نقد «مكتب در فرآيند تكامل» –4

چكيده: كتاب »مكتب در فرآيند تكامل« بر مبناي دو هدف، توسّط دكتر حسين مدرّسي طباطبايي، تأليف شده است: 1. معرّفي تاريخ تشيّع به عنوان يك جريان عقيدتي در اسلام، به خوانندگان غربي و غير مسلمان 2. شناخت فرآيند شكل‏گيري و تكامل مكتب تشيّع در سه قرن نخست اسلامي. فصل اوّل كتاب با عنوان »حقوق و مسيوليّتها« شامل مروري كوتاه بر تاريخ تشيّع تا ابتداي دوران غيبت صغري است كه در اين نقد، بخش اعظم آن مورد بررسي قرار گرفته است.
كليدواژه: - كتاب - مكتب در فرآيند تكامل -نقد و بررسي / تشيّع / تشيّع-تاريخ / امامت / خلافت / غيبت امام عصرعليه السلام.

ادامه بررسي فصل اوّل

مؤلّف در صفحه 38 مي‏نويسد كه پس از خودداري امام صادق‏عليه السلام از شركت در قيام در برابر بني‏اميّه، رفته‏رفته، تغييري در طرز فكر شيعيان نسبت به مقام امامت ايجاد شد و آن اينكه امام صرفاً به عنوان دانشمندترين فرد در خانواده پيامبر، وظيفه‏اش صرفاً بيان حلال و حرام و تفسير قرآن و بيان اعتقادات است. تأكيدي كه قبلاً بر نقش سياسي امام مي‏شد، اكنون بر نقش مذهبي و علمي وي صورت مي‏گرفت.

اين نكته كه شيعيان مي‏دانستند نقش امام بيان معارف دين است، حرف درستي است؛ امّا اينكه تشكيل حكومت عدل جزء وظايف امام نيست، حرف صحيحي نيست. روايات نشان مي‏دهد كه ايمّه نسبت به حكومت كاملاً موضع داشتند و صريحاً حكومت خلفا را نامشروع برمي‏شمردند و آن را يكي از شيون امامت مي‏دانستند. براي مثال، وقتي فردي به امام باقر مراجعه مي‏كند و مي‏گويد حكومت خواسته است كه من عريف قوم خود شوم، چون فرد شناخته شده‏اي در شهر خودم هستم، امام به او مي‏فرمايند كه قبول نكن؛ چون آنها از تو انتظارات خلاف شرع خواهند داشت و اين حكومت غير مشروع است.)رجال كشّي - عقبةبن البشير الاسدي - ص 204) فرد ديگري مي‏گويد من نذر كرده‏ام كه جهاد بروم، الآن چه كار كنم؟ حضرت به او مي‏گويند: با اينها جهاد نرو، امّا چون حفظ مرزهاي اسلامي واجب است، برو و مرزباني كن. در بحار ج 42، صفحه 44، وقتي درباره ازدواج اميرالمؤمنين‏عليه السلام با خوله حنفيّه سؤال مي‏شود، امام باقرعليه السلام صريحاً مي‏فرمايند كه اميرالمؤمنين‏عليه السلام حكومت خلفا را مشروع نمي‏دانست و اميرالمؤمنين از برادر خوله حنفيّه اجازه گرفتند و به عنوان اسير با او رفتار نكردند. اين‏گونه سؤالات نشان مي‏دهد كه حكومت از نظر شيعيان، مشروع نبوده است.

مؤلّف در همين راستا ادّعا مي‏كند كه: »نظريّه عصمت كه اوّلين بار توسط هشام‏بن حكم پيشنهاد شد و مساهمت و مدد شاياني به پذيرفته شدن نظر فوق نمود.«)ص 39) اوّلاً مؤلّف مشخص نكرده كه بر اساس چه مدركي، هشام اوّلين فردي بوده كه چنين نظريّه‏اي داده است. آيا منظور اين است كه عصمت در زمان ايمّه قبلي مطرح نبوده است و شيعيان به عصمت معتقد نبودند؟ شايد منظور مؤلّف اشاره به سخن ابن‏عمير باشد كه گفته است هيچ‏كس به مانند هشام مسيله عصمت را براي من واضح و روشن ننمود.)امالي صدوق - مجلس الثاني والتسعون - حديث 5) اگرچه هشام‏بن حكم نقش ويژه‏اي در تدوين مسايل كلامي تشيع داشته است، اما اين به اين معني است كه او اين نظريّه را شخصاً پيشنهاد داده است؛ چنان‏كه اصحابي كه متقدّم بر هشام بوده‏اند، به مسيله عصمت قايل بوده‏اند.

ضمن اينكه روايات بسياري از ايمّه در اين‏باره رسيده است كه به هيچ وجه، نشان نمي‏دهد كه اين مسيله ابداع هشام بوده است. اتّفاقاً اگر دقت كنيم، مي‏بينيم كه حتّي استدلال به اظطرار به حجّت، براساس بحث عصمت مطرح شده است. به اين معني كه مردم قبول داشتند كه دين را بايد از يك منبع بدون خطا گرفت و چون نمي‏توان آن منبع را شناسايي كرد، نياز به نص مي‏باشد. بنابراين، لزوم عصمت قبل از منصوص بودن مطرح بوده است. براي مثال روايت 1 كافي، صفحه 189، از قول منصوربن حازم همين مطلب را به وضوح نشان مي‏دهد. او به امام عرض مي‏كند كه رسول خدا حجّت بر خلق او بود. حجّيّت وقتي معنا دارد كه طرف حق را بگويد و گرنه در صورتي كه حجت اشتباه كند، ديگر حجّيّت معنا نخواهد داشت. او سپس مي‏گويد چون در بين امّت، درباره تفسير قرآن اختلاف هست، پس بايد كسي باشد كه خود مرتكب خطا نشود و تفسير صحيح قرآن و عقايد را بيان كند. و سپس مي‏گويد ايمّه پس از پيامبر، حجّت بر خلق هستند و طاعت آنها مفترض است. يعني تلقّي كسي مثل منصوربن حازم، اين بوده كه بايد دين و عقايد و تفسير قرآن را از يك منبع صحيحي دريافت كرد تا طاعت آن منبع بر انسان مفترض باشد.

و يا در كتاب بحار 23، ص 42، در باب اظطرار به حجّت، رواياتي از ايمّه نقل مي‏كند كه نشان‏دهنده اين است كه همان‏طور كه پيامبر حق مي‏گفته است و در ايشان خطا راهي نداشته، براي ايمّه هم اين‏گونه بوده است. مثلاً در ص 42، ج 43؛ قال عليّ‏عليه السلام لرسول اللَّه‏صلي الله عليه وآله: يا رسول اللَّه أمنّا الهداة أم من غيرنا؟ قال: لا، بل منّا الهداة إلي يوم القيامة بنا استنقذهم اللَّه من ضلالة الشرك، و بنا يستنقذهم اللَّه من ضلالة الفتنة، و بنا يصبحون إخوانا بعد الضلالة. در اين روايت، هدايت وقتي معنا خواهد داشت كه خود امام دچار خطا نشود.

يا در روايت زير كه امام رضاعليه السلام آن را بصورت روايت از پيامبر نقل مي‏كنند:)بحار الانوار - العلامة المجلسي - ج 25 - ص 193) حدّثني سيّدي عليّ‏بن موسي الرضاعليه السلام عن آبايه عن عليّ‏عليه السلام عن النبيّ‏صلي الله عليه وآله أنّه قال: من سرّه أن ينظر إلي القضيب الياقوت الأحمر الذي غرسه اللَّه عزّوجلّ بيده ويكون متمسّكا به فليتولّ عليّاً و الأيمّة من ولده، فإنّهم خيرة اللَّه عزّوجلّ وصفوته وهم المعصومون من كل ذنب و خطيية. كه در اينجا صريحاً اشاره به عصمت مي‏كنند. و يا در ج 25، ص 193 به نقل از امام سجّادعليه السلام: قال: الامام منّا لا يكون إلّا معصوماً، وليست العصمة في ظاهر الخلقة فيعرف بها، فلذلك لا يكون إلّا منصوصاً. در اينجا، امام مي‏فرمايند عصمت چيزي نيست كه بتوان از ظاهر و چهره فرد تشخيص داد، بلكه بجز نص، چيز ديگري نمي‏تواند معرّف معصوم باشد. منظور از آوردن اين روايات، اين است كه نشان دهيم بحث عصمت كاملاً سابقه داشته و حرف نو و جديدي نبوده كه توسط هشام‏بن حكم ابداع شود.
حتّي برخي از اصحاب ايمّه قايل به اجماع در اصل عصمت شده‏اند؛ چنان كه حسين‏بن سعيد اهوازي از معاصرين امام حسن عسكري‏عليه السلام و از مشايخ كليني، مي‏گويد هيچ خلافي بين علماي ما نيست كه ايمّه معصوم هستند. لا خلاف بين علماينا في أنّهم عليهم السلام معصومون من كلّ قبيح مطلقاً.)كتاب الزهد، ص 74) اگر حدّاقل عدّه‏اي از اصحاب متقدّم قايل به عصمت نبودند، او نمي‏توانست با اين قاطعيّت ادّعاي اجماع كند. حتّي حديث ثقلين از احاديثي است كه از آن براي اثبات عصمت استفاده شده است. برخي علماي اهل سنّت به استناد اين حديث، امّت را معصوم مي‏دانند به اين معنا كه تا زماني كه امّت به ثقلين تمسّك نمايد، از انحراف و ضلالت مصون خواهد بود. مثلاً سيوطي در يكي از آثارش، در مقدّمه مي‏گويد: »الحمدللَّه الذي وعد هذه الأمّة المحمّديّة العصمة من الضلالة ما إن تمسّك بكتابه...« بنابراين، مفهوم عصمت از زمان پيامبر وجود داشته است.

نكته ديگري كه مؤلّف در كتاب اشاره كرده، اين است كه شيعيان رفته‏رفته، براي امام جايگاه علمي را جايگزين جايگاه سياسي قرار دادند و امام را به عنوان كسي كه بايد علم دين را از او دريافت كرد، شناختند. اين در حالي است كه ايمّه از همان روز اوّل به مقام علمي خود اشاره مي‏كردند. حديث معروفي است كه با نقلهاي مختلف آمده است و شيخ صدوق از اصبغ بن نباته در كتاب توحيد روايت مي‏كند كه در روز اوّلي كه امير مؤمنان به خلافت رسيدند، خطبه‏اي خواندند و سپس به سينه خود اشاره كردند و فرمودند: ».. يا معشر الناس سلوني قبل أن تفقدوني هذا سفط العلم... هذا ما زقّني رسول اللَّه زقّاً زقّاً...«) توحيد صدوق، ص 305) خزانه علم اينجاست. تعبيري دارند كه اين علمي است كه رسول‏اللَّه ذرّه ذرّه، به من خورانده است. به عبارت ديگر مي‏فرمايند كه شكل كار ما در مقايسه با خلفاي قبلي، متفاوت است. بنابراين ايمّه از همان ابتدا اصحاب خود را به جايگاه علمي خود متوجّه مي‏كردند.

در صفحه 40 و 41 مؤلّف مدّعي مي‏شود كه حديثي، دهان به دهان، در زمان امام كاظم‏عليه السلام نقل مي‏شد كه هفتمين امام قايم آل محمّد خواهد بود و پس از زنداني شدن و شهادت آن حضرت، عدّه‏اي قايل به غيبت ايشان شده و مدّعي شدند كه آن حضرت ظهور خواهد فرمود و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد. به اين ترتيب، جريان واقفه شكل گرفت و تا مدّتها بسياري از شيعيان را به خود مشغول داشت. ادّعاي نويسنده اين است كه علّت اصلي شكل‏گيري واقفه احاديثي بود كه درباره قايم بودن امام كاظم‏عليه السلام نقل شده بود. بايد دانست كه در زمان امام كاظم‏عليه السلام جامعه شيعه گسترش زيادي پيدا كرد. نيز نهاد وكالت در زمان ايشان شكل گرفت. علّت اصلي آن شرايط خفقان و امنيتي زمان بني‏عباس بود و لازم بود نهادي به منظور رسيدگي به سؤالات و مسايل مالي شيعيان شكل گيرد. ضمن اينكه بايد تذكّر داد چنين نيست كه افرادي كه به عنوان وكيل معرفي مي‏شدند، صرفاً امين مالي بوده‏اند؛ بلكه جايگاه علمي هم داشتند و ايمّه آنها را از لحاظ علمي توثيق مي‏كردند.

پس از اينكه امام كاظم‏عليه السلام به زندان رفتند، اختلافاتي بين وكلا ايجاد شد كه به ماجراي وقف معروف شده است. روايات بسياري نقل شده است كه سران واقفه انگيزه مالي داشتند و چون مقادير زيادي مال در دست آنها جمع شده بود و حاضر نبودند كه آن را به امام رضاعليه السلام بر گردانند، قايل به زنده بودن امام كاظم‏عليه السلام و غيبت ايشان شدند. خود مؤلّف نيز اين جريان را در فصل سوم نقل و صحّت آن را تأييد مي‏كند.
يكي از شبهات واقفه كه ظاهراً زياد بر آن تبليغ مي‏كردند - اين بود كه امام رضاعليه السلام در زماني كه به امامت رسيدند - هنوز فرزند پسر نداشتند و واقفه با استناد به اين موضوع، چنين تبليغ مي‏كردند كه ايشان امام بر حق نيست. امّا پس از تولّد امام جوادعليه السلام بسياري از كساني كه به واقفه پيوسته بودند، برگشتند و تقريباً در ميان شيعه منزوي شدند. متن دو روايت زير به خوبي اين جريان تاريخي را نشان مي‏دهد:
كافي، ج 1، ص 320: عن الحسين‏بن بشّار قال: كتب ابن قياما إلي أبي‏الحسن‏عليه السلام كتاباً يقول فيه: كيف تكون إماما وليس لك ولد؟ فأجابه أبوالحسن الرضاعليه السلام شبه المغضب: و ما علّمك أنّه لا يكون لي ولد واللَّه لا تمضي الأيام واللّيالي حتّي يرزقني اللَّه ولداً ذكراً يفرق به بين الحقّ والباطل. ابن قياما الواسطي يكي از سران واقفه بوده است. تعبير امام جالب است كه خداوند فرزندي به من عطا خواهد كرد كه بوسيله او بين حق و باطل جدايي خواهد اندخت.
يا روايت كافي، ج 1، ص 321: عن أبي يحيي الصنعانيّ قال: كنت عند أبي‏الحسن الرضاعليه السلام فجي‏ء بابنه أبي‏جعفرعليه السلام و هو صغير، فقال: هذا المولود الذي لم يولد مولود أعظم بركة علي شيعتنا منه. امام مي‏فرمايند كه مولودي با بركت‏تر از اين بر شيعيان ما نيامده است. اين روايات نشان مي‏دهد كه با به دنيا آمدن امام جوادعليه السلام جريان وقف بسيار تضعيف شد.

شيخ طوسي در كتاب غيبت خود بابي را در ردّ واقفه دارد و در آنجا، تمامي احاديثي را كه به نوعي، مورد استناد واقفه قرار گرفته، مورد بررسي و نقد قرار مي‏دهد كه علاقه‏مندان مي‏توانند به آن رجوع نمايند. در يكي دو روايتي كه مورد استناد مؤلّف قرار گرفته، اين عبارت آمده است كه: إنّ اللَّه يقدّم ما يشاء و يؤخّر ما يشاء. كه خود اين عبارت نشان‏دهنده اين است كه اگر هم قرار بوده كه امام كاظم‏عليه السلام قيام كنند، در اين امر، بداء رخ داده و به تأخير افتاده است.)الاصول السنّة عشر، اصل محمّد بن المثنّي الحضرميّ، ص 91). در كتاب رجال ابن‏داوود، تعداد افراد واقفه را حدود 66 نفر ذكر كرده كه بسيار كمتر از شاگردان ايمّه است. بنابراين، نمي‏توان به اتّكاي چند روايت فوق قايل شد كه اكثريّت مردم به جريان واقفه متمايل بودند يا اينكه بسياري از مردم انتظار ظهور امام كاظم‏عليه السلام را مي‏كشيدند يا وفات ايشان را باور نمي‏كردند.


فصلنامه سفينه – شماره 20

فطرت