نقدي بر اسلام شناسي شريعتي(12)

قبلي

13. ترديد علي عليه السلام!!

نويسنده‌ي اسلام‌شناسي در ص 488 درباره‌ي اميرمؤمنان علي عليه السلام چنين مي‌نويسد:

علي وارد خانه مي‌شود، محمد و خديجه، شايد براي نخستين بار در برابر الله به نماز ايستاده بودند و به ركوع و سجود ميرفتند، علي كه هنوز چنين حركاتي را نمي‌شناخت، شگفت زده مينگريست. انتظار كشيد تا محمد و خديجه نمازشان را سلام دادند.

- «در برابر كي به سجده مي‌رويد؟»

«دربرابر الله كه مرا برسالت مأمور كرده است تا مردم را باو بخوانم. از تو ميخواهم به او بگروي و به رسالت من ايمان آوري.»

سپس او را به انكار بتان دعوت كرد و آياتي را كه رسيده بود بر او خواند.

علي، گر چه هنوز پسر بچه اي هشت ساله است و تحت تكفل محمد و باو سخت ايمان دارد، اما مردمي كه جرثومه‌اش را با استقلال و استقامت سرشته‌اند، نمي‌تواند بدين سادگي عقيده‌اي را بپذيرد و يا به دروغ بدان تظاهر كند. گفت: «بمن مهلت دهيد تا درآن بينديشم و با پدرم ابوطالب مشورت كنم.»

اطاق را ترك كرد و يكراست بسوي خوابگاه خويش رفت و شب را در انديشه‌‌ي اين دعوت گذرانيد؛آياتي را كه محمد بر او خوانده بود، محمد را،و رسالت وي را، بتان را، الله را، همه را درمغزش مجسم ميكرد. هجوم اين انديشه‌ها او را تا سحرگاه بيدار نگاه داشت و صبح بر محمد وارد شد.

پاسخ: نه تنها شيعه، كه از اهل سنت نيز روايات زيادي در دست است كه علي× يك لحظه هم هيچ بتي را ستايش و كرنش نكرد. به همين سبب است كه اهل تسنن دركتاب‌هاي خود پس از ذكر نام علي، كرّم الله وجهه مي‌نويسند. در حقيقت آنها چهره‌‌ي علي× را مي‌ستايند كه او به سوي هيچ بتي كرنش نكرد.

عبدالله بن مسعود، از رسول خدا| نقل مي‌كنند كه فرمود: إنتهت الدعوة إليّ و إلي عليّ‌ٍٍ لم نسجد أحدنا لصنم قطّ فاتخذني نبيّاً و عليّا وصيّ:[1] نبوت به من و به علي پايان پذيرفت و هيچ يك از ما لحظه‌اي هم در مقابل بتي سجده نكرديم خدا مرا به پيامبري و علي را به وصايت انتخاب كرد.

õ õ õ

مايه‌ي تأسف و شرمساري است كه آقاي شريعتي مي‌گويد او را به انكار بتان دعوت كرد و او مهلت خواست برود با پدرش مشورت نمايد!! هيچ معلوم نيست دكتر در اين قسمت چرا از تعهد خود دور شده است. ايشان قول داده بود هرچه در اين كتاب مي‌‌گويد از ‌تاريخ طبري و سيره ابن هشام نقل نمايد! ولي طبري و ابن هشام نيز به ساحت مقدّس اميرمؤمنان علي× چنين تهمتي را روا نداشته‌اند.

از طرفي، رسول خدا| از سال‌ها قبل در غار حرا نماز مي‌خواند. نماز بر يهود ونصارا هم واجب بود و مردمان و‌ ‌عابد و زاهد يهودي و نصراني نيز نماز مي‌‌خواندند. كساني از آنها در صومعه‌ها و غار‌ها عبادت مي‌كردند.

كيفيت نماز مغرب يهوديان را مي‌توانيد در كتاب عقد الفريد ابن عبد ربه بررسي نماييد.[2] چگونه نمازي كه هم در يهوديّت و مسيحيّت مرسوم بوده و هم خود پِيامبر| در غار بدان مي‌پرداخته‌اند اين گونه تعجب علي× را بر مي‌انگيزد!

14. ايمان ابوبكر، برتر از ايمان علي!!

در ص 493 اسلام‌شناسي درباره‌ي ابوبكر مي‌گويد:

اين مرد، پنجمين مسلمان يا اولين مسلمان بيرون از خانه‌ محمد، ابوبكر بن ابي قحافه، تاجر سرشناس و پرنفوذ قريش است كه بي كمترين درنكي دعوت محمد را پذيرفت.

پاسخ: خوب بود آقاي دكتر در مورد ايمان ابوبكر به بقيه‌ي كتاب‌هاي اهل تسنن هم مراجعه مي‌كرد. بعضي او را پنجمين نفر، بعضي يازدهمين نفر و برخي پنجاهمين نفر بر مي‌شمرند و حتي عده‌اي مي‌گويند بعد از عمر بن خطاب مسلمان شده است.

ابن حجر عسقلاني در فتح الباري اسم چند نفر را ذكر مي‌كند كه همه قبل از ابوبكر ايمان آورده‌اند. نيز ديگران از اين افراد ياد كرده‌اند:

1. بلال.

2. زيد بن حارثه.

3. عامر بن فهيره (غلام ابوبكر).

4. ابوفكيهه، (غلام صفوان).

5. شقران، كه بعدها غلام پيامبر شد.

6. عمار ياسر.

7. پدرعمار.

8. مادر عمار.

9. أبو رافع.

10. خديجه.

11. ام ايمن.

12. ام فضل (همسرعباس).

ابن حجر از ابن اسحق، توضيحي چنين نقل مي‌كند: مي‌گويند ابوبكر اولين ايمان آورنده است. شايد مراد آنها از اشخاص، افراد آزاد باشد، نه غلامان؛ چه اينكه جماعت كثيري قبل از ابوبكر مسلمان شده بودند، ولي دينشان را از اقوامشان مخفي مي‌داشتند.[3]

طبري نيز مي‌نويسد: محمد بن سعد گويد: به پدرم گفتم حقيقت دارد كه مي‌گويند ابوبكر اوّلين شخص ايمان آورنده به پيامبر است؟ گفت: هرگز! قبل از او پنجاه نفر ايمان آورده بودند.[4]

پيشتر از زبان ابن ابي الحديد سني معتزلي مذهب نقل كرديم كه وقتي علماي اهل سنت كمي روايات فضايل ابوبكر را در مقابل روايات فضايل علي× مشاهده كردند به فكر جعل احاديث فضليت براي خلفا به ويژه ابوبكر- بر آمدند. آقاي شريعتي نيز چون از تشخيص روايات صحيح و دروغ عاجز بود همه را صحيح پنداشته است.

õ õ õ

حال نظر دكتر در مورد خانواده‌‌‌ي پيامبر اكرم | را در صفحه‌ي 489 اسلام‌شناسي بخوانيد:

اما هنوز اسلام از خانه محمد پا بيرون نگذاشته است و او دستور دارد كه نزديك ترين خويشاوندانش را به اسلام بخواند. خويشان نزديك محمد چه كساني‌اند؟ محمد يكايك آنها را در پيش خود بررسي مي كند و هر چه بيشتر در آنان مي‌انديشد اميدش كمتر مي‌شود.

يكي عبّاس است، مرد پول پرست و رباخواري كه جز به صداي پول گوشش به هيچ صداي ديگري بدهكار نيست. چنين آدمي، بخاطر عقيده خود را و عزيزتر از خود، پول را بخطر مياندازد؟

ديگري حمزه است، جوان صاف و ساده ايست، نيرومند و بي باك اما، او به كارهاي پهلواني و زور آزمايي و زد و خورد بيشتر از حق و باطل دلبستگي دارد. به شانه‌هاي پهن و پيچهاي قوي بازوانش بيشتر مي‌انديشد تا فكرش. تيپ پهلوان و ورزشكاري است كه براي اينگونه مسايل فكري و اعتقادي آمادگي ندارد.

از همه بزرگتر، ابوطالب است، سرپرست او بزرگترين و محترم ترين مرد قريش و رييس خاندان هاشم. وي مردي است مهربان و شريف و بخصوص نسبت به محمد محبّت فراوان دارد ولي، به هر حال، او روحي محافظه كار و ملايم دارد و موقعيت اجتماعي او چنان است كه احتمال نمي‌رود يكباره به سخن محمد، پسر برادرش، همهء پيوندهاي خود را با دين و جامعه و رجال شهر و خويشاوندان ببرد.

ديگري ابولهب است، مرد شرور و بد كينه و پستي كه همه چيز را فداي تجارت مي كند. حتي بت ها را فقط بخاطر آن ميپرستد كه مكه را امنيت داده اند و امنيت را بخاطر آن ميخواهد كه تجارتش را رونق بخشيده است. دين او و مقدسات او همه در « امنيت» خلاصه ميشود. او چگونه در برابر ديني كه در اولين قدم، چنين امنيتي را قرباني خواهد ساخت و همه چيز را دستخوش انقلاب و واژگوني خواهد كرد آرام مي‌نشيند؟ زن ابولهب، در شرارت همدست و همراه ابولهب است. جميله خواهر ابوسفيان! محمد، در مكه، خانواده‌اي را از اين زن و شوهر دشمن‌تر ندارد.

محمد در جبين هيچيك از اينان پرتو اميدي نميخواند و از سويي مأمور است. كه دعوت خويش را از آنان آغاز كند. مأموريت دشواري است. يك ماه در اين اضطراب درد آور و نوميد كننده بسر آورد، آنچنان كه از شدت رنج و هجوم افكار مريض شد.

تاريخ همواره شاهد است كه مردان انقلابي، چنانكه گفتم، در گاهوارهء ارتجاع پرورش يافته‌اند و از اين رو، نخستين كساني كه با آنان به دشمني برخاستند نزديكترين خويشاوندانشان بوده‌اند.

اما محمد، بي هيچ اميدي، مأمور است كه دعوت خويش را از خويشاوندان نزديكترش آغاز كند.»

تناقض‌گويي در گفتار‌هاي اين نويسنده چندان دور از انتظار نيست. گاهي قهرمانان نجات‌گر و حامي رسول خدا| را طلحه، ابوبكر، عمر، خالد بن وليد و ابوعبيده جراح ياد مي‌كند و خويشاوندان حضرت را بي كفايت و رشوه خوار و بت پرست و ارتجاعي. و در صفحات ديگر بعكس هيچ يادي از آن قهرمانان نمي‌كند و از جان نثاري خويشان رسول خدا| سخن مي‌گويد.


[1]. حق اليقين شبر، ج 1، ص 149.

[2]. عقد الفريد، ابن عبد ربه، ج 2، ص 404.

[3]. فتح الباري، ج 7، ص 16. از 13جلدي‌ها.

[4]. حدثنا ابن حميد قال حدثنا كنانة بن جبلة عن ابراهيم بن طهمان عن الحجاج ابن الحجاج عن قتادة عن سالم بن أبي الجعد عن محمد بن سعد قال قلت لابي أكان أبو بكر أو لكم اسلاما فقال لا ولقد أسلم قبله أكثر من خمسين ولكن كان أفضلنا اسلاما. (تاريخ الامم و الملوك، طبري (8 جلدي)، ج 2، ص 60.

ادامه دارد...