم السلام)» آورده است. نويسنده مدعي شده مؤلفان قرن سوم اين احاديث را نيآورده‌اند و براي اثبات ادعاي خود از كتاب شيخ علي بن بابويه نام مي‌برد. حال بايد پرسيد نويسنده محقق، محاسبه قرن‌ها را چگونه انجام مي‌دهد كه شيخ علي بن بابويه از مؤلفان قرن سوم محسوب مي‌شود اما ثقة الاسلام كليني از مؤلفان قرن سوم محسوب نمي‌شود؟ آيا اين بدان خاطر نيست كه وي موارد نقض را ناديده مي‌گيرد؟
3. نويسنده ادعايي را مربوط به متكلمين و عدم استدلال آنها به احاديث دوازده امام مطرح مي‌كند اما هنگام شاهد آوردن از مرحوم علي بن بابويه نام مي‌برد در حالي كه ايشان محدث است نه متكلم و نبايد از ايشان انتظار داشته باشد كه در كتابش استدلال كلامي نمايد. ظاهرا وي فرقي بين متكلمين و محدثين نمي‌گذارد و اين از شأن يك محقق دور است كه اين موارد را رعايت نكند و هر چه را احساس مي‌كند شاهد است، نقل نمايد. اگر منظور وي اين است كه محدثين شيعه هم اين احاديث را نقل نكرده‌اند، باز ادعاي وي خلاف واقع است و ما در ادامه نام محدثاني را كه قبل از قرن چهارم اين احاديث را نقل كرده‌اند ذكر خواهيم كرد.
4. انگيزه تاليف كتاب الإمامة و التبصرة من الحيرة چنان كه مؤلف به آن تصريح كرده است راهنمايي كساني است كه در مسأله امامت، دچار تحير و سرگرداني شده‌اند و همان‌گونه كه مقدمه بيان‌گر آن است و بارها بر آن تاكيد مي‌كند، پاسخ‌گويي و راهنمايي به نسب و عدد ايمه(عليهم السلام) و محصور و غير قابل تغيير بودن عدد، در روايات است. براي مثال ايشان مي‌فرمايد: جمعت أخبارا تكشف الحيرة و تجسم النعمة و تنبي عن العدد، و تؤنس من وحشة طول الأمد.
اگر مرحوم علي بن بابويه به معين و محدود بودن ايمه(عليهم السلام) معتقد نبوده، خبر دادن از عدد چه معنايي دارد؟ آيا منظور ايشان از اخباري كه از عدد خبر داده چه احاديثي است؟ حديث لوح و صحيفه كه از آنها نام مي‌برد چه رواياتي هستند؟
البته مؤلف كتاب الامامة و التبصرة، نام و دلايل امامت ايمه(عليهم السلام) را تنها تا امام رضا(عليه السلام) آورده است و موفق به اتمام كتاب نشده بنابر اين جا ندارد كسي بگويد مؤلف احاديث دوازده امام را نيآورده است. زيرا محدثين در اثبات امام دوازدهم تمسك به احاديث دوازده امام مي‌كنند. و اين احاديث را به عنوان مقدمه در اول بحث امامت نمي‌آورند تا كسي بگويد جاي آن اول كتاب بوده و اگر اين احاديث وجود داشت بايد در اول كتاب مي‌آوردند. براي نمونه سه تن از علماي بزرگ شيعه كه مانند علي بن حسين(پدر شيخ صدوق) كتاب خود را به ترتيب ايمه مرتب كرده‌اند همه، احاديث دوازده امام را در باب امام دوازده يا بعد از آن آورده‌اند. ثقة الاسلام كليني در كافي احاديث دوازده امام را بعد از باب مولد الصاحب(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) مي‌آورد در باب «ما جاء في الاثني عشر و النص عليهم(عليهم السلام)» شيخ مفيد در ارشاد احاديث دوازده امام را در باب امام دوازدهم(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) تحت عنوان «باب ما جاء من النص علي إمامة صاحب الزمان، الثاني عشر من الأيمة(عليهم السلام) في مجمل و مفصل علي البيان» آورده است. صاحب دلايل الامامة نيز در باب «معرفة وجوب القايم(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) و انه لابد ان يكون» كه باب مخصوص امام مهدي(عجّل الله تعالي فرجه الشريف) است ذكر كرده.

سايت تراث