نقد «مكتب در فرآيند تكامل» در پژوهشكده تاريخ و سيره اهل‏بيت عليهم‏السلام -4

اگر دوستان فصل دوم كتاب را بخوانند ماجرا را از قرآن شروع مي‏كند و موضع مسلمانها بعد از وفات پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را يادآور مي‏شود. من عبارت را مي‏خوانم چون به نظرم نقد يك كتاب بايد ناظر به محتواي دقيق كتاب باشد. ايشان بعد از اينكه مجموعه‏اي از آيات را مي‏آورند كه مضمون آيات اين است كه تنها خداوند خالق است، تنها خداوند متصرف در اين عالم است و هيچ كس در عرض خدا قرار ندارد و نبي يك بشر بيشتر نيست، در صفحه 58 اضافه مي‏كنند: «علي رغم تفاهم عرفي از چنين تأكيدات فكر اينكه پيامبر موجودي فوق بشري بود بلا فاصله بعد از درگذشت آن حضرت آغاز شد. بنابر روايات تاريخي پس از آنكه خبر درگذشت آن حضرت پخش گرديد يكي از صحابه اظهار كرد كه وي وفات نفرموده [كه منظور عمر بن خطاب است [و تنها از نظرها غايب شده است تا بعدا مراجعت نمايد و دست و پاي كساني را كه به او نسبت وفات دهند قطع كند. اين ايده را ساير مسلمانان با استناد به آيه‏اي از قران كريم كه از درگذشت پيامبر در آينده خبر مي‏داد مردود دانستند» يعني اكثر مسلمانان گفتند مبحث غيبت پيامبر مردود است. «ادعايي مشابه پس از شهادت حضرت علي عليه‏السلام شنيده شد كه گروهي ادعا كردند آن حضرت هم چنان زنده است و نخواهد مرد تا سراسر جهان را فتح كند و عرب را به انقياد و اطاعت امر خود وادار كند. همين ادعا بار ديگر بعد از درگذشت فرزند آن حضرت محمد بن حنفيه در سال 81 شنيده شد كه بسياري از هواداران وي مي‏گفتند كه او نمرده است و بعدا ظهور خواهد كرد...» در پايان اين پاراگراف تعبير ايشان اين است: «اين اعتقاد [يعني اعتقاد به غيبت و بعد ظهور دوباره] در ميان سواد اعظم مسلمانان با نام غلو شناخته شده و هواداران آن به عنوان غلات خوانده مي‏شدند، و اين مفهوم نخستين آن كلمه بود».
صفري: اين در چه زماني است؟ آيا غيبت كلي مورد نظر است؟

سبحاني: منظور همان دوران نخستين اسلامي است. ايشان يك بحث تاريخي مطرح مي‏كنند كه مسلمانها از همان زمان كه عمر بن خطاب در مورد غيبت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله سخن گفت، اين ويژگي را بنابر آموزه‏هاي قرآني، يك صفت فوق بشري دانستند و اين رأي را غلو خواندند. مي‏خواهم پايه‏هاي نظريه ايشان مشخص شود كه چيست و مبادي حركت علمي از كجاست تا بعد برسيم به نتايج كه آيا ايشان بر اين مبادي مي‏تواند غيبت را بپذيرد يا نه؟ آيا در غيبت غلو هست يا نه؟ اين است كه بعد از پيامبر اكرم، غالب مسلمانان اين اعتقاد عمر را كه پيامبر از دنيا نرفته كه همان اعتقاد كيسانيه درباره محمد بن حنفيه بود با نام غلو شناختند. از ديدگاه ايشان، اولين مفهوم غلو از نظر مسلمانان اين بود كه كسي قايل باشد فردي غيبت مي‏كند تا بعدا ظهور كند.
در اينجا قبل از اينكه به اين مطلب برسيم، دو نكته هست كه بايد رسيدگي شود: اول اينكه تعبير «صفات فوق بشري» از كجاست؟ آقايان فرمودند از مباني اين نظريه بايد صحبت كرد، بنده هم همين را مي‏گويم. در روش‏شناسي جديد، نخست بايد مفاهيم كليدي نظريه را بيرون كشيد و آن مفاهيم را مورد پرسش قرار داد و ديد از كجا آمده است. ايشان تعبير فوق بشري مي‏كنند و بر مبناي همين اصطلاح بلافاصله مي‏گويند اين صفت مستلزم غلو است. اين روش را عيناً درباره همه صفاتي كه قبلاً نام برديم، پياده مي‏كند. پس بايد پرسيد شما تعبير «فوق بشر» را از كجا مي‏آوريد؟ اولين استناد ايشان به لحاظ تاريخي به قرآن و فهم مسلمانان اوليه است. يعني قرآن كريم پيامبران و ديگر انسان‌ها را به اين گونه صفات معرفي نكرده بود و وقتي مطرح شد بلافاصله مردم گفتند غلو است. ما اينجا چند سؤال داريم: آيا صفاتي كه ايشان فوق بشري دانسته‏اند، در قرآن وجود دارد يا نه؟ فقط كافي است دوستان به آيات در مورد حضرت مسيح مراجعه كنند، تقريباً تمام صفاتي كه ايشان به عنوان صفات فوق بشري مي‏دانند، همه آنها در آيات قرآن به حضرت مسيح نسبت داده شده است: «إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ... إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلاً» يعني در گهواره حرف مي‏زني، «إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْيَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي» خلق پرنده مي‏كند، يعني گِل را در دست مي‏گيرد و در آن مي‏دمد و پرنده مي‏شود، «تُبْرِيُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ بِإِذْنِي» يعني كور مادرزاد را شفا مي‏دهد، پيس را دست مي‏كشدو شفا مي‏دهد، «إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتي بِإِذْنِي» مرده را زنده مي‏كند، اشاره مي‏كند و مرده‏ها از قبر بيرون مي‏آيند (مايده، 110). دوباره در سوره آل عمران (آيه 49) حضرت مسيح مي‏گويد: «وَأُحْيِ الْمَوْتَي بِإِذْنِ اللَّهِ» و اين خروج از قبر نيست مسيح صريحاً زنده كردن مردگان را به خود نسبت مي‏دهد. در مورد حضرت مسيح مي‏فرمايد «انّي رافعك» من تو را بالا مي‏برم، «انّي متوفيك» يعني كاملاً از زمين بر مي‏دارم، از غيبت هم بالاتر است. غيبت ممكن است از چشم ما پنهان باشد، اما مي‏گويد اصلاً به آسمانت مي‏برم. «وَأُنَبِّيُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ» كه به اصطلاح مؤلف محترم، همان علم غيب است، مسيح مي‏گويد من خبر مي‏دهم كه در خانه چه مي‏خوريد و چه چيزهايي را ذخيره مي‏كنيد. ما يك استقراء كرديم تمام صفاتي كه ايشان به عنوان صفات فوق بشري ياد مي‏كند، در قرآن به بعضي از انبياء يا غير انبياء نسبت داده شده است، براي مثال، طي الارض به آصف بن برخيا نسبت داده شده است. اين در حالي است كه خود قرآن مي‏فرمايد: «قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ» همه انبياء گفتند ما تنها بشري مثل شما هستيم (آيه 11 سوره ابراهيم). بحث تاريخي مي‏كنيم، نگوييد بحث كلامي يا تفسيري است. اين مطلب دقيقاً يك بحث تاريخ تفكري است كه ايشان هم همين‏طور عمل كرده است. داريم ذهن خواني مي‏كنيم و فرهنگ ديني جامعه اسلامي و جامعه شيعي را رصد مي‏كنيم. مي‏خواهيم ببينيم آيا اين استناد مؤلف ـ با همان روش‏شناسي جديد ـ از نظر تاريخي درست است؟
پس ما در چند محور به نقد فرمايش ايشان مي‏پردازيم. اولاً، اين كه ايشان به قرآن نسبت داده است كه انبياء هيچ صفت غير عادي نداشتند و فرق آنها با ديگران تنها در وحي بوده است، يك برداشت كاملاً غلط است. قرآن در همان حال كه انبياء را بشر مي‏داند تصريح مي‏كند كه هيچ يك از اين صفات فوق بشري نيست. ثانياً وقتي كه دايماً آياتي بر مسلمانان خوانده مي‏شد كه پيامبران خدا همه اين كارهاي غير عادي را انجام مي‏دادند، چگونه ممكن است هنگامي كه عمر آمده و يكي از اين صفات را به پيامبر نسبت داده، به او بگويند كه تو غالي هستي و صفات فوق بشري به خدا نسبت مي‏دهي؟ آيا اين به لحاظ تاريخي فرض دارد مسلماناني كه حافظ قرآن بودند و با ادبيات قرآني آشنا هستند، به اين صفات فوق بشري بگويند، در حالي كه قرآن انبياء را بشر دانسته و خود قرآن گفته همين بشرهايي كه من مي‏گويم خلق مي‏كردند، هم آن‏ها را دچار غيبت مي‏كردم، هم مرده زنده مي‏كردند، هم علم غيب داشتند و امثال اينها، خب اولين سؤال اين است كه واژه فوق بشري از كجا آمده است و اساساً معقول است كه انتساب غلو به كسي بدهند كه يكي از اين صفات را براي پيامبر خاتم قايل شده است؟ اين انتساب به لحاظ تاريخي نمي‏تواند در فضاي فرهنگ جامعه اسلامي در آن روزگاران درست باشد. از نظر مسلمين اينها فوق بشر نبودند چون قرآن به همه اينها واژه بشري اطلاق مي‏كند. ثالثاً، ظاهراً آقاي مدرسي دقت نفرموده‏اند كه عمر بن خطاب هنگامي كه اين سخن را گفت، خودش براي غيبت پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به ماجراي موسي و غيبت او در كوه طور در قرآن مثالي زد. يعني ديگر فرض اتهام غلو به او از سوي مسلمانان بي‏معناست. از همه گذشته در هيچ متن تاريخي مطرح نشده است كه مردم عمر را به غلو يا فوق بشري دانستن پيامبر متهم كرده‏اند و حتي ابوبكر هم تنها گفت اين ادعا با خبر قرآن منافات دارد.
چون اين تصور از سوي نويسنده وجود دارد كه اين صفات در قرآن و فرهنگ مسلمانان نخستين مطرح نبوده همه اينها متهم مي‏شود به فوق بشري و بعد قرار است بر اساس اينها تيوري سازي شود. ايشان براي اينكه بيايند اين مسايل را انتساب به غلو و تفويض بدهند از يك تقسيم استفاده مي‏كنند بنام غلات درون گروهي و غلات برون گروهي. اين هم بنظرم از مفاهيم كليدي نظريه ايشان و در عين حال خلط و مغلطه بزرگي است. غلات برون گروهي معلوم شد كه صفات و ذات الهي را براي ايمه قايل هستند، اما غلو درون گروهي چيست؟ اين اصطلاح را ايشان جعل كرده تا نظر خود را اثبات كند. مي‏گويد همين صفاتي كه من آن‏ها را به عنوان صفات فوق بشري دانستم. مي‏گوييم چرا اين صفاتي را كه شما فوق بشري دانستيد انتساب به غلو مي‏زنيد؟ بحث كلامي نمي‏كنم، بحث كاملاً با روش‏شناسي تاريخي است. شما بايد از نظر تاريخي نشان بدهيد كساني كه قايل به يكي از اين صفات بوده‏اند، متهم به فوق بشر دانستن پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله يا ايمه شده‏اند و ثانياً رمي به غلو شده‏اند. ما اين را قبول نداريم و دلايل نفي و نقد آن را حداقل در چهار موضع كه ايشان مطرح كرده است، نشان خواهيم داد: كه يكي همين مثالي است كه من خواندم يعني غيبت، دوم جريان عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور و معلّي بن خينس است، سوم ماجراي دوران امام جواد عليه‏السلام است و ماجراي چهارم كه ايشان نسبت مي‏دهد يك جريان نفوذي غلو است كه بايد در جاي خود بررسي كنيم و ما هيچ يك از اين‏ها را از نظر تاريخي قبول نداريم.
مستند غلو بودن غيبت
در همين جا مي‏خواهم روشن كنم اين كتاب از نظر استنادي تا چه اندازه ارزش و اعتبار دارد. براي همين مدعا كه من خواندم چه دلايلي اقامه كرده كه مسلمانها قول عمر بن خطاب را در مورد غيبت پيامبر غلو دانستند؛ چه دلايلي اقامه كرده؟ استناد ايشان به دو دليل است: اول اينكه مي‏گويند سيد حميري كه از كيسانيه بود و به نفع كيسانيه قصيده‏هاي خيلي معروفي دارد كه همه نقل كرده‏اند؛ در زمان امام صادق عليه‏السلام شيعه شد و قصيده‏هايي به نفع اماميه انشاد كرد. آقاي مدرسي مي‏گويد سيد حميري عبارتي دارد كه «كنت اقول بالغلو و اعتقد غيبة محمد بن الحنفيه» اين عبارت را از كمال الدين صفحه 23 نقل كرده‏اند. برداشت ايشان اين است كه دو عبارت «كنت اقول بالغلو» و «اعتقد غيبة محمد بن حنفيه» عطف تفسيري است كه سيد حميري بعد از شيعه شدنش گفت ما قبلاً كه كيساني و قايل به غلو بوديم يعني قايل به غيبت بوديم. از اين معلوم مي‏شود كه ارتكاز تاريخي اين بوده كه غيبت يعني غلو. استدلال دوم مؤلف به فرق الشيعه نوبختي صفحه 52 است. من اين دو استناد را مي‏خواهم اينجا باز كنم كه تا چه حد دلالت بر اين مدعا مي‏كند. در كمال الدين چنين آمده كه سيد حميري مي‏گويد: «من قبلاً قايل به غلو بودم و قايل به غيبت بودم با جعفر بن محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله برخورد كردم از او پرسيدم كه آيا شما اين رواياتي كه در باب غيبت داريم قبول داريد؟ حضرت فرمودند بله قبول داريم، اما مربوط به محمد بن حنفيه نيست مربوط به يكي از فرزندان من است. من كه اين را شنيدم از غلوّ بازگشتم و به قول جعفر بن محمد عليهماالسلام گراييدم. اولاً آقاي مدرسي به صدر اين گزارش استناد كرده است ذيل روايت را توجه نكرده است سيد حميري تصريح مي‏كند كه از قول به غيبت باز نگشتم بلكه از غلو برگشتم ريشه ماجرا چيست؟ اگر ايشان به كتاب‌هاي فرقه‏نگاري مراجعه مي‏كرد، مي‏دانست كه كيسانيه دو گروه بودند: يك گروه قايل به غيبت بودند و قايل به غلو نبودند و عده ديگر، قايل به غيبت بودند و قايل به غلو هم بودند. اين گروه براي محمد بن حنفيه صفات الوهي هم قايل بودند. سيد حميري مي‏گويد ما از گروه كيسانيه‏اي بوديم كه هم قايل به غلو بوديم و هم قايل به غيبت بوديم، وقتي با جعفر بن محمد عليهماالسلام برخورد كردم، از اصل غلو عدول كردم و نسبت به غيبت هم مصداق آن را فهميدم. پس مدركي كه ايشان نقل كرده اولاً ناقص گزارش كرده است و ثانياً، به دليل ضعف آشنايي با تاريخ كلام اسلامي، به سوء برداشت مواجه شده است. آن قصيده معروفي هم كه از سيد حميري نقل كرده‏اند و بعد از اين است كه شيعه جعفري شده، دليل ديگري بر اين مطلب است:
له غيبة لابّد ان سيغيبها فصلي عليه اللّه‏ من متغيب
فيمكث حينا ثم يظهر امره فيملأ عدلاً كل شرق و مغرب
يعني خود سيد حميري كه مي‏گويد از غلو دست برداشتم، هنوز براي غيبت قصيده مي‏گويد. پس معلوم مي‏شود آن دو عبارت عطف تفسيري نيست بلكه دو مطلب جداگانه است.
صفري: اين تقسيم بندي براي كيسانيه در كجاست؟
سبحاني: هم در فرق الشيعه نوبختي و هم در مقالات الاسلاميين اشعري هست.
صفري: با همين الفاظ؟ چون كيسانيه از غلو جدا نمي‏شود.
سبحاني: چه كسي مي‏گويد كيسانيه از غلو جدا نمي‏شود؟! اين هم يك اشتباه است. براي مثال اشعري در مقالات الاسلاميين (چاپ ريتر، ص18) كيسانيه را يازده فرقه مي‏داند كه برخي از آنها مثل كربيّه به غيبت باور دارند ولي اهل غلو نيستند و برخي ديگر مثل حربيّه و بيانيه هم به غيبت و هم به غلو باور دارند.
حالا اگر مدرك دوم مؤلف را بگويم اين مطلب هم روشن‏تر مي‏شود. ارجاع دوم ايشان براي اثبات اين نكته كه همه مسلمانان غيبت را غلو مي‏دانستند، به صفحه 52 فرق الشيعه است، ولي وقتي به اين كتاب مراجعه مي‏كنيم مي‏بينيم اصلاً صفحه 52 در مورد دو گروه از عباسيه است دوستان مي‏دانند عباسيه گروهي بودند كه در دفاع از خلافت خاندان بني عباس ادعا كردند كه ما امتداد پيروان ابن حنفيه هستيم و جريان فكري او را ادامه مي‏دهيم و بعضي از اينها قايل به غلو هم شدند. عبارت نوبختي اين است: «و من العباسية فرقتان قالتا بالغلو في ولد العباس: فرقةٌ منها تسمي الهاشميه و هم اصحاب ابي‏هاشم و فرقة قال الامام عالم بكل شي‏ء و هو اللّه‏ عزوجل» يعني دو گروه غالي در بين عباسيه بودند يكي امام را تشبيه مي‏كند به پيغمبر و يكي امام را تشبيه مي‏كند به ذات الهي. ما مي‏دانيم عباسيه اصلاً قايل به غيبت نيستند، بلكه آنها مي‏گويند محمد بن حنفيه و فرزندش ابوهاشم هر دو فوت كردند و امامت به فرزندان عباس رسيد. شايد اسم ابوهاشم ايشان را به خلط واداشته، چون ابوهاشم عنصر مشترك عباسيه و كيسانيه است. پس ماجرا در مورد عباسيه و بحث از غلو آنهاست. شما از اين مطلب چگونه استفاده كرديد كه سواد اعظم مسلمانها اعتقاد به غيبت را متهم به غلو مي‏كردند. اصلاً اين غلو، مربوط به غيبت نيست. اين غلو يكي در مورد تشبيه امام به پيغمبر است و يكي در مورد تشبيه امام به خداست. مؤلف براي اين ادعايش دو تا سند بيشتر ارايه نداد و ما هر دو سند را بررسي كرديم و ديديم هيچ كدام دلالت ندارد، بلكه دلالت بر خلافش مي‏كند.
من در اين زمينه موارد ديگري هم دارم اگر وقت اجازه مي‏دهد يك مورد ديگر را هم بگويم، چون اين نكته كليدي و عنصر محوري استدلال ايشان است، تا معلوم شود اكثر ادله‏اي كه ايشان آوردند به لحاظ تاريخي پذيرفته نيست. ببينيد، باز هم مي‏گويم كه بحث كلامي نداريم، مي‏گوييم هيچ‏كدام از شواهد ايشان پشتوانه علمي ندارد. پس مسلمانها عنصر غيبت را دلالت بر فوق بشري يا غلو ندانستند.
صفري: آقاي دكتر، تفويضي كه ايشان مي‏گويد با آن تفويضي كه در قرآن و جريان حضرت عيسي است فرق مي‏كند، اين تفويضي كه ايشان مي‏گويد تفويض مستقل است يعني خدا كنار نشسته است.
سبحاني: ايشان در اينجا اصلاً از تفويض بحث نكرده است، مي‏گويد مسلمانها اعتقاد به غيبت را فوق بشري و غلو مي‏دانستند. جناب آقاي دكتر صفري معتقدند كه ايشان وقتي مي‏گويند تفويض يا غلو مي‏خواهند آن صفات ويژه اهل تفويض را بگويند.
دكتر صفري: وقتي تفويض را به خلق و رزق معنا مي‏كنند...
سبحاني: به خلق ورزق معنا نكرده است، من تمام متن ايشان را خوانده‏ام. ايشان غيبت را به عنوان مثال براي صفات فوق بشري و مصداق غلو آوردند. شما چيز ديگري از اين عبارت مي‏فهميد، بفرماييد. همين مثال غيبت را تمام كنيم تا برسيم به ديگر موارد. ايشان مي‏گويند غيبت يك صفت فوق بشري بود نزد مسلمين.
واسعي: در اينكه فهم مردم در آن زمان اين بوده كه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از دنيا خواهد رفت و رفتن ايشان غيبت نيست كه در آن ترديدي نيست يعني مردم آن زمان فهم‏شان اين نبود كه چون حضرت عيسي رفت و امكان بازگشتش هست پس پيامبر ما هم باز خواهد گشت.
سبحاني: شما از كجا مي‏گوييد؟ سندهاي آن كجاست؟ اتفاقا به عكس است.
واسعي: وقتي عمر گفت پيامبر نمرده و هر كس اين را بگويد من دست و پايش را مي‏زنم، ابوبكر استناد كرد به دو آيه از قرآن و با استناد به اين آيات همه مردم پذيرفتند. يعني متفاهم عرفي آن زمان اين بود كه پيامبر ميراست.
سبحاني: آقاي مدرسي مي‏گويد اكثر مسلمانها اين قول را فوق بشري و غاليانه دانستند. اصل اين ماجرا را طبري و ابن اثير آورده‏اند و منبع ديگري ندارد. همين مورخين خلاف اين معنا را گفته‏اند. اينها مي‏گويند وقتي عمر آمد و اين مطلب را گفت مردم دنبال عمر بودند و به او گرايش پيدا كردند و وقتي ابوبكر آمد و آن آيه‏ها را خواند مردم گفتند عجب! ما اين مطلب را اولين بار از تو مي‏شنويم. يعني نشان مي‏دهد ذهنيت يك جامعه را كه وقتي عمر ادعاي موت كرد عده زيادي با او همراه شدند.
واسعي: نه، اينطور نيست، عمر شمشير كشيد گفت هر كس در اين باره حرف بزند من با او برخورد مي‏كنم آن جا مردم اصلاً حرفي نزدند، چون مردم با توجه به شناختي كه از اخلاق عمر داشتند و خشونتي كه ايشان به خرج مي‏داد سكوت كردند، يعني مانده بودند. در مقابل يك سخني واقع شدند كه جاي گفتگو نداشت.
سبحاني: اين فرمايش شما با سخن طبري و ابن اثير كه منابع اصلي ما در اين واقعه هستند منافات دارد. طبري نقل مي‏كند كه رواي خبر گفت: مردان بزرگي از اصحاب پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را ديدم كه قسم مي‏خوردند كه ما نمي‏دانستيم كه اين دو آيه نازل شده تا اين كه ابوبكر آنها را خواند (تاريخ طبري، ج2، ص444) و ابن اثير مي‏گويد: «فواللّه‏ لكأنّي الناس ماسمعوها الاّ منه» يعني مردم گويا اين آيه‏ها را قبلاً نشنيده بودند، يعني مطالب عمر براي آنها جا افتاده بود. (الكامل، ج2، ص324). وانگهي ادعاي آقاي مدرسي فراتر از اين‏هاست، ايشان ادعا مي‏كنند كه مردم گفتند عمر غالي است، كجا گفتند غالي است؟ يك سند بياوريد.
واسعي: نه آن بحث ديگري است، اينكه مردم گفتند غالي است در همان جا نمي‏گويد. مي‏گويد بعدها متفاهم عرفي اين بود كه هر كس چنين ادعايي مي‏كند سخن مافوق بشري دارد.
سبحاني: عبارت ايشان صريح در اين معناست ولي چون مي‏خواهم حقيقت براي ما روشن شود مي‏گويم: پس شما قبول داريد كه در آن صحنه مسلمانها برداشت غلو نكردند. تاريخ هيچ شاهدي بر اينكه بعد از صحبت عمربن خطاب كسي گفته باشد عمر غالي بود يا صفت فوق بشري به پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نسبت داد، وجود ندارد. حال مي‏آييم به دوره متأخرتر، مثلاً در دوره كيسانيه كه ايشان مي‏گويند. ما گفتيم در آن دوره هم سندي بر اينكه سواد اعظم مسلمانها غيبت را غلو مي‏دانستند ارايه كنيد. اگر ايشان سندي غير از اين دو داشتند، ارايه مي‏كردند. اين دو سند گوياي اين معنا نيست و آنها را كنار مي‏گذاريم. پس ادعاي شما كه مسلمانها غيبت را غلو مي‏دانستند ثابت نشد. تا اينجا روشن است.
واسعي: اين بحث ديگري است. من فقط خواستم بگويم اين مطلب كه مي‏فرماييد در قرآن چنين چيزي بوده و طبيعتا بايد فهم مسلمانان اين باشد كه امكان غيبت وجود دارد، چنين چيزي متفاهم عرفي نبوده است.
سبحاني: من نمي‏گويم امكان غيبت، نه.
واسعي: آيا مسلمانان چنين چيزي را غلو مي‏دانستند يا نه بايد مدرك ارايه شود، مداركي كه ارايه شده كافي نيست.
سبحاني: كافي نيست و آيات قرآن هم نشان مي‏دهد. كه اين‏گونه صفات با بشري بودن پيامبران منافات ندارد. اگر فرض كنيم مسلمانها قرآن مي‏خواندند و قرآن مي‏فهميدند، بشري بودن حضرت عيسي را با اين صفات در تنافي نمي‏ديدند و الاّ بايد از پيامبر سؤال مي‏كردند كه شما مي‏گوييد حضرت عيسي بشر است و از آن طرف مي‏گوييد خلق مي‏كند و احياي مردگان مي‏كند و او را به آسمان مي‏برم و...، اين چه تناقضي است؟ پس ذهنيت عموم جامعه آن زمان از غيبت و اين‏گونه صفات، غلو و چيزي خلاف بشري بودن نمي‏فهميد.
صفري: تفويض با اينكه در مورد حضرت عيسي مثال زديد فرق مي‏كند. مسلمان‏ها مي‏فهميدند كه فرق مي‏كند. شما فرموديد نقد قرآني، مي‏خواستم بگويم نقد قرآني فرق مي‏كند با آنچه ايشان مي‏گويد. اينها مي‏خواهند بگويند: «خداوند كار جهان از خلق و رزق و اختيار تشريع احكام را به ايمه تفويض فرموده است» (صفحه 62).
سبحاني: سخن در مورد كساني است كه قايل به علم غيب و تصرف تكويني و غيبت و امثال آن هستند.
صفري: ما اينها را كاري نداريم، اولين باري كه مي‏خواهد....
سبحاني: نه فرضيه را گم نكنيم. فرضيه مؤلف اين است كه آن موارد هشت‏گانه‏اي كه قبلاً نام برديم، صفات فوق بشري هستند كه ايشان معتقد است اينها يك فرايند تاريخي داشته و در صدر اول نبوده، و مسلمانها و شيعيان هم قبول نداشتند و بعدها پذيرفتند، غير از اين است؟ اين صفات را ايشان در جاهاي مختلف هم به غلو نسبت داده و هم به تفويض. بحث خلق و رزق را فعلاً من بحثي ندارم، من اصلاً از خلق و رزق صحبتي نكردم و تصريح كردم كه علماي شيعه از قديم اين اعتقاد را غاليانه خوانده و رد كرده‏اند. سخن اصلي ايشان در جاي ديگري است. ايشان مي‏خواهد همان صفاتي را كه قاطبه علماي شيعه از آغاز تاكنون به عنوان مقامات امام پذيرفته‏اند، با عنوان صفات فوق بشري و غلو رد كند. عرضم اين بود: فهرستي كه ما اينجا ارايه داديم، يعني غيبت، تصرف تكويني، علم غيب، طي الارض و غيره كه ايشان همه را صفات فوق بشري مي‏داند اينها در قرآن هست و به يك بشر نسبت داده شده است. شما چرا مي‏گوييد اينها از نظر مسلمانان نخستين فوق بشري تلقي شده‏اند؟
واسعي: به گمان من نگاه مردم در خصوص حضرت عيسي يك نگاه متفاوتي بود. ايشان كسي بود كه بر خلاف همه بشرهاي ديگر متولد شده بود و تنها كسي است كه صفات متفاوت از ديگر انسان‌ها به او داده شده بود.
سبحاني: در مورد آصف بن برخيا هم همينطور است. در مورد خضر و موسي هم همين بود؟
واسعي: در مورد خضر كه چيز خاصي نداريم، در مورد آصف چرا.
سبحاني: در مورد خضر علم غيب داريم، همه نزاع او با حضرت موسي در اين است كه او علم غيب داشت و حضرت موسي حاضر نبود تمكين كند.
واسعي: نه آن علم خيلي محدود به غيب است.
سبحاني: يعني علم به گذشته، حال و آينده بود. شما مي‏فرماييد در قرآن تنها اين صفات به حضرت عيسي نسبت داده شد. مي‏گوييم اينطور نبوده است. اين صفات حداقل به هفت يا هشت شخصيت كه بسياري از اينها نبي هم نيستند (مثل آصف بن برخيا، حضرت مريم و كساني ديگر) نسبت داده شده است و هيچ كدام از اين صفات در قرآن با بشري بودن آنها منافات ندارد. بحث تفسيري نمي‏كنيم، مي‏گوييم در بافت فرهنگ اسلامي وقتي براي پيامبران تعبير به بشر شده، در مفهوم بشر همه اينها قرار داشته است، يعني اينها در فرهنگ مسلمانان نخستين هيچ كدام منافات با مفهوم بشر نداشته است.
ايمه، علماي ابرار؟
حالا بياييم جلوتر؛ ايشان مي‏گويد اين نوع صفاتي كه من آنها را فوق بشري مي‏دانم، اصحاب ايمه قبول نداشتند و تقريباً تا زمان امام صادق عليه‏السلام در بين اماميه وجود نداشت و به تدريج جريان غلو اين صفات فوق بشري را وارد انديشه اسلامي كرد. تكيه استدلال ايشان بر چيست؟ من اين عبارت را مي‏خوانم در صفحه 42 چاپ قديم كه صفحه 73 چاپ جديد است مي‏نويسد: «بسياري از شيعيان و اصحاب ايمه اطهار به شدت با نسبت هر گونه صفات فوق بشري [توجه شود كه بحث غلو و تفويض اصطلاحي نيست، همان صفات فوق بشري به اصطلاح ايشان منظور است [به آنان مخالف بوده و بر اين نكته تأكيد مي‏كردند كه آنان فقط دانشمنداني پرهيزكار يا علماي ابرار بودند... امّا آن گروه از اصحاب با آن كه به شدت تمام با نسبت هرگونه امر غير طبيعي مانند علم غيب به ايمه مخالفت مي‏كردند شيعه و مطيع بي چون و چراي آنان بودند و ايشان را امام و رهبر اسلام مي‏دانستند».
واسعي: تفاوت آن با چاپ ايران چيست؟
سبحاني: يكي در متن است كه ايشان نص را اضافه مي‏كنند، اعتقاد به نص عبداللّه‏ بن ابي يعفور در چاپ قديم نبود و تناقضي بين فصل اول و دوم ايجاد مي‏كند، از اين بگذريم يك تفاوت در پاورقي دارند كه آن پاورقي خيلي كليدي است. استشهاد تاريخي ايشان اين است كه: در دهه‏هاي نخستين قرن دوم مهم‏ترين و محترم‏ترين شخصيت در اين گرايش [يعني بسياري از شيعيان و اصحاب] يك دانشمند برجسته كوفه به نام ابو محمد عبد اللّه‏ بن ابي‏يعفور عبدي بود كه از نزديكان امام صادق عليه‏السلام بود مع هذا بايد توجه داشت كه اين دانشمند ايمه را تنها علماي ابرار اتقيا مي‏دانست و يكبار گفتگويي بر سر همين موضوع با معلي بن خنيس يك خدمتكار امام صادق عليه‏السلام نمود كه امام، سخن عبد اللّه‏ بن ابي‏يعفور را تأييد كرده و نظر معلي بن خنيس را به شدت ردّ فرمود».
حال مي‏خواهيم ببينم اين ادعاي بزرگ مؤلف كه «بسياري از شيعيان و اصحاب ايمه عليهم‏السلام هرگونه امر غير طبيعي مثل علم غيب يا تصرف تكويني و... را براي ايشان معتقد نبودند»، چگونه اثبات شده است. در اين خصوص هم دو مدرك اصلي ارايه كرده‏اند كه هر دو مخدوش است. در ابتدا، اين مطلب را به رجال كشّي آدرس داده‏اند. اصل مطلب در رجال‏كشي اين است كه بين عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور و معلّي بن خنيس اختلاف بود كه «الاوصياء هُم الانبياء» كه قول معلّي بر خينس بود يا «الاوصياء هم علماء الابرار» كه قول ابن ابي يعفور بود. وقتي خدمت امام صادق عليه‏السلام رفتند، امام فرمودند: انّا نبرء ممن يقول انّا انبياء». آقاي دكتر مدرسي نوشته‏اند كه امام صادق عليه‏السلام نظر عبداللّه‏ بن ابي يعفور را تأكيد كردند، آيا از اين عبارت مدعاي مؤلف كتاب فهميده مي‏شود؟ بله سخن معلّي ردّ شد، امام فرمودند: ما پيامبر نيستيم و شيعه هم به اين قايل نشده است. اما تأييد سخن ابن ابي‏يعفور از اين عبارت فهميده نمي‏شود. اينكه منظور حضرت چيست، را گفت و گو خواهيم كرد.
ايشان براي تأكيد مطلب خود در پاورقي به كتاب حقايق الايمان شهيد ثاني هم ارجاع داده‏اند كه اكثر اصحاب در زمان ايمه عليهم‏السلام آنها را علماي ابرار مي‏دانستند و حتي قايل به عصمت ايمه هم نبودند و صفات ويژه را قبول نداشتند. اين در جاي خود روشن شده است كه اولاً كتاب حقايق الايمان از شهيد ثاني نيست، نسخه‏هاي اوليه آن موجود است. زين الدين نامي ساكن در مشهد مقدس اين كتاب را نوشته و تاريخ تأليفش نزديك به تاريخ شهيد ثاني يعني 50 سال بعد از او است. اين كتاب اصلاً ربطي به شهيد ثاني ندارد و ما نمي‏دانيم او كيست و از كجا نقل كرده است؟ او هم سندي ارايه نمي‏دهد. چند نفر هم از متأخرين نقل كرده‏اند كه قولشان از نظر تاريخي اعتبار ندارد و همه هم از حقايق الايمان گرفته‏اند. پس ما در اين ادعاي مؤلف محترم كه بسياري از اصحاب ايمه قايل بودند كه ايمه نه عصمت داشتند و نه علم غيب و نه تصرف تكويني، رسيديم به اين تعبير عبد اللّه‏ بن ابي‏يعفور و معلي بن خنيس. حالا من يك توضيحي بدهم كه ايشان بعدا در پاورقي اين كتاب متوجه اين نكته شده‏اند و خواسته‏اند تصحيح كنند و به نظر من اشكال بيشتر شده است.
چنان‏كه وقتي به رجال كشي مراجعه كنيم مي‏بينيم دلالتي هم بر مدعاي ايشان نمي‏كند اما در كنار اين روايت، روايات متعدد ديگري است كه سخن عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور و پاسخ امام صادق عليه‏السلام را روشن مي‏كند. نه تنها كشي اين روايات را آورده بلكه در مصادر ديگر فراوان است كه عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور و ساير اصحاب برجسته ايمه قايل بودند كه ايشان «مفهَّم محدَّث» هستند. اينكه «محدَّث» در ادبيات اصحاب ايمه به چه معنايي است، تقريبا جزو مسلمات است كه خود اهل‏بيت عليهم‏السلام هم به تفصيل توضيح داده‏اند. اقوال اصحاب را در مقالات الاسلاميين اشعري مراجعه كنيد كه اين گروه قايل بودند ايمه وحي به معناي مصطلح يعني ارسال جبرييل را نداشتند اما الهام را داشتند و شريعت و علوم در گوش آنها نواخته مي‏شده و به قلب آنها وارد مي‏شد بدون اينكه شخص جبرييل را ببينند. اين مفهوم محدَّث و مفهّم است. يعني عبد اللّه‏ بن ابي‏يعفور كه ايشان مي‏گويد فقط به علماي ابرار قايل بود، به «محدَّثِ مفهَّم» بودنِ امام اعتقاد دارد. علاوه بر اينكه عبداللّه‏ گفته است: الاوصياء هم العلماء. يعني نزاع ميان عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور و معلّي بن خنيس در اوصياء بودن نيست، وصايت ايمه عليهم‏السلام را قبول دارد، وصايت همان وصايت الهي و خلافت الهي است كه مقام اصطفاء و برگزيدگي است. نزاع بر سر اين است كه مقام ايمه عليهم‏السلام را علماء ابرار بگوييم يا انبياء؟

البته در پاورقي چاپ جديد خود ايشان متوجه اشكال در اين برداشت شده‏اند و خواسته‏اند توجيه كنند. اشاره كرده‏اند كه در همان رجال‏كشي آمده است كه عبد اللّه‏ بن ابي‏يعفور قايل به محدث مفهم است ولي معناي مفهّم و محدّث در اوايل با آنچه بعدها اهل غلو گفتند تفاوت مي‏كند (ص 75). ما نفهميديم اين عبارت يعني چه؟ ايشان توضيح نمي‏دهد كه در اوايل اصحاب در مورد محدّث چه چيزي مي‏گفتند كه بعدها اهل غلو آن را معناي ديگري كردند؟ هيچ مصدري از مصادر اصلي شيعه نيست مگر اينكه روايتي در اين درباره دارد و مجلسي در بحار حدود 45 روايت در اين باره گردآورده است. دكتر مدرسي مي‏پذيرد كه تعبير به محدث و مفهم در ادبيات اصحاب و امام عليه‏السلام حضور دارد. پس معلوم نشد ايشان محدث و مفهم را چطور حلّ كرد كه ابن ابي‏يعفور فقط قايل به علماي ابرار است در حالي كه قايل به الهام ايمه عليهم‏السلام هم بوده است.
براي روشن شدن گفت و گوي بين عبداللّه‏ و معلّي مراجعه مي‏كنيم به تاريخ تفكر شيعه و مي‏بينيم در اين معنا كه ايمه عليهم‏السلام داراي علم ويژه الهامي بودند اجمالاً ميان اصحاب امام صادق عليه‏السلام اختلافي نبود، در همين رابطه يك نزاع ميان اصحاب وجود داشته است. اين نزاع در ميان عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور و معلي بن خنيس هم بروز و ظهور كرده و چون مؤلف محترم از اين پس‏زمينه تاريخي يا اطلاع ندارند يا تيوري‏شان اجازه نمي‏دهد اين را بپذيرند، گذشته‏اند. وقتي اصحاب ويژگي‏هاي خاص (مثل همين علم تحديثي و بيان احكام جديد يا نسخ احكام) را از امام مي‏ديدند، برخي از آنها گرايش به اين پيدا مي‏كردند كه پس امام، مقامش همان مقام نبوت نبي است چون همه ويژگي‏هايي كه آنها از نبي سراغ داشتند بر ايمه صادق بود. قراين تاريخي داريم كه به ويژه از زمان امام سجاد عليه‏السلام به بعد موجي در بين اصحاب ايمه افتاد كه برخي از آنها مي‏گفتند كه «الايمة انبياء» به همين معنا كه آنها خصوصيات و مشخصاتي مانند پيامبر دارند. و در مقابل، ايمه عليهم‏السلام با طرد اين تعبير همچنان بر علم تحديثي و ساير اوصاف ويژه خود تأكيد مي‏كردند اين تعبير «علماي ابرار» را خود ايمه به پيروان آموختند كه منظور از «عالم آل محمد» همان صاحب علم ويژه بودن است و منظور از ابرار همان عصمت است. اصلاً نيازي نيست مؤلف محترم به اين مورد در رجال‏كشي استناد بكنند، اگر به همان مورد بحارالانوار مراجعه كرده بودند مي‏ديدند كه اين تعبير «علماي ابرار» مكرراً در سخنان اهل‏بيت عليهم‏السلام آمده است. براي مثال، راوي از امام صادق عليه‏السلام مي‏پرسد: «أ هُم انبياء»؟ حضرت فرمودند: «لا، ولكنّهم علماء كمنزلة ذي القرنين في علم و كمنزله صاحب موسي و كمنزله صاحب سليمان» در روايت ديگر، امام رضا عليه‏السلام فرمودند: «الايمه علماءٌ حلماء» و البته ذيلش هم همين است كه ما محدّث و مفهّم هستيم، براي نبي جبرييل مي‏آيد، وحي تأسيسي مي‏آيد براي ما وحي تأسيسي نمي‏آيد، آنها جبرييل را مي‏بينند ولي ما نمي‏بينيم، ما فقط در گوشمان و قلبمان مي‏آيد. در اين خصوص در منابع شيعه تاكنون هيچ اختلاف مفهومي در محدث و مفهم ديده نشده و چاره‏اي هم كه ايشان در پاورقي مي‏كنند هيچ مشكلي را حل نمي‏كند بلكه بر مشكل مي‏افزايد.

جالب اين است كه وقتي تيوري مؤلف دچار اختلال مي‏شود مي‏گويد معلي بن خنيس كه گفته «الايمة انبياء» اين انبياء كه نمي‏تواند منظورش نبي باشد، از جلالت شأن او خارج است پس او منظورش غير انبياء بوده، ويژگي‏هاي خاصي بوده، يعني مثل انبياء است سؤال ما اين است كه اين چه مشكلي را حل مي‏كند؟ حضرت مي‏گويند «أبرأ ممّن قال انّا انبياء» پس بين معلي بن خنيس و امام صادق عليه‏السلام هيچ فرقي نمي‏كند، معلي بن خنيس هم كه نظرش انبياء نبود حضرت صريحاً فرمودند من از كسي كه ما را انبياء بخواند، برايت مي‏جويم. اگر معلّي ادعايي در باب مقام نبوت براي ايمه عليهم‏السلام نداشت، پس نزاع معلي بن خنيس و عبد اللّه‏ بن ابي‏يعفور در اين روايت چه بوده است.
واسعي: نه آقاي دكتر، اين مي‏خواهد يك مقوله ديگر را به طريق اولويت دفع كند. مي‏گويد قطعا معلي بن خنيس قايل به نبوت امام نبوده است در عين حال امام او را نفي مي‏كند. يعني حتي با فهم معلي بن خنيس هم ما انبياء نيستيم. در اينكه نبوت خاتمه پيدا كرده بود، همه مي‏فهميدند معلي بن خنيس از كساني است كه در خانه امام صادق عليه‏السلام كار مي‏كند اين چطور نمي‏فهمد نبوت خاتمه پيدا كرده؟ اينكه در عين حال مي‏گويد شما انبياء هستيد مي‏خواهد بگويد يك مرتبه فروتري از نبوت در ذهن او هست چون اين در بحث غلو است امام مي‏خواهد بگويد نه، حتي در آن حد از نبوت كه شما تصور مي‏كنيد ما نيستيم در حد علماي ابرار هستيم.
حالا من مي‏خواستم نكته‏اي را آن‏جا اشاره كنم و توضيح حضرت عالي را هم داشته باشيم. اينكه امام مي‏فرمايد محدّثيم مفهّميم يا در فهم اكثريت شيعه اين بود، از آن طرف ما روايت‏هاي فراواني داريم حتي باب وسيعي است در اصول كافي و بحار: «باب ذكر الصحيفة والجفر والجامعه و مصحف فاطمه» كه شيعه مي‏پرسد شما چطور مي‏دانيد؟ امام نمي‏فرمايد به ما وحي يا الهام مي‏شود، مي‏فرمايد ما چيزهايي داريم كه اينها در آن نوشته شده است، يعني تمام علوم خاص در آن هست ما با مراجعه به آن چيزها مي‏توانيم چنين چيزهايي را برسيم.

سبحاني: علوم خود را منحصر كردند به صحيفه و جامعه و امثال آن؟
واسعي: منحصر نكردند، اما در نگاه تاريخي يا در نگاه علمي كسي كه مي‏خواهد داوري بكند و نتيجه نهايي بگيرد علي القاعده بايد مجموعه آنها را ببيند.
سبحاني: ما مجموعه را مي‏بينيم. بنابراين بخشي از علوم ايمه از طريق جفر و جامعه و مصحف است و يك بخشي هم از طريق الهام يا همين تفهيم و تحديث است. هر دو را تصريح كرده‏اند، جمعش يعني همين كه بگوييم هر دو را داشته‏اند، چون روايات و گزارش‏هاي تاريخي آن‏قدر هست كه ايشان هم در چاپ جديد اعتراف كرده است. شما چه دليلي بر انحصار علوم امامان به علم مكتوب داريد؟ يك موقع كسي مثل اتان كولبرگ است كه اصلاً قايل به مباني ديني و بحث رجال و حديث و امثال آن نيست، او مي‏گويد هركسي كه ادعا كند يك چيزي والاتر از همين بشرهاي عادي دارد همه باطل است، آقاي مدرسي كه اين را قايل نيست. ايشان معارف قرآني و ديني را قبول دارد و از اسناد تاريخي و رجالي شيعه مستنداتي آورده است. سؤال ما اين است كه شما سندي آورديد كه در آن مفهوم «محدّث و مفهّم» قرار دارد و بعد هم متوجه شديد كه اين در تعبير در روايات شيعه باب وسيعي دارد كه به هيچ وجه نمي‏توان انكار كرد در آنجا تحديث و تفهيم را الهام معنا كرده‏اند. بعد شما مي‏گوييد معلّي بن خنيس كه مي‏داند وحي قطع شده، مي‏گوييم بله، معلوم است كه مي‏دانسته وحي قطع شده، در خود همين روايات هست، ولي حرفش اين بوده كه چه فرقي مي‏كند؟ براي معلّي و امثال او همان شبهه‏اي پيش آمده كه الآن براي آقاي مدرسي در اين كتاب پيش آمده است. آقاي مدرسي هم تصورش اين است كه اگر كسي الهام و تحديثي به او شود پس فرقي بين نبي و امام وجود ندارد و غلو است. همين شبهه براي برخي اصحاب ايمه پيش آمد و ايمه براي حل آن فرمودند: ما انبياء نيستيم و فرق نبي و محدّث را گفتند. ما مي‏پرسيم شما با اين پاورقي چه مشكلي را مي‏خواهيد حل كنيد؟
قرايتي: در خصوص اين روايت وقتي كه امام در مقام قضاوت هست بين دو ديدگاه و يكي را نفي مي‏كند و در مقام هدايت است و اين كه كدام ديدگاه در مورد تعريف امام درست است وقتي ديگري را نفي نمي‏كند حداقل امام اين ديدگاه را در حد بطلان نمي‏داند. دوم اينكه اينان در مقام تعريف امام بوده‏اند يعني ممكن است با ما دلايل خارجي بدانيم كه مثلاً عبد اللّه‏ بن ابي‏يعفور فلان اعتقاد ديگر هم در مورد امامت دارد ولي ايشان در تعريف امامت فقط علماء الابرار را مي‏گويد.
سبحاني: من به صراحت گفتم كه خود ايمه واژه «علماي ابرار» را مطرح كرده‏اند. به نظر مي‏رسد كه ايشان و برخي ديگر اصلاً آشنا به ادبيات بحث نيستند كه واژه «عالم» و «علماء» در لسان اهل‏بيت عليهم‏السلام و اصحاب آنها يك اصطلاح خاص بوده است. ما اين را رديابي كرده‏ايم كه اگر فرصت شد عرض خواهيم كرد، خود اصحاب مي‏گفتند: قال العالم. از اين‏رو، برخي راويان مي‏پرسيدند: «ما منزلة العلماء؟ أانبياء هم؟ «امام عليه‏السلام مي‏فرمودند: لا، لكنّهم علماء كمنزلة ذي القرنين في علمه و كمنزلة صاحب موسي و كمنزلة صاحب سليمان آصف بن برخيا» پس واژه علماء و واژه ابرار يك اصطلاح است. اگر كسي بخواهد تاريخ تفكر كار كند بايد معناي تاريخي اين واژگان را بداند مثل اين است كه بنده بخواهم تاريخ فيزيك بنويسم بروم سراغ اتم و خودم معنايي براي آن ارايه دهم، در حالي كه اتم يك اصطلاح است. علماء در لسان اصحاب يك اصطلاح بوده و تداول داشته است. بنابر اين بنده هم با شما موافقم كه اگر علماي ابرار را ردّ نكردند پس قبول داشتند. ولي كدام علماء ابرار؟ علماي ابراري كه توضيح داديم، يعني مثل صاحب موسي و ذي القرنين و صاحب سليمان.
قرايتي: مقصود اين است كه اين را در تعريف امام كافي مي‏دانند و مفهّم و محدّث بودن را شرط نمي‏دانند.

سبحاني: چرا شرط نمي‏دانند، از كجا مي‏گوييد؟ معناي «علما» چيزي جز همين نبوده است. مراجعه بفرماييد. چون امام در مقام بيان است بايد توضيح بدهد كه اين نظريه بطور كلي رد است و اين با اين قيد پذيرفته است.
واسعي: اثبات شي‏ء نفي ماعدا نمي‏كند...ولي بنظرم اين بحث همچنان جاي گفتگو دارد. جناب آقاي دكتر سبحاني بحث‏هاي بسيار خوبي فرمودند، مي‏خواستيم بعد از اين نظرات دوستان را هم داشته باشيم.
سبحاني: من واقعش به اين نيت در اين جلسه آمدم كه يك مدافع خستگي‏ناپذير با تمام مباني حتي اگر معتقد نباشد ولي دقيقا بر مبناي ايشان دفاع كند، ولي اين اتفاق نيفتاد. اگر واقعا خود ايشان يا هر كس ديگري كه چنين چيزي را قايل باشد من از باب تحرّي حقيقت كه بر علمم بيفزايم، آمادگي دارم در محفل عمومي يا خصوصي خدمتتان باشم.
واسعي: با آقاي مدرسي مكاتبه ايميلي شد و ايشان عذرخواهي كردند كه نمي‏توانند بيايند ولي امكان اين هست كه در تابستان يك سفر داشته باشند و اگر بتوانيم فرصتي داشته باشيم قطعا جلسه‏اي را مي‏گذاريم. واقعيت اين است كه با حضور مؤلف خيلي بهتر مي‏شود گفتگو كرد.

البته وقتي قرار است ترجمه فارسي در ايران چاپ شود، ايشان مجبور است حاشيه‏هايي بزند چون در اينجا باورها و نگاه‏هايي وجود دارد و ايشان مجبور است پيشاپيش خود را از اين داوري‏ها و حرف‌ها تبريه كند يا ادعا كند كه اين حرف‌ها را ديگر قبول ندارد. در عين حال مي‏شود گفتگوهاي جدي‏تري را داشت يا حداقل بشنويم كه ايشان از حرف خودش برگشته است، اين هم خودش مهم است.
خيلي متشكرم از يكايك دوستان، خصوصا از جناب آقاي دكتر سبحاني و جناب آقاي دكتر صفري كه با مطالعات و تتبعات خودشان ما را به فيض رساندند. از اينكه در جلسه حضور پيدا كرديد و حضور علمي در بحث داشتيد از يكايك شما سروران هم تشكر مي‏كنم و توفيق همه را از خداوند بزرگ تقاضا دارم.

سايت تراث